English French German Italian Portuguese Russian Spanish
مقدمه سرانجام
نوشته شده توسط نقل از : کتاب سرانجام(نسخه خطی) اثر: مرحوم آیت الله شیخ ملاعباس کیوان قزوینی «رحمة الله علیه» با مقدمه نورالدین چهاردهی – به کوشش مسعود رضا مدرسی چهاردهی – چاپ تهران – نشر آفرینش – سال 1394 شمسی   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 15:12

 

شماره مقاله619

هر كس كه در اين جهان دير بپايد و از  هر سو  در راه و روش زندگى نيكو بنگرد و باريك بينى خود را نيز در كارهاى خود و كارهاى ديگران بكار بندد ،خواهد يافت راه آسانى را (آسان بالنسبة) براى هر دسته از مردم كه هزارانند و همه در هم پوكيده‏اند ،هر دسته‏اى در كار و بار خودش ،چه كار و بار تنهائى و چه كار و بار روابطى .

اين كتاب سرانجام كيوان عهده دار بيان آن راه آسان است .

هر كسى به اقتضاء حال و مال و كار و محيط مملكتش روشى جدا دارد بايد سر رشتۀ كلافۀ روش خود را از اين كتاب بدست آورده بكار بندد تا گره به كلافۀ كارش نيفتد .

كيوان خود  هفتاد سال به تجربه گذرانده ، مانند  جاسوسى باريك بين ، بيدار كار ، با رنجى بسيار ، اندكى فهميده .

اما مى‏بيند كه بوم پيرى در ويرانۀ سرش آشيان كرده و هر دم از آن بوم بانگى شوم و آهنگى جانكاه مى‏شنود كه بر خود مى‏لرزد ،همانقدر مى‏فهمد كه دم واپسين نزديك است و راه چاره دور ؛وقت عمل و توانايى ندارد كه دانسته‏هاى خود را به كار بندد و از آنها فايدۀ شخصى بردارد ،هزار افسوس كه چرا از اول ندانست و تا توانايى داشت به كار نه بست و راه را بر خود دور و دشوار كرد .

اينك سراپا زبان زارى و آه و نالۀ جانكاه است كه تا توانستم ندانستم ،چون دانستم نتوانستم ،هم وقت ندارم و هم توانايى تن ،هم رشتۀ كار از دست رفته و هم آب عمر از سر گذشته ،در ناتوان تنم اوهام و اباطيل و در مغزم هوس‏هاى عريض و طويل ريشه دوانيده و آب باريك دانشم را خشكانيده كه خودم از اين آموخته‏هايم بهره نمى‏برم  چه مى‏شد كه دوباره عمرى داشتم .

اينك اين كتاب (ناچيز نامه) مانند عمر دوباره است كيوان عمرى به سختى و ناگوارى گذرانده ،زيرا نه خود مى‏دانست و نه كسى او را رهنما و رهبر بود ، پس از رنج‏هاى دور از باور چيزهايى قهراً آموخت و كنوز تجارب اندوخت .

اكنون به شكر آموختن مى‏خواهد بنويسد و بگذارد و تكليف خود را در نوع پرستى بجا آرد ،نه تنها نوشتن ،بلكه از گواراترين مال حلال قانونى خود (از حلال واقعى بى‏خبر است) كه با رنج دست خود يافته (نه از دولت و نه از ملّت در بهاء تعليم مذهب كه داشت)  طبع پنج هزار نسخه كند و با ارزان‏ترين بهاء نشر دهد و بهاء فروش آنها را نيز هر آنچه گرد آمد به فقراء رساند ،مانند ساير اموالش كه همه را به راه عموم فقراء نهاده.

و اينكه خود كتاب را رايگان نمى‏دهد ، در اثر تجربه است كه كتاب مفت را نه مى‏خوانند و نه حفظ مى‏نمايند و نه در دل‏ها وقعى دارد ، بلكه در طاق نسيان افتاده  مغفول عنه مى‏شود و به ضرر جامعه تمام مى‏گردد ،زيرا يك بار هم كسى آن را نمى‏خواند تا سود و زيانش را بشناسد .

