English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در آداب مجلس نیاز | On the Gathering for the Fulfillment of a Need
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب استوار رازدار اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
پنجشنبه ، 23 مرداد 1393 ، 01:24

شماره مقاله : 49

فصل دوازدهم دوم‏[1]

در آداب مجلس نیاز و در آن شش نظر است‏

در این مقاله عناوین ذیل را خواهید خواند:

- در آداب مجلس نیاز

- مجلس نیاز مهمانى خدا است با اعزاز و نازكشى

- تشبیه نیاز به فراموشخانه

- شروع به انعقاد مجلس (اجمال پنج عمل نیاز)

- آداب سجده ‏هاى مجلس (سجده اول)

- فلسفه صفاى دوره نیاز

- بودن سجده‏ ها معراج قطب

- بیان 4 درجه ذكر قلبى و فكر

- معنى حق و وحدت و ذكر دوام

فصل دوازدهم دوم‏[1]

در آداب مجلس نیاز و در آن شش نظر است‏

اول وجه تسمیه آن به نیاز - بدان كه نیاز در لغت فارسى به معنى احتیاج است پس مصدر است (نیازمند) [بى نیاز] و یا آن حالت تذلل و درخواست و گردن كجى است كه براى نیازمند رومى‏دهد در وقت عرض حاجت به كریم، پس نام آن كیفیت نفسیه است و آن را هم اسم عین مى‏توان نامید ازجهت ثبوت و رسوخ آن حالت در نفس، وهم اسم معنى از جهت عروض و حدوث و صفت بودنش و این دو جهت در هر كیفیت نفسیه هست كه حال و ملكه نامند و در اصطلاح صوفیان نیاز به دو معنى است یكى اظهار حاجت و تذلل كه همان معنى لغوى است و حالتى است در نفس سالك و درجات بسیار دارد از شدت و ضعف، بلكه به عدد نفوس سالكین است كه هرگز در یك زمان دو نفر، هم نیاز، نخواهد بود و وقت به وقت تفاوت مى‏ كند.

و در مجلس نیاز باید براى هر یك نفر، آن اعلى درجه نیاز كه در استعداد او هست در آن وقت ظاهر شود، والا او محروم باطنى است گرچه به ظاهر در آن مجلس حاضر است. پس او حكم حاضر و غائب دارد و باز در مجلس نیاز آینده باید براى همان نفر كه ترقى درجه نیاز شده بود شدیدتر شود والا حكم واقف را دارد نه سالك "من ساوى یوماه فهو مغبون" یوم در هر جا به معنى مناسب آنجا است.

و چون استعدادها مختلف است پس در هر مجلس نیاز، به عدد حاضران، نیازهاى مختلف خواهد بود و این را فقط آن قطب یا شیخ كه مقیم و صاحب مجلس است ادراك خواهد نمود نه دیگرى و خود حاضران كه نسبت به نیاز خودشان هم نادانند تا چه رسد به نیاز غیر خود.

پس وجه تسمیه معلوم شد یعنى این مجلس برپا مى‏شود براى ظهور نیاز حاضران به قدر مكمون در استعدادشان و این مجلس بازارى است كه متاع نیاز را خدا مى‏خرد به بهائى گران و هریك از حاضران یك فروشنده و دكان‏دار است و هیئت مجلس، راسته بازار است و خدا براى مزایده حاضر است به اعلى ‏القیم.

معنى دوم اصطلاحى نیاز، آن هدیه محقرى است كه بنده ذلیل نیازمند براى خدا ببرد «مراد از خدا مظهر خدا است كه قطب باشد» اگرچه آن هدیه به دو عالم بیارزد. اما این بنده به عنوان حقارت و ناچیزى آورده، چون در مجلس نیاز لازم است یك دستمال بسته نبات برد و به دستور به قطب داد با جهانى ذلت و ناچیزى، از این جهت نامش مجلس نیاز شده.

و لفظ نیاز به این معنى نزد على ‏اللهى خیلى گفته مى‏شود به ویژه روز جمعه كه غالباً باید هدیه ببرند براى رئیس، كه آن به جاى نماز یك هفته محسوب مى‏شود كه دیگر در آن هفته آینده نماز بر آن آورنده لازم نیست، تبدیل به بهتر شده. پس نیاز در مقابل نماز مى‏افتد و گاهى از هم دیگر مى‏پرسند كه نماز مى‏خوانى، او جواب مى‏دهد نه، اما نیاز مى‏دهم. و غالباً آن نیاز یك گوسفند قربانى است كه آن رئیس دیگ جوش كند و به اهل حق خصوصاً بخوراند كه بر منكر حرام است، اما به صوفیان هم گاهى مى‏خورانند مانند مائده آسمانى و غذاى بهشت است كه تا اهل بهشت نشود نباید بخورد.

اگر نیاز نباشد نماز بى‏سود است - اگر نیازدهى پس نماز بیهود است. و این نیاز جمعه‏ها غیرمجلس نیاز است كه آنها هم دارند، با آدابى معین مخصوص به خودشان و شب‏ها برپا مى‏كنند، مانند صوفیان كه روز نمى‏شود، مگر بندرت كه یك قطب خیلى بزرگ مختار مطلقى كه بطور خصوصى غیرقانونى برپا كند در روز، چنانكه در كتاب بهین سخن صفحه 45 ذكر شده و اغلب چهل مسئله مجلس نیاز در آن كتاب هست از صفحه 40 تا 52 و لذا در اینجا آنها را دوباره نمى‏گویم و آنچه آنجا نیست مى‏گویم. پس كتاب استوار در قسمت نیاز و دیگ‏جوش و صورت فكریه خیلى محتاج است به كتاب بهین سخن كه بى‏آن ناقص است و دو وجه تسمیه هم براى این ناچیز كشف شده كه در بهین سخن اشاره شده بى‏تصریح و در این جا تصریح مى‏شود.

یكى نزدیك به باور است كه این مجلس سبب تولید و ترقى حالت نیاز مى‏شود براى حاضران، كه بقدر مرتبه استعداد هریك، ترقى خواهد شد و برحال نیازشان اگر بوده افزوده مى‏شود و اگر نبوده پیدا مى‏شود، پس آنجا نیاز بخشى است، آنگاه خود بخشنده مى‏خرد عطاى خود را به بهاى گزاف و این معنى اكرم ‏الاكرمین است چنانكه معنى ارحم ‏الراحمین ایجاد موجبات رحم است در بنده كه با بودن آن موجبات واجب مى‏شود رحم بر او.

دوم دور از باور است كه در این مجلس خدا به مظهریت قطب اظهار نیاز به حاضران مى‏كند كه گویا خدا محتاج به بنده است و رو به بنده مى‏آید و بنده را با اعزاز و نازكشى مهمان مى‏كند، به دلیل آنكه در این مجلس خود قطب ابتداء به صفا و دست‏ بوسى مى‏كند كه از سمت راست خودش شروع و به دست چپ ختم مى‏نماید و هماره نگاه مشتاقانه مى‏نماید به صفا كنندگان و دور مى‏دهد نگاهش را تا برسد به خودش.

پس قطب در این مجلس دوبار صفا مى‏كند و در هر دو، ابتدا و استقبال مى‏كند و دیگران یك بار و این از خواص نیاز است. دیگر هیچ وقت قطب ابتدا نمى‏كند به صفا، زیرا صفا بیعت كردن است و زیربار رفتن.

كار قطب پذیرفتن بیعت است نه بیعت، مگر در این مجلس كه گویا او مى‏خواهد بار اطاعتى از مرید به دوش خود بگیرد و گویا آیه یحبهم و یحبونه درباره بیعت رضوان در صحراى حدیبیه اشاره به مجلس نیاز است.

صوفى گوید كه «بیعت رضوان خود مجلس نیازى است كه پیغمبر در بیابان حدیبیه برپا نمود و 700 نفر بودند و على دلیل بود» و همان را سند جواز مجلس نیاز مى‏داند كه یحبهم مقدم شده بر یحبونه، گویا خدا لازم دارد بندگانش را. هر كه چیزى را لازم دارد آن را دوست مى‏دارد [فاحببت ان اعرف‏] و روبه آن مى‏رود [فخلقت الخلق لكى اعرف‏].

نظر دوم در سبب و مقدمات مجلس نیاز است، در بهین سخن بیان شده صفحه 44 كه 11 سبب است به غیر از مقدمات.

نظر سوم در مقارنات و اجزاى مجلس نیاز است مانند مقدمات و مقارنات نماز.

نظر چهارم غایات و فوائد و مدالیل و آثار ظاهره و باطنه مجلس كه بزرگ‏ترین فوائد تصوف است و مؤثرترین تهییج باطن و ازعاج[2] سالك و برترین شرف و فخر و مقام صوفیان است. مانند فراموش‏خانه در سیاسات و اجتماعات كه همه كس قابل آنجا نیست و بى‏دعوت رفتن به آنجا ممنوع است.

و هر كه دعوت شد و امتحان هرچهار وادى آنجا را نیكو داد و تاب آورده از میدان امتحان درنرفت و بسیار نترسید چنانكه از كار بیافتد، او آدم غیرعادى و مشارالیه و لایق هر كار بزرگ خواهد بود و نامش در دفتر محارم اسرار ثبت مى‏شود تا درجه‏اى كه یافته باشد. آنجا هم درجات است، هم در چهار وادى و هم در كیفیت به قدر دلدارى كه در هر وادى به خرج داده باشد.

نظر پنجم در تعقیبات و آنچه پس از انجام مجلس نیاز باید بجا آورد كه دیگر آنكه منافیات آن مجلس را هرگز بجا نیارند و دائم ‏القدس و پاك دامن براى همیشه باشند و هیچ زشتى و كاربدى از نها سرنزند و هماره آثار روحیت و معنویت آنها بیشتر از آثار جسمیت و مادیت آنها باشد كه رو به جان و باطن، و جان‏پرور باشند، نه رو به تن و ظاهر و تن‏پرور و خودخواه و ان دوست و نیز فداكار باشند نه فداخواه، و انصاف از خود دهند بى‏آنكه از كسى انصاف بخواهند، برخلاف توده بشر[3] كه همه همیشه انصاف خواه‏اند و شاكى از بى‏انصافى مردم، نه انصاف ده و شاكى از بى ‏انصافى خود، و نیز عیب‏جو و عیب‏بین و عیب‏گوى مردم‏اند نه عیب‏بین خود. و نیز مى‏خواهند كه مردم با آنه متحد و به آنها مطیع باشند، نه آنها با مردم و همیشه تقصیر جدائى و ناوفائى را به مردم نسبت مى‏دهند نه به خود، یگانگى و همدستى و یكدلى را از مردم منتظرند نه از خود، بذل و سخا را طالب‏اند نه دارا گذشت را مادحند[4] نه عامل، بخل و لئامت[5] را قادحند[6] نه تارك.

بدبختى جامعه سیاست یا دیانت آن است كه اكثریت چنین باشند و این است افساد فى ‏الارض و قطع صله ارحام و نقض عهد با خدا پس از بستن عهد در فطرت (عالم ذر). كه خدا در كتب آسمانى مكرر فرموده كه آنها زیان‏كارند (الذین ینقضون عهد الله من بعد میثاقه و یقطعون ما امرالله به ان یوصل و یفسدون فى ‏الارض اولئك هم ‏الخاسرون).

پس روح مجلس نیاز اتحاد است و بزرگ‏تر فائده‏اش نشان دادن راه و روش اتحاد است، هم در اخلاق و رفتار با یكدیگر و هم در اموال كه بى‏دریغ باشند و روى هم ریزند و بسیار بدهند و كم بگیرند تاهم بى‏غم باشند و هم با آبرو و محبوب خدا و خلق.

اعمال مختصه به صوفیان كه مسلمانان دیگر ندارند دو قسم است: یكى انفرادى  و آن ذكر و فكر است كه دائم است نه موقت و مطلق است نه مشروط و پنهان است نه آشكار و به اختیار خود مرید است مانند نمازها نه به اختیار قطب و شیخ.

دوم اجتماعى كه نیاز و دیگ جوش است، یعنى شرطش اجتماع است و باید به جماعت اداء شود. مانند نماز جمعه و موقت است به وقتى كه از اختیار مرید بیرون است و مشروط به دعوت و اذن خاص است و آشكار است نه پنهان و به اختیار قطب است كه هر كه را بخواهد دعوت مى‏كند و عدد و اندازه جمعیت و تعیین وقت به اختیار او است، همان قدر است كه باید كم‏تر از پنج نفر نباشند، یعنى اگر با چهار نفر برپا نمود خلاف قانون كرده كه قطب او یا شیخ مافوق او حق اعتراض بر او و عیب‏گرفتن از او را دارند نه مریدان.

و باید مدعوین لایق باشند مانند اهل فراموش‏خانه. اما تمیز لیاقت و اندازه‏اش به نظر آن شیخ است كه مقیم و صاحب مجلس است و یك امر معین آشكارى نیست تا هر مریدى اعتراض بر آن شیخ نماید كه من هم لایق بودم چرا دعوتم ننمودى، یا آنكه مرا در مجلس نیاز سابق دعوت كرده بودى چرا حالا دعوت نكردى. زیرا بر شیخ مقیم و صاحب مجلس لازم نیست كه همه لایقان را در هر مجلس دعوت نماید، شاید شماره لایقان بسیار باشد و بودن همه آنها سبب طول عمل و ملامت‏آور باشد یاآنكه غذاى كافى نباشد، گرچه خورانیدن غذا جزء اعمال مجلس نیست اما شیخ شرم مى‏كند كه پس از انقضاى اعمال لازمه مجلس بعضى را بیرون كند و بعضى را غذا دهد.

