English French German Italian Portuguese Russian Spanish
حلاج
نوشته شده توسط نورالدین چهاردهی نقل از : کتاب سیری در تصوف در شرح حال مشایخ و اقطاب تألیف نورالدین مدرسی چهاردهی چاپ سوم – تهران - انتشارات اشراقی – 1389 شمسی   
چهارشنبه ، 29 مرداد 1393 ، 12:23

شماره مقاله : 119

حسین بن روح مشهور به حلاج در سنه 244 هـ .ق در نزدیكى بیضاى فارس متولد شد و بعد به شوشتر آمده نزد سهل شوشترى وارد طریقت گردید .

محل خانقاه سهل در شوشتر مكانى بود كه اكنون خارج شهر میباشد و به نام (مقام صاحب) نامیده مى‏ شود.

حلاج با چهار صد تن از پیروان خود به اهواز آمد و با این عده به مكه سفر كرد .

در ابتداى امر به خانقاه عبادان كه بعهده عبدالواحد بن زید بود رو آورد و مرید عمروبن عثمان مكى شد و نورى و جنید را دریافت و دختر ابویعقوب افطح مصرى را در شهر بصره به زوجیت خود در آورد و سه پسر باسامى سلیمان و منصور و احمد و یك دختر داشت .

شبلى برادر طریق حلاج بود.

در یوم 23 ذیقعده 309 ھ.ق بدستور حامد كه وزیرالمقتدر بود فرمان قتل حلاج اعلام شد و در روز دیگر حلاج را كه بر گاوى سفید سوار بود به قتلگاه آوردند اول تازیانه زدند و بعد او را مثله كردند جسدش را سوزاندند و خاكستر آن را در شط العرب بباد دادند .

حلاج اولین كسى بود كه علم عرفان را بوجود آورد و محیى ‏الدین عربى گفتار حلاج را مبسوطاً بیان كرد حلاج اولین مرتبه در تصوف اسلامى وحدت وجود را بیان نموده و بگوش ابناى زمان رسانید.

میر فطروس شرح حالى از منصور تدوین كرد و اوضاع زمان را تشریح كرد اما عنوان (همه خدائى) را ضد خدائى دانست و این نظریه دال بر عدم آگهى است زیرا وحدت وجود و دیگر مباحث عرفانى را مستحضر نمى‏باشند .

عباس گلجان رساله‏اى به نام منصور حلاج تدوین كرده و گفتار حلاج را مورد بحث قرار داده است .

و یك نفر شرح حال منصور حلاج را از كتاب لوئى ماسینیون بفارسى برگردانده كه فقط شرح حال حلاج را برشته تحریر در آورده است و بعد دریافتم كتاب ماسینیون مفصل بوده و فقط یك مبحث آن ترجمه شده است .

مترجم كتابى كه ترجمه آنرا به عهده گرفته است مى‏بایست در آن مبحث آشنا و آگاه بوده و بعد به ترجمه آن اشتغال ورزد .

از میان صوفیه تنها كسى كه براى اولین بار نامى از حلاج برده خفیف مشهور به شیخ كبیر كه مدفون در شیراز است در سیره خود ذكر كرده است و شیخ گوید حلاج را یكبار در مكه و بار ثانى در زندان بغداد ملاقات كرده است و مى‏گوید در زیر آسمان كبود موحدتر از حلاج نه دیده‏ام و بعد از شیخ كبیر بزرگان تصوف از حلاج نام بردند و او را بزرگ شمردند .

نیكلسن و غلامرضا سمیعى كه به غلط خود را كیوان سمیعى نامیده مى ‏گویند رابعه و حلاج در یك شبانه روز هزار ركعت نماز بجا مى‏آوردند اگر هر نماز را دو ركعتى در نظر گیریم هزار ركعت پانصد نماز مى ‏شود كه هر نماز را در پنج دقیقه برگزار كنند 44 ساعت و 4 دقیقه بطول مى‏انجامد و اگر هر نماز را در سه دقیقه بجا آرند 25 ساعت مى‏شود لذا این سخن مردود است .

در میان صوفیه هم پایه حلاج عین ‏القضات همدانى است اما عین ‏القضات گفتار و كردارش جنبه تصوفى داشته و حلاج تحت عنوان تصوف كردارش رنگ سیاسى داشته است .

