English French German Italian Portuguese Russian Spanish
عنوان اول در سفرهای كيوان برای ترويج دين
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کیوان نامه جلد سوم اثر عباس کیوان قزوینی   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 01:26

شماره مقاله 707

در اين مقاله عناوين ذيل را خواهيد خواند :

در اين عنوان سفر است

سفر فقاهتى

سفر تصوفى

سه ايراد

ريشه اشتباهات دو پندار است

دو برهان عقلى و نقلى

وعده محمد تنجّز يافت در على

امر دين را نبايد سست گرفت

گناه كبيره

فرق ما اماميه با همه اديان

خوانين چادكان

شرح احوالات حسينقلى خان (سرهنگ)

لقب سالار مفخّم به سرهنگ

دليل آوردن بهائى‏ها از حديث ابى لبيد

كثرت، كثرت درجات است

امّا علم و امّا جهل

وجود مطلق

چونكه كيوان مدت بيست سال در ترويج ظاهر دين اسلام مى‏ك وشيد كه عرفاء آن را مشارع عامه و احكام قالبى و سنن رسالتى نامند و فقهاء آن را فقه و اصول و ناموس شرع دانند .و مدّت هفده سال بعد از آن بيست سال هم در ترويج تصوف كوشيد كه عرفاء آن را مشارع خاصه و احكام قلبى و سنن ولايت نامند و فقهاء آن را تهذيب اخلاق و تزكيه نفس و كمال ايمانى دانند ،كه واجب نيست اما كمال است ،و صوفيه آن را واجب اصلى دانند و فقه را واجب فرعى و عرفاء آن را واجب شرطى دانند ،يعنى اگر ديندار غرضش از دين نجات روحى و آخرتى و رهائى از جهنّام طبع و نفس است ،بايد دين خود را (در هر دين كه هست) بطور تصوّف ياد گيرد و همه آدابش را از دل و جان انجام دهد ،تا نزد خدا ديندار ناميده شود، و اگر غرضش تنها نجات از اِكفارِ اهل مملكتش است ،بايد آن دينى كه پسند آن مملكت است بگيرد و تخطّى ننمايد ،هر چه هست ،و شايد در جائى باشد كه خود تصوّف رواج دارد مانند ايران در عهد صفويه تا زمان شاه سليمان و آن هم خصوص تصوّفى كه آنها مدّعى بودند كه نه سندش معلوم بود و نه متنش مفهوم، و نه داشتن خودِ صفويه همان تصوفِ بى سر و ته را مُحرَزِ يقينى بود ،بلكه توان مُحرَز اُلعدم دانست و دارُو اما دَرَّتْ بِهِ سلطنتُهُم گفت ،كه زمان بدبختىِ ايرانىِ پاكنژاد نيكنهاد بود از چندين راه نه تنها تصوّف بى‏اساس خوش لباس ،ولى مانند جهل مركّب آن وقت ايرانى خوش‏باور خود را بختيار كامكار سرفراز مى‏شمرد كه در سايه اين جهل مركّب اطاعت قلبىِ نادرِ غمخوارِ خود را ننمودند و در انجام نافرجام آن مُنجى نامدارِ خود را به دست ناسپاسى خود كشتند و نام خود را به ننگ برآوردند .

و همانكه ايران آشفت و آسايش رفت و ملوك طوايف آمدند ،ديدند كه بايد هر يك نفر چند بار ماليات دهد به چند مدّعى سلطنت و فهميدند كه در كشتن نادر (كه شادى‏ها مى‏كردند) قافيه خدا ساخته را باختند .

*********

در اين عنوان سفر است‏ و شگفت آنكه سفر اول كيوان در ترويج تصوّف ،مانند سفر اولش در ترويج فقه و اصول شد هم در زمان هم در سمت سفر و هم در پيش آمد، با آنكه بيش از بيست سال ميان آنها فاصله شد. با آنكه وجهَه قلبى كيوان در آن دو سفر به قدر دورى آسمان و زمين با هم فرق داشت ،و نظر مردم هم به او به قدر بُعد مشرق از مغرب متفاوت بود ،كه در سفر فقه و اصول او را بهترين مجتهد و در سفر تصوف او را بدترين ملحد مى‏ديدند ،و تنها صوفيان كه اقلّ قليل و گمنام و ذليل بودند او را منصور على و روحى فداك خطاب مى‏نمودند ،و توده همين تعظيم را مزيد توهين او مى‏ساختند، و به قصد دشمنى شهرت مى‏دادند .

پس سفر فقاهتى در بهار سال هزار و سيصد و شش ھ . ق بود كه از تهران آغاز سفر كرده به قزوين آمد و روزى چند ماند در خدمت پدر و مادر (كه با چه شادى‏ها در او مى‏نگريستند و هيچ از جدائيش چون به خوشى و فخر آنها بود نمى‏گريستند كه رو به خدا مى‏رود و بهشت را و سرفرازى را براى ما مى‏خرد) و رو به همدان رفت و از آنجا به سامره.

و سفر تصوّفى در 1328 ھ . ق بود ،باز در بهار از تهران به قزوين و همدان و كربلا (كه در كرج برخورد به سالار تبريزى ستّارخان كه اولش گاوفروشى داشته و باقرخان كه شاگرد بنّاء بوده و اكنون سردار مشروطه است و لذا تبريزى‏ها براى بدبختى ايرانى شعر ساخته بودند :

سالارِ مِز سِقِر ساتَن‏

سردارِ مِز كرپيچ آتَن‏

پادشاهِ مِزْ (احمد شاه كه بچه بود) ما مالماتن

ملّتِ مِز هَپِل هَپَو

و مردم تهران از ارك تهران تا كرج كه هشت فرسخ است چنان آزين سنگين رنگين پر خرج بسته بودند و در پيشوازى شاديانه دوندگى‏ها و خنده‏ها و نعره‏ها مى‏نمودند كه كسى مانندش را نديده بود و به شنيدن هم باور كردنى نبود ،جز كسى كه خودش همه هشت فرسخ را ديده باشد كه از بسيارى مردم بيابان تنگ‏تر از خيابان شده بود و صدا به صدا نمى‏رسيد و از فراوانى طاق نصرت همه جا سايه، و دست‏ها باده شربت رايگان مى‏پيمود، و مبارك باد دل و جان از همه به همه در جريان بود، و قدم به قدم نثارها پاشيدند ،تا او را به گرامى‏ترين مهمانى پذيرفته در بهترين خانه تهران آرامش دادند .

اما چه زود سير مردمى كه دو ماه ديگر او را در همان خانه به سختى به پرّه انداخته كارش را ساختند .چه زيباتر پذيرائى و چه بدبخت‏تر مهمانى - بعين مهمانى جان در تن مردم و مرگ ناگوار.

كه ده روز در قزوين در خانه موروثى از پدر كه نه پدر زنده بود (كه در همان سال تازه مرحوم شده) و نه مادر كه چهار سال است مرده ماند، و آن خانه را كه دو دستگاه بود در پانصد گز زمين و همه جايش آباد بى ويرانى ،از ناچارى و شتاب كه براى سفر داشت فروخت به هزار و پانصد ريال كه بى‏گمان چهار هزار ريال مى‏ارزيد، و در سال 1356 كه كيوان باز آمد به قزوين، رفت به ديدن آن خانه به ياد پدر و مادر كه از آنها در آن خانه در بيست سال اول عمرش چه مهربانى‏هاى بى‏مانند ديده بود .

به گيتى به جز مهر مادر نباشد

پدر هم به مادر برابر نباشد

در سفر فقاهتى در ماه شعبان 1306 به همدان رسيد ،مردم چونكه سال گذشته (1305) منبرهاى او را در همدان ديده بودند و كارشكنى‏ها كه ملاعبدالله بروجردى (كه كيوان او را وهّابى همدان مى‏ناميد زيرا با شيعه بودن عقايد وهابى‏ها را (كه ابن سعود شاه حجاز امروز امام آنها است) داشت و توهين اكثر فقهاء را مى‏نمود) از او كرد و پيش نبرد، مردم به رقابت ملاعبدالله كيوان را در ماه رمضان كه ميدان جنگ فقاهتى و بازار عكاظ [1] وعّاظ[2] است نگه داشته مسجد پيغمبر را (كه‏ پيشنمازش آقا[3] محمد قاضى بود از اعيان علماء و از نژاد سادات (كبابيان) كه نام ‏ يكى از محلّات غربى همدان است خوش هوا پر آب و بيشتر اهل آن محلّه سيدند و دولتمند ،و اگر يكى از آن سادات عالم فقيه شد و رياست يافت دو قوّه «زور» پيدا مى‏كند زور سيدى بويژه كه عالم هم باشند و زور دولت براى وعظ كيوان انتخاب نمودند كه پيشنماز پر زور و اهل محله پر زور و توده همدانى‏ها رو به كيوان دارند ، ديگر ملاعبدالله نمى‏تواند كارشكنى بكند .

كيوان هم تا توانست مطالب بلند عرفانى را بر ضدّ وهابى‏ها هر روز در منبر گفت و به عنوان تازه‏گى روز به روز منتشر مى‏شد و غيظ الأعداء و ظَلَّ وجهُه مُسْوَدّاً و هو كظيمٌ فراهم مى‏شد .

شبى در خانه آقا محمد كه كيوان را دعوت به افطار (فطور) نموده بود گفت كه ايراد اساسى به نظرم آمده كه منتشر كنم و از علماء جواب بخواهم و دانم كه عاجز مى‏شوند، چه صلاح مى‏دانيد ،آقامحمد گفت بگو ببينم .كيوان گفت كه در علم كلام يكى از شروط نبوت مؤمن بودن و كافر نبودن پيمبر است به دين حقى كه پيش از او در دنيا بوده. و پيش از اسلام دين مسيح به حق بود نه كليمى ،پس پيمبر ما كه در 37 سالگى پيمبر شد مى‏بايست از پانزده سالگى به بعد را كه 22 سال مى‏شود مؤمن مسيحى باشد و بايد ختنه نكرده باشد ،پس همانكه خودش دين تازه آورد بايد فوراً خودش را ختنه كند، چنانكه ابراهيم در هشتاد سالگى كه حكم ختنه از جانب خدا تازه به او رسيد ،فوراً در بيابان خودش با تيشه خود را ختنه نمود .

اكنون از علماء اسلام مى‏پرسم آيا چنين حديثى در صحاح سته يا در كتب اربعه شيعه (كافى - تهذيب - استبصار - فقيه) هست يا نه، چنانكه حديث است (انّ ابراهيم اِختَتَنَ بالقَدُومِ و هو ابن ثمانين سنةً) با آنكه دين ابراهيم امروز پيدا نيست و مورد تكليف ما هم نيست ،و دين اسلام عالمگير است و دين عزيز ما است ،البته بايد چنين حديثى باشد ،چه شده كه نيست، و اگر هست چرا شهرت نيافته كه بايد امروز تنها من به اين فكر بيفتم و همه مردم تازه سخنى از من شنيده باشند .

