English French German Italian Portuguese Russian Spanish
رساﻟه معراجيه
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل ازکتاب: نامه جام کیخسرو شرح مکاشفات آذرکیوان از خداجوی ابن نامدار و رساله معراجیه و مواعظ و شرح معراج روحانی و جسمانی و انسلاخ روحی از حکیم عباس کیوان قزوینی – چاپ هند – دهلی نو سال 2013-2012- Printed at : Alpha art   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 11:41

شماره مقاله 773

رساﻟه معراجيه

از تاليفات

آقای شيخ عباسعلی واعظ قزوينی

ملقّب به منصور علی ارْواحنا فداه

بسم الله الرحمن الرحيم

سُبحانَ الّذی اسریٰ بِعَبدِه از جملۀ ‌مختصات رسول خاتم معراج جسمانی است به نحوی كه در عوالم هستی هیچ بالا و پستی نماند مگر آنكه احاطه بر او پیدا كند و از او بگذرد و با حدود جسمانیّۀ خود در مقام لاحدی قدم نهد و در عین حدود از تمام حدود برهد و چنانچه معنویّت او ساری و جاری در هویت جمیع ممكنات است از ارواح و اجسام همچنین صورت و جسم عنصری خود را در جمیع اصقاع جسمانیه و نشأت صُوریه سیر بدهد تا مطابق شود صورت و معنی و ظاهر و باطن و حكم معنی در صورت جاری شود و صورت جسمانیۀ آن سرور دارای قوه و حكم معنی باشد بالتّمام كه هیچ قوّه ای از قوای معنی و حكمی از احكام معنی باقی نماند جز آنكه در صورت او جاری شود كه این لازمۀ مرتبۀ خاتمیت است و از این مطلب تعبیر می شود به اعتدال حقیقی چون اعتدال حقیقی مزاج كه در هیچ بشر ممكن نیست چنانكه اطبّا گویند جز در حضرت خاتم (ص).

 

ولذا حضرت حق آن سرور را به اسم سین نامیده و یس در اول سوره فرموده و دراخبار بسیار رسیده و مشهور گردیده كه سین اسم قرآنی آن سرور است و سین مختص است از تمام حروف به مقام اعتدال كه زُبُرو بینۀ او در عدد كه روح حروف است با هم مطابق است كه هر دو شصت است و زُیر عبارت از نقش مكتوب حروف است چون اَ بَ تَ و بینه آن چیزی است كه زیاد می شود بر مكتوب در وقت تلفظ چون لام و فا برای الف و الف برای با و تا ،پس بینۀ سین یا و نون است و زُبُر او س و هر یك در عدد شصت است و زُبُر به منزلۀ صورت است و بیّنه به منزلۀ معنی كه جهت شهود و غیب است و برای انسان معنی عبارت از روح است و صورت عبارت از جسد او وبرای اولیا كه متحقق به حقیقت ولایتند معنی عبارت از حقیقت ولایت است و این حقیقت فعلیّت اخیرۀ ایشان شده و انانیّت وشیئیت هر شئی عبارت از فعلیت اخیره اوست .

پس معنی خاتم (ص) عبارت از نور ولایت كلّیّۀ مطلقه اوست كه حقیقت او شده و جان جهان او گردیده و صورت خاتم عبارت از جسم عنصری آن سرور است كه به منزلۀ جان عالم است و مطابقۀ صورت و معنی عبارت از آنست كه جمیع آثار و احكام معنی برجسم مبارك او جاری است در عین جسمانیت یعنی جسم او بدون آنكه از جسمیت بیرون رود كارهای نور ولایت از او برمی آید و صفات نور ولایت پیدا كرده ،پس در اٰنِ واحد درامكنۀ متعدّده همان جسم بعینه ممكن است باشد و از پشت سر ببیند چون پیش رو و سایه ندارد و هماره ابر بر سر او سایه بیندازد.

و بزرگان فرموده اند كه سایه نداشتن و دیدن از پشت سر مختص به جسم مبارك حضرت خاتم است كه در ابدان مباركه سایر اولیاء چنین نیست.

و یكی از آثار معنی آنست كه جسم به همان كیفیّت جسمانیت در كمتر از ثلث شب بتواند سیر كند به نحو تفصیل نه اجمال جمیع سماوات و بهشت و دوزخ و عوالم ملكیّه و ملكوتیه را و چون می تواند پس باید سیر كرده باشد تا آنكه غیب به شهود و قوّه به فعل بیاید ولو یك مرتبه ،چنانكه لازمۀ اعتقاد تمام مسلمین است كه یكبار اقلاً معراج جسمانی واقع شده تا اینكه تمام مطابقۀ صورت و معنی به ظهور بینجامد و مرتبۀ خاتمیّت متحقّق شود زیرا قوّه و استعداد تا به ظهور و فعلیّت نیامده در حكم عدم است پس احتمال نبودن این قوه می رود مادام كه به ظهور نیامده و این احتمال نقص مرتبۀ خاتمیّت است چنانكه صورت و معنی خاتم باید مطابق باشد،همچنین است استعداد كه بمنزلۀ معنی است و فعلیّت كه بمنزلۀ صورت است باید مطابق شود ولو یك مرتبه ،ولی در تمام اوقات و حالات ممكن نیست كه تمام استعدادات و قوای آن سرور به فعلیت برسد زیرا كه رشتۀ انتظام عالم از هم می پاشد كه این عالم تنگ را آن توانایی و وسعت نیست .

پس به حكم عقل سلیم معلوم شد كه باید برای جسم مبارك خاتم (ص) معراجی واقع شده باشد كه لو فرض اگر هیچ حدیثی و آیه ای در باب معراج وارد نشده بود هر آینه به حكم عقل می دانستیم كه آن سرور را البتّه معراج جسمانی بوده علاوه بر اینكه با هر یك از ادلۀ اربعه می توانیم ثابت كنیم معراج جسمانی را . اما عقل پس این یك دلیل بود كه ذكر شد و دلیل های دیگر توان آورد.

