English French German Italian Portuguese Russian Spanish
قصه یوسف بر گرفته از جلد ششم تفسیر کیوان - قسمت اول | YUSUF story - part 1
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب قصه یوسف اثر عباس کیوان قزوینی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی بر گرفته از جلد ششم تفسیر کیوان« نسخه خطی» – تهران - نشر آفرینش – سال 1379ش   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 13:25

شماره مقاله 507

(گرو بندى بر غلبه روم بر ايران)

اين آيه هفتم با سه آيه اول در مدينه آمد حضرت فرمود كه آنها را به تفرقه در اول اين سوره قرار دهند ،پس اول سوره كه در مكه آمده الر اذ قال يوسف است و پس از حكيم اذ قالوا بوده (بيست و نه سوره كه فواتح دارد همه در مكه آمده جز بقره كه اول مدنى‏ هاست و آل عمران كه سيم مدنى‏ها و دوم انفالست جز هفت آيه‏اش كه در مكه آمد ،چونكه در مكه سخنورى و زبان‏آورىِ قرآن بيشتر بود و قصص گذشته اعمّ از وقايع و از رومان متداوله نزد كلدانيان كه عرب نشنيده بود و اعجازش نيكو نمودار مى‏شد ،و در مدينه جاى سخن دشمن به آموختن نهانى از دانايان يهود كه پر بودند بود و بعض آنها كه مسلمان شدند مانند ابن صوريا و ابن سلام بهتر جاى سخن باز مى‏شد ،و سبق نزول قصص كه به امضاء احبار يهود مدينه برسد رونق اعجاز را مى‏فزايد كه حصر نحن  نقص تا غافلين در مدينه رجز مبارزت اعجازى باشد ،يعنى پيش از ديدن احبار مدينه وحى قرآن غيب‏گويى بيگمان كرده اينك عرضه شود بر احبار ،و نيز پيشگويى غلبه روم بر ايران كه در مكه سوره روم و هنوز ايران غالب و فاتح معظم بلاد روم بود ،و در مدينه تحقّق يافت  غيب‏گويى قرآن كه سال را هم تعيين كرده بود كه غلبه ايران به نه سال نرسيده ورق برمى‏گردد و ابوبكر كه در مكه به نيروى قرآن با كسى شرط بسته بود بر سر هفت شتر از مدينه تا خبر غلبه روم رسيد وكيلى فرستاد به مكه و شترها را به حكم شرط گرفت و ثروتى بزرگ از اين راه يافت.

 

پيش‏تر هم گفتم كه اعجاز منزلات مكه كه 84 سوره است (و به گمان من 85 سوره است زيرا نصر كه آخر منزلات است در منى آمد پس اول قرآن علق و آخرش نصر مكّى است و قبله هم مكه است نه مدينه) كمّاً (عدد سور و آيات) و كيفاً (معانى عاليه از هر زمينه) خيلى بيشتر و بالاتر است به چند جهت كه هر يك در موقعش گفته مى‏شود)

8 اذ (عامله مقدر او قال قائل لاكان لنزوله فى المدينة بعد سنين من نزول اذ والغرض المهمّ نقل قول المشفق ،قالوا بينهم مختفين مُسِرّين ليوسف اللّام تاكيد الحبّ و مقدمة لتاكيد الضّلال بقرينة جملة الحال على تأكّده بمبين و اخوه من امّه راحيل فكانّهما ليسااخاهم احبّ اى كلّ واحد منهما و الحال انا نحن عصبة بالغة حدّ الرّجال نعاون ابانا بكلّ حال و همابعدُ من الاطفال مفتقران الى الأحتفال انّ ابانا لفى اللّام لتاكيد النسبة ضلال مبين بيّن فهو تاكيد نفس الضّلال فضلاله جوّد لنا قتل احدهما لعلّه نيز عج عن حبّ الأخر فنتروّح.

9 اقتلوا يوسف او بعدّوه و اطرحوه ارضاً بعيدة غير مُندَلّة فان فعلتم يخلُ لكم وجه ابيكم حبه و تكونوا من بعده قوماً صالحين بالتوبة و اكثارالعبادات حتى لا يظنّ بكم ابوكم ،الى هنا قول تواضعوا عليه بعدالنّدوة ثم سكتوا لمحةً منتظرين العزم و التصميم للعمل بايّهما.

10 قال قائل منهُم لاتقتلوا يوسف والقوه فى غيابت الجبّ فسحة بارزة عن الماء حتى لايغرق و يلتقطه بعض السياره انكنتم لابدّ فاعلين فبدء لاكبرهم روبيل ابن لياّخالة يوسف و قد ماتت منذ سنين رأى جامع بين غرضهم و نفع يوسف و كان مطاعاً بينهم فقبلوا رايه و صمّموا و تفرّقوا متبانين جازمين على تدبير مقدّمات ذالك بكمال السّتر ،ثم استشاروا بينهم و تبادلوا آرائهم حتى استقرّوا على‏ اَن.

11 قالوا يا ابانا مالك لا تأمنّا على يوسف بان نصحبه فى اصحارنا و الحال انك تعلم انا له لناصحون مخلصون.

12 ارسله معنا يرتع بالتفريح و يلعب اى لايتعب باشغالنا و انا لأنفسنا حاطبون و له لحافظون  باجالة النظر عليه و عدم الأبعاد منه.

13 قال انى ليحزننى ان تذهبوا به ،اى محض فراقه يوماً و لو كنتم مشفقين به و ايضاً انّى اخاف ان ياكله الذّئب و انتم عنه غافلون فلى مانعان من ارساله معكم يقينىّ لا محيص عنه و احتمالىّ بيدكم ان ترفعوه منّى باَن تعطونى عهداً وثيقاً من انفسكم يؤمن روعى و يسكن لوعتى فابتدروا و اشدقوا.

14 قالوا لئن اكله الّذئب و نحن عصبة عشرة حفظة مشفقة عليه انا اذاً لخاسرون يرجع علينا اللّوم و اللّئامة فلا مالئن و لخا و انا و اذاً و شرطية الجملة و حاليّة الأسمية و ارجاع الخسارة على انفسهم سبعة اسباب لتوثيق العهد غايته فتخلّص ليعقوب امن الّروع و سكون لوعته و تحقّق رضاه بارساله ،فناموا جميعاً آمنين و اصبحوا عازمين و بالمئال غارمين.

٭٭٭٭٭٭٭

يعقوب كه سيم پيمبر نسل ابراهيم و برتر از برادر توامش (در تولّد و مرگ و دفن) عيص است منعزل از خانواده پدرى و منزعج از وطن شاماتى و منزوى در كنعان گمنام بود كه به سبب او و يوسف نام‏آور بلاد شد ،و تا ابد نامش به زبانها افتاد به بيت‏الأحزان مانند نام مصر به شهر عشق و نام يوسف به حسن فائق بيمانند ،كه حتى پيمبر ما خود را املح ناميد براى صون حصر اصبح به يوسف از تخصيص پس املح نه خودستايى است بلكه حفظ و تأكيد حصر اصبح است كه تا ابد ثانى نيامد ،مانند حاتم كه هر چه يوسف ثانى و حاتم ثانى گويند بيشتر تأكيد حصر خواهد شد ،مانند آنكه بناء كرده يعقوب است يعقوب آباد و مصر يوسف‏آباد و در خانه عزيز آن هفت حجره تو در تو عشق‏آباد.

زن اول يعقوب ليا بود كه شش پسر پياپى زائيد :روبيل ، شمعون ،لاوى (جدّ موسى) يهودا (جد بيشتر يهودان) ،ريالون ، يشجر و همه ماندند و كارگر و هنرمند شدند و دو كنيز داشت يكى زلفه و يكى بلهه و از آنها نيز چهار پسر شد : ذان ،يقتالى ،جاد ،اشر.

پس ليا بمرد و يعقوب خواهر او راحيل را بجاى او به زنى گرفت و از او يوسف (به شش لغت واو  همزه  سين مثلّث  قرء بكلّها واول من سمّاه به آدم فى‏الجنة قبل هبوطه اذرئاه و احتضنه و احسّ منه حزناً و اسفاً فقال يا بنىّ لا تأسف)بزاد با چهره زيبا دلربا كه دل پدر را زيخود ربود و آنى رها ننمود تا پدر با همان عشق روز افزون در دامن او جان سپرد ،پس از هفت سال پسر ديگر بزاد و به درد زادن بمرد پس او را بنيامين ناميدند يعنى پسر مادر مرده يامين نام عنوانى هر زن است كه بزادن بميرد.

پس زن يعقوب منحصر شد به همان دو كنيز كه يكى دايه بنيامين شد و چون خودش دو پسر داشت چندان پرستارى بنيامين را مادرانه نمى‏نمود ،تا از آن راه يعقوب را بر او خشم شد كه يك پسر او را به غلامى بفروخت تا كارش كم و مهر بنيامين در دلش محكم شود ، چنانكه برادران يوسف گفتند  يخل لكم وجه ابيكم (طبيعت دادگر است يكسان كنيز را با پيمبر فرق نمى‏نهد) و در انجام پيراهن يوسف را از مصر همان پسر كه سوداگرى براى اربابش مى‏نمود آورد ،كه نخست چشم مادر او روشن شد به روى او ،پس چشم يعقوب به بوى يوسف.

در خانه يعقوب درختى تناور بود كه به زادن هر يك از ده پسر شاخى به در مى‏كرد و به باليدن آن پسر مى‏باليد تا آن پسر كارگر مى‏شد.يعقوب آن شاخه را كه نيكو صاف بود مى‏بريد و به دست او مى‏داد تا آلت كارش شود ،تا آنكه ده پسر داراى ده عصاى زيبنده همانند شدند ،و براى يوسف شاخى از آن درخت نرست ،همانكه يوسف هفت ساله شد و عصاى برادران را ديد و قصه آنها را شنيد از پدر با ناله عصا طلبيد.

پدر عصاى موروثى خود را بنام عصاى بهشتى به او داد كه مانند زبرجد سبز بود ،او بسى شاد و برادران حسدناك شدند ،تا آنكه شبى او به خواب ديد كه در پهن دشتى او و همه برادران عصاهاى خود را مانند كاشتن به زمين فرو بردند ،مال او فوراً سبز شده سر بر آسمان برداشت و از انبوهى شاخ و برگ درختى پهن و ستبر گشت و مال برادران هيچ نروئيد ،او از بزرگى درختش ترسناك از خواب جست .چون هماره نزد پدر مى‏خوابيد پدر هم بيدار شده پرسيد ،او خواب را به بلندتر آوازى گفت برادرانش شنيدند در دل بد و به زبان لابه كردند كه همانا تو با خوردى كلان‏تر از ما خواهى شد و ما فرمانبر تو.اين تخم كينه در دل برادران هميشه و سخن پهلودار گاهى بر زبانشان بود تا پنج سال ديگر كه يوسف دوازده ساله شد (سوره يوسف هم دوازدهم سوره قرآن است و در سال دوازدهم بعثت در مكه نازل شد و آيه ارسله معنا كه آغاز پژمانى و نژندى يوسف است دوازدهم آيه اين سوره است اما خود يوسف برادر يازدهم است) شب آدينه كه گدايى را از در خانه تهيدست روانه كرده بودند ،نزد پدر بيدار دل خفته بود ،شگفت‏تر خوابى ديد (چون معجزه پيمبريش تعبير خواب خواهد شد ،آغاز كار و بارش هم بايد خواب باشد خوابهاى گرامند كرسى نشين) كه درهاى آسمان به رويش باز شد و بزرگتر نورى رخشنده‏تر از هور بر او تابيد كه در و دشت و كوهها را تابانيد و موجهاى دريا فوج فوج اوج گرفته ماهيان را ذكر گويان بر او نشان مى‏دهند و جامه زيبا و رسا از آسمان بر او مى‏پوشانند و كليد گنج‏هاى زمين را به دستش مى‏نهند و يازده ستاره از آسمان با مهر و ماه بر او سجده كنان نمايانند ،نه آنكه تازه به سجده افتند ،چنانكه هميشه برايش ساجدند .

همانكه بخت بد از اين خوب خوابش بيدار نمود آغوش پدر را از خود پر كرد و گوش پدر را از اين خواب پر دُرّ  ،پدر شادان بر او بانگ زد كه زنهار مانند خواب پنج‏سال پيش به برادران بد انديشت نگويى تا مكرى بكارت برند ،همانا خدايت به پيمبرى خواهد برانگيخت (گويند آن ده برادر هم همه پيمبر بودند ،از شبلى پرسيدند كه پيمبر هم حسد ورزد گفت بلى مگر كار برادران يوسف را نمى‏بينيد با آنكه پيمبر بودند).

عجب آنكه يعقوب خودش اين خواب را به زنش گفت و سپرد كه به كس مگو ،زن از اين سپردن حريص‏تر به گفتن شده فوراً به همه پسران گفت ،هنوز روز نشده اين خواب چون آفتاب به همه جا پهن شد .