و نيز حمزه و ابوبكر و عمر و عثمان و پدر عمّار كه پر عمر بودند و مسلمان شدند، بايد آشكار ختنه كرده باشند و شهرت يابد با آنكه ابداً در اخبار نيست .و همچنين در مدينه تا آخر عمر پيغمبر مسلمان‏ها كه تازه مى‏آمدند بايد مأمور به ختنه بشوند، يا آنكه يقين شود كه او ختنه شده است و در اخبار هيچ از اين قبيل سخن نيست .

و اگر علماء همانكه عاجز از جواب صحيح شدند ،بگويند كه ختنه[4] مستحب است نه واجب ،خواهم گفت پس چرا شما تازه مسلمان مسيحى را امروز امر به ختنه مى‏نمائيد و تا ختنه نكند مسلمانيش را نمى‏پذيريد. و نيز چرا پدر پسر غير مكلّفش را با درد بسيار ختنه مى‏كند، با آنكه زخم بر تن فرزند زدن بزرگ‏تر گناه است و پدر اختيار دين پسر را ندارد و اجبار نبايد بكند و پسر هنوز مكلّف نشده و اسلام را قبول ننموده تا حكم ختنه بر او متوجه شود .و چنين منكر شايع را چرا علماء نهى نمى‏كنند، با آنكه در سر كوچك‏تر گناهى آشوب‏ها بر پا مى‏نمايند ،بلكه خودشان پسرهاى خود را ختنه و ديگران را هم امر وجوبى با اصرار به ختنه مى‏نمايند .اين چه مستحبى است كه از همه واجب‏ها غليظ تر شده .

و همين سخن در باره موسى هم مى‏رود ،زيرا او بچه شيرخور بود كه به دست فرعون آمد و به حكم فرعون بود تا آنكه بيست ساله شد و فرار نموده نزد شعيب آمد، و البته فرعون او را ختنه نكرده بود ،آيا شعيب ختنه‏اش نمود يا خودش پس از پيمبر شدنش ،نمى‏توان گفت كه پدرش عمران چون از بنى‏اسرائيل و به دين ابراهيم بود موسى را ختنه نمود زيرا به محض زادن از تصرف پدر و مادر بيرون رفت. چرا بايد چنين سخن مهم هيچ گفته نشده باشد .

باز روزى كيوان به عنوان پرسش از علماء شهرت داد، كه پس از سلام نماز 3 بار دست بلند كردن و تكبير گفتن ،از كى تا حال مرسوم شده چه سبب داشته و چه معنى دارد، و چرا علماء به توده اين گونه مطالب را با فلسفه‏اش نمى‏فهمانند ،با آنكه آنها نان خور توده‏اند براى تعليمات لازمه ،اينكه مطلب عرفانى نيست كه منكرش باشند، كارى است كه به حكم سيره جاريه همه كس بجا مى‏آورد ،مانند آنكه جزء نماز است. چرا بايد نفهميده بجا آرند.

پس اين شهرت همه جا را گشت و به همه شهرها هم رفت و به همه علماء گفته شد تا آنكه كيوان خودش به تتبّع عميق تام كه از خواص خودش بود، و همگنانش تاب آن رنج‏هاى سطبر را نداشتند، مبدء آن را يافت كه در سال ششم هجرت روز سه‏شنبه پانزدهم رمضان در فتح خيبر رو داد در نماز عصر كه حضرت خاتم (براى فتح خيبر و آمدن جعفر طيار از حبشه كه ده سال در آنجا بود با چند نفر مسلمان، و آمدن مژده زايش امام حسن در شكم اول فاطمه زهراء) پس از سلام نماز سه بار هر دو دست را با جهانى خرسندى بالاى سر برد و الله اكبر شكرانه گفت به رسم قديم عرب كه در تشكر و تعظيم منعم دو دست خود را بر سر خود مى‏نهند، يعنى اين كار بالاى سر ما جا دارد. چون اين هر سه نعمت را از سوى خدا مى‏دانست به رايگان ، يعنى ما در خور چنين نعمت ژرف شگرف نبوديم و خدا به فضلش عطا كرده ،الله اكبر از اين بزرگى نعمت و كوچكى ما و سرافراز شدن ما به اين درجه .

پس كيوان اين حديث را در جلد چهارم تفسيرش صفحه 118 نوشت و يكى از خدمت‏هاى او به عالم ديانت شمرده شد .

باز روزى كيوان در منبر از علماء پرسيد (با مهلت در جواب كه تا آخر ماه رمضان بگويند و كيوان جواب آنها را در منبر به مردم برساند كه اگر نرسانيد، آنها جوابى نداده‏اند) كه ما به دوازده امام خود نسبت مى‏دهيم كه مكرر فرموده‏اند بطور جعل قانون، كه پس از خواندن نماز ظهر و مغرب در اول وقت ،فوراً وقت نماز عصر و عشا داخل مى‏شود و هست تا غروب آفتاب و تا نصف شب براى مختار و تا طلوع فجر براى مضطرّ .پس بقدر اداء چهار ركعت با اقل واجب از آخر وقت ،وقت مختص به نماز عصر و عشاء است، كه اگر كسى نماز ظهر و مغرب را تا آن وقت نخوانده باشد آن وقت نبايد بخواند كه قضاء شده بايد تنها نماز عصر و عشا را بخواند و بعد از ظهر و مغرب را قضاء كند، كه در اين صورت عصر و عشا پيش از ظهر و مغرب بايد خوانده شود بطور وجوب، كه اگر نيت ظهر و مغرب در آن وقت مختص كند باطل است نه ظهر و مغرب را خوانده و نه عصر و عشا را، و دو گناه نموده يكى تفويت عصر و عشا و يكى تقديم ماحقه التأخير بلكه بدعت كرده اين است عقيده دين ما اماميه .

اكنون كيوان با ايمان كامل كه به اين عقيده دارد دو چيز مى‏خواهد :

يكى فهميدن دليل و فلسفه اين عقيده‏اى كه دارد .

دوم آنكه اگر كسى بر ما اين سه ايراد را نمود بتوانيم پاسخ قانونى دهيم نه به زور.

ايراد اول كه در اخبار معتبره يعنى چهار كتاب يك چنين حديث مشتمل بر همه اين سه مطلب يا چند حديث كه هر يك مشتمل بر يكى از اين سه مطلب باشد و معارضى از اخبار نداشته باشد نيست و تنها فتواى علماء است كه عوام آن را مانند خبر متواتر سند مى‏دانند، و در واقع سند نيست، زيرا علماء امام مفترض الطاعه نيستند تنها راويند و اهل خبره اخبارند ،و البته بايد فتواى آنها مدرك و مستند اخبارى داشته باشد تا ما به عنوان طريقيّت بپذيريم زيرا عنوان موضوعيّت براى علماء نيست بالأجماع و الضرورة و بالكتاب و السّنّة ،هر كه مدّعى بودن اخبار بى‏معارض است بايد بيارد نشان دهد و يا بگويد فلان كتاب فلان صفحه تا ما بگرديم و بيابيم .

ايراد دوم آنكه بنابراين اول وقت عصر و عشا چهار ركعت پس از ظهر حقيقى خواهد بود. و به اجماع همه مسلمين نماز اول وقت افضل است اگر واجب نباشد و گروهى از علماء قدماءِ شيعه هم واجب مى‏دانند، با آنكه بديهى است و همه علماء هم تصريح نموده‏اند كه فضيلت عصر آن وقت است كه سايه شاخص دو برابر خود شاخص شود ،و فضيلت عشاء پس از غروب حمره مشرقيه است در افق مغرب بلكه در مصباح المتهجد كه آخرين كتب شيخ طوسى است مى‏فرمايد كه نماز عشا پيش از غروب حمره جايز نيست. در اينجا برهان خلف مى‏آيد، يعنى بر اين عقيده ما لازم مى‏آيد كه فضيلت عصر پيش از دو برابر شدن سايه شاخص باشد و فضيلت عشا پيش از غروب حمره باشد ،با آنكه ما هرگز به اين لازم معتقد نيستيم. و نيز لازم مى‏آيد كه قانون مسلّم افضليّت اول وقت، تخصيص بيابد در خصوص عصر و عشا و منحصر شود به سه نماز ديگر ،پس خلاف اجماع كل 73 فرقه لازم مى‏آيد، زيرا كسى قائل به اين تخصيص نشده ،اگر كسى امروز قائل شود خرق اجماع محقّق را در اساس دين كه نماز باشد نموده و اين گونه خرق اجماع بدعت است و بوى كفر مى‏دهد .

ايراد سيم آنكه در چنين امر بزرگ اساسى بايد اقلاً يكى از 12 امام ما يك وقت آشكار بى پرده عصر را پس از چهار ركعت از اول ظهر گذشته و عشا را پيش از غروب حمره خوانده باشد به جماعت يا فرادى‏ و فعل آن حضرت كه حجت جواز است نقل معتبر بى‏معارض شده باشد و به ما رسيده باشد ،و هيچ چنين حديثى در هيچ كتابى نيست ،و هر كه مدعى است كه هست بيارد بنمايد.

بلكه ضدش هست كه روز عاشورا ظهر با زحمت‏ها از لشگر اجازه نماز گرفتند و تنها نماز ظهر خوانده متفرق شدند. و خود حضرت نماز عصر را در گودال قتلگاه نشسته خواند و در سلام نماز شهيد شد. اگر چنين كارى روا بود وقتش بطور لزوم همان ظهر عاشوراء بود ،كه اگر جائز باشد آن روز بالعرض واجب مى‏شود ،زيرا خوف تفويت عصر بود، چنانكه جز خود حضرت كسى نماز عصر را درك ننمود .

باز روزى در منبر گفت كه چون اجماع اهل علم كلام است كه اصول دين را بايد هر كسى به اجتهاد و جستجوى خودش بيابد و يقين عادى (علم عادى) پيدا كند نه به تقليد كه او در حكم بيدين است و رنج عباداتش هدر است ،لذا من گاهى القاء شبهه مى‏كنم براى بيدار شدن توده كه دين پدر و مادرى را كه در بچه‏گى مانند آموختن زبان آموخته‏اند بى‏آنكه پس از بزرگى اجتهاد در صحت همان دين نمايند، محكم گرفته‏اند به گمان بس بودن و بس نيست ،باز اگر پدران ما تحقيق كافى نموده بودند و ما از آنها تقليد مى‏نموديم چيزى بود ،ولى هزاران افسوس كه آنها نيز مقلّد بودند ،پس ما تقليد از مقلّد مى‏كنيم آن هم در اصول دين ،و بالضرورة و الأجماع تقليد از مقلّد در فروع دين هم باطل است تا چه رسد به اصول دين .

