English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در فرق سلوك روحي حقيقي با سلوكِ مرسوم | Difference Between the True Mystic Journey and the Prevalent Mystic Journey
نوشته شده توسط نقل از : کتاب سلوک روحی (عرفان و تصوف) اثر مسعود رضا مدرسی چهاردهی– هندوستان – دهلی نو سال 2011- Arshia Publication   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 18:12

مقاله شماره 24

(نه تنها در اسلام ،در مزارعِ همه ادیان ریشه سلوك روئیده ،هر جا با یك برگ و سازى و به یك نام و آوازى ،یك جا به نام فلسفه ،یك جا به نام اخلاق ،یك جا به نام عرفان ،یك جا به نام وجدان ،یك جا به نام درویشى یك جا به نام بى‏خویشى ، یك جا به نام حكمت عالیه، یك جا به نام حكمت الاهى ،یك جا به نام معرفة النفس ،یك جا به نام كیمیاى سعادت) .

پس این الحان مختلف ،هوسناكان را به هوسِ قطبیت انداخته كه طلب‏هاى صمیمىِ ساده دلان را اداره كنند و محیطِ مركز خود سازند كه [اى جویندگان گمشده شما ماییم ،سوى ما شتابید ،تا حق را بیابید] .

به ناچار میان این همه باطل‏ها ،یك حقى پنهان است و در پشت پرده این همه مجازها یك حقیقتى نهان ،اما همه از آن بى‏خبرند ،پس دو زبان باید گشود ،دمى نفى مطلق و دمى اثبات باید نمود و این تقسیم را باور كرد كه سلوك روحى دو قسم است :

حقیقى و مرسوم .

 

تفاوت‏هاى سلوكِ روحىِ حقیقى با سلوكِ مرسوم عبارتند از :

«فرق اول - سلوك حقیقى سلسله ندارد ،تا چه رسد به سلاسلِ دشمنى كننده با هم كه بزرگ‏تر دشمنِ خودشان ،خودشانند .

فرق دوم - سلوك حقیقى ،مرید و مراد ندارد ،قطب ندارد .و ادعاى خدایى و مرادى و قطبیت را سمّى مهلك مى‏داند و دورى از آن را لازم‏تر از هر لازمى مى‏شمارد ،زیرا خداى حقیقى را چنان غیور یافته كه از هر گناهى ممكن است بگذرد مگر از شرك كه نخواهد گذشت و مرید مشرك است كه مراد را مظهر اَتَم دانسته او را به جاى خداى غیبى به عنوان خلیفةالله مى‏پرستد ،و قطب هنوز از مشرك بالاتر است ،زیرا خود را شریك خدا و خلیفةالله مى‏داند و تعظیماتِ خدایانه را از مرید مى‏پذیرد و به خود مى‏گیرد و توجهاتِ مرید را به خود رد نمى‏كند و هر نسبت خدایى كه مرید ساده به او مى‏دهد او منع و امتناع و از خود دور نمى‏كند و امضاى سكوتى مى‏كند (سكوتها رضاها) .

پس مرید ،غیر خدا را شریكِ خدا دانسته و مراد ،خودش را شریك خدا مى‏كند و لحنش بلكه صریحِ دعویش آن است كه هر كه مرا جانشینِ خدا دانَد در زمین ،او خداى آسمانى را به حقیقت شناخته والّا بویى از خداشناسى در او نیست ،و این دعوى ،بالاترین خودخواهى و خودبینى و خودستایى است و سلوكِ حقیقى آخر درجه بندگى و از خود سیرى است پس ضدّ یكدیگرند .

فرق سوم - سلوك حقیقى انفرادى است كه دسته بندى ندارد و قابل مؤسسه بودن و مدیر و ناظم داشتن نیست و یك امر غیر عادى است كه توده از تصورش عاجزند تا چه رسد به عمل و نادر المصداق است بلكه تاكنون مصداقش دیده نشده ،زیرا اگر فرضاً كسى آن را براى خود اتخاذ نمود پنهان مى‏نماید به تمام قواى خود ،كه اظهارش منافىِ آن مفهوم است و نقضِ غرض است و اگر بخواهد براى خود همدمى و همكارى و مددى بیابد ،باز اجراى دلخواه مى‏شود و اساسِ سلوك بر نفى دلخواه است .

