English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در اصطلاحات تصوف مرسوم به سه بیان | The Terms in the Prevalent Sufism from Three Standpoints
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب استوار رازدار اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
پنجشنبه ، 23 مرداد 1393 ، 01:33

شماره مقاله : 53

فصل هفدهم

در این مقاله عناوین ذیل را خواهید خواند:

- دراصطلاحات تصوف مرسوم به سه بیان

- رفتن كیوان به حلقه ذكر جلى در بمبئى

- آداب 5 ورد مقدماتى عمومى

- شرح "الفقر فخرى" به مذاق صوفى

- شكل تشرف زن و صوفى شدنش

-  3 نام و 5 نام و 5 حال و 7 منصب

-  5 قسم شیخ و دو شیخ‏المشایخ

- تأخیر دفن پیغمبر تا 24 ساعت

-  4 احتمال در مبداء جذبه و درجاتش

- جذبى كه خاصیت یك جسم است

بیان اول سه قسم است:

1- اسماء اشخاص

2- اسماء اذكار و اوراد چه زبانى چه قلبى

3- اسماء افعال و احوال و آئین (صور و معانى)

قسم اول - آن كه مردم نسبت به تصوف یا واردند یا غیروارد. و غیروارد یا بیطرف است، یا نظر بد دارد یا نظر خوب. و بیطرف هم یا غافل است، یعنى نام صوفى نشنیده یا شنیده. تحقیق موضوع آن را ننموده، و یا ساكت یعنى اجمالاً فهمیده كه چیست و ابداً اعتنائى ندارد تا رائى در این باب بدهد و حب و بغضى پیدا كند.

 

پس مركز (وسط) این تقسیم اول ورود به تصوف و رسمى شدن است كه آن را در قسمت سوم‏ن اصطلاحات تشرف نامند.

هركه هنوز مشرف نشده او را به سه اسم خوانند (منافق - غیر طالب)[1] و هریك از این سه دو درجه دارد شدید و خفیف و شدت و خفت هم درجات جزئیه دارند كه آنها را نام جداگانه نمى‏گذارند.

و آنكه مشرف شد او "16" نام به تدریج پیدا مى‏كند:

مشرف - تارك - معاشر - گرم - سرد - سالك - پیرصحبت - قاضى - پیشنماز - دلیل مجاز - شیخ جزء - شیخ مطلق - شیخ‏المشایخ - قطب - قطب‏الاقطاب كه آن امام غائب است و یا همان قطب است به اعتبار نشاندنش اقطاب آینده را، پس باید یك جدول نوزده خانه‏اى رسم شود.

قسم دوم لفظ و رد به معنى هر لفظ و كارى است كه تكرار شود به وقت معین و در تصوف خواندنى با زبان است و  سه قسم است.

اول - اوراد مقدماتى كه به طالب مى‏دهند و آنها پنجند دعاءالجهات، چارفل، داء نظر، لافتى و غیره، دعاء توكل.

دوم - اوراد مشترك عمومى مشرفین كه همه باید آنها را بخوانند و فاش است، سّر نیست. گاهى آنها را تعقیبات مشتركه هم نامند براى آنكه بیشتر آنها تعقیب نماز است گرچه غیرتعقیب هم دارد كه دعاى چراغ [نور] (آفتاب) و دعاى پیش از خواب و بعد از خواب باشد.

سوم - اوراد خاصه كه بعضى دارند نه همه، كه در هر درجه‏اى از ذكر قلبى اوراد مخصوصى است كه نشانه درجه است، چنانكه اگر عالم به این اوراد خاصه بخواهد ذكر قلبى كسى را بداند چیست اوراد او را بپرسد مى‏فهمد چونكه ذكر قلبى را اگر بپرسد نمى‏گوید اما اوراد گفتنش حرام نیست. باز بعض مشرفین با آنكه ذكر قلبیشان یكى است چون تفاوت در شغل و كار و در مرد و زن بودن دارند اوراد خاصه آنها هم غیرهم است، مثلاً مرد آیة النصرة دارد و زن بلقیسیه و هر یك هفت بار است و آنكه جزء ظلمه است به جاى یونسیه (كه نصابش 110 بار است و در اضطرار 7 بار) آیةالملك دارد 22 بار كه خمس 110 بار است، باز یكى آیةالنور بعد از نماز مغرب دارد و اغلب ندارند.

به گمان این ناچیز آیةالنور از خواص ذكر حیات است به بالاتر در ذكر انفاسى هیچ نیست و از لوازم حیات هم نیست كه هر ذكر حیات دار هم آن را ندارد، به نظر قطب است. یعنى در دو درجه اول ذكر قلبى كه هر دو انفاسى است یكى بى‏فكر و یكى با فكر. فكر هم یا نظر به شكل دل است یا به الله روى دل، هیچ آیةالنور نیست و از درجه سوم تا هفتم هست اما نه عمومى و حكماً بلكه بعض. و ذكر، لغتاً یاد در دل است و لفظ را چون سبب یاد دل مى‏شود یا مسبب از آن مجازا ذكر گویند. اما در تصوف مخصوص به ذكر قلبى اصطلاحى است كه آن را ذكر خفى هم نامند مقابل ذكر جلى كه ورد باشد.

و ذكر جلى یك معنى دیگر هم دارد كه لفظى را یا فرازى را، جمعى حلقه زنند و بلند بگویند پى‏درپى به اندازه خستگى و كم‏كم بلندتر كنند بعد برخیزند و كمر یكدیگر را بگیرند و در گفتن خم شوند تا حد ركوع و دیگرى را به حلقه خود نپذیرند، مگر نادر كه شخص مهمى باشد.

چنانكه شبى این ناچیز در مسجد بمبئى سحر بود كه وارد بر آنها شده كنار ایستادم با حال گریه و تذلل، همانكه فهمیدند، جا براى من باز كردند و از دو طرف دست مرا گرفته كشیدند میان حلقه و كمر مرا گرفتند، من هم كمر یكى را گرفتم ولى نعره‏اى زدم و افتادم و غلطیدم تا وسط حلقه وغش كردم تا آنكه عمل آنها ختم شد جمعى آمده مرا مالیدند به هوش آمدم و هر چه پول همراه داشتم پاشیدم میان حلقه كه نثار بر آنها باشد آنها پول‏ها را جمع كرده آوردند به من بدهند، نگرفتم، پس به تبرك میان خود تقسیم نمودند و من آنجا بیحال بودم تا صبح شد رفتم به منزلم.

