English French German Italian Portuguese Russian Spanish
سرّ ناميدن جهاد نفس به جهاد
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب اختلافیه اثر حکیم عباس کیوان قزوینی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی - تهران - نشر آفرینش سال 1378   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 21:22

شماره مقاله771

سرّ نامیدن جهادِ نفس را به جهاد و آن به دو وجه است:
یكى مدلول اخبار اسلامیه است كه مى‏فرماید:اعدى عدوك نفسك‏ التى بین جنبیك و ظاهراً مراد از نفس،طبیعت است كه به قولِ ‏قدماء متمركز است در كبد و یا متمركز در ریه و قلب است و لذا تعبیر شده به میانِ‏ دو پهلو امّا در واقع مراد خودبینى (انانیت) است كه متمركز در سلول‏هاى دماغ است.زیرا آنچه شخص را به كارهاى زشت جرى مى‏كند همین خودخواهى است و لفظ بین جنبیك اشاره به حدود تعین است كه هر كسى (چیزى) غیرِ غیرِخودش است.
دوم آنكه شخص باید در همه مدّت زندگانى خود را فرض كند كه در محكمه عادلانه با طرفى خیلى قوى دارد محاكمه مى‏كند و آن محكمه دو قسمت است:
یكى كلّى كه نامش وجدان بشر است و قانون حیات اجتماعى است.
یكى دیگر شعبه است كه وجدانِ‏خود شخص باشد.
پس باید شخص در هر كارى قبل از اِقدام،از این محكمه وجدان خودش اجازه حاصل كند به قسمى كه اگر در آن محكمه بزرگ وجدان بشر كسى در اینكار با او طرف شود او را محكوم نسازد و این مطلب امرى است مخفى نزد خود شخص و چون مخفى است و دیگرى مطلع نیست شخص زود گول مى‏خورد كه مى‏پندارد كه فقط رسوائى نزد مردم و محكومیت در وجدان بشر بد و رسوایىِ‏اوست و چنین نیست بلكه محكومیت در وجدان شخصىِ ‏خودش كه شعبه‏اى از وجدانِ‏بشر است هم كافى است در بدى و رسوائى.پس آن كسى رسوا و بدعمل نیست كه در وجدان خودش شرمنده و زشت‏كار نباشد و این امرى است كه هیچكس نمى‏تواند دعوىِ‏نادانى در این امر كند،امّا در دانستن قانون بشرى یا قانون دینى ممكن است كسى مدّعى جهالت شود یا جهل به موضوع یا جهل به حكم و اگر نادانى بالاضافه را به نظر بیاوریم جوابش آنست كه هر كسى مكلّف است بقدر دانایى خودش و توقع هیأت مجتمعه بشر هم از هر فردى بقدر دانایى آن فرد است،همان قدر كه هر یك نفر مخالفِ ‏دانشِ‏خود رفتار نكند در محكمه وجدانِ‏بشر محكوم نخواهد شد و اكثر مردم محكمه وجدان خود را جزءِ محاكم نمى‏شمارند واین در اثر خودخواهى است كه صفتِ‏ خودى و خودخواهى مانند طاووسى است كه چترزند و زیر چشم به خود نگرد و تماشاى خود كند و به خود بنازد به قسمى كه هیچ زشتى یااعتراضى به كارهاى خود نكند،همین نازیدن به خود و گمانِ‏بدى به خود نبردن آن نفسى است كه باید با او جهاد نمود
یعنى شخص همیشه خودش را دو چیز ببیند كه:
یكى آمر[1] است.
و یكى ناهى[2] .
آنگاه این آمر و ناهى با هم مى‏جنگند تا كدام غالب شود و این جنگ مهّم‏تر است از جنگ‏هاى خارجه،زیرا جنگ با غیر شرف ظاهرى را مى‏برد امّا در این جنگِ با نفس اگر شخصى مغلوب خودى و خودخواهى شد شرف واقعى انسانى از او سلب مى‏شود.زیرا با شرف كسى است كه براى خود شرفى غیر از نیكوكارى و حقیقت رانى فرض نكند،پس تا شخص نیكوكار و حقیقت ‏یاب نباشد شرف‏ انسانى براى او نخواهد بود.