و هر كتابى كه از نخست به مفت بودن شهرت يافت اگر هم نيمه بها بفروشند ديگر كسى نمى‏خرد و تا انجام كاسد و لاطائل مى‏ماند و نظرها به آن نظر نفى مى‏شود  نه اثبات (بيان نظر نفى و اثبات را در كتاب ميوۀ زندگانى شرح وافى داده‏ام صفحه 61 تا 65 و مسبوق در آن بيان نيستم) و رنج مؤلف و خرج طبع هدر مى‏رود  زيرا در اذهان جا گرفته كه هر كتاب باطل لاطائل بلكه مضلّ را مفت بلكه به زور مى‏دهند به مردم با درخواست كه بخوان و به حكم (اَلمَرءُ حَريصٌ على مامِنْهِ مُنْعْ) كسى نمى‏خواند ،مى‏گيرد و به بدترين گوشه‏اى مى‏اندازد ،مانند تورات و انجيل و بعض رساله‏هاى مجتهد نمايانِ بى‏دانش كه خود در نجف ديدم به زور و درخواست ، رايگان به زوّار مى‏دادند و گاهى آنها نمى‏گرفتند و دهنده مانند دزد و جيب‏بر آنها را غافل كرده به بغل آنها مى‏نهاد و در مى‏رفت پس آنها ناچار آن را همراه به وطن خود مى‏بردند و نام آن آقا را به مردم مى‏گفتند كه فلان آقا هم مجتهد و صاحب رساله است .

لذا به پاسِ رنج تأليف و هدر نرفتن خرج طبع ،اين ناچيزنامه (سرانجام) فروخته مى‏شود به ارزان‏ترين بهاء و همان بهاء هم در خيرات ديگر كه به نظر گرفته  خواهد صرف شد .

مانند يك مدرسۀ صنعتى براى نوباوه‏گان نادار كه ميوۀ نارس وطن عزيزند كه به خواست يزدان قصد تشكيل دارد ،تا هميشه دوازده بچه را اداره نموده در آن مدرسه سكنٰى‏ و خوراك و پوشاك دهد و آموزندۀ مختصر درس و خطّى و استاد چند شعبه كار سهل‏آموز بر آنها بگمارد تا كارى كه عهده‏دار معاش باشد آموزند و پى كارِ خود روند .

باز به جاى آنها بچّگان ديگر آيند ،چونكه كيوان مهم‏تر و مقدم‏تر از همه چيز براى بچّه كارآموزى را مى‏داند نه علم آموزى را و بر اين عقيده‏اش چهار دليل دارد:

دليل اول آنكه قواى عمّالۀ بچّه (اعصاب كار) اگر نخست از بچّه‏گى عادت به كار كنند تا لهو و لعب در دلش جا نكرده عشق كار جاگير روز افزون مى‏شود و پس از بزرگى آن بچه يكى از اجزاءِ عاملۀ مهمّۀ لازمه جامعه خواهد شد .

و يك شوق فطرى برّاق خستگى‏ناپذيرى نسبت به كار پيدا مى‏كند كه از بيكارى دردناك  مى‏شود ذاتاً نه تنها براى مداخل ، و چون بلاء بزرگ جامعه بيكاریست اين بچّه از بلاء دور است و ضدّ بلاء ديگران است كه تا تواند نمى‏گذارد كه يك نفر هم بيكار بماند و اين خُلق مقدس برترين و نافع‏ترين اخلاق افراد جامعه است (خَيرُالناسِ مَن ينفع الناس) .

و نفع حقيقى رهانيدن مردم است از درد بيكارى  نه تنها چيز دادن به رايگان است كه گداساز است و مفسد اخلاق پاك بشر است .

اما همين بچّه با همين هوش اگر در بچه‏گى بيكار بسر برد مانند اشراف‏زادگان يا عزيز و دُرّدانۀ ابوين ، و در بزرگى كار آموزد ،آن شوق فطرى را نخواهد داشت .

فطرى دو معنى دارد :

يكى اخلاق طبيعى كه قيافۀ اعضاء بر آن دلالت دارد .

دوم هر آنچه در بچه‏گى بياموزد اگر چه به اجبار باشد كه مانند طبيعى خواهد شد به شرط آنكه اجبار دوام يابد تا آنكه خوب بر كار مسلط و استاد شود و اجبار بدل به شوق و اختيار گردد .