در بیشتر از سلسله‏هاى تصوف، هر شب جمعه مجلس نیاز برپا مى‏شود و بعضى چنان مضایقه دارند كه در سال هم یك بار برپا نمى‏شود، نباید اعتراض نمود و سبب پرسید از هیچ یك، زیرا همانكه سالى یك بار هم برپا نمى‏كند گاهى مى‏شود كه در یك ماه، چهار بار برپا مى‏كند.

كه صورت اعمال مجلس نیاز اجمالا چهل مسئله را تشكیل مى‏دهد. از اول مقدمات تا آخر تعقیبات، چنانكه در بهین سخن صفحه 43 ذكر شده:

اما كارهاى بزرگ در خود مجلس اجمالاً پنج عمل است:

1-نشستن به ترتیب، بدون تكیه به دیوار و به شكل حلقه مستدیره[7] و یا بیضى   (مدارات كرات معلقه در فضا بى ‏پایان غالباً بیضى ‏اند نه دائره حقیقى و وجود چهارفصل سال دلیل بیضى بودن است).

2-دادن دستمال‏هاى نبات به دست دلیل، تا او بدهد به شیخ، حتى آنكه خود شیخ  هم ‏نبات خودش را مى‏دهد به دست دلیل و او مى‏گیرد و برمى‏خیزد، پس پس مى‏رود  به جاى خودش و آنى مى‏ایستد و نگاهى به شیخ مى‏كند با تعظیم، تا شیخ با سر اشاره   كند كه بیا، پس آن دستمال نبات را به سینه خود مى‏چسباند با گردن كج، آرام مى‏آید   و در وسط مجلس مى‏افتد و سجده مى‏كند و برخاسته مى‏آید زانو به زانوى شیخ   مى‏نشیند و به نحو صفا دستمال نبات را به شیخ مى‏دهد. پس مى‏رود به جاى خودش   و دستمال خود را برداشته مى‏آورد و مى‏دهد، پس مى‏آید از سمت راست شیخ برابر   هر یكیك مى‏نشیند و دستمال نبات او را به نحو صفا از او مى‏گیرد و مى‏آورد به نحو   صفا به شیخ مى‏دهد، تا آن یك نفر آخر حلقه كه در دست چپ شیخ نشسته. پس   صدق مى‏كند كه همه مریدان وظیفه لازمه خود را كه دادن دارائى و هستى خود   است به قطب بجا آورند به وكالت دلیل و صورت بشرى خود قطب هم جزء مریدان   است كه باید دارائى خود را به توسط دلیل بدهد به باطن خودش كه قطب حقیقى   همان باطن است، پس دهنده دستمال به دلیل، دست بشرى قطب است و گیرنده آن   از دلیل دست باطنى او است.

پس قطب در آن یك ساعت باید متشأن به دو شأن متضاد بشود و دو دست به    تعاقب از یك آستین برآرد.

3- گشودن دستمال‏ها و ریختن نبات‏ها روى هم و مخلوط كردن آنها به وسیله حركت   دادن چهار گوشه سفره، پس چهار گوشه سفره را برگردانید به روى نبات‏ها و انداختن   دستمال خود شیخ را روى سفره كه خوب بپوشاند و نبات نمایان نباشد. گویا آن را   مى‏فرستند به غیب تا بركت مادى و معنوى بیابد (مانند دم كردن سمنو و خلوت كردن   تا فاطمه زهرا یا خضر بیاید و از آن بخورد كه جاى انگشت مبارك نمایان مى‏شود،   باید چشم جنب و حایض بر آن نیفتد كه آن بى‏بركت و او كور خواهد شد   اگرچه   در آخر عمر باشد).

4- پنج بار سجده است، كه همه به سجده افتند و رو به قبله بودن شرط نیست اما سجده خود شیخ چون رو به قبله نشسته قهراً رو به قبله مى‏شود. و سجده پنجم آخر   اعمال مجلس است و در سه سجده [1 و 2 و 4] دعاها دارد، كه فقط خود شیخ   آهسته باید بخواند و كسى نشنود و سایرین در سجده باید ساكت باشند. چون كه سكوت در مجلس نیاز واجب است و سخن اعم از دعاو ذكر زبان و حرف خارج ،حرام است. مگر براى خود شیخ كه خواندن دعاهاى سه سجده و گفتن یاعلى پیش ازسجده و یا الله پس از سجده، كه هر دو اعلام است به دیگران كه به سجده روند و سراز سجده بردارند، جایز است و بیش از این‏ها براى او هم جایز نیست.

5- برخاستن هریك از جاى خود به ترتیب (كه شروع از دست راست شیخ و ختم به   دست چپ او است) و رفتن به وسط مجلس پهلوى دستمال‏ها (كه همه لوله كرده   پهلوى هم نهاده شده) نشستن و رو به شیخ كرده با تضرع زمین بوسیدن بلكه سجده   كردن و هر دو طرف رو را به زمین سودن[8]، بعد دستمال خود را یافتن و برداشتن و   پس پس آمدن و به جاى خود نشستن تا آنكه زیر دستش نشسته بود برخیزد و بیاید   و به همین روش دستمال خود را بردارد، و پیش از همه آنها، دلیل مى‏آید و دستمال   خود را به همین روش برمى‏دارد و این كار پنجم بعد از سجده پنجم است. كه آخر اعمال مجلس است . پس خود این كار خارج از اعمال مجلس است وجزء عمل و   عبادت نیست، بلكه به اختیار است و یكى از امور عادیه است كه صاحب دستمال،   دستمال خود را برمى‏دارد و شاید كسى صرف نظر از دستمال نموده برنخیزد، پس   هر كه خواهد مى‏تواند آن را بردارد و قصد تملك كند.

پس بعد از سجده پنجم حرف زدن باید جایز باشد، اما رفتار بر این است كه تا شیخ حرف نزد، كسى حرف نمى‏زند و شیخ هنوز ساكت نشسته نگاه مى‏كند به برداشتن دستمال‏ها تا وقتى كه تمام شود، بعد سفره نبات را جمع مى‏كند و حرف مى‏زند كه همان حرف زدن او اذن حرف زدن دیگران است.

و تفصیل اعمال مجلس نیاز به ترتیب و موالات‏[9]

آن است كه در ساعتى معین كه غالباً بعد از نماز مغرب شب جمعه است (به اعتقاد این ناچیز بین‏العشائین كه نماز عشا پس از ختم مجلس خوانده شود و بنابر مشهور میان شیعه كه مقید به جمع كردن دو نمازند بعد از نماز عشا) شیخ مقیم مجلس كه از او تعبیر به صاحب خواهیم نمود، از خلوتش بیرون مى‏آید با یك سفره بزرگ براى نبات‏ها كه در میانش قدرى از نبات مجلس سابق باشد براى بركت سفره (این سفره با نبات بركتش به ارث مى‏رسد از قطبى به قطبى) و با یك دستمال بسته نبات كه مال شخص خودش است و خود را هم براى فروتنى [كه روح این مجلس فروتنى است‏] یكى از مریدها و مهمان‏ها شمرده نیازى آورده است.

گفته شد كه یكى از معانى لفظ نیاز همان دستمال بسته نبات است كه آورده مى‏شود و هر كسى باید آن را جلوى خودش بر زمین گذارد، یعنى در جیبش یا زیرعبا یا پهلو یا پشت سرش نباشد، پس عین دستمال به صاحبش برمى‏گردد زیرا آن جزء نیاز نیست. اما نبات، نیاز است و مال شیخ است كه همه را به هم مخلوط نموده و به هر كسى سه مشت مى‏دهد بطور عطا و میان هر دستمال هم یك حبه ‏اى گذارده، مى‏پیچد و در وسط مجلس، پهلوى هم مى‏چیند. كه آخر صاحبش مى‏آید و به روش مذكور برمى‏دارد.

پس صاحب در توحید خانه خانقاه كه سابقاً آنجا را مستدیر مى‏ساختند رو به قبله مى‏نشیند و سفره را جلوش مى‏گذارد و دلیل را صدا زده مى‏گوید مهمان‏ها را بیاور، مى‏آورد و همه مى‏ایستند.

صاحب، نگاه به مهمان‏ها مى‏كند و از دلیل مى‏پرسد كه همه آمده‏اند، كسى در عقب نمانده، دلیل مى‏گوید: در بیرون كه كسى نیست، دیگر شماره مدعوین را نمى‏دانم و اشخاص آنها را نمى‏شناسم.

پس، صاحب ، چشم مى‏گرداند میان آن ایستاده‏ها. پس یا مى‏گوید درست است و یا مى‏گوید فلان كس نیامده، پس خادم خانقاه را صدا زده مى‏گوید: هنوز در خانقاه را مبند تا فلانى بیاید بعد ببند و عقب دربنشین و به روى كسى بازمكن و اندازه انتظار آمدن آن فلانى تا وقتى است كه این ایستاده‏ها به ترتیب قانونى بنشینند، اگر باز نیامد باید در بسته شود، كه اگر هم آمد راه نباید داد، زیرا وقتش گذشته و حق دعوتش باطل شده.

پس صاحب به دلیل اشاره مى‏كند كه در نقطه‏اى برابر او پشت به قبله بنشیند و نباتش را جلوش بر زمین گذارد، دورى دلیل از صاحب به قدر قطر دائره مجلس است و اگر بیضى باشد به قدر قطر اطول[10] است. و وسعت این دائره یا بیضى، به‏ قدر عدد مهمان‏ها است، كه بطور حلقه وصل به هم بنشینند نه دور از هم تا آنكه بتوانند به آسانى با هم صفا نمایند. مگر جنبین صاحب كه احتراماً از هر سو به قدر نیم نفر جا خالى مى‏گذارند، و فضاى این دائره جولانگاه دلیل است در خدمت كردن كه خیلى دشوار است و در هیچ وقت رنج و خستگى دلیل به قدر این مجلس نیست، به ویژه كه شماره مهمان‏ها بسیار باشد كه باید براى هریك نفر چهاربار این فضا را بپیماید و گاهى مهمان‏ها هفتاد بلكه هفتصد نفر مى‏شوند 280 بار یا 2800 بار باید بنشیند و برخیزد و در این فضا راه رود. لذا حق قانونى دلیل از این نبات دو قسمت است كه دوبار، هر بار سه مشت صاحب، به او داده مى‏شود. و این براى فخر و شرف است كه به معنویت نبات سرفراز شود والا قیمت مادى نبات برابر رنج او نیست.

پس صاحب اشاره مى‏كند به یكى از مهمان‏هاى ایستاده كه پیش‏ قدم‏تر در تشرف از مهمان‏هاى دیگر باشد (نه از همه فقرا) بیاید در دست راست صاحب بنشیند و نبات را جلوى خود بگذارد [نبات مجلس نیاز محترم‏تر و با بركت‏تر از هرنباتى است كه در مؤسسه تصوف جریان دارد و بزرگ‏تر تحفه اقطاب است كه به مردم به عنوان‏هاى بسیار بدهند و دخل‏هاى مهمى از این راه به نظر مى‏گیرند.]

پس اشاره نشستن به یكى یكى مى‏كند تا وصل شوند به دلیل، كه آنجا پایان مجلس است و جاى صاحب، صدر مجلس است. و این نصف دائره به منزله قوس نزول است و باید قانون امكان اشرف برهم نخورد (در تصوف اشرفیت به پیش قدمى است) و نصفه دیگر به منزله قوس صعود است كه آنجا امكان اشرف جریان ندارد و اطلاق اشرف هم بر نقاط قوس صعود نمى‏شود بلكه افضل گفته مى‏شود و میان اشرف و افضل عموم من وجه است.

پس از آن طرف دلیل مى‏نشاند، تا وصل به دست چپ صاحب شوند دیگر پیش‏قدم بودن شرط نیست بلكه تفاضل شخصى شرط است، لذا معنویت و شخصیت اصحاب شمال بیشتر از اصحاب یمین[11] است، گرچه سوابق خدمت‏ اصحاب یمین بیشتر است و خود دلیل در این مورد به منزله مقربین و سابقین است كه بالاتر از اصحاب یمین‏اند. گرچه در شكل حلقه، پائین و بالا نیست اما در مجلس نیاز، جاى صاحب، صدر است. و جاى دلیل، ذیل. و از هر سو هركه نزدیك‏تر به صاحب نشسته بالاتر است و هركه نزدیك‏تر به دلیل نشسته پائین‏تر، گرچه صاحب، مهمان‏دار و صاحب‏خانه است و باید در ذیل بنشیند اما یك نشانه صاحب منصب آن است كه در خانه خودش هم در صدر مى‏نشیند.

صاحب مهمان دار است و دلیل خادم است و در هیچ عنوانى از عناوین تصوف وجود دلیل ضرورتر و لازم‏تر از مجلس نیاز نیست. زیرا خود صاحب نمى‏تواند كه هم نشسته باشد و هم برخیزد و خدمت كند و مهمان‏ها هم نمى‏توانند كه خودشان نبات خود را بیاورند و به دست صاحب بدهند و دوباره بیایند و بگیرند یعنى از قدیم رسم نشده یا آنكه بى‏واسطه قابل گرفتن و دادن نیستند. پس باید یك خادمى باشد كه ربط دهد و شكوه مجلس هم زیادتر شود و عزت و حرمتى براى صاحب ثابت گردد.