همه دانيم كه جدّ پنجم ما سنّى بودند و به زور شمشير تيز پر ستيز صفويه از ترس مال و جان شيعه زبانى شدند، نه از دل (تاريخ شاه عباس را كه در هزار هجرى بود بايد خواند ،ماليات گرفتن ماه رمضان‏ها از سنى و نگرفتن از شيعه ،و آخر چاپيدن خانه‏هاى سنّى) همان كه دو پشت گشت، آن زبانى براى نوباوگان قلبى شد، و هم اينطور بالا ببريد تا آخر ساسانيان .

مبايد دين را به اين كوچكى گرفت كه در هر جزئى علم و فنّى، به شنيدن قانع نشويم ،اما در دين كه پس از مرگ رهائى ما از عذاب خدائى بسته به آن است و جز آن وسيله‏اى نيست (يوم لاينفع مال و لابنون و لاانساب بينهم) به يك شنيدن سرسرى از مقلّد خود را قانع نموده ،آرام بى دغدغه بنشينيم، و خود را به حقيقت رسيده فرض كنيم .

در قديم علماء از دختر و پسرى كه ازدواج مى‏خواستند، مى‏پرسيدند كه شما به چه دليل مسلمان شديد و از عقايد اسلامى چه قدر باور با دليل نموده‏ايد، و اگر آنها كامل نبودند عقد زناشوئى نمى‏بستند و مى‏گفتند اول مسلمان صحيح شويد بعد عروس و داماد. جائى كه بى دليل اسلامى به حجله نتوان رفت، نزد خدا مى‏توان رفت .

اينك اين بنده كه خادم بشرم ،مى‏خواهم مخاديمم آگاه شوند، و چشم تحقيق گشايند و گوش تقليد را بربندند ،فهميده‏هاى خود را دين خود دانند، نه شنيده‏ها را آن هم شنيده از مقلد از مقلّد تا برسد به سرچشمه كه كار از سرچشمه بايد درست جارى گردد تا به ما برسد، ما كه به هر جا دست مى‏زنيم همه تهيدست از تحقيق مى‏بينيم، پس تقليد ما كجا درست خواهد شد .

حقا كه بايد مجتهدان ما آن دم كه رساله عمليّه به دست ما مى‏دهند و ما را مقلّد خود ناميده به ما امر و نهى مى‏كنند، بايد به ما بفرمايند كه اين تقليد در فروع دين صحيح است و اصول دين را بايد خودت به دليل شخصى باور كرده باشى ،نه به دليلى كه من بگويم .

زيرا در اصول دين من و تو در عرض هميم ،تنها در فروع دين من در طول توام و بالاتر از تو براى درس اجتهاد كه خوانده‏ام و تو نخواندى اما اصول دين درسى نيست، بلكه عقلى و شخصى است .

اكنون شبهه را قوى گرفته بگوئيم، كه در اصول دين هم تقليد مجتهد كافى است، حالا بايد ديد آيا اين مجتهد ما درس اصول دين را هم خوانده و مجتهد شده، تا من همان باور يقينى او را باور تقليدى كنم .

هزار افسوس همانكه مى‏پرسيم مى‏بينيم اين آقا علم كلام را ابداً نخوانده، تا چه رسد كه مجتهد شده باشد. اكنون خر بيار و معركه (بلكه مضحكه) بار كن ،كور دگر عصا كش كور دگر شود. اگر در درس اجتهاد كسى مجتهد نباشد، نبايد تقليد او نمود، اصول دين اجتهادى نشد، تقليدى هم نبايد بشود كه ما بدبختان اصول دين را از يك نامجتهدى تقليد كنيم ،اما فروع دين را از اعلم نه از هر مجتهدى. اين تازه برهان خلف مى‏شود، زيرا مسلّم است و از مبادى مفروغه است كه اصول دين خيلى مهمّ‏تر از فروع دين است و به اين بيان لازم آمد كه پست‏تر از آن باشد، يعنى اكتفاء شود در اصول به تقليد از غير مجتهد و در فروع اكتفاء نمى‏شود مگر به تقليد از مجتهد اعلم .

پندار نشود كه اين پرسش‏هاى گذشته و آينده كيوان ،و القاء شبهات از آنست كه در دل خود كيوان شكّى هست يا از جواب اين پرسش‏ها و حلّ اين مشكلات عاجز است و نيازمند پرسش است .

نه بلكه هر يك را براى اهلش به نيكوتر بيانى روشن مى‏سازد غرضش واداشتن مردم است به فكر تا به نيروى فكر خودشان چيزى بفهمند ،تا آن فهم بر آنها حلال شود ،چنانكه مال مردم بر غير مالك حرام است، علم هم بدون فكر شخصى تو بر تو حلال نيست و نبايد بر آن تكيه دهى و آسوده بنشينى. يقين هر كسى براى خودش حجت است نه براى غير . راويانى كه از زبان پيمبر و امام شنيده‏اند براى خودشان است نه براى غير ،مگر آنكه پيمبر و امام در هر يكى از فرمايش‏ها صريحاً به او فرموده باشد كه علاوه بر عمل كردن خودت به ديگران (چند نفر معين يا عموم اهل آن زمان) هم بگو. آنگاه در طبقه دوم راويان هم اين سخن مى‏آيد و كار دشوار مى‏شود ،اذن روايت را امام به آن راوى مى‏دهد كه به مردم زمان خودش برساند ،آن مردم كه از امام اذن ندارند كه به مردم زمان بعد برسانند و آن راوى اگر اذن رساندن را كه خود داشت به ديگران هم بدهد خيانت كرده و سند نمى‏شود ،مگر آنكه امام تصريح فرموده به هر يك يك از طبقات و شمرده باشد براى راوى اول كه تا هزار پشت مثلاً اذن بده و چنين تصريحى در هيچ روايتى نشده نه در صحاح سته نه در كتب اربعه ما ،و بر فرض هم كه تصريح باشد آنگاه باز در پشت هزار و يكم قطع مى‏شود و هكذا .پس كار اخبار صحيحه هم در اين زمان ما دشوار است ،جز برهان عقلى چاره‏اى نيست ،و برهان جز به فكر نخواهد شد. پس فكر عميق بر همه واجب مطلق عينى است، نه واجب كفائى كه گاهى گفته مى‏شود .

ريشه و مبدءِ اين همه اشتباهات دو پندار است :

يكى اجبارى و اغفالى كه بزرگان هر دين (كه لذّت شگرفى از رياست در آن دين و معاش فراوان رايگان مى‏برند) به خرج توده داده‏اند و آنها هم به خرج پذيرفته‏اند كه دين يك مسلك اجتماعى است پر آداب و پر اجزاء و نيازمند اداره و مدير و نظم و سياست، كه يك نفر از عهده برنمى‏آيد ،بايد رئيس كلّ (مجتهد اعلم يا پاپ) چند اداره مركزى در مكان خودش و شعبه‏ها در هر شهرى بسازد و اجزاء مربوطه بقدر كفايت بنشاند.

و توده نه اختيار قوميّت و اجتماعى دارند و نه هر يك نفر اختيار دين شخصى خود را دارد ،بلكه مجبورند و فرمانبر ،هم در اصول هم در فروع هم در قوانين موضوعه و حق پرسش و فلسفه جوئى هم ندارند، والّا هستى نخواهند داشت و حيثيّات مال و جان و آبروشان در خطر طاقت فرسا است .

پندار دوم اختيارى انفرادى است در اثر نادانى ذاتى و عارضى كه از فشارهاى خارجى قهراً پيدا و ملكه مى‏شود و تمركز مى‏يابد ،و آن آنست كه دين را هم يكى از لوازم زندگى طبيعى فرض كرده‏اند كه بايد به وسائل جاريه مأنوسه در هر محيطى آن را به دست آورد مانند زبان و طرز خوراك و پوشاك و رفتار ،و همان جان طبيعى كه جوينده عادات و رسوم است بايد جوينده دين هم باشد از راه عادت و رسم مانند هم خاكانش كه ردّ و قبول مردم شرط و مانع است.

و چنين نيست، بلكه در مقدمه گفتيم و در كتاب غلط مشهور هم در غلط 56، كه دين يك حقيقت ملكوتيه است (نه رقيقه ناسوتيه) و روح ديگرى بايد در آدم پيدا شود از سوى غيب نه از طبيعت كه ضدّ دين است (و دين بيشتر مردم هم ضدّ دين حقيقى است) و كارهاى آن روح نه از مجارى طبيعت است، و آن روح آرام نمى‏گيرد واز جويائى فرو نمى‏نشيند تا آنكه دين حقيقى شخص خودش را بيابد و در دل جا دهد و به خيال مردم ديگر نباشد ،هر كسى خود داند با روح ديانتش .

و اگر ديدى كسى قانع شد به همان دين عمومى مرسوم مملكتش و در اطراف همان دين جست خيزها نمود، بدانكه هنوز روح ديانت در آن كس پيدا نشده و او متديّن نيست ،بلكه يك دنيا داريست كه به نرخ روز نان مى‏خورد .

من در فصل ششم از كتاب دوره كيوان گفته‏ام كه در بيست و سه سالگى آن روح در من پيدا شد و مرا آرام نگذاشته تا كنون كه هشتاد ساله‏ام و هر روز قدمى برمى‏دارم كه ديروز برنداشته بودم، و چيزى مى‏فهمم كه ديروز نفهميده بودم.

و تا جا دارم در دائره استعدادم (كه بيرون از آن نتوانم نرفت اگر چه جامه بر تن درم) كه قدم بردارم و چيز تازه‏اى بفهمم هنوز در دنيا خواهم بود ،و همان دم كه قطر آن دائره پر شد ،ديگر آنى حق زندگى ندارم كه جا بر ديگران تنگ خواهم نمود .

و تا بيست و سه ساله همان طور كه همه مردم هستند بودم و مجاهده‏هاى علمى و عبادتى هم مى‏نمودم كه مجتهد مجاز بودم اما به عنوان مسلك دنيايى و اجتماعى، كه هر قومى دينى لازم دارند غير دين اقوام ديگر تا مفاخره‏ها و خودنمائى‏ها كنند، من هم رساله‏ها عربى و فارسى نوشتم طبع و نشر هم يافت و سر ميان سرها بردم.

امّا همانكه به هوش آمدم ديدم كه گروهى را به دين آورده‏ام و احكام دين به آنها آموخته‏ام ،اما خودم فى نفسه بيدينم، و اينكه دارم اسباب رياست دنيا است نه نجات آخرت (كه دنيا و دين ضدّ هم‏اند) پس دانستم كه تاكنون روح طبيعى من در دين كار مى‏كرده نه روح ديانت .و مردم بيچاره همه گرفتار اين دو پندارند .