این گونه ذكر جلى (حلقه ذكر) غالباً با وجد و سماع [به ضم سین‏] توأم است و در جواز و ندب و حرمتش اختلاف شدید است میان سلاسل و حق تفصیل است هم نسبت به اشخاص هم نسبت به اوقات و هم نسبت به اندازه وهم نسبت به عمد و اختیار فالاختیارى منه والاقتحام فیه غیرحسن و اذاحصل بلا اختیار فهو احسن الاحوال كماسنح لى فیما ذكر و سلاسل معتبره ایران براى تقیه و محافظه‏كارى تارك‏اند همه اقسام ذكر جلى و وجد و سماع را و غیرمعتبرها مصر و مكثرند براى شهرت دادن خود و آن را نحوى از دعوت عمومى و حسن طلب مى‏دانند. پس هر دو دچار غرض‏اند (جان فداى بى‏غرض كه آزاد است هرچه بكند خوب است).

ذكر قلبى را اولاً تقسیم بر درجات (7 درجه) مى‏كنند به چهار اسم انفاسى، به سه قسم فرعى، حیات به دو قسم فرعى، سرالسر به سه قسم فرعى، توحید به سه قسم فرعى كه 11 مى‏شود عدد هو و دوازدهم اتحاد ذكر و ذاكر و مذكور است كه دیگر فرعى ندارد پس تقسیم دوم مى‏كنند بر بى‏فكر و با فكر، فكر هم دو قسم فرعى دارد، پس تقسیم سوم مى‏كنند از حیث محل و مورد ذكر یعنى مراتب باطنه سالك بر 9 قسم اصلى - حلقى - صدرى - قلبى به معنى خاص خیالى - نفسى - روحى - عقلى - سرى و اخفائى كه ذكر خفى به معنى خاص همین اخفائى است و هر یك از این 9 تا اقسام فرعى هم دارند به جز اخفائى مجال فرعى در آنجا نیست، قافیه تنگ است. كسى و چیزى پیدا نیست تا در حدودش نظر یا سخن كنند فقط نامى است برده مى‏شود [كس ندانست كه منزلگه مقصود كجا است‏] حاصل ضرب 224 است [حقیقة الذكر نسیان ‏الذاكر نفسه "دع نفسك و تعال" موسى پرسید خدایا كجائى كه نزدت آیم، فرمود خودت را جا بگذار و بیا كه من همان جا كه تو نباشى حاضر دائمم‏].

اوراد زبانى هم در تحت نوزده نمره اصطلاحى است آیةالعظمه سجه طاهره (به ضم سین و قدیكون اسم عین بلاطاهرة) محمدیه اجمالیه و تفصیلیه "صلوات صغیر و كبیر" علویه اجمالیه و تفصیلیه "لافتى و نادعلى" چهار اسم یونسیه بلقیسیه آیة النصرة آیةالنور آیةالملك، ذكر لباس، ذكر چراغ، كه در اول هر روشنائى به ویژه آفتاب باید خواند فاتحة الاولیاء "دعاى سفره" اوراد خواب، اوراد بیدارى، دعاى حصار، دعاى قاموس.

قسم سوم در تحت 28 نمره است نقشه سینه، نقشه پیشانى این هر دو وقت خواب است و براى میت بعد از غلس و پیش از كفن است و اگر فراموش شد در لحد[2] هم مى‏شود مرد را مرد، زن را زن، یا محرمش. 3 صفا به چهار قسم ناقص كه‏ متداول است 2 كامل كه از ناخن بنصر[3] طرفین تا انمله[4] علیاى سبابه كاملا مس شود 3 دوره كه پس از بوسیدن‏ها دست طرف را باید برد و به دست یكى دیگر سپرد 4 نیابت كه بعد از صفاى خودشان نام غائب را ببرند و باز صفا را تجدید نمایند 7 مراقبه (سر به زانو نهادن در وقت ذكر) خلسه، مكاشفه، سیر، جذب، سلوك، وجد، سماع، حلقه شور، حالت قبض، بسط، نشاط هم فراغ، خلوت، جلوت، وحدت، انجذاب، ایثار، نیاز.

مراد از حلقه ذكر جلى است كه محل اختلاف است مراد از وجد، اشعار خواندن تا آنكه خارج از خوددارى شود و نعره‏ها زند و سماع آنكه در آن وقت رقص و عربده نماید از لافها و عشق به هم رساندن و ازبى‏اختیارى همدیگر را بوسیدن و دور سرگشتن و احتضان یعنى بغل كردن یا فشردن به سینه و اقل سماع دست افشاندن و سرچرخاندن است و اشد و اكثرش غش كرده افتادن است یا مانند چوب خشك بى‏صدا یا مانند مرغ سركنده دست و پا زدن به حال جان دادن یا بر دوش هم جستن و سوار شدن و سوار كردن و با دندان گوشت تن آن دیگر را گزیدن و زدن و ازبلندى انداختن یا میان حوض آب انداختن و رخت خود یا دیگرى را پاره كردن كه این پاره‏ها را مریدان هشیار به تبرك مى‏برند و شفا از آن مى‏طلبند و میان كفن مى‏گذارند و طبایع مختلف است در مدت كه سماع بعضى زود فرو مى‏نشیند و افاقه یافته به حال طبیعى برمى‏گردد و از بعضى چند ساعت بلكه چند روز طول مى‏كشد و در شدت هم كه بعضى محل خطر است، هم برخود و هم بر غیر خود، كه اجتناب از او لازم مى‏شود و كسى نزدیك او نمى‏رود یا سخنى نمى‏تواند به او بگوید و گاهى به زنجیر كردن و معالجه مى‏انجامد و جاى انواع تصنعات هم هست، قاعده‏اى ندارد.