و اما اجماع پس مراد اجماع تمام مسلمین بطور حقیقت نیست تا كسی بگوید كه بسیاری از عوام غافلند از این مطلب و بعضی نادر از خواص نیز در این ازمنۀ متأخّره منكر جسمانیّت یا اصل معراجند‌ ، بلكه مراد در اینجا و در هر اجماعی اجماع اهل حلّ و عقد است یعنی اهل خبرت در رسوم شریعت كه صحابۀ متدّینین و محدثین از تابعین باشند و تا حال هیچ یك از محدّثین و دانایان رسوم شریعت منكراصل معراج و جسمانیت آن نشده اند ازشیعه و اهل سنّت و بطور تسلیم در هر دوره ارسال شده و به عنوان تواتر بی گفتگو مقبول بوده و اگر بعضی از متأخرین از حكما و فضلا و محدثین شبهه یا انكارنموده اند اولاً از جهت تحدیث و دانایی شریعت نبوده بلكه ازجهت اطلاع ایشان به شبهات حكمیّه و مطالب فلسفه بوده و ایشان از آن جهت اهل خبرت و شریعت نیستند تا آنكه ضرر به اجماع برسد.

و ثانیا آنكه قبل از شبهات و انكار ایشان اجماع متحقق بوده یعنی آنقدر از اهل خبرت در دورات عدیدۀ سابقه اتفاق كرده اند كه كفایت در دلالت و حجّیت نماید پس اجماع در شبهۀ ایشان می كند نه آنكه شبهه نقض اجماع نماید.

و ثالثاً خروج فرد نادر مضّر به اجماع كه لو فرض اگر قبل از تحقق اجماع این شبهات واقع شده بود از این چند نفر فضلا هر آینه نمی توانست مانع از انعقاد اجماع بشود و اگر گویند اجماع اعم است ازجسمانیت پس جسمانیت معراج به اجماع ثابت نمی شود گوییم كه جسمانیت مسلماً ارسال شده در هر دوره ای از علماء تحدیث و هیچ كس احتمال روحانیت نداده و الا ذكر می شد و این شبهه متأخّر از ارسالِ مسلّم است.

غرض آنكه در میان مجمعین از جهت اهل خبرت بودن كسی احتمال روحانیت نداده و مسلّم بوده جسمانیت والا ذكرمی شد و ظاهر از آنكه گویند كسی به معراج رفت آنست كه جسم او رفت زیرا كه مبنای شرع بر مكالمات متعارفه است و عرفاً شخص عبارت از جسم است با روح نه روح تنها.

پس اگر مراد از معراج روح تنها بوده البته لازم بوده تصریح یا نصب قرینه و هیچ یك نبوده.

اما كتاب پس دو آیه دلالت دارند یكی صریحاً و او قول خدای تعالی است سُبحانَ الّذی اَسرایٰ بِِعَبدِه لَیلاً مِنَ المَسجِد ِالحَرام ِالی المَسجد الاقصَی الذی بارَكنا حَوله و این آیه علاوه بر آنكه ظاهر در جسمانیت است و قرینه ای بر ارادۀ خلاف ظاهر نیست چند قرینه در خصوص جسمانیت دارد:

یكی سبحان كه مقام ستایش و نازیدن و افتخار است و اگر سیر روحانی باشد عجب نخواهد بود كه كسی در مكه باشد و خیال او در مسجد اقصی پس محلّی نخواهد بود برای نازیدن خدا و علاوه بر آنكه این آیه در مقام منّت گذاشتنن بر پیغمبر است و اظهار جلال آن سرور بر خلق و اگر روحانی باشد منحصر به آن حضرت نخواهد بود زیرا كه در خواب سیرروحانی از برای عموم مردم قرار داده شده و در بیداری هم بسیار است .

و دویم لیلاً كه شب و روز برای جسم است روح را شب و روز نیست پس اگر سیر روحانی بود شایسته نبود گفتن لیلاً.

و سیم من المسجد الحرام زیرا كه آنچه متمكن در مسجد الحرام بود جسم بود با روح نه روح تنها و اگر سیر روحانی بود باید بفرماید من البدن ،مثلا در قبض روح گویند كه روح فلانی را عزراییل از بدنش قبض كرد و نگویند از فلان شهر قبض كرد زیرا كه روح مقید به آن مكان نبود تا ابتداء سیرش از آن مكان محسوب شود اما مقید به بدن هست و اگر بدن مقید به مكانی باشد روح نیز بالعرض و بالواسطه مقیّد می شود پس اگر بدن از آن مكان سیر كند توان گفت بالمجاز كه روح نیز از آن مكان سیر كرده ولی اگر بدن در همانجا بماند و روح برود نگویند كه روح از آن مكان رفت بلكه گویند از بدن رفت.

و چهارم لِنرِیَة مِن ٰایٰاتنٰا كه دیدار آیات نتیجۀ معراج قرار داه شده و این شأن بدن است كه تا به جایی نرود اوضاع آنجا را نبیند و اما دیدار روح آیات خدا را پس موقوف به سیر نیست تا او نتیجۀ سیر واقع شود و سیر مقدمۀ او ،زیرا كه روح محیط است بر همه جا و همه چیز خصوص روح محمدی (ص)

و آیۀ دیگر كالصّریح و او سورۀ مباركه والنّجم است گر چه صریح نیست زیرا كه ظاهر از شددیدالقوی جبرییل است و به قرینۀ علّمه و قاب قوسین هم نسبت به جبرییل است ولی ظاهر است كه این ظاهر بسی ركیك است و اخبار بسیار است در تفسیر این سوره به قصّۀ دلارای معراج و اَؤحیٰ اِلٰی عَبدِه مٰا اَؤحیٰ نیز شاهد است

اما اخبار پس به شهادت غوّاص بحار اخبار و نتیجة الاخبار علّامۀ مجلسی چندین هزار حدیث وارد است بلكه كم ورقی است از كتب اخبار كه خالی از اشاره به معراج باشد .پس اخبار در این باب متواتر معنوی است . و بعد از اثبات وقوع معراج جسمانی گوییم كه بیان مرام و استیفای كلام در این قصۀ دلارای خوش آغاز و انجام كه زنده دلان را دلارام است و مرده دلان را زندگی بخش علی الدوام در چهار مقام است :