اما آن وقت كه این ناچیز در مسند ارشاد بودم صورتى براى مجلس نیاز اختراع نمودم كه محتاج به دلیل نباشد و آن زحمتش براى صاحب بیشتر و ریاستش كمتر بود و مهمان‏ها هم هر یك به نوبت خود كار مى‏كردند، ولى نتوانستم این اختراع خود را همیشه عملى نموده به موقع اجراء جارى گذارم، توده مریدان نپذیرفتند و مرشدان دیگر هم راه اعتراض یافتند كه بدعت است و دلیل هم به سلب منصب خود كه ریاستى شگرف و دخلى ژرف از این راه داشت تن در نداد. ناچار غالباً به همان وضع مرسوم قدیم رفتار مى‏نمودم با جزئى فرقى كه در وقت سجده سوم نهاده بودم آن هم گاه ‏گاه نه همیشه و فرق آشكارى هم نبود كه نمایان باشد (همانا رسم وعادت برهر قومى در هر عنوانى چنان مسلط است كه بى‏فكر و رویه تقلید مى‏كنند و زیربار تحقیق نمى‏روند و یك بدبختى بزرگ بشر از این راه است هم در دیانات هم در سیاسات هم در عقاید و هم در خوراك و علم و لباس و لفظ و كار).

پس همانكه همه به جاى خود نشستند به شكل دائره یا بیضى، كه قطر بلندش میانه صاحب و دلیل است و قطر كوتاهش میانه اصحاب یمین و شمال.

پس صاحب چشم مى‏گرداند میان آنها با فكر عمیق كه اگر بعضى را به اشتباه درغیر جاى لایقش نشانده باشد، مى‏گوید برخیز و بایست و نبات را به دست بگیر، پس باز نگاه عمیقى با فكر دقیق مى‏كند كه ببیند كجا سزاوار او است و در جاى سزاوار او، كه نشسته، بسا كه او را به جاى این و این را به جاى او مى‏نشاند.

همان كه ترتیب نشستن منظم شد، یك حلقه دو خطى نمودار مى‏شود، یك خط بسته‏هاى نبات گذارده و جلوى صاحب یك سفره تاكرده هم هست و مى‏شود كه در جلوى بعضى، دو یا سه بسته نبات باشد به نیابت از دیگرى كه قبلاً صاحب به او اجازه داده كه به نام فلان كه غائب است بسته نباتى بیاور و در وقت تقسیم هم یك قسمت به نام او مى‏دهم بگیر و نگه‏دار وبرایش بفرست، چنان است كه روح او در این مجلس حاضر است و از بركات مادى و معنوى اینجا بهره برده. بسا كه در یك مجلس چند نفر از مهمان‏ها نیابت دارند از جانب چندین نفر غائب و آن غائبان از این راه خرسند و مفتخر مى‏شوند و هدیه‏ها مى‏فرستند براى صاحب و براى آن نائب و این نبات غائبانه، حكم جواهر پربها دارد براى آن غائبان و با یك عظمت و اهمیتى آن را استقبال مى‏كنند.

پس صاحب، آن سفره تاكرده را گشوده، پهن مى‏كند و اشاره به دلیل مى‏كند كه برخیز، او برخاسته مى‏ایستد منتظر خدمت، پس صاحب اندكى به خود فرو مى‏رود مانند نیت كردن و اجازه از غیب خود و از غیب بزرگ خواستن، پس نگاه به دلیل نموده مى‏گوید یا على، این مانند تكبیرةالاحرام نماز است كه نماز شروع شد، دیگر حرف زدن حرام است بر همه اهل مجلس (صاحب و دلیل و مهمان‏ها) هر مقصدى را باید به اشاره فهمانید بلكه باید خالى از قصد و اراده شد و مقصدى را به دل راه نداد. پس دلیل با تعظیم مى‏آید و در وسط به سجده مى‏افتد، تا درجلو صاحب مى‏نشیند با گردن كج و دست بسته.

پس صاحب بسته نبات خود را از گوشه گره‏زده با دست راستش مى‏گیرد بلند مى‏كند، چنانكه خود بسته آویخته و سرگوشه دستمال میانه ابهام و سبابه‏اش گیر كرده، كف دست راست را گشوده مى‏آورد به سوى دلیل براى صفا كردن، پس ا و نیز دست آورده دست صاحب را مى‏گیرد بطور صفا مى‏بوسد و آن گوشه دستمال نبات را مى‏گیرد و صاحب هم مى‏دهد و دست او را مى‏بوسد و همه باید به همین شكل نبات خود را یك یك به دلیل بدهند و در گرفتن هم به همین شكل بگیرند.

پس دلیل نبات صاحب را با صفا گرفته همانجا زمین را مى‏بوسد و برمى‏خیزد و پس پس مى‏رود تا به جاى خودش مى‏ایستد و با دو دست آن بسته نبات را به سینه مى‏چسباند و گردن كج نموده منتظر فرمان است و به اهل مجلس از دیدن او یك رقتى دست داده، زمزمه گریه شروع مى‏شود و اشك دلیل هم جارى است و صاحب هم دو دست را روى دو زانویش نهاده منتظر با گردن كج نشسته، در دل تذلل و نیاز به غیب (به دو معنى) دارد.

زیرا این دادن نبات به دلیل، بالاترین ذلت او است كه به درگاه خدا مى‏برد و حال عبودیت تامه او است، یعنى بنده نیازمند دهنده‏ام نه خداى بى‏نیاز گیرنده و براى دلیل، این حالت بزرگ‏تر منصب و فخر است كه از جانب خدا نیاز صاحب را پذیرفته، اما كار، معوق است و مطلب معما، و دلیل شرمنده با لرز و بیم ایستاده و دل مهمان‏ها هم مى‏لرزد.

پس از لمحه‏اى، صاحب، تغییر حال داده به جلوه ربوبیت مظهرى متجلى مى‏شود و این جلوه ربوبیت روى عبودیت او را موقتاً مى‏پوشاند و تا آخر مجلس جلوات ربوبیت از او منجلى است مگر در سجده‏ها كه موقتاً روى عبودیتش نمودار مى‏شود و بازپس از سجده‏اى، عبودیت مخفى و ربوبیت ظاهر و حكم‏ فرما مى‏شود (عبودیت ذاتى است و خفائش موقت است و رعونت عاریه و نیابت است و هر عاریه موقت است.).

پس صاحب با رعونیت موقت مظهرى با سراشاره به دلیل مى‏كند كه بیاور، دلیل تعظیمى شگرف نموده با رقت آرام آرام مى‏آید و در وسط مجلس سجده مى‏كند در سجدات غیرصاحب رو به قبله بودن شرط نیست و مسجود[12] آنها خود صاحب است به عنوان مظهریت. مانند سجده ملائكه براى آدم به امر خدا، و سجده‏هاى خود صاحب براى خدا است پس او در پنج سجده مجلس نیاز، هم ساجد است هم مسجود، هم عابد هم معبود و مى‏آید در جلوى صاحب با جهانى ذلت و نیاز و گردن كج مى‏نشیند و آن بسته نبات را كه به سینه چسبانیده مى‏دهد بطور صفا به صاحب و صاحب آن را گرفته مى‏بوسد و مى‏گذارد میان سفره روى آن خرده نباتى كه از سابق در سفره بود، به عنوان بركت سفره «در خانه‏ها هم باید سفره غذا هیچ وقت خالى نباشد، پاره نانى در آن مانده باشد كه وقت خوردن، اول آن پاره را بخورند براى تبرك و در آخر باز قدرى از نان تازه در سفره بگذارند بماند تا همیشه غذا به غذا، نعمت به نعمت وصل شود و یك معنى خلود نعم بهشتى و تشابه آنها همین است، سفره را خالى نگه داشتن شبیه به شكایت از خدا است. سفره مجلس نیاز هم نسبت به نعم روحى و معنوى همین حكم را دارد».

پس دلیل برخاسته پس پس مى‏رود، نبات خودش را «كه جلوى خود نهاده بود و تا حالا كه به كار نبات صاحب مى‏پرداخت نظرى به آن نداشت» برمى‏دارد مى‏آورد با زمزمه گریه و گردن كج و به سجده افتادن، مى‏دهد و صاحب آن را گرفته پهلوى نبات خود مى‏نهد كه این دو ممتاز باید باشند تا در خالى كردن و در قسمت و ته آنها نباتى گذاردن و پیچیدن باید بعد از همه دستمال‏ها باشند. چنانكه سابق بر همه بودند تا كه مصداق اول و آخر در همه عناوین جارى گردد، زیرا این دو مال، دو مظهر موقت خدایند و سایر نبات‏ها مال بندگان است، و دلیل دو جنبه دارد. ذو وجهین است، در داد وستد نبات جزء صاحب است كه معاون او است و در نشستن و سجده‏ها و صفاى دوره جزء بندگان است.

لذا قسمت خود را كه دو برابر است آخرتر از همه مى‏گیرد دوبار متوالى و در میانه آن دوبار سجده سوم در اختراع این ناچیز فاصله مى‏شود، چونكه موقع سجده سوم قابل تغییر است اما آن چهار سجده دیگر موقعشان تغییر نمى‏پذیرد. اولى بعد از مخلوط كردن نبات‏ها و پوشانیدن سر سفره است و پنجم بعد از همه اعمال مجلس است و پیش از برداشتن مهمان‏ها است دستمال‏هاى خود را، كه گفتیم این برداشتن دستمال‏ها خارج از اعمال مجلس است، مانند تعقیبات نماز، ولى صاحب حكم اصل مجلس را هنوز جارى مى‏كند تا همه دستمال‏ها برداشته شود به این كه قسمت نبات خودش را هنوز از دامنش خالى نمى‏كند و حرف نمى‏زند.

پس آخر از همه مهمان‏ها قسمت گرفتن دلیل، شاهد بودن او است جزء صاحب اما این كه در برداشتن دستمال‏ها، اول او دستمال خود را برمى‏دارد شاهد بودن او است جزء مهمان‏ها. باز این كه قسمت‏هاى خود را از دامنش به دستمالى كه برداشته نمى‏ریزد مگر پس از مهمان‏ها و پیش از صاحب، شاهد جزء صاحب بودن است.

این دو جنبه دلیل شبیه است به دو جنبه صاحب كه وقت دادن نباتش به دلیل جنبه عبودیت محضه است و لذا میانه دادن وگرفتن را تا بتواند طول مى‏دهد تا لذتى از جنبه عبودیت كه احلى[13] و اعلى[14] مقامات او است برده باشد [براى اولیاء الله كار خدائى كردن ناگوار شرم‏آور بى‏لذت است، بعكس مایترائى كه دوران آن را خوش‏ترین حالات آنها مى‏پندارند و از دل آنها خبر ندارند] پس دلیل مى‏رود جلوى آنكه در دست راست صاحب نشسته، مى‏نشیند و دست خود را گشوده اشاره به نبات او كه جلو او به زمین است مى‏كند. یعنى بده، او باید فوراً بسته نبات را از گوشه گره‏زده‏اش بگیرد و بطور صفا به دلیل بدهد، دلیل، مى‏گیرد و برمى‏خیزد پس پس مى‏رود تا وسط مجلس و با سر تعظیم نموده مى‏ایستد تا صاحب بااشاره اجازه دهد پس مى‏آورد، مى‏دهد و صاحب آن را گرفته به سمت چپ خود كناره از آن دو بسته خودش و بسته دلیل مى‏گذارد كه مخلوط به آنها نشود و آنها جدا پیدا باشند. پس دلیل به همین روش نبات‏ها را به ترتیب مى‏گیرد و مى‏دهد تا آخر دست چپ صاحب و اگر كسى نبات نیابتى داشته باشد آن را پس از نبات خودش مى‏دهد و آهسته نام منوب‏عنه[15] را به گوش دلیل مى‏گوید بى‏آنكه بگوید مال او است كه سخن‏ زائد خواهد شد و حرام است. فقط نام منوب عنه بى‏القاب آهسته جایز است، پس دلیل هم وقت دادن آن نیابتى، نام او را آهسته باید به صاحب بگوید و صاحب هیچ جواب نمى‏دهد.

حالا اینجا دلیل مخیر است كه اصلى و نیابتى را با هم بگیرد و بیارد بدهد یا اصلى را بگیرد بیارد و بدهد ودوباره برود براى نیابتى و همچنین اگر نیابتى نزد یك نفر، دو تا یا بیشتر باشد، چونكه ممكن و جایز است كه ده تا نیابتى نزد یك نفر باشد، وقتى كه مهمان‏ها بسیار باشند براى آنكه طول نكشد همه رایكباره بگیرد و بیاورد بهتر است و صاحب هم قبلاً به دلیل مى‏سپارد كه همه را یكباره بیاور تا به طول نیانجامد.

همانكه آخرى را دلیل آورد داد خودش هم آنجا مى‏نشیند و به صاحب كمك مى‏كند در خالى كردن و مخلوط كردن و دستمال‏هاى خالى را از صاحب گرفتن و بوسیدن و بالاى سر خود بردن و به دست چپ خود كه روبروى دست راست صاحب است گذاردن و در این ضمن سه تا دستمال بزرگ را باید چهارلا كند و به دست راست خود گذارد براى وقت قسمت كردن.

