English French German Italian Portuguese Russian Spanish
معراج روح (انسلاخ)
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل ازکتاب: نامه جام کیخسرو شرح مکاشفات آذرکیوان از خداجوی ابن نامدار و رساله معراجیه و مواعظ و شرح معراج روحانی و جسمانی و انسلاخ روحی از حکیم عباس کیوان قزوینی – چاپ هند – دهلی نو سال 2013-2012- Printed at : Alpha art   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 21:26

شماره مقاله773

صورت تقریرات دو مجلس موعظه است كه در بمبئی نوشته شده از ملفوظات آقای حاجی شیخ عباسعلی قزوینی ملقب به منصورعلی

مجلس ثانی
قال تعالی

وَ اذا سمعو ماانزل الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع لما عرفوا من الحق ولا...
به حال انسلاخ انبیاء و اولیاء كه دراٰن به اٰن مظاهر تامۀ بالفعل حقّند انجامید كه لبیك از همانجا آغاز باید زیرا صفات ثلثه مذكورۀ در قول عیسی (ع) یذكركم الله .
الخ همه راجع به انسلاخ و ازخود بیرون آمدن است تا هم نشینی با او هم نشینی با خدا باشد .
هر كه خواهد هم نشینی با خدا گونشین اندر حضور اولیاء
بدان كه انسلاخ برآمدن ازپوست است چون هر مرتبۀ دانیه به منزلۀ پوست است برای مرتبۀ بالاتر از خود و نیز آن مرتبه برای بالاتر از خود تا برسد به مغز بی پوست كه عالم مشیت كليه و اوبوالعوالم باشد و درمقام تحقق حقيقت محمديه متحدّ و متحقق به همان عالم مشيّت است لذا مشیة الله و نفس المشیة برآن سرور اطلاق می شود و هم چنین در هر فرد آدمی كه عالم صغیر است مرتبۀ مادّه و طبیعت او كه به اصطلاح عرفا عالم ملك صغیر و ملك جزیی نامند پوست است برای جهت ملكوت جزیی كه بر حسب استعداد برای همه كس هست به حكم كریمۀ بیده ملكوت كل شیء و كریمۀ لله غیب السموات والارض قبالاً لكریمۀ لله ملك السموات و الارض و جهت ملكوت او پوست است برای جهت جبروت و اسم الله بودن او و هكذا تا برسد به مغز بی پوست كه هویت ذات او است كه مشیت جزئیه باشد چنانكه هویت ذات هر موجودی حصّه ای از مشیت كلّیه است كه محیط به او و مختص به او است و هویت ذات عالم كبیر مشیت كلیه است كه حقیقت محمّدیه درصعود متحقّق به آن و نفس آنست و معنای طفیلی بودن عالم برای محمّد (ص) همین است كه آن حضرت در عالمی است كه آن عالم جان و ذات عوالم وجود است تماماً كه عالم مشیت و خواست خدا باشد كه نسبت به ذات اقدس مثل خواستن و اراده است در ماها كه عبارت از توجّه نفس باشد كه متاصّل و متذوّت دروجود نیست ابداًنه قبل از توجه نفس و نه بعد از آن بلكه وجود آن همان ارتباط آنست به نفس به ربطی كه منشأش از جانب خود نفس است و معنای نسبت مخلوقیت اشیاء به حق و خالقیت حق به اشیاء همین است كه خواست و ارادۀ او عین ذات اشیاء است درمرتبۀ وجود اشیاء و آن خواست مشیت جزئیه است كه درهرمرتبه متحّد با آن مرتبه است .