مقام اول آنكه آیا معراج یك مرتبه واقع شد یا بیشتر ،بدان كه آنچه قدر متیقن از ادلّۀ اربعه است یك مرتبه است و زیاده بر او لازم الاقرار نیست ولی در صافی است كه راوی از صادق (ع) پرسید كم عُرِج بِرسولِ الله (ص)،قال (ع) مرّتین گرچه محتمل است كه مرّتین اشاره باشد به دو نوع جسمانی و روحانی و نسبت به عدد هریك مجمل باشد پس معنی این باشد كه آن حضرت را دو قسم معراج بود اما از هریك چند بار واقع شد معلوم نیست قدر متیقن از هر یك یكبار است كه باز دوبار معراج خواهد بود یكی روحانی تنها و یكی جسمانی ، و در خصال از صادق (ع) كه آن حضرت صد و بیست بار به معراج رفت ،پس توان گفت كه اجمالاً تعدد معراج معلوم است و اما تعیین عدد كه چند تا بوده و همۀ آنها جسمانی بوده یا نه معلوم نیست و شاید به ملاحظۀ تعدد باشد اختلاف اخبار در بعض كیفیات معراج پس هر یك منزّل به یك معراج باشد و اختلاف از میان بر خیزد.

مقام دویم آنكه یك معراج جسمانی متیقن لازم الاعتقاد در چه زمان بود ،بدان كه اجماعی است كه قبل از هجرت بوده چنانكه مجلسی نقل این اجماع را فرموده و بس است در اطمینان و قول بعضی نادر كه بعد از هجرت گفته اند منّزل است به تعدّد معراج و اما در چه سال بوده یقیناً معلوم نیست بعضی گویند دو سال بعد از بعثت و بعضی دیگر شش ماه قبل از هجرت و خیلی فرق است میان این دو قول و آیا در چه ماه بوده هم متیقن نیست بعضی گویند درهفدهم ماه مبارك و برخی در بیست و هفتم رجب و بعضی در ربیع الاول و آیا در چه شب بوده هم متحقق نیست بعضی شب شنبه بعضی شب دوشنبه گفته اند ولی یقینی است هم اجماعاً و هم از صریح آیه اسری و شاره آیۀ والنجم كه در شب بوده نه روز و حكمتش والعلم عندالله چند وجه توان گفت :

اول آنكه در شب درهای اغیار بسته پس بزم محبت دوستان و گلشن اتصال گلرخان و گل مراد چیدن یكرنگان در شب باید باشد تا عیش تمام و لذت تام باشد چون امر معراج منتهی اكرامی است از حضرت حق دربارۀ خاتم (ص) پس باید تمام اسباب اكرام جمع باشد ویكی از اسباب خصوصیت زمان است و هر امر خلوتی را در شب واقع می سازند كه شب خلوت عالم كبیر است و روز انجمنش .

دویم آنكه در شب ارواح بخاریه و نفوس حیوانیه توجّه می نمایند از ظاهر به باطن لذا عالم ظاهر خمود و همود و سكون پیدا می كند و اینست معنای آیۀ شریفه وَ جَعَلنٰا لَكم اللّیلَ لبٰاساً و الّنوم سُبٰاتاً و در دعای صباح صحیفۀ سجّادیه است فَخَلقَ اللیل لیَسكنُوا فيه مِن حركاتِ التّعَبِ و نَهضٰات الّنصَبِ وَ جَعَلهُ لَهُم لِباساً لِیَلبُسوا مِن رٰاحَتِه وَ مَنامِه فیكُونُ ذلك جَماماً و قوةّ وَ لِیَنالوُا بِه لَذّةً و شَهوة زیرا كه همه صداها و غوغای این عالم از روح است چون روح اندكی از این عالم پا كشید و اعراض نمود این عالم خاموش و آن عالم پر از آواز خواهد شد و این همه رؤیاها و سیرهای عالم مثال غالباً در شب واقع می شود ،پس شب ها آفتاب اقبال ارواح طالع و بازار سیر روحانی و تماشای اوضاع آسمانی گرم است و هرروحی از حیوان و انسان به اندازۀ استعداد خود صعود و به درجۀ قابلیت و وسعت خود عروج می نمایند.

پس خواب برای هر جانداری معراج اوست بر حسب كمال او چون حضرت خاتم (ص) صورت و معنی را با هم مطابق دارد پس باید معراج آن سرور در شب باشد و از اینجا گمان نشود كه معراج روحانی بوده و در خواب .بلكه مراد این است كه چون جمال معنای خاتم (ص) در زیر پرده های صورت متواری است درعین آنكه از آن پرده ظاهر است پس باید افاعیل معنویۀ‌آن سرور به اقتضای قواعد صورت جاری شود.

پس در زمانی كه تمام ارواح متوجّه عالم غیبند روح پر فتوح آن سرور نیز متوجه و متحرك شود ولی ازشدت قوت در هنگام حركت این بدن را هم حركت می دهد و سایر ارواح تا از عالم بدن قطع نظر نكنند كه خواب عبارت از آنست نمی توانند عروج نمایند زیرا كه بدن پا بند و لنگر آنهاست ولی آن روح مقدّس كه تمام كرۀ جسمانیّات زنگوله پای كبوتران حرم كبریایی و قبۀ جلال اوست از نهایت صفا و تجرد در عین علاقه به بدن بی زحمت عروج و پرواز نماید و بدن را زنگوله وار همراه خو پرواز دهد .

سیّم چنانكه در عالم ناسوت روز روشن و شب تاری است هم چنین در عالم ملكوت نیز برای ملائكه شب وروزی است ، روز آنها عبارت است از توجّه و اقبال ایشان به درگاه حضرت حق برای استفاضه كه عالم فقر و نیاز ایشان است و چون روز این عالم عالمِ جان ،جان ایشان منوّر به نور فیوضات لایزالی و اشراقات متوالیه است و آفتاب اقبال ایشان از افق قیاضیت حضرت حق طلوع كرده و به سمت الرّاس افاضۀ بر ایشان رسیده و ارض هویّت ایشان به تابش خورشید عنایات حقه دلگرم و مستشرق است .

