English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در یک دوره دستور تصوف مرسوم و عقاید و رفتار مرید... | A Course of Instructions for the Prevalent Sufism, the Convictions and Conduct of the Disciple Towards the Spiritual Master, Other People, Other Religions and the Specific Behaviors
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب استوار رازدار اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
پنجشنبه ، 23 مرداد 1393 ، 01:28

مقاله شماره 51

در این مقاله عناوین ذیل را خواهید خواند :

در یك دوره دستور تصوف مرسوم و عقاید و رفتار مرید ...

بودن فكر ممیز انسان به معنى ناطق

یافتن چند سرچشمه (خدایان بسیار)

یافتن یك سرچشمه بزرگ

یافتن چشمه هستى و تعشق به آن

حضور قطب بالین هر میت

بهترین بیان ذكر و فكر

كوه كندن فرهاد به مدد صورت فكریه ‏اش (شیرین)

دعاى لباس و چراغ و كمربستن

فصل پانزدهم‏

در یك دوره دستور تصوف مرسوم و عقاید و رفتار مرید درباره مراد و درباره مردم دیگر و درباره ادیان دیگر و اعمال خاصه‏

بشر به غیر از انواع محسنات مادیه [1] یك قوه فكر كردن دارد كه در مغز سر او است و خیلى به اختلاف است كه همه انواع اختلافات متصوره در فكر بشر هست، كه در هر دو طرف افراط و تفریط مى‏رسد به حدى كه محال به نظر مى‏آید و باور كرده نمى‏شود. پس آن آخر تفریط را توان گفت كه بشر نیست و پست‏ترین جانورى است و آن حد افراط را كه منافع ناگفتنى مى‏تواند به جوامع بشر برساند توان گفت كه او هم بشر نیست، فوق‏بشر است، ماوراءالطبیعه است (فرشته است) [عقل محض است‏] "جانشین خدا است" "پسر خدا است" خود خدا است به قول صوفیان. پس پیغمبران حقیقتاً و اقطاب تصوف ادعائاً از این قبیل‏ اند.

این قوه فكر در امور معنویه به جاى مسبار است براى جراح، كه یك نیشتر تیزى است كه فرو مى‏برد به زخم و اندازه عمق زخم را مى‏فهمد كه تا كجا رسیده به استخوان مثلاً، پس تفاخر و تفاضل و كمال بشر به قوه فكر و مورد فكر است [كجا باید فكر كرد و تا كجا رسانید] كه با فكر هم مى‏تواند لوازم خرمى و زندگى خود و غیره را پیدا كند كه علوم ریاضى و طبیعى باشد و این هنوز فكر در مادون خودش است و هنر نیست. بلكه قصور باع[2] است و بى‏همتى و پست فطرتى است و جز به قدر حاجت نباید فكر نمود كه حیف فكر است.

 

و هم مى‏تواند علت غائیه خود را "مثال حال جان خود را" "فعلیت اخیره خود را" "آخرین نقطه وجودشرا در باطن" پیدا كند و این فكر در مافوق خود است. خود، به معنى تن و هنر و تجارت پر سود است و مایه بقاء و نعیم ابدى است و رسیدن به تعین ملكوتى است بالاتر از آنچه بیش از این بدن داشت و آن را مثال نازل مى‏نامیدند و این بالاتر را مثال صاعد نامند (قالب مثالى).

حالا حدس مى‏زنیم كه مدتها نوع بشر "هیئت جوامع" بوده‏اند، كه فكرشان به اینجا نرسیده بود و منحصر بوده فكرشان به یافتن لوازم زندگى و خوشى‏هاى مادى و كمالات صوریه، تا آنكه به فكر افتاده ‏اند كه آیا براى هستى‏ ها یك چشمه ‏اى هست كه همه از یك جا مى ‏جوشند و خود داراى استقلالى نیستند، یا نه، یعنى هر موجودى مستقل است در هستى و متماسك[3] است، یعنى نگهبان خودش است، پس یكى قوى ‏تر است كه ضعیفان را مى‏خورد و جزء خودش مى‏كند به انواع خوردن‏ها و یا معدومشان مى‏كند یكسره و یا معیوبشان مى‏كند به انواع عیب‏ها، بى‏آنكه از كسى بترسد. اما پس از چندى قوى‏تر از او هم پیدا مى‏شود و با او این ستم یا بیشترها را مى‏كند، همیشه این جنگ و تدافع هست پس عالم هستى متغیر است.

