English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در تحقیق اساس تصوف و سه فرق تصوف حقیقی با مرسوم |Research on the Principles of Sufism & Three Differences Between the True Sufism and the Ritual Sufism
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب استوار رازدار اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 12:42

مقاله شماره 35

در این مقاله عناوین ذیل را خواهید خواند:

درباره ذکر قلبی درجه پنجم صوفیان (سرالسر)

شرح کنت مع الانبیاء سرا به چند وجه

مقدمه دوم‏

در تحقیق اساس تصوف، آیا مى‏توان گفت كه این آواى بلند عالمگیر و این نواى رساى پر ترجیع و تحریر[1] و این كمند پرتاب گلوگیر كه هر حلقه اش زنجیر هفتاد ذرعى است كه گردن هزاران گردنكش را زیخود[2] كشیده، به كلى بى‏اصل و اساس است و این دراز سخن در میان توده، یكسر لغو است و بیهوده.

نه، منصف را یارى انكار ریشه‏ كن نیست.

لامحاله نقطه‏ اى ولو موهوم باید باشد، تا مركز ثقل و تكیه‏ گاه این همه خطوط موربه[3]. و دوایر مستعجبه و اودیه[4] منشعبه گردد. یك حق، ریشه هزاران باطل تواند شد، هرآنچه در جهان (یا در نهان یا در عیان) هستى و دوام یافت به ویژه كه صور متبادله[5] متناقضه به خود گرفته باشد، البته یك چیزى بوده كه پرده بر روى خود كشیده و ناشناس به هر سو دویده، اگرچه به هیچ دستى نیامده و تا آخر هم نخواهد آمد، اما دستها را به سوى خود دراز كرده و از هر پرده‏اى، سازى آوازى داده و تا ابد مى‏دهد و در هر قدمى دامى مى‏نهد و تا خواستى بیابى و بگیریش سبك مى‏جهد، جویندگانش یابنده نیستند و مأیوس هم نمى‏شوند تا فرو بنشینند، بیابانهاى طلب پر از كاروانهاى متقاطع ‏اند.

 

اما سرمنزل مقصود، چون كف دست تهى است و یك نفر از كاروان به منزل نرسیده و نمى‏رسد، هماره مى‏روند نه برمى‏گردند و نه به مقصد مى‏رسند. حركت بى‏سكون است، والجنون[6] فنون نه بانگ جرس‏ها[7] از گوش مى‏افتد و نه هوسها در دلها مى‏خوابد، طریفها تالد و تالدها[8] باز طریف[9] مى‏شوند، حریفان همه در بازى‏اند نه كسى مى‏برد و نه از بازى دست مى‏كشد.

نه تنها در اسلام ،در مزارع همه ادیان ریشه تصوف روئیده، هرجا با یك برگ و سازى و به یك نام و آوازى، یك جا به نام فلسفه، یك جا به نام اخلاق ،یك جا به نام عرفان، یك جا به نام وجدان، یك جا به نام درویشى، یك جا به نام بى‏خویشى، یك جا به نام حكمت عالیه، یك جا به نام حكمت‏الاهى، یك جا به نام معرفة النفس، یك جا به نام كیمیاى سعادت. پس این الحان مختلف ،هوسناكان را به هوس قطبیت انداخته، كه طلب‏هاى صمیمى ساده ‏دلان را اداره كنند و محیط مركزخود سازند كه: (اى جویندگان گمشده شما مائیم ،سوى ما شتابید، تا حق را بیابید) بیان این مطلب در راز گشا صفحه 32 واضحاً تقدیم خوانندگان شده.

به ناچار میان این همه باطل‏ها، یك حقى پنهان است و در پشت پرده این همه مجازها یك حقیقتى نهان، اما همه از آن بى‏خبرند پس دو زبان باید گشود: دمى نفى مطلق و دمى اثبات باید نمود و این تقسیم مخترع این ناچیز را باور كرد، كه تصوف دو قسم است حقیقى و مرسوم چنانچه در عرفان نامه در فصل ششم، عرفان را اختراعاً تقسیم مى‏نماید به علمى و عملى. عملى را تصوف مى‏نامد و در جلد دوم كیوان نامه صفحه 186 وعده تقسیم تصوف را داده‏ام اینك به وعده وفا نمودم، حالا وجوه فرق این دو قسم باید ذكر شود.

