English French German Italian Portuguese Russian Spanish
صفات لازمه همنشین
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل ازکتاب: نامه جام کیخسرو شرح مکاشفات آذرکیوان از خداجوی ابن نامدار و رساله معراجیه و مواعظ و شرح معراج روحانی و جسمانی و انسلاخ روحی از حکیم عباس کیوان قزوینی – چاپ هند – دهلی نو سال 2013-2012- Printed at : Alpha art   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 21:30

شماره مقاله775

بسم الله الرحمن الرحیم

چون آدمی از افق انس و محبت طلوع كرده بالفطره مشتاق اجتماع با آحاد نوع خود است بلكه با هر جانداری و هیئت اجتماعیه را مطلقاً به جان خواهان و از انفراد طبعا گریزان است (لذا عزلت جزء ریاضات و مشاقّ[1] امور شمرده می شود) و نیز چون آدمی بسان دیگر جانداران سهل المؤنه نیست بلكه زیست او محتاج بسی آلات و لوازم تعیش[2] است و این اجتماع ضروری و لابدً منه[3] است .سیما[4] در قرون اخیره و فراهم نمودن آن آلات و لوازم برای هریك آدمی به تنهایی متعذّر[5] یا متعسّر[6] است پس محتاج است به اجتماعی كه در آن تعاون و تظافر[7] باشد تا همه سامان زندگی به آسانی برای همگی به زودی و فراوانی فراهم شده همه خوش و راحت باشند و از همدیگر لذّت و منفعت یابند ولی منت بر یگدیگر ننهند و ممنون یكدیگر نیز نباشند بلكه چون اطراف دورمعی خود را بسته و آویختۀ فتراك یكدیگر دانند و به دستی كه می دهند بستانند و چون مراتب متسلسله از یكی بگیرند و به دیگری برسانند و هر یك از جهتی مقدمه مقصودۀ بالغیر باشند و از جهت دیگر نتیجۀ مقصودۀ بالّذات، مصداق یُطِعمُ و یُطعَمُ بل یَاكُلُ و یؤكَلُ گردند.

بالجمله آدمی هم مشتاق اجتماع و هم محتاج به آنست ولی بایدش ملتفت بود یا نمود كه این اجتماع را به حكم مجاورت نوش ونیش و مرهم و ریش مضّار[8] ظاهره و باطنه و خفیه و جلیه است از آنها حذر باید.

از جمله آنكه این اجتماع بقدر ضرورت باشد نه به سرحدّی كه رنگ یكدیگر گیرند و خوی هم بپذیرند كه مباد آن رنگ مخالف باشد و آن خوی سقیم[9] و اگر ضرورت مقتضی اجتماع طولانی است بر حسب زمان پس نیك خودداری كند كه از روی انبساط خاطر كه مستلزم استكشاف سرائر طرفین است نباشد قال افلاطون انبساطك عورة لاتظهرها لكل احد بلكه غذا خوردن را نیز توان جزء انبساط شمرد و با هرنا آزموده غذا نخورد خصوص غذای علمی جز با صاحبدل روشن ضمیری كه ملازمتش رنگ صبغة الله بخشد و بر مادّۀ وجودت از او صورت انسانی كه اكبر حجج الله است نشیند.

چونكه نفس انسانی از فرط صفا وصقالت[10] سریع التشكل و حاضر برای هر تكیف است با هر كه به انس نشیند رنگ او گیرد و خوی وی بپذیرد خواه زشت و خواه زیبا و این است معنای آن حدیث كه فرماید دو مؤمن كه با هم بنشینند بر نمی خیزند مگر به زیاده یا نقیصه یعنی یا بهتر از اول می شوند هردو یا یكی یا بدتر زیرا كه اجتماع آحاد بشر به منزلۀ تركیب اجزاء كثیره مؤتلفه یا مختلفه است كه یا اثر بعضی از اجزاء غالب و ظافر[11] و اثر دیگر اجزاء مغلوب و پنهان می شود و یا به كلی فانی و باقی و یا آنكه برای هیئت تركیبیۀ آنها صورت مزاجیه جداگانه پیدا می شود كه احداث نوع دیگر می كند و بر سعۀ دائرۀ طبیعت می افزاید بر حسب كلیه و نوع چنانكه امتزاج[12] دو جاندار ماده و نر احداث جاندار دیگر می كند به شكل یكی از آنها یا به شكلی مركّب از هر دو و یا به شكلی غیر شبیه به هر دو كه نوعی تازه باشد و اسمی جداگانه یابد .