بیان دوم اصطلاح هر آئین و هر علم و هر مؤسسه و هر قوم، دو قسم است، یا اساسى كلى محدود ثابت است، كه بیگانه‏ها هم ممكن است بدانند مفهوماً و بشناسند مصداقاً. یا جزئى فرعى خصوصى قابل التبدل است، كه به شماره نمى‏آید و دانستن بیگانه مفهوم آنها را و شناختن مصداق آنها را خیلى دشوار است. تفتیش و تكرار بسیار مى‏خواهد كه بیگانه داعى ندارد براى تحمل آن دشوارى‏ها و آنكه به راستى داخل آن علم و آئین شده و در اثر مخالصت ها[5] محرم گشته و دانسته و شناخته نمى‏شود كه به گفتن و نوشتن در كتاب درآورد و چنان به بیگانه بفهماند كه او در دل خود را عالم به آنها بداند و در خارج هم تمیز مصادیق از یكدیگر تواند داد.

پس خواننده كتاب استوار اگر خوب روشن در اصطلاحات تصوف نشود از قصور نویسنده نداند، اولاً دو مقدمه را باید پیشنهاد خود نمود یكى آنكه هر علم و آئین و طایفه‏اى یك نام نزد خود دارند و به اشخاص خود و آلات خود نامى مى‏دهند و مى‏نهند كه رقیب آنها این نام‏ها را بر آنها نمى‏نهد، بلكه ضد آنها را نام مى‏برد. مثلاً شیعه خود را مؤمن و محب‏آل محمد و داراى ولایت و اهل انحصارى بهشت مى‏داند و 72 فرقه دیگر را خیلى تجلیل كند مسلم غیرناجى و مسلم صورى دنیوى و عامه نامد، والا در دلش و در مجالس محرمانه كافر نجس دشمن آل محمد و ناصبى یعنى ناصب‏العداوة فى قلبه للّه و لرسوله اوناصب اعلام الحرب فى مراكزالمیادین. و دیگر آنكه خود آنها با یك بزرگى و دهن‏پركردنى آن اصطلاحات را یاد مى‏كنند كه حقانیت را در بردارد و رقیب آنها با یك خونسردى و ذلتى یاد مى‏كدن كه بطلان را مى‏فهماند پس هر كسى و هر آئینى دو نام دارد یكى نزد خود و یكى نزد رقیبش.

حالا كه این دو مقدمه را درنظر داشتى، گوش خود را بیطرفانه فرا صوفى دار كه مى‏گوید: تصوف را فقر و طریقت و عرفان و مقام ولایت و اسلام حقیقى [دین واقعى‏] علت غائیه وجود بشر، و صوفى را انسان كامل و آدم جبروتى عقلانى باید نامید. و غیرصوفى را اگر دشمنى هم مى‏كند باید منافق نامید اگرچه پدر من باشد و اقسامى دارد به حسب درجات دشمنى و اگر نه دشمنى دارد نه دوستى، او را غیرمى‏نامم و اگر از ما بدش نمى‏آید تا آنجا كه به درجه‏اى هم ما را برغیر ما نه بر خودش ترجیح مى‏دهد او را دوست مى‏نامم و آن هم اقسامى دارد به حسب درجات دوستى و اگر حاضر است كه خود صوفى شود او را طالب مى‏نامم و درجاتى دارد كه باید او را به سخنان نرم، گرم كرد و از آن درجات عبور و ترقى داد كه اظهار طلب كند به اقسام متدرجه اظهار.

آنگاه یكى از این پنج درجه اوراد را و یا همه را به تدریج به او اجازه مى‏دهم كه بخواند بطور دوام بى‏عدد و یا بطور ورد با عدد معین در هر روز، یا تا چند روز معین [21 - 41 یا 1001 روز].

ورد اول - الله ناظرى یا الله معى "عمانوئیل" یا الله شاه دى و شاید به بعضى هرسه را به تدریج بدهم. اول ناظرى دوم شاهدى آخر معى، كه هر یك را 7 روز یا 21 روز غالباً بخواند و یا هر روز 21 بار خلوت كند و هربار 21 یا 110 بار با حضور دل و تضرع صمیمى بخواند.

ورد دوم - دعاء ابعات محمد (ص) امامى "پیشرو" و فاطمة فوق راسى و على والحسن تا القائم المنتظر عن یمینى و سلمان و ابوذر و عمار و مقداد و خدیفه اصحاب رسول ‏الله عن شمالى و الملئكة محدقون بى ‏والله من ورائهم رقیب بل هو قرآن مجید فى لوح محفوظ كه هم بنویسد و بالاى سر خود در كلاه بگذار كه همیشه با او باشد و هم یك بار صبح و یك بار شام بخواند و به دور خود بدمد.

ورد سوم - حمد و 4 قل را صبح و شام یك بار بخواند و به دور خود بدمد و بعد بگوید بسم‏ اللّه هزار الحمد اللّه دو هزار قل هواللّه سه هزار و چهارقل چهار هزار كردم به دور خود و مایملك خود حصار كلیدش دادم به خالق جبار. خدایا تو نگه‏دار فاللّه خیر حافظاً و هوا رحم ‏الرحمین و به دور خود بدمد و همین كلمات را نوشته با خود نگه دارد در خواب و بیدارى و كسى نفهمد.

ورد چهارم - هر صبح و شام یك بار بخواند و برخود بدمد توكلت على‏ الحى الذى لایموت تحصنت بذى‏ العز و الجبروت تحفظت بذى‏ الملك و الملكوت و هم بنویسد و با خود نگه دارد و اگر 21 بار بخواند بهتر است.