كسى مپندارد كه من پس از تابش روح ديانت ،يك دين ديگرى يافتم ،نه بلكه همان دين را پس از تلاش‏ها و كاوش‏ها حق يافته با دو دست جان گرفتم ،و دين حلال خودم شد نه دين توده كه مال من نبود من غاصب بودم ،زيرا رنجى در آن نبرده بودم تا مال خودم شود. اكنون كه رنج‏ها برده‏ام (و هنوز تا زنده‏ام مى‏برم و اگر روزى رنج تازه‏اى نبرم در آن روز بى دينم) مال حلالم شد (و برى ذُو حَفَرتُ و ذو طَوَيتُ)[5[

به قول همه اديان شب اول قبر، نكيرين از مرده مى‏پرسند كه دين تو چه بود، نه آنكه در محيط تو چه دينى مرسوم بود. پس بايد هركسى يك دين رنج برده همراه داشته باشد و به نكيرين نشان دهد ،خواه همان دين محيطش باشد (اما بطورى كه برهان قاطع بر آن اقامه كند) و خواه دين ديگر .

باز كسى مپندارد كه همانكه اساس يك دينى را به تلاش و كوشش حق دانست بايد تلاش را بس كند و همه احكام آن دين را باور نمايد ،نه بلكه بايد در هر حكمى آن قدر بكوشد تا بداند كه از اصل اين حكم در آن دين بوده ،نه آنكه افزوده يا تغيير داده‏اند، مانند اين بنده كه دين دوازده امامى را به دو برهان يكى عقلى آنكه هر كه در دينى رنج‏ها برد تا آن را برقرار نمود حق دارد كه پس از پيمبر آن دين مدير و رئيس كل باشد و پيدا است كه على در بر پا كردن اسلام بيش از همه كس رنج برد و آن رنج‏ها همه مفيد اساسى واقع شد مانند كشتن عمرو بن عبدود و گشودن خيبر و خوابيدن شب هجرت در جاى پيمبر و بردن سوره برائة به مكه و خواندن دليرانه در مجامع قريش .

و يكى ديگر نقلى حديث در همه صحاح و مسلّم و مقبول كلّ مسلمانان كه پيمبر اول مبعوث بر قبيله بنى‏هاشم شد و به آنها فرمود هر كه زودتر از همه تصديق مرا نمود، او جانشين من خواهد بود و جز على (گر چه بچه بود امّا مميز بود و ده ساله) كسى سبقت ننمود و معروف است كه على اول من آمن[6] است بلا خلاف كه تا سه سال‏ جز على يك مرد مسلمان يا بچه مسلمان نبود .

پس وعده محمد تنجّز يافت در على چنانكه وصيّت عليحده ديگر لازم نبود پذيرفت بس نكرد كه بگويد هر چه امامى‏ها به اجماع خودشان بلا خلاف گفته‏اند بى‏تحقيق بايد پذيرفت، بلكه چنانكه اساس دين دليل مى‏خواهد، هر يك از احكامش جداگانه دليل كافى مى‏خواهد ،نه مظنون و نه مشهور و نه اجماعى كه دليلش منحصر به اجماع باشد مثلاً آيه وضوء كه يكى بيشتر نيست، و نسبت به وضوء شيعه و سنى ،اقلاً مجمل است بلكه نسبت به سر و پا ظاهر در وضوء سنّى است. پس چاره جز توسّل به اخبار خاصه 12 امام نيست ،و آن هم لازم دارد كه ائمه بعد از پيغمبر حق نسخ جزئى (كه فقهاء از ترس نام آن را بيان گذارده‏اند ولى كار به نام عوضى گذاردن درست نمى‏شود) داشته باشند، و اين قدرى منافات با خاتميت محمد دارد، علاوه كه دليل كافى نقلى هم ندارد .

پس بر اين بنده كار وضوء دشوار شد و گاهى دو قسم وضوء مى‏گرفتم احتياطاً، تا آنكه پس از تتبّع عميق يافتم مدارك متنوّعه را، بر اينكه نظر اسلام در اين گونه موارد (كه بايد اهل خبره تميز دهند و هر كسى را نمى‏رسد ادعاء اهل خبره بودن) بر مسامحه و بر وقوع مجمل است كيفما وقع بى‏تصريح به عموم كه آن را اطلاق مى‏نامند. زيرا بزرگى مؤسّسه مقتضى اين مسامحه است و شأنش بالاتر از تقيّد به خورده جوئى و بهانه‏گيرى است، بويژه در جائى كه سود و زيان بزرگى نداشته باشد ،مانند وضوء كه مقصود تر نمودن دست‏ها و رو و سر و پا است به هراندازه و به هر شكل كه باشد .

زيرا اسلام مهمّات اساسى بسيار دارد غير وضوء، كه بايد پا در آنها بفشارد، و نظرهاى دقيق با فكر عميق بر آنها بگمارد ،نه مجال غير آنها را دارد، و نه صلاح خود را مى‏داند .

همچنين در امر قبله كه سمت اجمالى بس است و در صورت جهل به قبله اصلاً لازم نيست و من در جلد دوم تفسير گفته‏ام كه قبله از شروط علميه نماز است نه از شروط واقعيّه كه نبودنش مخلّ صحت نماز باشد يعنى آنكه قبله را مى‏داند واجب است كه رو به قبله نماز خواند و آنكه نمى‏داند و نمى‏تواند بداند ،براى نماز او استقبال قبله اصلاً شرط نيست، پس به چهار طرف چهار نماز خواندن به گمان احتياطِ لازم ،خلاف احتياط است و نشانه بى‏احاطه‏گى به قواعد فقه است .

همچنين در همه پنجاه و دو كتاب فقه، مسئله به مسئله مو به مو، تا توانستم كوشيدم، تا اندكى پى به مقصود برده آرام شدم. و اين آرامى تنها در احكام شرعيه و اعمال بدنى است، و در امور قلبيّه روز به روز بى‏آرام‏تر مى‏شوم ،هر چه پيشتر و بيشتر مى‏دوم، مى‏بينم كه راه حقيقت به جاى نزديك شدن دورتر مى‏شود ،امروز دورتر از ديروز است و فردا دورتر از امروز، با آنكه يك روز راه پيموده شده هر چه راه پيموده‏تر مى‏شود دورتر مى‏گردد و دشوارتر هم مى‏شود ،كه عشق[7] آسان نمود اول سپس افتاد مشكل‏ها، و نشانه راه حق و حقيقت همين است اگر جز اين بود ترديد رو مى‏نمود .

و نيز مدلول آيه وضوء تكرار وضوئست به تكرار نماز، اگر چه وضوء سابق نشكسته باشد و احاديث نبوى هم آنست كه بر شخص حضرت لازم بود واز ديگران عفو شده (در جلد چهارم تفسير صفحه 25) و نيز اِغناءِ اغسال واجبه كه در جنابت يقين و اجماع است ،خلاف آيه وضوئست اذا قمتم الى الصلوة عامّ است و خطاب به مغتسل هم هست و تخصيص را به اين زودى‏ها نمى‏پذيرد .

و يادآورى رنج‏هاى شگرف بيشمارم (كه داغ دلم را تازه‏تر مى‏كند و آراميم در نگفتن بايد باشد) همانا براى دلسوزى مخاديمم است تا بدانند مطلب از چه قرار است و چابك و هراسان شوند ،و كار را آسان نگيرند.

آنكه ده با هفت و نيم آورد پس سودى نكرد

فرصتى بادت كه هفت و نيم باده مى ‏كنى[8]

امر دين را كه تا ابد لازم داريم و اولش پس از مرگ است ،به اين سستى نبايد گرفت كه ياران گرفته‏اند.

تعظيم امر دين اولِ اصول دين است يعنى همه چيز را اگر چه جان باشد ،بايد كوچك‏تر از دين دانست .

على (ع) در ليلة المبيت فرمود مگر جان على جز فداى نعل مركب محمد شدن قيمتى دارد. و ما كوچك‏ترين كار دنيا را مانع دين خود قرار داده عذر صريح مى‏آوريم، و توقع پذيرفتن اين عذر را هم از خدا داريم، با اينكه اين عذر بدتر از هر گناه است .

اگر پولى به كسى قرض دهى، يا گرو مى‏گيرى يا ضامن يا هزار دقّت در اعتبار آن وامخواه ،امّا گوهر دينت را در تقليد مى‏سپارى به مجتهدى كه تحقيق كمى غير كافى در اجتهادش كرده باشى، و دلت به همين تقليد آرام است ،پس دينت را به قدر پولت لازم ندارى ،در مثل است ماهى را كه نخواهى دمش را بگير، يعنى با دم گرفتن صاحب ماهى نخواهى شد .توهين به دين بدتر از بيد ينى است .

اگر گوئى كه غرض اصلى يقين است از هر راهى كه پيدا شود، براى خودم بس است ،من كه نمى‏خواهم اثبات يقينم را بر خصم كنم تا سند وافى مربوط بخواهد ،بايد خدايم بداند و مى‏داند كه من يقين جازم بى زوال دارم. پاسخ دهم كه همين پيدا شدن يقين بزودى و از هر راه غير مربوط و غير وافى، كاشف است از سست گرفتن و مهم نشمردن دين.

كسى كه چيزى را لازم دارد و بزرگ شمارد، دلش دغدغه‏اى (وسواسى) پيدا مى‏كند و بد گمان به هردليلى مى‏شود و بهانه جوئى مى‏كند، و اگر يقينى متوجه دلش شود دفاع مى‏كند و آن يقين را به احتمالى از دلش بيرون مى‏برد، تا آن دم كه راه چاره بر او منحصر شده نتواند احتمالى پيش بيارد. پس آن يقين ثابت و صادق است كه از دليل وافى مربوط پيدا شده، مانند صبح صادق كه نور متصل به افق است، و كاذب نور غير متصل است و در اينجا دليل وافى مانند افق است و بايد نور يقين وصل به آن باشد ،نه آنكه از غير دليل وافى مربوط پندارى بر دل بيفتد و به اشتباه نام يقين به خود بگيرد. و تا در دل بزرگترى دين از همه چيز پيدا نشود و دلسوزانه پى دليل نگردد، مانند پى جورى گم شده‏اى كه كليد هستى و خوشى‏ها باشد ،اين گونه يقين رو نمى‏دهد. و گاهى آن يقين كاذب را (يقينِ بَدْوىِ عاميانه) مى‏نامند «النَّظَرةُ الأولى‏ حمَقاءٌ» كه از هر رسم و عادت و از هر خطابه‏اى، بزودى خوش باورانه پيدا مى‏شود .

پس بس كردن به يقينِ بدوى نشانه دل نبستن و سست گرفتن است، و مخالفِ اولِ اصول دين است كه تعظيم امر دين باشد .

گناه كبيره كوچك شمردن گناه است ،هر گناهى را كه كوچك شمردى و نترسيدى از كردنش همان گناه كبيره تو شده مادّه را غليظ مى‏كند .

