English French German Italian Portuguese Russian Spanish
نتايج سلوك | Results of the Mystic Journey
نوشته شده توسط مسعود رضا مدرسی چهاردهی نقل از : کتاب سلوک روحی (عرفان و تصوف) اثر مسعود رضا مدرسی چهاردهی– هندوستان – دهلی نو سال 2011- Arshia Publication   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 17:57

مقاله شماره 22

تكامل یعنى چه ؟

سلوكِ روحى  یقیناً بى‏ نتیجه نخواهد بود و اگر سالك به دنبالِ نتیجه نباشد نتایج بیشترى عائدش خواهد شد .

گویند روزى مارها رامِ ابوسعید ابوالخیر گشته سجده‏اش مى ‏كردند ،بوسعید رو به یكى از یارانِ خود گفت آیا مى‏ خواهى كه مارها تسلیمت گشته و سجده ‏ات كنند. آن مرید گفت آرى مى ‏خواهم . بوسعید گفت چون چنین خواهى ،مارها سجده ‏ات نكنند و به تسلیمت در نیایند .

بر سالك است كه هرگونه خواهشى را از خود دور كند و به استغناء (بى ‏نیازى) رسد و سلوك را براى نفسِ سلوك بخواهد .

بارى نتیجه هر سالك با دیگرى تفاوت دارد و هر كس ره آوردى خاصِّ خود دارد .از این رو نتوان كه قالبِ مشخصّى را به عنوانِ نتیجه سلوك معرفى نمود و آن را براى تمامِ افرادِ سالكین یكسان دانست ،ولى با این حال ،آنچه كه آدمى به دنبالِ آن است و در سلوكِ الى‏اللّه بدان دست مى‏یابد كمال انسانى است كه هر عارف از آن تعبیرى دارد .

 

یكى گوید كه كمالِ انسان به شناختنِ خدا است .

آن دیگر گوید كه كمال انسان به شناختنِ خود است ،«من عرف نفسه فقد عرف‏  ربه»[1] .

بعضى گویند كمالِ انسان به علم است كه ملكه راسخه علمیه‏اى پیدا كند كه اجسامِ طبیعیه را بتواند تصوّر كند به همان قِسمى كه در واقع هستند .و آدمى تا زمانى كه تشنه علم است دلیل است بر آنكه هنوز علم‏هایى در غیب مانده و آشكار نشده و تكاملِ دنیا هم به تكاملِ علم است.

برخى گویند كمالِ انسان به آباد كردنِ دنیا و خدمتِ به نوع است .و در فوائدِ خدمت به خلق گویند خدا از عبادات ما بى‏نیاز است ،اما خلق از خدمت‏هاى ما بى‏نیاز نیستند و خرسند مى‏شوند و خُرسندىِ خلق خرسندىِ خالق است قطعاً .در خدمت به خلق اگرچه بطور ریا باشد باز فائده و خیر به جاندارى رسیده ،همین بس است در رو سفیدى و اطمینان .اگر نانى به گرسنه‏اى دادى حیوان یا انسان ،یقیناً او سیر مى‏شود و لذّت مى‏برد و تا دو روز زنده مى‏ماند و به نظامِ عالم كمكى مى‏رسد اما اگر شب تا صبح نماز كنى ،یقین نیست كه قبول شود و فائده هم به كسى نرسیده .

گروهى گویند كمالِ انسان به عبادت و ثناى خداوند است .

جمعى بر این عقیده‏اند كه كمالِ انسان به اخلاقِ فاضله است .چرا كه اشرفِ جهازاتِ بدن ،مغزِ سر است و اخلاق راجع به همه سلول‏هاى مغز است و علم راجع به بعضى از سلول‏هاى دِماغ است ؛و اگر كسى اخلاقِ كاملى داشته باشد جامعه از او در راحت است و بى‏علمىِ او قابلِ آمرزش است .

اگر كسى اخلاقش نكوهیده و بد باطن باشد ،علم و عمل سبب نجات او نخواهد شد و اگر اخلاق كامله و دلِ خیرخواهِ بشر دارد ،نقایص علم و عملش قابل آمرزش است .