و خيلى از اخلاق بد طبيعى را مى‏توان در بچه‏گى به اجبار علاج نموده بدل به خوب كرد چنانكه مشتبه به خوب طبيعى شود و عالِم به  قيافه  از ديدارش  به حيرت افتد و نزديك شود كه  بـه  قواعد علم قيافه و يا به تحصيلات خودش بدگمان گردد ،تا آنكه مطلع شود از علاج در بچه‏گى كه مانند مداواى مرض‏هاى بزرگ ريشه‏دار است در اوائل تا در درجۀ اوّلند كه هيچ مرضى در درجۀ اولش لاعلاج نيست ، بلكه صعب‏ العلاج  هم  نيست ، سر چشمه شايد گرفتن به بيل و اين نكته خيلى لازم‏ الرعاية است .

اما علم اگر بچّه در بچه‏گى آموزد ، چنان جا گير و مولّدِ شوقِ فطرى نمى‏شود كه كار مى‏شود ،و بر فرض هم كه جاگير شود كبر و غرور و مراء هم كه لوازم وجود خارجى بلكه وجود پندارى علمند با آن جاگير مى‏شوند مانند رذائل فطرى طبيعى، پس اين بچّۀ عالم يكى از ارذال و بد اخلاق‏ترين افراد جامعه خواهد شد كه لكّه‏دار مى‏كند جامعه را و ضررش به جامعه و به حال شخص خودش بيش از نفع علم است بلكه يك سمّ  ناقِعِ  مهلكى خواهد شد ،  چنانكه از   مجتهدزاده‏ها ديده شده هزاران بار ،همانكه از بچه‏گى عالِم محترم شوند كسى از عهدۀ رذالتِ اخلاق عالَم كُشِ آنها بر نمى‏آيد و ديگر قابل تربيت هم نخواهند شد كه پس از مرگ پدر اگر بى‏ثروت و منفور عام هم شوند باز متنبه نمى‏شوند تا به ذلّت و ننگى تمام بميرند ، يا آنكه فساد بسيارى براى خود و جامعۀ خود و دين و علم بار آرند .

يتيم  اگر بى‏سواد بود ،همان فقر و ذلّت بى‏پدرى و منفوريّت، مربّى او مى‏شد به بهترين تربيتى كه كار للۀ طبيعت است .

جا گرفتنِ علم در ذهنِ بچه بويژه علم دينى چنان استعدادهاى خوب او را كه قدر مشترك طبيعى افراد بشرند باطل مى‏كند كه هيچ تربيتى از آن قوى‏تر نباشد (چه نفيى مانند فقر و ذلّت و چه اثباتى مانند مربيان دلسوز داناى هنرآموز) در او در نمى‏گيرد و مؤثر نمى‏افتد و هر چه علمش بيشتر باشد مفاسدش بيشتر و استعدادش باطل‏تر خواهد شد .

پس بزرگ خطائى است كه بچه را اجبار به علم تنها نمايند و بدان خورسند شوند .

و به عكس علم است كار و پيشه كه توليد اخلاق نيك مى‏كند در لوح سادۀ  بچّه كه هنوز رنگى مخالف در آن جاگير نشده ،آن اخلاق نيك ريشه مى‏دوانند و اميد ترقى روز افزون مى‏بخشند و استعداد انواع خوبى‏ها كه مكمون بود ،به قدر مابه‏الاشتراك بشر برّاق‏تر و قوى‏تر و سهل‏الوصول‏تر مى‏شود ،و همانكه آن استعدادها به فعليت رسند مفيدتر و پر مغزتر خواهند شد، و نافع به حال خودش و جامعه‏اش به بهترين منافع خواهد گرديد، زيرا هر كار و هر پيشه براى هميشه محبوب عموم و مورد حاجت است ،اما هر علم مورد حاجت عموم نيست مگر علوم راجعه به كار (علوم مادى نه معنوى) .