پس آدمی باید تمام قوای ممیزۀ خود را صرف گزیدن جلیس[13] نماید و جلیسی برتر از خود بیابد و هنوز به گزین خود نایستد بلكه از باطن بینان روشنگر بپرسد و آنچه آموزند كار بندد و آسان نگیرد بلكه خیلی با حذر باشد و این امر را بسی عظیم شمرده مدار نفع عظیم و ضرّ[14] جسیم [15]بداند و نكتۀ تا توانی می گریز از یار بد را فراموش نكند و پیغمبران پاك (ع) همان امّت خود را نهی از كثرت مجالست عمومی و امر به مجالست مخصوصین می نمودند و اكیداً می فرمودند كه اگر با نیكان نیامیزید معالم[16] دین نیاموزید و اگر با بدان و اهل دنیا سخت بیامیزید عمل كردن به دین نتوانید مخصوص حضرت عیسی (ع) كه جنبۀ وحدت و روحانیت و ملكوت بر بشریتش غالب بود و خود از همه بلاد و عَباد گریزان ،حواریّین را به درجه ای نهی از دیدار مردم می نمود كه وقتی پدر یكی از حواریین مرده بود عرض كرد مرخّصم بروم دفن و كفن پدر كنم .

فرمود نه واگذار مردگان را به هم كه یكدیگر را دفن خواهند كرد (دَعِ المَوتیٰ یَدَفُنوا الموتی) اشاره به آنكه این زندگان نیز از جهتی مرده اند و دیگر آنكه نسب جسمانی در عالم روحانی منقطع است و آثار متوقعه بر آن مترتّب[17] نیست فی النبوی (ص) كُلٍُ نسبٍ و سَبَب مُنقَطِعٌ یَومَ القِیٰمة الا نَسَبی و سَبَبی ) یوم القیٰمة عبارت از آن مقامات وجودی است كه روحانیت در آنجا غالب وظاهر باشد و جسمانیت مغلوب.

پس از همین نشاة اجسام كه برتر رفت همه عوالم دیگر را یوم القیٰمة توان گفت و جهت انقطاع انساب[18] جسمانیت درعالم روحانیات آنست كه ارتباطی كه میانه جسم و روح است از طرف جسم منقطع است و از طرف روح برقرار ،نه تنها جسم و روح بلكه هر غیب و شهود و هر عالی و دانی كه با هم متصل باشند به هر نحو اتّصال چه اتصال با تكیف و قیاس كه میان عوالم خلقیه است كه هر عالم بالا و باطن با عالم تحت و ظاهر دارد و چه اتّصال بی تكیف و قیاس كه میان حق تعالی و خلق است ...غیباً و شهوداً اتصالی بی تكیف بی قیاس هست ربّ النّاس را با جان ناس ،آن اتصال از طرف آن عالم عالی و غیب و از طرف حق تعالی باقی است دائماً بلكه قبل الاتّصال و بعده نیز ،و از طرف عالم دانی و شهود و از طرف خلق فانی ومنقطع است بلكه حین الاّتصال نیز لذا هوَ معكُم توان گفت لكن انتم معهُ نتوان گفت .