همانكه همه نبات‏ها روى هم ریخته شد، نبات دلیل را روى همه بعد نبات صاحب را روى همه مى‏پاشد، پس هر یك دو گوشه سفره را گرفته بلند كرده به هم مخلوط مى‏كنند. پس صاحب چهار گوشه سفره را برمى‏گرداند روى نبات‏ها و دستمال خودش را كه غالباً سفید است مى‏اندازد روى سفره، تا هیچ پیدا نباشد و بركات ملكوتى از غیب برآن بریزد و چشم اهل طبیعت و ماده بر آن نیفتد تا بركتش را ببرد. پس به دلیل اشاره مى‏كند كه برو سرجاى خود بنشین همانكه نشست و مجلس آرام شد، كه یك خط محیط دایره مجلس كه اشخاص باشند به حال اولى خود برقرارند و خط دیگر كه نبات‏ها بودند اكنون از عنوان خطى در رفته شكل نیم‏كره‏اى به خود گرفته زیر دستمال صاحب كه پرده غیبى است آرمیده و ظروف آنها خالى شده پیش روى صاحب طرف راستش دراز كشیده، افتاده‏اند.

حالا همه ناظرند به صاحب كه چه خواهد كرد به ویژه صرورة یعنى آنكه نخستین دیدارش است آن مجلس را.

پس صاحب دو دست امید گشوده به آسمان بلند نموده تا برابر رویش با گردن كج چشم نیاز امید یكبار آوازش را به یاعلى بلند نموده به سجده مى‏افتد و دست‏ها را به همان حال پائین آورده پشت دست‏ها را به زمین مى‏گذارد، باید همه به همان شكل فوراً به سجده افتند كه كف دست‏ها گشوده رو به آسمان باشد و پشت دست به زمین نهاده شود به تفأل سرعت وصول عطا و انجاح مرام، كه فیض خدا از بالا مى‏ریزد میان دست بریزد. پس زمزمه ناله همه بدل به صیحه[16] و ضجه[17]‏ مى‏شود.

ناله‏ها درهم افتاده مانند زوبعه (گردباد) به آسمان مى‏رسد و جان‏ها به شدتى به پرواز مى‏آیند كه قفس تن را نزدیك است كه درهم شكنند و از این منزل ویران بروند و به اوج كوى جانان برسند و كسى از كسى خبر ندارد، چنان به راز و نیاز با خداى بى‏نیاز است كه پرواى هیچ هوسش نیست، نمى‏داند كه كجا و با كه است. دلى از خود تهى و از دلدار پر دارد و هیچ دلخواهى ندارد، سراپا درخواست است اما جواز گفتنش نیست، مگر خود صاحب كه در این سجده اولى به قدر الفاظ این دعا اجازه سخن دارد دیگر هیچ، آن هم چنان آهسته كه پهلو نشین او هم نشنود.

دعاى سجده اولى به شرط آهسته خواندن‏

دعا كنیم كه دعاها حاصل شود و مطلب‏ها واصل شود

جناب اقدس‏الاهى همگى اهل سلوك را از خطرات نفسانى و هواجس شیطانى معرى[18] و مبرى سازد و قابل ركاب نصرت انتساب حضرت قائم‏ صلوات‏الله و سلامه علیه بگرداند و توفیق ذكر دوام و فكر مدام باعجز و انكسار[19] و نیستى كرامت فرماید و بر صراط المستقیم حق ثابت و راسخ بدارد و به اعلى مرتبه خود مشرف گرداند و دفع شر شیاطین انسى و جنى را از همه نماید (بیان).

این دعا بطور غایب است براى ادب، و یعنى ما هنوز قابل حضور خدا نیستیم و مشتمل بر پنج درخواست است همه راجع به عموم سالكین نه تنها حاضرین و نه تنها مریدان خود. پس بناى واقع نفس‏الامر بر تعدد سلاسل تصوف است نه انحصار بر یك و بطلان دیگران، پس مدعى انحصار باید در خواندن این دعا شرمنده از دعوى خود باشد و به سبب همین خیرخواهى عموم قابل حضور خدا مى‏شود، كه در دعاى دوم بطور خطاب حضورى دعا مى‏كند،

و لفظ دفع نه رفع اشاره به فخر است كه بحمدالله اهل سلوك تا كنون دچار كید[20] و وبال[21] نشده‏اند، امید كه پس از این هم نشوند.

بعضى الفاظ این دعا مطابق قانون نحو نیست، مانند المستقیم كه صفت صراط بى‏الف و لام است گرچه احتمال بعید ممكن است اضافه باشد. یعنى راه شخص راست رو و حق بدل از صراط باشد و نیز دعا كنیم، كه دعاها جمع است و "شود" مفرد است و معنى این لفظ هم معلوم نیست كه حصول دعا چیست، بلى وصول مطلب درست است، جز آنكه مراد آن باشد كه مطلوب ما آن است كه دیگران از دل چنین دعائى بكنند و مستجاب هم بشود. و این هم خلاف ظاهر است. چون اقطاب سابق غالباً امى و بى‏سواد بودند و این الفاظ را در سجده گفته‏اند، حالا براى تبرك عین لفظ آنها، اگرچه غلط است باید گفته شود.

پس صاحب سر از سجده برداشته یا الله مى‏گوید و همه یكباره سربرمى‏دارند بدون گفتن یاالله و چشم برصاحب مى‏گمارند كه دیگر چه خواهد كرد و اگر شكم‏باره‏اى میان آنها باشد نظرش بر تل نبات‏ها خواهد بود به انتظار قسمت و آرزوى بیشتر شدن بهره او.

پس صاحب رو مى‏كند به طرف راستش و دست راست خود را گشوده مهیاى صفا نموده با جهانى خرمى و گشاده‏روئى با او صفا مى‏كند ودرست او را مى‏كشاند و به دست پهلوئى‏اش مى‏گذارد تا آنها هم با هم صفا كنند و او هم پس از انجام صفا دست او را مى‏كشاند به سوى دست پهلوئى‏اش و به دست او مى‏چسباند، آنگاه رها مى‏كند و این را صفاى موصول و صفاى دوره مى‏نامند كه از آداب لازمه این مجلس است و صاحب دست خود را گشوده نگه مى‏دارد به شكل صفا مانند پرانتز گشوده شده یعنى همه این صفاها را من مى‏كنم و همه میان پرانتزمنند تا من در صفاى آخرى با مهمان دست چپم پرانتز را ببندم.

پس صفا به جریان افتاده دور مى‏زند و صاحب، نگاه به دست‏هاى پر ازصفاى صفاكنندگان مى‏كند و دست خودش را هنوز گشوده به شكل صفا نگه داشته تاصفا از جانب چپ به او برسد تا رسید فوراً به شوقى ناگفتنى دستش را جلو برده آن دست شخص آخر را از میان دست ماقبل آخر (كه آن را مى‏كشاند به سوى صاحب) مى‏رباید و صفا را به انجام مى‏رساند.

پس صاحب دوبار صفا نموده و دیگران یك بار، بلكه همه این صفاها كه شاید هفتاد یا هفتصد[22] باشد یك صفاى مسلسلى است كه صاحب با هیئت‏ مهمان‏ها نموده و گوى اتحاد كثرات را به چوگان صفا ربوده و موجودات متعدد را به وجود واحد درآورده.

در هنگام جریان مستدیر صفا، باز زمزمه ناله و آه درهم مى‏افتد و شور درمى‏گیرد كه مى‏خواهد مجلس را از جا بركند (برآن انجمن تكیه [فخر] باید نمود كه موجود چندند در یك وجود)، پس صاحب بار دیگر به روش بار نخستین به سجده مى‏افتد به گفتن یاعلى بلند چنانكه یاء اول در نشستن و یاءآخر در زمین گفته شود.   ناگاه همه مى‏افتند و ناله‏ها برمى‏خیزدو ضجیج باهم مى‏آمیزند، زمین برآسمان مى‏خروشد و دود دل‏ها هوا را مى‏پوشاند و فنوات دموع از ینابیع[23] خشوع‏  موج زنان مى‏جوشد.

گرچه سراپا نیاز و درخواستند اما اجازه دم‏زدن ندارند باید بى‏زبان بزارند و ناله‏ها از قعر دل برآرند. جز خود صاحب كه مى‏تواند فقط الفاظ این دعا را بخواند نه لفظ دیگر، آن هم آهسته كه حتى پهلونشینان هم نشنوند و باید همه دعاها را از بربخواند نه آنكه نوشته به دست گرفته باشد و از روى آن بخواند و باید چنان روان باشد كه كلمه‏اى اشتباه یا اسقاط نشود. پس این خواندن دعاها در سجده‏ها از مشكل‏ترین كارها است به ویژه در چنین رستاخیز بهت‏آمیز كه خودى‏هاى خودها از یاد مى‏رود تا چه رسد به الفاظ محفوظه.

دعاى سجده دوم‏

راه راهروان، پیر پیران، حیات جاویدان، الاهى حیات جاویدانى را روزى و نصیب همگى بگردان و درد ظاهر و باطن همگى را دوا كن و قرض دنیا و آخرت همگى را ادا كن و دفع شر اعداء ظاهرى و باطنى را بالمر[24] بنما و همگى اهل سلوك را در مقام فناء فى‏الله وبقاءبالله متمكن[25] و برقرار ساز و اعداء اسلام را مخذول[26] ومنكوب‏[27]بگردان وحشر همه را با ائمه اطهار صلوات‏الله علیهم بگردان.

(بیان) معلوم است كه همه این صوفیانى كه این دعاها را خوانده‏اند هم بى‏سواد بوده‏اند وهم شیعه عوام، كه عقاید و الفاظ عامیانه داشته‏اند ونسبت به عرفاى زبان‏آور این زمان ساده ‏لوح و بى‏ساخته بوده‏اند. زیرا در چنین بزم روحانى كه باید كثرات هیچ منظور نباشد، نه به قهر نه به لطف [سر و دستار نداند كه كدام اندازد] نباید نفرین بر كسى نموده یا اعدائى به یادآورد یا فرق میان اسلام و غیر آن نهاد، چونكه اعداء اسلام شامل همه ادیان مى‏شود و دیگر آنكه ضمیر جمع (حشر همه) شامل اعداء هم هست با آنكه مقصود نیست و این ضد فصاحت است. آن وقت دعاى به این بزرگى كه حشر با ائمه است با نفرین بزرگ جمع شده كه تهافت[28] آشكارى است با آنكه یقین داریم كه مراد گوینده از همه فقط اهل سلوك است.

اما تخلل[29] نفرین اعداء، سبب رجوع ضمیر همه است به اعداء یا به عموم‏ مردم و این هر دو خطا است و غیرمقصود از دعا است، پس لفظ، مخالف معنى است. و این نشانه سادگى اقطاب سابق است كه عقیده‏شان كامل و لفظشان ناقص بوده و دیگر آنكه الفاظ اول دعا مبتداهاى بى‏خبرند و مقصود از آنها معلوم نیست و سخن یك دانشمند بزرگ هم نیست تا احتمالات عمیقه‏اى توان داد، كلام عامى ساده رانمى‏شود رمز و معما شمرد.

پس صاحب سر از سجده برمى‏دارد و یك یاالله بلند مى‏گوید كه همه فوراً سر برداشته رو به صاحب مى‏كنند و صاحب مانند آنكه تا كنون مستغرق در غیب بود و همه كار و حدت را مى‏نمود، حالا تازه از معراج حقایق برگشته رو به كثرات دارد با چهره برتافته كه هنوز لمعان[30] وحدت از او مى‏تابد مى‏خواهد جمع صورت با معنى كند و غذاى جسم را به روح دهد (كه مراد صوفى از فتوح همین است) و تنور سرپوشیده نبات را كه بركات ملكوتى در زیر پرده ناسوتى یافته، گشاید و بذل و عطا به عدد سه عالم جبروت - ملكوت - ناسوت، با پنجه پنج حضرت به اهل شش جهت نماید و گرفته‏ها را از اهل صورت به انضمام معنى ژرف به آنها برگرداند.

(حبه‏اى بستانند و خرمنى بدهند) گرچه آنها نه به قصد گرفتن داده‏اند اما صاحب نماینده حضرت مبتدء بالنعم قبل استحقاقها است كه ناگرفته مى‏دهد تا چه رسد به گرفته‏ها.

پس دلیل كه تا كنون گمنام خامل‏الذكر[31] و یكى از مردم عادى بود باز عرض‏اندام نموده برخاسته، مى‏آید جلوى صاحب كنار سفره در یمین دستمال‏ها (كه یك دقیقه پیش ازدست صاحب گرفته و بوسیده وبالاى سر برده و بر زمین نهاده مى‏نشیند و آن سه دستمال بزرگ را كه انتخاب نموده به كنارى نمایان نهاده بود یك یك برمى‏دارد و هر یك را چهار تا نموده جلوى صاحب مى‏گستراند و صاحب با دست چپش گوشه روپوش سفره را اندكى بلند مى‏كند و چنان بالا نگه مى‏دارد كه خود و دیگران نبات‏هاى سرپوشیده را نبینند و دست راستش را مى‏برد میان نبات، بى‏آنكه نگاه كند و در آن زیر مشت بسته خود را گشوده پرمى‏كند از نبات هرچه گرفت و مى‏آورد مى‏ریزد به آن دستمال چهارلا شده و باز مشت دیگر، تا سه مشت، بزرگى و كوچكى دست صاحب در این جا براى مهمانان خیلى فرق مى‏كند. این ناچیز در زمان سلوك و ارادتم، مدتى مرید یك قطب كوتاه قد كوچك دستى بودم كه تقسیم نبات‏ها به نفع او و به ضرر ما مهمانان تمام مى‏شد و بعضى اقطاب عمداً هم دست خود را در زیر پرده به هم مى‏كشند تا كمتر بگیرد و زشت‏تر لئامتى است. همانكه سه مشت نبات به عدد سه حرف على ریخت چهار گوشه آن دستمال را به هم گرفته بطور صفا مى‏دهد به دلیل [اما دیگر دست بوسیده را به چشم نمى‏گذارد] و دستمال چهارلا شده دیگر را جلو مى‏كشد و سه مشت هم به آن مى‏ریزد (و هكذا تا آخر مهمان‏ها) و دلیل آن را گرفته مى‏دهد به شخص اول طرف راست آن هم بطور صفا بى‏گذاردن به چشم و او مكلف است كه آن نبات را به دامن راستش بریزد و گوشه دامن رابلند نموده بر كمر بزند یعنى زیر شال كمر پنهان كند، مانند گدا تا منتهاى ذلت ظاهر شده باشد و همه باید چنین كنند، حتى خود صاحب كه آخر از همه قسمت مى‏برد.

