English French German Italian Portuguese Russian Spanish
سلسله مولويه |Molavieh's Genealogy
نوشته شده توسط نورالدین چهاردهی نقل از : کتاب سلسله های صوفیه ایران با مقدمه آنا ماری شیمل اثر نورالدین چهاردهی به تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی - آماده انتشار   
سه شنبه ، 28 مرداد 1393 ، 20:39

مقاله شماره 84

پایه‏ گذار عرفان اسلامى حسین ‏بن منصور مشهور به منصور حلاج مى‏ باشد و نام دیگرش محمود بن احمد فارسى بود و بعضى گویند در «سحر» دستى قوى داشت و در علم سحر از خواص تلامذه عبداللّه بن بلال كوفى بود و او از شاگردان ابوخالد كابلى بود و وى در زمره شاگردان زرفا و زرفا از سجاح بهره جست !و بعضى را عقیده بر آن است كه حلاج با ابوسعید جنابى رئیس قرامطه رابطه نزدیك داشته است .

پایه‏ گذار وحدت وجود حلاج بود و مدعى نیابت خاصه امام دوازدهم شیعیان بود و حسین‏بن روح در قتل حلاج بسى سعى نمود و حسن صباح مشهور و ملقب به «سیدنا» در پاسخ نامه سلطان ملكشاه سلجوقى ضمن بر شمردن اعمال قبایح خلفاى عباسى قتل منصور را یاد مى ‏كند .

در قرن هفتم هجرى محیى‏الدین عربى عرفان اسلامى را پایه علمى نهاد (با اینكه مطالب ضدعلمى نیز در آثار او فراوان است) و آثار وى بالاخص كتاب فصوص در زمره كتب درسى علم عرفان قرار گرفت و در این قرن مولانا پا به عرصه وجود گذاشت و كتاب ارزنده و جاودانى خود را بنام مثنوى تدوین فرمود .

بهاءالدین ولد (سلطان العلماء) به اتفاق فرزند یگانه و خانواده خود از بلخ حركت و عاقبت در قونیه رحل اقامت افكند و در روز جمعه 18 ربیع‏الاخر سنه 628 ھ . ق به سراى جاودان شتافت .

جلال‏الدین محمد مشهور به خداوندگار و مولوى و مولانا در روز ششم ربیع‏الاول سنه 604 ھ . ق در بلخ پا به عرصه وجود نهاد و غروب یوم یكشنبه پنجم جمادى الاخر سنه 672 ھ . ق دیده از جهان فانى فرو بست .

صبح روز بعد جنازه مولانا را حركت دادند و از كثرت جمعیت (چون از همه گروه‏ها بویژه نصارى و یهود نیز در آن مراسم شركت داشتند) هنگام غروب به مصلى رسیدند .صدرالدین قونیوى به نماز برخاست ،شهقه‏ اى بزد و بى‏ هوش گردید !

ناچار قاضى سراج‏الدین امامت فرمود و اغلب مردم شهر تا چهل روز همه روزه به زیارت تربت مولانا حاضر مى ‏گردیدند .

توضیحاً بیان مى ‏دارد در ازمنه گذشته مشایخ و اقطاب را بنام خواجه ،بابا ، مولوى ،خداوندگار و مولانا مى ‏نامیدند و این القاب عام در مورد مولانا القاب خاص گردید .

صدرالدین قونیوى از شاگردان خاص محى ‏الدین و شارح عقاید وى و ضمناً ربیب محى ‏الدین بود و از دوستان نزدیك مولانا بود و طرفین به همدیگر احترام بسیار بجا مى‏آوردند .

محى‏الدین ضمن گفتار خود ،خویشتن را «خاتم الاولیاء» معرفى كرده است و جائى براى دیگران نگذاشته !او را قطب‏الاقطاب مى‏شمرند البته قطب الاقطاب مصداق خارجى ندارد مگر آنكه گوئیم قطب وقت اقطاب آینده را تعیین مى ‏كند !

عرفان به اصطلاح علمى را كه محى ‏الدین پایه‏ گذارى كرده ،پنج تن چنان توضیح دادند كه بر آن كماً و «كیفاً» افزودند كه اسامى آنان به شرح زیر است :

1- صدر قونیوى 2- مؤید جندى 3- فخر عراقى 4- كمال كاشانى 5- مولانا جامى .

بیان جامى روشن‏تر و بیان صدر پرمایه ‏تر است لذا صدر را اعلم از آن پنج تن مى‏دانند و محیى‏الدین را شیخ اكبر و صدر را شیخ كبیر نامند .

