English French German Italian Portuguese Russian Spanish
18 فرق تصوف حقیقی با مرسوم | Eighteen Differences Between the True Sufism & the Prevalent Sufism
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب استوار رازدار اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 13:18

شماره مقاله : 40

فصل چهارم

در این مقاله عناوین ذیل را خواهید خواند :

- 18 فرق تصوف حقیقى با مرسوم

- چهار فخر تصوف حقیقى

- احتیاج قطب به مرید نه بعكس

فصل چهارم - در 18 ماده فرقى كه همه تشبیهاتند

اكنون چند وجه فرق تصوف حقیقى و تصوف مرسوم را ذكر مى ‏كنم، علاوه بر آنچه ذكر شد سابقاً در مقدمه دوم.

اول حقیقى ، آن مفهوم از لفظ كیمیا است كه به ذهن شنونده درمى‏آید و به هواى آن به طلب كیمیا افتاده دربدر مى ‏شود، و مرسوم، این تصنعات مشاقى است كه هر مشاقى[1]،یك قطعه طلاى خالص را سرمایه كرده میان دواهایش پنهان مى ‏كند و وقت سیردادن به طالبان آن را نتیجه عمل قرار مى‏دهد و مى‏گوید ببر بازار و به قیمت برسان، او هم مى‏برد و مى‏بیند كه راستى طلا است، پس باور مى‏كند كه ساخته حالا است و به خرج مى‏افتد و شاید تا آخر هم به كلى نومید، كه راحت شود، نمى ‏شود.

عجب آنكه اقطاب زمان ما آن قطعه طلاى حاضر را هم ندارند و همه حكایت معجزات ‏گذشته را، كه مجهول ‏الصدق والكذب است، سرمایه خود كرده‏اند. چنانكه در رازگشا صفحه 126 حكایت لاله خاموش كردن حاج‏ محمد صادق امینى را نوشته ‏ام.

فرق دوم آنكه تصوف مرسوم، یك مسلك روشن سهل ‏العمل است، كه هر كسى قادر بر آن است.

و حقیقى، یك امر پنهان دشوار دور از باور است كه همه كس عاجز از آن است، مگر دریا دلِ شتر حوصله فیل طاقتِ پشه پروازى كه شاید دیده شود و شناخته نشود، و شنیده شود و باور نشود، و مفهومش به تصور درآید و مصداقش به وجود خارجى در نیاید.

فرق سوم آنكه اقطاب مرسوم، طالب مرید و شهرتند و خیلى خوشگذرانند، اما حقیقى قطب ندارد، و خود سالك هم گریزان از شهرت و تارك خوشگذرانى است، چنانكه در شماره زهرها گفته شد.

 

فرق چهارم آنكه اهل تصوف مرسوم مى‏خواهند بر سه چیز خود بیافزایند، و فرقشان با مردم دیگر در افزایش این سه چیز باشد یكى معارف راجعه به عوالم غیبیه، كه دامنه علم عرفان به قدرى وسعت یافته و بر عقاید خود افزوده كه هیچ حكیم متأله[2] و ذوق‏التأله و هیچ متدینى به قدر كم و كیف عقاید آنها بلكه عشر آن هم ندارد و كرامات مجعوله اقطاب از این قبیل است، و مادّیون گفته‏اند كه موهومات هیچ طائفه‏اى به قدر موهومات صوفیان نیست.

دوم لذائذ وجدانى طبیعى، مانند شعر خواندن و عشق به هم رسانیدن و رقص و خنده و معاشرت‏هاى پركیف و بزم‏هاى پرنوش، اما نام این‏ها را لذائذ روحى و بهجت ‏هاى الاهى مى ‏گذارند.

سوم عده خود را مى‏افزایند اگرچه به ادعا باشد، كه غالباً ده برابر دروغ را مرسوم دارند و بر ریاسات مادى و معنوى نیز تا توانند مى‏افزایند و بر اموال خود نیز اگرچه به اختلاس باشد، به نام آنكه دنیا همه حق ما است و بر ما حلال است و بر غیرما حرام است.