دلیل تا نبات را داد برمى‏خیزد و مى‏آید جلوى صاحب و آن دستمال دوم را كه پرشده مى‏گیرد بطور صفا و مى‏برد نزد شخص دوم طرف راست و بطور صفا مى‏دهد، پس رو مى‏كند به شخص اول و دستمال خالى شده را از او مى‏گیرد و مى‏آورد و مى‏گستراند جلوى صاحب و دستمال سوم را كه پر شده مى‏گیرد و مى‏برد و بطور صفا مى‏دهد به شخص سوم طرف راست: پس از شخص دوم دستمال خالى را مى‏گیرد و مى‏آورد و مى‏گستراند [و هكذا تا دستمال آخر را كه باید محض گرفتن آن برود].

حالا فلسفه عدد سه دستمال چهارلا[32] شده معلوم شد كه اگر دو تا مى‏بود  صاحب معطل بود تا دستمال دوم برگردد و صاحب نباید معطل بماند، باید لایزال و دائم از زیر پرده، سه مشت سه مشت درآورده، ظروف خالى مستحقان را پركند، به همان روش قسمت مى‏شود تا آخر و به هر كه نیابت داشته پس از دادن قسمت خودش قسمتى هم براى منوب عنه به او داده مى‏شود به عدد نیابتش و او آن را در ظرفى دیگر كه باید حاضر داشته باشد مى‏ریزد نه به دامن خودش كه قسمت خودش را ریخته تا مخلوط به مال خود نشود و مصداق نهى لاتاكلو اموالكم بینكم بالباطل آیه 184 بقره گردد[33] و بعضى لاابالى‏ها دقت نكرده روى هم مى‏ریزند و خلاف قانون است. صوفى باید حافظ حدود باشد در عین اتحاد محبتى روحى. در وقت پس گرفتن دلیل، دستمال خالى را، لازم بلكه خوب نیست كه به نحو صفا باشد و باید زود بدهند و او زود بیاورد، تا صاحب معطل و منتظر نشود. چون همان كه راه دلیل دور شد خصوص وقتى كه به طرف چپ برسد، صاحب منتظر مى‏ماند چونكه باید دور بزند و بیاید نه میان بر و مورب كه خلاف ادب است.

پس اگر دلیل را مشغول صفاكردن كنند دیر مى‏شود، باید در این مجلس خیلى ملاحظه معطلى و انتظار صاحب را نمود. (این ناچیز آن اوقات كه مجلس نیاز را برپا مى‏نمود غالباً در اثر نادانى مهمان‏ها دچار معطلى بى‏نتیجه و خجلت از حاضران بود كه دلیل را به صفاى طولانى مى‏گرفتند و در هر صفا هم دست او را سه بار بوسه غلیظ مى‏دادند و به چشم خود مى‏نهادند مكرر و من دستمال پركرده را دست گرفته منتظر بودم تا بوسه‏هاى عامیانه بیجاى آنها تمام شده دلیل را رها كنند، بیاید. و نام این كار نادانى را عشق مى‏نهادند با آنكه هوس احمقانه بود نه عشق. اگر عشق بود من دل و عقل و جان و قانون را فدا مى‏نمودم و همه بدبختى ما بشر از این اشتباهات و خطاهاى در تطبیق است) پس یك قسمت به خود دلیل داده مى‏شود، او مى‏گیرد و تا وسط مجلس پس مى‏رود و به دامنش ریخته گوشه دامن را به كمر مى‏زند (باید در این مجلس همه شال كمر داشته باشند).

پس صاحب اشاره به او مى‏كند كه همانجا بنشین و تا نشست، صاحب سرسفره را مى‏پوشاند و دو دست گشوده رو به آسمان و یا على گفته به سجده سوم مى‏افتد و بى‏آنكه دعا بخواند كه سوم و پنجم، خالى است دعا ندارد، زود سربر مى‏دارد و یاالله مى‏گوید تا همه سر بردارند، پس كار تقسیم را از همانجا كه مانده به دست مى‏گیرد و سه مشت دیگر مى‏ریزد به دستمالى و باز مى‏دهد به دلیل و او مى‏برد با همان دستمال مى‏گذارد سر جاى خودش و بر مى‏گردد. پس قسمت آخر را مى‏گیرد با جهانى ادب و پس ‏پس مى‏رود و به سینه مى‏چسباند با گردن كج مى‏ایستد تا آنكه صاحب خودش را مهیا كند براى تعظیم و ادب عطاءالله و با سر با تذلل اشاره كند كه بیاور، پس دلیل به سینه چسبانیده مى‏آید در وسط راه سجده مى‏كند و مى‏آید جلوى صاحب مى‏نشیند و آن دستمال را بوسیده بنحو صفا مى‏دهد، صاحب مى‏گیرد و دست دلیل را دوبار مى‏بوسد و آن دستمال را هم مى‏بوسد و مى‏ریزد به دامن راستش و به كمر مى‏زند و به دلیل اشاره مى‏كند كه برو به جاى اولى خودت و بنشین مانند مهمان‏ها و او مى‏رود و مى‏نشیند در حالتى كه نبات در دامن دارد به كمر زده و یك قسمت هم در زمین نهاده، پس آن را هم از زمین برداشته به دامنش مى‏ریزد و به كمرش مى‏زند و صاحب، نگاه منتظرانه به او مى‏كند، همانكه او هر دو قسمت خود را تصرف و مخلوط نمود، صاحب سر سفره را مى‏پوشاند و دو دست به آسمان گشوده و بلند یاعلى گفته به سجده چهارم مى‏افتد و همه مى‏افتند و این سجده طولانى است و دعاى مفصل‏تر دارد نه براى همه، كه باید همه ساكت باشند حتى دلیل كه خبر از این دعا ندارد فقط خود صاحب خیلى آهسته مى‏خواند:

الاهى به حق انبیاء و اولیاء و اصفیاء[34] و فقرا و شهدا كه اولا ظهور مولاى ما را نزدیك بگردان و ما را به دریاى وحدت و سعادت برسان و صفاى صورى و معنوى كرامت فرما و جمعیت ظاهرى و باطنى عنایت كن و سالكان راه هدى را ذوقى و شوقى كرم كن و پیران راه را قوت ظاهر و باطن لطف نما و امراض ظاهرى و باطنى اهل طریق را شفاى عاجل و صحت كامل كرامت كن و دوستان فقرا را شاد گردان و اعداء ایشان را به اصلاح[35] بیاور و ذكر دوام و فكر مدام با عجز و انكسار و نیستى‏ كرم كن.

پس سربرداشته یا الله مى‏گوید تا همه سر بردارند، پس دلیل زود برخاسته دستمال خالى خود را مى‏آورد و میان دستمان‏ها مى‏گذارد و جلو نشسته یك یك دستمال‏ها را گشوده مى‏گستراند و صاحب دست به زیر پرده سفره برده با انگشت، نه با مشت، یك حبه درآورده مى‏گذارد میان هر دستمال و آن را به اندازه نبات مى‏پیچد تا نبات در ته آن نمایان باشد و جاهاى دیگر دستمال نپیچیده است و آن را با دو دست به دست دلیل مى‏دهد بدون صفا و بدون دست بوسیدن. دلیل مى‏گیرد و بالاى سر مى‏برد و آن را مى‏بوسد و به طرف راست خود كه چپ صاحب باشد مى‏گذارد، به طول، پهلوى هم تا همه نمایان باشند و یافتن و برداشتن آسان [هر مهمانى باید از اول به دستمال خود یك نشانه‏اى بگذارد كه زود بردارد و صاحب را و جمعى را معطل نكند كه این معطلى ضررش بیشتر از فوائد روحیه‏اى است كه از این مجلس برده و اغلب صوفیان این نكات را سهل شمرده مهم نمى‏دانند ولى بزرگ خطائى است‏].

پس همانكه همه دستمال‏ها داراى نباتى شد كه نامش بركت سفره است و یكجا چیده شدند، صاحب به‏دلیل اشاره مى‏كند كه برو به جاى اولى خود بنشین و باز سر سفره را مى‏پوشاند در حالى كه بیش از نصف نبات‏ها مانده. و بعضى این را كرامت او مى‏دانند كه به هر یك به قدرى كه آورده بود داده شده، ولى چنین نیست زیرا مهمان‏ها بیشترشان خیلى مى‏آورند و بعضى نادراً به‏قدرى مى‏آورد كه مى‏برد.

پس آخرین سجده را بى‏دعا بجا مى‏آورد و به گفتن یا على قبلاً و یا الله بعدا.

حالا دیگر اعمال اصلى مجلس تمام شد و حرف زدن جایز شد اما صاحب به مراعات حال صاحبان دستمال‏ها سفره را هنوز جمع نمى‏كند و نبات دامنش را خالى نمى‏كند و به همان حال مجلس ساكت مى‏نشیند دست‏ها را روى زانو گذارده اشاره مى‏كند به برداشتن دستمال‏ها كه اول باید دلیل بیاید مال خود را برداشته ببرد و نبات‏هاى دامنش را هم بریزد به دستمال و گره زده پنهان كند. پس از طرف راست یك یك برخاسته مى‏آیند و برمى‏دارند و مى‏برند و نبات دامن خود را به آن ریخته گره زده پنهان مى‏كنند كه اول باید نبات‏ها پیدا باشد جلوى روى صاحبش به زمین نهاده و آخر باید پنهان نمود.

آداب این كار این است كه زود بى‏معطلى باید از جابرخیزند یك یك نه دو نفر با هم یا بیشتر و هنوز برنخاسته، اول توجه به صاحب نموده با دو دست رو به آسمان گشوده بیفتد زمین را ببوسد، پس برخیزد و پس‏پس برود به جانب دستمال‏ها كه پشت به صاحب نكند و پهلوى دستمال‏ها نشسته رو به صاحب نموده و دو دست را گشوده پشت دست‏ها را به زمین نهاده سجده شكر كند، دوبار به این قسم، كه اول پیشانى بر زمین نهد، پس روى راست را برزمین مالد و پس روى چپ را و به گوشه چشم به صاحب نگاه كند. پس پیشانى را بر زمین نهد و در دل شكر الله سه‏بار مى‏گوید، در هریك از این چهاركار، تاآنكه 12 بار شكر كرده باشد پس خوب چشم بگرداند كه عوضى برنداشته باشد همانكه برداشت دستمال را به دو دست گرفته ببوسد و به سر بگذارد و بیاید و بنشیند، پس آنكه پهلویش بود برخیزد تا همیشه یك نفر برخاسته باشد و میان مجلس دو و سه نفر ایستاده نباشد آنكه نیابتى داشته به هر دستمالى باید دو سجده شكر كند و بردارد و اگر اشتباه برداشته بودند، زود با هم عوض كنند با اشاره، بى‏صدا. همانكه همه برداشته، به جاى خود نشستند و نبات دامن را ریخته ضبط نمودند.

صاحب كه تا آن وقت نباتش در دامنش بود و دستمالش روى سفره گسترده بود، سفره را جمع كرده، گره مى‏زند و مى‏نهد و اشاره به خادم مى‏كند كه بیاید و سفره را ببرد به اندرون صاحب بدهد. پس صاحب نبات دامنش را به دستمالش ریخته گره مى‏زند وآن نبات باقى مانده در سفره كه خادم برد عوض حب نبات سایر دستمال‏ها است كه نامش بركت سفره بود و دستمال صاحب چون روى سفره كشیده شده بود، دیگر آن حب نبات را نداشت.

رسم است كه هنوز سفره برچیده نشده، بعضى از مهمان‏ها و از بیرون هم (چونكه آن وقت در باز مى‏شود) مى‏آید با صاحب صفا مى‏كند و لازم است كه صاحب یك حب نبات به دستش بگذارد، بسا كه پنجاه نفر در بیرون منتظرند تا در باز شد مى‏ریزند براى صفا به عشق نبات و پیش روى آنها صاحب نمى‏تواند سفره را جمع كند و به آنها ندهد ولى مى‏تواند كم بدهد و اگر پیش از آمدن آنها سفره را برچیده بود لازم نیست كه بگشاید و بدهد، كه برچیدن سفره تكلیف دادن را ساقط مى‏كند.