ورد پنجم - لافتى[6] كه آن را علویه اجمالیه مى‏نامم، چنانكه نادعلى را (صغیر و كبیر) علویه تفصیلیه. اولاً همیشه بخواند بى‏عدد و ثانیاً بعد از هر یا دو نماز عصر و عشا 70 بار و ثالثاً وقت كمر بستن و كلاه به سر نهادن یك بار بخواند (از ورد دوم و پنجم بوى عصبیت شیعه‏گى مى‏آید زیرا سنى سلمان و ابوذر را چندان اعتناء ندارد و بجز محمد كه فرد بى‏همتا است 3 درجه مترتبه متنازله قائل است چهار خلیفه "چهار یار" و عشره مبشره به اضافه 6 نفر دیگر بر 4 یار و 12 حواریین به اضافه حمزه و جعفر بر آنها، حتى فاطمه را هم چندان بالا نمى‏برد كه از عائشه و حفصه بالاتر باشد تا چه رسد به مراحل عصمت كه شیعه براى فاطمه قائل است نه براى زن دیگر. (این ناچیز كتاب‏ المصمة عربى را كه طبع و نشر یافته براى اثبات عصمت فاطمه زهراء نوشته با ثمرالحیوة در یك جلد است).

مقصود از دادن این اوراد به طالب تقویت طلب او و تهیج دل و نورانیت دل او است كه روحانیت این كلمات مدد به نور ایمان استعدادى او داده تا زود به فعلیت رسد و قابل تشرف شود مانند دواهاى عام.

بیان سوم - صوفى خود را به پنج نام دیگر مى‏نامد:

اول - فقیر و حدیث‏ الفقر فخرى را شاهد مى‏گیرد، زیرا حضرت خاتم بى‏چیز دنیوى نبود در مكه مال خدیجه را كه كرورها بود داشت و خرج كرد در صفحه 560 عرفان نامه مصرف مال خدیجه ذكر شده و در مدینه غنائم جنگ‏ها را داشت كه لشگرها راه مى‏انداخت به وضع سلطنت و دیگر آنكه بى‏چیزى چندان فخر نبوتى نمى‏شود براى كسى كه بگوید: [اناسید ولد آدم ولافخر] پس فقر "فخر" محمد تصوف او است كه ظهور ولایت و دین قلبى باشد كه پیمبران دیگر نداشتند.

دوم - مؤمن حقیقى به دلیل آیه ولما یدخل ‏الایمان فى ‏قلوبكم، كه تا ذكر قلبى نباشد ایمان داخل دل نشده و اولئك كتب فى‏قلوبهم الایمان، مدرك صورت فكریه است.

سوم - شیعه خالص "ولى على لامأكل الا الحلال" زیرا تا كسى بیعت با على نكند شیعه نمى‏شود تشیع باید از دو طرف باشد نه از یك طرف و تا شیعه على نشود، امت محمد نمى‏شود. پس آنكه ذكر قلبى ندارد و بیعت با قطب [كه بیعت عید غدیر است‏] ننموده مسلمان نیست.

چهارم - اهل طریقت كه تا كسى داخل طریقت نشود شریعت او متحقق نیست زیرا تحقق هر مرتبه‏اى كشفاً او اساساً مشروط است به دخول و وصول به مرتبه بالاتر و طریقت بالاتر از شریعت است.

پنجم - فنى بحكم لافتى الاعلى و من به حكم بیعت وصل به على شده‏ام پس برادر پیغمبرم كه فرمود انا الفتى ابن الفتى یعنى ابراهیم اخوالفتى یعنى على تصوف فتوت است.

صوفى شكل بیعت را منحصر به شكل صفا مى‏داند و آن مس دو دست راست است، هم كفشان هم پشتشان كه بنصر به بنصر بساید رو به بالا تا برسد سر بنصر یكى بالاى سبابه آن یكى و دو ابهام به هم گره بخورند، چنانكه زدن شریان یكدیگر را كه ظاهر است در سمت درونى ابهام حس نمایند و دست چپ هر یك ستون دست راست طرف باشد كه همان سر انگشت بلند (وسطى) در زیر دست او قائم گردد. دیگر دست چپ زیاده بر عمود بودن مداخله در صفا ندارد. لذا در اخبار صفقةالیمین رسیده نه صفقةالیدین و مسلمان‏ها در مصافحه هر دو دست را یكسان مداخله هر دو دست را یكسان مداخله مى‏دهند و فرقى میان راست و چپ نمى‏نهند.

پس وان گفت كه هنوز دست چپ را از راست نشناخته‏اند پس اصحاب شمالند و صوفى فقط اصحاب یمین است، و حدیث بیعت كردن یك جوان صوفى با امام رضا روز ولیعهدى غره رمضان 200 و خندیدن حضرت و فرمودن كه همه بیعت به فسخ كردند و تنها این جوان بیعت به عقد نمود مراد عقد دو ابهام است. و این برخورد به مأمون كه خلیفه‏ها تا حال، طریقه بیعت را نمى‏دانستند و در ثواب مصافحه جمع‏اللّه بین ابهامیه ماماة رحمة جست نه بین یدیهما او بین اصابعهما چنانكه مردم فقط چهار انگشت به هم مى‏مالند نه كف راست و گرفتن دست یكدیگر بر مصافحه مردم صدق نمى‏كند با آنكه (تصافح است گرفتن چه دست یكدیگر).

زنى كه نامحرم به قطب است به ظاهر (درباطن همه محرم‏ اند كه كنیز اویند) وقت تشریف و غیره صفا نباید بكند زیرا مس جلد مرد اجنبى بر زن حرام است و بالعكس بلكه در تشرف دلیل هم نمى‏خواهد خود قطب یك عصائى یا تسبیحى را میانه مى‏گذارد، كه هر كدام یك سر آن را با دست محكم بگیرند تا وصل جسم مرید به جسم قطب صدق كند و آیه بیایعنك را تماماً بخواند كه همین بیعت زن نامحرم است پس قطب سه بار توبه و استغفار مى‏كند و پنج شرط از او مى‏گیرد و ذكر قلبى به او مى‏دهد و مى‏گوید: حالا تو خواهر دینى صوفیان شدى، آنگاه زن‏ها با هم صفا مى‏كنند و با محرم خود پدر، پسر، برادر، شوهر و مثلاً نیز صفا مى‏كند و با قطب هم اگر محرم ظاهرى باشد.

