English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در تشخیص روح تصوف حقیقى | Identification of the Essence of True Sufism
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب استوار رازدار اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 12:56

شماره مقاله 39

در این مقاله عناوین ذیل را خواهید خواند :

- آغازى دیگر از دستور تصوف انفرادى

- بیرون كردن مهرها و دانش‏ها از دل

- افعال و تروك تصوف حقیقى

- سه روح تصوف حقیقى

- دستور خوراك و پوشاك صوفیانه‏

- معنى ریاضت ساده صوفى‏

- پنج زهر تصوف حقیقى

فصل سوم - ‏ در تشخیص روح تصوف حقیقى و آن سه چیز است‏

اول - راجع به دلش و آن سه امر است یكى  خارج كردن هرچه بغض و دشمنى است به هر كه و به هر چه مثلاً یك خوردنى را بدش نیاید (این غیرعنوان حرام است) و نیز یك پوشیدنى و یك خلق، و فعل و شخص و زخم  و بیمارى، و مرگ و بو و زشتى را كه دلش، ظرف بدى و بغض و نفرت و اعتراض نباشد به هیچ وجه، با آنكه خودش كار بدنمى‏كند و نمى‏خندد و اخلاق بد و ستم به كسى ندارد. اما از كسى كه كار بد كرده و بسیار خندیده و خلق بد و ستمگرى و كفر داشته و از لاشه مردار و از مار و موذى دیگر، چنان بدش نیاید كه دلش مشغول به عداوت‏[1] بشود.

نه آنكه فرقى میان نیك و بد نگذارد بلكه براى آنكه دل خودش فاسد و لكه‏دار مى‏شود، از عداوت بپرهیزد. پس غرض، نگهبانى دل خودش است نه تعیین حال و صفت اشیاء.

چنانكه گاهى عرفان بافان مى‏گویند كه بد در عالم نیست، مى‏خواهند معارفى اظهار كنند و براى خود، مقام شامخى[2] از معرفت ثابت نمایند كه ما در تصاعد معارفى به جاى یكرنگى ملكوتى رسیده‏ایم، كه چشم بدبینى نداریم. زیرا این ادعاء علاوه بر وضوح كذبش، ضررش كه خودستائى باشد بیش از نفع است. و در تصوف حقیقى زهرى به كشندگى خودستائى نیست. (زهرهاى تصوف را در آخر مى‏شماریم).

اینجا غرض ما آن است كه مرید تصوف حقیقى، باید خود را لب دریاى عدوان[3] ایستاده ببیند كه پى كشتى مى‏گردد، تا از این دریا بگذرد به ساحلى رسد كه‏ در آنجا هیچ عداوت نباشد. و اگر هنوز مانند برق در دلش بارقه[4] عداوتى مى‏جهد، ولو خیلى مختصر و زود هم به فكر رفع مى‏شود، باز باید بداند كه هنوز در این بیمناك دریا گرفتار است و احتمال غرق و فناء و معطلى‏ها اقلاً دارد، باید فكرى به حال خود بردارد و التجاء به خدائى كه خالق و موج‏انگیز این دریا است برد، كه "خدایا طعمه ماهیان این دریا بسیارند مرا ندیده بگیر و زود مرا عبور ده". پس در اینجا نظر به حال طرف نیست یا عیب گرفتن بر خالق و نقاش، كه گاهى عرفا به هم مى‏بافند نیست، بلكه غرض تبرئه ساحت دل و جان است.

 

كاش مشهود مى‏شد یا كسى مى‏دانست كه از یك ذره عداوت مختصرى و بدآمدن و نفرت محقرى، چه تیرگى‏ها براى  دل رو مى‏دهد، و چه بیمارى‏ها و زشتى‏ها و لكه‏ها و زخم‏ها و عفونت‏ها و ورم‏ها پیدا مى‏شود. اگرچه آنچه بدش آمده در واقع به راستى بد بوده، و این اصابه حق‏نفس‏الامرى نموده، اما خود را در این حقیقت بینى، به دوزخ انداخته و هلاك ساخته، باید بر خودش رحم آرد و حیف از هویت انسانى خودش آید.