و رسم است در این وقت شفا و حاجت مى‏طلبند و بیمار را حاضر مى‏كنند كه صاحب بر روى او و جاى درد او دست بمالد و نیز طلب استغفار براى خود و اموات مى‏كنند بعضى به زبان و خواص در دل. زیرا صاحب آگاه است به مضمرات[36] و منقوش در اذهان و این را اصطلاحاً اشراف بر خواطر مى‏نامند و مرشدها در این اشراف به اختلاف كم و زیاد و اظهار و كتمان مختلف‏اند.

مرشد متصنع خودساز درواقع نمى‏داند و اظهار كتمان مى‏كند به نام پرده پوشى چونكه در تصوف بهانه‏هاى خوبى به دست مرشدها هست كه بى‏سرمایه‏اى دخل‏هاى مادى و ریاست‏ها مى‏كنند و شهرت مى‏دهند كه مرید حق امتحان و معجزه خواستن ندارد، با آنكه مرشد معجزات دارد.

نظر ششم در مواد متعلقه به مجلس نیاز

بیش از آنچه در كتاب بهین سخن صفحه 40 تا 52 نوشته‏ام اجمالاً در مؤسسه تصوف، عملى به بزرگى مجلس نیاز نیست، هم كماً در بسیارى آداب و احكام كه چهل مسئله دارد و هم كیفاً در فضیلت و فخر و آثار كه در استنجاح مرامات صعبه كه به هیچ وسیله‏اى انجاح نشد، متوسل به اقامه این مجلس مى‏شوند. حاجتمند پول گزافى از صدریال تا هزار ریال به مرشد مى‏دهد كه او یك بار اقامه مجلس كند به قصد حصول مطلب او، و مشهور است نه تحقیق، كه تجربه‏ها در این باب شده كه آخرالدواء است براى هر دردى و هنوز در امور روحیه مؤثرتر است، یعنى ترقى سریع سالك در مراحل تكمیل نفس.

پس بزرگ‏تر عبادت صوفیان است و دشوارتر، كه بسیارى از مرشدان نمى‏دانند و از یاد گرفتنش هم عاجزند. هر مرشدى هم اذن اقامه آن را ندارد، زیرا اذن خاص مى‏خواهد و از توابع ارشاد نیست. مانند نماز جمعه است كه تنها عدالت امام كافى نیست بلكه علاوه بر آن كه باید خودش هم خود را عادل واقعى بداند و عادل دانستن مأموم، او را، كه در جماعت‏ها كافى است، كافى نیست، باید خودش مجتهد مطلق باشد نه متجزى، على‏الاصح و انقیل به‏اذلیس‏المتجزى بنائب الامام و یحب كون امام‏الجمعة اماما او نائبه، و یا مأذون از مجتهد مطلق در خصوص نماز جمعه یا در عموم مناصب دینیه با تصریح به عموم یا به خصوص نماز جمعه، فلایكفى الاطلاق على‏الاصح، ولى در داشتن مجتهد مطلق حق اعطاء خصوص منصب امامت جمعه را نظر و تأمل است و اشبه[37] و احوط[38] عدم است پس امام‏ جمعه باید خود مجتهد باشد.

باز آن مرشدها كه ماذون‏اند بعضى اذن مقید دارند مانند آنكه سالى یك مجلس، اذن دارد نه بیشتر و یا در شهرى كه خودش اقامت دارد اذن دارد نه در شهر دیگر و یا آنكه كمتر از 14 نفر (كه كمال اول است) مثلاً ماذون نیست و یا آنكه مشروط است به نبودن مرشدى بالاتر از خودش در آن شهر.

هر اذن و اجازه‏اى كه قطب یك سلسله‏اى به یكى از مشایخش مى‏دهد محتوى به سه عنوان است (مطابقه - تضمن - التزام) مثلاً اذن ارشاد و تلقین ذكر قلبى تا چهار مرتبه كه عبارت باشد از ذكر انفاسى كه دو قسم است:

اول - هوالله تنها (بعضى الله هو مى‏گویند و اصح هوالله است كه مبتداء و خبر باشد) و این را ذكر بى‏فكر نامند.

دوم - آنكه وقت گفتن هوالله به زبان دل باید با انگشت خیال [دل همان خیال است نه جان مجرد و نه آن جسم مخروط] روى صفحه داخلى قاعده دل مخروطى، كه زیر پستان چپ سرازیر آویخته است، یك لفظ الله بنویسد و با چشم دل [خیال‏] به آن نگاه كند، مانند فكر و مطالعه كه این را ذكر و فكر مى‏نامند [گفتن هوالله ذكر است و نظر به الله مكتوب، فكر است‏].

و از ذكر حیات كه آن هم دو قسم است:

اول - تنهاالحى.

دوم - بانظر كردن به الله مكتوب در روى دل‏[39]

حالا نسبت به تمام این چهار درجه اذن بالمطابقه است و نسبت به هر یك از این چهار اذن تضمنى است و نسبت به اوراد متعلقه به این چهار درجه و نسبت به پیشنمازى كردن براى همه مریدان سابق و لاحق و نسبت به زمین بوسیدن كه مریدانش برایش زمین ببوسند اذن بالالتزام است. دیگر تصریح به آنها لازم نیست، زیرا آنها از توابع عادیه و مرسومه ارشادند.

اما نسبت به اقامه مجلس نیاز هیچ اذن نیست، زیرا تصریح به آن نشده تا مطابقه باشد و آن جزو ارشاد نیست تا تضمن باشد و از توابع هم نیست تا التزام باشد، چون كه شأن نیاز، اجل از تابعیت است و خودش یك موضوع مستقل جلیلى است، بلكه بعكس توان قائل شد كه هر مأذون در اقامه مجلس، مأذون در ارشاد هم هست، كه ارشاد از توابع نیاز است.

حالا گوئیم كه مجلس نیاز هم مسائل داخله دارد وهم خارجه و هم  فلسفه و در اینجا یازده ماده از آنها گفته مى‏شود كه یازدهمى هم، ده ماده است:

اول - مرید هر وقت كه به خدمت مراد مى‏رود كاملش آن است كه غسل زیارت كند و با غسل برود [حكم این غسل كه پاكى دل مرید باشد تا بیست و چهار ساعت باقى است، اگرچه حدث اصغر هم سر بزند. اما اگر بعد از 24 ساعت از غسل، خواست به زیات مراد برود باید مجدداً غسل كند] و نیز باید دست خالى نرود یك هدیه‏اى، اگرچه یك سیب باشد، ببرد كه وقت صفا به دست مراد نهد و آن هدیه را صوفیان نیاز مى‏نامند. چون به این مجلس بى‏هدیه و نیاز نباید رفت و اساسش بر همان هدیه و نیاز است، لذا مجلس نیاز نامند. یعنى مجلسى كه شرطش بردن نیاز است.

و نیز باید پیش‏تر از انعقاد این مجلس غسل نمود، همانكه كسى را دعوت نمودند، مكلف است كه غسل كند عصر روزى كه منتهى بر شب نیاز است و لباس پاك حلال بپوشد كه غصبى و مشتبه نباشد و دستمال و نبات را از مال حلال شخصى خود كه با رنج یافته باشد باید تهیه نماید، نه از غصب و مفت و شبهه. و همان دستمال را با حبه نبات بركتش محترماً نگه دارد به امید مجلس نیاز دیگر، كه عین همان دستمال را باید ببرد تا تبرك‏تر شود و آن را نگه دارد براى لاى كفن و روى سینه‏اش گذاردن كه این دستمال او حكم سفره صاحب را دارد در تبركى باید غیرصوفى آن را نبیند و دست به آن نمالد و بعضى وقف یك ملكى مى‏كنند براى قیمت همین دستمال‏ها و نبات‏ها تا ثوابى به واقف برسد، مانند نیابت كه گفته شد. و نماز مغرب را به جماعت كه امامش صاحب باشد بخواند، والا خودش فراداى اول وقت بخواند و قدر كمى غذا بخورد كه در مجلس از گرسنگى حواسش پرت نشود و نیز بول اگر دارد قبلاً بكند تا در مجلس به دفاع نپردازد و نیز علاقه‏ها و خیالات را موقتاً از دل بیرون كند كه در مجلس خیالاتش عكس بر آئینه دل صاحب نیندازد، والا دل اوتیره و مجلس بى‏معنویت مى‏گردد.

وباید در آن ساعت كینه كسى را به ویژه حاضران، در دل نداشته باشد و اگر سابقاً بود، در آن ساعت از دل بیرون كند، به شكر حضور در آن مجلس كه به هر قیمت بخرد مى‏ارزد. لذا صاحب باید هر دو صوفى كه با هم سابقه كدورت دارند یا هیچ یك را دعوت نكند زیرا به آنكه یكدیگر را دیدند دشمنى هیجان مى‏كند وآن فضا را آلوده و همه راتیره‏دل مى‏كند بى‏آنكه سببش را بدانند. و باید مجلس نیاز تّام‏الصفا باشد و مسئول پاكى مجلس صاحب است تا بتواند.

دوم - آنكه پیش از وقت در آنجا حاضر شود تا آنكه قدرى به انتظار باشد و شاید بعضى پیشقدمى را كه موجب تقدم در نشستن است به معنى زودتر آمدن بدانند، كه صاحب برسد هر كه اول آمده او در دست راست در صدر نشیند، دوم بعد از او، سوم بعد از دوم و هكذا تا پایان جانب راست، كه وصل به دلیل باشد و در جانب چپ.

به گمان این ناچیز مناط عقیده و خوش‏بینى بخصوص این مجلس است اگرچه در سلوك طریقتى هنوز صاحب مقامى نشده باشد.

سوم - باید در این مجلس تكیه به دیوار و غیره ننمود، اشاره به نومیدى از ماسوى الله و نیاز (تكیه) بسوى اللّه است، انقطاع از تمام، مقدمه اتصال تام است و صوفى باید همیشه چنین باشد. این مجلس تذكر حال دائم است و اگر از تنگى جا ناچار شد كه پاى دیوار نشیند باید خود را جمع كند كه تكیه ندهد و سنگینى خود را به دیوار نیندازد، كه معنى اعتماد به نفس است و نیز اشاره به آن است كه باید تن به سلوك و رنج‏هاى اختیارى داد و منتظر جذب نباید بود و تكیه به دیوار جذبه نباید نمود.

چهارم - در این مجلس در قسمت صفاى دوره دو نفر جنبین صاحب فخر دارند، یكى شخص دست راست كه مى‏گوید صاحب رو به من آمد و با من صفا نمود و یكى دست چپ كه گوید من رساندم و وصل نمودم صفاى دوّار سیار را به مركز طلوعش و صاحب را از نگرانى و رنج انتظار رهاندم و دست‏هاى همه را به دست صاحب دلالت‏ كردم.

پنجم - نیاز مانند نماز جمعه تا دو فرسخ تكرارپذیر نیست، یعنى شبى كه در جائى مجلس برپا شد باید در آن شب تا دو فرسخى، مجلسى دیگر از اهل همان سلسله برپا نشود. سلاسل دیگر مختارند چون این سلسله آنها را باطل مى‏داند، وجود خود آنها و هر كار آنها با عدم یكسان است.

پرسش - آیا از هر سو دو فرسخ یا از یك سو، آنگاه از كدام سو مراد است؟

پاسخ - مراد آن است كه اگر فرضا در یك شب و یك ساعت دو مجلس از یك سلسله برپا شد، باید میان آنها اقلاً دو فرسخ شرعى فاصله باشد نه كمتر.

ششم - اگر دو مرشد به شركت مجلسى برپا كنند اگر همدرجه‏اند باید به یكدیگر ایثار نمایند، هركه دلالت را قبول كرد تواضع كرده و حائز مقامى عندالله شده واگر بالا و پست‏اند مسلم است كه باید پست دلیل شود و بالاتر صاحب گردد و اگر آن بالاتر به‏اختیار، دلالت را قبول نمود خیلى بزرگى كرده و آن مجلس خوشبخت گشته اما آن پست به هاویه افتاده.

این ناچیز در زمان خود یك چنین مطلبى دید در چهل سال پیش از این در مشهد و آن مرشد پست كه در آن مجلس به هاویه انانیت[40] و تفرعن[41] افتاده بود هنوز هم زنده است و هر دم به قعر هاویه[42] نزدیك‏تر مى‏شود و خودش نه مقر است نه‏ ملتفت، اما بینایان مى‏بینند و خودش هم عنقریب خواهد دید، وقتى كه برگشت ندارد.

در هر عنوان و هر طبقه آنانكه كم خود گرفته‏اند، جایزه مسابقه را برده‏اند و كارناكردنى كرده‏اند و تا یك درجه آدم غیرعادى شده‏اند، خوب است كه در این گونه زندگانى وجهه هر بلندنظرى، آدم غیرعادى شدن باشد، چه در مادیات و چه در روحیات، لفظ بلند نظرى یا به معنى دوربینى و آخربینى است مقابل نزدیك‏بینى و نقدبینى و یا به معنى بالانشینى و بلندى ظاهرى كه مثلاً آسمان نه زمین و یا به معنى بلند همتى و زیاده‏طلبى و به كم قانع نشدن و بیشتر خواستن است، و به هرمعنى خود را در امور دنیوى و ریاستى پست كردن، بلندنظرى است. زیرا آخر را خواسته و اول را و نقد را فداى آخر و نسیه نموده و خود را بالاتر از خوشى‏هاى زمینى دانسته و قانع به ریاست تن فانى نشده، تقدم معنوى روحى را كه اتم[43] و اشد[44] و ابقى[45] و اصفى[46] است ربوده و كم را فداى بیش نموده و كوته‏نظرى بر هر یك از این سه معنى ضدبلندنظرى است و نیز ضعف نفس مستلزم كوته‏نظرى است، یعنى نمى‏تواند بر هواى نفس خود غالب شود و دیگرى را بر خود مقدم دارد و بار سنگین تواضع و فروتنى را بكشد و قوت نفس ناطقه (هویت انسانیت نه بشریت) مستلزم بلندنظرى است، كه هواى نفس «طبع "دنیا" نقدین» را اعتنا نكند و به دور اندازد و كم‏كم معدوم كند، ریاست و لذت تن را به چیزى نشمارد، لذت ترك لذت را احلى[47] و اغلى[48] از اجراى شهوت بداند.