اما براى اهل تصوف حقیقى، این هر سه عنوان سم ناقع واقوى الموانع[3]‏ است چنانكه گفتیم، پس فخر تصوف حقیقى به نپرداختن به معارف است زیرا وجود اجمالى خدا را (جهت غیب) كه یقین كرده، نمى‏تواند اداء وظیفه آن را نماید تا چه رسد به بار سنگین علوم انباشته، كه آنها را در كجاى دماغ جا مى‏دهد، و چگونه پذیرائى آنها را عهده ‏دار مى‏شود، و این بار گران را چطور به منزل مى‏رساند، سروكارش با چه محاكمه و حسابى خواهد بود، (به سخن راست نیاید خطر گمراهى) (كسى بارش سنگین بود، عاجز شد و بر زمین نهاد و بنا كرد باز، بارهاى دیگر یافتن و بر سر آن بار كه بر زمین است نهادن، یكى از آنجا مى‏گذشت دید و حكمت پرسید، جواب شنید كه فخر من همین بس است كه این همه بارها مال من است منتها آنكه به منزل نمى‏رسانم، او گفت اى نادان تا بار به منزل نرسد مال تو نخواهد شد، فخرت از اصل باطل است).

حالا فخر تصوف حقیقى به رساندن بار معارف است به منزل، یعنى بتواند نمونه آن معلومات را در وجود خودش ایجاد نماید، نه آنكه حساب پول را از چهار عمل اصلى خوب بداند و میلیاردها بشمارد اما خودش هیچ ندارد (سر بریده بود در میان زرین طشت).

ونیز فخرتصوف حقیقى به ترك عموم لذائذ است تا حدى كه نسیان طبیعت رو دهد و از تولید اراده لذت هم عقیم گردد، اگرچه واقعاً لذت روحى الاهى باشد [با آنكه محال است‏] زیرا براى مسافر در بین راه خوشى حرام است تا به مقصد برسد و خوشى‏هاى دائم حقیقى بیابد [به هر چه از راه و امانى، چه زشت آن نقش و چه زیبا] حكماء فرموده‏اند صم‏ عن‏الدنیا و افطرعلى الاخره، دنیا ماه رمضان است عید فطر روز مرگ. خرم آن روز كه میرم ز همه شهوت‏ها زنده گردم به تو كالوصل عزیز و لذیذ.

على (ع) فرمود الیوم یوم ‏العمل لایوم ‏الجزاء خوشى دنیا از آن حلال ‏تر نباشد به هزاران برابر خوشى آخرت محسوب مى‏ گردد بر ضرر شخص [باید در فراق یار خوش نگذرد كه شوم است‏].

و نیز فخر تصوف حقیقى به كمى همدلان و خواجه‏تاشان[4] است، زیرا در اكثریت بوى خیر شنیده نمى‏شود، در قرآن انواع مذمت‏هاى بلیغ روى اكثریت رفته.

و نیز فخر تصوف حقیقى به ترك ثروت و ریاست است كه هر دو ضد عنوان تصوفند، اگر بودند، نبودن تصوف یقین مى‏شود، و اگر نبودند احتمال بودن تصوف مى‏رود، باز یقین نیست زیرا ضدند نه نقیض والضدان قدیر تفعان به سبب وجود الثالث كه ضد، ثالث پذیر است و نقیض، ثالث ‏پذیر نیست.

فرق پنجم آنكه عنوان قطبیت منفرع و قائم و محتاج است به وجود مریدان و به عنوان ارادت ایشان، كه اگر همه از دور قطب بپاشند عنوان او نابود مى‏شود زیرا از خود هیچ ندارد (مرید، مراد را مراد كرده، نه آنكه مراد، مرید را مرید كرده باشد).