و آن علم هم كه موردِ حاجتِ عموم است از قديم معروف به مجّانى شده ،مزد مستقيمى به آن تعلّق نمى‏يابد كه رواءِ غليل و شفاءِ عليل باشد ،مگر به عنوان ذلّت و كلّاشى و به زور و اوباشى و به نيروى تزوير و افساد و آشوب انگيزى و حيله‏آموزى در احكام دين و سياست كه در وكلاءِ محاكمات ديده مى‏شود و اَعلَمِ آنها آنست كه قانون سازى نيكو تواند و هيچ جا در نماند .

دليل دوم آنكه طبيعت بچّه غالباً شوق كار دارد و محتاج به اجبار نيست  اما شوق درس ندارد مگر به تقليد و به شنيدن فوائد مادى درس بالعرض شوقى كاذب آن هم در بعض بچه‏ها به ندرت پيدا شود.

و چون شوق طبيعى ندارد بايد مجبورش نمود ،چنانكه ديديم بى زدن و بى‏گريه هيچ بچه‏اى به مكتب نرفت، آنگاه قواى دماغ بچه از آغاز خسته شده به بيمارى بار آيند و تا انجام پيرى به كمال لايقِ خود نرسند .

شوق اعم از فطرى و از مصنوعى بهترين معلّم و مربّى بچه است ، نشاط مهيّج همه قوا است  عموماً و قواى دماغى را خصوصاً ،و مؤثر در تسريع ترقى و تربيت است و فشار و اجبار مفسدِ  قواى دماغ است بويژه در بچه كه هنوز قواى دماغ يا پيدا نشده‏اند (فكر در آخر سال هفتم بچه تازه پيدا مى‏شود مانند تخم ‏پاشى) و يا هنوز نيرو نيافته‏اند كه حُسنِ آن اجبار را بفهمند .

نشاط را قائد بايد ناميد كه از پيش رو است و اجبار را سائِق كه زجر از پشت سر است مانند سيخ زدن به زير دم خر تا راه رود و گاهى  خار مى‏گذارند زير دمش و آن حيوان دمش را بر آن خار مى‏فشارد به اميد نجات و بدتر مى‏شود .

دليل سيم معنى قائد در هر كارى آن است كه شخص از آن كار لذّتى مى‏برد كه براى آن لذّت پى آن كار مى‏رود و گاهى چنان لذّت زياد و زورآور است كه همه لذّت‏ها را فداى آن مى‏كند و دست از همه كار و بار مى‏كشد و منحصر به آن كار مى‏شود كه يك قسم از توحيد افعالى است در اثر فرط شوق  و بايدش عشق ناميد ، زيــرا  سر حدّ مفهوم و مصداق عشق فداكارى غير معشوق است  هر چه باشد اگر چه ذات عاشق باشد كه از فنائش بيش از بقاء لذّت برد و نفهمد كه لذّت مى‏برد يا نه و توجّهى به مفهوم و مصداق لذّت نكند و لذت را علّت غائيۀ كار خود قرار ندهد و آن را وجهۀ خود نسازد بلكه كار را بى ‏وِجهه كند و نفهمد كه چه مى‏كند .

لذا عشق مقابل عقل مى‏افتد ،عقل آنست كه بداند چه مى‏كند و يك غرض عقلى را منظور خود سازد (منظور در هر كار علّتِ  غائيۀ آن است) و عشق كار بى‏منظور است كه اگر پرسند چرا چنين مى‏كنى جواب ندارد بدهد  خودش هم حيران است، اما آن كار را هم ترك نمى‏كند .

و معنى سائق (راننده) آنست كه از ترس درد آينده و يا براى دفع درد حاضر آن كار را مى‏كند و از خود آن كار لذّتى نمى‏برد بلكه گاهى درد هم مى‏كشد اما سبك‏تر از آن درد حاضر يا آينده .

پس قائد يك امر وجودى است و داخل در ذات فاعل است نه خارج و سائق مانند يك امر عدمى است و يا در حكم عدمى و از خارج پيدا شده گرچه حالا صفت ترس يا دفع در داخل وجود فاعل پيدا شده ،اما مبدء و سببش از خارج است و از جهت مخالف و منافى و ضدّ ذات است كه ذات عدم آن را خواهان است و از وجودش گريزان ، و اين معنىِ در حكم عدم بودن است ،و گاهى مى‏شود كه شوق هم از خارج پيدا شود از ديدن يا شنيدن فوائد لذت بخش آن كار ،پس اين شوق را قائد بالعرض بايد ناميد و شوق طبيعى را قائد بالذّات .