اخلاق كامل با بى‏دینى و مردم آزارى جمع نمى‏شود امّا عالِمِ بى‏دین و مردم آزار بسیارند و هر صفتى كه مانع از بدیها باشد بهتر از آن صفتى است كه مانع نباشد.

دیگر آنكه سرمایه بد اخلاقى همین خودبینى و لجاج است .و این دو از صفاتِ ناكاملان است .

و تعدادى كه به تناسخ و عودِ ارواح معتقدند گویند كه كمالِ انسان به آن است كه حقیقتِ دنیا را بشناسد و وقتى كسى به این شناسائى نائل گشت آرزوى دوباره به دنیا آمدن از دلش كنده مى‏شود و از تناسخ رهایى مى‏یابد .

اگر انسان تمامِ قوه خود را به فعلیت برساند كامل خواهد شد پس كمال انسان آن است كه فعلیاتِ مورد انتظارِ او (مرتبه وجودِ او) همه حاضر و جمع شده ،دیگر قوه‏اى در او باقى نمانده باشد .

دیگر آنكه كمالِ انسان بقاءِ دائم است یعنى مى‏تواند یك حیاتِ طیبه براى خود پیدا كند كه به فناءِ همه اشیاء او فانى نشود یعنى حیاتِ وجودى پیدا نماید غیر این حیات طبیعیه كه حالا دارد .

به زبان دیگر كمالِ انسان آنست كه مى‏تواند تبدیلِ ارضِ وجود خود را بكند به ارضِ طیبه و نحوه هستىِ خود را ترقى دهد به هستىِ بى‏زوال به سبب فناءِ حقیقى از خود و تعین خود و بقاء باللّه و به تعین احدیةِ اللّه .و این معنى خلعِ بدن و انسلاخ است .

جمعى را عقیده بر این است كه كمالِ انسان به مبدّل نمودنِ جبر است به اختیار .

برخى گویند كمال انسان به سلب اراده از خود است .

عده‏اى گویند كه كمال انسان نیروانا است و نیروانا یعنى مقامى كه حائزِ آن ،از داد و ستدِ امواج رهایى مى‏یابد و برخى نیروانا را معادل فناءِ فى‏الله بقاءِ بالله مى‏دانند نظر دیگر اینكه كمالِ انسان آن است كه بتواند به اراده ،سلول‏هاى مغزىِ خود را تعطیل كند و از داد و ستدِ امواج رهایى یابد ،نه موجى دهد و نه موجى ستانَد .

و نیز گویند كه كمالِ انسان به خلعِ بدن است .

سخن دیگر آن است كه انسان مى‏تواند در سلوكِ روحى و تصفیه خود به جایى رسد كه با آنكه در قیدِ حیات طبیعى است ،فرمانده مُلكى در ملكوت شود .

على‏ایحال هر كس آمال و آرزویى داشته و به دنبالِ نتیجه‏اى رهسپار است و بعضى نفسِ آرزو را نقص و بى‏آرزویى را كمال و نتیجه سلوك مى‏دانند .

نویسنده با تأیید اقوالِ گوناگون درباره كمال انسانى و تردید در صحّت اساسِ تناسخ ،در موردِ كمالِ انسانى گوید سلوكِ روحى به نیتِ دستیابى به حقیقتِ انسانى است و در موردِ كمالِ انسان ،نمى‏توان گفت كه دو نفر از اشخاصِ انسانى ، كمالى واحد و یكسان دارند ،همانگونه كه شكلِ ظاهرىِ اشخاص و اثرِ انگشتانشان با هم متفاوت است ،فكر و اندیشه روح و باطن و كمالشان نیز با یكدیگر متفاوت است .امّا مى‏توان گفت كه نوعِ انسان ، استعدادِ بى‏نهایتى داشته و هر شخص از اشخاصِ انسانى یك درجه از درجاتِ بى‏نهایتِ كمالِ انسانى را دارا مى‏شوند .