در كارخانه هستى هر كه تماشا مى‏كند به صنایع طریفه[5] ظریفه جانان خودش، اگر از چیزى بدش آید، پس این تماشا بر او حرام و جانش مردود پیشگاه حضور است.

او كجا و تصوف كجا (تصوف تشرف، به حضور مهرپاش حضرت جانان است) (تصوف آن است كه تا در راه است "طریقت" غیر از خود و جانان ازلى چیزى نبیند تا دشمن دارد و همانكه به مقصد رسید دیگر خود را هم نبیند) پس باید همه جا پشت به عداوت بود، زیرا عداوت و محبت هر دو نشانه دیدن غیر است.

امر دوم - بیرون كردن همه محبت‏ها است از دل اعم از محبت شخص و خلق و فعل و حادثه، تادل پابند محبت نشده پرواز خودش را به كنگره قدس و تجرد ادامه دهد و بداند كه هیچ چیز قابل دلبستگى نیست، اگرچه اعز[6] و انفس[7] و اقدس[8] باشد. دل از همه بالاتر است باید سر به چیزى فرود نیارد، اعتراض به محبت خود جانان، یگانه محبوب ازلى نشود كه او خروج موضوعى دارد، علاوه بر تحقیقات دقیقه انیقه[9] دیگر كه حالا مجال به آنها پرداختن نیست.

مثلاً محبت جانان كه ورد زبان تصوف مرسوم است، یكى از سخیف‏ترین[10]‏ عقاید است كه هیچ موضوع و محل و مصداق، بلكه مفهوم هم ندارد.

اگر ذره‏اى از آن محبت یا محبوبیت بر همه مراتب وجود بتابد، به مجرد تابش، عدم صرف مى‏شوند، باید سخنش زبان را بسوزاند. یارب با چه كام و زبانى نامش را مى‏برند و خود هنوز زنده‏اند و عربده‏ها دارند و نعره‏ها از جگر برمى‏آرند (این جگر نیست بلكه قطعه سنگ سر چاه ویل است).

پس در طریق تصوف حقیقى، نباید چیزى را مدح و تمجید نمود از دو راه، یكى آنكه كنایه از آن خواهد شد كه چیز بدى هم هست و این خوب است، پس برمى‏گردد به بحر عدوان و به امر اول.

دوم آنكه دل مشغول به آن شده لكه‏دار مى‏گردد و لنگ از رفتار و پرواز مى‏شود، مانند سنگى كه، یا زنگى كه، به پاى كبوتر بندند و آن را بپرانند، البته دیرتر و سنگین‏تر از كبوتر بى‏زنگ خواهد رفت.

امر سوم - بیرون كردن دانش‏هاى فطرى بدیهى، و هوس دانستن نظریات است از دل، اگرچه معارف عالیه باشد. از دو راه، یكى آنكه دل، معطل دانش نشود و از راه، باز نماند. (دانش جذاب‏تر از هر جاذبى است و براى دل سالك زهر است و راهزن) دوم آنكه، در دانش‏ها بسته است و قفل است، كسى به حقیقت نخواهد رسید، مردم عبث سرگردانند و این خود مبحث بزرگى است مقدمات و تحقیقات علمى، لازم دارد. پس محصل و مشتغل، نمى‏تواند داخل تصوف شود و از فروع این امر است عقیده و رأى دادن در علمى یا دینى یا سیاستى.

پس صوفى حقیقى، زمام‏دار و وكیل رعایا یا معلم و مدرس و طرف مشورت نخواهد شد اگرشد، دیگر صوفى نخواهد بود كه با هم ضدند.

روح دوم تصوف، كه یك درجه پائین‏تر از روح اول و در تحت رتبه او و در اداره او است (راجع به اعمال بدنى است، از قول و فعل، و آن هم سه امر است: اول - لغو نگوید و نكند، و فحش و بد و رد و قبول نگوید و نكند، و سخن بسیار و كار بسیار هم كه نشانه اشتغال دل باشد نگوید و نكند، بسیار نخورد و نخوابد و ندود و تلاش در كارهاى دنیا نكند، كه نشانه دلبستگى به آن است و در كارى كه مى‏كند دلش مشغول به آن كار نگردد. فقط دست یا زبان و غیره كار كند (دست به كار دل با یار).