در این زمینه فكر، اول به اینجا رسیدند كه براى هر دسته‏اى از اشیاء كه قدر جامعى غیر از مطلق هستى با هم دارند، چه آنقدر جامع مادى تنها یا معنوى تنها باشد، یا هر دو یك سرچشمه‏اى پیدا كردند مخصوص به آن دسته.

پس سرچشمه‏هاى بسیار به فكرشان رسید كه آنها در باطن با هم درجنگند و به ظاهر اسلحه و میدان جنگشان این دسته‏هاى اشیائند، با خواص متنوعه، كه در اثر جنگ فقط اسلحه مى ‏شكند. دیگر خود آن سرچشمه‏ها معلوم نیست چه مى‏شوند گویا برقرارند و اسلحه تازه مى ‏كنند و آنها را عرب، ارباب ‏الانواع والاصنام و طلسمات نامیدند و در هر زبانى به همین معنى نام‏ها بر آنها نهادند.

این زمینه پس از مدتها و فكرها كامل‏تر شد به اینكه آن سرچشمه‏ها هم منتهى مى‏شوند به یك سرچشمه بیكران كه خدا "رب‏الارباب" باشد و این مقام توحید است كه دیگر خدا مافوق ندارد، پس به فكر شناختن او و صفات او و كیفیت جریان افعال او (صدور خلق از حق) افتادند و دامنه ‏ها براى فكر پیدا شد كه هنوز هم دارد توسعه مى ‏یابد.

پس از قرن‏ها كه در جستجو و تحیر بودند، پیمبرانى از جانب این سرچشمه پیدا شده مردم را از انتظار برآوردند كه ما را سرچشمه "خدا" فرستاده براى هدایت و تكمیل شما، كه او را از خودتان خشنود كنید تا نعمت به شما بیش از آنچه دارید بدهد و بلاها را از شما برگرداند. پس آداب خشنودى را به اختلاف بیان كردند.

پس این عنوان پیمبرى تكمیل شد به اینكه ممكن است شما راهى به خود سرچشمه یافته و با او عشقبازى نموده، خوشى‏هاى ناگفتنى بیابید. تا كم كم فانى در او و واصل به او شوید و مانند او و در حكم او گشته احیاء و اماته و ایجاد و اعدام اشیاء توانید كرد و نام این عنوان را عرب تصوف نهاد و اهل هر زبانى به همین معنى نام دیگر نهاد. شیعه آن را ولایت و باطن نبوت و مقصد اصلى و لنفسه قرار داد و نبوت را مقدمه و مقصود لغیره نامید به دلیل انما انت منذر و این عنوان از اول، رئیس انحصارى مانند پیمبران نداشت. همان قدر امكانش اجمالاً به فكر بشر رسیده بود و براى هر كس بدون واسطه هم ممكن بود تا عهد جنید.

پس كم كم اقطاب به هوس ریاست افتاده، گفتند: كه بى‏ واسطه ممكن نیست و آن واسطه مائیم كه هم واسطه‏تعلیم آدابیم و هم واسطه در وصول كه پس از طى چهل مقام به باطن [صورت متقدره ملكوتى‏] ما مى‏رسند و فانى در ما مى‏شوند فناء فى‏الشیخ به فنائات ثلاثه، افعالى - صفاتى - ذاتى پس بعد از دو مقام دیگر كه باید در وجود ما طى شود كه سفر سوم است فناء فى‏الله دست مى‏دهد، پس راه خدا 42 مقام است و در قرآن 42 جا لفظ صراط مستقیم (كه ده حرف است) است یعنى این راه 42 منزل است.