و این از عجائب علوم است كه یك نسبت از طرفی صحیح و باقی و ثابت باشد و از طرف دیگر باطل و فانی و زائل با آنكه نسبت بین طرفین متحقّق باشد كان اللهُ وَلَم یَكن مَعَهُ شَیٌء یكی گفت اَلٰانَ كَماكانَ ان كانَ الله اشاره به مرتبۀ قبل از ظهور ارتباط خلق و حقّ است كه خلاقیت و رزاقّیّت باشد مثلاً و از طرف خلق همان ارتباط را مخلوقیت نامند و هكذا. و الان اشاره به مرتبه ظهور ارتباط خلق و حقّ است و هر گاه معنای لَم یَكُن مَعَهُ شیء معلوم شود خواهد معلوم شد كه الان كماكان است و لفظ كان در حدیث مجرّد از معنای زمان است بلكه فقط برای ثبوت نسبت موضوع و محمول است و آن معنی این است كه هیچ چیز در مرتبۀ حق وجود ندارد و درآن مرتبه گرچه مرتبه نتوان گفت حقّ فرد و متفرّد[19] در وجود است و شریك پذیر نیست و آن مرتبۀ ذات است كه وصف و اسم درآنجا راه ندارد و این همه وجودات خلقیه در مراتب صفات و اسماء و افعال پیدا شده اند و آن مرتبۀ ذات كه حق تعالی عبارت از او است در جمیع مراتب وجود دارد مامن نجوی ثلثةٍ الاهو رابعهُمُ و معنای مَعیة حقّ با اشیاء همین است و این معیت معیة قیومیة است یعنی در هر مرتبه مقوّم وجود آن مرتبه است كه اگر حق نباشد آن مرتبه را وجودی نخواهد بود و هیچ مرتبه ای در مرتبه ذات كه مخصوص به حق است وجود ندارد زیرا وجود هیچ مرتبه عین ذات نیست بلكه مفاض[20] از حضرت ذات است و به افاضۀ قیومی ،پس حضرت حق تعالی با همه چیز هست و هیچ چیز با حقّ نیست.

و اغلب اشتباه از اینست كه مردم تا می شنوند كه حق تعالی با همه چیز در همه جا هست عكس آن را نیز صادق انگاشته بر آن متفرّع می سازند لذا دچار مخاطرات و اعتراضات می شوند و التفات نمی نمایند به دقیق نكته ای كه در خطبۀ حضرت شاه اولیاء است داخل فی الاشیاء لابالممازجة و خارج عن الاشیاء لا بالمزایلة[21] و آن آنست كه ممازجة و مزایله باید از طرفین باشد پس نفی آنها صحیح می شود به اینكه مزج و زوال باشد ولی از یك طرف باشد نه از هر دو طرف پس ممكن است كه در اٰن واحد و فرض واحد هم مزج باشد و هم زوال هر كدام به ملاحظۀ یك طرف چنانكه حضرت ثابت فرموده مزج را به لفظ دخول بعد اشاره نموده به لفظ لابالممازجة به اینكه این مزج متعارف نیست كه از دو طرف باشد لذا تعبیر به مزج نمی توان نمود و نیز ثابت فرموده زوال ِرا به لفظ خروج و اشاره فرموده به لفظ لابالمزایله به اینكه این زوال متعارف نیست كه انفكاك[22] در وجود و هر یك خالی از دیگری باشد تا بتوان تعبیر به مزايله نمود بلكه دخول از طرف حق است فقط نه از طرف اشیاء ،پس حقّ داخل است در هر چیزی اما نه چنانكه آن چیز مخلوط با حق شده باشد و خارج است از هر چیزی اما نه چنانكه دور باشد و دسترس و احاطه به آن چیز نداشته بلكه این دوری و دست نرسیدن از طرف آن چیز است یعنی حق تعالی در هر حال با آن چیز هست ولی در عین این آن چیز دور است از حق و از این جهت است كه می گردد پی حق به چراغ دلیل و برهان و می خواند حق را و باید هم بگردد و بخواند.