مجملا روز آنها وجه اقبالی و استفاضی آنهاست و شب آنها وجه ادباری و افاضی آنهاست كه عبارت از توجه ایشان به عالم خلق و نشاۀ ناسوت باشد به جهت تربیت و افاضت كه آنچه از حق گرفته اند به هر یك از اهل این عالم به اندازۀ استعداد ایشان برسانند لذا شب وقت توفیق است كه اهل عالم بالا متوجه این عالمند ورغبت عبّاد درشب به عبادت بیشتر از روز است و یاد خدا برای اهل ذكر در شب بیشتر است و فضیلت بعض شب ها بر بعض دیگر كه در اخبار رسیده به جهت زیادتی توجّه ملائكه است در آن شب ها به این عالم و نیز فضیلت نصف آخر و ثلث آخر شب از این جهت است و این معنای گشودن درهای آسمان در شب های جمعه چنانكه در اخبار رسیده و معنای نزول ملائكه چه تنزّل هر موجود وجه ادباری اوست .چنانكه عروج هر موجود وجه اقبالي اوست .

و قوای طبیعیه و مشاعرحیوانیه كه درعالم صغیر بدن هر حیوانی به منزلۀ ملائكه اند در عالم كبیر كمابالعكس در شب متوجّه به عالم غیب و باطنند به جهت همین است كه استقبال افاضات ملائكه و قبول فیوضات جسمانیه از ایشان نمایند كه در تحقق افاضه توجّه مستفیض عمده شرط است .

مجملاً چون در قصِّۀ دلارای معراج می بایست تمام ملائكه به استقبال آن حضرت متوجّه این عالم باشند چنانكه لازمۀ احترام هر سلطان است كه متوجه به جایی شود اهل آنجا باید از مقام خود حركت كرده رو به سلطان روند و حركت ملائكه همین توجه ایشان است و چون حضرت خاتم از نشاۀ ناسوت رو به عالم ملكوت می رود باید اهل آن عالم به جهت استقبال متوجّه این عالم باشند و در شب معراج قصد استقبال هم به این توجّه می نمایند تا آنكه هم نظام عالم كبیر برقرار باشد و هم احترام صاحب عالم و اگر معراج در روز واقع می شد.

پس اگر ملائكه توجه به این عالم نمی نمودند رشتۀ احترام آن لازم الاحترام می گسیخت و آبروی ملائكه به سبب این بی احترامی می ریخت و اگر توجه می نمودند رشتۀ انتظام نظام عالم كبیر از هم می پاشید چه معهود نیست كه تمام ملائكه در روز توجه به این عالم نموده باشند مگر وقتی كه مصیبت بزرگی به شخص بزرگی واقع شود كه از شدت و ظلمت آن مصیبت روز این عالم چون شب تیره و تار شود.

چون آن وقت كه حضرت خاتم تازه اظهار رسالت فرموده بودند و اهل مكّه عداوت قدیمۀ خود را ابراز داشته و پیشانی نورانی را شكسته و تن روحانی را خسته غلغله در عالم بالا افتاد و اهل آن عالم به هیجان آمده جبرییل نازل شد كه اگر اذن دهد همه ملائكه بیایند ولی حضرت اذن نداد و رشتۀ ظلم هم زود گسیخت و استمرار پیدا نكرد و در عالم صورت یاوری چون علی (ع) رسید كه برابری با تمام اقویاء عالم ایجاد می نمود لذا اوضاع عالم منقلب نشد .

اما درشام آل محمد و روز عاشورا كه مظهر جذب كل دچار شدت بی فرج بود به حدی كه أن‌ اَبی الضّیم استنصار نمود و به صیغۀ استفهام انكاری یا توبیخی هَل مِن ناصِرٍ فرمود پس تمام ممالك وجود و اصقاع غیب و شهود متزلزل و همه چون جان به لب آمده به لب نشأۀ ناسوت آمده عرض نصرت كردند و آن جانان عالم قبول ننمود حتی حقیقت وجود كه اَوّلُ مَن اَجٰابَهُ رَبُّهُ كما فی الكافی عن الصادق (ع) تَرَفرَف النّصرُ علی الحسین (ع) و خُیَّرَ بینَ اللّقاء والنّصرِ فاختار الِلّقاء عَلی النّصرِ و مراد ما از عرض نصرت همین ترفرف نصر و تخییر است و اهل ملكوتین علوی وسفلی یعني ملك و جن كه در یمین و یسار عالم طبعند عرض نصرت كردند و اجزاء عالم طبع نیز بخصوص غیر شاعرة هر یك افاعیل طبیعیّۀ خود را به حكم شعوراجمالی عرضه داشتند و به جایی نرسید و آن بیمار مرفوع القلم نیز از جا جست زیرا كه حفظ وجود امام عصر به درجه ای لازم است كه احدی معاف ازیاری نیست و بر هر جانداری بذل مسجه لازم می شود و اگر آن مظلوم اذن می داد بر زنان نیز جهاد لازم می شد و حاضر هم بودند .

حكمت چهارم دراینكه معراج درشب واقع شده آنست كه در عوالم وجود كه كلیۀ آنها هفت است مترتب و به هم پیوسته اند.

و هر عالمی نسبت به عالم پست تر از خود روز است به جهت زیادتی نورانیت و بساطت و تجرد او از آن عالم و نسبت به عالم بالاتر از خود شب است به جهت تركیبش و ظلمتش نسبت به او،پس بالاترین عوالم كه عالم مشیت كلیه است روز است نه شب و پست ترین عوالم سبعه كه عالم طبع است شب است نه روز ،این در عالم كبیر است و هم چنین درعالم صغیر انسان كه هفت مقام دارد چون هفت عالم پی مقام اعلی كه مقام اخفی است كه مطابق با مشیت كلیه است روز است نه شب و مقام بشریت از جهت نامیه بودن كه به منزله طبع است شب است نه روز .