و در هر جهاد،غنیمتى بعداز فتح و ظفر مناسب آن جهاد هست براى غالب و در این جهادِ نفس غنیمت راجع به مغلوب است. یعنى اگر شخص بر خودىِ‏ خود غلبه یافت خودىِ ‏او پر قیمت و با شرف مى‏شود. پس در جنگ‏هاى دیگر مغلوب مخذول[3] است و در جهادِ نفس مغلوب سرافراز و نامدار است.
و حقیقت دیانت كه همه مى‏گویند امر قلبى است همین است كه شخص در هر كارى خودش حاكم و فرمانده خودش باشد و عنان اختیار كارها را به دست خودى و خودخواهى ندهد بلكه دشمن با خودى و خودخواهى باشد.
گویند: اگر كسى دوستىِ‏خدا را مى‏خواهد باید با خودش دشمن باشد،یعنى آنچه جنبه طبیعت او مى‏خواهد از مال و جاه و غیرهما آنها را ضرر و سمّ خود بداند،پرهیز از آنها را مقوّى ‏ترین غذاى روحِ‏ خود قرار دهد. اینجاست كه عدم بهتر از وجود است یعنى عدمِ‏ لذایذِ طبیعى و ناكامى نسبت به همه عوارض دنیویه، در حقیقت برهنگى بهتر از لباسِ فاخر[4] و گرسنگى بهتر از سیرىِ دائم است.
و در این امر دیانت و سیاست و وجدان هر سه با هم متّفق ‏اند، یعنى اگر كسى خو كند به تركِ‏لذائذ هم خودش راحت‏تر است از وقتِ‏كامرانى و هم نزد خدا و خلق محبوب‏تر است.و اگر كسى متمسّك[5] به یك دین روشن عالى باشد و این حال در او نباشد او در واقع محكوم به بیدینى است و بالعكس.
پس ناقد[6] بصیر آن است كه در این موارد دقیقه گول نخورد و الفاظ چندى را و اعمال معدودى را فقط دین نشمارد به این پندار كه (آن الفاظ و اعمال را بجا آرد و بعد هر چه خواهد كند از كامرانى‏ها واجراءِ اغراض،خوب است) بلكه مطلب واقعى عكسِ‏این است كه لو فرض شخصى به هیچ دینى متوسّل نیست و یا به یك دین ضعیف مرجوحى متوسّل است.امّا اعمال و احوال او همه مطابق قانون جهاد با نفس است و از خودخواهى برى است و هماره غیر را از اهل هر مذهب باشد بر خود مقدّم مى‏دارد،چنین كسى نتایج مطلوبه دیانت را براى خود مهیا كرده گر چه صورتِ‏ دینى در دستش نیست و نامش میان دینداران به دیندارى برده نمى‏شود.
و این مطلب یك معنى غریب است كه در اخبار رسیده است:(المؤمن غریب فى‏الدارین) یعنى نه در این دنیا به دیندارىِ ظاهرى شناخته مى‏شود كه همدینان و آشنایانى به خود ببیند و نه در آخرت او را در یكى از صفوف ادیان جا مى‏دهند.بلكه او خود تنها در كنار همه صفوف ادیان ایستاده،ولى آن معامله‏اى كه با نیكوترین دیندار كرده مى‏شود با او خواهد شد زیرا پسندِ خدا است بدون اسباب مقرره در ادیان و شاید یكى از معانى حدیث معروف:(استرذهبك و ذهابك و مذهبك) این باشد كه مذهب صحیح عنداللّه اگر نزد خلق آشكار نباشد براى آن شخص صاحب مذهب در آخرت نافع‏تر است.زیرا آنچه در این عالم بر حسن مذهب نزد خلق مترتّب[7] شود از تعظیمات و فوائد مادّى و معنوى،از اجرِآخرتى یعنى باطنى عنداللّه كم خواهد شد و كم‏اجرتر خواهد بود از آن دیندارى كه مردم از صحّت دین او بى‏خبر بوده‏اند و به چشم تعظیم در او نظر نكرده‏اند بلكه به گمان بیدینى به نظر حقارت در او نگریسته‏اند؛ همین حقارت مزید اجرِ او و جزءِ مصائب اختیاریه او خواهد شد.