مجملاً سالكِ حقیقى مانند وجود حاضر و غایب است كه نه زنده است نه مرده ،تن بشرى دارد و جانش با افراد بشر به هیچ وجه جامع بشرى ندارد ،نه اراداتش ،نه معارفش ،نه شهوت و غضبش ،نه عقل و نفس و طبعش ،نه اندیشه و گفتار و رفتارش ،جسمى است ظاهر و روحِ مجردى است در باطن ،نه پدرِ پسر است و نه پسرِ پدر و نه شوهرِ زن و نه زنِ شوهر ،نه دانا نه نادان ،نه توانا نه ناتوان ،نه دوست با كسى و نه دشمن نه خواهان چیزى و نه گریزان از چیزى ،نه تابع نه متبوع ،تا آخر عناوینِ متصوره در حومه بشریت.

اما سلوك مرسوم یك مفهوم عادى پر اجزاء و یك مؤسسه بزرگ پر از قانون و احكام است و مقید به آداب خاصه و دین خاص است با رقابت با ادیان و قوانین و تاریخ پیدایش و شدت و ضعف و رد و قبول دارد ،و همواره منتظر آمدنِ مرید و بالا رفتن شهرت است .

یك ترك دنیایى است ضخیم‏تر از علاقه به دنیا ،مفتخوارى است پر آزار و زیباتر متاعى است در بازار ،مبنایش بر داد و ستد و تقید به تكیه گاه و مسند .

فرق چهارم - حقیقى آن مفهوم از لفظ كیمیا است كه به ذهن شنونده در مى‏آید و به هواى آن به طلب كیمیا افتاده در به در مى‏شود .

مرسوم این تصنعاتِ مشاقى است كه هر كیمیاگرى ،یك قطعه طلاى خالص را سرمایه كرده میان دواهایش پنهان مى‏كند و وقت سِیر دادن به طالبان آن را نتیجه عمل قرار مى‏دهد و مى‏گوید ببر به بازار و به قیمت برسان ،او هم مى‏برد و مى‏بیند كه راستى طلا است ،پس باور مى‏كند كه ساخته حالا است و به خرج مى‏افتد و شاید تا آخر هم بكلى نومید ،كه راحت شود ،نمى‏شود .

عجب آنكه اقطاب زمان ما آن قطعه طلاى حاضر را هم ندارند و همه حكایات معجزاتِ گذشته را كه صدق و كذبش مجهول است ،سرمایه خود كرده‏اند .

فرق پنجم - آنكه اقطاب و رؤساى سلوك مرسوم ،طالب مرید و شهرتند و خیلى خوشگذرانند ،اما سلوك حقیقى قطب ندارد ،و خود سالك هم گریزان از شهرت و تاركِ خوشگذرانى است.

فرق ششم - آنكه اهل سلوك مسالكِ مرسوم مى‏خواهند بر سه چیز خود بیافزایند ، و فرقشان با مردم دیگر در افزایش این سه چیز باشد :

یكى معارف راجع به عوالم غیبى ،كه دامنه علم عرفان به قدرى وسعت یافته و بر عقاید خود افزوده كه هیچ حكیم الاهى و هیچ متدینى به قدر كم و كیف عقاید آنها بلكه عشر آن هم ندارد .

دوم لذایذ وجدانىِ طبیعى ،مانند شعر خواندن و عشق به هم رسانیدن و رقص و خنده و معاشرت‏هاى پر كیف و بزم‏هاى پر نوش ، اما نام اینها را لذایذ روحى و بهجت‏هاى الاهى مى‏گذارند .

سوم عده خود را مى‏افزایند اگرچه به ادعا باشد ،كه غالباً ده برابر دروغ را مرسوم مى‏دارند و بر ریاست‏هاى مادى و معنوى نیز تا مى‏توانند مى‏افزایند .

اما براى اهل سلوك حقیقى ،این هر سه عنوان سمّ ناقع و قوى‏ترین موانع است .