پس برای انسان كامل كه متحقق به حقیقت انسانیت است و جمیع مقامات را طی كرده و طلسمات را شكسته و منتهای گنج را پیدا كرده شب هاست و روزها و روز روزها و شب شب ها.

حقیقت انسان محمد خاتم (ص) می فرماید لی مَعَ اللهِ حٰالاتٌ و حضرت باقر (ع) فرمود لَنا مَعَ اللهِ حٰالاتٌ و معنی خاتمیّت آنست كه شب او راه به همه روزها پیدا كرده و منوّر به نور روزها گردیده و شب و روز او یكی شده و از شب او شبی نمانده بلكه روز شده و حقیقت معراج آنست كه شب عالم صغیر خاتم سیر كند با صفت شبی خود درجمیع شب ها و روزهای عالم كبیر چنانكه در عالم صغیرش همیشه این سیر هست .

و معراج آنست كه آن سیر درونی به بیرون آید و امر داخلی سرایت به خارج كند و به حكم مطابقه صورت و معنی باید این سیر در شب واقع شود چون سیركننده شب است كه مقام جسمانیت آن سرور است و مبداء سیر نیز شب است كه عالم طبع است پس باید زمان سیر هم شب عالم طبع باشد تا آنكه قوّت خاتمیت معلوم شود كه با این تراكم شب ها وقتی كه می رسد به روزهای عوالم عالیه چنان متحقق به حقیقت روز شود كه از شب او بهترین روزها و روشن ترین آنها كه روز جمعه است پیدا شود. و فی الكافی یومُ الجمعةِ یومٌ ازهر و لیلَهُ زهراء چنانكه در بعضی اخبار معراج رسیده كه خاتم (ص) درمعراج چون به بالا رسید مأمور به نماز جمعه گردید ومعلوم است كه نماز جمعه دروسط روز واقع است پس به اعتبار تحقق نورّیت در عالم شب جسمانی آن بزرگوار در خارج هم روز پیدا می شود و به اعتبار جامعیت نور قاهر محیط آن بزرگوار جمیع انوار عالم امكان را روز جمعه پیدا می شود و به اعتبار اعتدال حقیقی آن سرور وسط روز پیدا می شود.

و به اعتبار ذكر كامل علی الدّوام آن سرور كه فوق همه ذكرهاست شدةً و قوةً و جزء اعظم اسم اعظم است نماز جمعه پیدا می شود كه بهترین نمازها است و نماز افضل احكام قالبیه است .

و این مطلب مخصوص خاتم انبیاء (ص) است و در سایر پیغمبران كسی نیست كه شب وجود او تما احكام روز را داشته باشد بدون آنكه از شبی خود بیرون رود چنانكه آن سرور فرمود اَبیتُ عِندَ رَبّی یُطعِمُنی وَ یَسقینِ جهت تعبير به بیتوته با آنكه آن سرور علی الدّوام به نعمت های باطنۀ اخرویه متنعّم است و خیلی اوقات هم بود كه روز غذای بهشتی نازل می شد همان اشاره به عالم طبع است .

پس مراد از بیتوته بودن در عالم طبع است یعنی من با اینكه در عالم طبع هستم غذای بهشتی می خورم و این مخصوص مرتبۀ محمدیه است و اگر به سایر مراتب برسد گاه گاهی و مستمر نخواهد بود و هم آنكه از دست همین صاحب مرتبۀ محمدیه باید باشد كه دیگری را دسترس به این مقام نه .چنانكه گاهی به سلمان و ابی ذر و فضه از غذاهای بهشتی می دادند و عذر می خواستند كه تا كسی ازصراط نگذرد نمی تواند غذای بهشتی بخورد یعنی بطور مالكیّت و تمكین ، پس آنچه به آنها می دادند بر سبیل عاریه بود چنانكه حضرت سید الشهداء نیز اصحاب تشنه را از این آب بهشتی چند مرتبه سیراب نمود و هر مرتبه یك درجه از آب معنوی بود متدّرجاً بالا می برد پس درجۀ اول كه پست تر از همه بود آن بود كه پشت خیام چاهی كند كه همه جوانان و زنان و كنیزان نوشیدند و علامت پستی این آب آنست كه از زمین جوشید و مباشر كندن چاه جوانان بودند اما به اذن آن سرور و درجۀ بالاتر آن بود كه روز عاشورا به هر یك از اصحاب كه اذن جنگ می داد می فرمود علیك السّلام تقدّم و نحن خلقك و چون او روانه می شد او را می طلبید و انگشت مبارك خود را بر كف دست او می گذاشت پس آب جاری می شد و او می نوشید كما فی القمقام و جوانان هم البته از این آب نوشیدند و منبع این آب انگشت فاعلیّت ولایت است و نهرش كف دست قابلیّت نوشنده .و درجۀ بالاتر آن بود كه علی اكبر و قاسم مخصوص به‌ آن بودند علی اكبر را به زبان در دهان گرفتن و قاسم را به خاتم در دهان نهادن .

پس در علی اكبر منبع دهان حضرت و نهر زبان علی اكبر است و در قاسم منبع انگشتر است و نهر دهان قاسم و درجۀ بالاتر آن بود كه علی اكبر نیز و حضرت عباس مخصوص به آن بودند و هر دو از شدت تشنگی چون نوشیدند فریاد كرده اظهار كردند ،پس علی اكبر بی پرده اظهار كرد كه هذا جدی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قد سقانی بكاسه الا و فی شربةلااظبأ بعد ها ابداً پس معلوم می شود كه علی را به دست محمدّی و چهرۀ پر جلوۀ احمدی سیراب كرد و هنوز علی زنده و در عالم طبع بود كه ساقی بر او چهره نمود اما عباس را معلوم نیست به چه جلوه و به چه جام سیراب كرد زیرا كه آن سرور از نهایت كمال در پرده سخن گفت آن وقتی كه در میان شریعه كف آب برداشت كه بیاشامد و ریخت و فرمود یا نفس من بعد الحسین هونی گویا این شربتی بود كه چون نوشید نهر زندگانیش چنا ن به بحر زندگانی حسین متّصل شد كه عین او گردید كه حضرت در بالین او فرمود الان اِنكَسَرَ ظَهری و گویا علی اصغر نیز از این آب آشامید كه به خنده جان داد.