مجملاً آنچه نفس و طبیعت در این عالم لذّت ببرد به هر سبب و نام كه باشد از مقاماتِ ‏آخرتىِ ‏شخص كاسته خواهد شد،چنانكه در عكسش آنچه شخص سختى و ناكامى به هر نام و سبب ببیند بر مقاماتِ‏آخرتى او افزوده خواهد شد.
عدل خدا میزان بُوَد دنیا و عُقبى‏ كفّه‏ها
این سر اگر پستت كند آن سر بلندت مى‏كند
و اغلبِ دینداران گر چه هوشمند و دقیقه‏ یاب باشند از این نكته غافلند و مى‏پندارند كه جمع میان حظوظ[8] ظاهره و باطنه ممكن است،با اینكه‏ تباین[9] و تضاد ظاهر و باطن در فكر هر بشر زودتر چیزى است كه معلوم‏ مى‏شود و تخصیص[10] بردار نیست.چنانكه گاهى دانشمندان ما فتوى‏مى‏دهند كه حظوظ حلال و یا حظوظ دینیه منافى[11] با حظوظ و مقامات باطنه نیست.و اجمال برهان این مطلب آنست كه:
انسان داراى چند مرتبه از وجود است و بعضى مى‏شمارند تا هفت مرتبه واین هفت مرتبه هم در جانبِ جسم انسان است چنانكه در طبّ مبرهن[12] شده،و هم در جانبِ روح انسان است چنانكه نزد عرفاء كه‏ اطباءِنفوسند معین شده از: صدر و قلب و روح و عقل و سرّ و خفى و اخفى‏ و این دو جنبه تفاوتشان مانند تفاوت عالمِ‏ جسم و عالمِ روح است،پس آنچه جسم لذّت برد اگر از جنبه خودش است ممكن است كه منافى نباشد امّا اگر سبب لذّت جسمى،یك امر روحى باشد مانند دین كه شخص دیندار را براى خاطر دینش تعظیم نمایند یا فوائد دیگر به او رسانند،این لذّتِ‏ جسمى مانع است به اندازه خودش از استكمال[13] لذائذ روحى و مانند غصب است كه جسم حقِّ روح را غصب نموده و بر قوّتِ خود افزوده و روح چون راضى به این غصب است پس آن حظوظ مغصوبه[14] به ضرر روح خواهد بود.باید روح تا در عالم جسم است‏ تلاش كند كه از جسم استفاده نماید نه آنكه فوائدِ خاصّه خودش را به دسائسِ[15] قواى جسمیه از دست بدهد.زیرا آمدن روح به جسم نه از باب احتیاجش به جسم است (به هر حال جسم محتاج به روح است) بلكه روح براى زیاد كردن پر و بال به جسم در آمده تا آن لطائفِ‏ ملكوتیه كه برحسب ضرورتِ مراتبِ‏ وجود در جسم پنهان است آنها را برباید از جسم و جزءِ خود كند، تا آنكه بعد از مفارقتِ‏[16] روح از جسم هیچ لطیفه‏ و جهت معنویت در جسم باقى نمانده باشد.پس حال جسم بعداز مفارقت روح بدتر و پست‏ترین احوالِ‏جسم است و حالِ‏روح بعد از مفارقت از جسم بهترین حالات متصّوره روح است.
و اینها كه گفتیم براى روحِ‏بیدار است كه غافل از نتایج مسافرت خودش نباشد و به لهو و لعب نپردازد و عمر خود را كه بزرگ‏تر سرمایه است نباخته باشد. و چون از نوع بشر همین توقع است،پس جسمِ‏ بشر بعداز مرگ بدترین اجسامِ دنیا است؛ و لذا یك مذهب آن را مى‏سوزاند و یك مذهب آن را از آبادى به دور مى‏اندازد و یك مذهب آن را از روى زمین با سرعتى تمام برداشته در زیرِزمین پنهان مى‏كند زیرا آنچه لطائفِ ‏جسمیه در جسمِ‏بشر بوده روحِ ‏او از آن كشید و دیگر در این لاشه هیچ معنویتى باقى نمانده و شاید همین است معنى نجس بودن میت كه دین اسلام لاشه مردار را بدترین نجس‏ها شمرده قسمى كه با خشكى هم سرایت مى‏كند هم به ظاهر هم به باطن؛ لذا مسّ‏[17] میت هم تطهیر حدثى‏ لازم دارد كه غسل باشد و هم تطهیر خبثى كه شستن موضع تلاقى[18] باشد و در شریعت هیچ چنین نجسى جز لاشه مردار نیست كه هم حدث باشد و هم خبث، هم موجب طهارت صغرى ‏باشد هم موجب طهارت كبرى‏. جعل قانون نسبت به لاشه مردار براى تذكر این دقیق نكته است تا هوشمندان پى برند،گرچه ارواح همه افراد بشر چنین نیست كه جذب لطایف جسم خود را كاملاً نموده باشد.