از باب گزاف گوئى حلاج اقطاب صوفیه كلمه شطح را بر گفتار خود افزودند و از باب تاویل بیان داشتند كه حلاج و بایزید در غلبه حال خود ادعاى الوهیت نمودند و در مقام جذبه بوده و در چنین حالتى این سخنان بظاهر كفر بشمار آمده اما در باطن امر توحید محض است و این گونه گفتار مبناى درست ندارد عباس اقبال كه از فضلاى بنام زمان خود بود در كتاب آئین نوبختى در صفحه 111 مى‏نویسد:

در ایام غیبت صغرى در دوران نواب اربعه حسین بن منصور حلاج در قم و بغداد كه مركز شیعیان بود به انتشار عقاید خود پرداخت حلاج خود را رسول امام غائب و وكیل و باب امام زمان معرفى كرد و عنوان بابیت را برخود نهاد و با خاندان نوبختى به معارضه اقدام كرد و این عمل در سنه 305 هـ .ق بوقوع پیوست .

حلاج در باب حلول و معجزه و رسالت و ربوبیت مدعى شد و ابوسهل نوبختى بدفع او همت گماشت حلاج در سنه 296 هـ .ق در بغداد بدعوت مشغول شد كه حلاج را دستگیر كرده و هشت سال در زندان بسر برد.

بعد از امام عسگرى (ع) شیعه به چهارده فرقه منقسم شدند و پس از مدتى به بیست شعبه انجامید.

حلاج پایه گذار مكتب (حلاجیه) شد.

بعد از حلاج شلمغانى برخاست و او نیز بسرنوشت حلاج گرفتار گردید .

در بین مشایخ صوفیه سید محمد نوربخش به دستور شیخ اسحاق خنلانى قیام كرد و مدعى مهدویت شد و سید وحدى نیز چنین بود در قرن اخیر تیمور از پیشوایان اهل حق (على اللهى) و سید كلاردشتى قیام كردند و هر دو تن كشته شدند .

در مباحث گذشته بیان داشته كه اولین بار ابوهاشم كوفى صوفى نامیده شد و در قرن سوم تصوف شهرت یافت و عبدك صوفى در بغداد صوفى نامیده شد .

میر فطروس گوید حلاج بدستور پدر و در معیت پدرش براى كسب دانش به واسط رفت و در سنه 260 ه.ق حلاج كه در سن 16 سالگى بوده به بصره رفت و در قیام زنگیان كه قیام زنج خوانده مى ‏شد با آنان آشنا گردید و در بصره به عقاید بودائى آشنا شده و بوسیله زكریاى رازى به فلسفه پى برد.

مقتدر هیجدهمین خلیفه عباسى بود و هم عصر حلاج بود و یازده هزار برده خصى داشت و مالیات ممالك اسلامى زمان مامون 377879008 دینار بود.

حلاج زبان فارسى نمى‏دانست.

حلاج با ابوسعید جنابى رئیس قرامطه دوست بود و باب مكاتبه بین این دو تن مفتوح بود قرامطه با اخوان ‏الصفا نزدیك بودند قرامطه در 294 ه.ق به مكه تاختند و حجاج را به قتل رسانیده و حجراسود را با خود به بحرین بردند.

علت قیام‏ها و شورش ها تنعم درباریان و خلفاى عباسى و فشار به طبقه كارگران و برده‏دارى بود كه امثال حلاج و شلمغانى و قرامطه و اسماعیلیه و دیگر فرق پدیدار شدند كه مبارزه منفى با طبقه حاكمه وقت بود.

اینك براى آشنائى بیشتر خوانندگان به مباحث تصوف چند مبحث از كتاب (میوه زندگانى) كیوان قزوینى را به اختصار تفسیر كرده تا خواننده بیش از پیش به مفاهیم عرفان و تصوف آشنا شود.

حلول سریانى و حلول طریانى

آبى در ظرف وارد شود و ظرف كه آب را در خود دارد سریانى است اما آبى كه به ظرف مالیده شود و طارى به ظرف گردد طریاتى است و یا حلول انسان در داخل اطاق سریانى است.

و عكس كسى كه در اطاق منعكس شود طریانى است .

حلول طریانى حلول اعراض است و حلول سریانى در وجود ملازم است .

روح در بدن انسان حلول سریانى است باید جسمى باشد كه مثلث و مربع شود كه حلول طریانى است .

اما اتصال وحدانى باید آتش گردانى باشد كه در مكان هاى متفاوت قرار گرفته و در اثر سرعت حركت یك دایره بنظر آید این را اتصال وحدانى كه یكى باشد مى‏دانند.