مقام سیم در وصف براق قال الله تعالی ذرهُم یاكُلُوا وَ یَتَمَتّعوا وَیلهِهِم الاَمَلُ فسوفَ یَعلَمونَ .

بدان كه هر طالبی كه بخواهد به مطلوب برسد او را مركبی باید كه همواره بر او بنشیند و هیچ از پا ننشیند و آن مركب همّت جازمۀ آن طالب است كه به هیچ مانعی از راه باز نماند تا به مطلوب برسد و اگر در را ه خدنگ های جفا بارد به پیشانی وفای خود در نهایت صفا بخرد و خم به ابرو نیاورد و رو برنگرداند والاطالب نخواهد بود صاحب هوس خواهد بود معنای طلب اینست و بس.

پس هر طالبی همت به سوی مطلوب خود گماشته و البته دل از غیر او برداشته ولی مردم در طلب سه قسمند :

بعضی طالب دنیا و بس چنان به تحصیل دنیا همت دارند كه آنچه غیر دنیا هست از میان بر می دارند و اگر ایمان به انبیاء و اولیاء و بندگی خدا منافی با دنیا باشد البته ترك می كنند و چون این زمان ملت اسلام اوج گرفته و افتخار شده نه عار بلكه در بلاد اسلام خروج ازاسلام عار بزرگی شده از این جهت مردم ظاهراً اسم اسلام را به خود نهاده اند و اگر برگردد و عار شود البته نخواهند قبول نمود لذا بهره ای از فواید اسلام ندارند جز احكام دنیویه كه طهارت بدن و حفظ مال و جان است و در آخرت به چنین اسلام هیچ فایده مترتب نیست پس این اسلام از امور دنیویه است نه دینیه كه منافی با دنیا باشد و همّت اهل دنیا پست ترین همّت هاست زیرا كه مطلوب ایشان پست ترین مطالب است و پستی و بلندی همت به اعتبارپستی و بلندی مطلوب است چه خود همت امریست اضافی پستی و بلندی ندارد پس آنچه می گوید همت بلند دار یعنی به چیز بلند همّت گمارزیرا كه همت هر یك از موجودات میزانی دارد كه برتر نمی گذرد مگر انسان كه به هر چه همت گمارد او را دریابد كه هیچ چیز از احاطۀ همت بلند انسانی برون نیست.

پس همت هر موجودی به اندازۀ قوّت اوست و قوۀ انسانی به اندازۀ همت اوست .

اگر گویی كه بتوانم قدم در نه كه بتوانی

وگر گویی كه نتوانم برو بیرون كه نتوانی

زیرا كه استعداد انسان پایان ندارد و قوۀ او را انتهایی نیست .

پس انسان با این استعداد اگر همّت خود را منحصر به دنیا سازد كمال كم همّتی و پست فطرتی خواهد بود و لایق هیچ عنوانی نخواهد بود لذا خدا پیغمبر خود را امر می فرماید كه اعراض كن از اهل دنیا و واگذار ایشان را كه بخورند و لذت ببرند از دنیا و آخرت خواهند دانست كه چه زیانكاری كرده اند و در چند آیه دنیا را قلیل نامیده قُل تمتّع بكفرك قلیلاً قل متاع الدّنیا قلیل و حضرت امیر علی (ع) فرمود واللهِ لَدُنیا كم اَهوَنُ عندی مِن عَرٰق خنزیزٍ فی یَدِ مَجدوُم عراق به فتح استخوان بی گوشت را گویند ذاتاً هیچ لذّتی ندارد و علاوه كه استخوان خوك نجس العین است ولو فرض كه لذیذ باشد چون در دست شخصی جذام دار است عاقل به او رغبت نكند بلكه كمال نفرت دارد و این حدیث دلالت دارد بر اینكه هم مقتضی طلب در دنیا نیست و هم مانع عظیم در او موجود است و ادلۀ عقلیه و آیات و اخبار و تجربیات در مذمت و پستی دنیا بسیار و مراد از دنیا قوای تن است .

بعضی دیگر از مردم طالب آخرتند و دنیا را واگذاشته و گذشته اند و همت به عبادت و ریاضات بسته اند اینها را عباد و زهّاد نامند گرچه از طالب دنیا بلند همت ترند ولی هنوز پست همّتند كه فرمود طالِبُ الدُّنیا مؤنّثٌ وَ طالِبُ العُقبیٰ مخنّثٌ و طالبُ الموالیٰ مُذكّر مخنّث آن را گویند كه صورت مردان دارند و سیرت زنان و به عبارت آخری آلت مردان دارد ولی به كار نزند و طالب عقبی چونكه از دنیا گذشته صورت مردان دارد و آلت مردانه پیدا كرده چه دنیا سدّ راه خداست ولی چون بعد از این گذشت رو به مولی ننمود پس در جریان از فیض مولی با زنان كه اهل دنیا باشند شریك است .و خواجۀ طوسی در اوصاف الاشراف حال این طایفه را تشبیه كرده به كسی كه او را فردا وعدۀ مهمانی خواهند داد امروز هیچ نخورد كه فردا بسیار بخورد و اگر وعده خواهنده این حال را از او داند البته او را بد داند و خدا كه وعدۀ ما را به نعمت های بهشتی خواسته عالم السرّ و الخفیاتست پس وافضیحتا.

خدایا زاهد از تو حور می خواهد قصورش بین

به جنت می گریزد از درت یا رب شعورش بین

بعضی دیگر پای همت را از دنیا و آخرت بالاتر گذاشته اند و غیر خدا را كه جز پندار چیزی نیست از میان به آسانی برداشته و لوای تجرد افراشته گوهر دو عالم را از نظر انداخته و نقد كونین را در نرد محبّت به یك دیدار حضرت دوست باخته اند و غیر از خدا هیچ نخواسته اند و سود دو عالم با این طایفه است .