بیدلی در همه احوال خدا با او بود                  او نمی دیدش و از دور خدایا می كرد

و باز به همین معنی است كه حضرت در خطبه ای می فرماید هو مَعَ كلَّ شیء و لاشیء معه و نیز فرماید داخِلٍ فی الاشیاء لاكدخول شیٍء فی شیٍء و خارجٌ عَن كلّ شَیء لاكَخرُوج شیٍء عن شیء.

پس آنجا كه حق است هیچ چیز نیست اما آنجا كه اشیاء هستند حق با آنها هست و همچنین آنجا كه روح است جسم نیست یعنی جسم در عالم روح وجود ندارد اما روح در عالم جسم وجود دارد كه مقوّم[23] و محرّك و محیی[24] جسم است ،پس صفات و اضافاتی كه لوازم جسم باشد هم در عالم روح منقطع است وجود ندارد چنانكه پدرجسمانی كه علّـت مادّیه ...فرزند است این علّیت و عُلقه فقط در عالم جسم است اما در باطن و عالم روح ابداً اثر ندارد و این حیث هیچ ملحوظ نیست بلكه توان بر عكس باشد یعنی فرزند علت وجود پدر و اشرف از او باشد و توان هر دو معلول علت دیگر باشند و توان كه مثل عالم جسم همان پدر علّت روحانی فرزند باشد مثل پیغمبر (ص) و فاطمۀ زهراء (ع) و امامانی كه از نسل یكدیگر بودند اما این نه از اثر پدری جسمانی است زیرا محال است اثر كردن این عالم در آن عالم به طور علّیت كه سبقة در وجود و علوّ مرتبه باشد بلی ممكن است اثر بطور انتقاش[25] و انعكاس و صعود مثل آنكه دیدن چشم و شنیدن گوش و سخن گفتن اثر می كند در خواستن و دشمنی قلبی از طرفین و از این قبیل است اثر دعاها در اجابت و اثر صدقات و صلات رحم در دفع بلا و اثر افعال خلقی در بداء[26] افعال الهی و اثر عبادت و معصیت در رضا و غضب الهی.

پس شایسته و با فایده است كه آدمی مجالست[27] و مؤانست[28] كند با خویش روحانی خود كه هم كیش او باشد به شرط آنكه آن مجالست به عنوان هم كیشی باشد یعنی مجالست و هم كیشی علّت حصولی یا تحصیلی یكدگر باشند و هنگام مجالست یاد از كیش و مذهب بشود.

اما مجالست با پدر روحانی پس لازم و علت موجده[29] یا مظهرۀ كمال است برای هركسی و هیچ كس مستغنی از این مجالست نیست و معذور در ترك آن نه و علاقه پدر روحانی آنست كه اثر در باطن و جان این طرف نماید كه تعبیر به ذكربانی و باده خوراندن می شود و سر بنه آنجا كه باده خورده ای یعنی در هر آستانی كه دلت بی اختیار شد به اختیار نیز سر بسپار و سر كنایه از اراده و خیال خود و دلخواه است زیرا كه قوّه خیال و واهمه در سراست و انانیت[30] به سر است نه به تن یعنی خیالات خود سرانه را بینداز و لوای اطاعت پدرروحانی را بر افراز و از اراده و دلخواه خود برٰا و به ارادۀ او درا.

