English French German Italian Portuguese Russian Spanish
کمال انسان | Perfection of the Human Being
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب اختلافیه اثر حکیم عباس کیوان قزوینی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی - تهران - نشر آفرینش سال 1378 ش   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 02:01

شماره مقاله713

پس توان گفت كه كمال انسان كه حكماء و عرفاء در بیان معنى آن به هفت قول مختلفند چنانكه در عرفان ‏نامه شرح داده صفحه 338 شده هیچ یك از آن هفت نیست بلكه آن است كه اختلاف اشیاء را مبدّل به ‏اتّحاد كند و معنى قیامت كبرى‏ همین اتّحاد یافتن اشیاء مختلفه است در دست و در نظر یك نفر،یعنى هر كس به‏ این مقام رسید كه اختلاف اشیاء را در واقع بى اساس فهمید و در عین اختلاف اشیاء را در باطن متّحد دید،او به قیامت خود و به قیامت همه اشیاء رسیده و او در راحتِ‏  ابدى خواهد بود و اشیاءِ ناراحت مختلف در نظر او همه راحتند و او تعّجب دارد از ناراحتىِ اشیاء در نظر خودشان با آنكه در باطن نفس ‏الامر راحتند.
و اینكه پیغمبر ما فرمود (در دنیا راحت نیست خدا راحت را در آخرت قرار داده) شاید مراد از دنیا،اختلاف نمودارِ اجزاءِ دنیا است و مراد از آخرت اتّحادِباطنى و ذاتىِ همان اجزاء است كه خود اجزاءِدنیا از باطن خود بى‏خبرند و انسان كامل از باطن آنها آگاه است.
یك مثال واضح براى اختلاف ازمنه اتّفاق مسلمانان است بر اینكه مصلحت الهى در قرار دادن احكام شرعیه نسبت به ازمنه فرق مى‏كند و لذا در هر چند وقتى لازم است بر خدا كه از روى لطف،پیغمبرى بزرگ ناسخ[7] شرایع[8] سابقه بفرستد تا مطابق حال آن زمان تكلیف آنها را معین كند.
گر چه این سخن مسلمانان با خاتم‏ الانبیاء بودن پیغمبر[ص‏] ما سازگار نیست. زیرا خیلى مستبعد[9] است كه در مدّت هشت هزار سال كه از هبوط[10] آدم مى‏ گذرد چند بار مصلحت زمان فرق پیدا كند و چندین‏ پیغمبر كه شش نفر آنها اُولُولْعَزْم و با شریعت تازه بودند بیاید و در مدّت طولانى بقیه عمر دنیا كه اقلاً چهل و دو هزار سال است بنا بر پنجاه‏ هزار سال بودنِ دنیا،در تمام این مدّت هیچ مصلحت وقت فرق نكند و احكام الهیه از ظهور اسلام تا دامن قیامت به‏ یك اندازه باشد[ حلال محمّد حلال‏الى یوم‏ القیامه و اگر كسى رفع این استبعاد را اینطور نماید كه چون پیغمبر خاتم داراى قوّت نفس زكیه بوده و به تنهایى خودش به‏ قدر هزاران پیغمبر توانسته جذب احكام غیبیه كند پس محتاج نمى‏ شوند اهل عالم به پیغمبرى بعد از آن بزرگوار.جواب گوئیم كه این سخن اساساً صحیح است.امّا وقتى است كه این پیغمبر ما چندین نمره مختلفه احكام آورده باشد و بیان فرموده باشد كه به‏ تدریج اهل زمان‏هاى آینده بطور تبادل یكى بعد از دیگرى به ‏این احكام مرتبطه عمل نمایند مثلاً در سر هزار سال حكم سابق را رها كنند حكم دیگرى را عمل نمایند باز در هزار سال سوم همین طور.   ولى هزار افسوس كه هیچ اشاره به‏ این گونه مطالب از احكام اسلام نشده بلكه لحن احكام اسلام ابدیت است به وتیره[11]‏واحده چه در عبادات و چه در معاملات و چه در عادیات و چه در معارف.
با آن‏كه نسبت معارف مخصوص است به‏اختلاف افكار بشر. زیرا ترقى روز افزون دارد در توجه افكار عالیه.
(كم‏ترك‏الاول‏للآخر) این مطلب را در جلد دوم كیوان نامه هم نوشته صفحه 208، بگذریم از این مقام.