به عبارتى دیگر هر كس در سلوك الى‏الله به كمالِ خود دست مى‏یابد و وقتى به كمال خود دست یابد آرام و راحت است و جستجوگر نبوده و كمالِ خود را با كمال دیگرى نمى‏سنجد .

ناگزیر باید بگوئیم كه كمالِ هر مرتبه ،حقیقتِ آن مرتبه است و حقیقت در مراتب نگنجد.

به بیانى دیگر زمانى مراتب به حقیقت دست مى‏یابند كه تعین از وجودشان برخیزد و با سلبِ تعین از شمارش رها شوند و از كثرت به وحدت رسند.

هر مرتبه از مراتبِ وجود نسبت به مافوقِ خود كثرتند و نسبت به مادونِ خود وحدت، امّا وحدت مضاف .

مراتبِ وجود ،هفت مرتبه‏اند كه از پائین به بالا به این ترتیب مى‏باشند :

1- طبع .

2- نفس .

3- روح .

4- عقل .

5- سرّ .

6- خفى .

7- اخفى‏.

نفس یا ملكوت كمالِ طبیعت یا ناسوت است امّا این كمالِ مرتبه‏اى از وجود نسبت به مرتبه پائین‏تر است و تا زمانى كه در مراتب است به وحدتِ حقّه (كمال) دست نیافته است. گفتیم كه حقیقت در مراتب نگنجد و تعین حدّ فاصل هر مرتبه از وجود نسبت به مرتبه دیگر است ،به عبارتى دیگر تعین همان ماهیت است .

براى روشنىِ اذهانِ خوانندگان بیان مى‏شود كه قطره چه بزرگ چه كوچك ، باز قطره و مرتبه است و به میزانى كه از دریاىِ حقیقت ، مادّه (آب) دریافت نموده ، چترِ تعین بر سر مى‏كشد و خودیت و منیت پیدا مى‏كند و شمرده مى‏شود .تازه بزرگى و كوچكىِ قطرات به قدرِ همّتِ ذاتىِ آنان است هر چه محدودتر و قانع‏تر ، كوچك‏تر .

اكنون گوئیم كه به یك بیان كمالِ انسان معرفت‏اللّه است و نیز شناسایىِ خدا در مراتب كامل نخواهد بود ،چون هر چه قطراتِ وجود ،نسبت به مرتبه دیگر وسیع‏تر باشند باز محتجب‏اند به حجابِ مرتبه‏گى و تا این تعین از وجودِ ایشان برنخیزد به معرفتِ كامله اللّه نائل نخواهند شد .و پس از آنكه قطرات به دریا ملحق شوند دیگر به حالِ قطره‏گى (مرتبه‏گى) باقى نخواهند بود و دیگر شمرده نمى‏شوند.

پس آنجا كه قطره به دریا ملحق شود دریا مى‏شود و وسعتِ دریا مى‏یابد و به تعبیرى چون كه ضربانِ دریا با ضربانِ قطره متفاوت است نبضِ قطره نمى‏تواند ضربانِ دریا را در خود جاى دهد و چاره‏اى نیست جز آنكه نبضِ قطرات باز ایستد و حجاب تعینات از سَرِ مراتب برخیزد (از خود خالى و از خدا پر شود) .هر چند این مثال با مُمَثّل سازگار نیست و خدا دریا نیست بلكه دریا آفرین است امّا براى تفهیمِ‏ مطلب این گونه گفته شد .

و اینك گوئیم كه معناى حقیقتِ محمدى (فیض‏اقدس) همین است یعنى فضائى كه در آن شمارش مفهومى ندارد و تعینات فناء مى‏شوند .

اى خواننده توجّه كن كه چه لذّتى دارد یكباره قطره‏اى ظرفیتِ دریا را بیابد و وسعت او را دریابد هر چند گفته شود كه این قطره (وجودِ سالك) در جویبارِ خلقت غلطیده است و در كورهِ راهِ ریاضت سختى‏ها كشیده پخته گشته است و در اُفت و خیزِ سلوك (جزر و مدِ دریا) از سویى به سویى كشیده شده و از حالى به حالى رفته و مستحقِ این وسعت گشته است ،امّا این نتیجه در تصوّرِ قطره نبوده است كه روزى دریا شود .این عنایتِ حق است ،لطفِ بیكران است .