و حضرت روح الله عیسی (ع) همین تأثیر روحانی را كه مفهوم منبسط كلی است در ضمن سه فردش بیان نموده و آن سه فرد از تأثیر را بخصوصها علامت و وصف عنوانی پدر روحانی و شرط لزوم مجالست قرار داده آنجا كه حواریین پرسیدند من نُجالس با كه مجالست كنیم فرمود جالسوا من یذكر كم الله رؤیته و یزید فی علمكم منطقهُ و یرغبكم فی الاخرة عملهُ یعنی بطور لزوم بنشینید با آنكه دیدارش خدا را به یاد شما آرد و گفتارش بر علم شما بیفزاید و كردارش شما را راغب عالم دیگر سازد و از ركون[31] و دل بستگی به عالم دنیا بیندازد ،اگر كسی ایراد كند كه اینجا دور است و نیز تعلیل[32] واجب است بماینافی وجوبه زیرا كه وجوب مجالست مشروط است به یقین به این سه صفت و آن نیز موقوف است به مجالستی مكرّر و تجربه و اگر گوییم كه آن مجالست اول نیز واجب است لازم آید كه بدون حصول شرط واجب باشد وهوخلاف الفرض و اگرآن مجالست اول واجب نباشد لازم آید عدم وجوب مجالست دوّم نیز لعدم حُصول الشرط .

جواب گوییم كه ایراد وقتی وارد است كه ما وجوب هردو مجالست را از این امر جالِسوا بدانیم بالصّراحه و چنین نیست بلكه مجالست اول واجب است من باب المقدمه و مقصود بالغیر است و ازباب امتحان است و وُجوبش عقلی است نه مدلول[33] لفظ ، اما مجالست دوّیم پس واجب است بالاصاله و مقصود است بالذات و مدلول لفظ است و واجب مطلق است نه مشروط و فرق آنست كه تحصیل مقدّمه واجب مطلق هم واجب است ولی به حكم عقل نه به حكم لفظ و تحصیل مقدّمه واجب مشروط واجب نیست بلكه هر وقت شرط پیدا شد آن مشروط واجب می شود و این عدم وجوب مقدمه به حكم لفظ است كه همان اشتراط [34] در امر باشد .

پس مقدّمۀ اولِ مُورِد را منع می كنیم كه گفت وجوب محالست مشروط است به یقین با سه صفت كه گوییم این مجالست واجب مطلق است نه مشروط و اشتباه مورد از وصف عنوانی من یذكركم است الی آخر كه مُشعٰر[35] بر تعلیل حكم وجوب است بر این اوصاف و رفع این اشتباه به این است كه این صفات محقّق مجالست مطلوبه آن دو جزء مأمور به اند نه علت امر و اتیان[36] و امتثال[37] ... بجا آوردن مجالست مطلوبه موقوف است به این سه صفت نه آنكه خود امر و وجوب مجالست موقوف باشد به این سه صفت بلكه اين سه صفت  نیز بر تو لازم التحصیل است در ضمن مجالست به وجوب ضمنی یعنی بر تو لازم است به یاد خدا افتادن و برعلم افزودن و راغب به آخرت بودن و چون این هر سه نمی شود مگر به مجالست با پدرروحانی خواه پیغمبرو امام باشد و خواه عالم ربانی از جانب آنها لذا صریحاً مجالست و رسیدن به خدمت چنین كسی بر تو واجب مطلق است یعنی هیچ عذر از تو پذیرفته نیست و هیچ جیز را مانع این واجب نمی توانی قرار دهی تا درضمن مجالست آن سه صفت حاصل شود و از این تقریر[38] كسی گمان نكند كه مقصود بالّذا ت آن سه صفت است ازهر جا كه حاصل شوند و وجوب مجالست من باب المقدّمة است ،نه بلكه آن سه صفت مقیدِ به اینكه از مجالست حاصل شده باشند واجب است چنانكه مجالستی بالصراحة امر[39] شده كه فرمود جالِسُوا ولی وجوب آن سه صفت در ضمن این مجالست واقع شده پس اگر فرض شود كه آن سه صفت برای كسی حاصل شود بی مجالست و متابعت پدر روحانی كه پیغمبر و امام یا عالم ربانی است با آنكه هرگز نخواهد شد . درون حقّه به مُهر و نشانۀ تو است باطل خواهد بود و مقصود خدا حاصل نشده و آن سه صفت مقبول خدا نیست تا آنكه مخصوصاً از این راه باشد كه دست بیعت و توسّل بزند به دست و دامن بشریت پیغمبر و امام يا عالم مأذون[40] ازآنها و پیروی اقوال و فرمایشات ظاهرۀ آنها نماید.