و اما كلی مشیة و مشیة كلیة كه حقیقت محمدیه در صعود متحّقق به او است پس او واسطه است میانۀ ذات حق و ذوات اشیاء كه مشیات جزئیه باشد . و مشیت چه كلی و چه جزیی ذات خدا نیست تا اتّحاد او تعالی با اشیاء لازم آید بلكه مرتبۀ مشّیت پایین تر از مرتبۀ ذات است و بنابراین مادامی كه آدمی مقید به مادّه و قوای طبیعیه است كه عالمی جز آن ندارد چنان است كه پوست است همانكه اتّصال به ملكوت پیدا كرد به درجات اتّصال چنان است كه از پوست برآمده و منسلخ شده و لازم نیست كه طبیعت را به كلی بیندازد كه مرگ باشد مثلا یا اغماء زیرا ملكوت منافات با مُلك ندارد بلكه ملك منافی اواست و آن هم به سبب اتّصال بر طرف شده یعنی جنگ منافات به صُلح انجامیده و نیز لازم نیست كه این اتّصال دائمی باشد كه حضرت می فرماید : لو بقیتم علی هذا الحالة لصافحتم ملائكة السموات یعنی تعمیر دنیا باطل می شد بلكه این اتصال بطور استعداد هم كافی است در تسمیۀ انسلاخ كه گاهی طلوع كند و گاهی غروب .
گهی بر طارم اعلا نشیند گهی تا پشت پای خود نبیند
و چون ملكوت نیز پوست است نسبت به بالاتر هنوز این انسلاخ ناقص است زیرا از پوستی برآمده به پوست دیگر محجّوب است هنوز تا آنكه حقیقت ذات او بر او منكشف شود كه مشیت است و محض ربط و انسلاخ تام آنست كه بتواند از همین ذات خود منسلخ شود به سبب استغراق در شهود غیب .
و غیبت شیء از ذات خود گر چه محال است اما آن در صورتی است كه آن شیء متذوّت به نفس باشد چون حق تعالي با آنكه متذوّت به غير باشد در واقع ولي التفات به آن غیر نداشته باشد اما همانكه ملتفت شد به غیری كه مقوّم و مذوّت او باشد ممكن می شود غیبت آن شیء از خود كه به معنای شهود مقوّم و مذوّت خود است . و این بالاتر از انسلاخ از نسبت افعال و صفات است به خود پس مستلزم آنها نیز هست .
و این گونه انسلاخ تام كه نه افعال و صفات برای خود بیند ونه ذات گاهی برای انبیاء و اولیاء بزرگ دست می دهد بالفعل اما بالاستعداد همیشه برای آنها هست .
پس انسلاخ یا ناقص است یا تام و هر یك یا بالاستعداد است و بالفعل و شاید فرمایش پیغمبر (ص) خاتم لی مع الله حالات ولی مع الله وقت لایسعنی فیه ملك مقرب الخ اشاره به همین مراتب انسلاخ باشد .
و پیغمبر بزرگ را نسبت به انسلاخ پنج حالت است :
اول آنكه انسلاخ تام یا ناقص وی را دست دهد خطابی از حق به او نشود و كلامی به او نرسد به واسطه و نه بلاواسطه و این گونه انسلاخ برای غیر پیغمبر بزرگ نیز ممكن است چه انبیاء جزء و چه اولیاء كلّ.
و جزو دویم آنكه انسلاخ تام پیدا شود و از پردۀ غیب كه آنگاه برای او شهود است بلاواسطه خطاب شود و كلامی جاری شود بر زبان آن پیغمبر كه آن وقت زبان حقّ است و آن كلام را حدیث قدسی گویند خواه در حین انسلاخ از زبانش بشنوند و ثبت كنند وخواه پس از باز آمدن از این انسلاخ نقل كنند.
سیم آنكه انسلاخ باشد ولی نه تام بلكه ملتفت و متوجّه به كثرات وجود خودش باشد كه این توجّه را نبوّت خوانند در انبیاء و خلافت نبوّت در اولیاء یا آنكه متوجه به كثرات عالم باشد كه رسالت خوانند در انبیاء و خلافت رسالت در اولیاء اما هر یك از این دو توجه به عین الله باشد و در حال فناء از خود و بقاء به بقاء الله مثل آنكه اول انسلاخ تام داشته ولو اٰناً اما بعد از آن حال متنزّل شده به مقام نبوّت یا رسالت آمده باشد و در هر دو صورت آنچه در این حال به او القاء شود از حق تعالی حدیث نبوی خوانند خواه بلاواسطه بطور قذف و الهام باشد و خواه ملك القاء كند نه به عنوان وساطت بلكه از زبان خودش علم و حكمت القاء كند و خواه سیر و مشاهده صورت برزخیه باشد در عالم مثال و بعد از رفع این حال نقل فرماید برای مردم آنچه دیده و شنیده .