این ناچیز گوید: به هیچ دلیلى نتوان ثابت نمود كه زمان پیغمبر ذكر قلب و عنوان تصوف و شكل صفا و لفظ صوفى بود تا مدح شود یا ذم وادعاء آنكه بود و پنهان بود، حرفى است بى‏دلیل، گفته مى‏شود اما پذیرفته نمى‏شود. اگر تصوف چیز خوبى هم باشد یقیناً خیلى بعد از پیغمبر پیدا شده در عهد چهار خلیفه و خلفاى بنى‏امیه هم هیچ نام‏ن و نشانى از تصوف و آداب و اصطلاحاتش نبود نه مدحاً نه ذماً و قد برهنت علیه فى كتبى و اینكه صوفى براى تأكید امر خود نسبت تصوف و صفا و ذكر قلبى را به پیغمبر مى‏دهد بیشتر ما را به تردید و تحیر و بدبینى مى‏اندازد، اگر نسبت نمى‏داد و مقر به حدوث مى‏شد محكم‏تر بود. احتمال عقلى و عقلائى به صحت مى‏رفت و حالا معلوم مى‏شود كه دلیلش همین است و این هم یقینى ‏الكذب است، دلیل سست باطل را نگفتن و بى‏دلیل بودن بهتر است.

صوفى گوید مراد خدا از لفظ نعمت در هر آیه قرآن تصوف است ولتسئلمن یومئذ عن‏النعیم اى عن التصوف لماذا تركتموه و مااخذ تموه و لم تموه ولم‏ تهتموا به و مراد خدا از كافر و منافق در هر آیه غیرصوفى است، لذا من كه صوفى‏ام غیرصوفى را اگر دشمنى مى‏كند منافق والا غیر مى‏نامم قدرى از اسماء مردم به اصطلاح صوفى در رازگشا صفحه 19 و 22 ذكر شده میزان و سرحد اول انقلاب نام و حكم و دین مردم از غیریت به خودى تشرف است.

پس مردم تا مشرف نشده‏اند یا منافق‏اند یا غیر یا طالب و هر یك از این سه، چند درجه دارد همان كه مشرف شد نام همیشگى او سه چیز است: فقیر - مشرف - خودى و حكمش برادرى است. پس اگر معاشرت به دلخواه صوفیان نكنند نامش چهار لفظ است: تاریك - سرد - ترسو - بى‏محبت و اگر معاشرت كند نامش سالك است و اگر خیلى به دلخواه باشد نامش لفظ است:

فقیر - گرمرو - كاركن - روشن دل - و قدردان و به خود مشغول كه اهل دل است:

آن وقت كه مشغول ذكر قلبى است او را پنج قسم نام مى‏بریم: در عالم خلسه است - در حال مراقبه است - مستغرق ذكر است - سر به زانوى مراقبت نهاده - عینك زانو به خود گرفته.

اگر ترقى كرد و اجازه تبلیغ و دعوت به او داده شد او را (پیر صحبت) نامیم اگر گاهى دلیل واقع شد او را (پیر دلیل) نامیم و اگر اجازه پیش نمازى یافت یا اجازه قضاوت در خصوم[7] خود صوفیان او را امام جمعت و قاضى نامیم و اگر اجازه‏ دعانویسى یا اوراد دادن به طالبان دور از قطب یافت [همه آن پنج اوراد یا بعض آنها] او را مجاز در اوراد نامیم و اگر اجازه دستگیرى و مشرف نمودن و ذكر قلبى دادن به طالبان یافت او را شیخ نامیم و البته لقبى به او داده خواهد شد صابرعلى، ناصرعلى، محب‏على، محبوب على، كوثرعلى، بهارعلى و هكذا، پس نام اصلى او را ترك داده همیشه او را به لقب مى‏خوانیم.

و شیخ سه قسم است: مشروط - محدود - معین.

یعنى مخصوص است به اهل یك شهر معین، پس در شهر دیگر نمى‏تواند. اما اهل شهر دیگر كه بیاید به آن شهر او مى‏تواند و محدود به یك یا دو درجه از ذكر قلبى با اوراد متعلقه به آنها باشد و مشروط به حاضر نبودن قطب باشد یا شیخ دیگر بزرگ‏تر از آن. و قسم چهارم سیار است و او شیخى است كه مأمور به گردش و سفر و دعوت باشد پس در بیابان‏ها و دهات یا شهرى كه شیخ معین ندارد مى‏تواند دستگیرى كند و آنجا كه دارد نمى‏تواند، باید دلیل آن شیخ واقع شود و آن شیخ هم مكلف است به احترام و تقدیم او بر دلیل معین خودش، و قسم پنجم موقت است كه در سفرى معین (حج و زیارت) مثلاً یا در سالى معین بتواند دستگیرى كند و بعد از آن سفر و آن سال نه، و همه این پنج قسم را شیخ خاص مقید نامیم.

پس عام و مطلق آن است كه شرط و تحدید[8] و تعیین وقت در كار او نباشد.

و اگر یك شخى اجازه منصب دادن به دیگرى دارد كه یكى را شیخ كند براى خودش، یعنى در دستگیرى براى او و به نام او بیعت و خدمت بگیرد و یا براى قطب خودش، پس او را شیخ ‏المشایخ مى‏نامیم، یعنى شیخ نشان مانند شاهنشاه ایران چونكه در قدیم تا شاه ایران امضاء یك سلطنتى را نمى‏كرد او باطل بود بجز امپراطور روم كه خود آنها هیچ یك مشروط به امضاء آن دیگر نبودند، لذا شاه ایران را شاهنشاه مى‏گفتند.