دوم اوراد و الفاظى را انتخاب نموده به طور ورد و تكرار مداومت كند به هر زبانى كه خواهد، البته زبان طبیعى خودش بهتر است. خواه جملاتى باشد كه خودش ساخته و به هم انداخته یا از دیگران آموخته و خواه جملاتى كه جزء اعمال مقرره یك دین آسمانى صحیح باشد (نه دین اختراعى مجهول‏الصحة) یانه، به هر حال نام خدا باشد با درخواست روحى، نه مطالب دنیوى، كه خواهش آنها زهر است و اجتناب اهم دائم از آنها لازم است، تا چه رسد به ورد و تكرار نمودن آنها و اگر جملاتى از دین مأنوس خودش باشد، خیلى خوب است مانند خواندن قرآن هر صبح و پس از نمازها و وقت خواب و وقت دیدن چراغ یا آفتاب به ویژه اول طلوعش كه ابهتى و هیمنتى و بزرگى و روح‏بخشى دارد. مانند حسبى ربى من كل مربى كه نصابش 21 بار است در هر روز و یا در 21 و یا 41 و یا 1001 روز هر روز 21 مجلس خلوت و در هر مجلس 21 بار و مانند لیس‏الهادى الاهو كه نصابش عدد كبیر است یعنى هزار و یك اقلاً یا بیشتر به میل و اختیارش و اگر در هزار و یك روز برخود مقرر كند كه هر روزى بعد از نماز سكوت[11] هزار و یك بار در خلوت آهسته‏ بگوید و در وسطش حرف خارج نزند و كارى نكند بهتر است (معنى این دو فراز یكى است) و ممكن است كه چند عمل را شروع كند براى هزار و یك روز كه در هریك روزى چند بار خلوت نماید هربار براى یك عمل تا آنكه در یك دوره هزار و یك روزى ده عمل را مثلاً به جا آورده باشد و مانند این مناجات كه ورد خود این ناچیز است (خدایا با آنكه به ظاهر همه سرپیچ و گردنكش و روسیه و پرمدعا و گنه‏كار و تبه‏روزگاریم - اما درواقع سرسپرده و فرمان‏برداریم [فرمان باطنى خواست ازلى - قضاء حتمى‏] رو به تو و بسته زبان و نیازمند و روزى‏خواریم‏

منت‏كش تو و باربرداریم، امیدوار به تو و نعمت شماریم، افتاده و خاكساریم، از خود سیر و بیزاریم و هیچ نداریم. در كفت مهره دواریم در دستت نقطه پرگاریم) در 41 روز هر روز 41 بار این مناجات را در خلوت بخواند. و مانند این دو شعر:

چشم امید از تو داریم اى پناه بى ‏كسان‏

یك نظر بر ما نگر ما را به قرب خود رسان
از تو دور افتاده ‏ایم اما امید ما به تو است‏

از درت ما را مـــران درمانده‏ایـــم و ناتـوان

كه در 41 روز هر روز 41 بار بخواند یا در 1001 روز هر روز 1001 بار چه در خلوت چه در جلوت[12]، زیرا این اندازه خلوت براى هر كسى دشوار است. و مانند خطبه‏ كتاب استوار كه 4 شعر عربى و چند جمله نثر عربى است و ورد همیشگى این ناچیز است، و سه قسم ختم آنها كه 21 روز و 41 روز و 1001 روز باشد و هر روز 21 جلسه خلوت و در هر جلسه 21 بار آن خطبه تماماً خوانده شود، و مانند ارشدونى یا هداتى كه در آخر جلد سوم تفسیر كیوان صفحه 227 شرحش را نوشته ‏ام.

این چند جمله براى مثال ذكر شد والا حصر و تعیین ندارد، حال زارى بهترین معلم الفاظ است و نیز تكرار كلمه توحید یا عربى یا فارسى كه هر روز اقلاً صدبار و در عمر هفتاد هزار و اكملش پانصدهزار بار است با قرار دارد وقت خلوت، كه سحرها و اول فجر بهتر است و نیز نماز سكوت كه شرحش را در جلد دوم تفسیر كیوان صفحه 94 نوشته‏ام.