و در اینجا مناسب است متذكّر این فلسفه دینى بشویم كه نظر قائلین به تناسخ[19] به وسعت مقامات و كمالِ‏ قدرتِ ‏روح بشرى است كه یك روحِ ‏بشرى مى‏تواند از چندین جسم به نوبت جذب لطائف نماید و دوراتِ‏عدیده[20] به عالم جسم درآید و هماره تن خود را تازه نماید،تا از هر تنِ‏تازه اخذِ لطائف نموده بر مقاماتِ ‏معنوىِ‏ خود افزاید كه گویا حوصله كمالِ‏روح با اخذِ لطائفِ ‏یك جسم در یك دوره پر نمى‏شود و قانع نمى‏گردد و بعد از مرگ در هر دوره نعره«هل من مزید»[21] مى‏زند.و شاید آیه وصف دوزخ را در قرآن ناظر این نكته دقیقه بدانیم كه (كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا) و نزد هوشمندان پیدا است كه این عالمِ‏ جسم، دوزخ است براى روح.امّا باید در این دوزخ توقف كند براى تكمیل هویت حقیقى خودش كه آن استعداد روحى است.و لذا ارواح هرچه كامل‏ تر و پرقوّه‏ تر باشند دوره آمدنشان به دنیا بیشتر خواهد بود و هرچه دوره زیادتر مى‏شود مقامات روح افزوده‏تر مى‏شود.پس هر روحى نسبت به مرتبه خودش در دوره صدم كه به دنیا و جسم آمد صدبرابرِخودش است كه در دوره اول آمده بود.
و آیات تعدّد حیات و ممات[22] را نیز مى‏توان ناظر به تعدّد دوره‏هاى‏ زندگىِ ‏یك روح دانست،كه یك جاى قرآن دو حیات و دو ممات دارد و یك جا تا پنج حیات و ممات شمرده مى‏شود.چنانكه ما در تفسیر فارسى خود در ذیل آیه (كیف تكفرون باللّه و كنتم امواتا فاحیاكم) تا پنج موت و حیات استخراج نموده‏ایم و در بعضى آیات اشاره به مطلق تعدّد موت و حیات است بدون تعیینِ‏عدد و در اخبار اسلامیه هم بى‏اندازه اشاره و تصریح به تعدّد دورات است،از جمله مسئله رجعت كه یكى از عقاید ضروریه مسلمین ایران شده و اغلب مصیبت ‏زدگان خود را دلدارى مى‏دهند به‏ انتظار رجعت كه در رجعت جبران مصیبت‏هاى این دوره خواهد شد.و ما در بعضى كتب خود نوشته‏ایم كه هر دوره نسبت به دوره پیش، بمنزله آخرت است كه دارالجزاء است یعنى مكافات نیك و بد دوره پیش در آن دوره خواهد شد و باز همان دوره نسبت به دوره آینده دنیاست كه دارالعمل است نه دارالجزاء.
پس گزارشات هر كسى در هر دوره‏اى مركب از دو عنوان است:
یكى مكافات و جزاءِدوره گذشته خودش از نیك و بد.
و دوم اعمال تازه كه بمنزله تخم پاشیده است براى دوره آینده تا جزاءِ داده روئیده شود.