فرق اول - تصوف حقیقى سلسله ندارد، تا چه رسد به سلاسل متباغضه[10] كه بزرگتر دشمن خودشان، خودشانند.

فرق دوم- تصوف حقیقى، مرید و مراد ندارد، قطب و استاد ندارد،، و هر كس كه به تصوف حقیقى رسید، تازه لذت بندگى را مى‏چشد، و دعوى خدائى و مرادى و قطبیت را سمى مهلك مى‏داند و اجتناب را از آن، لازم‏تر از هر لازمى مى‏بیند، زیرا خداى حقیقى را چنان غیور یافته كه از هر گناهى ممكن است بگذرد مگر از شرك كه نخواهد گذشت و مرید مشرك است كه مراد را مظهر اَتَم دانسته او را به جاى خداى غیبى به عنوان خلاقةاللّه مى‏پرستد، و مراد هنوز از مشرك بالاتر است، زیرا خود را شریك خدا و خلیفةالله[11] مى‏داند و تعظیمات خدایانه را از مرید مى‏پذیرد و به خود مى‏گیرد و توجهات مرید را به او رد نمى‏كند و هر نسبت خدایى كه مرید ساده به او مى‏دهد او منع و امتناع و از خود دور نمى‏كند و امضاى سكوتى مى‏كند (سكوتها رضاها) پس مرید، غیر خدا را شریك خدا دانسته و مراد، خودش را شریك خدا مى‏كند و لحنش بلكه صریح دعویش آن است كه هر كه مرا جانشین خدا داند در زمین، او خداى آسمانى را به حقیقت شناخته والا بویى از خداشناسى در او نیست، و این دعوى بالاترین رعونت[12] و خودستائى و فرعونیت است، و تصوف حقیقى آخر درجه بندگى و از خودسیرى است، پس ضد یكدیگرند و لایتصف الشیئى بضده[13].

فرق سوم - تصوف حقیقى، یك مفهوم مقدس صعب‏التصور است، (تا چه رسد به عملى شدنش كه محال عادى است) و دائم غیرموقت، مطلق غیرمقید به یك دینى و سیاستى و نه به اعمال خاصه‏اى است، بلكه اجزاى آن مفهوم، همه عدمیاتند. و انفرادى است كه دسته‏بندى ندارد و قابل مؤسسه‏بودن و مدیر و ناظم داشتن نیست، و یك امر غیرعادى است كه توده از تصورش عاجزند تا چه رسد به عمل و نادرالمصداق است بلكه تا كنون مصداقش دیده نشده، زیرا اگر فرضاً كسى آن را براى خود اتخاذ نمود، كتمان[14] مى‏نماید به تمام قواى خود، كه اظهارش منافى‏ آن مفهوم است و نقض غرض و عكس‏العمل است و اگر بخواهد براى خود همدمى و همكارى و مددى بیابد، باز اجراى دلخواه مى‏شود و اساس این مفهوم، بر نفى دلخواه است.

مجملاً صوفى حقیقى مانند وجود حاضر و غائب است كه نه زنده است و نه مرده، تن بشرى دارد و جانش با افراد بشر به هیچ وجه جامع بشرى ندارد، نه ارادتش، نه معارفش، نه شهوت و غضبش، نه عقل و نفس و طبعش، نه اندیشه و گفتار و رفتارش، جسمى است ظاهر و روح مجردى است در باطن، نه پدر پسر است و نه پسر پدر، و نه شوهر زن و نه زن شوهر، نه دانا نه نادان، نه توانا نه ناتوان، نه دوست با كسى و نه دشمن، نه خواهان چیزى و نه گریزان از چیزى، نه تابع نه متبوع، تا آخر عناوین متصوره در حومه بشریت كه لایحوطه عنوان و لایشبهه انسان و لا یجده جولان و لایتصور فیه رقابة.

