English French German Italian Portuguese Russian Spanish
فرق فلسفه با ادله در چهار وجه
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از کتاب کیوان نامه جلد سوم اثر عباس کیوان قزوینی   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 20:28

شماره مقاله 761

وظيفه خواص يافتن فلسفه براى داخله و ادلّه براى دفع خصوم است.

اينك بايد نخست فرق فلسفه با ادله گفته شود به چهار وجه يكى همانكه اكنون گفته شد.

دوم آنكه در فلسفه ظن و استحسان و مقدمات خطابيّه هم كافى است و ادلّه برهان قاطع مى‏خواهد.

سيم آنكه فلسفه فكر مى‏خواهد و برهان اطلاع كافى.

چهارم آنكه برهان از لوازم دين و فلسفه تجمّل كه نبودنش زيانى ندارد.

آنگاه معنى فلسفه و اقسامش كه سه است دانسته شود. امّا معنى غرض ما لغتش نيست كه لفظ يونانى است و دو كلمه است اصلش كه فيلاسوف باشد يعنى دوست دانش و فلسفه مصدر جعلى به غير قياس است يعنى فيلسوف بودن، بلكه معنى مصطلح در گفتار عموم است كه در هر مورد مى‏آورند به معنى سبب و علّة باعثه آن كار يا حكم يا قانون و نتيجه و فائده و علّة غائيّه كه غالباً علّة باعثه و غائية يكى مى‏شود كه تصورش باعث است و وقوعش در خارج غايت است و گاهى هم دو چيز مى‏شود از هم جدا يا وصل به هم.

و گاهى فلسفه را اشارات مى‏نامند و براى دين چهار درجه قرار مى‏دهند، بر طبق حديث درباره قرآن كه ائمه فرموده‏اند قرآن ظاهرش عباراتى است براى همه كه بايد ظاهر را همه داشته باشند و باطنش سه درجه است :

اول اشارات مال خواص است و آن چيزهائى است كه مى‏شود به فكر از عبارات فهميد، يعنى گوينده عبارت را طورى اداء كرده كه به آسانى مى‏شود اشارات را از آن در آورد .

دويم لطائف كه مال اولياء است و آن باطن باطن است و براى خواص دشوار است اما ممكن است و توقع از آنها هست .

سيم حقايق است كه مال پيمبران است و توقع از اولياء هست رسيدن به آنجا و از خواص نيست و اگر دم از آنجا زنند رانده مى‏شوند به نام غالى (غالى كسى است كه از اندازه خودش بالاتر رود ،اگر چه آن بالاترى  در واقع درست باشد، اما براى او يا هيچ درست نيست اگر استعدادش كم باشد يا زود است اگر فعليّتش كم باشد و استعدادش بسيار مانند غذاهاى غليظ براى بچه كه معده و شش روده‏اش هنوز كوچك و ناتوانند نسبت به آن غذا اما نسبت به غذاهاى لطيف بسيار توانايند).

پس گاهى فلسفه نام هر سه درجه باطن مى‏شود و گاهى نام درجه اول به تنهائى كه اشارات باشد و اينجا مراد ما از فلسفه همان اشارات تنها است و لطائف هم از اين اشارات دانسته مى‏شود براى اهلش چنانكه حقايق هم از لطائف.

اما اقسام فلسفه بدان كه طبيعيّات هم فلسفه دارد، چنانكه فلاسفه اروپا كه دم از فلسفه مى‏زنند فلسفه دين را قصد ندارند تنها فلسفه طبيعيّات است و آنچه به كار توده مى‏خورد همان است ،چنانكه از فنون حكمت آنچه به كار همه مى‏خورد تنها رياضى و طبيعى است نه الهى كه لقمه از حوصله بيش است و خطر گلوگير شدن است، و براى بيشتر مردم زيان دارد خيلى سخت و اقلّش ايجاد وسوسه و موهومات متواليه انجام‏ناپذير است كه نه ديندار مى‏شود و نه دانا.

و در رياضى و طبيعى هم آنچه قديم به دست اهل شرق رسيده بود از يونان بى‏نتيجه بود نه فوائد دنيوى مادى داشت كه صنايع باشد و نه فوائد روحى كه دانش دلپذير باشد، حكيم قديم هم گرسنه بود و هم حيران در اعتقاد. و آنچه سود مادى ببخشد همين است كه اروپائى‏ها يافته‏اند به تلاش خودشان و هنوز بيشترها خواهند يافت، به اندازه‏اى كه ولينعمت هر دو روى كره زمين باشند در ماديّات، اما در الهيّات تا بخواهى ناتوانند و بايد هم باشند ،زيرا هنوز نوعاً معتقد به استقلال روح نيستند و اساس دين و الهيّات بر استقلال ذاتى روح است و آن روحى كه اروپائى پس از كاوش‏ها پيدا كند، روح متولّد از ماده است يعنى آخرين كمال ماده كه فرع مادّه مى‏شود و در علم كلام هم روح را جسمانىّ‏الحدوث مى‏دانند.

و آنچه سرمايه الهيّين است بودن عالمى هزاران برابر اجسام است در بالا و زير اجسام، يعنى روح تعيّن‏هاى مجرّدانه دارد در غيب كه پست‏ترين آنها تعيّن ملكوتى است و آن گاهى متنزّل مى‏شود به يك ماده مناسبِ خودش و استخدام مى‏كند آن مادّه را در مقاصد روحيه خودش و آن ماده بى‏آنكه بداند آن مقاصد را خدمات شايان مى‏نمايد تا آخر، كه روح بى‏نياز از آن ماده شده آن را بياندازد و برگردد به ملكوت مانند تاجر بازار رفته و برگشته سود آورده يا زيان برده.