برادران به خود افتادند و بناها به كار يوسف نهادند روز افزون تا آنكه در هفده سالگى او را به چاه افكندند و تا هشتاد سال ديگر يوسف منازل زشت و زيبا را در مى‏نورديد از غلامى و زندان و انباردارى شاه كه شد نودوهفت سال و بيست و سه سال ديگر پس از خوشى‏ها به ترك دنيا و گوشه‏نشينى بسر برد كه رسم همه پيشينيان بود انزواء آخر عمر ،چه كلدانيان و چه شامات و مصر و چه در ايران، و در صد و بيست سالگى بمرد و يعقوب و عيص هم ،صد وبيست ساله مردند ،در يك روز و در يكجا دفن شدند گويند در يك گور هم مانند زادن توام (دراسلام روا نيست دو مرده را به يك گور نهند ،گويا در دين ابراهيم روا بود يا اينكار از خصايص خانواده پيمبرى بوده و شهداء كربلا هم همه در يك گورند پايين پاى خود حضرت كه او هم با على‏اكبر چنان بهم چسبيده‏اند كه گويا در يك گورند)و عجب آنكه خبر ديگر دارد كه يوسف شش ساله بود به چاه افتاد و سى و چهار سال ديگر بر آمد كه چهل ساله پدر را ديد ،اين اختلاف‏ها حيرت‏آور است و هوش‏بر.

و يكى از حيرتها تعبير  يرتع و يلعب (به يا و نون در هر دو يا به اختلاف و تشديد تا كه شش مى‏شود و به همه خوانده شده)كه چريدن را در آدم نگويند آن هم در جاى نوازش.

در قاموس بهتر از همه تفسيرها به اين پرداخته كه گويد سه قرائت بهتر از همه است :يكى نرتع از باب افعال يعنى ما حيوان‏ها را بچرانيم و او بازى كند .دوم او بچراند بطور بازى و ما هم با او شريك در بازى شويم .سيم همه با هم بچرانيم و در ضمن چراندن يا پس از چراندن بازى هم ،خلاصه آنكه چرانيدن باشد نه چريدن ،و از باب افعال يا تفعيل باشد نه مجرد ،اما قرائة مشهورة مجرد و هر دو به يا است يعنى يوسف بچرد و بازى كند و اين دو عيب دارد يكى چريدن آدم يكى بازى كردن جوان هفده‏ساله .

پس بايد خبر شش ساله بودن را گرفت ،آنهم در فاصله دو خواب عيب مى‏كند ،زيرا در فاصله دو خبر پنج يا هفت سال است نه كم‏تر ،آنگاه خواب اول در يكسالگى مى‏شود ،بچه يكساله زبان ندارد كه خوابش را بگويد ،و خواب ديدن يكساله هم معلوم نيست ،و نيز خواب اول روئيدن عصا بود ،بچه عصا به دست نمى‏گيرد .

يرتع يا مجرد يا باب افعال است يا تفعيل و هر يك از اين سه يا به ياء غائب است يا به نون تكلّم و در هر يك از اين شش يا يلعب است يا نلعب ،مى‏شود دوازده احتمال و قرائت به قول قاموس سه است و مشهور يك است كه دو عيب دارد.

پس ما در اين آيه به حيرتيم مگر آنكه چريدن را مجازاً به معنى خوشگذرانى بگيريم ،آنهم به يك روز تنها حسنى ندارد وقت بسيار مى‏خواهد ،چونكه رتعة به معنى ارزانى و فراوانى هم هست (القيد و الّرتعه) مَثَل است كه من در فصل پانزدهم دوره كيوان كه شرح معنى و اقسام مَثَل است گفته‏ام :گوينده اول عمرو است كه از بس لاغر بود در يك غارتى اسير شد و پس از مدتى گريخت آمد و فربه شده بود پرسيدند گفت  (القيد و الرتعه) يعنى آنجا ارزانى و فراوانى بود (معنى قيد معلوم نيست كه مراد اسيرى است يا كنايه از بيكاريست ).

برادران از چند روز پيش شبها براى يوسف خوشى‏هاى صحرا و بازيها را مى‏گفتند و نمونه‏اى از بازيها به او نشان مى‏دادند ، چنانكه او را عاشق صحرا كردند و وعده خوشگذرانى‏ها دادند كه اگر يك روز بيايى و ببينى ديگر هر روز خواهى آمد ،اكنون خودت از پدر اذن بگير .چونكه يعقوب او را از خود جدا نمى‏كرد ،پس برادران چند بار خواهش نمودند و نمى‏شد ،تا آنكه يوسف هم در خواهش همزبان آنها شد ،و اينكار شدنى و اين بلاء آمدنى بود ،تا اين بزرگتر و زيباتر رومان ورد زبان‏ها و چراغ فكرها و سرمشق رفتارها گردد .

آن روز تيره‏تر از شب جز يعقوب كه خود را گم كرده بود ،همه خورسند بودند هر يك به خيالى ،پدر نوميد از پسر بريده اميد چون مرغ نيم بسمل به خود مى‏طپيد و ياراى دم زدنش نبود ،وگرنه مى‏خواست با جهان بر هم زند ،درياها اشك مى‏ريخت و كشتى‏ها پر از انواع سپردنها به برادران در آن درياها روانه مى‏كرد ،توشه‏هاى رنگين و سنگين كه همه شب نخفته و خود آنها را پخته بود بر سبدى مى‏نهاد كه مِزواد (توشه‏دان) اسحق بود كه روزهاى صحرا رفتنش ابراهيم با دست خود آن را پر از توشه مى‏نموده ،آن سبد را با اميدها به برادران داد و آنها گرفته بوسيده بر ديده نهادند و دلداريها به پدر دادند كه مهر سرشار برادرى ما بى‏نياز از سپردن تو است ،دل خوشدار كه ما را دل چنان با يوسف است كه با خود ما نيست ،او گلى است كه ما از خانه به صحرا مى‏بريم تا رشگ گلستان‏ها شود ،و او را شب چنان برگردانيم به تو كه آفتاب از طالع به سابع آيد ،ما را تو در نظرى و خدا ديده‏بان.

يعقوب به بدرقه مى‏رفت و دست و دلش از كار مى‏رفت ،تا به پشته وداع رسيدند يعقوب ايستاد و اذان سفر داد و به دنبال آنها مى‏نگريست كه برادران يوسف را به دوش مى‏كشيدند مانند صراحى براى صبوحى ،تا ديدار بودند يعقوب نگران بود كه هر ديدن را براى يك سال ذخيره مى‏نمود ( من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مى‏رود ) ورد جانش بود نه تنها زبان.

همانكه پنهان شدند يعقوب آه سردى به بدرقه جان كشيد و رشته اميدش از هر سو بريد ،تا ساعتها بر آن پشته نشسته بود و بر خاك مى‏غلطيد و روى افروخته را به جاى پاى يوسف مى‏ماليد و از قعر جان نه از سطح جگر مى‏ناليد .

پس از ناله‏هاى گران به قهقرى‏ برگشت ،پشت به خود و رو به يوسف تا هواى محيط بر او را ببيند.

اما بى مهر برادران گرانجان ،همانكه يوسف را از يعقوب پنهان شده ديدند ،او را از دوش بر زمين زدند و سيلى زنانش دوانيدند ،و هر يك به نوبت سخت‏تر آزارى به او رسانيدند ،او از هر يك به ديگرى مى‏پناهيد و ناديده‏ها مى‏ديد ،تا مى‏خواست بگويد كه برادرانم شما با من پيمان‏هاى بسته بوديد ،دلش از ده جا شكسته مى‏شد ،مى‏خواست برگردد در لتش مى‏كشيدند .آن شاهرخ مات شده را آن بد حريفان پياده فرزين‏وار مى‏دوانيدند ،تا به خارزار رسيدند او را پا برهنه نموده قفائى‏هاى سخت مى‏زدند كه هر دم به رو در ميفتاد.

خوردنى‏ها را كم‏كم در آورده به او نشان داده به دهان خودشان مى‏نهادند و به او درده مى‏دادند ،تا همه تمام شد و او يكسره گرسنه ماند .اگر به جوى آب مى‏رسيدند او را مجال آب خوردن نمى‏دادند ، گر چه او را از بيم جان پرواى گرسنگى و تشنگى نبود ،اما بجاى چشم لبش خشك بود و بجاى شكم دلش پر از خون ،رنگ پريده چشم‏ها دوان ،گردن كج دستها لرزان .

از قضا در بيابان ديّارى ديدار نبود تا يوسف در او آويزد ،به هر سو بقدر لشكر سلم و تور آه و ناله فرستاد همه گم شدند ،اميدى باز نيامد، ناچار تن به قضا داد و رو از همه جا گردانيد ،خود را به جان‏آفرين سپرد ،و زير لب رو به پدر نمود كه:

(مهرِ سنگينت پدر جان بار من سنگين نمود

خواب راحت سهل باشد زندگى از من ربود)

اگر عزيزم نكرده بودى برادران چنين خار زارم نمى‏نمودند ،از تو مى‏كشم هر چه مى‏كشم ،تو كه بر دفع بلايم قادر نبودى ،چرا بر ملا اينهمه مرا ستودى ،كه برادران  را بر من بياغاليدى .اكنون كجايى كه گل سر سبد خود را بر خارها كشان بينى ،و بيخبر از حال زارم نشينى ، من هم پسرى بودم برايت چرا بايدم معشوق خوانى ،و عصاى بهشتى به دستم دهى و  به همه گويى كه اين عصا از بهشت آمده ،اينك كه دستم از همه جا  كوتاهست كو آن عصا ،برادران همان عصا را از دستم گرفته آنقدر بر سرم كوفتند با سركوفتهاى تلخ ناگوار بجاى سرنيزه دلم را سوراخ كرد ،تو كه بار مهر مرا نمى‏توانستى به منزل رسانيد چرا بر دوش ناتوانت گرفتى ،كه امروز همان بار مهر خار چشمم شده ،اگر نازپروردم نمى‏كردى گردم به هوا نمى‏رفت ،مادرم كو تا به اين روزم ببيند و از دست تو بنالد .

همانا اين پيامها از جان يوسف به جان يعقوب مى‏رسيد ،و يعقوب همه را تصديق شرمين پاسخ ميداد و رو به آسمان مى‏نهاد ،كه خدايا مهر انگيزا ،همين گله گذارى‏هاى يوسف را كه همه بجا است من بايد با تو كنم ،كه چه از جان ناتوانم مى‏خواستى كه شراره مهر يوسف را در دلم افروختى ،و جهانى را به چشمم سوختى ،رضا به فرستادنش را تو بر دلم انداختى كه كار چهل ساله مرا ساختى ،چه مى‏خواهى از اين ناتوان بندگانت اى توانا ،يعقوب يكجا يوسف يكجا مگر نه هر دو بنده و آفريده توايم ،ستمگران ما هم همه به فرمان تواند ما كه بوديم و چه بد تقصير ما

از كجا شد تيره اين تقدير ما

ما نه در چنگ توايم اى ذوالكرم‏

چيست يارب بعد ازين تدبير ما

ايكه ذاتت عين قدرت ناتوانيهام بين‏

ايكه بر جمله محيطى موج زاريهام بين‏

خدايا تو از ما توحيد عبادت خواستى به جان منّت ،ما هم توحيد شكايت از تو مى‏خواهيم كه جز به نزدت شكايت نبريم و جز از دست خودت شكايت نكنيم ،زيرا دستى بجز دست تو نيست ،درگاهى هم جز درگاهت نه ،كجا رويم كه پشت از تو كنيم ،هر جا رو آريم تو از همآنجا رو به ما دارى ،اى كه هرگز از ياد ما بيرون نه‏اى ،ما را از يادت بيرون مبر.

اينهمه سختى مده بر دل سنگين ما

بار فزون‏تر منه بر تن ننگين ما

ننگ گنه‏مان بس است  ننگ جهانمان مكن‏

شرم تو بس بگسلان  رشته شرمين ما

ما كه ترا بنده‏ايم  دل ز جهان كنده‏ايم‏

از همه شرمنده‏ايم  چيست مگر دين ما

خدايا همه پسران منند چرا بايد ده پسرم يك پسرم را اين همه بيازارند ،تو نيز كه همه بندگان تواند ،چرا بايد گروهى يكى را بسوزانند ،خدايا اگر من مى‏ديدم هرگز نمى‏گذاردم يوسفم را رنجه دهند با آنكه هم ناتوانم و هم مهرم به يوسف كمتر از مهر تو است به او ،حكيما چه حكمت تو كه هم مى‏بينى هم مى‏توانى و هم به يوسف بيش از من مهربانى .