از خدا غیر خدا را خواستن ظنّ افزونی است كلی كاستن

و این همت گر چه بلندترین همت هاست ولی هنوزاین همت را هم درجاتست و انسان باید طالب درجۀ بلند باشد كه مردان از همّت بلند به جایی رسیده اند وَفِی النّبوی اِنَّ الله یُحِبُّ مَعالِیَ الهمم خدا دوست می دارد همت های بلند را و هر چه بلند تر باشد بداند كه هنوز از اوبلندتری هست كه بالجمله خود را مبین كه رستی تا منتهی شود به همت بلند و آن همت ارجمند سر بلند صفۀ ‌ایجاد هادی عباد و مقنّن رشاد و صاحب سداد حضرت محمد مصطفی (ص) صاحب ما زاغََ البَصَرُ وَ ماطَغی و مخاطب وَلَسوفَ یُعطیكَ رَبّك فَترضیٰ كه گوی مسابقات در میدان بلندی همّت از هر ممكنی ربوده و در بستر وحدت اضافیّه و بی مانندی و فردانیّت غنوده و دست هر بلند همّتی را از دامن رسای همت بلند خود كوتاه نموده و سیرهر كسی به قدرهمت اوست .

پس معراج او بلندترین معراج گردید و گویند كه خدا از همّت بلند ِ آن سر بلند در بهشت برین سیصد و شصت هزار براق صرصر تك بی همتك آفریده كه مجسّم همت باطنۀ آن پسندیده است و كوچك تر آنها آن براق بود كه شب معراج به زمین فرستاده شد چه گنجایش زمین بیش از او نبود با وجود این در حدیث نبویست كه خود آن سرور می فرماید لواَذِنت لَها لَجالَتِ الدنّیا والاخِرةَ فی طَرفةِ عَینٍ كه به ملاحظۀ تنگنایی میدان عالم طبع زمام براق را محكم گرفته بود والا هر دو سرا را به یك گام در می نوردید با وجود این هر گام براق از زمین تا آسمان بود كه پانصد سال راهست و اینكه در اخبار رسیده كه از حمار بزرگتر و از اسب كوچك تر و بقدر استر بوده اشاره است به مقام اعتدال براق كه مظهر اعتدال آن سرور است كه استر میان مركوبات معتدل است و نیز نه می دود و نه آهسته می رود بلكه به صورت آهسته رفتن به اندازۀ دویدن اسب را ه می رود و همّت بلند آن سرور در عین حفظ صورت سیر جمیع مراتب معنی را می نماید و نیز اشاره به مقام اعتدال است آنچه در اخبار است كه چشم هایش براق در قدمش بود و به اندازۀ ‌دیدۀ خود قدم بر می داشت یعنی ازافراط و تفریط بری بود نه جلد می رفت كه غالی باشد و نه عقب می ماند كه قالی باشد به اندازه علم عمل و به مقدار دید سیر و بقدر رفتار گفتار و به حدّ باطن اظهار داشت و این نشأۀ محمدیه است كه وسط نشأت امكانیه است.

و یك دلیل نقلی بر كوچكتری این براق از سایر براق محمدی (ص) آن احادیث است كه می فرماید در اثنای راه براق از رفتار ماند و حضرت سوار به زفرف شده تا آنكه رفرف نیز ماند و چه قدر شبیه است این براق به اسب مرتجز حسین (ع) و رفرف به جناح كه معروف به ذوالجناح است ولی صحیحش جناح است كه آن عارج معارج شهادت در میدان مصیبت اول سوار مرتجز بود تا آنكه آن حیوان از زیادتی زخم جان داد و هنوز آن حضرت از عروج مصیبت نایستاده پس سوار جناح شد.

در بلند همتی جناح دو فقره بس یكی آنكه میان شریعه آب نخورد تا حضرت بنوشد پس هر دو تشنه بیرون آمدند و دیگر آنكه آن حضرت را از غلبۀ شوق به دیدار دوست تاب نماند كه می خواست سریع تر از مركب سیر كند میل به افتادن نمود و آن حیوان هنوزاستقامت می كرد و نمی گذاشت كه آن حضرت بیفتد تا آنكه اشاره ازجانب خود آن حضرت شد و آن حیوان را مرخّص نمود.

مقام چهارم در ازدیاد نوراحمدی بتدریج در معراج قال الله تعالی یا ایها المدثر قم فانذر.

بدان كه ولایت نورالهی است كه در هزار پردۀ بشریّت جسمانیّت پنهان شده و در عالم جسمانیات ظاهرگردیده تا اهل عالم بتوانند او را به واسطۀ این پرده ها ببینند و اگر بی پرده بروز می نمود هر آینه كوه های عالم از هم می پاشید وَ لٰكِنِ انظُر اِلَی الجَبَل فَاِنِ استَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوفَ تَرانی ولواَنزلنا هٰذا القرانَ علی جَبَلٍ لَرَاَیتَهُ خٰاشِعاً مُتَصَدّعاً مِن خَشیَةِ اللهِ وَ تِلكَ الامثالُ نَضرِبَها لِلنّاسِ باطن قرآن همان نورولایت است چنانچه صورت ولایت همین قرآن است و تلك الامثال گویا اشاره به مقام بشریت اولیا باشد كه آینۀ تمام نمای نور ولایت است ومَثَل به فتحتین به معنای مظهر و نماینده است و مقام بشریت اولیاء چون جسم متخلخل است كه در مقابل آفتاب نگه دارند كه آفتاب از او چون ابررقیق نمایان است و اگر این ابر درمیان نباشد هر آینه شعشعۀ آفتاب ولایت چشم خفّاش صفتان اهل این عالم را خیره بلكه دیدهای عقول را خیره نماید و این است معنی مدّثّر كه آن نور ولایت را خدا در این عالم به این لفظ خطاب نمود یعنی ای جامۀ بشریت به خود پیچیده مردم از تو به جز جامه چیزی نمی بینند برخیز یعنی اندكی خود را ظاهر كن تا مردم بدانند كه در این لباس انسان پنهان است .