و تصوف حقیقى قائم و متقوم[5] به خودش است، اعتماد به نفس دارد نه به غیر، متكى به جائى نیست و نمى‏خواهد كه متكى باشد بلكه از همه كس و همه چیز گریزان و متجافى است از هر سو پهلو خالى مى‏كند و پهلوبندى ندارد و نمى‏خواهد، اگر دنیا ویران شود از عنوان او نمى‏كاهد لاتحركه ‏العواصف ولا تزیله ‏القواصف، شاید تصوف مرسوم هم این سخنان را بگوید اما پیدا است كه تنها گفتن است امتحان نداده، گفتن همه چیز آسان است اما داشتن یكى از آنها دشوار است تا چه رسد به همه.

فرق ششم آنكه تصوف مرسوم الفاظى است تهى از معنى و معانى، همه آن، الفاظ تصوف حقیقى است، این معناى بى‏لفظ است و آن لفظ بى‏معنى است.

فرق هفتم این[6] عمل است بى‏علم، آن[7] علم است بى‏عمل.

فرق هشتم این كردار بى‏گفتار است، آن گفتار بى‏كردار.

فرق نهم این پراندیشه است، آن روى بى ‏اندیشه است.

فرق دهم این دلیل بى‏ادعا است، آن ادعاء بى ‏دلیل است.

فرق یازدهم این در طول ادیان است، آن در عرض ادیان.

فرق دوازدهم این بى ‏مسلكى است، آن یكى از مسلك ‏ها است.

فرق سیزدهم این پشت به خلق و به رسوم خلقیه دارد مطلقاً چه عادات چه سیاسات چه معارف و علوم، آن رو به خلق از هر سه جهت و مدعى تكمیل آن سه جهت است بهتر از دیگران.

فرق چهاردهم این كارى به حق و باطل اشخاص و آئین‏ها و علوم ندارد و هیچ چیز را مفید به حال خودش نمى ‏داند مگر رو برگرداندن از آن را كه ‏ببیند و دور اندازد، آن خود را تنها حق مى ‏داند و غیر خود را باطل اگرچه امثال خودش باشند، كه هرصوفى همه صوفیان دیگر را هم باطل مى‏داند و هر كه را او را برحق انحصارى نداند یعنى غیراو را هم حق بداند، باطل مى‏ داند.

فرق پانزدهم این متوقع از خلق نیست و براى خود حق و طلبى برگردن احدى قائل نیست، آن اگر آزاد و نافذ باشد انواع توقع‏ها كه كسى از كسى ندارد او از همه دارد و از هر جهت خود را ذیحق مى‏شمارد، حتى مالك جان و تن و مال و ناموس همه طبقات مردم مى‏داند، چنانكه در رازگشا صفحه 115 شرح داده‏ام (رازگشا و بهین سخن متمم كتاب استوارند، خواننده استوار محتاج است به خواندن استقصائى[8] آنها).

فرق شانزدهم این با انبیاء و زمامداران دنیا طرف نیست بلكه به انبیاء حق تقنین[9] براى اهل دنیا مى‏دهد و حق اجرا هم به زمامداران، و خود را نسبت به هر دو مطیع مقهور[10] مى‏داند. و آن تا ذلیل است ساكت است و اگر نیرو یابد با هر دو، طرف است. هر قطبى خود را و مریدانش او را پیمبر وقت مى‏داند و ذیحق در سلطنت و زمامداران را غاصب حق او مى‏داند و به خود و به دنیا وعده مى‏دهد كه روزى خواهد آمد كه او قیام و نهضت تام و خروج[11] و ظهور نماید و همه كرسى‏نشینان را فروكشد و به زارى تمام همه را بكشد و خود بر كرسى انحصارى برآید و بساط نفوذش را، دیناً و سیاستاً به هر دو روى كره زمین بگستراند و حكم راند كه له ‏الحكم و الیه یرجعون‏

فرق هفدهم این مرگى است تلخ اما به اختیار و یك بار است و پس از مرگ بهجة در بهجت[12] است و خوشى ابد، و آن زندگانى شیرین است تا هست و بعد هر چه شود.