اكنون پاسخ حكيمانه خدا به يعقوب از اين آيه پيداست كه فرط مهر ما به يوسف موجب اين بلاها است تا او را به وحى پيمبرى بركشيم .

15 فلَما ذهبوا به واجمعوا على ان يجعلوه فى غيابت الجب و اوحينا اليه لتنبئنّهم بامرهم هذا و هم لايشعرون حال عن امرهم او عن تنبئنهم او عن اجمعوا او عطف على لتنبئنهم فهو وحى براسه و اعتذار من قبلهم حتى لا يغضب يوسف عليهم فيدعونا عليهم فانّا مجيبوه الى ما دعا و معذبوهم فوراً بنكال و نقمة و استيصال فيذهب لطائف هذاالامر و تنقض اغراضناالعالية ،و قلّما اتفق مثل هذا الوحى فى بليّات الأنبياء ،و اعجب‏العجاب كون ألاخوة ايضاً انبياء حينئذ او صيرورتهم انبياء بعد حين كما قيل ،و قلّما اوحى بتاكيدين لام و نون .

گويا خدا به سرّ يعقوب رازگشايى مى‏كند ،كه يوسف تا نزد تو آرميده بود و دل به تو بسته ،تو پرده او بودى از ما و او هم پرده تو بود از ما ،و هيچيك نمى‏توانستيد خالص شويد براى ما و پرده را برداريد ، بلكه چنان سرگرم بهم بوديد دلداده بهم دلبرده از هم ،كه نمى‏خواستيد هم،و پرده‏ها هر دو بس كه روشن بود بى پرده مى‏نمود، مى‏پنداشتيد كه همين است (از صفاى مى و لطافت جام  تا آخر) . غيرت معشوقى ما هرگز اين پندار را نمى‏پسندد ،و فيض اقدس ما اين را محرومى عاشق ناكام مى‏داند (ناكامى كه در بارگاه عشق گفته شود اينگونه لطائف است بايد دانست و آنكه نداند باز ناكام‏تر است و سزاوار دلسوزى ).

پس غيرت ما پنجه الطاف خود را از آستين براى پرده پس كردن پس سه سيلى زد به دو عنوان يكى بر تو يكى بر يوسف سيلىِ نوازشِ معشوقانه كه بى ادبان نازش نامند (همه نازها نواز است) يكى بر برادران به شقاوت و دور انداختن كه بلاهاى حقيقى آن بود ، نه بلاى شما هر دو كه علاوه بر حقايقى كه دريافتيد نامتان در دنيا و در عالم بالا تا ابد به نيكى ماند و نام آنها به بدىِ عذر ناپذير.

و در اثر اين سيلى‏ها تو از يوسف دور افتادى و به يوسف آفرين نزديك ،و يوسف هم از تو هم از خوشى دور شد و از هر سو بريد و به ما رسيد ،تا نمى‏بريد نمى‏رسيد ،يوسف منظره و تماشاگاه تو بود و تو پناه او پدر مهربان دلسوز او ،ناگاه ديد كه به يكدم همه از ميان رفت نه از دردهاى او آگاهى و نه دافع بلائى و به درد او دواء ،باورش نمى‏شد كه برادران فرزانه‏اش كه هر يك به راستى يگانه آفاقند و در هنرها طاق،چندان ستم بى‏جهت بر او روا دارند كه ملئكه آسمانها بر او رحم آرند ،و جن و انس بر آنها بياغالند ،و به هر زبان آنها را بنكوهند ، همانكه درمانده ستم‏هاى نامردى آنها شد چنانكه برهنه‏اش هم كردند و دستش را بسته به چاه انداختند ،دلش از همه خويش و بيگانه چنان بپرداخت كه با هزاران ذكر و فكر و رياضات شگرف فراهم نمى‏شد .

پس ما دلش را از مهر خالص خود به حكم امتناع خلأ لب بلب پر كرديم مالامال كه جدش ابراهيم هم به آرزوى چنين حال دلفروز تن به خرمن آتش پرسوز داد او را هم برهنه دست و پا بسته در آتش انداختند ،پس آتش بند و قيد دست و پايش را سوزانيد كه دستش باز شد و علاقه‏هايش ريخت و از همه بسوى ما گريخت و از ما پر شد و از خود تهى ،او در توده آتش ما را يافت و از نار به نور شتافت ،و يوسف در چاه سياه و در ناله و آه و حال تباه ،پس ما دل به دل و لب وحى بر گوش جانش نهاديم و راز با او كرديم كه اى كشته راه ما چشم بگشا و در قعر چاه اوج ماه بين ،آنچه كس ناديده تو بى پرده بين ،اى عزيز دل يعقوب هر دو جهان را به عقب‏انداز كه يكى هم يعقوب پدرت باشد مرشدت رهنمايت در ره دين مولايت ،همه اكنون از تو دورند و از حال زارت بى‏خبر ،تنها مائيم كه ناله موران را به زير صخره صمّأ مى‏شنويم .

برادرانش وقت به چاه انداختند به طعنه گفتند كه آن يازده ستاره خوابت را بخوان كه بيايند و دستت را بگشايند ،دلش از اين طعنه بيش از دردهاى تنش به درد آمد ،بناگاه ناخوانده ديد كه درهاى آسمانها گشود ،چه جاى ستاره كه ستاره‏آفرين بر او تابيد ،او را از قعر چاه به فوق مهر و ماه رسانيد .آنچه اندر وهم نايد آن شد .برادرانش اگر از چاه بدتر جايى مى‏يافتند او را در آنجا مى‏انداختند .ما او را گرفته به جايى كه بالاتر از آن نبود برديم تا همه پيمبران بر او بگزرند و به او رشك برند ،و حبيب ما محمد خودش را شبيه به او بخواهد در ازارى كه به سالهاى دراز از خويشانش كشيده باشد و او را اصبح انحصارى و خود را املح بخواند (همانا اصبح وجيه عندالله است) و نام او را به چهار بار كريم ببرد (چه خوش كرده قاموس كه به طبق حديث نبوى گفته يوسف الكريم بن الكريم بن الكريم بن الكريم) در حديث اين لفظ مسلسل مبتدائست و خبرش يوسف بن يعقوب بن اسحق بن ابراهيم است.

گويا لمّا منسلخ از شرطية است و به معنى ظرفست مانند اليوم و حينئذ و سه مظروف دارد ذهبواجمعواوحينا پس لمّا منصوبست محلاً و مفعول فيهِ آن سه فعل است .

اما چونكه شرط بودن ظاهر از لما و غالب بر آن است بايد گفت (فراراً عن التزام الشّذوذ)كه در اين آيه لطفى به كار رفته كه يكى از بدايع فصاحت است كه جزاء لمّا عطف بر شرط شده و به ظاهر لمّا بى‏جواب مانده مانند شعر امرؤالقيس در قفانبك از سبعه معلّقه ،فلما اجزنا ساحة الحىّ و انتهى‏  ،بباطن حقف ذى قفاف عقنقل ،همانكه گذرانديم ميدانگاه قبيله را رسيد به توى پشته‏هاى كج ريگ‏ها و بيابان گشاد بى‏پايان ،كه انتهى جواب لما است و واو دارد ،اينجا به گمان من اجمعوا جواب است و اوحينا عطف است ،يعنى برادران همانكه يوسف را از نزد پدر به دور بردند كه ديگر پدر او را و او پدر را نديدند ، همه همدل و همدست شدند بر انداختنش به چاه دور تاريك دهن‏تنگ  تك‏گشاد فسحه‏دار مانند جزيره كه توان آنجا نشست و غرق نشد .آنها با او چنين ستمى دور از باور كردند ،ما هم به او وحى كرديم (تا آنكه نفرين بر آنها نكند) كه دلخوش دار آيد روزى كه تو به بزرگى رسى و اينها نيازمند تو گردند و تو را نشناسند و تو چنين روز را به ياد آنها آرى و سرزنش نمايى و آنها خارزار شوند ،و همان تلافى و انتقامى سخت باشد بر آنها ،و اكنون هم نمى‏دانند كه چه كار زشتى بيمانند مى‏نمايند اگر بدانند هرگز نمى‏كنند و اين گيجى و كورىِ آنها در اثر آن سيلى قهريست كه ما بر جان آنها زده‏ايم براى لطفى كه به تو و به پدرت داشتيم ،تا شما را از پرده همديگر كه از ما در پرده بوديد بدر آريم ،و پرده از روى عشق شما برداريم ،تا عشق شما جهانگرد گردد و خود به معشوق حقيقى رسيد ،و نامتان به عاشقى در جهان سمر شود ،نامتان شاهد بازارى ،و خودتان كامياب نشأتين و پرده‏دار عشق كونين شويد ،كه هر عاشق حقيقى نيازمند شما گردد و دستش به دامن شما رسد و به رهنمائى شما راه يابد و بشتابد ،زيرا راه شما كه جمال وحدت در چهره كثرات باشد روشن‏تر و آسانترين راههاى عشق مطلق است (پس از اين خواهد گفته شد) .

٭٭٭٭٭٭٭٭

اين وحى داراى چهار اشاره است گرچه به معنى لغويست مانند وحى زنبور عسل است نه اصطلاحى لازمه پيمبرى زيرا آنوقت پيمبرى يوسف هنوز منجّز نشده فعليت نيافته بود ،تنها استعداد بود كه پيمبر خواهد شد ،اما توان گفت كه آخر درجه استعداد و وصل به فعليت بود ،مانند جزء آخر علة تامه كه مركب از چند جزء باشد پس آن جزء آخر كه وصل به وجود خارجى معلول مى‏شود ،حكم همه مركّب را دارد ،گويا علة تامه همان جزء آخر است ،استعداد قوى تام حكم علّة تامه را كه مركب از اجزاء باشد دارد.

اجزاء درجات اشتدادى استعداد است به سبب واردات خارجه كه هر واردى ايجاد يك حالتى در آن مستعد (چيز يا شخص) مى‏نمايد كه خود آن حالت يك درجه از استعداد است كه بالا مى‏رود ،همانكه به درجه آخر رسيد وصل به فعليّت مى‏شود ،فعليّت بمنزله معلول است براى استعداد .

اكنون گوئيم كه اشاره اول آنست كه تكميل استعداد پيمبرى يوسف در آنوقت شد به دست برادران دشمن كه در واقع بزرگتر دوستى شد به يوسف و اين دوستى را نه پدر مى‏توانست نه خودش.

پس اين وحى بر مى‏گرداند نظر يوسف را از بد دانستن اين بلا به خوب دانستن و از دشمنى با برادران به بيطرفى و سكوت اقلّاً ،والّا در واقع جاى دوستى كامل انحصاريست كه بايد در اين خصوص آنها را گراميتر از پدر خود بدارد ،مانند نشتر زن در تب مطبقه نه محرقه[1] .

و اين شكر منعم واقعى است[2] ،دشمن يك قسم از منعم‏ واقعى است كه گاهى مهم‏تر از دوست مى‏شود كه آن كار از دوست بر نمى‏آيد و خيلى هم لازمست آن كار چنانكه چاره منحصر به آنست ، بويژه كه آن دشمن ذاتاً دوست بوده بالعرض دشمن شده ،مانند برادران يوسف كه بسى مهربان غيور حامى قدردان دلسوز بودند ،در آن روز كه خدا خواسته يوسف زودتر از همه به پيمبرى رسد و يعقوب هم از عشق مجازى برهد و پرده را از ميان بردارد ،بالعرض يك شقاوت تامه موقتى بر برادران مسلّط مى‏شود (كه بعد بزودى زائل شد و چنان پشيمان شدند كه همدرد يعقوب بودند و خدمات بزرگ صميمانه به او مى‏نمودند شرم آلود و بيم‏آلود كه اگر اين كار نشده بود هرگز آنها در پيرى و كورى پدر اينهمه دستگيرى از او نمى‏نمودند) كه موجب شرم خدا و خلق را بى‏نفع عايد به خود بجا آرند و ننگين هميشگى چاره ناپذير شوند ،تا يوسف زودتر به پيمبرى رسد و وحى‏ها به او شود و نامى بزرگ از او در جهان و در آسمان بماند و همراه نام او نام اين بدبختان به بدى‏هاى دور از باور از زبان‏ها نيفتد ،و هماره سر به زير رانده از هر سو باشند ،و هر چه پشيمان شوند اين لكّه پاك نشود.پس مورد ترحم آنهايند نه يوسف كه ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد .و خود يوسف بايد بيشتر از همه دلسوزى كند به برادران نادان بدبختش و به زبان حال بگويد اى برادران چه دشمنى با خود داريد و چه دوستى با من ،در جهان برادرى سپاسگزارتر از شما نمى‏شود كه مرا به خوشى هميشگى ظاهر و باطن يعنى پيمبرى و شاهى رسانديد ،و خودتان را به زشت‏تر بدى‏هاى ظاهر و باطن يعنى گناه و بدنامى .