اينها نتيجه فكر است كه خدا قوه فكر به تو داده تا سرمايه سوداى دين تو گردد، و كوچك شمردن هر كارى نمى‏گذارد كه فكر به عمق آن كار فرو رود. ميزان حساب و كتاب روز محشر، فكر عميق است اگر كوتاهى در فكر عميق نكرده باشى، اگر فرضاً سر از گريبان دين باطل واقعى هم درآرى، معذورى و همان براى شخص تو (نه غيرتو) دين صحيح منجى خواهد بود بى خلاف، معنى «بغير حساب» در قرآن اين گونه چيزها است به شرط دقت در مقدّمات، كه خطا متوجّه بر تو نشود.

معنى عدل خدا اينجا نمايان مى‏شود، و اگر خدا مطالبه حق واقعى را نمايد از متفكر عميق بيگناه، ستم بر او كرده خواهد بود .و اگر متفكر در عمق فكرش به قدر قوه شخصى خود كوتاه آمده باشد ،خود او بر خود ستم نموده، نه خدا بر او .

من گاهى به فقهاء خودمان مى‏گويم، كه به چه جرأت در آيه وضوء كعبين تثنيه را به معنى (نُتُوِّ ظَهرِ رِجل) مى‏گيرى به لجاج سنّى ،با آنكه عرب آنجا را كعب نمى‏نامد، و لااقلّ كعبين تثنيه نمى‏نامد .كعب به معنى قاب است عجم هم آن برآمدگى را قاب نمى‏نامد، لااقلّ دو قاب نمى‏نامد. اگر كعب يا كعاب فرموده بود باز يك چيزى بود ،كعبين تثنيه صريح است در دو قاب دو طرف پا كه يكى از اعضاء نامدار بدن است و در علم تشريح نام و احكام دارد ،و آن محدّب پشت پا نه نام جدا دارد نه احكام .

در جلد چهارم تفسير صفحه 24 گفته‏ام ما بايد در وضوء هيچ به آيه قرآن استدلال ننمائيم كه تغيير ظاهر آيه خواهد شد صريحاً بدون مجوّز بلكه بايد تنها به اخبار ائمه استناد كنيم، مانند آنكه وضوء در قرآن بيان نشده و ائمه بيان فرموده‏اند، و ما ائمه را مانند خود پيمبر خاتم مى‏دانيم در همه چيز ،و حكم آنها به چيزى مانند صريح قرآن سند رسمى اسلام است .

چنانكه در جواز متعه زن كه در ميان 73 فرقه اسلام منحصر است به ما، بايد يگانه سند ما اخبار ائمه باشد (با آنكه خود آن بزرگواران هرگز صيغه نكردند، و هفتاد زن مطلقه امام حسن كه در جنازه‏اش مى‏گريستند همه عقد دوام بودند به نوبت و هرگز بيش از چهار زن در حباله نبود به دليل لفظ مطلّقه كه در صيغه لفظ طلاق نبايد گفت چنانكه لفظ زوجه نبايد گفت به اجماع فقهاء خودمان كه منقطع را محلّل قرار نمى‏دهند زيرا آيه حتى تنكح زوجاً غيره بر او صدق نمى‏كند). و همانها بس است در جواز متعه به موجبِ اعتقادِ مثليّة تامّه كه معتقديم، پس آيه ما آتيكم الرّسولُ فَخذُوُهُ بر ائمه ما صدق مى‏كند و خدا و قرآن، به برهان عموم منزلت در حديثِ متواترِ منزلت ،تصديق احكامِ بدوىِ ائمه را مى‏نمايند .پس ما كه چنين برهان قاطعى داريم، چرا در وضوء و صيغه آيه قرآن را دليل آورده دچار مخالفت‏هاى صريح بشويم ،ما كه بى دليل نيستيم تا خودمان را رنج استدلال غيرمستقيم دهيم و دشمن شاد شويم ،بايد راه مردانه رفت و سخن فرزانه گفت .ما كه ننگين (نسيه خور) نيستيم، تا از پس كوچه‏ها دزديده راه رويم .

آيه انّما وليّكمُ اللهُ و آيه تطهير و انفسنا در مباهله سند اساسىِ قرآنىِ ما است براى عموم منزلتِ ائمه، با احاديثِ متواترِ نبوى در غيرِ غدير خم كه آن محلّ خلاف است نه آنها ،و همانكه عموم منزلت پا برجا شد و در دل‏ها جا گرفت، همه فرموده‏هاىِ يقينىّ الصّدور والدّلالةِ ائمّه ما حكم وحىِ منزل و قرآنِ صريح را دارد.

امّا هزار افسوس كه جنگِ مجدّانه صلح‏ناپذير اخبارى قديم و اصولى جديد موضوع اخبار يقينىُ‏الصّدور و الدّلالة را بر ما مشتبه نموده و دندان ما از ترشىِ اين جنگ كند شده ،ضِرسِ قاطع نداريم، اختلافات متنوّعه اخبار كار ما را زار و سند ما را بى‏اعتبار كرده .

همانا بايد منتظر ظهور باشيم تا سنگ اختلافات از پيش پاى ما برداشته شود. اَينَ المُدَّخَر لِأِقامةِ السُّنَنِ .سيفِ مسلولِ ما كه داشتيم اكنون بدل به صارمِ مَفْلوُل شده، و دل خوشدار كه نه عيبِ ما تنها است، بلكه بر هر كه بنگرى به همين درد مبتلا است، هفتاد و دو فرقه دندانشان از ما كندتر است، ادلّه‏شان پر از تناقض است و سخنشان بى‏اساس ،باز ما يك ذخيره امام غائب را داريم ،آنها جز عربده چيزى ندارند (انتظار بهتر از حالا شدن امر دين و دارا شدن بيشتر مردم دين را محكم‏تر از دارا بودن حالا كه هم بيشتر مردم كنونى در دل بى‏دينند و هم آن اقلّ قليل كه نام دين بر خود نهاده‏اند در اثر نادانى و بى تحقيقى (يعنى نخواستن دانش) هم سست گرفته‏اند كه هر اندك چيزى را براى خود ضرورتر از دين مى‏دانند و هم بيشتر از قوانين آن دين را اصلاً نمى‏دانند و آن را هم كه به عادت دانسته‏اند عميق برهانى نيست و سست‏ترين تقليد است) .

اين انتظار مبهم در پنج دين بزرگ امروزى مشترك است كه چشم به راه بهتر شدن هستند. و فرق ما اماميه (كه با همه اديان و شعب فرق‏هاى سترگ داريم در اثر قدرت موهومى كه از سلطنت صفويه پنداشته‏ايم و بكلّى اشتباه است) با آنها در خصوص اين انتظار از چند راه است :

نخست آنكه ما يك زنده شناخته‏اى را نهان از انظار عموم و عيان نزد خود و عيال و اولادش مى‏دانيم كه تاكنون هزار فرزند دارا شده بعضى مرده و بعضى زنده كه آنها هم نهانند و در نقطه‏اى ناشناس از روى زمين‏اند كه هيچ شاهى بر آنها دست ندارد .

دوم آنكه ما ظهور اين امام معين را منتظريم نه هر كسى را، و آنها پيدا شدن اين وصف عنوانى را در دنيا منتظرند، مگر مسيحى كه منتظر شخص است نه نوع .

سيم آنكه علاوه بر ظهور شخص، منتظر رجعت (برگشتن به دنيا) اشخاص امامان خود را به نوبت و دو نوع مردم ديگر را (مؤمن كامل و كافر بزرگ) هم هستيم، و ديگران به عنوان رجعت به شرحى كه ما مى‏دهيم معتقد نيستند و بر ما خُرده مى‏گيرند در اين باب .

چهارم آنكه از انتظار آنها تا كنون هيچ نمونه پيدا نشده و از ما نمونه‏ها پيدا شده و هنوز منتظريم كه باز به غلط پيدا شوند تا شست نفر كه آخر آنها به زبان توده دجّال با خرش است كه خرش شگفت‏تر از خودش است، و به زبان فقهاء عثمان بن عنبسه سفيانى است، يعنى از نژاد بنى اميه .

پنجم آنكه ما بعد از اين ظهور و اين رجعت ،دنيا را تمام و محشر را بر پا مى‏دانيم، و ديگران اين قيد را ندارند و از اين ساكتند .

ششم آنكه ما نشانه‏هاى بسيار براى اين ظهور قائليم كه بتدريج و به نوبت در دنيا پيدا شود و بيشتر آنها چيزهاى بد و ناگوار است ،و بعضى بندرت خوب است، مانند صيحه آسمانى و پيدا شدن ورقه‏اى در زير متكاى آن سيصد و سيزده مرد كامل و پنجاه زن كامل كه كرامت طى الأرض و سوار شدن بر ابر دارند و در آن ورقه به خط قدرت نوشته شده ظهور مهدى. و جز ما كسى به اين مطالب معتقد نيست، مگر آمدن اصحاب كهف گاهى بر زبان كليمى مى‏گذرد. آنگاه هر حادثه بزرگ در دنيا رو دهد ما پس از رو دادن مى‏گوئيم، اين يكى از نشانه‏هاى ظهور امام بود بحمدالله يك قدم نزديك شده ،اما هنوز نشانه‏ها در پى است و پى گم است، هر كه معين كند وقت ظهور را كافر ملعون است .

من در جلد اول كيوان نامه صفحه...نوشتم كه من در سال (1309 ھ . ق) دچار موهومات بودم، مرادم تعيين زمان ظهور است كه آن وقت من مريد كسى بودم كه به خواص مريدانش كه يكى من بودم زير لب مى‏گفت كه امسال حضرت ظهور مى‏كند. پس من شمشيرى پيدا كردم و بردم به مكه و از قضا دروغ شد ،و لذا من به ترك آن مراد گفتم و به سلسله ديگر رفتم .

در انجام دانستم كه بيشتر صوفيان بى‏اقرار علنى، در دل از اين سخنان دارند. لذا از همه آنها بدگمان شده از آنها بريدم، و چسبيدم به حقايق نه به موهومات اگر چه آن موهوم خوش آيند باشد ،اما همين خوش آيندى فريبنده است، و خردمند بايد از مقدمات فريب بپرهيزد. آنكه من در سال 1309 فريب او را خوردم، ضدّ و مدّعى آقا تقى صمد شاه بود (كه در جلد دوم صفحه...نامش را مفصّلاً بردم) پس من از او دست كشيده نزد آقا تقى رفتم از دل و جان و با او تا آخر بودم ،او هم در اواخر عمرش گرچه تعيين وقت نمى‏كرد، امّا مكرّر صريحاً از بُنِ دندان مى‏گفت كه من مانند ستاره صبحم كه پس از من هيچ ستاره‏اى طلوع نمى‏كند مگر خود آفتاب ، ديگر قطبى پس از من نيست، زيرا همانكه من مردم در همان سال امام غايب ظاهر مى‏شود و در سال 1331 مرد، و تا كنون هم حضرت ظاهر نشده. پس از آقا تقى هم دست كشيدم اما او را باز بهتر از ديگران مى‏دانم خيلى مهربان بود، عجب آنكه با اين سخن مكرّر او كه همه مريدان شنيده باور نمودند (گرچه از خجلت پس از او سر به زير شدند) باز دامادش على خان (علوّالممالك) كه از اجله اجزاء تلگراف بود، ادعاء قطبيت نمود كه من على داماد محمدم ،منصب من از آسمان آمده نه از زمين ، و با ادعاء بود اما قانع به گمنامى و مريدان كمى بود، تا سال 1354 مرحوم شد و باز حضرت ظاهر نشد .