اما تصوف مرسوم یك مفهوم عادى پر اجزاء و یك مؤسسه بزرگ پر از قانون و احكام است، كه هر كسى آرزوى مصداق بودن براى آن را دارد، و گردن‏هاى رقابت از هر سو كشیده شده و مقید به آداب خاصه و دین خاص است با رقابت با ادیان و قوانین و تاریخ پیدایش و شدت و ضعف و رد قبول دارد، و هماره[15] منتظر آمدن مرید و علو صیت[16] و سعه[17] نطاق[18] است و قابل تكاثر[19] و تفاخر[20] است، تا به حد جنگ و نزاع و جدل و مراء[21]، و یك ترك دنیایى است ضخیم‏تر از علاقه به دنیا، مفتخوارى است پرآزار و زیباتر متاعى[22] است در بازار، مبنایش بر داد و ستد و تقید به تكیه‏گاه و مستند، به ویژه تصوف اسلامى كه رقابتش با ادیان، غلیظتر از مسلمان غیرصوفى است و تأنفش از غیرصوفى فوق تأنف از حیوان نجس‏العین است، باز به ویژه تصوف شیعه كه در ایران بسیار است، چنان متعصب است كه در تمام ذكر[23] و فكر و نیاز و دیگ جوش و القابش، عصبیت نمایان است.

از شاه علیرضاى دكنى[24] به این طرف كه ترس از سنى كم شد فوراً لقب‏ها را پر از على كردند، و لفظ شاه را از قرن هشتم تا كنون كه قرن چهاردهم اسلام است بر لقب‏ها افزودند، یعنى زمامدارى كل ممالك جهان حق ماها است و همه سلطنت‏ها غاصب‏اند مانند غصب خلافت و امامت و این ناچیز مكرر دیدم مریدها را كه هر صبح به صحرا مى‏رفتند تا به بینند كه كى قطب آنها نهضت سلطنتى نموده مى‏آید براى كشورستانى، كه قطب خود را امام غائب منتظر مى‏دانند داراى ذوالفقار كه از نظرها پنهان كرده تا وقت ظهورش كه خواهد بركشید.

در عهد صفویه، صوفیان معتقد به ظهور بودند و شاه اسماعیل را همان غائب منتظر و مهدى موعود مى‏دانستند و كتاب‏ها به این مضمون نوشتند اما به طبع و نشر نرسید.

این ناچیز بعض[25] آن كتاب‏ها را یافته و خوانده، هم به نثر است هم به نظم تا آن كه شراب‏خوارى علنى شاه طهماسب اول و اخیراً توبه علنى كردنش كه مشهور و مشهود همه بود و كارهاى ناگوار شاه‏عباس دوم تا شاه‏سلطان حسین، همه آنها را شرمنده و پشیمان از آن ادعاها نمود و با زشتى تمام منقرض شدند. از لفظ، غزلباش، مرادشان خونریزى براى سلطنت و امامت بود كه عموم شیعه در ظهور امام منتظرند كه نصف بیشتر اهل كره را حضرت مى‏كشد و شهرها خلوت مى‏شود.

این لفظ را به رقابت لفظ ینگى چرى عثمانى‏ها پیدا كرده بودند و تكرار مى‏نمودند، تا آن كه نادر عنوان غزلباش را پس از خوار كردن آنها به كلى بر انداخت.

درجه پنجم ذكر قلبى صوفیان شیعه، لفظ "العلى"[26] است و آن را سرالسر مى‏نامند و اغلب اوراد زبانى آنها "لافتى" و "نادعلى" و صلوات كبیر است و در مجلس نیاز به جاى تكبیرةالاحرام نماز نیازى، یا على مى‏گویند و به جاى تكبیر پنج سجده نیاز هم یا على را بلند مى‏گویند، با آن كه سخن در اثناى نماز نیازى حرام است یا على جایز است، چنان كه در فصل مجلس نیاز خواهد ذكر شد و این‏ها همه پیدا است كه بناى آئین تصوف شیعه بر رقابت و عصبیت و جاهلیت (عوامانه) است.