اينك شما بهترين برادر منيد و من بدترين برادر شما ،اما چون كار بسته به دل و غرض كارگر است نه به اثر خارجى قهرى ،و شما به غرض دشمنى اين كار را با من كرديد ،و اگر مى‏دانستيد كه به خوبىِ من مى‏انجامد نمى‏كرديد ،پس شما بدكاريد و بدترين نفرين مرا سزاوار ،اما خدا به من وحى فرموده كه من اكنون به شما نفرين نكنم دلخوش داريد كه حالا نه رسوا مى‏شويد و نه معذّب ،و پدرم هم شما را به بيگناهى باور مى‏كند و دنبال نمى‏كند ،و شما هم بس نمى‏كنيد و آزارهاى پس از اين هم به من مى‏رسانيد از سنگ انداختن به چاه بر سر من و آخر فروختنم به غلامى بنام دزدى و گريختن تا آنكه خريدارانم مرا به زنجير بندند و به سختى برند و به آزارم برآيند.

اشاره دوم اين وحى جلوگيرى از دو مانع قوىّ نمود ،كه اگر يكى از آنها رو مى‏داد غرض اصلى بهم مى‏خورد و مقدمات نتيجه مطلوبه را نمى‏داد ،و آن دو مانع يكى نفرين يوسف بود ،يكى درد مانده در دلش كه مؤثرتر از نفرين است .چونكه به حكم عدل دو چيز بر خدا لازم است و جزء مهم قانون ربوبيّت است (خدايى) يكى اجابت نفرين ستمكش بيگناه بويژه كه پيمبرزاده باشد يوسف فرزند سه پيمبر بزرگست و خودش هنوز پيمبر نيست اما منتظرالنبوّة است .

دوم انتقام سخت (سخت‏تر از نفرين) فورى براى دلسوخته تن درداده و زبان به نفرين نگشاده نه در دل نه آشكار و آنجا يكى از اين دو يقيناً بود ،پس جاى نزول عذاب آسمانى بود بر برادران ،و اگر عذاب مى‏آمد رشته مطلب همانجا پاره مى‏شد ،و بلاء يعقوب بيشتر مى‏شد با رسوايى نزد مردم و بدون هيچ نتيجه‏اى .

همانكه وحى شد دل يوسف برگشت از همه چيز و عالمش عالم ديگر شد ،نه پدر به نظر آمد نه برادر نه خوشى نه سختى برادران شدند بيطرف بى مدّعى چه ظاهرى  چه باطنى ،و قضا و قدر جريان طبيعى خودش را انجام داد به فراغت .

اشاره سيّم اين وحى ثابت مى‏نمايد مضمون (و مااللّه بغافل عماتعملون ) را كه در هشت آيه عين اين جمله مكرر شده و معنايش در هشتصد آيه ،يعنى از خدا پنهان نمى‏توان كارى كرد چه خوب چه بد و خدا هم فوراً جزاء مى‏دهد مگر آنكه جزاء بزرگترى را خدا براى آن كار به نظر گرفته باشد كه اگر فورى جزاء دهد به آن بزرگى كه در نظر دارد نخواهد شد .

پس باز جزاء كوچك مجملى به اندازه على‏العجالة مى‏دهد و باقى را به وعده حواله مى‏فرمايد ،تا هم بى‏جزاء نمانده باشد و هم رشته تقدير از هم نپاشد .اين وحى با چند تاكيد لفظى و معنوى وعده ظفر تام و انتقام كامل به يوسف مى‏دهد بى تعيين وقت كه با دور شدن اميد بريده نشود .و به نقد يوسف مى‏بيند كه درى از غيب بر دلش گشوده شد باور نكردنى (اينكه مى‏بينم به بيداريست يارب يا به خواب) ،پس نقداً دلخوش مى‏شود كه طرف وحى خدا واقع شد ،و ميارزد به همه اين دردها كه اگر نتيجه ديگرى در كار نباشد همين بس است ،من در اين سوداى برادران مغبون نشده‏ام و برده‏ام نباخته‏ام ،تا چه رسد به آنكه هنوز بهترى‏هاى پياپى در پيش است يكى از يكى بالاتر ،تا آنكه همين دشمنان برگردند دوست فدائى شوند و به سجده افتند .

اشاره چهارم آنكه هرچه گناه بزرگ باشد باز روى كرم خدا را نمى‏پوشاند ،و تا اندازه‏اى پرده پوشى مى‏فرمايد و راه عذر براى او باز مى‏كند و تلقين حجّت مى‏نمايد مانند و هم لايشعرون در اينجا كه خدا به يوسف دلدارى مى‏دهد كه كار برادران با تو از روى نادانى آنها است تو بر دل مگير ،و شايد اين جمله حال باشد و عاملش تنبئنّ و يعلمون به معنى يعرفونك باشد ،يعنى آنوقت كه جاهمند پر آوازه شوى در مصر و كسى نداند كه تو همان يوسف  به چاه افتاده‏اى ،همين برادران به درخواست گندم نزد تو آيند به ناشناسى ،و تو آنها را در دل خود بشناسى و به آنها سركوفت كنى كه شما همان بد مردمانى هستيد كه برادر خود را به چاه انداختيد و آنها از اين سخن هم ،تو را نشناسند تا از تو شرمنده شوند ،اما در دل خود شرمسارند .

يجعلون در اينجا به معنى انداختن است كه معنى سيم جعل است به شماره قاموس .و غيابت اسم عين است نه مصدر و جاى پنهان شدنست از هر جائى و از چاه آنجا است كه ديده نشود يا از بسيارى گودى و يا در ديواره چاه زاويه‏اى باشد و اينجا چنين است زيرا چاه نزديك بود اما دهن‏تنگ و ته‏گشاد و شايد آن گشادى بالاتر از آب بود كه جاى نشستن و غرق نشدن باشد ،چنانكه در تفسير عربى گفتم كه روبيل بزرگتر برادران به دوستى يوسف كه نميرد آن چاه را به نظر گرفت و برادران را واداشت كه به آنجا اندازند .

جُبّ به وزن مهملش پنج معنى دارد: مطلق چاه .چاه‏پر آب .پرگود ،در بيابان خوب پر گياه .چاهى كه پيدا شده باشد بى آنكه كسى آن را كنده باشد .چاه كنده و سنگ چين نشده كه ديوارش خاك باشد ،و آن چاه چنين بود واز جاده كاروانى دور بود و جز بيابان‏گردان كسى از آنجا آب بر نمى‏داشت و منزلگاه نبود .در قاموس گفته كه چاه يوسف در دوازده ميلى طبريّة بود يا ميانه سنجل و نابلس بود ،طبريه ارزن الروم است اهل آنجا را طبرانى گويند .

16 و جائوا اى فجائوا اباهم عشاءً و هم يبكون اى وردو اباكين بصوت عال مغن عن سؤال يعقوب كه صبح يوسف بردند و شب بجاى يوسف ناله آوردند و به تحويل يعقوب دادند.

17 قالوا بلا سؤال يعقوب يا ابانا انّا ذهبنا نستبق و تركنا يوسف عند متاعنا فاكله الذّئب و نعلم انه ما انت بمؤمن لنا و لو كنّا صادقين .

18 و جائوا على قميصه ملطّخاً بدم كذب معلوم الكذب لعدم شقّ القميص قال ليس الامر كذا بل سوّلت لكم انفسكم الأمّارة امراً فصبر جميل والله المستعان معترضة على ما تصفون يعنى صبر بر اين كارى كه شما مى‏گوئيد از قوه بشر بيرونست مگر از خدا مدد رسد كه صبر بالله شود گويند به يوسف هم در سر قبر مادرش از آسمان ندا رسيد (اصبرو ما صبرك الّا بالله) در اخلاق  پنج قسم صبر مى‏شمارند بالاتر از همه صبر بالله كه نشانه پيمبريست يعنى از صفات ملكوتى است و بيرون از اختيار نه ناسوتى به اختيار .

پس سه روز گذشت كه يوسف در چاه بود برهنه  گرسنه و يهودا هر روز پنهان از برادران نانى به چاه مى‏انداخت و سخن مى‏كرد به دلدارى و وعده بيرون آوردن .و تقدير وعده او را وفا كرد كه كاروانى از مدين به مصر مى‏رفت راه گم كرده به سر آنجا آمدند.

19 و جائت سيّارة فارسلوا واردهم من يرد على الماء ليصدر معه و من يذهب ليجد مائاً فهو رائد فادلى القى‏ دلوه و شاله ثقيلاً بغير ماء فصاح و قال يا بشرى هذا غلام حبلت به البئر و ولّدته لنا فاسّروه ادّخروه بضاعة و عدّوه غنيمة و تفألوا به والله عليم بمايعملون بعد ذالك بهذا الغلام و هذا استعظام و استعجاب لما يأتى على يوسف برغم انوف اخوته .

20  و شروه باعوه بثمن بخس ردىّ او قليل او كليهما دراهم معدودة اقوال بين مادون عشرة الى اربعين و كانوا فيه فيما باعو من‏الزّاهدين اى لنفرتهم عنه باعوه لا لأخذالثمن فعيّبوه بالسّرقة و الشّرو  و شرطوا ان يذهبوا به و لايسيبوه و ان يقيّدوه و لايطلقوه و ان ينظروا عليه و لا يهملوه لكى لا يسرق.

برادران روز چهارم هم آمدند بر سر چاه و از دور ديدند كاروانى را بهم ريخته و آوازها در هم افتاده و لب چاه يوسف را بانگ زدند مانند هر روز و جواب كه هر روز مى‏آمد نيامد ،نيكو نگريستند دانستند كه از چاه برآمده ،رفتند كه از كاروانيان بپرسند يوسف را آنجا ديدند ،زود گرفتندش كه تو از ما گريخته‏اى ،آنها گفتند كه ما او را از چاه يافته‏ايم اگر مال شما است ببريدش يا به ما بفروشيد ،گفتند مى‏فروشيم اما بدانيد كه هم دزد است و هم گريز پا ،به اين شرط مى‏فروشيم كه او را با خود ببريد و اينجا رها مكنيد و به كسى در اين نزديكى‏ها مفروشيد ما چون از او بيزاريم مى‏فروشيم نه براى بهايش پس هر چه مى‏خواهيد در بهايش بدهيد ،آنها اندك پولى دادند ، برادران نگفتند كم است بلكه گفتند كه ما پول از شما مى‏گيريم تا مقيّد باشيد به بردن او و رها نكنيد تا دوباره نزد ما آيد و بايد هم خودش را بپائيد كه نگريزد و هم دستش را كه دزدى نكند .

و آنقدر آنجا ماندند و با آنها از هر سو سخن راندند تا كاروان رفت آنها برگشتند ،يوسف دنبال آنها گريست به مهر برادرى و آنها بازگشته به او تندى كرده تأكيد در قيد و بندش نمودند ،پس كاروان ناچار بند به دست و پاى يوسف بسته او را بر مركبى پست نشاندند ،و تا برادران ديدار بودند يوسف برگشته به آنها مى‏نگريست و مى‏گريست .اهل كاروان همه به شگفتى سخت اندر بودند از بى‏مهرى فروشندگان و از مهر اين غلام به آنها ،و يوسف را يارا نبود كه نزد كاروان نام آنها را به برادرى برد ،اگر برادرى را مى‏دانستند نمى‏خريدند ،پس شگفت از آن بود كه غلامى به آقاى بى‏مهر پركين آنهمه دوست باشد كه از فراق بگريد .

در عرفان‏نامه راجع به يوسف دو عنوان (تشبيه خيال و مرتاض) صفحه 451 نوشته‏ام. از سه راه اين قصه بزرگ معروف در سه دين بزرگ ناچار برومانِ كلدانيان ناميدن او مى‏شويم نه تاريخ طبيعى چنانكه در جلد چهارم ص  ... گفتم كه شش قصه قرآن را اجانب بر مسلمان سرمايه اعتراض كرده‏اند كه دروغست ،مسلمان جواب مى‏دهد كه بر فرض دروغ بودن دو عذر داريم يكى بودن آنها به زبان يهود و نصارى نيز كه منحصر به قرآن نيست و فخر قرآن بهتر بيان كردن آنها است .دوم آنكه فوائد پند دينى و اخلاقى آنقدر در آنها هست كه در تواريخ طبيعى نيست ،پس بهتر رومانند و رومان را كسى دروغ ننامد بلكه هنرى بزرگ نامند .