پس كم كم بعضى از آنها به فكر افتادند كه دستورى براى راه‏یابى و عشقبازى با سرچشمه بسازند و نام آن دستور را آداب سلوك نام نهند و خود رهرو و عاشق را هم سالك نامند.

همانكه دستور مرتب شد آن ترفع ذاتى (خودخواهى) كه در هر موجودى ذاتاً هست و تحقیقش در عرفان نامه صفحه 530 شده بروز كرده، قوت یافت و گفت: كه هر كه این دستور را دانست باید اجازه "تلقین" "تعلیم" این دستور منحصر به او باشد و تا او اجازه ندهد كسى حق عمل به این دستور را نداشته باشد، اگرچه خودش هم فهمیده باشد یا به فكر خودش و یا از خارج و آنمجیز و ملقن[4] و معلم را قطب و شیخ و مرشد و به پارسى پیر و كله و عمو و بابا و به تركى الغ (بدوضمه)  و باش [در مقابل تاش‏] و خواجه نامیدند و یك مسلك اجتماعى[5] ساختند مركب از مرید و مراد و بعضى یك دلیل هم میان مرید و مراد قرار دادند و او را دو قسم كردند: پیر صحبت كه به حرف زدن مرید را تشویق نماید و یكى پیر دلالت كه همراه مرید باشد در همه كار تا دست او را میان دست مرشد گذارده در تعلیم دستور، معاون مرشد باشد. پس خود مرشد را پیر ارشاد نامیدند و یك پیر دیگر هم بالاتر از پیر ارشاد قائل شدند و او را پیر عشق نامیدند كه غالباً همان پیر ارشاد و پیر عشق هم هست و گاهى غیر او مى‏شود، و گاهى یك امر معنوى و یا شخص غائب یا موهومى مى‏شود.

پس اجزاء این مسلك اجتماعى پنج نفرند، یكى مرید و چهار تا پیر. و صحت عمل مرید موقوف به اجازه پیر است و اگر كسى بى‏اجازه كار كند و ترقیات بسیار هم بكند و به كشف و شهود و مقامات هم برسد او را خارج از سلسله مى‏دانند و به كشف او رسمیت نمى‏دهند و نام صوفى بر او نمى‏نهند و گاهى او را مجذوب مى‏نامند و او را به كلى باطل نمى‏دانند اما پیروى او را نمى‏كنند [لایقتدى به ولاینكر علیه‏] و اخیراً مجذوبین، عنوان مستقلى یافتند در مقابل سلاسل سالكین و نام تقرب بالفرائض بر آنها نهاده شد و بحث طولانى گشت. این ناچیز در رازگشا اندك تحقیقى نموده صفحه 227 تا 231.

پس دستور تصوف را دو قسم كردند عقاید و اعمال و عقاید هم دو قسم است اول عقیده‏اى كه خود قطب دارد راجع به خودش و به مرید و به خدا وآن پنهان و مخصوص است به خودش، كسى حق استكشاف آن را ندارد و همان ده ماده است كه در فصل هشت گفتیم.

دوم - عقیده مرید است كه باید قطب را كامل مكمل و قادر بر هر معجزه و مفترض‏الطاعه برجن و انس و ملك بداند و مختار در همه كارهاى خدائى بداند، یا بطور دعا و شفاعت و یا بطور استقلال [به اختلاف درجات قطب و به اختلاف‏نظر مرید و مبتدى و متوسط و منتهى بودن او] و باید نظر و توجه قلبى و قالبى خود را منحصر به قطب نماید و به غیر او متوجه نشود حتى به خدا مگر به توسط او در طول او، یعنى معتقد باشد كه قطب توجه او رامى‏برد به بالا و مى‏رساند به خدا و اگر قطب نباشد كسى نمى‏تواند توجه خودش را برساند و وصل كند (الطریق مسدود و القاصد مردود).