و فلسفه احتياج مردم به دين همين است كه آداب تجارت ملكوتى را بياموزند از پيمبران كه اهل خبره ملكوتند و مى‏دانند چه كالائى در آنجا روائى دارد.

اگر فلاسفه اروپا مانند پيمبران آگاه از ملكوت بشوند، ديگر حال و مجال كارهاى مادّى را نخواهند داشت، پس كار جهان به زمين مى‏ماند و همه گرسنه و حيران مى‏شوند، چونكه بايد اوّل كارهاى ماده رونق يابد و مردم سير شوند آنگاه به كار روح و دين برسند، معروف است (گرسنه ايمان ندارد). پس خدا نمى‏گذارد كه عقايد روحى در نوع فلاسفه اروپا پيدا شود تا جهان را آباد كنند، اما بعض نادر از آنها ممكن است كه خود را محض براى روح بداند چنانكه عقايد آن بعض شيوع نيابد و نوعيّت و رسميّت پيدا نكند ،مانند چند نفرى كه چند سال است كه زندگى را رها كرده رفته‏اند به غارهاى اروپا و امريكا و با گرسنگى و گمنامى بسر مى‏برند بى‏گمان براى آنها كشفيّات بسيار رو مى‏دهد و نوع خبر ندارند.

اگر بيشتر مردم مانند آن چند نفر بودند كار جهان لنگ و عرصه بر همه تنگ مى‏شد. بايد بيشتر بيخبر از حقايقِ غيبى باشند تا جهان آباد گردد و در نتيجه آبادى بعضِ با خبران هم زندگى كنند .

اگر جهازاتِ تن همه مانند مغز سر و طبقات 13 گانه چشم بود زندگى ميسّر نبود، و اگر همه هم مانند استخوان بود كارى از پيش نمى‏رفت .افراد مردم در جهان مانند اعضاءِ يك تن بايد باشند كه بيشتر نادان و كار كن و كم‏تر دانا ،بيشترىِ دانا عيب و كم‏ترىِ نادان هم عيب است. و همچنين در فنون دانش كه از علوم طبيعى خيلى بيش از رياضى لازم است، و از رياضى بيشتر از فلسفه لازم است، يك فيلسوف در يك مملكتى (كه صد نفر رياضى لازم است و دو هزار طبيعى بايد باشد) بس است، اگر بيشتر باشد هم به آنها بد مى‏گذرد و هم به رياضى و طبيعى‏ها و هم به توده.

به جاى فيلسوف رئيس دين بگو يعنى مسئله گو كه آن هم يك نفرش لازم و بيشترش پر زيان است بر خودش و بر همه.

در دانش هر يك نفر هم چنين است كه كار مادى او و علوم مادى او بايد خيلى بيشتر از كار دين باشد ،مگر آن يك نفرى كه كارش منحصر به آموزگارى دين و فلسفه است كه بايد ديگران همه لوازم او را كاملاً بدهند تا او آسوده با دل  درست به كار دين و فلسفه گوئى براى ديگران برسد و مُقَسَّمُ القلبِ و مُوَزَّعُ البالِ يعنى پريشان دل نباشد، و او هم قانع به اندك باشد.

سعادت مملكت و سعادت مردم در زندگى همگروهى (چنانكه در ميوه زندگانى صفحه...گفته‏ام و در دوره كيوان نيز در فصل 17) آنست كه از هر طبقه كه بودنشان سزاوار است، بيش از اندازه نباشد و كم‏تر هم نباشد كه اگر باشد مانند آدم چهار دست و يك پا خواهد بود، و از آنها كه نبايد باشند هيچ نباشد نه كم نه بسيار.

و اكنون جهان وارونه است، كه از نبودنى‏ها بسيارند بلكه بيش از بودنى‏ها هستند.

پس فلسفه در سه جا است، در همه موجودات از بابت شكل آنها و از بابت خواص آنها و اين كار علماء رياضى و طبيعى است بطور كمال نه بطور لزوم، يعنى اگر فلسفه اشياء را ندانند از موضوع علماء بودن بيرون نمى‏روند.

دوم در نوع ديانت و نوع سياست كه براى بشر لازم است كه دينى و سياستى داشته باشد يا دين تنها لازم است يا سياست تنها يا هيچ يك، و آيا تنها در زندگى همگروهى لازم است يا در زندگى تنهائى هم لازم است يا به تفصيل است (و هوالحقّ فى السّياسة و اماالدّين فهو للفرد اَلزَمُ).

سيم در احكام هر دينى هم يك يك فلسفه هست كه برترىِ اديان بر هم در فلسفه خواهد بود، و اين بنده مدّعيم كه فلسفه احكام اسلام (يعنى قدر مسلّم ميان 73 شعبه كه آن را اسلام مركزى بايد ناميد) بهتر و بيشتر از همه اديان دنيا است، دين مسيحى كه ذاتاً احكام نداشته تا فلسفه بخواهد، زيرا دعوت عيسى به رهبانيت بود نه به اجتماع، احكام كنونى صوابديد پاپ‏ها است و از موضوع دين بيرون است، دين كليمى آنچه دارد در اسلام بهتر از آنش هست. اسلام چون خاتم اديان است داراى همه احكام آنها است با زيادتى‏هاى خيلى ضرور. بعد از اسلام تاكنون دينى نافذ كه مرسوم باشد نيامده كه به امضاءِ مللِ دنيا رسيده باشد، بهائى مى‏خواهد كه رسميّت يابد و به امضاء رسد، هنوز نشده.

کیوان نامه جلد 3 – عباس کیوان قزوینی