چهارم آنكه انسلاخ تام باشد و به توسّط ملك به عنوان وساطت كلامی القاء شود از مقام احدّیت ذات و این كلام لامحه از قبیل نفی نسبت و اضافات و بیان حقایق صفات حضرت ذات خواهد بود زیرا انسلاخ تام ارتقاء به مقام ولایت است و فوق مقام ولایت چیزی نیست جز احدّیت ذات و لذا سورۀ توحید را كه در چنین حالی نازل شده سورة الولایة نامند یعنی هنگامی كه پیغمبر (ص) در مقام ولایت بود این سوره نازل شد .
پنجم آنكه انسلاخ ناقص باشد به این معنی كه پس از حال فناء تام باقی به بقاء الله شود و متوجّه به عین الله به كثرات وجود خود یا به كثرات عالم باشد و به توسط ملك مرسل خطاب شود و كلامی رسد و لامحه این خطاب از مقام واحدیت حق خواهد بود كه مقام ظهور و الوهیت و ولایت نامند زیرا خطاب به هر عالمی از عالم بالاتر از آن رسد و چون پیغمبر در حال توجه به كثرات در مقام نبوّت و رسالت است و این مقام در جهت فوق متّصل است به مقام واحدیت بلاواسطه و به مقام احدیت به واسطۀ واحدّیت و لذا سورۀ حمد راكه در چنین حالی نازل شده سورة النبوة نامند یعنی محل نزولش مقام نبوت است و مصدرش مقام ولایت چنانكه سورۀ توحید محل نزولش مقام ولایت است و مصدرش مقام احدیت ذات و كلام و منزل در این هر دو حالت را كلام الله و كتاب آسمانی نامند.
فصل ممیز كلام الله از حدیث قدسی آنست كه در كلام الله ملك واسطه است و در حدیث قدسی واسطه نیست و نیز قدسی مخصوص به حال انسلاخ تامّ است اما كلام الله در تام و ناقص هر دو می شود .
و فصل ممیزكلام الله از قذف و الهام نیز دو چیز است توسط ملك در كلام الله و عدمش در الهام و اختصاص الهام به حال انسلاخ ناقص و ممیز كلام الله از حدیث نبوی بعد اشتراك در اینكه مُبلّغ هر دو ملك است نیز دو چیز :
یكی آنكه در حدیث نبوی ملك به عنوان رسالت نیست بلكه خود مصدركلام است و در كلام الله به عنوان رسالت است و دیگر آنكه حدیث نبوی منحصر به حال انسلاخ ناقص است .