باز معتقد باشد كه صحت اعمال و عبادات و معارف موقوف است به اجازه قطب، والا باطل است و قبول خدا نیست اگرچه با خلوص نیت باشد زیرا معنى خالص بودن نیت خلوص للقطب است و كسى راهى به خلوص‏لله ندارد مگر از راه قطب، پس باید منظور مرید در هر كار چه معاملات چه عادیات چه علوم و فكریات، استرضاء خاطر قطب باشد فقط. كه دوزخ، غضب او و بهشت، رضاى او است. و جز این بهشت و دوزخى نیست و یا آنكه كلید انحصارى بهشت و دوزخ رضا و غضب او است (به اختلاف ‏نظر مرید و درجه و مقامش).

و باز معتقد شود كه قطب مالك حقیقى همه املاك دنیا و اشخاص دنیا است. هم مالك تن آنها هم مالك جان آنها و هم مالك مال آنها. و همه افراد بشر در واقع غلام و كنیز اویند گرچه اقرار ندارند به ویژه خود مرید كه باید اقرار و رفتار كند به غلامى و كنیزى او. پس هر كارى كه قطب امر كند باید فوراً كرد بى‏مزد و مفترض الطاعه بودن او منحصر به امور دینیه نیست و نیز باید اقرار كند كه آنچه دارم مال او است بر او حلال است و بر من حرام، مگر به اذن و تحلیل او كه مثلاً بگوید ده یك را به من بده "یا ثلث را" و باقى بر تو حلال است، پس تا آن ده یك یا ثلث را ندهد باقى بر او حلال نیست اگرچه با رنج و تلاش یافته باشد. زیرا سرمایه رنج‏ها كه تن و قواى تن باشد مال قطب است و سود تابع سرمایه است و چون همه غلام و كنیز اویند پس ازدواج هم بى‏اذن او گناه و زنا است و نوع ازدواج هم كه دوام و انقطاع و ملك یمین باشد موقوف بر نظر قطب است. "این ناچیز در آن وقت كه قطب بود انقطاع و ملك یمین را باطل مى‏دانست." و نیز قرارداد حقوق زن و شوهر بر یكدیگر باید از ناحیه قطب شود و شاید به اختلاف حكم كند نسبت به اشخاص و به محیط ها و به عصرها و دوره‏ها و به اوقات متعاقبه آن زن و شوهر، مثلاً تكالیف وقت بچه‏دارى غیر تكالیف وقت تجرد است. مجملاً باید مرید یكسر خودش را اسیر و تابع مراد نماید و از خود فكرى نداشته باشد.

وباز معتقد شود كه همه كارهاى قطب اعم از جزئى و كلى و از مادى و معنوى و از شخصى و از عادیات و دینى و از قبول و رد مرید و اعطاء منصب، همه به امر خدا و اهام غیبى است، گرچه ملك نازل نمى‏شود اما صداى ملكوتى به گوش قطب [كه باز است و گوش ملكوتى غیرقطب باز نیست‏] مى‏رسد. چنانچه قطب مى‏فهمد كه كسى از غیب آمده دم گوش او و به او دستور مى‏دهد و او لازم ‏الطاعة است و نام عنوانیش "نازله غیبى است".

و باز معتقد شود كه قطب او بالین اموات مریدان اقلاً والا بالین هر میتى حاضر مى‏شود،و آن میت به چشم ملكوتى كه در دم آخر براى همه باز مى‏شود، او را به صورت ملكوتى كه نشانه منصب خدائى دارد مانند لباس تمام رسمى مى‏بیند و به اذن او عزرائیل قبض روح مى‏كند و در آن وقت خیلى از اغیار كه معتقد به او نبودند مى‏شوند و در عالم برزخ از مریدان او خوانده مى‏شوند.

و باز معتقد شود كه قطب از همه كارها و خیالات او آگاه است اما به روى او نمى ‏آورد، پس باید همه‏جا قطب را حاضر و ناظر بداند و از او بترسد [كلمه الله ناظرى كنایه از قطب است‏].

و باز معتقد شود كه فطریه خود و واجب‏النفقه‏اش را كه یك من تبریز از قوت غالب شخصى نه نوعى آنها است، باید به قطب بدهد و اگر به غیر او داد باطل است، باید دوباره به او بدهد. و نیز در هر موردى كه نذر كند باید براى ا و نذر كند والا خطا كرده.