اكنون گوئيم آن 3 راه يكى نبودن در تواريخ مرسومه علمى است و بودنش در كتب اديان آن را داخل تاريخ نمى‏كند.دوم اختلافات از هم دور ناسازگار در همه اجزاء اين قصه يك يك و نبودن مرجّح صحيح و در آن ميان اخبارى كه جامى اساس كتابش كرده بهتر و پيرايه بردارتر است.سيم آنكه عرفاء و شعراء و اخلاقيان هر يك از اجزاء اين قصه را سرمايه هزاران پيرايه‏بندى كرده آرايش‏ها بر آن بسته‏اند كه متن تاريخش پنهان شده ،مانند عشق ليلى و مجنون كه گويند اختراع بنى‏اميه بود.و علاوه كه بعض اجزاء اين قصه و آن پنج قصه ديگر نيكو نمايانست كه جز ساختگى به هيچ محملى نتوان حمل نمود چنانكه در قصه قابيل گذشت جلد چهارم ص ... مانند نام يازده ستاره كه در خواب يوسف به سجده افتادند ،كه از پيمبر ما احبار يهود پرسيدند به قصد عاجز كردن ،حضرت فرمود :حريان . طارق .ذيال .ذوالكيفيّات .ذوالقرع .ذناب .عمودان .قابس .ضروح . مصبح .فيلق.

آنها تصديق نموده شرمنده شدند معلوم شد كه دسته‏بندى‏ها از اينگونه داشتند كه به نكوهش اسلام فخر به دانستن آنها مى‏نمودند و طعن بر اسلام مى‏زدند كه از اين حقايق و اسرار بيخبر است ،گاهى همه قصه را مى‏پرسيدند و گاهى جزء جزء قصه را و منتظر دوچيز بودند يا بفرمايد نمى‏دانم يا غير مشهور ميان آنها را جواب دهد ،و اينكار ميان همه رقيبان هميشه جاريست و سرمايه فخرها و دشمنى‏ها است .

و اعجاز اسلام آنست كه نه ندانم فرمود و نه غير آنچه نزد آنها بود .و اين‏ساخته‏ها از خيلى قديم در ميان احبار يهود بوده كه نياكان آنها نوبت به نوبت به اغراض صحيحه و فاسده يك يك ساخته پرداخته‏اند و در كتاب‏ها به عنوان اسرار افتخارى نوشته بودند و از زبانى به زبانى ترجمه مى‏نمودند مانند نام يازده ستاره كه عربيست و زبان يوسف فِنّيقى بوده و اگر راستى يوسف آنها را نام برده باشد نام عَلَم است و عَلَم نبايد در ترجمه تغيير يابد ،بايد بعين لفظ نقل شود، پس همين عربى بودن نام‏ها ما را بدگمان مى‏كند ،زيرا ريشه مطلب مال غير عربست و اين الفاظ نامند نام را مترجم نبايد ترجمه كند ،و ديگر آنكه اين مطلب راجع به علم نجوم است بايد ستاره‏شناسان تصديق نمايند و ننموده‏اند .يكى از اين نامها در علم نجوم نيست با آنكه كواكب مرصوده (1025) همه نام دارند به يونانى و به عربى و بعضى دو سه نام دارند ،و بعضى نام تنهايى جدا دارند و نام شكلى (48 شكل) جدا ،مانند دَبَران با دو زَبَر نام ستاره‏ايست كه چشم گاو است در برج ثور كه گاو آسمانى هم نر است كه شير نمى‏دهد مگر به منجم كه از آن راه مال و جاه مى‏اندوزد و هم بيش از يك چشم ندارد و همه ما زمينى‏ها را به يك چشم مى‏بيند .

و لذا به قول انورى سنجر كرم به همه ما كرد كه دَبَران را نكند و به قبضه تيغش ننشانيد ،والّا گاو آسمان يكسره كور مى‏شد ديگر ما را هيچ نمى‏ديد ،ما همه (بختكور) مى‏شديم كه جزء دشنام‏هاى تحقيريست .در قصيده بهاريه انورى (باز اين چه جوانى است) يك شعرش اين است :

گر ثور چو عقرب نشدى ناقص و بيچشم

بر قبضه شمشير نشاندى دبران را

در جلد دوم ص 154 شرح اين شعر گفته شد .

و جُدَى كه آخر دنباله بنات النعش كوچك است (دُبِّ اصغر) در چهار اقليم (3 تا 6) هميشه پيدا است و در اقليم دوم بيشتر وقتها و در خط استوا سالى يكبار به وقت معين ،و بعكس آن سهيل است كه در يمن هميشه پيدا است و از اين راه آن را ستاره يمنى نامند و در چهار اقليم سالى يكبار كه در بلغار چرمهاى بسيار انبار كنند تا در آنوقت سهيل بر آنها بتابد و آنها بلغار شوند كه نرمتر و پرقوه‏تر و نيز سيب پائيزى را كه هنوز بر درخت باشد هم نرم و سرخ كند و هم ماندنى و خوشمزه و مقوّىِ دل.

در توران گويند كه كسى كه حرامزاده باشد در ساعت اول طلوع (نمايانى) سهيل چشمش به سهيل افتد و بشناسد (و يا مطلقا) فوراً مى‏ميرد.انورى از اين شهرت فائده برد كه تازه‏تر مضمونى در مدح سنجر آورده :ولد الزّنا است خصمت - توئى آنكه ديدن تو ولدالزّناكش آمد - چو ستاره يمانى .

هشت ستاره كه هفت برادران و پروين نامند و عرب ثريّا به تصغير نامد مقابل ثرى كه زمين است در كوهان برج ثور واقع شده ،كه بهترين عضو گاو است گويند همه زور گاو از آنجا است و آنجا اگر بزرگتر و سخت‏تر باشد نشانه پر زورى گاو است ،و در خوردن خوشمزه‏تر از همه جاى گاو است .خيّام يا ديگرى گفته :

گاويست در آسمان سنامش پروين‏

گاو ديگرى نهفته در زير زمين‏

چشم خردت گشاى  اى اهل يقين‏

زير و زبر دو گاو مشتى خر بين‏

كه يكى خود گوينده و بيننده است ،مردم نامش پروين خوانند ،و سنام است عربى كوهان ،زيرا پروين جزئى از گاو است نه همه آن و كسى نگفته و نگويد كه ثريا نام برج ثور است .اين بنده دو شرح بر اشعار خيام نوشته‏ام به دو لحن غير هم ،و اين شعر را كه به شوخى مى‏ماند و خالى از حقيقت است باور نمى‏كنم از خيام باشد .

گويند خريدار يوسف رئيس كاروان مالك بن ذعر(كه همه بارها مال او بود) هم از نواده‏هاى ابراهيم بود چونكه ابراهيم با عقيمى در جوانى در پيرى شش پسر يافت بزرگتر آنها اسمعيل از هاجر و پنج تا از ساره اول اسحق پنجم مدين جدّ مالك و شعيب از فرزندان همين مالك بود ،اينها در جنگلى و نيزارى مى‏زيستند كه بنام مدين ناميده شد .مالك پيرمردى بود در جوانى در خواب ديد كه مالك يكى از پسر عموهاى خود كه ساكن كنعانند خواهد شد و از آن راه به ثروتى بسيار خواهد رسيد ،بدين اميد هر چند سال يكبار اجناس فروختنى مى‏برد به مصراز راه كنعان و موفق به تعبير خوابش نمى‏شد تا پنجاه سال از خوابش گذشت و او نوميد گشت و از ياد آن كار بيرون رفت .برادران فروشنده هم نژاد خود را نگفتند و يوسف را هم غلام ناميدند نه برادر،

مالك با بى‏رغبتى چون ارزان خريد تا در مصر بفروشد ،نه به عنوان آن خواب خريده باشد زيرا به يادش نبود ،و همان منزل اول هم يوسف قبر مادرش را خود را بر آنجا انداخت بيخبر كاروان .پس از مدتى كه يوسف را نديدند برگشته همه جا را گشتند تا در سر قبرى يافتند و او را بسيار زدند ،در ميان آن دردها مانند وحى در چاه ندائى شنيد ماصبرك الّا بالله ،دانست كه خدا با او است و هر بلا كه بيند صلاح او است ،دم نزد آنها قبر مادر را باور نكرده گريز فهميدند و بر او سخت گرفتند ،او را همه راه گريان و پژمان بود با كسى خو نمى‏گرفت تا به مصر رسيدند .

در ميدانى روز بازار اجناس آورده را مى‏فروختند از جمله يوسف را و او خود را پنهان مى‏كرد با گريه و پژمرده‏گى.

چند روز بدين حال گذشت و در مصر شهرت يافت كه زيباتر غلامى كه مانندش ديده نشده و او خود گريانست  ،خريداران بسيار شدند دمبدم بها افزوده مى‏شد ،مالك به طمع افتاد و به هر بها كه مى‏آمدند نمى‏داد و مى‏گفت بيش از اينها است و معيّن نمى‏كرد ،خريداران دمبدم بيشتر مى‏شدند تا آنكه آن ميدان تماشاخانه‏اى شد كه غير خريداران هم صف در صف ايستاده مى‏نگريستند تا چه شود.

چنان بهاء بالا گرفت كه توده نوميد شدند جز اجزاء شاه كسى را يارا نبود ،و تماشائيان دمبدم مى‏افزودند و از سر و دوش هم بالا مى‏رفتند .

انجام كار انباردار شاه به گران‏تر بهاء دور از باور خريد و برد ،همه تماشائيان كه ماه كنعان به خانه انباردار كه لقبش عزيز بود و نامش قطفير و از بالاترين كسان سلطنت بود ،رفت و او به زنش زليخا سپرده كه وى را گرامى بدارد و به چشم غلامى ننگرد .

گويند زليخا از اهل مصر نبود ،دختر يكى از شاهان كوچك مغرب زمين بود كه به پادشاه مصر كه وليد بن ريان نام جدّ فرعون موسى باج مى‏داد و فرزند پدرش منحصر به او بود و اختيار همه كار در دست او خواستگاران بسيار به هيچيك راضى نمى‏شد براى خوابى كه ديده بود كه جوانى زيبا او را شوهر شده و زليخا هم چنان دلباخته او شده بود كه تا آن جمال را بعينه در خواستگارش نبيند تن ندهد ،لذا هر خواستگار را به نظرش مى‏آوردند مى‏ديد او نيست  ردّ مى‏كرد.مدتى گذشت كه همه در كارش بيچاره شدند و او هم زرد و لاغر و پژمرده مى‏شد ،با كسى خو نمى‏گرفت پدر و مادر پژمان و در چاره حيران شدند .

تا آنكه شبى باز همان رعنا جوان به خوابش آمد ،زليخا به دامنش افتاد كه تو كجائى تا من به دنبالت آيم ،او گفت من انباردار شاه مصرم تا مصر نيائى مرا نيابى .زليخا خورسند شده به دايه‏اش (كه تا آخر در مصر هم آن دايه همراهش بود و رهنمائى‏ها مى‏نمود و ساختن آن هفت خانه تو در تو به حكم آن دايه بود) گفت كه با پدرم بگو شوهر من بايد انباردار مصر باشد بجز او به كسى تن نمى‏دهم .پدر ناچار باجى كه همه ساله بايد به مصر بفرستد زودتر فرستاد با تحفه‏ها و پيام دامادى به عزيز مصر .عزيز مردى نداشت و زن نمى‏كرد اما اين پيش‏آمد را براى جاه و جلال استقبال نموده آغاز خواستگارى كرد بطورى كه آن زمان مرسوم شاهان بود اسباب فراهم نمود از هر جهت با شوكت و عزّت ،تا كار انجام يافت ،از مصر گروهى آمدند براى بردن عروس ،زليخا را پدرش با جلال شگرف و اموال ژرف و كنيزان بسركردگى آن دايه روانه داشت .

على‏الرّسم يك منزل به مصر مانده داماد با جلالى چشم پركن به استقبال آمد ،زليخا چنان بيتاب شده بود كه دست به دامن دايه زد، به هر شكل شده بايد من داماد را ببينم ،دايه تدبير كرد كه داماد از در خيمه زليخا عبور نمود ،زليخا بى‏آنكه خودش نمايان شود داماد را نيكو ديد و فهميد كه اين او نيست ،چنان پژمرده دلمرده نوميد شد كه گويا آسمانها را بر سرش كوفتند ،مرگ بزرگتر آرزويش بود كه نبود از وطن و مادر و پدر دور شده به غربت افتاده به اميد وصل دلدار ،اينك بايد با رقيب بد منظر دلخراش براى هميشه بسر برد ،و چاره ندارد ، خود كرده از كسى حق گله ندارد جز از آن همان معشوق در خواب كه او را سنگ فلاخن كرده پرتاب نموده ،بايد سرش به سنگ‏ها برخورد تا آخر برسد يا نرسد .دندان بر جگر خود نهاد و تن به بدبختى و آواره‏گى داد .