دریایى از سرور و مستى هدیه قدومِ سالك گشته او را در خود فرا مى‏كشد و خستگىِ راه را به لذّتى جاودانه مبدّل ساخته ،غرقِ در نور و سُرورى زایدالوصف مى‏گردد كه به تصوّر نیاید .

تو هر چه را نشان كنى و به عنوان نتیجه راهت به آن نظر كنى مرتبه‏اى از مراتب است چرا كه حقیقت در تصوّر نگنجد و این بالاترین لطف و كرامتِ حضرت دوست است كه سالك را به مقامى فوقِ تصور بالا بَرَد (آنچه اندر وهم ناید آن شود)، نوعِ هستى‏اش را دگرگون مى‏سازد و هستىِ دیگرى به او مى‏بخشد ، هستى‏اى كه رنج و ریاضت ندارد خستگى و كسالت نمى‏شناسد چرا كه خستگى از عوارضِ دنیا و از خواصِّ تعینات است. حال انصاف بده كه این نتیجه را سالك مستحق است؟

نه ،منصف را یاراى آن نیست كه چنین گوید بلكه تا عمر و هستى دارد (كه همواره دارد) شكرگزار و ممنون است و نیك مى‏داند كه این همه نه از شایستگى ،بلكه از بخشایش و مرحمتِ حضرت دوست است .

سخن كوتاه :

گفتیم كه شادروان نورالدین چهاردهى مى‏نویسد سالكِ كامل در سلوك مغزى ،چند سلول خفته مغزش بیدار گشته و بدان پایه رسد كه امواج محیط بر قانون جاذبه را دریافت نموده و افاضه فیض به كره ارض نماید.

عباس كیوان قزوینى مى‏نویسد وقتى كه خاطرم به جوش آید و به یاد حقیقت انسانى‏ام افتم (هنوز به سیر تكاملى بدانجا نرسیده و متحقّق به آن نشده) بینم كه همه دنیا به كامِ من بلكه به امرِ من مى‏گردد، نه تنها دنیا كه فضاءِ زیرِ قبه قمر باشد بله آباءِ سبعه هفت فلك نیز بلكه عرش و كرسى (فلك ثوابت و فلك اطلس كه فلك هشتم و نهم باشند) بلكه عالم ملكوت نیز كه اولِ عوالم غیبیه است و داراىِ سه طبقه مترتبه است (برزخ - مثال - اعراف) .

عالم ملكوت اوّلِ كلیات عوالم مجرّده غیب است و موجودات آنجا را نفوس كلّیه مى‏نامند و جانِ انسان یكى از آنها است .

پس چهار طبقه از عالَم (مراتب وجود) زیر نگینِ جانِ انسان است .

و نیز عباس كیوان قزوینى در ادامه مى‏نویسد وقتى به یادِ حقیقتِ ملكوتىِ خودم مى‏افتم ،مى‏بینم كه باید در تكمیلِ نفسم به جایى رسم كه سه چیز بر من مكشوف شود :

اول آنكه دنیا و افلاك خادمِ منند و براى من مى‏گردند و علّتِ غائیه آنها ، وجودِ من است.

دوم آنكه باید راضى باشم به همه حوادثِ دنیا و گله‏ مند نباشم نه كلّى نه جزئى ،چنانكه افراد بشر همه گله‏مندند ،همانا از این است كه حدِّ وجودِ خود را نمى‏دانند یعنى علاوه بر آنكه كامل نیستند نمى‏دانند هم كه كمالِ آنها به چه است و تا چه اندازه از كمالاتِ وجودیه مى‏توانند برسند كه اگر كامل شوند ،آن خواهند شد. و اول درجه آن است كه راضى به اوضاعِ جهان باشد نه گله‏مند ؛زیرا همه براى او است حقِ گله ندارد .