مولانا در ایام جوانى در دمشق محیى ‏الدین عربى و صدرالدین قونیوى و سعدالدین حموى و شیخ عثمان رومى و اوحدالدین كرمانى را ملاقات كرد و گویند مدتى درس محیى‏الدین را درك كرده است ،همچنان كه ملاصدرا كه علوم و فنون فلسفه را عمیقاً فرا گرفته و در قبال آثار فلاسفه اسلامى و ایرانى ،كتاب برجسته اسفار را تدوین فرمود ،مولانا نیز در برابر آثار منظوم و منثور عرفاى نامى ،كتاب مثنوى را به جهان بشرى عرضه نمود .این كتاب به طور كلى نشانه‏ها راجع به علوم خفیه و سلوك در بر دارد .

گفته ‏اند مولانا به مرد قلندر شوریده‏اى بنام شمس تبریزى برخورد مى ‏كند و در اولین دیدار مولوى و شمس شش ماه با هم در حجره صلاح ‏الدین زركوب بسر مى ‏برند .

شمس از نژاد كیا بزرگ امید بوده است و اجدادش از داعیان بنام فرقه اسمعیلیه بودند، ناگفته نماند كه مسلك اسمعیلیه همبستگى خاص با تصوف دارد . به عقیده این ناچیز شمس صوفى آزاده‏ اى بوده و با سلاسل صوفیه ارتباطى نداشته است و مولانا پس از برخورد با شمس دیگر گرد مرید و مرادى نگشته و هر زمان یكى از مریدان را علم كرده و طالبان فقر را به سوى وى فرا خوانده است و آداب و قوانین سلسله مولویه را فرزندش بهاءالدین ولد بنا نهاده است .

عبارت امسیت كردیاً «و اصبحت عربیاً» را در یكى از تفاسیر مثنوى درباره سید ابوالوفاى كرد ذكر نموده ‏اند و گویند كه :«سید بیسواد و گوسپند چران بود ، وقتى كاغذ پاره‏ اى را دید ،از یك نفر پرسش كرد كه بر روى این صفحه چه نگارش یافته است ؟

آن فرد پاسخ داد كه كلمه طیبه «بسم اللّه الرحمن الرحیم» را مرقوم داشته ‏اند .سید آن رقعه را پاك بساخت و تا سپیده دم با ادب هر چه تمام‏تر و به یاد حق و با حضور قلب مقابل آن جمله طیبه سرپا بایستاد ،صبحدم بارقه رحمت الهى بر دل پاكش بوزید و به لسان فصیح عربى ناطق گشت و به تفسیر فرقان واقف گردید ،به منبر جلوس نمود و از آن پس داد معنى مى ‏داد !» .

گویند :«روزى شمس به طریق آزمایش از مولانا زنى خواستار گردید .مولوى دست كراخاتون را بگرفت و به نزد استاد عرضه داشت !!

پیر فرمود این خواهر من است .پسرى بخواست ،سلطان ولد را به حضور آورد !! مرشد كامل بفرمود این فرزند من است و براى بار سوم صهبا طلبید .مولوى به شخصه به كوى یهودیان رو آورد و سبوئى از مى انباشته تقدیم حضور آستان مرشد نمود !

شمس دامن از دست بداد و فغان برداشت و جامعه بر تن بدرید و به اصرار و الحاح ربقه طاعت مولانا را بر گردن گرفت و در زمره مریدان مولانا قرار گرفت و صیاد خود صید صید گردید و سماع را پیشه ساخت !» .

و به قول مولانا :پس غذاى عاشقان آمد سماع !

صحت این داستان‏ها تا چه اندازه است ؟خدا مى‏داند .

مولانا بعد از شمس به صلاح‏الدین زركوب كه از خلفاى شمس بود دل بست و سپس به حسام‏الدین (كه مثنوى به نام او به نظم درآمد و به «حسامى نامه» مسمى گردید) ،رو آورد .

پس از ارتحال مولانا ،حسام‏الدین بر تخت ارشاد جالس گردید و بعد فرزند مولوى ،بهاءالدین ولد بر مسند قطبیت نشست و چلبى جلال‏الدین فریدون مشهور به عارف كه زمان حیات جدش مولوى متولد گردیده بود ،رهبر سلسله مولویه شد. و پس از درگذشت وى برادرش چلبى شمس‏الدین امیر عابد به خلافت رسید و در یوم پنجشنبه پنجم محرم ‏الحرام سنه 739 ھ . ق وفات یافت .

روزى حسام‏الدین چلبى به مولانا عرض كرد كه یا مولانا اخوان و یاران در خلوتگاه خویش الهى نامه حكیم سنائى خوانند و دیوان غزلیات فوق همه دواوین است ،اگر تثبیت نمایند یك مثنوى احسان فرمایند خوش باشد .

هماندم مولانا ورقى از دستار شریف اخراج كرده و به دست حسام‏الدین چلبى بداد و به وى فرمود كه «آن دم این معنى بر خاطر عاطر شما خطور كرد ،این هژده بیت مثنوى را بدین فقیر از عالم بالا بخشیده اند .اى حسام‏ الدین كاغذ و قلم بر گیر و بنویس» و در همان لحظه به تألیف مثنوى آغاز كرده است .