زليخا زيباترين دختران آن عصر بود چنانكه يوسف زيباترين مردان جهان ،با اينهمه زيبايى و شهزادگى با آنهمه خواستار دلباخته آراسته ،بايد به دلخواه نرسد و به غربت افتد و با ديو صورت دلخراش جانكاه بنام ننگين شوهر بسر برد و دم نزند ،اگر به كسى درد دل كند ننگين‏تر خواهد شد ،بسيار هم با عفّت و عصمت بود ،مردان جهان را به كس نمى‏شمرد ،عشقى كه در خواب يافته بود عشقى پاك بى‏آلايش بود ،امّا البلأ للولأ ،همان عشق پاك اين بلاها را دارد .زليخا يكى از آن جمال‏هائى بود كه در اخبار اسلامى (اطلبوا الخير عند حسان‏الوجوه) رسيده ،يعنى خدا را در جمال‏هاى نيكو ببينيد .وقتى كه بناء شد ذات اقدس غيبى متنزّل شود به شهود جز به زيباتر جمال نخواهد در آمد ،كل من لم يعشق الوجه‏الحسن ، عبرت از اينجا گرفت كه جمال خوب سرمايه خوشى‏ها بايد شود بهترين جمال‏ها يوسف بود و زليخا ،و اين شد كار و بار آنها كه دل سنگ بر آنها سوخت ،اما چون هر دو مجلاى اتمّ خدا بودند آخر هم سلسله انبياء از آنها جارى شد ، پسر زليخا افرائيم پيمبر بود تا آخر ،و هم مهر آنها به دلها افتاد تا قيامت هر كه نام ببرد با جهانى مهر پاك مى‏برد .

زليخا نوميدى خود را به دايه هم نگفت ،اما دايه بوئى برد ،آن هم افسرده و حيران  شد كه يارب انجام اين كار چه خواهد شد آمدند به مصر بساط نشاط گسترده اما زليخا دلمرده و داماد نامرد ،گر چه اگر مرد هم بود زليخا تمكين از او نمى‏نمود ،دست به او نمى‏داد كام از او نمى‏گرفت ،عشق پاكش پاسبان دل بود ،كه دل به كسى و به چيزى نمى‏داد تا به دلدار رسد ،يا خون شود و از راه ديده بدر رود ، دلخوشى‏هاى زليخا منحصر بود به گريه سوزناك در خلوت ،و به خود فرو رفتن و از هر چه هست گسستن ،دردش آندم تازه مى‏شد كه يكى روبرويش آيد و او را به سخن آرد ،بويژه كه او شوهرش قطفير باشد كه در نظرش هزار بار بدتر از منكر و نكير بود ،زيرا تا او را مى‏ديد خوابش به نظر مى‏آمد كه معشوقش گفت منم عزيز مصر ،و دشوارتر از همه پوشاندن حالش بود از شوهر مصنوعى ،از اينجا بود كه مباد پرده حالش بدرّد ،غربت را بهانه كرده هماره اجازه صحرا رفتن از آن رقيب خانگى مى‏گرفت و سوار مى‏شد ،و تا ممكن بود در بيابان‏ها بسر مى‏برد كه به فراغت ناله‏ها كشد كه فلك را از رفتار باز دارد ،و با هر سنگ و كلوخى راز دل گويد ،و يا آنها را به سينه كوبد:

بى تو بر سينه زنم هر چه در اين باديه سنگ‏

بى‏تو در دل  شكنم هر چه در اين مرحله خار

مصر با همه نزهتگاه و هرمانهاى فلك غلطان ،براى زليخا شده بود تنگناتر بيت‏الأحزان ،كسى از درد دلش باخبر نبود جز پير كنعان ،كه او هم همين جدائى را داشت ،هر دو يك چيز مى‏خواستند ،اما خبر از هم نداشتند ،تا سوته‏دلان گرد هم آيند و با هم نالند .

باور كن كه اگر يعقوب و زليخا هم را مى‏ديدند ،تسليت‏گوى هم مى‏شدند زيرا هر دو پر از يوسف بودند و از خود تهى ،امّا يوسف را در خود نمى‏ديدند چنانكه آينه صورت در خود را نمى‏بيند و ديگرى در آن مى‏بيند ،پس زليخا يعقوب را آئينه خود مى‏كرد و يوسف مى‏ديد و يعقوب زليخا را ،چون فلك كجرفتار به مراد كس نمى‏گردد ،بايد اين دو آينه از هم دور و هر دو از يوسف دور باشند .

سالها گذشت كه هر روزش به درازى روز پنجاه هزار سال بود براى زليخا .دايه هم پژمرده و سر بزير از كار فلك در شگفت .پدر و مادر زليخا شاد بودند كه دخترشان در مصر خرّم است ،همانقدر بود كه درد فراق  دختر باشند ،هماره نامه و پيام و تحفه‏ها بود كه مى‏رفت و مى‏آمد ،دايه هم نه به آنها و نه به اهل مصر بروز مطلب نمى‏داد ، شوهر هم از دل و جان شاكر بود كه دختر پادشاه با مرد نبودن او ساخته فرقى به حالش نمى‏كند و در مصر چنين دختر سراغ نداشت .

تا آنكه آوازه غلام كنعانى فروشى و بهاء بالا كردن و از اندازه بيرون رفتن كه مصر را پر كرده بود به گوش آنها هم رسيد ،كه تماشاخانه‏اى بر پا شده ،همه در جمال آن غلام حيرانند و او به حال خود گريان .دايه به زليخا گفت كه فردا از راه صحرا كه هر روز مى‏رويم به آن تماشا هم برويم ،زليخا كه باور از بخت نداشت گفت درد دلم به اين تماشاها رفع نمى‏شود اما مى‏رويم ،تا به هر قسمى كه باشد بگذرانم .

فردا چه فردائى كه همه امروزها به قربانش از گلگشت صحرا برگشته به وطن و مأمن يعنى جلوه‏گاه يار رسيدند ،از قضا به خواهش مردم كه بسيار بودند و همه نمى‏ديدند ،مالك يوسف را در يك بلندى واداشته بود ،مانند خورشيد بالاى سر .آه از آندم كه چشم بر آن جمال افتاد قيامت در وجودش برخواست و خودش از پاى نشست و دم‏زدن نيارست ،دايه هم فريفته شده بود اما خبر از دل زليخا نداشت ، خواست با زليخا تعريف غلام را كند ،ديد زليخا نه رنگ در رو دارد نه جان درتن نه زبان در دهن (اى خواننده باور كن كه كيوان اكنون كه مى‏نويسد اشكش جاريست و نبضش ساقط ) چشميست باز مانده و دليست از دست رفته و تنى است از هم ريخته نه كس مى‏بيند نه آواز كسى مى‏شنود ،تنى است بيجان دهنى باز مانده بيزبان ،عقل پريده پرده هوش دريده ،نفس نيست گوئى كه در خانه كس نيست ،آنچه دايه خواست زليخا را متوجه به خود كند نتوانست .يا رب چه بر سرش آمد كه از دست رفت ،مگر قيامتش بپا شده كه هامد و خامد و ساكن و خاموش  ،نه زبان دارد كه گويد نه گوش دارد كه شنود ، يوم‏تشخص فيه‏الأبصار جز چشمش كه باز است همه درها برويش بسته دايه پريشان شد كه به بانويم چه شد ،اينك چه بايدم كرد ،به مردم مى‏نگرد كه ببيند كسى هم چنين بيحال شده و از خود رفته ،نه همه خوش و خرّمند مى‏گويند و مى‏خندند همه يوسف را بهم نشان مى‏دهند ،به به از اين جمال مى‏گويند خوشا به حال خريدار مى‏سرايند ،دلّال هم در زير پاى يوسف ايستاده من يزيد مى‏گويد ،هر دم يكى چيزى ميفزايد ،دلّال آن افزوده را چند بار بلند مى‏گويد ،باز فرياد مى‏كند مردم بها تا اينجا رسيده هر كه زياد مى‏كند بگويد ،باز يكى چيزى ميفزايد.

ساعتها به اين حال گذشت ،يكباره هياهو در گرفت صداها در هم افتاد تا مدتى آشوب مجهول بود ،تا آنكه ميزان بزرگى پيدا شد كه مى‏برند به طرف يوسف معلوم شد كه يك نفر گفته كه من به وزن خودش نقره مى‏خرم ،اكنون او رفته نقره گرد كند و بيارد ترازو مى‏آورند كه حاضر باشد .

دايه چاره نديد بنا كرد زليخا را سخت تكان دادن ،ديد چاره نمى‏شود مانند مدهوشى را تكان دادنست تا آنكه ترازو آمد برابر يوسف واداشته شد ،يكباره زليخا به خود لرزيد و از دايه پرسيد چه خبر است ترازو براى چيست دايه گفت .زليخا پريشان شد كه مباد ديگرى بخرد ،به دايه گفت زود برو به خانه به شوهرم بگو بايد اين غلام را براى من بخرد اگر براى بهايش كسر دارد تمام جهيزم را هراج كند بفروشد.

(هر چه بجايست ببايد فروخت‏              وصل چنين روى ببايد خريد)

و خودش فوراً حاضر كه نگذارد ديگرى بخرد .دايه خورسند شد كه زليخا جان پيدا كرده ،دويد به خانه عزيز را آورد همانكه عزيز نمايان شده نام خريدن برد ،خريداران ترسيده پس رفتند ديگر كسى زياد نكرد دلّال هم ساكت شده آمد دست عزيز را بوسيد او را برد نزد مالك و به بهائى گذراندند خيلى كمتر از آن مزايده‏ها كه گفته مى‏شد ، زيرا ديگر كسى يارا نداشت كه بالاى دست عزيز دست برآرد و پا پيش نهد ،پس تماشا شكست آشوب نشست آرزوى زليخا برآورده شد .يوسف را غلامان عزيز ميان گرفته مى‏برند ،زليخا از دنبال شكرگويان مى‏آيد (اينكه مى‏بينم به بيداريست يارب يا به خواب).    دايه به هر وسيله‏اى بود از زليخا مطلب را پرسيد ،زليخا به رمز به او فهمانيد كه اين جمال بود كه به خوابم آمد و دل مرا برد و مرا آواره در به در كرد و به غربت آورد ،دايه دانست كه زليخا را كار افتاده ، مباد پرده از روى كار برافتد و به رسوائى كشد ،با خود گفت حالا وقت خدمت كردن منست به زليخا كه نگذارم كسى اين مطلب را بداند كه بانويم دلداده غلامست .

و الحقّ دايه رنج‏ها برد در پرده‏پوشى و در رهنمائى به زليخا.

اكنون پرده روى مطالب افتاده كس نداند كه چه خواهد شد دايه مانند منجم رصد بسته در پيرامون كارها هشيار نشسته دقايق سير مهر و ماه را و سعد و نحس كيد و وبال را نيكو ضبط و ربط و استخراج احكام زليخا را مى‏نمايد كه چه شايد و چه نشايد .و زليخا هم با استغراق عشق پاك جمع صورت و معنى را به حكم دايه از دست نمى‏دهد و خود را يكسره مغلوب عشق نمى‏نمايد ،چنانكه سالها به عفت و آبرومندى گذرانيد با آنكه چيزى از دقايق عشق را هم فرونگذاشت ،و عزيز هم چون ننگين نامردى خود بود از ديده‏ها تا مى‏توانست اغماض مى‏نمود .

آن اوقات ديگر زليخا از بختش گله نداشت ،بلكه خود را از خوشبخت‏ترين مردم مى‏شمرد ،گل در بر و مُل در كف و شوهر غلام بود ،همانقدر كه معشوق به كام حيوانى نبود اما به كام انسانى به اعلا درجه بود و به كام ديگران هم كه نبود ،تا مانند ليلىِ شوهر كرده باشد براى مجنون .

19 و قال‏الّذى اشتريه من مصر لامراته اكرمى مثواه مقامه فى‏المعنى لا مكانه فقط فيشمل كلّ الاكرامات فلا حاجة الى جعله كناية عسى رجاء بعيد فى‏الجلب والدّفع و لذا قد يعبر بالطّمع ان ينفعنا باعماله الفائقه او نتخذه و لذا ان لم يكن فعّالاً و كذالك مكنّا ليوسف فى‏الأرض لنمتّعه و لنعلّمه من تأويل‏الأحاديث ظاهر فى الرّؤيا لا صريح فيعم‏الحوادث و احكام‏الدّين والله غالب على امره اى لا بدع فى ذالك اذالأمر بيدالله والأمور عند قدرته متساوية لاصعب و اصعب ،و هذا لازم القدرة الذّاتيه فانه قادر بذاته لا بصفة القدرة حتى يتفاوت المقدورات.

جمله والله غالب گفته مى‏شود در همه موارد خلاف ظاهر و در عدم تناسب نتايج با مقدمات بجاى دليل ،و همه احوال يوسف ضدّ مايترائى بود از نيك و بد ،پس يكى از موارد اين جمله مى‏شود ،نه آنكه اين جمله منحصر به يوسف باشد كه بعضى ضمير امره را راجع به يوسف گرفته جمله را شخصى كرده‏اند چنانكه تأويل الأحاديث شامل همه علوم غير عاديست اما به نظر مى‏رسد كه منحصر به تعبير خوابست .