و نیز هر سخنى و هر كارى كه به نفع مردم باشد، اگرچه كسب و مزدورى كند كه دخل برد اما دلش و قصدش براى خدمت به خلق باشد نه محض آن مزد كه مى ‏گیرد، آن گاه دقایق حسن عمل را به كار برد كه خیانت نكند و بیش از مزد كار كند و به دلسوزى باشد نه سرسرى و مشتمل بر گناه نباشد و به اندازه خستگى و دل‏مردگى نباشد كه عمده اسباب كار تصوف نشاط روحى و دلزندگى است و آزادى خیال و روشن‏دلى و گشاده‏روئى و خوش‏خوئى، بیكارى دائم بد است و پركارى دائم هم بد است (ان للقلوب اقبالا و ادباراً).

سوم فرو نرفتن در خوشگذرانى است و مقید نبودن به روش مخصوص و خورش خاص و پوشش با اختصاص كه لباس شهرت نامند و امتیاز و طرز خاص براى خود قائل نشدن و تابع پیش‏آمد بودن و چشم به دست قضا و قدر داشتن، مانند مهمانى كه چشمش به دست میزبان است هرچه داد. باید به خوشى بخورد و شكر انحصارى كند و بداند كه در آن دم غذاى او همان خوب بوده و مى‏بایست همان باشد نه غیر آن و نسبت به واردات گوار و ناگوار هم چنین باشد، كه همه از جانب یك خدا است نوش و نیش با هم است، نباید درهم شد و با خدا برهم زد.

روح سوم تصوف حقیقى راجع به معاشرت با مردم و انتخاب رفیق است كه باید هیچ همدمى براى خود قائل نشود و از همه بگریزد و اگر ناچار شد قلباً بگریزد، در بزم عیش و نوش داخل نشود، ساز نواز نشنود و نزند و نخواهد و سربه گریبان باشد و در این جهت مانند ماتم‏زده و سوگوار و از خوشى‏هاى لهو و لعب دور و به تنهائى خو كند منزوى و خلوت‏نشین باشد كه گویا نذر دارد و ختم و عملى به دست گرفته یا روزه سكوت اختیار كرده زیرا همدمان و معاشران شخص را قهراً مى‏كشند به سوى امور اجتماعیه به ویژه آن دم كه بفهمند كه این شخص طالب تجرد و تصفیه نفس است.

هم نفس شدن با عموم اگرچه حرف هم نزنند باعث فساد اخلاق و خوى دنیاپرستى گرفتن است زیرا هوائى كه داخل ریه مردم شد تا فاسد نشود بیرون نمى‏آید و آن هواى فاسد شده را تو كه هم نفسى به قوه تنفس جذب كرده داخل ریه خود مى‏كنى و جزء خون تو مى‏شود بى‏آنكه بدانى كه آن هوا به چه كیفیتى متكیف[13] شده بود، و همه اخلاق نیك و بد از خون و در خون است باید هواى خارج شده از نفس مدتى در میان هواى آزاد بماند و كیفیات خود را بپاشاند، آنگاه اگر داخل ریه یك متنفس دیگرى بشود چندان مؤثر نخواهد بود.

لذا طول جلوس در محافل پراز جمعیت، كه هوا، حبس باشد خیلى مضر است هم به جهازات تن و هم به دماغ و جهاز فكر.

به ندرت [نادر كالمعدوم‏] اگر تصادف كند، كه دو نفر همدل به هم برسند كه هر دو عازم تصوف حقیقى و كناره‏گیرى از مردم و از امور اجتماعیه‏اند [امور اجتماعیه همان است كه تعبیر به دنیا مى‏شود و محبت دنیا زهر قاتل تصوف است تا چه رسد به اشتغال قلبى و فكرى و فرورفتگى به كارهاى مهم دنیا از قبیل ازدواج و چیدن سامان خوشگذرانى و مراودات عمقى و طولانى و طرف معامله و محاسبه شدن با هر كسى بى‏تشخیص همدلى و هم‏نفسى‏].