مولانا در مدرسه سعادت و در منزل مسكونى خود و در باغ مرام و حتى در حمام !به اقتضاى حال شعر مى‏سرود و حسام‏الدین مى‏نوشت و چه بسا همه شب تا به صبح تقریر مى‏ نمود .

از زمان تدوین مثنوى شروح متعدد به زبان فارسى و عربى و تركى و اردو بر مثنوى نوشته گردید .

به زعم این ناچیز لب لباب مثنوى اثر ملاحسین كاشفى كه از خواص مریدان مولانا جامى بوده و تفسیر حكیم سبزوارى و شرح انقروى و مثنوى كلاله خاور كه شارح جلد اول سید رضا خراسانى (حق ‏الیقینى) مى ‏باشد از شروح دیگر رساتر است .

طالب مفاهیم مثنوى باید با آشنائى كامل به عرفان چند سال در خود مثنوى غور و بررسى نماید و به علم لغت احاطه كامله داشته باشد .بر هیچیك از آثار عرفاى اسلامى به اندازه مثنوى شروح متعدد ننوشته ‏اند و بهترین نسخه درست و قابل اعتماد مثنوى نسخه ‏اى است كه نیكلسن مستشرق انگلیسى به طبع رسانیده است .

به مرور دهور ،موقوفات بسیار بر تكیه و مقبره مولانا برقرار داشتند و صوفیان و دیگران از اطراف و اكناف جهان به زیارت مزار مولانا شتافتند .

زمانى كه خلافت عثمانى برچیده شد ،آتاتورك اولین رئیس جمهور تركیه طى فرمانى به تاریخ چهارم سپتامبر 1925 م كه برابر 15 صفر سنه 1344 ھ . ق بود امر كرد كه همه تكایاى مولویه بسته شود و موقوفات ضبط گردد .

محمد برهان‏الدین چلبى آخرین خلیفه سلسله مولوى در استانبول در طبقه پنجم مهمانخانه ‏اى با شلیك یك تیر مغز خود را متلاشى كرد !!

مولانا درباره خود گفته است :علماى ظاهر ،واقف اخبار رسولند و شمس ، واقف اسرار رسول !و من مظهر انوار رسولم !

و یك بار دیگر در كیفیت روحى خود گفته است :

خام بدم ،پخته شدم ،سوختم !

ابن بطوطه در سفرنامه خود متذكر گردیده كه این سلسله را جلالى از جهت انتساب به جلال‏الدین محمد البلخى الرومى مى ‏نامیدند نه سلسله مولویه .

مثنوى را به سبك خاصى خوانند و نوع دیگر آن پیچ است و رباعیات خیام نیز به نحوى مخصوص خوانده مى ‏شود .

مثنوى ابزار كار و سرمایه سلاسل و خانقاه‏ها گردیده است بدون آنكه مفاهیم آن را دریابند ،حتى قادر به درست خواندن آن نیستند .هیچ كتابى چون مثنوى كلیه مباحث عرفانى و سلوكى و علوم خفیه را حاوى نمى ‏باشد .

بعضى را عقیده بر آن است كه مولانا در دو بیت زیر جریان وقوع بمب اتم و اثرات آن را پیش ‏بینى كرده است :

آفتابى در یكى ذره نهان

ناگهان آن ذره بگشاید دهان‏

ذره ذره گردد افلاك زمین

پیش آن خورشید چون جست از كمین

هاتف اصفهانى نیز سروده :

دل هر ذره را كه بشكافى

آفتابیش در میان بینى

آقاى میر فطروس در كتاب «حلاج» در بررسى تاریخى ادیان ،سعى بسیار به كار برده‏اند اما چون از جنبه فلسفى و عرفان ،وحدت وجود را در نیافته‏اند جنبه مادیگرى به آن داده‏اند و همین لغزش را احسان طبرى در كتاب «برخى بررسى‏ها درباره جهان‏بینى و جنبش‏هاى اجتماعى در ایران» در مورد مولانا نیز دچار گشته است .

این بى‏مقدار موارد زیادى از اشتباهات مستشرقین در دسترس دارد ،علت این اشتباهات نیز آن است كه هیچ دانشمند اسلامى حاضر نیست خبایاى علوم اسلامى را در دسترس كسانى كه جیره‏خوار سیاست‏هاى بلوك غربى هستند قرار دهد و این عده از معانى ظاهرى عبارات استفاده كرده و از عمق آن آگهى ندارند .

جوانان ما با عناوین پر طول و عرض اینگونه مستشرقین روبرو شده و مجذوب مى‏گردند و احتمال خلاف در گفتار آنان نمى‏دهند !

امام فخر رازى را امام‏الشكاكین و فیلسوف و عارف بزرگ اسلامى ،خیام را باده‏خوار و ملحد مى‏شمارند !و به كنه كلمات وى در رباعیات پى نمى‏برند .