كار براى عموم لازم است و فى‏نفسه مطلوب است قطع نظر از نفعش .در اخبار ائمه اسلام است ، اِنَّ اللّهَ يَمقُتُ العبدَ الفارغَ خدا آدم بيكار را خيلى دشمن‏ دارد .

و فارغ گاهى مقابل مشتغل گفته مى‏شود مانند اينجا و گاهى مقابل عاشق مانند شعر سنايى : در جهان شاهدىّ و ما فارغ .

مقت  شدّت دشمنى است .تعلّق مقت به فارغ دلالت مى‏كند بر علّت بودن تنها بيكارى براى دشمنىِ خدا او را ،خواه آن آدم كافر باشد خواه مؤمن ،اگر چه پيمبر باشد كه از جهتِ بيكارى ممقوت است و از جهت پيمبرى محبوب .

پس نسبت به كار و پيشه بيشتر بچه‏ها شوق فطرى دارند يعنى طبيعت كه كار ساز مهربان اهل جهان است ،براى آنكه مورد حاجت عموم است و زندگى بشر ناگزير از كار و پيشه است شوق آن را در ساختمان نخستين در مغز بشر نهاده و توشۀ راه زندگى به آنها داده .

لذا  اشواق  فطريه بچه‏ها دليل است بر لزوم كار و پيشه به طور وجوب كفائى و مابِهِ ‏الكِفايَةُ افراد بسيار بى‏شمار بايد باشد ،به خلاف علم كه بعض علوم معنويه (علوم ماديه جزء كار و پيشه است) اگر لازم  هم باشد مَن بِهِ الكِفايَةاش در هر شهر يك مليون سكنه يك نفر روحانى بس است ،چنانكه من در كتاب ميوۀ زندگانى با برهان حسّى ثابت كرده‏ام در صفحۀ 141 و مسبوق نيستم  زيرا تعيين قدر كافى از هر طبقه در جامعه از دقائق و خفاياء علم جوامع  است و غالباً تاكنون مورد توجه اذكياء كم‏تر بوده و كسى در اطرافش تحقيق كافى ننموده .

دليل چهارم آنكه درس موقوف است بر تولّد فكر در دماغ بچّه ،و پيش از اتمام سال هفتم تولّد نمى‏يابد و لذا شرعاً و عرفاً و طبّاً و قانوناً (سياستاً) شروع به تربيت بچه بعد از  هفت سالگى او بايد شود و تمرين به نماز هم در اديان از آن وقت است و عبادات تمرينيّه يك عنوان بزرگ فكر بردارى است از عناوين فقهيّه و نيّت آنها و مكلف به آنها كه آيا خود بچه است و يا ولىّ او و لحن آن تكليف وجوب است يا ندب ،دقّت نظر لازم دارد و وقت فقهاء را اشغال مى‏نمايد و مرا در آنجا سخنان تازه‏اى است كه در آية مبصرة فى شرح التبصرة در مبحث نيّت صوم نوشته‏ام .

و پس از تولّد فكر (در بعض امزجه بچه‏ها از هفت سالگى هم عقب مى‏افتد و نادراً تا آخر هم توليد نمى‏شود) و شروع به تربيت بايد زور به فكر نوباوۀ بچه نياورد تا از آغاز خسته و سوخته نشود كه تا انجام ناتوان خواهد شد.

و درس و علم بويژه پروگرام جديد ابتدايى كه يك علم غامض دقيقى شده خيلى زور به فكر بچه بلكه بزرگان نيز خواهد آورد و مدتى طول مى‏كشد آخر هم پس از دو سال رنج معلم و شاگرد از صد شاگرد اگر دو تا از عهده برآيد نود و هشت تا عاطل و باطلند ،دو سال عمر خود را باخته و كارى نساخته‏اند (و هذا هوالخسران المبين) آيا غرامت عمر گرانبهاءِ بچه‏هاى بى‏گناه بر ذمّۀ كه خواهد بود. اين قتل نفس بى‏صداى شايعى است كه همه افراد جامعه خونى‏اند و خونخواه طبيعتِ غيورِ قهّار است .