حالا خوب است كه زهرها و منافیات و موانع و روادع[14] و اضداد تصوف‏ حقیقى حقیقى را بشماریم، گرچه شماره لازم نیست تقریباً همه چیز زندگانى بشر ضدتصوف است چه احتیاجات به انواعها و چه كمالات مرسوم به اقسامها از طبیعى مانند طبع شعر و صداى دلربا و وجاهت[15] فوق انتظار و از مكتسبى مانند علوم و صنایع و ثروت بسیار كه جالب انظار باشد.

پس آغاز تصوف حقیقى كم كردن احتیاجات است به زور فكر و قناعت مفرط و خود را عادت دادن به خوردنى‏هاى پست كم بهاء بلكه دور یخته‏هاى مردم ،از قشور[16] و بذور[17] و اوراق[18] و ارداء[19] و فاسد شده‏ها تا اندازه‏اى كه بیمار كننده نباشد.

وتن ندادن و دست به كار علم و هنر نشدن و هماره به فكر خدا و به خود و به یاد مرگ فرو رفتن و بوتیمار شدن و از مجامع گریختن و پى‏جور حوادث و احوال مردم نشدن. و فكر در شناختن زهرها و درجات و انواع زهرها است.

پس زهر اول شهوت خوراك لذیذ و میوه‏ها و پخته‏ها و ساخته‏ها و رخت ظریف دوخته با تكلف است، باید اكتفاء نمود به قدر ضرورت از خوردنى و آن را هم به تدریج كم كرد كه روزى یك بار بخورد آن هم سه لقمه، كه نصاب ضرورت طبى است كه در لقمه چهارم اشتهاء روبه كم شدن مى‏كند و غذا بار بدن مى‏شود و معده را مى‏رنجاند و كم كم دو روز یك بار تا به سه روز یك بار براى همه كس ممكن است كه از گرسنگى نمى‏میرد و اگرهمت گمارد به تدریج مى‏تواند بالا برد تا هفته‏اى یك بار هم گرچه دشوار است، ممكن است. (این روزها در روزنامه نوشته كه گاندى[20] عازم شده كه یك هفته چیز نخورد، بلى درامزجه[21] هندیان این توانائى عجب نیست و در دماغ و فكر هندیان هم این عزم راسخ و تصمیم همت و ثبات رأى عجب نیست).

ابتدا تصوف حقیقى هم از هند برخواست و انعكاس برممالك دنیا انداخت، اما حرفش بود نه عملش و همان حرف‏ها عالمى را سرگردان كرد و بساطهاى ارتزاق مفت‏خواران را به نام قطب گسترد، كه سوء استفاده شدو سربار ادیان و بلاى نامعلوم شد.

و باید اكتفاء نمود به آنكه از هر میوه‏اى سالى یك بار بخورد بس است تا آنكه هیچ نخورد (مادر من به عنوان دنیادارى مى‏گفت نه به عنوان تصوف كه از هر میوه سالى یك بار باید خورد نه بیشتر و به یادم مى‏آید كه در بچگى تا چند سال در خانه ما سالى یك دفعه خربزه خورده مى‏شد چونكه خربزه قزوین كم و گران بود به عكس هندوانه و انگور كه خوب و فراوان و ارزان بود، هندوانه وقت گرانى‏اش یك من شاه كه هزار و دویست و هشتاد مثقال صیرفى 24 نخودى است دو شاهى مى‏شد و در آخر زمستان كه نایاب بود یك من شاه هشت شاهى مى ‏شد كه دومن و نیم شاه یك قران "ریال باشد". و در پوشاك باید به كهنه‏پوشى تن داد و به تدریج هم كم كرد تا به پوست پوشى (كه از این جهت صوفى نامیده شده) و تنها ستر عورت یا مرقع یعنى پارچه كهنه‏هاى دور ریخته مردم را جمع كرد و به هم دوخت و پوشید (كه این هم خرقه نامیده مى‏شود و هم مرقع) در قرون وسطى كه تصوف مرسوم رایج و فخر شده بود، خرقه و مرقع چنان مرغوب و گرانبها شد كه مطلوب وزراء و سلاطین گشت.

و نام خرقه هنوز هم هست نام لباس گرانبهاى گشاد دامن دارى است، كه بالاى همه رخت‏ها براى تجمل مانند عبا به دوش انداخته، دست از آستینش درمى‏آورند، كه نشانه ادب و تعظیم است.