مولانا در دیوان شمس كه بنام استاد طریقت خود شمس تبریزى كه مجذوب وى بود تخلص شمس نموده و این حالت را فناءِ فى ‏الشیخ گویند .اینك یك غزل از مولانا نقل مى ‏گردد:

بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزوست

بگشاى لب كه قند فراوانم آرزوست

اى آفتاب حسن برون آ ،دمى ز ابر

كان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هواى تو آواز طبل باز

باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست‏

گفتى ز ناز ،بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت كه بیش مرنجانم آرزوست‏

وان دفع گفتنت كه :برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز تندى دربانم آرزوست‏

یعقوب وار وا اسفاها همى زنم

دیدار خوب یوسف كنعانم آرزوست

واللّه كه شهر بى تو مرا حبس مى‏شود

آوارگى كوه و بیابانم آرزوست‏

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست‏

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روى موسى عمرانم آرزوست‏

زین خلق پر شكایت گریان شدم ملول

آن هایهوى و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشك عام

مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

دى شیخ با چراغ همى گشت گرد شهر

كز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت مى‏نشود جسته‏ایم ما

گفت آنكه یافت مى‏نشود آنم آرزوست

پنهان ز دیده‏ها و همه دیده‏ها از اوست

آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست‏

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

كو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یك دست جام باده و یك دست جعد یار

رقصى چنین میانه میدانم آرزوست‏

پس از انتشار این غزل با عدم وسایل ارتباط و نبودن چاپ ،فرزانگان پاك نهاد بیدار دل این غزل را دست به دست گردانده‏اند و چون برگ زر عزیز و گرامى داشته در اندك مدتى در بلاد اسلام پخش گردیده و مشتهر شد تا وسیله یكى از مریدان به دست عارف بزرگوار و شاعر گرانمایه سعدى شیرازى رسید .

آن بزرگمرد با نظر تیزبین و وقاد خود بدان اشعار نگریست ،لختى در سكوت فرو رفت و به شگفتى با خود گفت تو كه مرد ادب و دانشى و در علوم انسانى رنج برده و فیلسوف كم نظیرى هستى و بنام مولانا و خداوندگار و مولوى مشتهر گشتى !و سه عنوان كه براى مشایخ صوفیه اسم عام بود براى تو خاص گشت ،تو را عارف بى‏مانندى مى‏شناختم نه مردى صوفى؟

براى مرد حكیم شایسته نباشد اعمال و صفاتى بر خود بندد كه فاقد آن است . سپس با خود حدیث نفس كرد گفت :اى سعدى تو در علوم گوناگون زحمت كشیده و در بلاد و امصار با دانشمندان جلیس بودى و كتابخانه ‏هاى بزرگ را دیده‏اى و در ادیان و مذاهب و مسلك‏ها غور و بررسى نموده‏اى و سال‏ها سیاحت كردى و در شامات اسیر گشتى و در قصر كنت پونتیاك به كار گل گماشته شدى و دستیار بنایان گشتى و اكثر اقطاب و مشایخ را دیده‏اى و اینك كه در شیراز جنت طراز گوشه عزلت بگزیدى شایسته نباشد كه دلى از تو برنجد !

هاتفى به گوش پر هوش سعدى ندا در داد كه هان در چه فكرتى ،به خود آى و از اینگونه اندیشه فارغ شو ،مگر تو در حضور جانان به عهده نگرفتى كه با قلم سحارت كه نمونه تفضل الهى است و حق تعالى در اثر مساعى سالیان درازت و دل تابناكت ،حقایق گلستان را از ساحت اعلى به واسطه خامه توانایت بر تو عطا كرد و وظیفه بیدارى مردمان بر عهده تو گذاشت ،پس خامه برگیر و با همان اسلوب و سبك ،اسرار و قانون سلوك را به نظم درآور تا آیندگان دریابند و به غفلت اندر نشوند .

سعدى از عالم خلسه به خود آمد !و این ابیات نغز را فى‏البدیهه بر بیاضى كه سپیدیش چون خاطر عاطرش پاك و از هر اندیشه انحراف‏آمیز برى و بیرنگ بود نگاشت .اكنون اشعار شیخ اجل را با چراغ دل بخوانید :

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زنار نابریده و ایمانت آرزوست

بر درگهى كه نوبت ارنى همى زنند

مورى نه‏اى و ملك سلیمانت آرزوست

مردى نه ‏اى و خدمت مردى نكرده ‏اى

و آنگاه صف صفه مردانت آرزوست

فرعون وار لاف انا الحق همى زنى

و آنگاه قرب موسى عمرانت آرزوست

چون كودكان كه دامن خود اسب مى ‏كنند

دامن سوار گشته و میدانت آرزوست

انصاف راه خود ز سر صدق داده‏ اى ؟

بر درد نارسیده و درمانت آرزوست

بر خوان عنكبوت كه بریان مگس بود

شهپر جبرئیل مگس رانت آرزو است

هر روز از براى سگ نفس بوسعید

یك كاسه شوربا و دو تا نانت آرزو است‏

سعدى درین جهان كه توئى ذره وار باش

گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزو است‏

وقتى دو غزل دو بزرگمرد را خوانده ،در عالم خیال متجسم گشت كه مولانا از منزل به مدرسه سعادت آمده ،در حجره‏اى غزل سرائیده و مریدان پروانه‏ وار گرد خداوندگار جمع آمده‏ اند .