پس بیعت و توسّل روحانی تنها كافی نیست و نیز بجا آوردن مقاصد روحانی آنها تنها كافی نیست بلكه باید فرمایشات لفظیه ظاهریه آنها را نیز بجا آورد كه هم صورت باشد و هم معنی و هم سلوك و جذب با هم باشد كه یكی ناقص و غیر مكفی است بلكه توان گفت كه واجب منحصر است به اطاعت صوری زیرا اطاعت معنوی به اختیار ما نیست و امری است كه قهراً خواهد شد ولو ما نخواهیم ،پس او به ما دخل ندارد آنچه دراختیارما است و ما مسئولیم اطاعت صوری ظاهری است و این موقوف است برمجالست و كسب تكلیف از زبان مقدّس ایشان كه حكم شجرۀ طور دارد كه لفظ آن شجره برای حضرت موسی (ع) حجّت و لازم الامتثال بود دیگر لازم بلكه جایز نیست ...دراینكه مقصود روحانی حاصل شده یا نه بلكه مقصود روحانی برای ما بندگان منحصر است به همان مدلول و مفهوم لفظی از كلمات مقدّسه آن بزرگواران كه حكم كلام الله دارد اللهم انی اسئلك من كلماتك با تمّها توان گفت كه اتمّ كلمات همین كلام لفظی پیغمبر و امام است كه جامع جمیع مراتب معنی و بطون حقیقت است و برای ما راهی به ادراك غیب نیست جز از لفظ ایشان چنانكه در واقع هم بالانشینان معانی غیبیه متنزّل نمی شوند مگر از سُلَم[41] صراط مستقیم زبان ایشان كه معنای لسان الله بودن همین است و كلام الله بودن قراٰن با آنكه از لب پیغمبر بود و ابیات كریمۀ ماینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی شاهد براین است و نیز در سِفر اول تورات كه سِفر براشیت گویند به عبری و تكوین به عربی گویا در فصل هفدهم از آن سِفر است كه می فرماید هن عبدی اسماخ بوبحیری راصتا نفسی ناتتی روحی عالو میشیاط لكوئیم یوصی یعنی این بندۀ پسندیده و پیغمبر برگزیدۀ من كه جان من در بدن او و زبان من در دهن او است احكام مرا به شما سفارش می كند بعضی گفته اند كه این آیۀ تورات در بیان اوصاف پیغمبر (ص) آخرالزّمان است كه خدا به موسی خبر می دهد ولی مدلوش وصف عام است برای همه پیغمبران زیرا كه تا زبان پیغمبر به درجه ای منسلخ[42] از شوائب[43] بشریت نشده باشد به خصوص هنگام تبلیغ وحی و بیان احكام الله كه بتوان آن را زبان خدا نامید نتوان او را پیغمبر خدا نامید و لذا سخن پیغمبر یا ولی در شنونده خداجو اثرهای فوق الاتنظار بلكه خارق عادت می كند بلكه شنیدن آوازش از دور ولو مخاطب نباشد چنانكه شب عاشورا برای انسی و دو سوار مخالف شنیدن تلاوت قرآن از آن كلام الله ناطق اثر هدایت تامه و ...از جان كه قصوی[44] درجۀ ایمان است بخشید با آنكه شاید بنابر بعضی از روایات به قصد شبیخون و اغتیال[45] آمده بودند و از شجعان نامی بودند كه آن شب هندسۀ جنگ فردا را كشیده و نتیجه را از نام و جائره برای مركز كه سردار كل بود می دیدند با آنكه ... و خطرهای جنگ با امثال آنها است پس همدل و هم دست شده گفتند شبانه كه هنگام مهلت است ما را بر حسینیان تاخت باید و حمله به ناگاه شاید ،باشد كه این فیروزی به نام ما مخصوص گردد و فیروزی حقیقی همین بود كه یافتند كه از راه دوزخ و به قصد دوزخ به بهشت شتافتند یالیتنا كنا معهم فنفُوز.