در دعاى چراغ[27] و على امامنا مى‏گویند و در اذان، على‏ولى الله وحى على خیرالعمل مى‏گویند، یك قدرى هم به رقابت شیخ صدوق[28] است كه غیرصوفى بود و این گونه اذان را بدعت و حرام مى‏دانست، و جمع میان دو نماز مى‏كنند با آنكه فضیلت اول وقت، مسلم است زیرا یكى از آن دو، در غیراول وقت خواهد شد بالضرورة، پس التزام به جمع را مى‏توان حرام دانست، زیرا التزام به ترك مستحب مؤكد است و التزام به ترك مستحب مؤكد اگركفر نباشد حرام است یقیناً والكفر هوالاصح لكون الالتزام فعل القلب لافعل البدن و كلما هو فعل القلب فهومن اصول‏الدین الا مااتضح كونه من فروع‏الدین عمل خاص و نقشه سینه و پیشانى در وقت خواب و براى میت و لفظ یا على است كه یك خط باشد و یا، از على بریده و جدا نباشد، بلكه محرمانه على را بالاتر از پیغمبر مى‏دانند و على‏اللهى را اهل حق و حقیقت مى‏نامند و بعضى سلاسل، جوز[29] شكستن را منحصر به رئیس على‏اللهى مى‏دانند و انجام تصوف خودشان را تسلیم شدن به اهل حق قرار مى‏دهند و خود را اهل طریقت و مقدمه مى‏دانند و آنها را مقصد اصلى و اهل حقیقت و بعضى بالاتر از حقیقت، معرفت را مى‏دانند والمعرفت رأس مالى را شاهد مى‏آورند و مراد از معرفت‏الوهیت[30] على را قرار مى‏دهند.

این ناچیز گوید: كه معنى این حدیث نبوى كه معرفت سرمایه من است دلیل نمى‏شود بر بالاترى از حقیقت، زیرا سرمایه، ابتداى كار است نه انتها و قدر مشترك است در همه مراحل و البته سود، بالاتر از سرمایه است سرمایه استعداد است و سود، فعلیت و هر فعلیتى بالاتر از سرمایه است تا چه رسد به فعلیت اخیره و بعض سلاسل عین عبارت حدیث كسا، را یكى از اوراد عظیمه مى‏دانند و بعد از نماز مى‏خوانند و به عنوان دعاى سفر زیرگوش مسافر مى‏خوانند با آن كه آن عبارت، مال شیخ طریحى است نه عبارت امام و لفظ حدیث.

این گونه تقیدها[31] شاهد عصبیت شدیده و رقابت تامه است و مفهوم تصوف‏ كه از خودى بیرون آمدن است منافى[32] با عصبیت است، بعض تعبیرات زشت هم‏  به عنوان اسرارگوئى مى‏كنند كه در روى آمى دو تا لفظ على به قلم خلقت نوشته شده كه باید بالاى سرایستاد و خواند، دو حلقه چشم عین على و بینى لام على كه یكى است و از دو طرف خوانده مى‏شود و هر ابروئى، یاء معكوس یك على است و عورت هر مردى، لفظ عمر است، حلقه دبر[33]، عین و بیضتین، میم و قضیب[34]، راء است.

بعضى عوام، تصوف را منحصر مى‏دانند به اینكه چند تا از این قبیل مطالب عجیبه به زور فكر خود پیدا نموده دسته‏بندى كند [به قول تركان تاپمجه‏] یعنى یافته شده و به هر كس برسد بپرسد مثلاً پیر تو كیست او بگوید على است، باز بپرسد كه پیر على كیست او باید بگوید پیر على عقل خود على است یعنى او دیگر پیر نمى‏خواهد.