نى زن ،نى هفت بند را بر لب نهاده نوائى دلنشین سر مى‏دهد ،در محوطه آن مردان روحانى ،نواى فرح‏انگیز اوج گرفت و صوفیان چون ستارگان در حول و حوش آفتاب جهانتاب مولوى به سماع پرداختند و قوال این غزل را با این بیت با لحنى گیرا خواندن گرفت:

بنماى رخ كه باغ و گلستانم آرزو است

بگشاى لب كه قند فراوانم آرزو است‏

ناگهان شعشعه نورى خیره كننده فضاى صحن مدرسه را فرا گرفت با دقت بنگریستم ،دیده خیره گردید و خیال دلاراى شیخ اجل كه هاله ‏اى از نور در گرد سرش در طواف بود نمودار گشت و با صداى رسا خطاب به فیلسوف سترگ جلال‏الدین محمد بلخى رومى نمود و گفت آیا تو چند بار به درویش شوریده حال بى‏مأوى برخورد كردى !و در طى چند دیدار كه مجموع آن بیش از یك سال به طول نینجامید به سماع پرداختى و در كسوت فقها و قضات شرع، حرمت لباس نگه نداشتى ،چه دستورى گرفتى و چگونه سلوك نمودى و هفت مرحله طریقت را كه برابر پنج ملك مى‏باشد (ناسوت ،ملكوت - كه به ملكوت سفلى و علیا منقسم است- جبروت ،لاهوت و هاهوت یا مقام نقطه یا مقام انسان كامل كه به یك تعبیر صد میدان و یا به زبانى دیگر هزار و یك منزل است كه به قول صوفى ،هر مرحله را سالك تندرو هفت سال طى مى‏كند !

چگونه بسر بردى و چه زمان جذب را دیدى و این حال را به چه كیفیت بسر بردى .

چرا مانند اقیانوس بیكران ساكت و صامت نیستى ؟شتر حوصله و فیل طاقت و نهنگ شناور و پشه پرواز مى‏خواهد كه این راه پر فراز و نشیب را گام بر دارد و به مقصود نائل گردد و هیچ شناور چیره‏دستى در عمق اقیانوس قادر به شنا نباشد اما تو مانند دریاچه خزر در ظاهر تلاطم دارى بویژه كه در بازار زرگران به نواى چكش ضرب زر از ظهر تا شام دست افشانى كردى !

تو كه دانى عارف ،صوفى نتواند بود ،پس چرا مردم زمان و آیندگان را به اشتباه اندر افكندى ؟

آرى تو بعد از این سراینده مثنوى شوى و كتابت ابزار كار مسند نشینان و دكانداران گردد !در صورتى كه اكثر صوفیه فهم آن را در نیابند !» .

مولانا از سماع باز ایستاد و به حیرت فرو رفت و انگشت تحیر به دندان گرفت و فرمود: این را دانم كه تو بایست سعدى شیرازى باشى زیرا دیگران را یاراى آن نیست كه بر من خرده گیرند اما تو با اخلاق صوفیانه و اعتقاد به وحدت وجود كه صلح كل با تمامى عوالم هستى است !و آن اوصاف درباره صوفیان كردى ،سزد كه مرا به محكمه كشانى ؟آیا روا است كه آن همه ابداعات و مضمون‏هاى بكر را كه در دیوان شمس بكار بردم نادیده گیرى ؟!

سعدیا تو كه آرامش را دریافته و در گوشه عزلت نواى توحید در مى‏دهى و این بیت جاودانه مى‏سرائى :

برگ درختان سبز در نظر هوشیار

هر ورقش دفترى است معرفت كردگار

زبان از تعرض در بند و با ما به سماع در آى .

شیخ اجل فرمود :مولانا اندكى به تفكر و اندیشه پرداز ،بعد از من و تو روزگار بگذرد و از شهر شیراز صوفى پرور !بزرگى بنام جنید شیرازى كتابى گرد آورد و هزار مزار بنامد و مشایخ بشمرد و عارفى كم‏نظیر به نام حافظ متأثر از غزلیاتم گردد و تحت تأثیر افكار بلند عمر خیام قرار گیرد ،در اندك زمانى شهره گردد و در بیان سخنان خود بفرماید :

در نمازم خم ابروى تو چون یاد آمد

حالتى رفت كه محراب به فریاد آمد !