و باز معتقد شود كه غیرصوفى، جان انسانى ندارد فقط حیوان است. باید قطب جان انسانى بدهد در ضمن تشرف.

اعمال تصوف هم یا اعمال دل است یا اعمال تن؛ اعمال دل ذكر است و فكر. ذكر یعنى آنچه به زبان دل (كه آن زبان براى بعضى نفس كشیدن است و آن را ذكر انفاسى نامند و براى بعضى خیال است و آن را ذكر قلبى نامند) گوید كه یكى از اسماء الله باشد به زبان عربى و فكر یعنى آنچه به چشم دل به آن نگاه كند و آن براى بعضى همان شكل دل خودش است كه مخروط ناقصى است از گوشت خیلى سفت محفوف[6] به قطعات ریه، و براى بعضى لفظ الله است كه فرض كند نوشته‏ شده روى دل یعنى دل مجرد (جان) با قلم خیال یك لفظ الله در روى صفحه دل یا در توى تجاویف دل بنویسد. پس چشم دل به آن نگاه كند و به مدد آن الله‏ذكر قلبى یا انفاسى را كه قطب اذن داده به زبان دل یا به زبان نفس بگوید كه آن نگاه دائم (راكد) باشد و آن ذكر جارى. پس ذكر عدد پیدا مى‏كند و فكر بى‏عدد است و قوه ذكر و فكر مرید اینجا معلوم مى‏شود كه هر كسى در هر وقت كه سر به گریبان فرو برد و مشغول شود چندبار مى‏تواند آن ذكر را تكرار كند (هزار بار یا بیشتر) و باید غفلت از فكر نكند كه ذكرش هیچ بار بى‏فكر جارى نشود.

و براى بعضى فكر، صورت قطب است. كه اول آن را در روى صفحه دل یا در تجاویف نقش كند. پس مشغول ذكر شود با نگاه به آن صورت و به مدد آن صورت و بهتر آن است كه بداند كه این ذكر [هر چه هست‏] نام همان صورت است.

و گاهى قطب به یك مریدى اذن مى‏دهد كه هر صورتى را خواستى به نظر بگیر. پس او سرانجام به همان صورت خواهد برآمد در باطن.

و ابوهریره نزد صوفیان مرسوم آن كسى است كه بچه گربه به نظر گرفته باشد و حكایت مى‏كنند كه فرهاد، اول صورت شیرین را در سنگ ساخت و به نیروى نگاه به او كوه كند.

مرید، فرهاد است. مراد، شیرین و كوه علایق و محبات متفرقه دل است و كوه كندن مداومت بر ذكر قلبى است. پس باید اول صورت مراد را در صفحه دل نقش داد و به او نگریست و به نیروى او ذكر نمود تا آن ذكر اثر بخشد و دل را از علایق بزداید و همان صورت مراد است كه صفات بد را از دل بیرون مى‏كند و صفات خوب در سایه او به تدریج پیدا مى‏شوند. مانند آنكه اگر شاه مگس عسل به كندوئى بیاید، همه لشكرش هرجا باشند مى‏آیند و تا شاه هست، هستند.

و غفلت دل از صورت مراد، بزرگ‏تر گناه و مایه هرگناه است. و هیچ عملى با آن غفلت، قبول خدا نیست. نماز و غیره و باید در نیت نماز و روزه و هر عملى آن صورت را به نظر بیارد مانند علت غائیه و بداند كه نتیجه همه اعمال صوفى تحقق به آن صورت است و فناء در او (فناء فى‏الشیخ) و مانند علت باعثه (و درنظر دقیق براى خاص علت فاعله نیز كه هر سه علت همان صورت است تا توحید افعالى و فناء افعالى كامل شود) كه بداند این عمل را براى امر مراد بجا مى‏آورد، كه براى مرید امر خدا همان است.