من در سال 1333 دو ماه در شيراز[9] بودم ديدم چندين مسند تصوّف پهن است، و هر يك ضدّ و دشمن همه و همه هم از همين مسند نه از هنر ديگر ،هم معاش دارند به خوشگذرانى و هم رعونت و انتعاش و كامرانى .

در همه مسندها چه تصوف چه علم چه سياست، دو جزء هست، اثبات خود و نفى غير مگر مرده و گذشته‏ها و نفى غير مهمّ‏تر و مؤثّرتر است يعنى پر دخل‏تر، چونكه روح جنگ در نهاد همه كس هست، و لذّت جنگ بيشتر از آشتى است، و همين بزرگ‏تر عيب بشر و مانع از كمالات است، كه كمال را هم براى جنگ و شكستن دشمن مى‏خواهند .و از مختصاتِ شيراز آنكه تصوّف در آنجا به قدر شهر ديگر، ننگ و مردود فقهاء نيست.

لذا بعض فقهاء به ديدن من آمدند با آنكه آوازه تصوّف من همه جائى بود (قولى است كه جملگى برآنند) مگر ميرزا ابراهيم كه اعلم بود نيامد اما بعض اجزائش آمدند ،بعضى هم براى سخن چينى و آتش افروزى مى‏آمدند ،بعضى هم براى استفاده مادى، چونكه پهنى دستگاه رياستم در كمّ و كيف دخلى به اكنون كه تاركم نداشت .در همه شهرها قرب سه هزار نفر خود را به من بسته و رو به من نشسته بودند ،كم‏تر از همه شيراز بود كه بيش از صد نفر براستى بود و بيش از پانصد به آوازه و نمايش، چنانكه شب نياز كه هر شب جمعه بود (9 مجلس نياز در آنجا سبز شد به اصطلاح تصوّف كه انعقاد را سبز شدن مى‏نامند) نمى‏شد كه همه را دعوت كنيم زيرا رنج خادم نياز بيشتر مى‏شد و وقت بيشتر مى‏خواست و شب‏هاى تابستان بود و كوتاه .لذا بعضى را شبى و بعضى را شب ديگر كه در هر شب قرب هفتاد نفر مى‏شد .در بهين سخن صفحه ... حكايت شبى كه بر نقيب الاشراف شيراز كه بزرگ‏تر و محترم‏تر طبيب شهر بود آغاليدم براى دير آمدنش و عذرى كه او آورد كه موجّه نزد توده بود، و من رد كردم و او تصديق نمود .

در آن سفر كه از اسپهان به شيراز رفته بودم و برگشتم به اسپهان در رفت و برگشت هفتاد نفر تازه مشرّف شدند يعنى گرويدند به من و مرا به قطبيّت پذيرفتند، در منازل راه و در شهر و دهات شيراز.

يكى از آنها حسين آقا برادر زاده حاج على آقا قطب معروف ايران و مقيم شيراز بود كه همه مردم به شگفت بودند كه عم اكرم خود را با حشر با آنها رها كرده و اينجا آمده و نام آنها را به ننگ برآورده، و اين شعر صفي على شاه را كه در باره پسر رحمتعلى شاه كه سر به طاوسى‏ها سپرد با آنكه حاج آقا محمد پدر همين على آقا عموى او بود، گفته مى‏خواندند :

هشته عم ارشد پر مايه را

خوانده بابا عمه همسايه را

و حسين آقا جواب مى‏داد كه دين دخلى به نژاد ندارد، حضرت خاتم عمّش ابولهب را در قرآن بد گفته با چه رسوائى با نام بردن زنش كه در عرب بزرگ‏تر ننگ است .

و حاج على آقا كه با جهانى شكوه قطبيت، مسند نشين شيراز بود ،از آمدن حسين آقا نزد من، بر دشمنى بسيار كه با من داشت افزود، اما اظهار ننمود، زيرا ننگ خود دانست (در بساط درويشى اظهار رنجش از قطب ديگر خيلى عيب است). و هر چيزى كه در دل بماند ريشه‏ها مى‏دواند ،دشمنى به سبب اظهار زبانى در دل سبك‏تر مى‏شود (مانند گريه در سوگ كه بزرگ‏تر چاره است) گرچه دنباله مى‏يابد و افروخته‏تر مى‏شود مانند گريه كه به ديگران در مى‏گيرد، يكى از سرمايه‏هاى قطبيّت همين در گرفتن گريه در مجلس است كه شورى به پا شده اعجاز آن قطب ناميده مى‏شود .در رازگشا صفحه...نوشته‏ام .

شنيدم كه حاج على آقا به پرى دهان و از بن دندان مكرر مى‏گويد (كه در سال 1335 ھ . ق امام غايب ظاهر مى‏شود، و من اول ياور آن حضرتم كه مريدانم را كه هزارانند از شهرها گرد آورده چند فوج لشكر آراسته مى‏سازم و مى‏روم به كوفه كه پاتخت امام خواهد شد براى يارى، تا به هر جنگى كه بفرستد برويم و كشته شويم).

من گفتم باز خوب است كه مانند اقطاب ديگر نمى‏گويد كه من خود امام غائبم و ظاهر مى‏شوم (چنانكه سيد وحدى در 1341 رفت به مكه از تهران و قزوين و كربلا كه همه جا اعلان عمومى و لشگركشى داشت و بى گمان ظهور را معين به آن سال مى‏كرد، و روزى در مسجدالحرام وقت نماز جماعت حنفى، با شمشير برهنه حمله بر مردم نموده گفت اَلا اِنَّ المَهدىَّ قد ظَهرَ، مردم شوريدند كه اَينَ هُوَ گفت ها اَناذا.

پس شريف مكه آمد او را گرفت و بست و به زندان برد به نام جنون و همانجا مُرد يا كشتند ،و حاجى تاج معروف هم با ارادت سرشار همراهش بود ،اما او رها شد و با جهانى شرمندگى به ايران آمد و پس از دو سال در نيشابور كه وطنش بود مرد. و كتابى از حاجى تاج مانده اشعار خوبى دارد) .

امّا بايد ما اين وعده را چون نزديك است (دو سال مانده) پى كنيم و استهزاء نكنيم، زيرا اقلاً طرف احتمال كه هست ،او بد كرده كه معيّن مى‏كند ،هر سال اميد ظهور بايد در ما باشد ،اصل مطلب مسلّم است و تعيين غلط ،ما بايد مانند اطراف شبهه محصوره، قائل به تساوىِ احتمالات متباعده باشيم .

تا آنكه ديدم اين وعده چون تازه‏گى داشت، زود انعكاس يافته اوج گرفت شهرت كرد ورد زبان‏ها و نقل مجالس شد، و هر كه به هر كه مى‏رسيد مى‏گفت شنيده‏اى ،او مى‏گفت من كه سهلم خواجه حافظ شيرازى هم شنيده. پس هر كه از هر كه به او معتقد بود مى‏پرسيد كه شما چه مى‏فرمائيد، تا آنكه ياران من هم از من كشف حال خواستند، و اصرار نمودند كه تو هم كه مسند نشينى (كهر نبايد كم‏تر از كبود باشد) تو هم چيزى بگو تا از پيش آهنگان پس نيفتى كه يال و دمت را ببرّند .

گفتم كه گفتن هر چيزى آسان است و به كرسى نشاندش دشوار، آدم وامدار گفته‏هاى خود است، بيش از آنكه وامدار كرده‏هاى خود است، بيخرد است آنكه گول آسانى خورد و به بند دشوارى افتد، خردمند تا نگفته آزاد است همانكه گفت به سخت‏تر بندى افتاده كه سرش بر باد است ،باد در رفتنِ انجام به باد كردنِ آغاز نمى‏ارزد .

ما دانسته‏هاىِ نخستينِ نهادى را ،هنوز بيمِ نادانى داريم، كه ياراىِ دم زدن از آنها نداريم ،وقت ظهور كه نزد هر گروهى پر گره‏تر معمّاىِ لاينحلّ است (و عِندَهُ عِلمُ السّاعَةِ لايُجَلِّيها لِوَقتِها اِلّاهُو) تاكنون گروهانى چند در اين دامگاه به بند افتاده‏اند، كه از شرم سنگين سر بر نياورده‏اند. آنچه ديدم تعيين 1309 بود كه مرادِ آن وقتيم برايم نمود ،و هوش از سرم ربود ،كه طريف و تالد را فروختم، و سيف قاطعى خريدم و به هر رنجى كه از آن سخت‏تر نبود خود را به مكّه انداختم، و بر بام فلك بيدقِ فخر را با كوفتن كوس شادى افراختم.

و شانزده روز (عدد بيوت رمل) هم در مكه ماندم، با ترانه امروز نشد فردا.

منتظر چشمى بهم يك چشم باز

كاز كدامين سو رسد صيد نياز

( در جلد دوم تفسير صفحه 121 اين شعر را بيانى در خور است) .امام ما نيامد كه سهل است بهاءِ بهائيان هم رفت كه همان سال بهاءالله مرد.

مدتى است كه 35 را شنيده‏ايم ،حاج على آقا هم خرمن كوفته (سخن گفته) ديگران را كه ياد گرفته به باد مى‏دهد تا خوشه‏اى از خرمن غيب گوئى مگر بچيند ،از خودش نيست .

اينك رقابت همكارى مرا وامى‏دارد كه از اين غيب گوئى عيب جوئى كنم، با آنكه بسى شادم كه اين غيب به شهود آيد و امام از پرده غيبت برآيد ،هزار افسوس كه نه ما را آن بخت سرشار است، و نه خدا را تعجيلى در اين كار .

اكنون سخنى شيوا با برترين آوا، بطور شقشقه از من بشنويد، بر سبيل عكاظ (ردّ فخر) كه او خواسته خودنمائى (عرض اندامى) كند براى شكستن اندام ما كه به شهر او به غارتگرى (به گمان او) آمده‏ايم. با آنكه من كوچك‏تر از آنم كه توانم در كارى پافشارى كنم ،در اين مورد پافشارى مى‏كنم با دلى درست كه دانم خدا شرمنده‏ام نمى‏كند، بلكه با جهانى اطمينان به راستى خودم ،گروبندى مى‏كنم به دلخواه او كه مى‏خواهد خود را بستايد به راستگوئى در داعيه قطبيّت كه روشن‏تر كالاىِ او است و مرا بنكوهد به نادارىِ اين كالا و نادانى رموز عالم بالا و گويم كاى حريف بيا و بيار كه چه نيكو آمدى ،من هم اين سخن را از تو وام كرده مى‏گويم و تو شفّاف نمى‏توانى بگوئى ،من شفّاف مى‏گويم از زبان تو ،كه اگر در سال 35 گرچه يك روز به آخرش مانده، حضرت ظاهر شد (نه بلكه اندك ترويجى از دين ما كه تاكنون نشده بود شد) همه حيثيّاتِ من از علم و دين باطل است و همه حيثيّاتِ تو بر حقِ انحصارى و من ملتزمم (همه گواه باشند) كه از مسندم برخيزم و رو به تو آيم و سر بر آستان قطبيّتِ تو سايم، و يكسره به ترك خود گويم، و پاى كوبان آمده دستِ ارادت به تو دهم ،اين است التزامِ من .