عارفا !مگر ندانسته‏اى كه داشتن دین براى خرد و كلان ،پیر و برنا و عامى و دانشمند ضرورى است پس چگونه گاهى ابیات ریشه برانداز دین و دیانت از زبان قلم ، جارى ساخته‏اى همچون بیت زیر :

موسى و عیسى كجا بد كافتاب

كشت موجودات را مى‏داد آب‏

هم اندرزها «و مطایبات !» من و هم گفتار تو در صفحه روزگار بماند و قضاوت با آیندگان بیدار دل است .

سخن كه بدینجا رسید از خلسه در آمدم و از ترسیم این صحنه كه بیان عقاید این ناچیز است در عالم معنا از این دو بزرگمرد پوزش مى‏طلبم .

اینك چند بیت از اشعار مولانا را تفسیر مى‏كنم تا براى خوانندگان كمك و مدد باشد در تفهیم مثنوى و براى نمونه بیت زیر نقل مى‏گردد :

عقل اول راند بر عقل دوم

ماهى از سر گنده گردد نى ز دم

علت و معلول از بالا به پائین سارى و جارى است زیرا مقام علت برتر از مقام معلول است ،مقدم بر هر معلول علت است ،برتر از هر نشأة از نشآت وجود است .

برترى عبارت مى‏باشد از همان سر بودن و مقدم بودن .تنزل از سر است به دم ! یعنى علت اولى گوئى تنزل كرده و كوچك شده معلول ایجاد مى‏گردد (البته مراد از تنزل‏ها پائین آمدن مادى و ظاهرى نیست) و همین طور سیر تمام معلولات از بالا به پائین است و تنزل علت، از مرتبه عالیه خود (كه تعبیر به گندیده شدن آن سر است) با تنزل عقل او تطبیق شده و علت همان سر است كه عقل اولى باشد و تنزلش چنانكه گفتیم عبارت است از گندیده شدن و كوچك شدن او !

بیت دیگر نقل كنیم ،مولانا فرماید :

آن خیالاتى كه دام اولیاست‏

عكس مه رویان بستان خداست‏

فكر و هوش و حواس سالكى كه مجذوب گردیده همان جذبه ،دانه و دام سالك است كه تمامى هوش و حواس او را ربوده و وى را به كنج عزلت انداخته است و به پهناى دام بى‏هوش گشته و آن دام و دانه هوش ربا صورت‏هاى زیباى عالم ملكوت و مظاهر زیباى عالم غیب است كه از هر جهت سالك را احاطه كرده است .

باز مولانا مى‏گوید :

پس غذاى عاشقان آمد سماع

كه درو باشد خیال اجتماع

مقصود آن است كه فرح و نشاط و تغنى و پایكوبى و رقص كه مایه خرسندى عارفان است ،سماع است اما در عین حال سماعى مطلوب است كه با ذكر و یاد محبوب همراه باشد نه با بیان شهوت‏هاى نفسانى و به یاد محبوب‏هاى مجازى و دنیوى !كه این حال ،خلاف حال سالكان است و چنین سماعى مرضى خاطر عارفان حقیقى نیست .

رساله‏اى از مولانا در علم اكسیر موجود مى‏باشد كه حسین كاشفى در كتاب «اسرار قاسمى» از آن سود جسته است .

مولانا در مثنوى به استناد بعضى نسخ خطى پایان كتاب را به این شعر ختم نموده :

قصه كوته كن كه رفتم در حجاب

فهم كن واللّه اعلم بالصواب

باز هم مناسب است كه برخى از ابیات مشهور و مشكل را مانند یكى دو بیت گذشته توضیح دهیم :

ما عدمهائیم هستیها نما

تو وجود مطلق و هستى ما

یعنى انعكاس اشعه‏هاى هستى و نمایش‏هاى آن ،نه عین حقیقت هستى است كه حقیقت هستى وجود بالذات و مطلق بوده ،به ذات خود قائم مى‏باشد و ذات حق نامحدود و محیط بر جمیع عوالم است .

و این دو عبارت عربى منسوب به مولانا است :

الجوهر فقر و سوى الفقر عرض

انتم الفقر الى‏اللّه

العالم كله خداع و غرور

و الفقر شعاد و سوى الفقر مرض‏

مراد از فقر التفات به احتیاج ذاتى خود و سایر ممكنات به سوى خدا است و مراد از سوى الفقر غفلت از این احتیاج است

و هر یك از این غفلت و فقر را درجات بسیار مى‏باشد و كمال هر انسانى به كمال همین فقر و احتیاج است .

اولین حكایت در دفتر اول مثنوى ،عاشق شدن شاه به كنیز و رسیدن طبیب الهى است كه شاه را به مقصود مى‏رساند .

مراد آن است كه كنیز پادشاه را از اسارت هوى و تمایلات نفسانى رهائى بخشیده و به حكومت عقل ارتقایش داده و نیروى عقل بر وجود شاه سیطره یافت و او را رهنمون گشت .