باید مرید در دل همه كس را كافر و حرام‏خوار بلكه حیوان غیرمحترم بداند و اموالى كه در دست مردم است همه را مال باطنى مراد خود و آنها را غاصب بداند. پس به هر وسیله‏اى كه تواند برباید و به مراد رساند نه آنكه خود ببرد و بعض مرادها در این مورد به عشر قانع‏اند كه اگر عشر آن ربوده را تسلیم نمود باقى بر آن رباینده گوارا "حلال" خواهد بود، و مصادقت[7] و خلوص با غیرصوفى را خیانت به مراد بداند، مانند دوستى با دشمن دوست كه در حكم دشمنى با خود دوست است.

و نیز اگر مال و جاه و فرزند را و هركه و هرچه را بیش از مراد دوست داشته باشد خیانت است، حتى پیمبران گذشته را و این توحید محبتى است و مى‏بایست در عقاید ذكر شود و اینجا براى آن ذكر شد كه باید بر طبق این عقیده عمل نماید، و احدى را از غیب و شهود مقدم بر مراد ندارد. مثلاً خانه مراد را بهتر از مسجد و حضورش را بهتر از حج بداند و در هر عبادتى اذن خاص او را شرط داند نه تنها اذن عام او مانند اذن رفتن به جنگ براى مجاهد حاضر در میدان جنگ، كه با آنكه به اذن امام حاضر در این میدان شده، باز باید اذن رفتن در آن ساعت را مخصوصاً بگیرد والا اگر غفلت نموده بى‏اذن خاص رفت گنهكار است اگر بكشد دیه باید بدهد و اگر كشته شود شهید نیست، بلكه مانند انتحار و خودكشى است و مسئول است.

و باید حضور قلب در نماز را، نظر به همان صورت مراد كه در دل مصور كرده بداند و بعد از نماز هم تعقیبات دلخواه نخواند. فقط هرچه مراد اذن داده بخواند و در سجده شكر بگوید یا مسبب الاسباب یا مفتح‏القلوب والابصار و بداند كه نماز را به مدد مراد خواند و در حضور او و حالا این سجده شكر بر توفیق عبادت است و اجازه مرخصى گرفتن است براى كارهاى دنیا، به شرط آنكه در آن كارها هم به یاد مراد باشد. فتح قلب و بصر در دعاى سجده همین است كه باید در هر كار چشم دل به مراد باشد والا آن كار شوم مى‏شود.

یك گوشه دل بروى دل دار/      یك گوشه دیگرش به آثار

وین هردو جهت چو آن دو انگشت‏/      كاندر كف دست مى‏شود جفت

قدرت كف دست او است باید/      دو گوشه دل به آن گراید

و اعمال تن یا قول است، یا فعل، یا ترك. پس آنچه باید بگوید سه چیز است:

اول - همانكه از خواب شب بیدار شد كه دیگر قصد خواب ندارد [نه هر بیدارى‏] باید برنخاسته و با كسى سخن نكرده اول 14 بار صلوات صغیر [محمدیه اجمالیه‏] به زبان و 14 ذكر قلبى خودش را به زبان آهسته تا كسى نشنود و باید این هر دو را با انگشت بشمارد كه بیشتر نشود زیرا تن بیش از این اذن ندارد، پس برخیزد و رخت بپوشد و در پوشیدن هر تكه رخت اگر یك یك مى‏پوشد بگوید ولاتلبسواالحق بالباطل و تكتموا الحق و انتم تعلمون و اگر همه را یكباره مى‏پوشد آیه را یك بار بخواند بس است (تفسیر این آیه در جلد اول تفسیر كیوان صفحه 231 هست، كه دخلى به لباس پوشیدن ندارد، بلكه مراد تدلیس[8] و كتمان حق است. پس معلوم مى‏شود كه یك قطب بى‏سوادى محض تلبسوا مناسب دیده و گفته و دیگران تقلید از او نموده جزء قانون مسلم شمرده‏اند) و در كلاه یا عمامه به سر نهادن. زن چهار قد به سركردن و در بستن كمر، چه مرد چه زن، یك بار لافتى بخواند و این منحصر به صوفى شیعه است كه خود را كمر بسته على و سرسپرده على مى‏داند.