و باز در دوره آینده همین دو عنوان از گزارشات انسان خواهد بود و پیدا نیست كه این سلسله در كجا منقطع[23] خواهد شد،یا اینكه بطور دَور و دایره است كه انقطاع پذیر نیست.مثلاً اگر مورى را روى خط محیط دایره به حركت بیاندازید این مور هرگز حركتش تمام نمى‏شود و به مقصد نمى‏رسد كه از حركت باز ایستد، زیرا هماره روى خط دایره خود را مى‏بیند كه جلوِ او تمام شدنى نیست هر چه برود نمودار نیست رفتنِ‏ او،زیرا خط محیط دایره تمام شدنى نیست.و در اصطلاح هندسى زاویه عبارت است از محل تلاقى دو خط تمام شده پس اگر خط تمام نشود هرگز تشكیلِ‏ زاویه نخواهد شد و البتّه خطّ وجودِ انسان اكملِ[24] خطوط است.
پس به قاعده باید سیر انسان یعنى آمدنش به دوره‏هاى جسمى محدود نباشد و در ادیان بزرگ دنیا اشاره بلكه تصریح است به اینكه بعد از گذشتن عرصه محشر و استقرارِ اهلِ ‏بهشت و دوزخ، باز خدا دنیائى دیگر خواهد آفرید و اشخاصِ‏ بشرى به این دنیا خواهد فرستاد و براى آنها نیز بهشت و دوزخى مهیا خواهد نمود.
پس رشته وجود انسان پاره شدنى نیست چنانكه سر رشته آنهم پیدا نیست زیرا هر رشته ‏اى تا پاره نشود سر نخواهد داشت و از این جهت است كه انسان به سبب شناختنِ‏ خود مى‏تواند خدا را به اندازه‏اى بشناسد، یعنى بى‏نهایتىِ‏ مراتبِ‏ وجودِ خود را آئینه بى‏نهایتىِ ‏خدا بداند. چونكه اشیاءِ دیگر منتهى مى‏شوند به انسان مانند درخت كه منتهى مى‏شود به میوه.
پس اشیاء انتها دارند یعنى در جنبِ‏انسان تمام مى‏شوند، درخت در جنب میوه تمام مى‏شود، دیگر عنوان تكامل درختى ندارد؛ امّا میوه تكاملش تمام شدنى نیست انسان نیز كه میوه درختِ‏ عالمِ‏ طبیعت است تمام شدن ندارد.

کتاب اختلافیه

عباس کیوان قزوینی

________________________________________
[1] . آمر = امر كننده،در اینجا به معنى امر كننده به پاكى‏ها است.
[2] .
ناهى = نهى كننده،در اینجا به معنىِ نهى كننده از پلیدى‏ها و ناپاكى‏ها است.
[3] .
مخذول = خذلان دیده،خوارشده.
[4] .
فاخر = گرانبها.
[5] .
متمسّك = چنگ زننده.
[6] .
ناقد = آنكه صواب را از ناصواب تشخیص دهد.
[7] .
مترتّب = حاصل.
[8] .
حظوظ = خوشى‏ها.
[9] .
تباین = اختلاف.
[10] .
تخصیص = اختصاص.
[11] .
منافى = مخالف.
[12] .
مبرهن = آشكار.
[13] .
استكمال = كمال خواستن.
[14] .
مغصوبه = غصب شده.
[15] .
دسائس = فریب‏ها.
[16] .
مفارقت = جدایى.
[17] .
مسّ = دست مالیدن.
[18] .
تلاقى = به هم رسیدن.
[19] .
تناسخ = انتقال روح بعد از مرگ از بدنى به بدن دیگر،برگشت ارواح.تناسخ بر دو قسم است:تناسخ صعودى و تناسخ نزولى .نزولى یعنى آنكه روح بواسطه كارهاى ناشایست به صورت حیوانات درآید (تناسخ نزولى باطل است)لازم به ذكر است كه براى آشنایى بیشتر با مبحث تناسخ مى‏توان به كتاب «گلبانگ مغز»اثر شادروان نورالدین چهاردهى مراجعه كرد.
[20] .
عدیده = بسیار.
[21] .
هل من مزید = آیا هیچ زیادتى هست.
[22] .
حیات و ممات = زندگانى و مرگ.
[23] .
منطقع = بریده.
[24] .
اكمل = كامل‏تر.