و طبیب الهى كه مراد همان استاد طریقت است .عقل و مشتهیات نفسانى را در وجود شاه كه شاگرد وى و سالك راه طریق است به مقام نفس مطمئنه مى‏رساند و آرامش و شادمانى واقعى براى شاه فراهم مى‏سازد .شاه سالك و رونده راه حقیقت است كه سلطان كشور وجود خویش است .كشتن زرگر ،از بین بردن مهویات نفسانى است كه فریب ظواهر فریبنده دنیا را به جان و دل خریدار است و صوفى مى ‏باید این تمناهاى دنیوى را در وجود خود از بین ببرد و رو به مظاهر عالیه ملكوت گام نهد تا رجوع الى ‏اللّه براى وى دست بدهد .

این مختصر ،قطره‏اى از دریاى مفاهیم عالیه ابیات كتاب پر مایه مثنوى بود، بهتر آنكه در خود مثنوى غور و بررسى شود تا تفسیر اشعار به دست آید .

براى آگهى به افكار مولانا ،طالب باید علم لغت و ادبیات فارسى و عربى و تفسیر قرآن و علم حدیث و منطق و كلام و فلسفه را با دقت و امعان نظر فرا گیرد و در بدایت امر به شروح مثنوى مراجعه كند و پس از آن به خود مثنوى رو آورد و به لحن كلام مولانا آشنا گردد و غور و بررسى در ادبیات كند تا دامن مقصود را از جهت دریافت مقصود اصلى از معانى مثنوى به كف آرد .

البته براى جدا كردن حق از باطل در مثنوى باید از كلام اللّه مجید استعانت جست و آن را كه موافق با قرآن نبود نپذیرفت زیرا سخن فصل ،كلام خدا است - انه لقول فصل و ماهو بالهزل ( الطارق 13 و 14) .

در اینجا به عنوان نمونه چند بیتى از مولوى نقل مى ‏كنیم :

دعاوى جلال الدین محمد البلخى مشهور به مولوى :

مولوى مانند فرقه باطنیه و اقطاب صوفیه براى قرآن بطونى قائل شده و مى ‏گوید :

حرف قرآن را مدان كه ظاهر است

زیر ظاهر باطنى هم قاهر است ! و درباره حقیقت انسان مدعى گشته است :

ذاتید و صفاتید گهى عرش و گهى فرش

در عین بقائید و منزه ز فنائید !

و در دیوان شمس ضمن غزلى درباره عقاید خود گفته است :

چه تدبیر اى مسلمانان كه من خود را نمى‏دانم

نه ترسا و یهودیم نه گبرم نه مسلمانم !

و در جاى دیگر مثنوى بیان داشته است :

چون به بیرنگى رسى كان داشتى

موسى و فرعون دارند آشتى !

در دیوان شمس گفته است :

من آن اصلم كه مخلوقات فرعم

من آن فرعم كه اصل جسم و جانم

و باز گفته است :

هله ساقى قدحى ده ز مى رنگینم

تا كه در دیر مغان روى حقیقت بینم

توبه بشكسته‏ام ایدل كه بكام دل خود

دو سه روزى بدر میكده خوش بنشینم

فارغ از توبه و زهد و ورع و تقوى‏ام

زانكه من مصلحت خویش در این مى‏بینم !

مولوى در شروع اشعار مثنوى نامى از خداوند متعال نبرده و خود را مانند نى خالى از عوارض دانسته و مدعى گشته انسان كامل است و خواننده را با نام خود دعوت به خواندن مثنوى مى‏كند و عبارات عربى كه به نثر در مقدمه هر یك از مجلدات مثنوى نوشته شده از خود مولوى است .نظرى اجمالى بدین گفتارها گزاف گوئى مولانا را آشكار مى‏سازد !

مولوى روزى با جمع مریدان به بازار زرگران رفته بود و با ضربات چكش زرگر بر صفحه یك ورقه زر ،با عمامه و ردا به رقص برخاست و چند ساعت كسبه و مردم آن مكان را از كار بازداشت تا تنى چند بیش از پیش بر جمع مریدان وى افزوده گردد !

نباید فریب شهرت و هایهوى مستشرقین را كه همگى از عمال فعال سیاست خارجى مى‏باشند خورد .به خود آئیم و از دام‏هاى تزویر رهائى یابیم و گمان نكنیم هر چه عرفا گفته‏اند كلام الهى و وحى آسمانى است و باید از آنها به طور مطلق تبعیت و تقلید كرد .

عقايد و آداب سلسله مولويه

مولانا بفرمود كه یك نى هفت بند (اشاره به هفت مرحله طریقت است) و یك دف كوچك در مجلس سماع بكار برند !

پیر طریقت سلسله مولویه را «ملا خونگار حضرت پیر - چلبى - ملا عزیز افندى» مى‏نامیدند .

اقطاب سلسله در شهر قونیه و در تكیه بسر مى‏بردند .

جشن نوروز را از ایام حیات مولانا تا زمان سلطان عبدالحمید برپا مى‏داشتند.