دوم - وقت طلوع آفتاب روبه آفتاب كند و بگوید [یكبار] الله جل جلاله الهنا و محمد نبینا و على امامنا والاسلام دیننا و القرآن كتابنا والكعبة قبلتنا والمؤمنون اخوتنا و در وقت دیدن چراغ شب و هر نور هم یك بار بخواند و مرادش از همه مبتداهاى این فراز، مراد خودش باشد كه هم الله است و هم محمد و على و كعبه و قرآن.

سوم - بعد از هر نماز اول آیةالكرسى (اما مخیر است تا عظیم بخواند یا خالدون در جلد دوم تفسیر كیوان صفحه 111 تا 130 در بیان آیةالكرسى مطالبى است كه در هیچ تفسیرى نیست و گفته‏ایم كه قدر یقینى تا عظیم است و صوفیه نامش را آیة العظمة گویند. پس آنها نیز تا عظیم مى‏دانند) پس تسبیح فاطمه زهرا كه سبحه طاهره نامند، بخواند. و در نماز عصر علاوه كند هفتاد بار لافتى را و سجده شكر را با 3 بار یا مسبب كه گذشت و زیارت سه طرف را كه مخصوص به شیعه است. و از اینكه نماز ظهر و مغرب نه سجده شكر دارد و نه زیارت باید دو نماز را با هم جمع كرد بى فاصله و این هم مخصوص به شیعه است و این ناچیز معتقد است كه خود ائمه شیعه جمع دو نماز نمى‏كردند، براى آنكه فضیلت اول وقت خیلى مهم است نباید از دست داد و در صورت جمع، یكى از دو نماز در غیر اول وقت مى ‏شود. ولى ائمه اذن جمع را داده‏اند بى‏آنكه آن را مستحب شمرده باشند.

و شیعه از زمان صفویه به بعد چنان جمع را مهم شمردند كه واجب‏نما شد و پنج اذان را كه شعار بزرگ اسلام بود به لجاج سنى سه اذان كردند و صوفیه هم به علت بى‏سوادى عاجز از یافتن اخبار ائمه بودند و عصبیت را غلیظتر نمودند و از زمان صفویه به بعد آداب تصوف را عوض كرده روى عصبیت نهادند و تصوف تازه‏اى شد غیر آنچه قدیم بود، گرچه قدیم هم از روى تحقیق نبود بلكه تقلید اقطاب بى‏سواد بود كه آنها را بهتر از باسوادها مى ‏دانستند براى روشن دلى و خودنما نبودن كه لازمه بى‏سوادى است و فعل و ترك در فصول آینده خواهد آمد.

کتاب استواررازدار

اثرعباس کیوان قزوینی


[1] . كه طبیعى آنها سیزده چیز است كه حكماء مختص به انسان مى ‏شمارند در نزهة القلوب آنها را    شمرده، بعضى داخلى است و بعضى خارجى است راجع به غیر كه آنها را خواص (عرض خاص)    نوع بشر باید نامیده مانند ضحك كه غیرانسان نمى ‏خندد و بوسیدن و نطق و لباس و ساختن غذا. (این حاشیه از كیوان است.)

[2] . ‏قصور باع: خطائى كه از روى سهو سرزند.

[3] . متماسك : خویشتن ‏دار

[4] . ملقن: تلقین كننده - فهماننده

[5] . امر اجتماعى آن است كه تحقق و انعقادش موقوف بر تعدد اشخاص باشد كه از دو، به بالاتر است و بیانش با همه اقسامش در كتاب سرانجام، شده و همین اجتماعى را مسلك هم مى ‏نامند وامر انفرادى آن است كه تحققش موقوف بر تعدد نیست بلكه قائم به یك نفر است. پس تصوف اول انفرادى بود و بعد اجتماعى شده انفرادى را مسلك نمى‏نامند، به گمان این ناچیز حالا هم بایدانفرادى باشد والا باطل است. (این حاشیه از كیوان است).

[6] . محفوف: گرداگرد - فراگرفته

[7] . مصادقت:  دوستى كردن - دوستى

[8] . تدلیس : عوام فریبى - پنهان كردن عیب چیزى را