زمان از حركت خورشید اعتبار یافته عالم‏ها طى شده و عالم دیگر جاى گزین آن مى ‏شود.

زمان نسبت به دهر و سرمد است .

عالم عقل اول در اثر حركت عقل دوم پدیدار مى‏گردد دهر روح زمان دهر و سرمد جان دهر و جان جان زمان است .

نفوس جزئیه تعلق به ماده دارند و نفوس كلیه تعلق به ماده ندارد.

خدا نسبى نمى‏باشد اما مخلوق نسبى است طاووس بر كلاغ نسبت قشنگى دارد و پسر نسبت به پدر كه پسر معلول نسبى پدر است و نسبت اضافى دارد.

اتصال وحدانى وجود خارجى ندارد هر شیئى غیر خدا باطل است و عدم صرف است و این حركت را حركت جوهرى نامند بوعلى منكر حركت جوهرى گردید.

طامة كبرى

طامة كبرى به معناى برزخیت كبرى و برزخ‏ البرازخ است مشیة آخر ظاهر این برزخ است هوالاول مشیت است و مشیت اول عالم وجود و آخر موجودات مى‏باشد كه عالم ماده است .

هوالباطن باطن مشیت است و عالم مشیت بالاتر از عقل اول است و در شماره نیست طامة كبرى عالم مشیت است .

صفات جمالى و جلالى

صفات جمالى آنست كه اراده مدخلیت ندارد مثبت است صفات جلالى رفع نواقص جسم نیست نور است و علم وارده و سمیع و بصیر است .

تكامل و ترقیات طبیعت تغییر جبلت نیست و تكامل به اراده ازلیه و اقسام قضا و قدر است ربطى به تغییر جبلت ندارد.

لاموثر فى ‏الوجود الاالله و لاخالق الاالله .

كه استعداد وساطت همه خدا مى‏باشد و خالق اراده بشر خدا است فاعل به جبر آنست كه اراده را تحت كنترل خود در آورد و از مسیر آن باز دارد فاعل به تسخیر جذب و انجذاب باشد.

اگر انسان متشأن به شانى شد ربطى به ذات ندارد عادل كسى است كه بخود ظلم روا ندارد و بوظایف شرعیه خود عامل باشد و در راه تكامل خود گام بردارد.

جوهر موجودى است كه در خارج پدیدار شود در هر چیزى وارد نشده و استقلال وجودى دارد مثل موالید اما عرض وجودش در خارج باشد مانند بوى گلابى و نرمى ولون و سایر اجسام در حدیث قدسى وارد شده كه رسول خدا (ص) به عالم بالا رفته و با حقیقت كل هم كلام شده است .

احد با احمد یك میم فرق دارد احد با دائره نزولى احمد مى‏ شود و احمد با دائره صعودى احد مى‏شود و احد در دایره میمى احد مى ‏شود احمد یك میم دارد محمد سه میم دارد.

وجه الله فعل الله است فاعلیت دارد و فیض است و مشیت است خلق الله است خلق الله بمعناى مخلوق است .

معقولات جزئیه عبارت از محبت - سخاوت - شجاعت - معقولات كلیه كه محبت را درك كند.

قوه متفكر عقل است .

عرفان از دایره علم خارج است دید و شناخت است .

الله ناظرى الله حاضرى

اگر خدا پیدا نبود هیچ چیز پیدا نبود اول و آشكارتر از همه خود خدا است .

غیب الغیوب

ذات حق از همه حتى از عوالم غیبى نیز پنهان مى‏باشد.

خواب و خیال برزخ عالم شهود و غیب است و خواب از عالم غیب است .

مراتب روحى هر كس نسبت به بالاتر از خود دوزخ است مانند نفس نسبت به صدر و بهمین نهج قلب و سر و روح و اخفى نسبت بذات ربوبى دوزخ است.

از همه دوران دمى و از همه طوفان نمى هر دو جهان را بس است فرهى و خرمى.

مثل افلاطونى (ارباب انواع) است عالم عقول در عالم جبروت است و اعیان ثابته (اسماء و صفات )است .

بسیط الحقیقة (لاهوت) است .

حركت جوهرى روح مجرد است و حركت مجرد بعد ندارد و حركت از نقص به كمال طى طریق مى‏كند.

کتاب سیری درتصوف

اثر نورالدین چهاردهی