و اگر بگوید پیرعلى پیغمبر بود [محمد] قبول نیست زیرا او مؤسس اسلام ظاهرى است نه تصوف باطنى، بلكه در تصوف، محمد تابع على بود و همه انبیاى سلف[35] هم تابع على بودند.

علماى تصوف در شرح كلام على [كنت مع‏الانبیاء سراً و مع‏محمد جهراً] كه مستند شیخیه است دو قسم مى‏گویند، یكى آن كه ضمیر بارز تاء كنت عبارت از ولایت است نه تعین بشرى على، و سراً یعنى آنها اذن اظهار ولایت را نداشتند و محمد مأمور به اظهار ولایت شد به حكم بلغ ما انزل.

دوم، آن كه تاء كنت خواه ولایت باشد و خواه تعین بشرى، اما مراد از سراً آن است كه خود انبیاء بى‏خبر بودند از ولایت و از بودن من با آنها، و محمد علاوه بر آن ظاهراً مرا مى‏دید در باطن هم از مقام من باخبر بود، و اقرار به معیت[36] من با او مى‏نمود و تمكین[37] از من داشت و قدر مرا هم دانسته، پاس حرمتم را نیكو مى‏داشت.

یا آن كه مراد ازسراً بعض باشد و از جهراً تمام، یعنى همراهى من با انبیاء به اندازه كمى بود و با محمد به تمام قوا و اقصى مایتصور بود.

یا آن كه مراد از سراً گمنامى و به نام دیگر باشد، مثلاً با سلیمان بودم اما به شكل و به نام آصف‏بن برخیا، و با موسى بودم و به نام هارون، و با عیسى بودم به نام شمعون، اما با محمد به نام اصلى و حقیقت ازلى خودم آمدم و به لباس شخص دیگر درنیامدم.

باز مى‏گویند خدا هر پیمبرى را به یكى از مخلوقاتش كمك داد و تأیید و یارى فرمود اما محمد را خودش به شخصه و بعینه آمده یارى نمود، كه على خود خدا بود بى‏پرده و بدون صفت امكانى و خلقى (اسدالله در وجود آمد - در پس پرده هر چه بود آمد) لذا در جوف[38] كعبه كه خانه مخصوص خودش بود متولد شد و نام على كه اول نام بزرگ (افضل‏الاسماء الحسنى) خودش بود به خود گرفت، در باب الاسماء اصول كافى است فاول اسم اختاره لنفسه‏العلى العظیم دعاى ماه رمضان كه شهرالله (ماه خدا) است یا على یا عظیم است یعنى اى صاحب این ماه.

باز گویند محمد كه پس از عیسى و پیش از على آمده، واقع شده است میانه پسر خدا و خود خدا، كه خدا اول پسرش را فرستاد براى آگاهانیدن بشر كه یگانه پیغمبر من شش قرن بعد از این، كه به عدد شش روز آفرینش آسمان و زمین است خواهد آمد در خانه خودم كه مكه است و من خودم براى یارى او و ایمان به او خواهم ظاهر شد، به نام اصلى خودم كه على است، این ناچیز در جلد اول تفسیر كیوان صفحه 95 و در صفحه 157 نیز، تحقیقى در باب ولایت على (ع) و شرح كنت مع‏الانبیاء نوشته كه و ماانزل‏من قبلك را، ماءنافیه گرفته و اشاره به ولایت قرار داده، یعنى پیش از محمد، امر ولایت اصلاً به انبیاء نشده بود و این معنى به زمین نیامده بود. زیرا هیچ پیمبرى نتوانسته بود جذب این معنى را از غیب به شهود نماید، مگر قوت نفس محمدى كه از عهده این جذب برآمد كه ولایت را به شكل على ظاهر نمود، پس فضیلت و اكملیت، محمد راست و این برخلاف میل و مذاق تصوف مرسوم نزد شیعه است، اما با مذاق صوفى سنى سازگار است كه آنها گرچه ولایت را بالاتر از نبوت دانند اما یكى از كمالات خاصه خاتم‏الانبیاء مى‏دانند و در شخص على آن غلو با ردى كه شیعه دارد، ندارند و در این مورد حق با آنها است، گرچه مذهب رسمى این ناچیز شیعه است نه سنى، ولى در هر موردى باید مناسب آن مورد رأى داد و عصبیت را به كنار نهاد كه هم زهر علم است هم زهر دین، و كم كسى است هم از علماء هم از متدینین كه جانش مسموم به زهر عصبیت نباشد اما خود مسمومین ملتفت نیستند، نه آن كه متعمد باشند. نعمت التفات به مسمومیت، خداداد است هر كه دارد باید بى‏حد شكر گزارد.