امّا كار و پيشه فكر لازم ندارد ،كار از قواىِ عمّاله سر مى‏زند كه ريشۀ آنها اعصابِ دِماغيّه است ،محرِّك همه متحرّكات ظاهره و باطنۀ بدن و منبعِ احساسات و حركات در كمّ و كيف و ازدياد و اشتداد اعصاب باريك بى‏شمار كه تار و پود كارخانه‏ها و جهازات تن را عهده دارند ،قد بلند شدن و اعضاء تازه از قبيل دندان و غيره پيدا شدن و سخت شدن عضلات و پيدا شدن اوصال و اوتار و غضاريف و ليف و عروق و وسعتِ ثقبات و سدّ بعض مجارى و شدّ ربطات و حلِّ عُقَد و حبلٍ من مَسَدٍ و اِصلاحِ ما فَسَدَ .

فوائد كار

نبايد به ثروت پدر مغرور شده بچه را بيكار گذارد زيرا ثروت از كار پيدا شده و بيكارى ضد ثروت و فانى كنندۀ آن است .آدم بيكار زود ثروت خود را تمام كرده تهى دست مى‏شود آن وقت ديگر كار هم نمى‏تواند زيرا نه هوش دارد نه سرمايه ، آدم تهیدست بى هوش است كاردانى براى اغنياء لازم‏تر است از فقراء زيرا آنها محتاجند به حفظ ثروت خود تا عزّت غناء برقرار باشد و چون سرمايه دارند خوب از كار بهره بر مى‏دارند ، حيف است با سرمايه عمر را به بيكارى بسر برند .

غنىِّ كاردان دو شرف دارد و دو سرمايه و دو سود ،فقير كاردان يك شرف تن به كار نمى‏دهد غرور خيالات او را مى‏دواند و در وادى‏هاى دور و دراز سير مى‏دهد و سر به پستى كار فرود نمى‏آورد و بسا كه در درس هم كامل نشود ،آنگاه در دو طرف ناقص مانده ،نه كار كرده و نه درس خوانده .

باز در كار بايد مدارا نمود كه فشار بر اعصاب نيارد و فكر نخواهد و از پيشه‏هاى آسان سهل‏آموز سريع الانجام شروع نموده مقدّمات جليّۀ آن پيشه را كم‏كم به اندازۀ شوق بچّه و در وقت نشاطش به لحنى شوق‏افروز ياد داد و همانكه به حدّ خستگى رسيد بايد دم در كشيد و از آموزگارى فرو نشست و اوراق  را بر هم بست و اجازۀ تنفّس و آزادى به بچّه داد ،تا رفع خستگى و تجديد نشاط شود .

و نيز بايد دانست كه شوق بچه نسبت به كارها مختلف است و باز هر بچه با بچۀ ديگر مخالف و اسباب و موانع خارجه نيز مختلف .

پس بايد از اول تا مدّتى آزمايش كنند و از هر قبيل كار تا چند روز ياد بدهند تا به بينند به چه كار مايل‏تر مى‏شود كه منحصر كنند به همان كار .

چونكه خدا به توسط كاركنان اوّلىِ طبيعت براى هر كار اشخاصى چند بخصوص آن كار آفريده كه فرم دماغ آنها را به اندازۀ آن كار ساخته و يك خيال و شوق طبيعى و پسند فطرى بر دل آنها انداخته كه هميشه در اطراف آن كار گردش مى‏كند و هر چه بيند به ياد آن افتد .

اگر اولياءِ امورِ جامعه از اول به فكر آزمايش همه بچه‏هاى جامعه افتاده به دقت مواظب باشند و اشتباه نكنند و هر بچه را به كار شوقىِ او وادارند ،جامعه آباد و كارها تكميل شده ،بچه‏ها ترقى كامل مى‏كنند والّا منوط به تصادف است.