یك معنى دیگر شیخ‏ المشایخ آن است كه مشایخ دیگر او را مقدم دارند و در بودن او مشرف ساختن را به او واگذارند كه اگر نگذاشتند خطا كارند ولى تشرف باطل نیست و آن شخص مشرف، رسمیت یافته و این فرق است با شیخ مشروط كه اگر مشروط چنین كارى كرد باطل است اساساً و رسمیت حاصل نمى‏شود (رسمیت حكم وضعى است و خطا كارى حكم تكلیفى است و تمیز وضعى از تكلیفى در فقه و در هر علم از غوامض مسائل است) و اگر شیخ منحصر باشد او حكم ولیعهد را دارد و تجهیز جنازه قطب هم حق او است، اگر آنجا حاضر باشد (غسل و كفن و نماز و دفن) و نیز تعیین قبر و وقت، یعنى مى‏تواند تأخیر بیاندازد چنانكه على (ع) عصر دوشنبه 12 ع [9] بدن پیغمبر را غسل داد و كفن كرد اما عصر سه‏شنبه دفن نمود و فرمود كه ملائكه و ارواج انبیاء دسته دسته یكى بعد از دیگرى مى‏آیند براى نماز میت خواندن و گاهى هم‏ن خود على جلو مى‏ایستد و پیشنمازى مى‏كرد و این یكى از خصایص نبى شد. و نیز حق دارد كه نشانه‏اى بر قبر بگذارد یا محو كند، چنانكه امام زین‏ العابدین نشانه بر قبر امام حسین نهاد كه صحرا نشینان و اهل كوفه به زیارت مى‏آمدند و آن تا عهد صادق ع بود كه آن حضرت به همان نشانه یك چهار طاقى روى قبر ساخت تا آنكه دیالمه به رقابت امراء عباسى كه همه سنى بودند گنبد و بارگاه ساختند و شهر آبادى شد (دیالمه مؤسس تشیع بودند و لعن بر معاویه مى‏نمودند).

و اگر مشرف مورد لطف خصوصى قلب واقع شد و زود زود ترقى نمود او را مجذوب نامند والا سالك و هر كسى یك اندازه مجذوبیت را دارد، نمى‏شود هیچ نباشد.

پس سالك و مجذوب عموم و خصوص من وجه دارند ولى مشهور عموم و خصوص مطلق است. كه هر مجذوبى سالك هم هست اما هر سالكى مجذوب نیست و شاید از اول به حال جذبه آمد به تصوف و به همان حال بود تا آخر كه مرد و یا قطب شد و افاقه نیافت (جذبه مانند مستى در مقابل افاقه[10] مى‏افتد).

در معنى و مورد استعمال این دو لفظ (كه از خواص تصوف است و در هیچ دینى این دو عنوان جارى نیست و لفظشان متداول نه اما صوفى گاهى مى‏خواهد كه به تأویل‏هائى در همه جا جارى كند و بگوید كه در باطن هر مؤسسه‏اى این دو عنوان اساساً هستند و لفظاً نیستند و گاهى هم مدعى مى‏شود كه فلان لفظ در فلان مؤسه اشاره به مجذوب است و فلان لفظ دیگر اشاره به سالك بى‏جذبه است) اختلاف است میان سلاسل و در جهت شروط و احكام و غایات این دو عنوان هم اختلاف غیرمنضبط هست. چنانكه اگر زبردست خوش‏ سلیقه‏اى به ضبط درآرد هنرى شایان است و چیز گرانبهائى افزوده و عرض‏ اندامى نموده است.

و از فروع این هنر، آیاتى است مناسب هر یك و احادیث و اشخاصى و القابى كه در صدر اسلام بوده و گفته شده مانند جعفر طیار كه به معنى مجذوب است، یعنى جعفر داراى مقام جذبه و محبوبیت غیرعادى بوده وعلى به برادرى او فخر مى‏نموده و او در مكه از جانب پیغمبر شیخ سیار شد و مأمور به رفتن حبشه گشت و رفت و در آنجا اعلاء كلمه اسلام نمود و مسلمان‏ها پیدا شدند و در روز فتح خیبر با اتباعش برگشته وارد مدینه شده، فوراً حاضر میدان جنگ در خیبر شد و منصبش بالا رفته طیار شد و شیخ مطلق بلكه شیخ ‏المشایخ شد و نماز و اوراد خاصى براى او و به نام او تشریع (قرارداد) شد و این یكى از جلالت‏هاى شیخ است، كه باعث نزول فیض جدیدى از غیب به مؤسسه تصوف شد.

پس از اینجا اصطلاحى معلوم مى‏شود كه لفظ سیار علاوه بر آنكه یكى از اقسام شیوخ است [مقابل شیخ مطلق‏] یكى از اقسام سالك هم هست. كه مقابل طیار به معنى مجذوب باشد و مرادف سالك به معنى اخص باشد [سالك به معنى اعم مطلق رهرو است و نام عنوانى هر صوفى است خواه بطور جذبه راه را طى كند خواه به قوه خودش و به معنى اخص ضد مجذوب است‏] و نیز مى‏شود كه شیخ شدن از روى جذبه باشد و بى‏استحقاق سلوكى و مقاماتى او رو دهد گرچه پس از شیخ شدن استحقاق نفسى هم پیدا كند. پس او را شیخ طیار باید نامید و آن شیخ را كه به استحقاق نفسى شیخ شده شیخ سیار نامید و این هم تقسیم دیگرى مى‏شود براى عنوان شیخیت و براى طیار و سیار و براى عنوان جذب و سلوك كه در رهروى و در منصب‏بخشى هر دو مى‏آید.

بدان كه در مبداء جذبه هم اختلاف است كه آیا باطن خاص شیخ و قطب است كه بیشتر از وظیفه لازمه قطبیت بذل توجه و افاضه[11] به مرید نماید و یا باطن‏ خود مرید است به عنوان وجه خاص به اصطلاح عرفاء، كه تحقیقش در تفسیر كیوان آیه لكل وجهه هو مولیها شده و در جلد دوم كیوان نامه صفحه 226 نیز صفحه 108 و در اختلافیه نیز و یا خداى غیبى جان [منبسط] بدون اطلاع قطب هم و یا به امر خدا به اطلاع قطب این چهار احتمال و چهارقول شد.

و به گمان این ناچیز هر چهار صحیح است بى‏اختلاف و وقوع پیدا مى‏كند هم در اشخاص عدیده[12] و هم در یك سالك در اوقات مختلفه و مقامات متعدده او، بلكه در كم و كیف و درجات یك مقام او نیز.