و در نماز چونكه معراج مؤمن است و صعود به تدریج خواهد بود لذا باید اول حمد خوانده شود كه اشاره به رسیدن مؤمن به مقام نبوّت است بعد سورۀ توحید كه اشارۀ به ارتقاء از نبوّت و اتّصال به ولایت و واحدیت و الوهیت است . این ترتیب بر حسب اقوال و اذكار نماز است . اما بر حسب افعال نماز ،پس قیام عالم خودی و خودبیني است و ركوع مقام نبوّت كه متوسط میانۀ بقاء به نفس و فناء فی الله است و سجود مقام ولایت كه انسلاخ تامِ و فناء است و لذا سجده دو است زیرا فناء دو درجه است فناء از خود و فناء از فناء یعنی ملتفت نبودن به فناء و تا این هر دو درجه پیدا نشود فناء حقیقی نخواهد بود و لذا دو سجده حكم یك عمل ازنماز را دارد نه دو عمل و هر دو با هم ركن است سئل بعض الكبٰرآء ما معنی انّ الرّكوع واحد و السجود اثنان قال لانّ الرّكوع دعوی العبودیة و السّجدتان شاهدان و فی الشاهد یعبّر التعدّد و الحاصل امر به مجالست كه حضرت عیسی (ع) فرمود و مجالست لازمۀ مفیده كه برای هرمكلّف ضروری و لابدّ منه است آنست كه پیدا كند كسی را كه استعداد انسلاخ تام یا ناقص در او باشد یعنی گاهی از خود بی خبر و از بشریت خود منسلخ بشود و علامتش آنست كه دیدار چنین كسی گمشدۀ بیننده را كه خدا است به یادش می آورد كه التهاب جستجو در دل بیننده پیدا می شود و به خود می افتد و بی آرام می شود به شرط آنكه این بیننده در مقام جستجو و اهل آن و قابل آن بوده باشد كه تعبیر به طالب توان نمود از او والّا
هركه را روی به بهبود نبود دیدن روی نبی سود نبود
و نیز گفتار چنین كس بر دانش بیننده بیفزاید اگرآن بیننده اهل و مستعد دانش باشد كه روی سخن و امر به مجالست با مستعد و طالب است چنانكه اثر حذاقت طبیب دروجود مریض ظاهر می شود نه صحیح ،پس طبیب امتحان كرده می شود در مریض نه صحیح و صحیح معیار رد و قبول طبیب نیست .
و نیز كردار چنین كس بیننده را راغب به آخرت یعنی عالمی دیگر جز دنیا كند اگر آن بیننده اندكی انزعاج از نومۀ غفلت و انزجار از مرض طبیعت پیدا كرده باشد كه درپی خلاص از زندان دنیا و اتّصال به گلشن عالم غیب باشد و اگر مصداق رضوا بالحیوة الدنیا و اطمانّوابها باشد یعنی با این خاكدان طبیعت ساخته و چنگال در آن و سنگینی برآن انداخته و به هیچ مستعدّ نفور فی سبیل الله نباشد او را حاجتی به دیدار چنین كسی نه و بهره نیز نبرد اگربیند انك لاتهدی العمی عن ضلالتهم و لاتسمع الموتی و لاتسمع من فی القبور ای من التحد و استكن فی القوی الحیوانیه التی هی بمنزلة القبور الساترة و المهلكة للطیفة الانسانیه و هی ثلثة القوی (1) النباتیة الجالبة للغذاء و تسمی بالقوی الطبیعیة ایضاً والقوی (2) الحسّاسة المحرّكة و تسمی بالقوی الحیوانیة و القوی (3)المدبّرة الخیالیة و تسمی بالقوی النسانیة و بعقل المعاش ایضاً ولاجل انّ القوی الحیوانیة ثلثة جمع لفظ القبور فی الایة و الّا فافراد متن الموصولة لفظاً بباسیه افراد الفبر.
و عجب آنكه همین سه (3) علامت كه جامع آنها تأثیر در وجود بیننده است به اثر الهی مطلوب بالذّات بیننده و مقصود بالاصالة از مجالست است كه غرض ازیافتن چنین كس تحصیل این سه مطلب است كه هم علامت مقصود است وهم خود مقصود ،هم راه است و هم رهبر راه.
چو دریایش فكندم سر بدیدم هم او رهبر هم او رهرو و هم او راه
و امتیاز علامت بودن این سه صفت و مقصود بودن به حیثیت است و به وقت .
اما حیثیت پس آنست كه این سه صفت به هر درجه كه ظاهر شود نسبت به خود آن درجه مقصود بالاصالة است و نسبت به درجۀ بالاتر از آن علامت است .