چون در عنوان مجلس نیاز، دلیل و خادم بودن، پست است و نشستن و صاحب مجلس شدن ریاست ظاهرى است در عالم تصوف، پس بلندنظرى آن است كه ریاست تن و ظاهر را به غیر خود واگذارد و خود به نظر باطنى روحى افاضه به مجلس نیاز نموده آن را تكمیل نماید و هر یك از حاضران را به ترقى روحى بالا ببرد، چنانكه پس از انقضاء مجلس هر یك اقلاً یك درجه بالاتر رفته كامل‏تر شده و به عالم حقیقت كه امور دنیوى را پست مى‏شمارد، نزدیك‏تر شده باشد. (سیدالقوم خادمهم) هدیه‏اى كه در این مجلس داده مى‏شود و فیضى كه از خدا به اهل این مجلس تقسیم مى‏شود حال نیاز و تذلل و كم خود گرفتن و خود را در میان ندیدن است.

هفتم - در جواز خواندن دعاهاى سجده براى غیرصاحب اختلاف است، بعضى قائل به جوازند مطلقاً چه دلیل چه حاضران (مهمان‏ها) به شرط علم به آن دعاها سابقاً، نه آنكه مخصوصاً برود یاد گیرد و حفظ كند و بخواند. بعضى جواز را منحصر به دلیل مى‏دانند وحاضران را مطلقاً اجازه خواندن نمى‏دهند، بعضى جواز براى دلیل را هم منحصر به آن دلیلى مى‏دانند كه داراى مقام شیخیت و ارشاد هم باشد و اجازه اقامه مجلس هم داشته باشد، نه دلیلى كه بجز منصب دلالت دیگر منصبى ندارد. و به هر حال باید خواننده دعا چنان آهسته بخواند كه كسى نشنود بلكه دو پهلوى او هم نشنوند و همهمه او را هم حس نكنند و هم به كسى ابراز نكنند كه من دعا مى‏خواندم.

و به گمان این ناچیز منع مطلق است و انحصار دعا به شخص صاحب، یعنى باید زبان همه حاضران یك نفر باشد و باقى آمین گویند آهسته، آن هم جائز است نه واجب، اگرچه دلیل داراى منصب ارشاد باشد و یا بعضى حاضران داراى ارشاد باشند و دعاها را دانسته و حافظ باشند زیرا جواز دعا براى عنوان صاحب بودن است نه براى علم و اجازه. پس كسى كه در مجلس نیاز عنوان صاحب را ندارد، اگرچه قابل باشد نباید كارهائى كه وظیفه صاحب است بجا آرد، باید ناموس مجلس محفوظ باشد.

هشتم - زیاد یا كم كردن یا تغییر دادن عبارات این سه دعا جایز نیست زیرا سیره قطعیه بر اینها جارى است، گرچه ایرادات لفظى و معنوى بر آنها وارد است، چنانكه سابقاً اشاره شد و حشر همه را با ائمه موهم[49] است زیرا ضمیر همه به اعداء برمى‏گردد با آنكه مراد گوینده آن نیست. گویا آن قطبى كه اول این دعاها را ساخته و به جریان انداخته عامى بیسواد بوده، حالا تا قیامت براى احترام او نباید تغییر داد و نیز در سجده سوم و پنجم باید هیچ دعا خوانده نشود به اختصار بگذرد و زود سربردارند و سجده را طول ندهند، جاى اجتهاد نیست كه وقتى رأى قطبى قرار گیرد به دعا خواندن در آنها یا طول دادن با سكوت و نیز تغییر اندازه تقسیم نبات هم جایز نیست كه به هر قسمتى كمتر از سه مشت یا بیشتر نباید داد و دستمال‏ها را یا بعضى را خالى از یك حبه كه آن را بركت سفره مى‏نامند، نباید گذاشت، اما بیش از یك حبه جائز بلكه راجح[50] است كه چنین كند كه همه نبات‏ها تمام شود و براى خودش هیچ نماند.

و در همه كارهاى مادى تصوف اگر قطب طورى رفتار كند كه نفع مادى خودش بیشتر از ادانى[51] مریدان نباشد بلكه كمتر باشد خیلى بهتر است هم نزد خدا هم نزد خلق، كه عقیده بیشتر و مسلك پررونق و سلسله آبرومند ممتاز مى‏شود. مثلاً وقت تشرف یك مریدى، همه آن پنج چیز را كه او آورده تقسیم كند به این قسم كه نباتش را به همه بدهد تا تمام شود و سكه را به خودش بدهد كه سرمایه كسب كن و تهیه كار هم براى او بكند كه او بیكار و مفتخوار نگردد، انگشتر را هم به خود او بدهد كه جزء تبرك بداند مخصوص در نماز وقت دعاى قنوت خواندن نگین انگشتر را كه نام مبارك پنج تن دارد برگرداند به كف دست و به آن نام‏ها نگاه كند و دعا بخواند كه حال خوشى خواهد یافت و دستمال را به یكى از حضار كه فقیر باشد بدهد و برخیزد در حالتى كه در دست خودش به غیر از جوز چیزى نمانده باشد و آن جوزها را هم بكوبد و ادویه غذاى شب جمعه نموده به فقرا بخوراند.

نهم - از تقسیم سه مشتى نبات نیاز همه كس یك قسمت مى‏برد حتى خود صاحب، مگر دلیل كه دو قسمت مى‏برد براى زیادتى كارش، نشستن وبرخواستن و دور زدن و درخطر اشتباه بودن كه دلش تا آخر مى‏لرزد، گرچه خود صاحب هم خیلى رنج مى‏كشد، اما نشست و برخاست و خطر اشتباه ندارد، زیرا مختار است اگر هم اشتباهى نمود مى‏تواند نامش را رأى خاص نهد به حكم اختیار، گرچه حضار به ویژه دلیل حق دارند كه صاحب را آگاه نمایند از اشتباه اما به اشاره بدون سخن. و دلیل باید قسمت اول را مال خود فرض كند از باب اشتراك و ذیحق بودن كه عنوان عدل است وآن را مانند دیگران به دامن راست خود بریزد و بر كمر زند، پس باید شال داشته باشد یعنى كمر باز نباشد و قسمت دوم را عطاء تفضلى دانسته (از باب یؤتهم اجر هم مرتین) آن را ببرد در جاى نشستن ردیفى خودش به زمین بگذارد و آخر بردارد و با توى دامنى یكى كند و بریزد به دستمال خودش كه میان دستمال‏ها است كه باید او زودتر از همه بیابد و آن را از میان دستمال‏ها بردارد و ببرد در جاى ردیفى خودش نشسته همه را مخلوط نماید.

دهم - مجلس نیاز یكى از عوامل روحیه قویه مؤسسه تصوف است و یقیناً اثر بزرگى خواهد بخشید هم راجع به نیت و حاجتى كه بانى داشته و هم راجع به عالم كبیر و احوال مشتركه افراد بشر ولو منكرین تصوف و هم راجع به خود مؤسسه، كه یك ترقى خواهد نمود اگرچه جزئى و غیرمحسوس باشد و نیز حالات قلبیه عموم صوفیان به ویژه حضار مجلس یك روشنى و بسطى و بهجتى خواهند یافت و بركشف و شهود آنها به قدر لیاقت هریك خواهد افزود، باید منتظر این تفضلات باشند با دیده بصیرت و شناسائى نه آنكه رو دهد و آنها نفهمند، (ولاتكونن عن‏الخیر نائماً) اما مدت تأثیر كه تا چند روز یا چند ماه ممكن است تأخیر افتد قاعده حتمى ندارد و خود قطب كه البته باید بداند نباید به دیگرى بگوید، مگر به نحو اجمال، مانند آنكه گوید آثار خیریه این مجلس خیلى زود یا دیر خواهد ظهور نمود و گاهى هم تعیین كند نحوه و سنخ اثر را مثلاً رفع گرانى و قحطى و وباى موجود یا رفع شر ستمگرى توانا یا خصب نعمت و شیوع یا دفع بلاهاى مقدر یا بلاى موجود در ناحیه دیگر كه سرایت به ناحیه ما ننماید.

و این ناچیز غالباً قوت ایمان و اشتعال آتش محبت را مى‏خواست كه در اثناء مجلس نظرش به این دو چیز بود، مطابق مضمون سه دعاو دیگر آنكه در محضر كرم‏الاهى، گرچه، هرچه بخواهى مى‏دهند، اما چیز خارجى خواستن، دور از ادب و نزدیك به بیگانگى است و هرچه راجع به تن باشد خارجى است و هرچه راجع به جان باشد داخلى است. زیرا تن با خدا بیگانه و دور است چون كه خدا جسم نیست، گرچه روح هم نیست، چون كه روح جوهرى است قابل اعراض و خدا جوهر و عرض و محل عرض هم نیست، اما بالاضافه روح نزدیك‏تر است و آشناتر است به خدا.

مطلقاً باید دانست كه خوشى براى تن خود و دفع و رفع ناگوارى‏هاى تن را خواستن مبغوض خدا و مخالفت با تكمیل نفس است، زیرا تا تن سختى نكشد طوعاً و كرهاً [52]جان كامل و فربه و مقرب به خدا نمى‏شود، خوشى‏هاى تن و بى‏بلا بودن تن مبعد[53] و مكدر و منقص جان است، دنیا و آخرت داخلى و روز و شب داخلى تن و جان است.

در صفحه 238 تا 240 رازگشا شرحى از تن و جان به شعر گفته شده و نیز در تفسیر، مكرر، خصوص جلد دوم در قد موالانفسكم صفحه 78. (میرم از تن به امیدى كه به جان زنده شوم - زنده هم گر نشوم مرگ زتن بس باشد).

ماده یازدهم - بعض نكات دقیقه را باید در مجلس به نظر آورد و آنها را بزرگ و مغتنم شمرد و آن ده نكته است:

یكى آنكه جنبین صاحب باید ملتفت و مفتخر باشند كه در صفاى دوره كه یكى از ارواح ثلاثه مجلس است (صفاى 2 سجده 3 رد امانت تعیین خاص به خدا و اتحاد با همه در تعیین عام مشترك مساوات) آن دو نفر با خود صاحب صفا كرده‏اند بلاواسطه، با رو آوردن صاحب به آنها و ابتداء و استقبال صاحب و دیگران با همدیگر صفا كرده‏اند بى‏واسطه و با صاحب به یك یا به چند واسطه، پس میان آن دو نفر باید قضاوت شود كه كدام افضل‏اند به حیثیات و جهات ملحوظه مختلفه.

دوم - آنكه دستمال نو باید آورد كه به كارهاى مادى و كثافات آلوده نشده باشد و بعد هم آن را به كار دیگر نزنند و بگذارنند براى مجلس آینده و آخر براى كفن و نیز دستمال خیلى بزرگ باید آورد  تا شاید در میان آن قسمت‏هاى عطاى سه مشتى تقسیم شود كه چندین بار به دست صاحب سائیده و ظرف عطاى ملكوتى تا چندین بار گشته و چند بار بوسه صمیمى بر آن زده شود و یك مادى پرمعنائى گردد.

سوم - آن قبائى كه نبات عنایتى به دامنش ریخته و به كمر زده شد، محترم شد، بوى ملكوت گرفت، منظور نظر شد، باید آن را نجس و كثیف نكرد و در نمازها پوشید اگرچه خیلى كهنه و پاره باشد (در نماز رخت كهنه بهتر است).

چهارم - اگر با ثروتى دعوت شد و فهمید كه چند نفر فقیر دعوت شده‏اند نبات بسیارى بخرد و به آنها هبه كند تا آنها براى خود به مجلس آرند و نیز هبه كردن دستمال، و گاهى خود صاحب این خیرات را مى‏كند و اگر پس از انعقاد كسى وارد شد كه صاحب او را هم دعوت نمود و او مجال رفتن و نبات خریدن نكرد یا پول نداشت، خود صاحب حكم مى‏كند كه از هر دستمالى یك حبه نبات برداشته به دستمال او نهند تا قسمت او هم درست شود.

پنجم - آنكه بانى انعقاد مجلس شود اگرچه مهم و حاجت دنیوى نداشته باشد، به اینكه خواهش كند از صاحب و پول غذاى مهمانى را هم به صاحب بدهد بى‏خواهش آنكه خودش را دعوت نماید یا اذن نبات نیابت فرستادن هم بدهد، كه این بى‏ریاتر است و مفیدتر خواهد شد. بلكه بانى نبات مهمان‏ها هم بشود و شاید چنین خواهشى قبول شد و پول غذا و نبات مهمان‏ها را هم داد، اما هرچه انتظار كشید مجلس برپا نشد، چونكه تعیین وقت با او نیست به نظر صاحب است. پس در خواهش نباید وقت معین كند، بلكه مطلق مجلس را بانى شود و از تأخیرش دلگیر نگردد بسا كه مدت‏ها بگذرد و نشود، باید خیالى بر دلش نخلد.