و بالجمله باید مناسبتى قائل شد میان جذبه و وجه خاص وجهه الهیه كه عین همند یا نزدیك هم یا متلازمند[13] یا متلائمند و باید فهمید كه جذبه از وظایف لازمه قطبیت نیست، بلكه اكثریت هم ندارد و اقلیت است بلكه ندرت است.

اما بعضى گویند كه بى‏جذبه كار سالك تمام نمى‏شود و راست نمى‏آید، پس عموم دارد (تا چه رسد به اكثریت) والحق هوالتفصیل بالنسبه الى درجات الجذبه كه بعض اقسام و درجات جذبه عموم دارد اما آن را جذبه مقابل سلوك رسم نیست كه نام ببرند. و بعض درجاتش خاص است اما شیوع دارد، یعنى در خیلى از سلاك وقوع مى‏یابد و درجه كاملش به درجه اقلیت دارد كه از نوادر شمرده مى‏شود. بسا كه قرن‏ها بگذرد و وقوع نیابد و در صورت وقوع هر در هر دوره در بیشتر از یك نفر نمى‏شود و آن هم علنى و سهل‏الاثبات نخواهد بود، بلكه از اسرار لازمه‏الستر است و برخود مجذوب هم معلوم نخواهد شد، هرچه معلوم شود از موضوع جذبه خارج مى‏شود.

و نیز اختلاف است در تعیین آثار جذبه و سنخ و نحوه افعال صادره از مجذوبین كه بعضى كارهاى دیوانگان را جزء جذبه مى‏دانند و به هر حال جاى تصنع و ساختگى و شیادى هم هست مانند لفظ عصبانى كه از زبان اروپائى‏ها افتاده به همه زبان‏ها و هر چیزى را تعبیر به عصبانى مى‏كنند وعذر كارهاى بد قرار مى‏دهند كه آن وقت مثلاً عصبانى بودم و بى‏اختیار بودم نفهمیدم چه كردم و چه گفتم، یك بهانه عمومى شده مانند مزاح براى اجراى مرامات و اغراض شخصیه خارج از قانون، یعنى هر كارى كه نتوان مستقیماً كرد به نام عصبانى و یا مزاح، مى‏توان كاملاً بجا آورد و غرض را حاصل نمود و كارهاى زشت بى‏خردانه تصوف را نیز به نام جذبه‏الاهى خوب مى‏توان كرد و در اذهان مردم جا داد.

به هر حال اجماع صوفیان است مجذوب بودن منصور حلاج، كردارها و گفتارهاى مجذوبانه را شطحیات هم مى‏نامند كه غیرصوفى به عنوان دشمنى آنها را ترهات[14] و خرافات مى‏نامد (هر چیزى دو نام دارد، یكى نزد خودش و دوستش و یكى نزد دشمنش، تا كدام مطابق واقع باشد. احراز واقع هم به اختلاف است، هر كسى نام واقع را به كار خود مى‏گذارد).

این ناچیز مى‏تواند در اطراف جذب و سلوك بطور مطالب اربعه مشتبكه یك كتابى مستقل بنگارد و تا كنون كسى تفصیل آنها را استیفاء ننموده، همانا از این است كه صوفیان نمى‏خواهند اینگونه مطالب افشاء شود و به زبان قلم آید و به همه زبان‏ها درافتد، لذا ساكت شده‏اند و مطلب مبهم و مجمل مانده و وجد و سماع هم داخل در جذبه شده كه آنها را كار خدا [جهت غیب‏] شمرده تبرك مى‏دانند و فخر به آن مى‏نمایند. مثلاً اگر در وجد و سماع یك نفر را زخم بزنند یا دشنام‏هاى غلیظ بدهند بلكه بكشند، او فخرها مى‏كند به این زخم و دشنام و بازماندگانش به مرگ او و او را شهید كامل نامیده جداگانه دفن مى‏نمایند و مقبره عالیه مى‏سازند و تا ابد زیارتگاه معتبرى مى‏شود و اگر او غیرصوفى بوده كه عبورا و یا به تماشا آمده بود و زخمى شده یا مرده او را حكم و نام صوفى مى‏دهند و وقعى عظیم بر او مى‏نهند و مقام كریمى در آخرت برایش معتقد مى‏شوند و این را عاقبت بخیرى و توفیق جبرى (كه در زبان عموم جارى است و مرادف یا جذبه است) مى‏دانند و اگر فاسق بود، آمرزیده مى‏شود. و كافر بود، حكم اسلام مى‏یابد.

و این را سعادت پس از مرگ باید نامید، كه این ناچیز در عرفان نامه فصل 18 و در خاتمه جلد سوم تفسیر، نقلا از كتاب دوره كیوان كه جامع‏ترین كتب این ناچیز است تحقیق سعادت بشر را كاملاً بمالا مزید علیه نموده بر طب مطالب اربعه مشتبكه و مثال‏هاى بسیار براى سعادت پس از مرگ در تواریخ هست قصه ابومحسن شاعر در عرفان نامه صفحه 484 و كشته شدن ناصرالدین شاه صفحه 486 و كشتن هر جانى خودش را پس از جنایات بسیار[15] و كشتن مریدها خودشان را به حكم ظاهرى[16] یا باطنى قطب و یا به عشق قطب بى‏حكم او[17].

در حال جذبه معجزات عظیمه هم رو مى‏دهد، مانند بیناكردن احمد جام كور مادرزاد را على ماقیل و معراج جسمانى محمد بهترین مثال جذبه است. پس جذبه منحصر به سالك نیست در اقطاب هم پیدا مى‏شود و شهادت امام حسین را هم صوفیه فرد جلى جذبه قرار مى‏دهند و اسیرى را نیز بخصوص زدن زینب سر را به چوبه محمل و خطبه‏اش در مجلس یزید.