کتاب استواررازدار

اثر عباس کیوان قزوینی


[1] . ترجیع و تحریر: پیچیدگى در آواز، آواز را در گلو گردانیدن

[2] . زیخود: جانب خود

[3] . موربه: كج و معوج، خمیده

[4] . اودیه: جمع وادى

[5] . متبادله: متبدل شدن عوض گردیدن، تبدیل شدن كنایه از اینكه تصوف از آنچه در آغاز بوده عوض و دگرگون شده است.

[6] . والجنون فنون: جنون (انواع و اقسام دارد

[7] . جرسها: جمع جرس، زنگ، دعا كردن به آواز خوش

[8] . تالد: تولد یافته

[9] . طُریف: تازه، غریب، نادر

[10] . ‏ متباغضه: دشمنى كننده

[11] . خلیفةالله: جانشین خدا

[12] . رعونت: خودخواهى و خودبینى - خودآرائى - كم‏عقلى و نادانى

[13] . لایتصف الشیئى بضده: توصیف نمى‏شود چیزى با ضدش

[14] . كتمان: پنهان داشتن - نهان داشتن - پوشیدن راز

[15] . هماره: همواره

[16] . صیت: شهرت

[17] . ‏ سعه: گشادگى

[18] . نطاق: كمربند، میان‏بند، قسمى جامه زنان كه میانش به كمر بسته مى‏شد.

[19] . تكاثر: فراوانى، افزونى

[20] . تفاخر: برهم نازیدن

[21] . مراء: ستیزه - جدال

[22] . متاع: كالا

[23] . ذكر اسمى از اسماءالله است كه سالك ترسیم نموده و فكر كلمه یا چهره‏اى است كه افزون بر ذكر مورد تمركز قرار مى‏دهد

[24] . شاه‏علیرضاى دكنى: قطب سلسله نعمت‏اللهى در ایام فتحعلیشاه قاجار كه مقیم دكن بود

[25] . بعض: برخى - بعضى - بعض و بعضى در حكم اسم جمع باشند

[26] . العلى: نحوه ترسیم و اجراى این ذكر و اذكار دیگر در كتاب گلبانگ مغز از فراسوى قانون    جاذبه (درویشى چیست درویش كیست) اثر نورالدین چهاردهى مشروحاً توضیح داده شده است.

[27] . ‏دعاى چراغ: ذكرى است كه صوفیه هنگام رؤیت روشنایى یا دیدن مرشد كه او هم حكم چراغ    را دارد بر زبان مى‏رانند.

[28] . شیخ صدوق: مؤلف كتاب من‏لایحضره‏الفقیه یكى از چهار كتب مهم شیعه كه از كتب اربعه شیعه مى‏توان از اصول كافى تهذیب استبصار نام برد. شیخ صدوق متولد 381 ه . ق

[29] . ‏ جوز: یكى از پنج وصله كه در مراسم تشرف مى‏آورند. جوز هندى. جوز شبیه به گردو (م.رضا)

[30] . الوهیت: خدایى - مقام الهى

[31] . تقید: پابند شدن

[32] . منافى: مخالف، نفى كننده، نیست كننده.

[33] . دبر: مقعد، پشت

[34] . قضیب: آلت تناسل مرد

[35] . سلف: گذشته

[36] . معیت: همراهى

[37] . تمكین: فرمانبردارى، احترام

[38] . جوف: داخل - اندرون - شكم.