اين آيه از كلّياتست و از معارف عاليه قرآنست و پند اخلاقيست بر ضدّ طبيعت .مبايد طبيعت و اسباب را اعمّ از ظاهر و باطن مؤثر حتمى بيخلاف دانست بلكه مظنون هم نيست  .

همه اسباب مجعول السّببيّةاند به جعل مركب نه به جعل بسيط (هر چه مجعول به جعل مركب باشد نه ذات خواهد بود نه ذاتى و هر چه مجعول به جعل بسيط باشد اگر جوهر است نامش ذاتست اگر عرضست نامش ذاتى و لايسئل عن الّذاتيات يعنى در ذاتى جاى پرسش نيست و پرسش (مِمَّ و بِمَ و لِمَ) است والذّاتى لايزول و لايتغيّر)

پس معنى واللّه غالب على امره سه چيز است[3] :

اول آنكه سببيّت اسباب طبيعيّه ذاتى آنها نيست بلكه عطاى خدا است به آن اسباب و عاريه است و قابل زوال است بلكه قابل ضد است كه آتش بروياند و آب بخشكاند و بسوزاند .

دوم آنكه خدا هرچه كند داد است نه ستم زيرا همه امر و ملك و مال و داده خودش و پس گرفتن داده ستم نيست همانكه اضافه امر به خدا درست شد تعلّق حكم غالب بر او بديهى است دليل نمى‏خواهد ،اگر (الله غالب على الأمور) بود دليل مى‏خواست ،اضافه امره خودش دليل است  ،پس اين جمله داخل (قضايا قياساتها معها) است  ،اگر ضمير امره به يوسف برگردد دليل مى‏خواهد ،و اين جمله از عنوان (معارف عاليه) بيرون مى‏رود و كوچك مى‏شود و از خصايص سوره يوسف كه (3 جمله است كه در غير اين سوره نيست) و هريك از آن جمله‏ها معنى بسيار مهمّى با فوائد بسيار دارد .

سيم آنكه كارهاى خدا در عين شگفتى و بيمانندى جاى تعجب نيست ،زيرا موضوع تعجّب اسباب طبيعيه است و نسبت به اراده خدا اسباب طبيعى در كار نيست ،و در اين جمله موضوع هم مفهوم دارد يعنى در كار خدا حكم و غلبه براى ذات خدا است و در كار غير خدا حكم و غلبه براى اسبابست.

لازمه اين سه معنى افتاده سه قسم توحيد :

توحيد عبادتى .

توحيد بيم و اميد .

توحيد دعاء .

و ريشه دين همين سه توحيد است كه يكه پرستى و يكّه شناسى است ،در سرگذشت اگر وقوع داشته پس خدا يك نمونه جامعى از كارهاى غيبى در ميان جريان اسباب طبيعيّه انداخته تا همه ببينند و به فكر افتند ،و اگر رومانى است كه كلدانيان ساختند مانند شش رومان ديگر پس بس نيكو ساخته‏اند كه تا قيامت بايد در پندها بكار رود.

ريشه اين سرگذشت هشت چيز است : نخست آنكه خدا نيكنامى يوسف را ( يا هر كه را ) خواست از راه ناگوارى‏هاى بسيار و رو داده‏هاى شگفت دشوار ،كه هيچ مانندگى به خوشى و نيكنامى هميشگى ندارد ،چنين تخمى چنان ميوه‏ها از خود برآرد و اين ويرانى‏ها جهانى را بيارايد .

دوم  يعقوب برترى يوسف را بر ده پسر بزرگش خواست و همين سبب همه آزارها و ناگوارى‏هاى يوسف و نامردى‏هاى تاريخى آن ده نفر شد كه تا قيامت از ننگ رهائى ندارند ،با آنكه به ظاهر برترى پسر در دست پدر است ،پس مبايد كه پدرها چنين كار كنند و پسرها چنين آرزو .

سيم پدر خواست كه پسر خوابش را به برادران نگويد و خودش رفت و به زنش گفت و به او هم سپرد كه مگو و اگر به پسر و زن نسپرده بود كه مگو ،به اين زودى فاش نمى‏شد و به اين رسوائى‏ها و دردها نمى‏رسيد .

چهارم پدر خواست كه يوسف را هرگز از خود جدا نكند و از خانه بيرون نگذارد و شبها هم او را نزد خود خوابانيد و به چه نوازش‏ها عادتش داد كه اگر آن خوشى‏ها به سبب عادت در مغز سر يوسف جا نكرده بود ،اينقدر دردها بر او تلخ نمى‏شد .

پنجم برادران هر چه زور داشتند زدند كه يوسف را از خوشى‏ها دور كنند بلكه نابودش كنند و ديگر آزارى نماند كه بتوانند و نكنند ،و اگر آن همه زور نزده بودند ،چنين نمى‏شد ،و اگر هر يكيك آن كارها را نمى‏كردند به اين درجه نمى‏رسيد پس زورشان جدا اثر وارونه داد و هر كارشان به نوبت خودش جدا .

ششم هم برادران و هم مالك بن ذعر و هم اهل مصر نام يوسف را غلام‏كنعانى به دهن‏ها انداختند و او در مصر و كنعان بلكه همه جهان نامدار و در دلها جادار شد .

هفتم زليخا خواست او را به گناه وادارد خودش هم به گناه و هم به رسوائى و هم به ناكامى افتاد .

هشتم چند نفر سبب زندان يوسف شدند  زليخا و شوهرش و آن چهل زن مهمان دست بريده‏اش و همان زندان سبب همه خوشى‏ها و نامداريها شد و آنها بدنام‏تر از اول شدند ،زيرا يوسف گفت من از زندان در نمى‏آيم مگر وقتى كه تحقيق آن بزم ترنج را شاه بكند و زليخا هم اقرار به كار خودش كند .و همه به دلخواه يوسف شد و منصب انباردارى هم از او گرفته به يوسف داده شد و يوسف در چهارده سال منصبش (هفت فراوانى  هفت خشكسالى) از كارهاى نمايان كه به فكر كسى نرسيده بود معجزه‏هااز خود نشان داد بى ادعاى هنرمندى .پس دانسته شد كه كار جهان در دست خدا است نه به اسبابست .

اين جمله والله غالب على امره خلاصه شگفت قصه يوسف است كه نه واقعه راستى و نه رومان به اين شگفتى در جهان نيست .

22 و لما بلغ اشدّه ثمانيه عشر او عشرين آتيناه حكما و علماً عبّربهما عن النبوّة و كذالك نجزى المحسنين اى كان نبوّته باستحقاق منه و هوالمسمى فى علم‏العرفان بالسّلوك لا بمحض تفضّل منا و هوالموسوم بالجذب و امثال الأية من ادلّة القائلين بلزوم غلبة سلوك الانبياء على جذبه فيسّمى‏ بسالك مجذوب لا العكس فنسمّي‏ بمجذوب سالك و الأوليأ بعكس الأنبيأ او انه لا يفرق فيهم و لقد حققناه فى اكثر كتبنا  ففى استوار صفحه 217 الى 223 و فى اختلافية صفحه 108 و فى ثانى مجلّدات كيوان‏نامه صفحه 226 و فى‏التفسير ايضا بالتفرقه ،و المحسن بمعنى السّالك اعم من ان يلحقه الجذب اولا و كذالك المخلص بكسراللّام و بفتحها مرادف المجذوب و هذا يدل على وجوب بعث كل محسن بالنبوّة على‏الله اذ جزاء المحسن واجب على‏الله و هنا عدّالنبوّة من اقسام جزاء المحسن فتامل جدّاً .اشدّ جمع قلّة است چونكه مفردش (شد چو فلس) به اين معنى گفته نمى‏شود گمان مى‏رود كه جمع بى‏مفرد باشد ،در مصداق اشد 3 قولست از سى سالگى تا چهل كه سنّ وقوفست يعنى قواى طبيعى نه مى‏كاهند و نه نيرو مى‏يابند.

دوم از بيست تا شست .

سيم هيجده سالگى به بالا تا پيرى كه جوانى جزء اشدّ است و حق همين است به مناسبت شدّت كه يا رو به شدّت باشد يا ايستاده در شدّت باشد .بهر حال اشدّ غير بلوغست زيرا بلوغ از پانزده نمى‏گذرد و گاهى بعد از دوازده بلوغ مى‏شود ،يعنى توليد نطفه .

امّا بلوغ به معنى تعلّق تكليف دينى كه صورت عباداتش بالاتر شود از عبادات تمرينى ،هنوز اجماع محقق در مصداقش به دست نيامده ، به گمان من همان توليدِ نطفه است كه نفس ناطقه تا آنوقت همّش صرف تكميل طبع است همانكه تواند نطفه بسازد ديگر غم طبع را ندارد متوجه نفس يعنى روح دماغى مى‏شود و تكليف دينى تعلّق به قواى طبع نمى‏يابد بلكه تعلّق به مغز سر دارد .

و دختر هم وقتى بالغ است كه حايض بشود نشانه توليدِ نطفه دختر حيض است كه رحم را با خون مى‏شويد و آماده پرورش نطفه مى‏كند .

اين آيه مى‏فرمايد كه يوسف در هيجده يا بيست سالگى پيمبر شد چونكه حكم و علم در قرآن به معنى پيمبرى بيشتر آمده تا به معنى لغوى و اينجا جمله كذالك نجزى قرينه صارفه از معنى لغويست .

پس يوسف پيمبر بود كه مبتلا به مراوده زليخا شد به دليل عطف راودته بر آتينا كه لما بر سرش مى‏آيد و ديدن برهان يكى از آثار پيمبريست كه غير پيمبر نمى‏بيند .

23 و راودته الّتى هو فى بيتها عن نفسه و غلّقت الأبواب السّبعة لئلّا يفلت و يخرج و لئلّا يدخل احد و قالت هيت لك عجلّ و اسرع و خَفْ فوتَ الوقتِ و لا تعتذر فلا يقبل عذرٌ اذ شيّدتُ اطرافَ الأمرو ما ابقيتُ وجهَ العذر و لا غائلةَ عليك قال معاذ الله انه ربّى احسن مثواى انه لا يفلح الظالمون و انا اذاً اصير ظالما بنفسى و بربّى و بك و لا تدرين .

بودنِ عن بعد از راود قرينه گولزدنِ فاعل راود است مجرور عن را و طلب توجه او به او و پرداختنش به دلخواه او و نبودنش به خيال خود پس مراود مى‏خواهد سلب اختيار او را كند و خودى او را از دست او بگيرد .

زليخا اين مراوده را نزد شوهرش نسبة به يوسف داد و نزد زنان و نزد شاه نسبة به خودش بى‏پروا بلكه با افتخار ،و براى همين افتخارِ او است كه خدا هم در اينجا نسبة به او داده ،نه آنكه خدا غيبت او را كرده و عيب بر او زده باشد ،در زمينه يوسف نسبة به هيچ كس عيب نيست به شهادة چهل زن كه همه اهل خبره بودند نه غشيم ،و زليخا هم گذشته از يوسف از همه زنان عفيف‏تر و پاك‏تر بود هرگز دامن به چيزى نيالود (گرش ببينى و دست از ترنج بشناسى) ،آن شتاب زليخا و اين معاذالله يوسف .

هيت لك به فتح و كسر ه و سه حركت ت كه شش تا مى‏شود و كاف لك ساكنست در مرد و زن ،هر دو با هم بجاى عجلّ (بشتاب) گفته مى‏شود مانند هلمّ و حىّ مگر آنكه آنها جمع هم بسته مى‏شوند هلمّوا حيّوا و هيت لك بسته نمى‏شود و نيز در هيت لك اشعار است به آنكه اين كار به نفع تو است و تو منتظر بودى و در آنها اين اشعار نيست بعضى گويند كه اينجا اسم فعل نيست بلكه مخفّف تهيّئت لك است (من خود را آماده كرده‏ام براى تو).

ضميرِ انّه ربّى به حكم سياق و به قرينه ربى (كه سيّدى نيست و بر مالك اطلاق رب شايع نيست ) راجع به الله است و مثواى منازل سير وجود از عدم تا به انسان عاقل است و ظلم ترك شكر خدا است بر نعمت عقل كه هر خلاف عقل ظلم است و توان احسن مثواى را به معنى پيمبرى گرفت به قرينه قرب آتيناه حكماً و مكنّا  ليوسف و لايفلح يعنى ستمگر پيمبر نمى‏شود و هر گناهى ستم است چونكه ابراهيم دعا كرد كه خدايا از فرزندان من هم پيمبر قرار ده خدا فرمود به شرط كه ظالم نباشند .يوسف مى‏گويد من فرزند ابراهيمم مورد دعاى اجابت شده پيمبريم اگر اينكار را بكنم از لياقت پيمبرى ميافتم ،و مى‏شود كه مثواى را كنايه از نژاد گرفت يعنى آن خدائى را كه مرا فرزند ابراهيم كرده نبايد نافرمانى نمود ،اما مفسرها به قرينه اكرمى ضمير را به عزيز غير مذكور راجع مى‏كنند و به تجوّز در ربى و ظلم ناچار مى‏شوند .