و امّا وقت پس علامت بودن وقتی است كه درمقام امتحان آن كس باشی و این سه صفت بر تو ظاهر شود یعنی هنوز یقین و معرفت حاصل نشده در مجالست های امتحانی باشد و مقصود بالاصالة بودن بعد از امتحان و حصول معرفت است فی الجمله زیرا معرفت قابل تزاید است و در هر درجه ای از معرفت باز این سه صفت كه بروز می كند علامت است برای درجۀ كامل تر گر چه مقصود بالاصالة است در همان درجه و نیز فرق می كند درجات آن سه صفت در وقت امتحان و بعد از امتحان و درارتفاع درجۀ معرفت كه یاد خدا و فزودن علم و رغبت به‌ آخرت در هریك از این اوقات به اندازه ای است غیر وقت دیگر و چون پیدا كردن چنین كس واجب مطلق است كه مقدّمه اش نیز واجب است پس ضرور است به حكم عقل و بر همه كس لازم است كه جستجوی چنین كس بكند به تمام انحاء جستجو از پرسیدن و سفر كردن و مراسله و مواصلت و معاشرت با راه یافتگان هر فرقه كه اگر یكی از اقسام و طرق جستجو را ترك نمود و به چنین كس نرسید مؤاخذ خواهد بود زیرا شاید حل مشكل و شكستن طلسم در همین طریق متروك بوده ،پس همه خاك میدان نیشابور را به غربال بیختن باید كه شاید درهم مفقود از غربال آخر برآید.
و طریق جستجو به حكم عقل آنست كه با هر كس كه احتمال این سه مطلب در او بدهی به ترتیب درجات احتمال با او معاشرت و مجالست ها بكنی تا مطلب منكشف شود از تكرار مجالست ، و ترتیب به این معنی است كه در هر كس كه بیشتر احتمال می دهی در صورت تعدّد ،اول با او آنقدرمجالست كنی تا به كلی مأیوس شوی و علم عادی به فقدان پیدا كنی پس از او منصرف شده با آنكه احتمالش از او كمتر و از دیگران بیشتر باشد مجالست ها كنی و هكذا . و در صورت انحصار به فرد با هم او مجالست كنی تا مأیوس شوی آنگاه باز به جستجو برآیی و سراغ نمایی اگر طرف احتمال پیدا شد مجالست كنی و اگر مأیوس شدی از پیدا شدن طرف احتمال برگردی به همان فرد اوّل و با او مجدّداً مجالست كنی به حكم فارجع البصر كرّتین لعلّ الله یحدث بعد ذلك امراً فانّ الامور مرهونة باوقاتها.
و میزان طرف احتمال بودن آنست كه كسی خود مدّعی این سه صفت باشد صریحاً او تأویلاً یا آنكه دیگری دربارۀ او معتقد باشد و به جدّ نسبت به او بدهد.
و امّا منكر این سه صفت كه بگوید در عالم كسی دارای این صفت نیست یا آنكه لازم نیست وجود چنین كسی یا آنكه بر فرض وجودش لازم نیست متعابعت چنین كس بلكه ظواهر اعمال قالبیه یا تحصیل اخلاق حسنه من عندی كافی است یا آنكه جایز نیست متابعت چنین كسی بلكه بدعت و كفر وضلالت است یا بدبختی و از راه دور افتادن است .
و نیز مقرّ به نوع مطلب كه بگوید این مطالب صحیح و این مراتب لازم است اما من دارای آنها نیستم خواه خودش نیز طالب و جویا باشد و خواه نباشد .