و غالباً كارها به اشتباه شروع و تعليم مى‏شود ، تربيت‏ها و رنج‏ها هدر مى‏رود، بچه ترقى نمى‏كند و كارهاى مملكت ناقص مى‏ماند و به شقاوت جامعه تمام مى‏شود (وَ ٰآتُوالبُيُوتَ مِن اَبْوابِها) (هر خانه‏اى را درى است و هر درى را سَرى و هر سرى را سِرّى) .

امّا استعلام شوق بچه غالباً در وقت تنفّس و بازى آنها معلوم مى‏شود كه ببينند بالطّبيعة به چه بازى شروع مى‏كند ،آنگاه تطبيق آن بازى را با يك عمل و پيشه‏اى بايد نمود و شايد با چند پيشه توان تطبيق نمود ،يك قريحۀ روشنى و سليقۀ مستقيمى براى تطبيق و ترجيح لازم است كه در آزماينده‏ها باشد ،تا از قبيل آن طبيب نباشد كه پالان را ديد و حدس خوردن خر زد .

و اگر اختلاف نمودند بايد به بحث و برهان همديگر را قانع نموده  متّفق شوند و رأى جزمى دهند .

و از قيافه بچّه و از نژادش هم علماء قيافه مى‏فهمند، امّا با دقت و به كار بردن همه مسائل علم قيافه از مقتضى و مانع و ناسخ و منسوخ و جزمى و احتمالى و علاج تعارض علامات كه يك اجتهاد طولانى لازم دارد تا استنباط صواب و حدس صائب حاصل شود .

پس وجود علماءِ قيافه در ميان اولياء امور جامعه خيلى لازم است و هزار افسوس كه آن علم امروز جزءِ علوم مرسومه نيست و رسم علم هم در اولياء جوامع كم است و آن هم كه هست گم است .

اين ناچيز در فصل سوم و چهارم كتاب عرفان‏نامه قيافه‏هاى دالّۀ بر خصوص ذوق عرفان را نوشته با چند مسئله از كليّات علم قيافه صفحه 244 تا 257 .

در درس و علم هم اين طور است ،اولاً همه كس براى علم خلق نشده خط آموزى كه نامش سواد است جزء كار است (كار نقاشى) نه جزء علم ، پس آنكه قواى دماغش مناسب علم نيست ،هر چه بخواند و تلاش كند دانشمند نمى‏شود .

اگر به ندرت پس از مدت‏ها و تلاش‏ها چيزى شود متخصّص نمى‏شود و صاحب رأى و اختراع و مفيد به جامعه نخواهد شد .

آنگاه هم وجود آن بچّه معطل مانده و هم استعدادش نسبت به كارى كه داشته ،باطل شده و آن كار را نكرده ،چونكه خدا بشرى را نيافريده كه مناسب هيچ كار نباشد كه عبث خواهد شد و در آيۀ افحسبتم انما خلقناكم عبثاً به وسيلۀ استفهام تقريعى نفى عبث از خدا شده (كلُ عملٍ لواحدٍ و كلُ واحدٍ لعملٍ) .

اگر آزمايش كامل عام نمايند و هر بچه را از اول به كارى كه شوق دارد  وادارند عالم گلستان مى‏شود و قدرت و عدل خدا نمايان و انتظام اتمّ و حكمت اصلح كه در علم كلام گويند مصداق مى‏يابد .

ولى اغلب جوامع توجه به اين نكته ندارند و لياقت عامّ براى عموم مى‏پندارند و استعداد همه افراد را يكسان مى‏دانند و همه كس را هم قابل علم مى‏دانند و هم قابل كار و پيشه ،و تفاوت را در اثر تربيت و تلاش و حصر اشتغال قرار مى‏دهند ، و غافلند از آنكه اين نوعى از هرج و مرج و بى نظمى كارخانۀ مقدسۀ طبيعت است و كاشف است از جهل عالم ربوبيّت و از غفلت علّت مبقيه از اوضاع حادثۀ متعاقبۀ معاليلش .

لذا غالباً كارها و علوم ناقص مى‏مانند و رنج تعليم و تربيت بى‏اثر مى‏ماند ، و بعض محصّلين مطلب را به اشتباه فهميده با هم اختلاف مى‏كنند . اگر همه محصّلين استعداد فطرى علم را داشتند به اشتباه نمى‏افتادند .