بالجمله نقصان اهل این عالم مانع است از ظهور نورانیّت باطنیّۀ بزرگان و در اخبار بسیار است كه اگر امام صدای خود را ظاهر كند هر آینه تمام مردم از لذّت صدای او می میرند و حضرت سجاد نمود كه قرآن می خواند سقّایان مدینه مشك به دوش مائی بهاء كوچه می ایستادند و گوش می دادند و هنوز می فرمود كه این اصل صوت امام نیست ،داود (ع) نغمه ای اظهار كرد تا چهار فرسخ مرغان می ایستادند و در هر مجلسی .... صد نفر غش می كرد و یوسف (ع) پردۀ جمال اظهار نمود كه هر كس او را می دید یا می مرد یا دیوانه می شد و اقلّ مرتبه آنكه محبت مفرط و عشق پیدا می كرد زنان مصر بسیارسخت دل و خود دار بودند كه دستهای خود را بریدند یكی از آنها همان اٰن حایض شد و یك دیگر دیوانه شده سر به بیابان گذاشت و حال آنكه جمال یوسف یك پرده از صد هزار پردۀ جمال احمدی بود.

احمد ار بگشاید آن پر جلیل

تا ابد مدهوش ماند جبرئیل

پس باید به نور احمدی آنقدر پرده قرار دهند كه چندین سال كافر و منافق بتوانند ببیند تا بر همه حجت تام و دعوت تمام شود زیرا كه دورۀ نبوت به آن سرور ختم است باید هیچ شأنی از شئونات نبوّت باقی نماند مگر آنكه ظاهر شود و گاهی كه اندكی از زیر پرده اظهار لمعه ای می فرمود در شب تار اگر سوزنی گم شده بود پیدا می شد و در روز نور او بر آفتاب فائق می آمد هر شب كه حسنین به دیدن آن سرور می آمدند وقت مراجعت به خانۀ خود انگشت مبارك را از شكاف در بیرون می كرد كه آن دو بزرگوار به نور یك انگشت چندین قدم به روشنایی راه طی می كردند و درشب معراج كه از این عالم خواست سفر كند كم كم پرده از نور جمال آن بزرگوار برداشته می شد زیرا مانع از ظهور نور این عالم بود كه تنگنا و ناقص بود اِذا زٰالَ المٰانع عادَ الممنُوعُ پس به اندازۀ استعداد آنها پرده برداشته می شد با وجود این در اول شعشعۀ این نور نتوانستند طاقت بیاورند چنانكه در روایت معتبرۀ مفصله است در غایة المرام و در بحار كه چون نور محمدی از دور تابید به آسمان اول با آنكه ملائكه به استقبال آمده بودند بی طاقت شده فرار كردند و درگوشۀ آسمان پنهان شدند و گفتند سبّوح قدّوس این نور خداست تا اینكه جبرییل نزد ایشان رفت و گفت این نور محمد است پس به دلالت و قوۀ جبرئیل جمع شدند و پیش آمدند سلام كردند و اول احوال علی راپرسیدند و گفتند علی كجاست فرمود در زمین جای خودم گذارده ام و هكذا در هر آسمانی اول احوال علی را پرسیدند خدا هم اول احوال علی راپرسید كه فرمود جای خود كه را گذارده و آمده ای عرض كرد علی را پس از اینكه اهل آسمان اول از این نور فرار كردند معلوم می شود كه آن نور بیشتراز آن بود كه در زمین ظاهر می شد كه مؤمن و كافر می توانست ببیند و نیز در همان روایت است كه چون از آسمان اول گذشت چهل زنجیر از نور بر محمل آن بزرگوار اضافه شد كه ملائكه می گرفتند و می كشیدند تا به آسمان دویم باز اهل آنجا بی طاقت شدند و فرار كردند و گفتند كه این نور خداست باز جبرئیل رفت ایشان را جمع كرد چون ازآنجا گذشتند باز چهل نوع اضافه شد و اهل آسمان سیم نیز فرار كردند و هكذا در هر آسمانی چهل نوع نور اضافه می شد و اهل آن آسمان نیز فرار می كردند و دیگر دنبال آن حضرت نمی توانستند بروند والّا همه آرزو داشتند كه دنبال آن سرور بروند این بود كه هر چه بالاتر رفت ملائكه كمتر شدند و عقب تر ماندند تا آنكه كسی باقی نماند جز جبرئیل و او هم نزد سدرة المنتهیٰ كه آخر عالم فرق و اول مقام جمع است باز ماند و عذر خواست حضرت فرمود برادر چرا نمی آیی عرض كرد معذورم لودنوت انملة لاحترقت اگر به قدر انگشت بالاتر پرم پر و بال هستی من به آتش جمال تو می سوزد كه حدّ وجود من همین است المُتطوّر لایَتَجاوَزُ طَورَهُُ وَالمُتَشَأنُ لایَتَعدی شَأنَهُ و مطلق الوجود تویی كه طیار هوای لامكانی و سیار فضای امكانی و این حدیث گرچه به ظاهر منافی است با آن حدیث كه وقتی حضرت در ابطح كه بیابان مكه است به جبرئیل فرمود كه صورت اصلی خود را به من بنما عرض كرد طاقت نیاوری حضرت اصرار فرمود جبرئیل خود را ظاهر ساخت با سیصد هزار پر كه هر پری مشرق و مغرب را پر كرد پس حضرت بیهوش شد .

حیرت اندر حیرت آمد زین قصص

بیهوشی خاصگان اندر اخص

یعنی بیهوشی كه شأن خاصگان است در اخص كه بالاتر از آنهاست پیدا شود ولی در واقع منافات ندارد زیرا این حدیث نسبت به مقام بشریت و حدیث معراج نسبت به نور ولایت باطنیه است بیهوش شونده جسم عنصری است و بیهوش كننده جمال باطنی .

فی 1335 هنا تم كلامه فی المعراج و یتلوه فرائد ملتقطه من كتاب المسمّی به كنوزالفرائد سنه 1335.

رساله معراجیه

عباس کیوان قزوینی