رساله  مواعظ

عباس کیوان قزوینی



[1] . مشاق = سختيها. ج  مشقة.

[2] . تعيش = بتکلف  اسباب  معيشت  ساختن  و طلب  کردن  آن  را.

[3] . لابد منه = - لابد منه  ; که  ناگزير است  از او.

[4] . سيّما = خاصه  و خاص. مخصوصا. علي الخصوص . بويژه .

[5] . متعذر = محال . (ناظم  الاطباء).

[6] . متعسر = سخت  و دشوار و مشکل . (ناظم  الاطباء).

[7] . تظافر = هم پشت  شدن . تظاهر.

[8] . مضار = بمعني  گزند و نقصان  است .

[9] . سقيم = بيمار.

[10] . صقالت = صيقل  کردن .

[11] . ظافر = ظفريابنده . فيروزي يابنده . فيروز.

[12] . امتزاج = آميخته  شدن . آميخته  شدن  چيزي بچيزي

[13] . جليس =  مجالس  و همنشين .

[14] . ضرّ = گزند. سختي . زيان . (مهذب  الاسماء).

[15] . جسيم = بزرگ  و تناور

[16] . معالم = ج  معلم . نشان ها که  به  راه  نهند.

[17] . مترتب = استوار و ثابت  و بر جاي  ايستاده . (ناظم  الاطباء).

[18] . انساب = ج  نسب . نسبها و نژادها. پشتها.

[19] . متفرد =  تنها و يگانه . بي همتا.

[20] . مفاض = فيض پذير

[21] . بالمزايلة = يعني داخل اشياء است بي آنكه با اشياء آميخته و ممزوج باشد و خارج از اشياء است نه به نحوه ای كه جدا از اشياء باشد.

[22] . انفكاك =از هم  جدا گرديدن . از هم جدا شدن . آزاد گشتن .

[23] . مقوّم = بهاگذار. قيمت گذار. ارزياب .

[24] . محيي =زنده کننده . حيات بخش .

[25] . انتقاش = برگزيدن  چيزي  را.

[26] . بداء = آشکار شدن  رايي  که  قبلا نبوده  است

[27] . مجالست = همنشيني . همنشيني  و معاشرت .

[28] . مؤانست = انس  و الفت  و هم خويي  و رفاقت  و مصاحبت  و همدمي . (ناظم  الاطباء).

[29] . موجده = مونث  موجد‚ بديد آورنده . آفريننده .

[30] . انانيّت = نسبت  دادن  هر چيزي  را بشخص  خود و همه  [ چيز ] را از خود دانستن . (ناظم  الاطباء). منيت .

[31] . ركون = ميل  کردن  بسوي  کسي  و آرميدن . ميل  کردن  به  چيزي

[32] . تعليل = به  چيزي  مشغول  کردن . مشغول  کردن  کسي  را به  طعام  و جز آن .

[33] . مدلول =معني . مفهوم . مقصود. منظور. مراد

[34] . اشتراط = شرط بستن . پيمان  کردن .

[35] . مُشعٰر = خبردهنده . آن  که  خبر ميدهد و آگاه  ميکند.

[36] . اتيان = آوردن .

[37] . امتثال = بجاي  آوردن  فرمان . فرمانبرداري .

[38] . تقرير = سخن  گفتن

[39] . كه مولد آن سه صفت باشد واجب است.(كيوان)

[40] . مأذون = اجازت  داده  شده .

[41] . سُلّم = نردبان . نردبان  چوبين .

[42] . منسلخ =برکنده . برکنده شده .

[43] . شوائب = آميزشها و آميختگيها و آلودگيها

[44] . قصوي = غايت  دور. به معني  غايت  بعيده .

[45] . اغتيال = هلاک  کردن . بناگاه  کشتن