ششم - آنكه نبات نیاز را بخرد از صاحب و از مهمان‏ها كه به هر قیمتى مى‏ارزد و آن را همیشه به قصد عبادت بخورد كه هم دل را روشن و جان را گلشن و هم بلا را دفع مى‏كند.

هفتم - آنكه در وصیت، مقدارى از ثلث مالش را معین كند براى خرج نیاز به دست شیخى معین یا هر شیخ تا بادا، و پس از مرگ در چنین بزم‏هاى نورانى بشود كه ملاءاعلى و جنةالعدن و رضوان خدا است.

هشتم - آنكه تا در مجلس است نگذارد كه خیالى بر دلش بیاید مطلقاً و تماشا هم نكند بلكه چشم را بپوشاند و مشغول ذكر قلبى خود شود، مگر گاهى كه چشم را بر روى صاحب باز نموده او را زیارت كند و باز ببندد.

نهم - آنكه جاى دلیل گرچه گفتیم كه پایان مجلس است اما چون روبروى صاحب است بهتر از هر نقطه است، خصوص در سجده كه مواجه تام است با قبله حقیقى كه صاحب باشد و سجده دیگران مواجه نیست مگر جنبین دلیل آن هم بالنسبة.

دهم  - آن كسى كه پیام دعوت به مجلس را براى تو آورد او را پیك الاهى بدان و به مژدگانى او هر چه بدهى چه به خود آن پیك چه به دیگران، جا دارد و مى‏ارزد و بالاتر از این، آن كسى است كه پیام امر دیگ جوش دادن را برایت آورد، كه منتهى‏الارب[54] و غایة الغایات تصوف است.

شرح مجلس نیاز را عمداً طول دادم و بعض مطالبش را مكرر نوشتم براى آنكه در هیچ دینى و مؤسسه‏اى چنین بزم خاص پراجزاء و كیفیاتى نیست و در مسالك احزاب دنیا هم كمتر پیدا مى‏شود. و از این جهت آئین تصوف پرمغزتر و پرمعنى‏تر و حالات خوش‏آورتر است از هر آئینى، افسوس كه مدعیان باطل، این مقدس آئین را چنان آلوده كرده‏اند كه بى‏نظم‏تر و بى‏اساس‏تر و پراختلاف‏تر از هر آئینى شده و صحت سلب پیدا كرده.

این ناچیز در هر یك از فصول كتاب استوار مى‏توانست بسط كلام و اشباع مرام نماید و به چند ملاحظه نكرد و اجمالاً خواننده عزیز باید باور كند كه ننوشته‏ها كمتر از نوشته‏ها نیستند لكن فى هذالمكتوب غنیة لاهل الاربة و لوكان من‏البحر قربة ومن‏التهور دربة[55] و من وادى النمل دعابة[56] و من ناصیة المهر[57] ذوابة[58] و من عنق‏المرء ذربة[59].

و روح بزرگ مجلس نیاز این است كه قطب مى‏خواهد در ضمن مثال عملى، جنس و اندازه ادعاى خودش را بفهماند كه كار معنوى و ولایتى من آن است كه قوه‏هاى باطنى و خواص وجود مریدان را جمع كنم نزد خودم و آنها را به هم ممزوج و متحد نمایم و از قوه شخصى خودم بر آنها بیافزایم و قدرى هم از بركات غیبى ملكوتى به تذلل و شفاعت و درخواست خودم بطلبم و بر آنها بیافزایم و ماحصل را تقسیم عادلانه بالسویه كنم بر آنها، كه مثالش آن سه مشت باشد كه همه با هم برابرند. یك تقسیم خاص دیگرى كه قهراً به تفاوت خواهد شد و آن را شرعاً فضل نامند و در عرفان وجه خاص گویند و در مجلس نیاز بركت سفره، كه در میان هر دستمالى یك حب غیرمعلوم‏القدر نهاده مى‏شود به اینكه دو انگشت ابهام و سبابه‏ام را ببرم به میان سفره نیاز «پرده غیب» بى‏آنكه نگاه كنم. پس انگشتانم بى‏اختیار روى هر حب آمد همان را بردارم و میان دستمالى گذارم كه صاحبش معلوم و منظور من نیست، به بخت هرچه بود و شاید یك حب بزرگى بیاید كه برابر همه آن سه مشت عادلانه باشد و یا كمتر از یك مثقال باشد، پس هر مریدى دو قسم فائده از من مى‏برد:

یكى عدلى كه مشترك و برابرند همه با هم‏

و یكى فضلى كه به تفاوت بى‏اندازه‏اى متفاوت‏اند مانند مشت و خروار، عدل حقى است كه مرید بر من دارد و مطالبه مى‏تواند، فضل را حق ندارد اما من عطا مى‏كنم به تفاوت و آن تفاوت را حواله به تقدیر و بخت او مى‏دهم نه آنكه خودم عمداً دانسته و شناخته فرق نهم. پس مرید در فضل، حق بحث ندارد. اما در عدل، حق بحث كامل دارد.

حالا این ناچیز مى‏خواهد به بیانات متنوعه كتاب استوار كه هر دمى به لحنى و رمزى است، مرید را هشیار نماید كه تو در عوض تعظیمات و اموال گزافى كه رایگان به قطب مى‏دهى حق عدلى خود را از او مطالبه كن، ببین دارد كه بدهد یا همه لاف بوده، هشیار زنده، نباید به اختیار خود گول دام گستران را بخورد.

دعاى سیم نیاز داراى ده خواهش است اول ظاهرش اعتقاد به امام غائب شیعه است و باطنش ظهور صورت متقدره ملكوتى قطب است براى مرید در صفحه دل مخروطى او، كه آن را صورت فكریه نامند و مصداق الى الحق دانند در سفر دوم (من‏الحق الى الحق) كه مقصد سفر دوم سالك، نمایان شدن صورت باطنه قطب او است در روى قاعده دل مخروطى او، كه بشناسد همان قطب خودش است، به هر صورت كه باشد، به شرط آنكه همیشه آن صورت باقى باشد مانند صبغ[60] ثابت در اكسیر و زائل نشود. آنگاه مرید باور مى‏كند كه همان صورت حق است و غیر آن خلق است و باطل است هرچه و هركه باشد.

خواهش دوم آن است كه سعادت بشر در وحدت است كه دریاى ژرف است و كشتى این دریا وجود قطب است. و خواهش سوم و چهارم آن است كه اگر وحدت نشد و تفرقه و كثرت كه بود باقى ماند، اقلاً ما كثرات با هم صاف و بى‏خیانت باشیم و با هم مجتمع، كه برهم نزنیم و از هم نپاشیم. مرض‏هاى باطنى همین ناصافى‏ها و خیانت‏ها و به عداوت از هم پاشیدن‏ها است. و پیر به معنى قطب است و قوت ظاهر پیران در آداب مستقیمه مشتركه طریقت است كه آن سه مشت نبات، اشاره به آنها است و قوت باطن آن فضل خاص و بركت سفره است و اصلاح اعداء به بدل شدن دشمنى آنها است به دوستى، مانند اسلام عمر كه اول دشمن بزرگى بود، و یا بطور خوشى رفع شدن و بى‏اثر شدن دشمنى آنها است و معذب نشدن آنها در اثر این دشمنى‏ها كه نه اثر و ضررى از اعداء به اهل طریق رسد و نه عذاب دنیا و آخرت به خود اعداء.

و در اینجا نكته ‏اى است كه در دعاى اول توفیق ذكر دوام خواسته و در آخر دعاى آخر خود ذكر دوام را كه مراد ذكر ملكوتى خارج از اختیار است و بهشت حقیقى عرفاء است. زیرا ذكر و فكر اختیارى دوزخ است و دوام در آن متصور نیست باید آن را دید و خوب بجا آورد، از آن گذشت و در آنجا نماند و منتظر ظهور آن ملكوتى شد.

کتاب استواررازدار

اثر عباس کیوان قزوینی


[1] . دوازده دوم: اروپائى‏ها سیزدهم را دوازدهم دوم مى‏نویسند (این حاشیه ازكیوان است).

[2] . ازعاج: برخیزانیدن

[3] . ‏توده، فارسى جامعه است و یا قارسى عوام است ویا فارسى اكثر است. پس مقابلش انفراد و خواص و اقلیت است و غالباً در مورد ذم و تحقیر گفته مى‏شود و نادراً را دربى‏طرفى و نادرتر از آن در مدح. (این حاشیه از كیوان است).

[4] . مادح: ستایشگر - مدح كننده

[5] . لئامت: پستى - فرومایگى - دنائت

[6] . قادح: طعن زننده - عیب كننده - سرزنش كننده

[7] . مستدیره: دور زننده - دور گرداننده - دایره‏اى - گرد

[8] . سودن: سائیدن - مالیدن

[9] . موالات : پى‏درپى كردن كارى را - پیوستگى

[10] . اطول : طویل‏تر - درازتر

[11] . یمین: جانب راست - دست راست

[12] . مسجود: كسى كه بر او سجده كنند - سجده شده

[13] . احلى: شیرین‏تر

[14] . اعلى: عالى‏تر

[15] . منوب عنه: كسى كه در كارى نایب وجانشین دیگرى شده

[16] . صیحه: فریاد - نعره

[17] . ضجه: ناله - غوغا - شیون

[18] . معرى: برهنه

[19] . انكسار: شكستگى - فروتنى

[20] . كید: فریب - حیله

[21] . وبال: بدى عاقبت - گناه

[22] . صدبا صاد غلط است به قرینه دویست زیرا صاد در زبان فارسى نیست. (این حاشیه از كیوان است)

[23] . ینابیع: چشمه بزرگ

[24] . ‏بالمره: یكباره - بیكبار

[25] . متمكن: جاى گیر- ثابت

[26] . مخذول: خوارشده - زبون گردیده

[27] . منكوب: مغلوب - دچار نكبت شده

[28] . ‏ تهافت: درافتادن - لغزش

[29] . تخلل: درمیان رفتن

[30] . لمعان: درخشیدن - تابیدن

[31] . خامل‏الذكر: گمنام - بى‏نام و نشان

[32] . آنها تبرك‏تر مى‏شوند و فخر صاحب آنها است باید آنها را كثیف نكند و براى كفنش نگه دارد (این حاشیه از كیوان است)

[33] . این آیه در جلد دوم تفسیر كیوان صفحه 35 به شش وجه بیان شده كه تازگى دارد (این حاشیه از كیوان است).

[34] . اصفیاء: پاكان - گزیدگان

[35] . یعنى دشمنى آنها بدل به دوستى شود یا آنكه بطور خوشى رفع آنها شود نه آنكه معذب شوند. (این حاشیه از كیوان است)

[36] . مضمرات: محفوظات در ضمیر - پوشیده‏ها- ضمیرها

[37] . اشبه: شبیه‏تر

[38] . احوط : به‏احتیاط تر- نیكوتر

[39] . در وقت شروع به ذكر اول خیال مى‏كند كه خودش یك الله روى دلش نوشت پس به آن نگاه    مى‏كند و به نیروى آن لفظ، هوالله یا الحى را یا ذكر دیگر را هرچه باشد به زبان خیال مى‏گوید.    دیگر تا آخر اشتغال، تجدید نوشتن لازم نیست و كمال تصوف كه صوفى متوسط و مسافر دوم باشد آن است كه وقت شروع همان كه به چشم خیال نگاه به جسم مخروط كند، مى‏بیند كه الله درآنجا نوشته شده ثابت دائم است. پس باور مى‏كند كه خدا در دل مؤمن هست كه خود خدا به قلم قدرتش نام خود را آنجا نوشته و یادگار گذاشته و امضاء فرموده و ورقه دل بنده را، تا سند بندگى حقیقى او شود در محاكم رسمیه ربوبیت. (این حاشیه از كیوان است).

[40] . انانیت: خودبینى - خودستایى

[41] . تفرعن: تكبر - خودپرستى

[42] . هاویه: طبقه هفتم از طبقات دوزخ و آن پائین‏ترین طبقه است. دوزخ

[43] . اتم: تمام‏تر - كامل‏تر

[44] . اشد: سخت‏تر - استوارتر

[45] . ابقى: باقى‏تر

[46] . اصفى: صافى‏تر - روشن‏تر- ناب‏تر

[47] . احلى: شیرین‏تر

[48] . اغلى: گرانبهاتر - پیش‏بهاتر - گرانتر

[49] . موهم: به شك اندازنده

[50] . راجح: غالب آمده - چربیده - ارجح‏تر

[51] . ادانى: عوام

[52] . طوعاً و كرهاً: خواه ناخواه

[53] . ‏ مبعد: نفى گردیده

[54] . ارب : حاجت - مقصود

[55] . قربه مشك آب به ضم دال یك جرأت مختصرى است در كارى بزرگ چونكه هیچ صوفى تا    كنون جرأت افشاى اسرار تصوف را ننموده پس در كتاب استوار اگر استیعاب هم نشده باشد، تا    هر اندازه‏اش جرأت است.

[56] . یك مورچه سیاه است.

[57] . اسب نجیب.

[58] . یك موى در بالاى پیشانى است.

[59] . مختصر برآمدگى در گردن كسى به قدر یك نقطه. (این حواشى از كیوان است.)

[60] . ‏ صبغ: رنگ