سوّم آنكه آمر و ناهىِ چهار طبقه مادونِ خودم باشم :نفوس فلكیه - نفوس حیوانیه - نفوس نباتیه و موادّ جسمیه با همه اجناس و انواع بسائط و موالید ثلثه و حقِ انسانِ كامل است اداره نمودنِ این چهار طبقه به عنوانِ خلیفةاللّه كه مقامِ خاصّ انسان است .

***************

تكامل تدریجى است

از كمال انسانى مجملاً سخن گفته شد اما این ناگفته ماند كه كمال بتدریج بدست مى‏آید همچون میوه‏اى كه نتیجه و كمالِ بذر (تخم میوه) است كه بلافاصله پس از كاشت حاصل نمى‏شود .

لذا بخوانیم كلمه 859 از كتاب هزار و یك كلمه اثر حكیم عباس كیوان قزوینى در این باره را .

كلمه  859   از  1001 كلمه

[چنانكه آفرینش به تدریج رو مى‏دهد (هم تدریج طبقات الارضى هم تدریج انواعى و هم تدریج اشخاصى و هم تدریجِ اعضاءِ شخص واحد كه تا 25 سالگى هم دندانِ تازه مى‏روید براى همه و تا 53 سالگى براى بعضى ،و در افسانه‏ها گویند كه در هشتاد و نود سالگى ممكن است قوه‏ها جوان شوند و دندانِ نو بروید).

دانش‏هاىِ طبیعى هم كه آنها را بدیهیات مى‏نامند و به شش عنوان تقسیم مى‏كنند به تدریج براى توده پیدا مى‏شود ،تدریجِ قرونى افكارى و اگر به فكر یك نفر یا چند نفر متّحدالفكر پیدا شد آنها را نابغه و مخترع مى‏نامند و نامِ آنها را روىِ آن دانشِ پیدا شده مى‏نهند و زندگىِ همیشگى به آنها مى‏دهند مانندِ اورانوس و دو نفر دیگر كه در قرون اخیر سه ستاره سیار یافته‏اند و مانند اُغلُّنلى كه حركتِ زمین را یافت و هر كسى كه در خطِ دانش باشد تا زنده است دانش‏هاى تازه برایش پیدا مى‏شود ،هم بطورِ نفى یعنى كشفِ خلافِ دانشِ سابق و هم اثبات یعنى دانستنِ چیزى را كه نمى‏دانست .

و تدریجِ در اعطاءِ نعم هم یكى از شاهكارهاى طبیعت است و تدریج در تكامل هم.

در قزوین مَثَل مى‏زنند كه از دخو (رئیس باغبان‏ها) پرسیدند كه در شانزدهم تابستان (تیر ماه) نَوبَرِ انگور كه قزوینى (لَك) مى‏نامد پیدا مى‏شود ،گفت (اى نه) یعنى هنوز خیلى مانده ،گفتند در هفدهم چطور. گفت (اَى بله) یعنى وقتش گذشته.

مراد تأثیرِ وقت و تدریجِ با دقّت است كه طبیعتِ هشیار دقیقه‏ها را اثر مى‏بخشد تا برسد به روز كه 1440 دقیقه است و 84400 ثانیه است كه حتّى یك ثانیه بى‏اثر نیست .

حركتِ توسّطیه در همه اجزاءِ جسم و در كمّ و كیفِ لایزال بى‏اِنقِطاع هست كه یك انِ عقلى بر چیزى نمى‏گذرد كه حركتى غیرِ حركتِ انِ گذشته نكند ،گویند سكون در عالم اجسام وجود ندارد ،فقط مفهومِ سكون را به عنوانِ ضدّ حركت یا عدم الحركة ذهن تصوّر مى‏كند ،پس سكونِ حقیقى مفهومِ بى‏مصداق است و آنچه هست سكونِ مضاف است كه حركتِ كند باشد] .

کتاب سلوک روحی

مسعود رضا مدرسی چهاردهی


[1] . آن كس كه خود را بشناسد خدا را مى‏شناسد .