یا آنكه آستین كه خیلى بلند است، آویخته است و دست‏ها زیر آستین پنهان است كه نشانه ریاست و تكبر است و داراى رویه و آستر و سجاف است كه هر یك باید رنگ دیگر باشد و همه آنها یك پارچه خیلى گرانبهایى كه در آن عصر یا در آن مصر مرسوم است باشد.

زهر دوم به خیال ریاست افتادن است به هر اندازه در هر طبقه كه ضد قصد تصوف است تا چه رسد به عملى شدنش، پس اگر رئیسى ولو به قدر معلمى ادعاى تصوف نمود، لازم‏التكذیب است، زیرا اگر هم به راستى تصوفى داشته زهر ریاست آن را كشته و خود شخص نفهمیده، نفسى كه از مردم تعظیم براى خود دید دیگر بندگى خدا را نمى‏تواند بكند و عباداتش قبول هم نمى‏شود و نمى‏تواند طى مراحل كمال خود را بكند، وامى ‏ماند.

در تصوف مرسوم اگر هیچ خرده‏اى بر قطب نتوان گرفت مگر همین ریاست حاضره مشهوده[22] او، بس است در نكوهش و تكذیب او.

و اگر مدعى شود كه من لذت از این تعظیمات نمى‏برم دروغى است آشكار و امتحانش باید نمود مكرر كه در مجامع توهینات ناهنجار به تكرار به او كرد و فوراً به رویش نگریست كه چه رنگى و چه حالى پیدا كرده چونكه طبیعت نمى‏ تواند لاف زند و دعوى دروغ كند، زود رسوا مى‏شود و شاید او به تصنع میان آن توهینات بخندد و دعوى بد نیامدن كند اما عالم قیافه‏ شناس كه در آن ساعت بر روى او و به رگ‏هاى گردن او بنگرد، مى‏فهمد كه حالش متغیر شده هم نشانه خجلت و هم نشانه غضب و هم نشانه نومیدى و ناكامى در او پیدا مى‏شود (دانستن این نشانه‏ها علم بزرگى است همه كس ندارد.

من به یاد دارم قطب خودم را كه آخرین بار مرید و سرسپرده او شده بودم و او را به حق انحصارى مى‏دانستم و همه را به باطل.

روزى با آقا شیخ حسین مجتهد كاخگى هم بزم شد، من هم بودم و او زیردست شیخ حسین نشست زیرا راه نمى‏داند كه بالا دست او بنشیند همانكه مجلس منقضى شد برخاستند آقا شیخ حسین تعارف مختصرى به او كرد كه بفرمائید و راه افتاد و قطب من دنبال او ماند تا به در اتاق برسد چندین تغییرات مختلف در رنگ رو و وضع حركات قطب من پیدا شد كه من به حیرت افتادم، كه یك قطب معنوى كه سرمایه ‏اش باید تواضع و افتادگى باشد این قدر به هم بخورد و شرمنده و غضوب[23] و نومید شود از چند قدم جلوافتادن یك مجتهدى كه در عمرش یك بار اتفاق افتاده، واى به آن وقتى كه مكرر شود، و مى‏دیدم كه زیر چشم نظر به ماها مریدانش مى‏كرد كه مبادا ما تغییر حال او را فهمیده باشیم و نیز در آن نگاه به ما اشاره مى‏كرد كه این مجتهد سزاوار تقدم بر من نیست.

زهر سوم تأهل و ازدواج و ناچار به مخارج بى ‏اختیارى شدن است، از قدیم گفته ‏اند «علم و دین در فرج زنان خفه مى ‏شوند».

زهر چهارم اشتهار و معروف شدن او است به زهد و تصوف و پسندیدن مردم حال و كار او را و ستودن مردم او را به قول و به تعظیمات لائقه، اگرچه یك بار باشد كه تا مدتى جان او مسموم مى ‏شود و محتاج مى ‏شود مانند بیمار سخت به معالجه به دستورى كه اطباى فن تصوف حقیقى مى‏دهند و یكى از آنها آن است كه خودش به سبب یك كار زشتى خود را رسوا كند، كه آشكار مردم به او بد بگویند بلكه بزنند تا عوض آن یك بار تعظیم حاصل شود.