و باید دانست كه وجد غیرحال استغراق است على‏الاصح، و گاهى جذب گفته مى‏شود تنها بى‏آنكه مقابل سلوك بیفتد، پس آن به معنى لغوى است كه مقابل انجذاب است به عنوان فعل و انفعال و آن 3 قسم است:

یكى جذب پائین، بالاتر از خود را مانند جذب پیمبران احكام غیبیه را براى خود و براى مردم كه نام آن مجذوب‏ها قانون دینى "الاهى" "آسمانى" مى‏شود مقابل قانون زمینى "سیاسى" "شورائى" كه به فكر متبادل جمعى صورت بندد.

دوم جذب بالا، پائین را به سوى خود، تا آن را ترقى دهد و مانند خود سازد. مانند مورد بحث ما كه باطن خاص خود مرید یا باطن قطب یا باطن عام (خدا) جذب كنند قواى طبیعیه مرید را براى ترقى به سوى خود، تا آنها هم مجرد شده از احكام طبیعت بیرون روند و از این قبیل است جذب معده غذا را چونكه معده[18] ‏ باطن بدن است حكم بالا را دارد هر باطنى در واقع بالاتر از ظاهر خودش است.

سوم جذب سمى، جسم دیگر را، به عنوان خاصیت و به عنوان در عرض هم بودن نه به عنوان آنكه آن را قلب ماهیت نموده مانند خود سازد. مثل جذب آهن‏ربا و كهربا، گرچه توان گفت كه كاه و آهن متجذب مى‏شوند از باب عشق طبیعى، پس مثال مى‏شود براى قسم اول كه جذب پائین باشد بالا را چونكه رتبه عاشق پائین‏تر از معشوق است و جذب انبیاء احكام را هم توان گفت كه از باب عشق است كه انبیاء عاشق غیبند، پس بعض جذب‏ها مشتبه است كه معلوم نیست كدام یك جاذبند و مبدء جذبند.

کتاب استواررازدار

اثرعباس کیوان قزوینی


[1] . منافق آنكه با صوفى نظر بد دارد. پس اگر بدگو و طرف جنگ است، شدید والا خفیف.  غیر، آنكه منافق نیست پس اگر امید طالب شدن در او هست، خفیف والا شدید.    طالب، آنكه نظر خوب دارد ومراوده آرزومندانه مى‏كند با صوفیان و با قطب یا كاغذ مى‏نویسد و    درخواست او را در مقدماتى و اجازه ورود مى‏كند. پس اگر مصر متكرر عذرناپذیر است او را طالب شدید نامند والا خفیف و اگر ذكر زبانى مقدماتى به او از طرف قطب داده شده او را طالب  شدید و اوراد دار نامند كه قریب‏ التشرف است ولى باز بسا كه یك سال و بیشتر طول مى‏كشد تا مشرف شود و بسا كه به همان حال بمیرد. مشرف آنكه پنج چیز "كه آنها را اسباب نامند" آورده خلوت نموده و ذكر قلبى یافته پس از جهت معاشرت و ترقى 15 نام دیگر پیدا مى‏كند. (این حاشیه از كیوان است) .

[2] . لحد: قبر - گور

[3] . ناخن بنصر: انگشت میانه انگشت كوچك و وسطى - انگشت چهارم از جانب شست

[4] . انمله: سرانگشت

[5] . مخالصت: با یكدیگر دوستى ویژه داشتن - دوست یك رنگ بودن

[6] . لافتى: اشاره به "لافتى الاعى لاسیف الاذوالفقار" به معنى نیست جوانمردى جز على و نیست شمشیرى بجز شمشیر ذوالفقار.

[7] . خصوم: دشمن - منازع

[8] . تحدید: تعیین حد و كرانه چیزى

[9] . ع: ربیع‏الاول

[10] . افاقه: بهوش آمدن

[11] . افاضه: فیض رسانیدن - بهره دادن

[12] . عدیده: بسیار

[13] . متلازم: وابسته - همراه

[14] . ترهات: بیهوده‏ها - یاوه‏ها

[15] . مانند شوهرزنى كه برادرش را در سر عمل زشت با زنش دید و هر دو را و بعد خود را كشت كه    یكباره سه جنازه كشته برداشته شد (در قانون اسلام هر شوهرى كه زنش را با اجنبى در حال زنا    ببیند حق كشتن هر دو را دارد. پس اگر بتواند اثبات نماید آزاد هم خواهد بود زیرا حد زناء    محصن و محصنه كشتن است و مراد از احصان داشتن طرف حلال است كه (یغد و علیها و یروح)    باشد یعنى دسترس به هم داشته باشند نه در سفر یا در حیض نیز على قول غیرمرضى پس اگر زانى    و زانیه یكى محصن باشد و یكى غیر محصن حد آنها مختلف مى‏شود و در دیدن شوهر،  زناء    زنش را باید تشخیص محصن بودن آن زانى را هم بكند. آنگاه هر دو را بكشد والا نسبت به زانى    غیر محصن جانى خواهد بود و اگر شوهر در سفر بود برگشت و ناگاه وارد شده زنش را به زنا دید    و او را كشت كه در عرب خیلى رو داده حكم آن چه خواهد شد. (این حاشیه از كیوان    است) .

[16] . مانند كشتن سه قرمطى هر یك به شكلى خود را به حكم ابوسعید در حضور سفیر خصم كه پیام    صلح آورده بود و گفتن او به سفیر كه با داشتن چنین فدائى من محتاج به صلح نیستم. (این حاشیه از كیوان است)

[17] . در زمان حاج ملاهادى سبزوارى با آنكه او دعوى قطبیت نداشت و منزه و مقدس بود چند نفر    از شاگردان و از عوام غیرشاگرد كه در پشت بام مدرسه تماشاى درس او را مى‏كردند خود را از بام    انداختند بعضى فوراً مردند و بعضى بعد از چند روز و بعضى خوب شدند و فقط در اثر عشق    ناگهانى بى‏سابقه به او بود كه از افراد یقینى جذبه است پس جذبه منحصر به مؤسسه تصوف نیست    و سوابق و عناوین لازم ندارد. (این حاشیه از كیوان است)

[18] . معده به فتح میم و كسر عین است به وزن كلمه و بعضى كسر میم پندارند و غلط است. (این حاشیه از كیوان است) .