فرق هیجدهم این مانند جان آن است، وآن مانند تن این. پس همه اوصاف و لوازم جان ملكوتى را باید به فكر یافت و نسبت به این (تصوف حقیقى) داد و همه اوصاف حقیره رذیله تن ناسوتى را كه باركش و نماینده جان ملكوتى است (با آنكه بكلى بى‏خبر از آن است هم از بودنش، [مطلب هل بسیطه‏] و هم از اوصافش، [مطلب هل مركبه‏] زیرا از جنس او نیست، پس از مطلب ماء حقیقیه او هم بى‏خبر است، فقط نام جان را به گوش بیهوش خود مى‏شنود كه تنها مطلب ماء شارحه است) باید به حس و وجدان و فكر یافت و نسبت به آن داد، كه در این دنیا نام با عظمت جان، روى تن گذارده مى‏شود و خوشى‏هاى جان را تن مى‏كند و ننگ‏هاى تن را جان مى‏كشد و عقوبات كامرانى‏هاى نارواى تن را جان پس مى‏دهد و نادانان هم تا تن را مى‏بینند و به آن مى‏رسند به غلط مى‏ پندارند كه جان را دیده و به او رسیده‏ اند (در آخر سوره اعراف است تریهم ینظرون الیك اى الى جسدك و هم لایبصرون اى روحك).

آخرین قضاوتى كه این ناچیز پس از حیرت‏هاى شگرف و تبادل فكرهاى ژرف، میان تصوف حقیقى و مرسوم نموده، همین تشبیه به جان و تن است. پس باید همیشه تصوف مرسوم در دنیا باشد به هر نام و لباس تا آنكه تصوف حقیقى از آن روزنه چهره غیبى خود را به خریداران بنماید و آنها را به وسیله آن روزنه و ریسمان از چاه ویل دنیا بالا كشد، پس از بالا آمدن، ریسمان دورافتادنى است و ابداً ارزشى براى آن بالا آمده ندارد اما تا بالا نیامده خیلى ارزش دارد.

پس وجود تصوف مرسوم را در حكت الاهیه نمى‏توان غلط و لغو شمرد، اما اهل خود تصوف مرسوم از مراد و مرید، حكم تار و پود آن ریسمان را دارند كه پوسیدنى و دورافتادنى و سوختنى هستند و بیش از تشبیه به ریسمانى، هیچ تجلیلى براى تصوف مرسوم نتوان نمود و همین منتهاى جلالت[13] است براى آنكه از لغو بودن به‏درآید. (ظهور جان به تن است و وجود تن از جان - بیا تفاوت بود و نمود را مى‏دان)

اكنون این ناچیز در این كتاب (استوار رازدار) تشریح جهازات تن تصوف را مى‏نماید براى تماشا دادن و آگاهانیدن خوانندگان عزیز، تا بدانند كه در جنگل كهسار دنیا، چه درختان كهن بى‏میوه هست، باید به چشم فوائد درختى به آنها نگریست نه چشم میوه‏جوئى كه در آنها نیست.

پس از اشاره به تصوف حقیقى شروع مى‏شود به بیان مفصل [14]تصوف مرسوم‏.

کتاب استواررازدار

اثر عباس کیوان قزوینی


[1] . مشاقى: كیمیاگرى

[2] . ‏حكیم متأله: حكیم ‏الاهى - دانشمندى كه به علم الهیات اشتغال دارد - فیلسوف عابد

[3] . اقوى الموانع: قوى‏ترین و نیرومندترین موانع

[4] . خواجه تاشان: غلامان

[5] . ‏ متقوم: راست شونده - قوام گیرنده

[6] . این: تصوف حقیقى

[7] . آن: تصوف مرسوم

[8] . استقصائى: پى‏جوئى

[9] . تقنین: وضع قانون كردن - قانون گزاردن

[10] . ‏مقهور: شكست خورده - مغلوب

[11] . خروج: قیام

[12] . بهجت: سرور - شادمانى

[13] . جلالت: بزرگى - بزرگ شدن