زهر پنجم آن است كه مدتى خوش و راحت باشد و ناگوارى برایش رو ندهد و علاجش افزودن به سختى‏هاى خودش است به اختیار این ناچیز در ثمرالحیوة در فریده تكاملیه صفحه 67 سه چیز را نشانه سعادت و كمال روحى و سه چیز را نشانه شقاوت و نقص روحى نوشته‏ام كه كسى پیش از من ننوشته اما از مواعظ انبیاء و حكماء استنباط مى‏شود.

مجملاً تصوف حقیقى یك چیز خوش و لذیذى نیست كه جوامع بشر چه دینى چه سیاستى آن را بپسندند یا باور كنند، بلكه بیشتر آن را محال مى‏شمارند و نیز یك چیز آسانى نیست كه جوامع (سهل است بعض مردم) بتوانند آن را بجا آرند و طاقت آورده بسر برند و به آخر رسانند.

بعضى شاید به هوس یا به اقتضاى فطرت، پا نهاده سررشته به دست گرفته تا قدرى هم پیش بروند اما صبر آنها تمام شده برهم بزنند.  از هزاران پا نهاده و به راه تصوف افتاده یك نفر بار به منزل نمى‏رساند آن وقت خسرالدنیا والاخرة مى‏شود (گرچه به قدر رنجش به حكم قاعده میسور خدا به او اجر آخرتى مى‏دهد و شاید تهیه مى‏شود براى دوره دیگرش كه به دنیا برگردد، على‏القول به، كه در دوره قدیم ایران مى ‏گفتند كه هر كاملى چند بار به دنیا آمده و رفته تا بار آخر كامل تمام عیار شده كه مى‏رود دیگر برنمى‏گردد و یكى از سلاطین ارواح مى‏شود و به ظاهر یكى از ستاره‏ها مى‏گردد كه هر ستاره ‏اى یك انسان كاملى است و اكنون متصرف و مؤثر در عالم طبیعت است و اسباب كمال بشر را ظاهراً و باطناً او فراهم و تسهیل مى ‏كند اما نسبت به دوره خودش خسرالدنیا والاخرة به نظر مى‏آید هم به نظر خودش و هم به نظر دیگران) مانند كسى كه شروع به یك علم دشوار نادرالوقوعى كرد و از عهده برنیامد. و رها كرد از قبیل كیمیا و جفر و اعداد. لذا طالبان تصوف حقیقى (كه بسیارند به حكم فطرت سلیمه) غالباً طاقت نیاورده به دام تصوف مرسوم افتاده، دچار اقطاب لافزدن مى‏شوند كه "تو خدمت مرا كن من به قوت نفس ملكوتى خودم، تو را بى‏زحمت به كمال مترقب[24] مى‏رسانم" [دروغگو، طماع را گول مى‏زند] پس بعضى مدت خدمت را به اجمال و اطلاق وا مى‏گذارند كه منطبق مى‏شود با عمر مرید كه مرید تا زنده است نمى‏تواند احتجاج[25] و محاكمه با آن قطب نماید و بعضى معین مى‏كردند سابقاً به شش سال قمرى و حالا اكثر به دوازده سال قمرى معین مى ‏كنند، چنانكه من در زمان ارادتم به تصوف مرسوم پس از انقضاى دوازده سال خدمت، در دو مجلس متوالى با قطب خود محاكمه نمودم. شرحش در 17 صفحه از جلد دوم كیوان نامه هست صفحه 151 تا 166.

اكنون كه 12 سال است كه ترك ارشاد و قطبیت تصوف مرسوم را كرده‏ام، یك نفر را حاضر براى تصوف حقیقى ندیده‏ام تا معاونتى در كار او كنم یا او كند.

لذا كتاب استوار را نوشتم كه اجمالاً اشاره به تصوف حقیقى نمودم و تفصیلاً اسرار تصوف مرسوم را كه خودم در 17 سال ارشادم كاملاً به كار مى‏بردم و در اقطاب دیگر دیدم و دست به پشت پرده دل آنها بردم و ضمایر آنها را به دست آوردم، بیان كردم تا آیندگان به رایگان این آئین نهان را كه تاكنون چهره‏نما نگشته بود به دست آرند. هشیاران آنچه باید بفهمند، بفهمند و عبرت گیرند كه دنیا چقدر مغلطه‏بردار است.