یكى از معانى لفظ اختلاف آن است كه در اخبار ائمه ما اشاره شده است كه مى‏ فرماید:امام برحق آن است كه در علم او اختلاف نباشد و مرحوم فیض دركتاب وافى این اختلاف را معنى مى‏كند یعنى امام باید در علم خودش احتمال خلاف [خلاف واقع‏] ندهد و چنان یقین جازم‏[12] داشته باشد كه معقولات او براى او مانند محسوسات ما باشد براى ما، امّا غیر امام یعنى كسى كه علم الهى ندارد البتّه به هر چه یقین كامل هم پیدا كند از روى ادّله[13] و براهین یا وجدانیات باز در قعر قلبش احتمال‏ خلاف واقع مى‏ دهد. پس معنى اختلاف احتمال دادن خلاف واقع است.
بنابراین علاوه بر آن كه در میان آراءِ بشر و افكار اشخاص دانشمند با یكدیگر اختلاف است هر دانشمند نیز به همان رأى جزمىِ خویش باز دلش لرزان است و احتمال خلاف ولو احتمال ضعیف باشد مى‏ دهد.
و هنوز این غیر تجدّد آراء است در دانش‏ها براى دانشمندان كه هر دانشمندى به طول زمان ممكن است در مسئله مسلّمه خودش چندین فتواى مختلف دهد به مرور زمان و تفاوت افكار و تبادل آراءِ خویش در اوقات مختلفه.
پس بر عدد اختلافات دنیا افزوده مى‏شود هزاران بار. زیرا ممكن است كه به مرور زمان اختلافات آراء منعكس شود.مثلاً نافى مُثبت شود و بالعكس نه یك بار بلكه بارها و این مطلب را مى‏توان اختلاف فرعى یا اختلاف در اختلاف نامید و این غیر آن است كه مورد اختلاف نفس اختلاف باشد مثل اختلاف در مفهومِ‏ اختلاف یا در مصداقش یا در وجودش،مثلاً یك مسئله را یكى اجماعى مى‏ داند و یكى خلافى و در فقه امامیه از این قبیل بسیار است.
ما گمان مى‏ كنیم كه تجدّد آراء لازمه هوش مفرط است كه هر دانشمندى اگر به مطالب علمیه سابقه خودش كه مفروغٌ‏عنه[14] بوده بعد از چندى دوباره نظر اندازد خیلى بعید است كه همان رأى سابق را بى كم و زیاد در كمّ و كیف فتواى مجدد دهد.بلكه یقیناً فرق خواهد گذارد كثیر یا یسیر[15].
و لذا دانشمندان عمقى اكتفاء به نظره اولى نمى‏كنند.
خدا فرماید:(فارجع‏البصر كرتین) عرب گوید [النظرةالاولى حمقاء].
فقهاءِ امامیه نسبت به علامه حلى و شیخ طوسى كه هر یك صاحب چندین كتابند در فقه، معتقدند به‏آنكه آنها به عدد كتابهایشان فتواى مختلف دارند.
و لذا اگر فقیهى نقل فتوایى از علامه یا شیخ طوسى كند باید مقید كند آن فتوى‏ را به یك كتاب معینى والاّ آن نقل لغو و غیر مقبول خواهد شد مثلاً بگوید كه علامه در تحریر یا در تبصره این طور فتوى‏ داده و یا شیخ طوسى در«النهایة» و یا در مبسوط و یا در تهذیب چنین گفته و خیلى كم رو مى‏ دهد كه بگویند علامه مثلاً هم در تحریر و هم در تذكره این یك فتوى‏ را داده و عجب آن كه فقهاء این تجدّد آراء را علامت جلالت علمى و تضلع‏[16] مى‏دانند و دیگر آن را كه در مدّت عمر خود در یك‏ مسئله یك فتواى بیشتر نداده‏ اند آنها را كوچك و كم‏ پهلو مى‏ شمارند.
یاللعجب كه این تجدّدِ آراء خیلى شبیه است به همان اختلافى كه در اخبار عدمش را علامت امامت و علم الهى قرار داده‏اند فقهاء وجودش را علامت سعه و احاطه علم مى‏دانند با آن‏كه علماءِ شیعه بجز متابعت ائمه و اقتباس مشكوة[17] علم خود را از مصباح[18] علم ائمه ادعایى ندارند.
پس وصف عنوانى علماءِ شیعه جز نمایندگى مقدار فهم خودشان از منابع علم كه ائمه ‏اند چیز دیگرى نیست و مردم نسبت به علماء همه تابعِ وصف عنوانى آنها هستند و باید باشند.