امّا اگر نشد، و اكنون به هزار زبان فاش مى‏گويم و از گفته خود دلشادم كه ظهور نخواهد شد، نه تنها در 35 بلكه تا من و تو زنده‏ايم و از مردم اين دوره يك نفر زنده است نخواهد شد ظهور كه سهل است مردم ايران از هر سو رانده‏اند به اين زودى‏ها يعنى تا خواب اصحاب كهف (309 ق 300 ش) روى خوشى نمى‏بينند و گل مراد از باغ جهان نمى‏چينند. امّا من يك نفر (نه تو كه به ده سال نمى‏رسى و مى‏ميرى) هنوزها زنده و سرخوش و دلشادم، بر همه‏گان گرز فلك زهر ببارد همه شب - من شكر اندر شكرم، و بساطِ قطبيّتِ اين ناچيز كه گرديست بر روى پاك‏ترين مسند نشسته ،برچيده نخواهد شد جز آنكه خودم برچينم و فرو نشينم كه اينك عزم همآن را دارم، كه ترك قطبيّت را كه كسى نكرده و نخواهد كرد، از خود به يادگار گذارم. اما مسند تو را كه به هزار دست چسبيده‏اى، چهار دست گردش مى‏كند تا من زنده‏ام كه مى‏بينم از تو به غير نژادت مى‏رسد و از شيراز به كرمانشاه مى‏رود ،ولى نزديك‏تر سفرى است كه پنج سال بعد برمى‏گردد به پسرت عبدالحسين نام كه او بر خود نام ديگرى مى‏بندد بدون نام درويشى آنگاه به نادانى او از شيراز به تهران مى‏رود به[10] قصد بهترى، ولى رو مى‏دهد روزافزون بدترى (بس است شقشقه را فرو دهم).

اكنون خودت بگو كه لازمه اين گروبندى و التزام من ،اگر در سال 35 ظهور نشد، چيست، عاقلان[11] دانند .

پس آن سال گذشت من آمدم به اسپهان و بودم تا 35 و مى‏ديدم كه در 34 باز غيب گوئى او چون موج آب اوج مى‏گيرد و بر سرِ هر بازار مى‏گويند و شهر به شهر دست به دست مى‏برند. من هم از سر گرفته از بنِ دندان سخنم را مكرّر و مشدّد نمودم، چنانكه موجِ سخنِ من هم كه ناگوارِ توده بود، در اوج با او تقاطع نمود و هر كه شنيد (اگر به زبان نه) در دل مرا نكوهيد. و من از اين نكوهش‏ها كه به نفع حريفم بود، دل آزرده نمى‏شدم و زير لب خوش بودم ،و «شهنامه آخرش خوش است» را مى‏سرودم .

تا آنكه شنيدم كه حريفم خودش هم باور نموده و بر تعيين سال تعيين روز را هم افزوده و به بلندتر آوائى و رساتر صدائى گفته كه «تحدّى مى‏كنم به اينكه روز يكشنبه غره محرم (آن سال غره يكشنبه بود) آفتاب برنمى‏آيد مگر پس از ظهور امام غائب» .

آن سال در ماه ذيحجّه اين سخن در اسپهان چنان فاش شد، كه در هر مجلسى گفته شد و هر كه شنيد خورسند گرديد، چنانكه از فربهىِ فرّهى در پوستش نمى‏گنجيد. من هم به شدتِ هر چه تمام‏تر دنبال كردم ،هر جا شنيدم شنواندم و مردم از سخنم مى‏رميدند، تا نزديك محرم اعلان كردم كه دهه عاشورا در خانه ما عزادارى سيدالشهداء است از صبح تا ظهر و خودم به منبر مى‏روم .

چون همه خواهان منبرم بودند بزودى فاش شد و صبح يكشنبه خانه ما پر از طبقات مردم شد مانند روز عاشورا و در هيچ مجلسى روز اول چنين ازدحام نمى‏شد. پس نزديك ظهر خودم به منبر رفتم و در اثناء سخن ديدم كه گروهى از خواصّ مريدان حاج على آقا هم آمده‏اند ،به مناسبتى سخن را به گردش انداختم، تا آنكه گفتم امروز يكشنبه غره محرم 35، ما انتظارى‏هاى سنگين داشتيم، مگر هنوز آفتاب در نيامده .

پس گفتم كه من به التزام خودم مسئولم كار به ديگرى ندارم ،در التزام من قافيه حريفم به اين تنگى نبود كه حالا باخته شده باشد، بلكه من يك سال به حريفم وقت دادم ،او خود بر خود تنگ گرفته ،من بر او تنگ نمى‏گيرم، امروز كه سهل است تا دوازده ماه ديگر اگر سخن حريفم راست آمد من بر سر التزامم هستم .

سر ما و در ميخانه كه طرف بامش

به فلك بر شده ديوار به اين كوتاهى

و اگر راست نيامد شما بگوئيد كه لازمه گروبندى ما چيست. پس مردم همه به هم نگريستند و از چهره‏شان تصديق لوازم گروبندى پيدا بود. ديگر خدا داند كه انتشار سخنم در منبر به همه شهر و از آنجا به شيراز چه شرمسارى‏ها توليد نمود اما براى كه (نه تنها عاقلان) همه دانند .

و همان سال از اسپهان به تهران رفته يك ماه در آنجا ماندم و به خواهش گروهى دوازده روز به منبر رفتم و ازدحام و انتشار بيش از باور و انتظار شد .و طالبان تصوّف هم در اثر سخنان به كرسى نشانده‏ام بسيار شدند ،چنانكه رگ‏هاى دشمنىِ فقهاء و رشك چند سلسله صوفيه كه مسند نشين تهران بودند ،به ضَرَبان و تَكالُبشان بر من به هَيَجان آمد، زيرا محافل آنها از معتقدين به آنها تهى و از سخنان منبرى من و اثر سخنانم پر شد و آوازه چنان در گرفت كه آحاد مشرّفين نزد من به عشرات شمرده شد و در چشم حسود مئات نمود .

پيام‏هاى سخت (نخست در پرده كنايه و انجام با پرده درى امّا دَرِى وَرِى[12]) مانند بارانِ سيل‏انگيز از ابر بخارات دل آنها بر من باريدن گرفت (كَوُكُوفِ الهاطِلَين[13[

چنانكه من اگر سنگ هم بودم ناچار از آن همه فشار حركت نمودم و به خواهش دوستان كه در همه جا داشتم ،در قم و كاشان چندى و در سلطان آباد نيز كه مهمان آقا ابراهيم فرزند حاج آقا محسن عراقى (شهره آفاق به علم و ثروت بيشمار) بودم و از آنجا دوستان همدانم دعوت نمودند چنانكه اواسط ماه رمضان در مسجد جامع همدان در گنبد بزرگ ده روز منبر رفتم .

و همه شهرها را پر شده از جنگ غيب گوئىِ من و حاج على آقا ديدم ،كه با دهانى پر مى‏گويند ديدى كه سخن كيوان با آنكه كسى آن را نمى‏خواست به كرسى نشست ،كه سال 35 دارد تمام مى‏شود و حضرت ظاهر نشده با آنكه همه مى‏خواستيم بشود ،نه خواستن و دعاهاىِ ما اثر كرد نه غيب گوئى حاج على آقا كه پاك ننگين شد .

شنونده‏ها مى‏گفتند آخر چه لازم كرده بود اين غيب دروغ را بگويد كه اگر نگفته بود اين رسوائى نبود ،ديگرى مى‏گفت تو چه مى‏دانى در ضمن اين رسوائى نام او همه جا رفت ،آدم گمنامِ خودخواه به همين هم خورسند است، مردم شهرها چه مى‏دانستند كه در شيراز حاج على‏آقائى هست و مسندِ تصوّف دارد، اكنون اگر از هزار شنيده يكى نام او را يا به بدى يا به تعجب ببرد، در شهرتِ او كه تخمى از او در دل‏ها پاشيده مى‏شود بس است، همه مقاصد دام گستران دنيا از اين جور شهرت‏ها برآورده مى‏شود ،تو مى‏گوئى بد شد ،امّا آنكه كالائى در دكانِ ادعائش نيست همين بد هم يك چيزى است ،باشد كه اولاد حاج على آقا ميوه اين شهرت را بخورند ، دنيا به همين چيزها بار آمده گذشته‏ها هم كه اكنون كوه ديده مى‏شوند، نخست از اين هم بى‏شكوه‏تر بودند .

امّا كيوان به فكر اندر بود كه شهرت باستان بيجا نبايد باشد ،من پيش از اين به بيست سال كه هنوز حاج على آقابه عنوانى نرسيده بود ،وعده ظهور در 35 را شنيده بودم و يادم مى‏آيد كه از سلسله‏هاى همدانى‏ها مانند مجذوبعلى و كوثرعلى و جنت على شاه هم بطور يقين به عنوان اسرار محرمانه بازگو مى‏شد كه به خواص خود مى‏گفتند و نسبتش را به خيلى قديم‏تر از خود مى‏دادند كه سينه به سينه به آنها رسيده است. و البته اين گونه سخنان به آقاى شروانى (كه آن وقت‏ها با آنها بود و انجام كناره نمود و دسته‏اى جدا كرد) رسيده و از او به رحمتعلى شاه كه نقطه اول دائره تصوف حاج على آقا است رسيده و پنهان بود ،تا آنكه حاج على آقا ديد كه وقت نزديك شده ،فاش نمود .

يارب فلسفه شهرت قديمه چه بوده ،تا آنكه در همدان بوى گرانى مصنوعى را (براى مقاصد سياسى) شنيدم از دودهاى انبارهاى گندم آتش گرفته، كه بطور عجله به هر قيمت كه شده (بلكه روزافزون) گران خريده در كاروانسراهاى مشهور بازار انبار نموده بودند براى وحشت انگيزى مردم، كه رعيّتِ خورده پا پول نديده به طمعِ پر بهائى خوراك سالش را هم فروخت و پولدار شد، و در سلطان آباد هم اين گونه انبارها پر بود كه آتش گرفت و شهرت كرده مايه گرانى بسته شد كه در سال 36 يك خروار تبريزى (صد من چهل سيرى) به سه هزار و پانصد ريال در اسپهان رسيد كه خود ديديم، با آنكه قحطى خدائى نبود و گندم نفروخته خيلى باقى ماند به قدر خوراك يك سال مردم زياد آمده بود و مالكان به طمع گران‏ترى نمى‏فروختند، تا ارزان شد و از غصّه و خجالت نفروختند ،تا چند انبار كرم افتاد، شب‏ها بار بار بردند و به رود (زاينده رود) ريختند و بيش از كرور مردم به گرسنگى مردند .