پس این منكر و مقرّ هیچ یك طرف احتمال نیستند یعنی مجالست با آنها و امتحان آنها لازم نیست بلكه در منكر جایز هم نیست زیرا طالب را ازطلب می اندازد بسا كه قوّه و استعداد انسانیت در این معاشرت ها باطل می شود كه دیگر علاج پذیر نیست و خلود دوزخ را لازم دارد ولی مجالست مقرّ مفید است یعنی حفظ جوهرۀ طلب می كند در مخزن وجود طالب كه انسانیت همان جوهرۀ طلب است و همان مقصود از لفظ عشق در كلام شیخنا بهایی است (وجه تعبیر به شیخنا آنست كه شیخ بهایی از مشایخ اجازۀ راقم است در فقه و حدیث ) كل من لم یعشق الوجه الحسنفربوا الجل الیه و الرسن یعنی
آن كس با كه بنود عشق یار بهر او پالان و افساری بیار
و نیز كلام شیخ سعدی به یك معنی
هر كه را صورت نبندد سرّ عشق صورتی دارد ولی جانیش نیست
خصوص وقتی كه خود آن مقرّ طالب باشد كه مجالستش مهیج و موقد نارطلب است و نارالله الموقدة التی تطلع علي الافئدة است و فی الواقع مصداق الرّفیق ثم الطریق خواهد بود و زبان حال هر دو بیا سوته دلان گرد هم آییم خواهد سرود و یداله مع الجماعة اینجا است والبركة فی تغاقب الایدی علی صجن واحد اینجا رواست .
هر كجا نوحه كنند آنجا نشین زانكه تو اولی تری اندر چنین
هنا انقطع الكلام و له ایضاً فی مقام آخر.
اگر موت و حیات از قبیل عدم و ملكه باشد وسایط بسیار در میان آن دو خواهد بود خصوصاً وقتی كه مراد از موت موت طاری باشد و اگر ازقبیل وجود و عدم باشد واسطه در بین نخواهد بود و به هر حال اجتماع موت و حیات در موضوع واحد ممكن نیست مگر با تعدّد جهات و حیثیات كه موضوع واحد میت باشد من جهة و حیّ باشد من اٰخری و این بنا بر آنست كه هر یك از موت و حیات مفهوم مشكّك ذو درجات باشد الی مالانهایة كه هر درجه نسبت به پست تر از خود حیات باشد و نسبت به بالاترموت چنانكه استعداد محض هیولی اولی نسبت به عدم صرف حیات است و نسبت به تعین به حدود جسمانیه موت و حدود جسمانیه نسبت به تركیب ناقص و تركیب ناقص نسبت به تركیب تام و صور معدنیه كه اول تركیب تام است نسبت به نفوس نباتیه و آنها نسبت به نفوس حیوانیه و آنها نسبت به انسان ، و درتشأه انسانیه جاهل به هر علمی از حِرَف و صنایع و علوم الهیه نسبت به عالم به آن علم میت است ( الجاهل میت و انكان حیا و العالم حی و انكان میتاً) و نیز عاجز از هركاری نسبت به قادربه آن كار میت است بالجمله فاقد هر كمالی از كمالات صوریه و معنویه و كمالات اولیۀ تكوینیه و ثانیۀ اختیاریه میت است نسبت به دارای آن كمال .
پس جاهل قادرمیت است از جهت علم و حّی است از جهت قدرت و عالم عاجز بعكس آن است . و نیز ملّی و اهل كتاب حّی است نسبت به طبیعی و دهری و میت است نسبت به مؤمن ،و مؤمن ناقص میت است نسبت به كامل و او به اكمل تا برسد به كامل من جمیع الجهات كه در هر زمان منحصر بفرد است و جان عالم كبیر او است كه همۀ عالم یك انسان است و او امام عصر (ع) و صاحب زمانست و هر یك از اجزاء عالم صامتاً كان ام ناطقاً بقدر اتّصالی كه به آن جان عالم دارد زنده است و این زنده بودن را حیات تكوینیه و حیٰوة اولی نامند و بقدر التفات به این اتصال زنده است به حیات اختیاریه كه حیوة ثانیه نامند و این حیات مختص
به انسان است كه اگر هشیار شد و ملتفت به اتصال خود به جان عالم كبیر گردید خود را زنده و پاینده خواهد دید اما به ظلیة حیوة حیقیقی الهی كه دربارۀ او عاریه است تا آنكه متمكن شود در اتصال و التفات به اتصال كه آن وقت مصداق« ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما» خواهد بود .


رساله مواعظ اثرعباس کیوان قزوینی