درویشان مولوى تاج نمدى بى‏ درز مانند فقراء مانوى بر سر گذارند و مشایخ طریقت عمامه ‏اى دور تاج پیچند .سماع و ذكر جلى دارند و نى و دف مى‏نوازند . عده‏اى از عرفا سماع را جایز نمى‏دانند و عده‏اى دیگر آن را سبب ترقى روحى سالك مى ‏دانند و عده ‏اى بوالهوس گرد اعمال زشت بگردند .در بعضى مسالك مانند قادریه و مذهب سیك‏ها كه خالصه نیز نامند موسیقى را به كار مى‏ برند .

مولوى را عقیده بر آن است كه روزى پیغمبر اسرارى با على(ع) در میان نهاد، حضرت على (ع) رو به صحرا نهاد و سر مبارك خود را داخل چاهى فرو كرد و اسرار را به چاه تقریر فرمود !

از درون چاه نئى بروئید و قد بر افراشت و سر را از چاه بیرون كرد .آن نى را ببریدند و نى هفت بند از آن ساخته گردید !!

آداب تشرف مريد در سلسله مولويه

مرید در ابتداى ورود به این سلسله ،دیگجوش داده سپس غسل توبه انجام مى ‏دهد و كسوه ‏اى پوشد و حجره‏اى براى اجراء سلوك در اختیارش قرار مى ‏دهند و قبل از تلقین به ذكر خفى ،مى‏بایست بیست و پنج اربعین متوالى خدمت كند و روز هزار و یكمین عملاً در تصوف گام زند .

هزار روز خدمت به ترتیب زیر انجام پذیرد :

1. 40روز مهترى

2. 40 یوم كناسى!

3. 40 روز آبكشى

4. 40 روز فراشى

5. 40 روز شاگرد آشپز

6. 40 روز آشپز

7. 10 روز دستیار خرید مایحتاج خانقاه

8. 40 روز خرید بازار

9. 40 روز كمك فردى كه خدمت سفره بر عهده گیرد

1040- روز خدمت مجالس فقر

40- 11روز جاروب كشى

40-12 روز سقائى

-1340 روز باركشى

-1440 روز نظارت

-1540 روز رخت‏شوئى

-1640 روز دلاكى حمام تكیه

-1740 روز سلمانى

-1840 روز باغبانى

-1940 روز آبیارى

-20 40 روز تكدى كند!

21- 40 روز پینه‏ دوزى كند

22- 40 روز لباس دراویش را وصله كند

23- 40 روز نقالى كند

24- 40 روز نى یا دف نوازد

25- 40 روز خدمت خلیفه (پیرطریقت) را به عهده داشته باشد .

هرگاه طالب در طول هزار روز خدمت حتى یك روز تعطیل كند اگر پیر طریقت بپذیرد مجدداً باید خدمت 25 اربعین را از ابتدا به عهده گیرد .

اعمال و اذكار سلسله مولويه

هر شب جمعه در مولوى خانه ،ذكر سماع بنام «آئین شریف» در مدح پیغمبر(ص) یا مولا یا مولانا با آلات موسیقى خوانده مى شود و مجلس ذكر در تالار مدور با حضور مریدان بر پا كنند و خرقه سیاه و پیراهن بلند سفید كه تنوره نامند بپوشند .

در شروع ذكر یك غزل از مولانا خوانده و دو تن نى نوازند .دراویش سه دور سالن را طى كنند و چون به محاذى تخته‏پوستى كه بنام مولانا نهاده شده‏است برسند ،تعظیم و كرنش كنند و كف دست راست رو به سوى آسمان نهاده و كف دست چپ به سمت زمین !

اعنى نیایش باستان بارى و خاك بر طبیعت پاشند .تنوره كه مى‏پوشند چاك ندارد و پائین تنه گشاد است .پاى چپ را ستون كرده بدور خود به گردش درآیند و نوازنده با صداى دلكشى آواز مى‏خواند .

و یك شال كه اسمش «لام الف لا» است بر دور كمر مى ‏پیچند و یك جلیقه كه «گلدسته» نامند بر روى پیراهن مى‏پوشند و یك جبه به رنگهاى مختلف كه «خرقه» نامند بر دوش مى ‏اندازند.

روز تولد مولانا این غزل را مى ‏خوانند :

زهى موجود جاویدان على بن ابى ‏طالب

زهى موجود انس و جان على بن ابى ‏طالب

توئى حنان توئى منان توئى دیان توئى سبحان

توئى فرد عظیم‏الشان على بن ابى ‏طالب !

كه البته نسبت دادن این كلمات به مولاى متقیان (ع) محض غلو است و از آن حضرت آمده: هلك فى اثنان محب غال و مبغض فال !یعنى «دو گروه در مورد من هلاك شدند ،یكى دوستى كه غلو كند و از حد بگذرد و دیگر دشمنى كه عداوت ورزد».

کتاب سلسله های صوفیه

اثر نورالدین چهاردهی