پس فخر سلوك حقیقى به نپرداختن به معارف است زیرا وجود اجمالى خدا را (جهت غیب) كه یقین كرده ،نمى‏تواند اداءِ وظیفه آن را نماید ،تا چه رسد به بار سنگین علوم انباشته ،كه آنها را در كجاى مغز جا مى‏دهد و این بار گران را چطور به منزل مى‏رساند (كسى بارش سنگین بود عاجز شد و بر زمین نهاد و بنا كرد باز ، بارهاى دیگر یافتن و بر سر آن بار كه بر زمین است نهادن ،یكى از آنجا مى‏گذشت دید و حكمت پرسید جواب شنید كه فخر من همین بس است كه این همه بارها مال من است منتها آنكه به منزل نمى‏رسانم ،او گفت اى نادان تا بار به منزل نرسد مال تو نخواهد شد ،فخرت از اصل باطل است) .

حالا فخر سلوكِ حقیقى به رساندن بار معارف است به منزل ،یعنى بتواند نمونه آن معلومات را در وجود خودش ایجاد نماید ،نه آنكه حساب پول را از چهار عمل اصلى خوب بداند و میلیاردها بشمارد اما خودش هیچ ندارد.

و نیز فخر سلوك حقیقى به ترك عموم لذائذ است تا حدى كه نسیان طبیعت رو دهد و از تولید اراده لذت هم عقیم گردد .

و نیز فخر سلوك حقیقى به كمى همدلان است .

و نیز فخر سلوك حقیقى به ترك ریاست است .

فرق هفتم - آنكه رؤسا و اقطابِ مسالكِ سلوكِ مرسوم ،قائم و محتاجند به وجودِ مریدان و به عنوان ارادتِ ایشان ،كه اگر همه از دور قطب بپاشند عنوان او نابود مى‏شود زیرا از خود هیچ ندارد (مرید ، مراد را مراد كرده نه آنكه مراد ،مرید را مرید كرده باشد) .

و سلوكِ حقیقى قائم به خودش است ،اعتماد به نفس دارد نه به غیر ، متكى به جایى نیست و نمى‏خواهد كه متكى باشد و از هر سو پهلو خالى مى‏كند و پهلوبندى ندارد و نمى‏خواهد ،اگر دنیا ویران شود از عنوان او نمى‏كاهد .

شاید مسالكِ سلوكِ مرسوم هم این سخنان را بگویند اما پیدا است كه تنها گفتن است امتحان نداده ،گفتنِ همه چیز آسان است اما داشتنِ یكى از آنها دشوار است تا چه رسد به همه .

فرق هشتم - سلوكِ حقیقى معناى بى ‏لفظ است و سلوكِ مرسوم لفظِ بى ‏معنى .

فرق نهم - سلوكِ حقیقى كردارِ بى گفتار است ،سلوكِ مرسوم گفتارِ بى‏كردار .

فرق دهم - سلوكِ حقیقى دلیلِ بى ‏ادعا است ،سلوكِ مرسوم ادعاى بى ‏دلیل.

فرق یازدهم - سلوكِ حقیقى در طولِ ادیان است و سلوكِ مرسوم در عرض ادیان.

فرق دوازدهم - سلوكِ حقیقى بى ‏مسلكى است ،سلوكِ مرسوم یكى از مسلك‏ها است .

فرق دوازدهم دوم - سلوكِ حقیقى كارى به حق و باطلِ اشخاص ندارد و سلوكِ مرسوم تنها خود را حق مى ‏داند و غیرِ خود را باطل اگرچه امثالِ خودش باشند .

فرق چهاردهم - حقیقى متوقع از خلق نیست ،مرسوم اگر آزاد و نافذ باشد انواعِ توقع‏ها كه كسى از كسى ندارد او از همه دارد و خود را از هر جهت ذیحق مى ‏شمارد.

فرق پانزدهم - سلوكِ حقیقى مانند روح و  جانِ سلوكِ مرسوم است و مرسوم مانند تنِ آن ،كه در این دنیا نامِ با عظمتِ جان ،روى تن گذارده مى‏شود و خوشى ‏هاى جان را تن مى‏كند و ننگ‏ هاى تن را جان مى‏ كشد و نادانان هم تن را مى ‏بینند و به او مى ‏رسند و به غلط مى ‏پندارند كه جان را دیده و به او رسیده ‏اند.

کتاب سلوک روحی

مسعود رضا مدرسی چهاردهی