در هر عنوانى كه یك راه صواب باشد به نام و نیروى آن یك راه صواب، هزار مغلطه پیدا شده و همه پر كاروان و جاده مستقیمه گشته مانند طفیلى بیش از مهمان و تا به هلاكت نیانجامد غلط بودنش معلوم نمى‏شود و از هلاك شوندگان هم كسى برنمى‏گردد كه مردم را آگاه كند و اگر بندرت برگردد مانند این ناچیز آن‏قدر تأویلات براى تكذیبش مى‏نمایند كه كسى از او نمى‏پذیرد، باید اهل دنیا تا به دنیا دل داده‏اند، درهرعنوان گول بخورند تا بوده چنین بوده [ دع ‏الناس یأكل بعضهم من بعض‏] مكروه است وكالت یك شهرى دانا به نرخ وقت در فروش بارهاى دهاتى‏ها كه عالم به نرخ وقت نیستند باید خود دهاتى‏ها بفروشند كه مغبون[26] شوند از دانا، یا مغبون كنند نادان‏ها را، تا امور دنیا به همین تغابن‏هاى متبادل بگذرد.

مگر كسى كه دل از دنیا كنده و هشیار باشد و عجب آنكه هر كه دل از دنیا كند هشیار مى‏شود، اما به كارهاى غیبى معنوى نه به كار دنیا پس دنیا به هر حال جاى بى‏هوشان است.

کتاب استواررازدار

اثر عباس کیوان قزوینی


[1] . عداوت: دشمنى

[2] . شامخ: بلند - مرتفع

[3] . عدوان: دشمنى - ظلم (م. رضا)

[4] . بارقه: برق - برق زننده

[5] . ‏ طریفه: تازه و نو مؤنث طریف

[6] . اعز: گرانمایه‏تر – ارجمند تر

[7] . انفس : نفیس‏تر – گرانمایه ‏تر

[8] . ‏اقدس: مقدس‏تر – پاكیزه ‏تر - پاكتر

[9] . انیقه: شگفت ‏آور – خوش ‏آیند – شگفت ‏انگیز

[10] . سخیف : ضعیف - پست

[11] . نماز سكوت یك قسم نماز خاصى است در نزد عرفاء كه لفظ "الله" را در این نماز مورد تمركز    قرار مى‏دهند به سبك خاص. و در اثناء نماز لفظ یا صوتى بكار نمى ‏برند. بعد از اتمام نماز    مى‏خوانند اللهم انت مقصدى و رضاك مطلبى اللهم احى قلبى به تعدادى كه روح مى‏طلبد و    سپس دوباره به سجده رفته مى ‏خوانند انت ‏المولى انت ‏الحق انت ‏الهادى انت ‏الرب لیس ‏الهادى الاهو    (م. رضا)

[12] . جلوت : آشكار

[13] . ‏متكیف: پذیرنده كیفیتى

[14] . روادع: بازدارنده ‏ها

[15] . وجاهت: زیبائى - قشنگى

[16] . قشور: جمع قشر - پوستها

[17] . بذور: جمع بذر - دانه - تخم

[18] . ‏ اوراق: جمع ورقه - برگها (درخت و كاغذ و جز آن) ورقه ‏ها- برگه‏ها

[19] . ارداء: نابود كردن، نیست گردانیدن

[20] . داناى توانائى است كه براى رفاه هم خاكانش هرگونه فداكارى كرده و هر آزارى كشیده و مى‏كشد و از جمله روزه هفتگى است (این حاشیه از كیوان است)

[21] . ‏امزجه: جمع مزاج - سرشت ها .

[22] . مشهود: آشكار

[23] . ‏ غضوب: خشمگین و خشمناك

[24] . مترقب: چشم داشته - مورد انتظار

[25] . احتجاج: حجت آوردن - دلیل و برهان آوردن

[26] . مغبون: فریب خورده در خرید و فروش و غیره