آنگاه كيوان فهميد كه منجمين و جفرى‏هاى گذشته در استخراج‏هاى آينده (كه تا ششصد سال را ممكن است فهميد به امكان شايع والا قدرت علم اجازه ده هزار سال آينده را هم مى‏دهد) در سال 35 ھ . ق هياهوى بيش از اندازه مردم را و مرگ‏هاى پهن شده ناگهانى‏اى را ديدند و سببش چونكه گرانى مصنوع بود (نه طبيعى تا مستند به اتصالات كواكب باشد) درست ديده نشد (هر چه ناشى از بد سرشتى مردم است نه از گردش فلك، در موازين علميه رمل و جفر و نجوم چندان نمايان نمى‏شود، مگر با استادى تمام و فرو بردن فكر پياپى) لذا همان شورش و مرگ بسيار را خبر دادند و آن خبر دست به دست نژاد به نژاد گشت و هر شنونده‏اى سبب را چيزى حدس زد و چون پس از صفويّه انتظار ظهور نزديك به دهن‏ها افتاده بود، كه لفظى را به تقليد تكرار مى‏كردند و رؤساء مايه ارتزاقى يافته بودند (گرچه دشمن‏تر از همه‏اند با ظهور) و مردم را وادار به انتظار و دعاى ظهور مى‏كردند (مانند وادار كردن رؤساءِ استبداد چه علماء چه ملّاكين، مردم را بپا داشتن مشروطه كه پس از پادارى دست آنها از همه چيز كوتاه شد و كار خود كرده را تدبير نيست) و اذهان توده چنان متوجه به ظهور شد كه هر تازه‏اى را كه شنيدند همان پنداشتند.

لذا ميان اماميه بطور اسرار معروف شد كه در 1335 ظهور امام است و صوفيه هم كه منتظر چيز تازه‏اى هستند تا معجزه خود قرار دهند به مريدان بطور غيبگوئى خبر دادند. گرچه پس از ظهور، مسندهاى رياست چه اجتهاد چه تصوّف همه برچيده مى‏شود و چراغ‏ها خاموش .

در آن ميانه كيوان كه غيبگو نيست اما عيبجوى غيب گويان است، از جاهاى ديگر غير رمل و نجوم مى‏دانست كه كار ظهور به اين آسانى‏ها كه پندارند نيست و به اين زودى‏ها يعنى در عمر ما تا هفت پشت هم نخواهد شد، پس از هفت پشت هم باز محتاج به خبر جديد است كه در بعض كتبم به رمز گفته‏ام، خواست تا اندازه‏اى مردم را هشيار كند، تا از خواب بى‏فكرى و از ننگ تقليد شايد برهند و همه رنج‏هاى كتاب نويسيش كه تاكنون 34 كتاب نوشته و از پول خودش چاپ كرده و همه جا مى‏خوانند ،روى همين اساس بيدار كردن خوابيده‏هاى شش هزار ساله است، كه خواب 309 سال اصحاب كهف را عجيب مى‏دانند و از خواب موروثى شش هزار ساله خود غافلند .

واِلّا كيوان هشتاد ساله ثروتمند، نه نيازمند مال است كه از فروش كتب معاش كند و نه اسير رياست است كه به وسيله علم رياست كند ،زيرا رياست تصوفش برتر از هر رياستى است و مى‏خواهد آن را هم برهم زند. و ديگر آنكه مردم ايران قدردان هنر نيستند بلكه كارشكن‏اند، از خواندن كتاب رياستى براى صاحب كتاب قائل نمى‏شوند، بلكه بر دشمنى و مضمون گوئى مى‏افزايند، به خلاف اروپائى‏ها كه اديسا را به فلسفه ويكتور هوگو را به شاعرى مى‏پرستند و نام آنها را به هزار زبان شكرگويان مى‏برند با فخر كه در مملكت ما چنين كسى پيدا شده و هشتاد سال عمر كرده ،ايرانى آنهايند كه خيام را خمّار و امام فخر را شكّاك مى‏نامند. در ايران رنجى كه جز براى خدا كشيده شود هدر است و قهراً نيّت‏ها خالص مى‏شود .

افسوس كه ناتوانى روزافزون پيرى در اثر رياضات سى ساله‏اى كه در مريدى تصوف كشيده مانع است از اداءِ وظيفه چيزنويسى بطور دلخواهش، كه در هر زمينه قلم بر لوح نهد هفتاد شعبه سخن وارد مى‏شود بر دلش و يكى را بيشتر نمى‏تواند بنويسد ،زيرا مى‏خواهد به زمينه‏هاى ديگر برسد و عمرش كوتاه است .و خدا مى‏داند كه يك ساعت عمرش را به غير بيدار كردن مردم صرف نكرده ،يا به زبان يا به قلم و خيلى از كتبش مفقود شده در اثر نااهلى كسانش كه نمى‏خواهند مال او صرف چاپ كتاب شود .امّا پس از مرگش خواهند ديد، كه گرانبهاتر ارث آنها كتاب‏ها خواهد بود ،كه ده هزار تومان خرج چاپ شد ،پس از مرگ سى هزار تومان ارزش دارد (دشمن كتب كيوان زنده بودن كيوان است) .

کیوان نامه جلد 3

عباس کیوان قزوینی

---------------------------------

[1] . عكاظ مصدر باب مفاعله است به معنى فخر و ردّالفخر چونكه در هفت فرسخى ميان مكه و طايف بازارى بيست روزه در ذيقعده بر پا مى‏شد كه علاوه بر فروش اجناس مفاخره شعرا و خطبا هم بود. (مؤلف)

[2] . نام مسجدى است در محله.(مؤلف)

[3] . رسم همدان و كرمانشاه و بهبهان است كه علماء بزرگ را آقا مى‏گويند بدون لفظ شيخ و آخوند و سيد كه بايد سيد بودنش از خارج معلوم شود نه از نامش و در جاهاى ديگر سيد جزء نام است خواه عالم خواه عامى. (مؤلف)

[4] . در غلط 48 در كتاب غلط مشهور در ختنه مرسوم سخن‏ها گفته‏ام اگر گويند محمد را پدر و مادرش در بچه‏گى ختنه كرده بودند، گويم پس پدر و مادرش كافر بودند. و شرط ديگر نبوت كافر نبودن ابوين است .

[5] . مصراع شعرى است از قصيده‏اى و تنها همين مصراع مَثَل جارى شده در هر چيزى كه از آغاز تا انجامش مال يك نفر است و همه رنج‏هاى مقدّماتى و اساسى آن چيز را همان يك نفر كشيده شريك ندارد و دلش از نزاع شركاء آرام است .(مؤلّف)

[6] . اول من امن (218) هم عدد «على ابن ابيطالب «218» است، و افضل (1013) اصحاب هم عدد «قالع خيبر«1013» است. (مؤلف)

[7] . يعنى شد يا كرد يا نشان داد، و آيا عشقى كه در عاشق بود سبب آسانى هجر و غيره شد، يا آنكه خود عاشقى يك كار آسانى به نظر آمد، يا آنكه عاشق شدن اجمالى به آسانى و به اندك چيزى رو داد، آنگاه تفاصيل دنبالش روزافزون دشوار شد و چاره ندارد زيرا كار از رسوائى گذشته و طاس از بام افتاده و طشت به گرو رفته، برگشت ندارد. (مؤلف) .

[8] . آيا اشاره به هفده ركعت نماز يوميه و نيم اشاره به وتيره است دو ركعت نشسته پس از عشا كه براى نشسته بودن نيم گفته شده، و باده پياله شراب است، يعنى آنكه همه نمازها را با يك نافله‏اى كه مهم‏تر از نوافل ديگر است بجا آورده هنوز در آمرزش سرش به يك بالينى نيست، تو كه به جاى هر نماز هفت پياله و نيم مسكر مى‏خورى و برنيم مسكر مى‏خورى و بر اسب نشاط هم سوارى و مى‏تازى، بايد به تو گفت (فرصت باشد) كه رسم شيرازى‏ها است گفتن فرصت باشد به اسب سوار و اينجا مراد طعن و استهزاء است.(مؤلف)

[9] . ‏آوازه شيراز بيشتر از خوبى و بزرگى خودش است (چونكه شهرها نسبت به آوازه‏شان سه قسمند كم‏تر و بيشتر و برابر) و قبور اقطاب صوفيه (كه خودشان قبور اولياء الله مى‏نامند) در آنجا هم بيشتر از شهرهاى ديگر است و هم محترم‏تر و با جلال‏تر و هم در نزهتگاه‏ها واقع شده، مانند آنكه از اول عمداً اين كار را كرده باشند، كه مريدان هر قطبى فكر كرده‏اند كه كجا نزهتش بيشتر است و مردم به آنجا بيشتر مى‏روند، يا كجا خالى از قبر اقطاب است و رقيب ندارد، مانند باباكوهى كه در شكم كوه است تنها و آنجا چشمه‏هاى خوشگوار هست و از مغارات خانه‏هاى طبيعى پيدا شده كه اگر هركس سالى يك بار به آنجا برود، هميشه آنجا پر خواهد بود، لذا يك نفر بيكار رفته آنجا ماندنى شده به نام خادم و معاشش از زوّار مى‏گذرد. (مؤلف)

[10] . -چون در آغاز مشروطه خدمت‏ها به جامعه نمود ملقب به ذوالرياستين شد كه لقب فضل بن سهل وزير مأمون بود براى آنكه وزارت وليعهدى امام رضا را هم مى‏نمود و ذوالقلمين لقب مستوفى مأمون بود براى آنكه نويسندگى كارهاى دولتى حضرت هم با او بود تا كارهاى حضرت پنهان از مأمون نباشد و ذواليمينين لقب طاهر بود براى آنكه بيعت با امام رضا را با دست چپش كرد و گفت دست راستم مشغول به بيعت مأمون است خالى نيست .

[11] . يكى از مثل‏هاى فارسى است كه در دوره كيوان فصل...نوشته‏ام .

[12] . مَثَل است براى پرتى سخن و پراندن بيجا مانند چرند و پرند و اُلْدُورَّم بُلدُورَّم (در تركى) .

[13] .مانند ريزش تگرگ و باران كه بسيارى لشكر دشمن را عرب مثل مى‏زند حضرت سيدالشهداء روز عاشورا فرمود و ابن سعد قدرمانى عنوةً بجنود كوكوف الهاطلين .