امّا خود ائمه (ع)بانفسهم‏ و بذاتهم مستحق تعظیمات فائقه[19] هستند نسبت به آنها خواه این تعظیم ‏كننده‏ ها بشناسند آنها را یا نه و خواه بدانند كه براى چه تعظیم مى‏كنند و خواه ندانند در واقع تعظیم مردم نسبت به ائمه(ع) تعظیم جهت غیبى است كه در وجود آنها آشكار شده است كه اگر آن بزرگواران نبودند این در از غیب به روى مردم گشوده نمى‏شد و چون آن بزگواران درمقام ریاست غیر از نمایندگى جهت غیب دعوى ندارند،پس نسبت ائمه (ع) به جهت غیب مانند نسبت علماءِ دین است به‏ائمه، كه این علماء جز نمایندگى ائمه دعوتى ندارند و ائمه نیز جز نمایندگى جهت غیب دعوت دیگرى ندارند.
و عامه مردم گر چه همه مشتقند از جهت غیب،امّا به واسطه طول روابط دور افتاده و فراموش كرده‏اند آن مبدأ اصلى را. كار ائمه تذكر دادن به مردم است همان مبدأ اصلى مردم را؛ كه اگر آن بزرگوران نبودند و تذكر نمى‏دادند این نسیان طبیعى كه براى عموم بالعرض پیدا شده چنان متراكم مى‏شد كه اینها دیگر راه بازگشت به مبدأ اصلى نداشتند و راه بازگشت همان دین است كه بر زبانها جارى است.
پس مداخله انبیاء و ائمه در امر دین مداخله تأسیس است.
كه عموم مردم ممكن نبود بالطبیعه به فكر دین بیفتند و راه بازگشت پیدا كنند.آن بزرگواران تذكر مى‏دهند و بعد از تذكر چنان آسان مى‏شود بر مردم پیدا كردن دین و راه بازگشت، كه گاهى به غلط مى‏پندارند كه در این امر به این واضحى ما چه احتیاجى داشته و داریم به انبیاء و ائمه.و غافلند از اینكه معمّا بعد از حل شدن دیگر به صفت معمّائى باقى نیست. پس كسى نگوید كه من احتیاج به حل نداشته‏ام.زیرا این گفتار بعد از حل است و مانند آن است كه جوانان بگویند ما احتیاجى به شیر مادر نداشته و نداریم،صحیح است حالا احتیاج ندارند ولى اگر شیر مادر نبود به این بى‏ احتیاجى نمى ‏رسیدند همین بى ‏احتیاجى اثرِ شیر مادر است.
مانند آن كه ممكنات[20] بعد از وجود همانكه به خود بنگرند حسِ‏ّ وجودِ واجب در خود مى‏كنند پس مى‏پندارند كه مستغنى[21] از موجدند[22] ولى باید به خود آیند و انصاف دهند و سوابق امكانیه خود را به یاد آرند تا ببینند كه اگر موجدى نداشتند هرگز پندار این استغناء[23] را نمى‏ یافتند.همین پندار استغناء اثرى است كه موجد در آنها ودیعه گذارده است.
پس مى‏ توانیم بگوئیم:كه عصیان عاصین اثر الهى است در وجودِ آنها زیرا اعطاءِ خودى چنان مردم را مستغنى و غافل كرده كه نه به خیال خودند و نه به یاد موجد خود و این استغناء چون عطاى الهى و اثر فیض سرمدى است.پروردگار خشنود است از دیدن اثر فیض خود در محل مستغنى،گرچه این محل ملتفت نباشد نه به فیضِ خود و نه به خوشنودى خدا از فیض آن.

------------------------------------------------------------------------

[7] . ناسخ = باطل كننده حكم سابق.
[8] .
شرایع = جمع شریعت:آئین‏هاى پیمبران.
[9] .
مستبعد = آنچه عقلاً بعید به نظر آید.
[10] .
هبوط = نازل شدن.
[11] .
وتیره = راه،روش.
[12] .
جازم = بى‏گمان،استوار.
[13] .
ادّله = جمع دلیل.
[14] .
مفروغٌ‏عنه = پرداخته،انجام شده.
[15] .
یسیر = كم،اندك.
[16] .
تَضَلَّع = پر شدن از دانش‏هاى علمى.
[17] .
مشكوة = جایى كه در آن چراغ نهند،یا مشكات كه در رسم‏الخط قرآنى مشكوة است.
[18] .
مصباح = چراغ.
[19] .
فائقه = احترامات عالیه،بالاترین تعظیمات.
[20] .
ممكنات = جمع ممكن:آنچه هستى پذیرد.
[21] .
مستغنى = بى‏نیاز.
[22] .
موجد = ایجاد كننده.
[23] .
استغناء = بى نیاز شدن .

کتاب اختلافیه

عباس کیوان قزوینی