و اين معنى كه ما گفتيم مندوحه از آن تجوّزها است و تكرار انه در لايفلح (كه ضمير شأن مزيد تاكيد انّ مى‏شود) هم شاهد گفته ما است يعنى پناه مى‏برم به خدائى كه در همه منازلِ وجودم نظرِ حسن پرورش به من داشته ،شايد در اين منزلى كه اكنون من در اين هفت دربند به چنگ تو افتادم هم مرا پناه دهد و نگهدارد از گناه ،و من چون خدا را مى‏شناسم به ربوبيّة و پناهگاهىِ خودم ،پس ظالم نيستم تا رستگار و ناجى از اين هفت در بند نشوم .

پس هر دو انه راجع به معاذالله است به اعتبارِ معنىِ تضمّنىِ آن كه رجاءِ پذيرفتن پناه است به نگهداشتن از گناه ،پس جوابِ هيت لك همان معاذالله است و اين دو انّه تاكيد و تعليل آنست و ادعاءِ عصمت خدائى است و يك نوع تهديديست كه يوسف به زليخا مى‏كند و طعن بر بت‏پرستى او مى‏نمايد كه من خدا پرستم نبايد نافرمانى خدايم را بكنم .

براى افتادن به هفت در بند اينگونه سخن مناسب است ،نه عنوان غلامى والّا زليخا مى‏توانست جواب دهد كه ترا براى من خريده و از مال من بهاءِ ترا داده ،تو بايد فرمانبر من باشى .چنانكه بعض فقهاء در قول نادر گويند زن مملوكِ خود را مى‏تواند استخدام به مضاجعة نمايد ،چنانكه مرد كنيزِ خود را .

و قول زليخا براى زنان ( انا راودته عن نفسه فاستعصم ) حكايت همين هفت در بند است و پيدا است كه فاستعصم من الله است نه من‏نفسه و استعصام يوسف در آن روز همين معاذالله بود و معاذالله به معنى لغوى بود كه راستى پناه بردنِ به خدا و سلب قوه از خود است به شهادت لئن لم تصرف عنى كيدهن اصب اليهنّ و ما ابرّء نفسى ،نه معنى اصطلاحى عرف عام كه انكار از جانب خود و به معنى لن افعل باشد ،والّا ابرّء خواهد شد و منافى با حالات پيمبران مى‏شود ،زيرا پيمبران واقف مقام عجز مطلقند و عبادات را از خود سلب مى‏كنند (ماعبدناك‏و لا نحصى ثناءً) تا چه رسد به ادعاءِ قدرت بر ترك چنين گناه آماده‏اى كه جاى همّ بها است ،و قول خدا لولا آن رئا برهان ربه صريحست در اجابت معاذالله و اجابت مستلزم بودن به معنى لغويست .اگر ضميرها راجع به عزيز باشند مؤيد معنى عرفى معاذالله خواهد بود يعنى به پاس حقوق مولوى عزيز هرگز اينكار را نخواهم كرد ،آنگاه منافى همّ بها لولا خواهد شد كه صريحست در اينكه ترك يوسف به قوه خودش نبود بلكه به نيروى برهان خدا بود ،آنگاه برهان ربه مرادف احسن مثواى خواهد شد اى اقامنى مقام برهانه ،يعنى مرا به جائى برده كه برهان او را مى‏بينم .

و ديگر آنكه پاسدارىِ حقوقِ مالك يك سخن عاديست كه هر غلامى نسبة به آقايش ادعاء مى‏كند و دروغ هم مى‏شود باشد .

و در چنين هفت دربندى كه فلك خود را گم كرده و ملك هاروت و ماروت شده و هفت آسمان از گردش عادى افتاده جاى سخن عادى و لاف پاسدارى زدن نيست ،ايمان فلك به باد رفته لاعاصم‏اليوم من‏امرالله است ،تدبير زليخا حاكم بر ياد عزيزان جهان شده ،آنجا يوسف هر چه جز پناه به خدا گفته بود جاى باور نبود ،بعد از قول خدا(همّ بهالولا) ديگر مجال ياد عزيز كردن نيست ،اجابتِ پناهِ به خدا بود كه نيروىِ زليخا را سست نمود و دل او را به لرزه آورد و اين لرزه مقاومت با عشق جهانسوزش كرد كه نتوانست يوسف را در بر خود نگهدارد كه يوسف گريخت و او نرسيد ،والّا آن خرمن عشقى كه در وجود زليخا در آندم روى هم توده شده بود هفت فلك چاره‏اش را نمى‏نمود ،نه چنان چسبيده بود يوسف را كه رهائى تصور شود ،يا ياد عزيز به خرج رود ،چسبيدن تن به جان بود و جان به جانان ماده به صورت مهيّة به وجود نابود به بود فانى به‏مفنّىِ فيه بالجمله ( عاشق به معشوق ) كار هوس نبود عشق حقيقى بود كه لا تَقُومُ له السّموات در جهان هستى چه در بالا چه در پستى قوّه‏اى برابر عشق حقيقى نيست مگر ناز حسن مطلق ،كه برهان ربّه همان ناز حسن مطلق است .در واقع خدا در جمله ( همّ بهالولا ) كه كبراى قياس استثنائى است تعريف زورِ عشق را مى‏كند كه جز خودش كسى نه خبر دارد نه باور .حالا مفسرها قتاده و شعبى چه مى‏دانند ،چه داند آنكه اشتر ميچراند ،آنكه بوى عشق را نشنيده حق ندارد (همّ‏بها) را تفسير كند ،اگر فضولى كرد و تفسير كرد غيرت عشق بيضه در كلاهش مى‏شكند يك تفسيرى كه بچه‏ها بخندند مى‏كند ،مى‏گويد همّ ان يضربها همّ ان لا يفعل ،اى بيچاره مگر پشه بود يا آروغ بيجا كه بزند يا سرفه بود كه نكند .

تو كه ناخوانده‏اى علم سموات‏

تو كه نابرده‏اى پى در خرابات‏

جائى كه خدا همّ بها را جلوتر از لولا بفرمايد با آنكه حقه‏التّأخير اشاره به آنكه هيچ قوه‏اى در غيب و شهود مانع همّ بها نمى‏توانست بود ،جز نيروى خدا ،پيمبران معصومند اما حيوان نيستند كه خوب و بد را نفهمند ،همّ بها تجليل حسن و عشق زليخا است كه يوسف تا آندم نگاه نكرده بود تا ببيند ،در آن هفت در بند كه در شش جهت جمال زليخا را در آينه بى‏اختيار ديد ،جمال احسن الخالقين را ديد ،همان حال به او دست داد كه به زليخا دست داده بود ،پس نيكو باور نمود كه از شش جهتم راه ببستند.هفت دربند اين جمالست نه هفت حجره.

پس معنى همّ بها آنست كه يوسف سپر انداخت و حقِ به زليخا داد در همّت به ،كه من به يك ديدنِ تو چنين شدم‏

چنانت محو ديدارم كه گوئى نقش ديوارم‏

چنينم كرده عشق اينك  دگر تا چون شود كارم‏

پس تو چونى كه هر دم مرا مى‏بينى ،حق دارى كه از پرده برآئى و بى‏اختيار شوى ،همّ بها اى صدّقها و عذّرها آنگاه براستى معاذالله به زبان ملكوتى گفت و از برهان ربّه اجابتِ عصمت شنيد .خدا در جمله همّ بها مطلب را بزرگ مى‏كند نه يوسف را كوچك .آن مطلبى را كه خدا بزرگ بنامد مفسر نبايد دعوى فهم نمايد ،توده هم نبايد به دهن مفسّر نگاه كند و منتظر وحى باشد ( قصه يوسفِ رازى را در تذكرةالأولياء بايد خواند ) سوره يوسف را قشرى جامد نتواند تفسير نمود ،حضرت حق داشت كه فرمود اين سوره به زنها مياموزيد بگذاريد چرخ بريسند و آيه تازيانه زدن به زانى را بشنوند .

عشق حاكم بر حسن و بر همه ادلّه عقليّه است مگر حسن‏مطلق كه عشق آفرين است و هر خالقى حاكم بر مخلوقست چون يوسف هم حسن خاص مقيد بود و هم پيمبر كه جانشين عقل است و عقل در اينجا حاكم معزولست ،عاجز شد و به حكم عجز پناه برد به حسن مطلق كه من نماينده توام روا مدار كه عشق بر من غالب شود كه بر تو شده ،حسن مطلق هم پذيرفت و سيلى بر عشق زليخا زد، همانكه عشق او سست شد ،يوسف چابك شده گريخت .والّا هزار يوسف در پنجه عشق مومند و موهوم .سستى عشق بود كه زليخا ادعاء بر يوسف آورد و شاهد به ميان آمده پيراهن پاره را نشان داد ،و ديگر بعد از آن زليخا حرارت سابق را نداشت كه راضى به زندان يوسف شد ،و با زنان مباحثه و استدلال نمود و اگر عشق سابق را داشت احساس ملامت نمى‏كرد ،و احساس غيرت و حرف خود را از پيش بردن نمى‏كرد .

هر گونه احساسى منافى با عشق است ،عشق سالب حسّ است خدر مى‏كند هم از عقل هم از حسّ هم از نفس و از زليخا هم عقل ظهور كرد در بحث با زنان ،هم حس در فهميدن ملامت و خجالت و هم نفس در الّا ان يسجن كه انتقام از يوسف كشيد .هرگز عاشق انتقام از معشوق كشيده ،از غير معشوق هم نمى‏كشد ،و همين كم شدن عشق زليخا و پيدا شدن عقل و حس و نفس كه رقباءِ عشقند ،برهان ربه و معجزه يوسف است و اجابت معاذالله و لازم معنى همّ بها است ،نه (همّ ان يضربها ) كه جاى خنده است آنوقت زليخا حظ مى‏كرد كه يوسف او را بزند ،بلكه زنده مى‏شد از اينكه يوسف او را بكشد ،زيرا زندگى بر عاشق تلخست و سر در تنش بار سنگين و هوش در سرش سربار .و فلك نمى‏توانست ذره‏اى از عشق زليخا را بكاهد ،زيرا عشق حقيقى بود ،هيت لك زبان عشق بود كه لازم الطّاعة و فرمانروا است (هر چه كند حاكم است هر چه بگويد روا است ) همّ بها بيان لازم‏الطاعة بودن عشق است .

چو در طاس لغزنده افتاد مور

رهاننده را چاره بايد نه زور(نه زدن)

طاس لغزنده عشق است مور زليخا است و هر عاشقى ،چاره برهان ربّست ،يعنى كم كردن عشق است به قوه حسن مطلق كه پناهگاه حسن مقيد شود ،و اين بزرگتر معجزه يوسف است و عجب‏تر آنكه كسى نگفته و برهان ربّ را به كم‏شدن عشق كسى تفسير نكرده ،با آنكه واقع مطلب همين است به دليل پيدا شدن رقباء پس از نبودن .

عشق فلكى است مُصمَت و محيطش يك سطح مستوى مستدير بى‏زاويه ،كه عقل و نفس راهى به او نمى‏يابند تا استراقِ سمع نمايند و هياهوىِ تجاويف فلك را كه پر از زمزمه عشق است بشنوند و از آنجا مقياسى به دست آورده منتهز فرصت باشند ،و بهانه براى دِخالت بيابند ،تا عشق را به خودشان آلوده نموده از صفا بياندازند.

اگر در سطحِ فلكِ عشق اندك انزحافى رو داد رخنه مى‏شود و به آنها اميدِ دخالت مى‏دهد تا به وقتش مانند انتشار ملامت زنان ،زود گريبان‏گير زليخا شوند كه مگزار اين ملامت در تو منجّز شود ،زود بزمى بياراى چون روى يوسف و آفتابه و لگن به دستش ده تا آب پاكى به دستشان بريزد ،و ملامتگران اشكِ خونينِ پشيمانى بريزند ،آنگاه ماه‏كنعان را به محاق زندان انداز ،تا غيرِ تو كسى او را نبيند ،و تو خود مى‏توانى كه گاهى خود را در زندان به او رسانى .

تدبير كار عقل است و عقل نشانه كمى عشق ،و كمى عشق در اثر (و همّ بها) است ،كه برهان رب آمد يوسف را از (همّ بها) رهانيد و زليخا را از (همّت به) تكانيد ،تا خيالش در اطراف برائت خودش سير نمايد و از پيراهن يوسف دست بردارد ،گرچه پا به بخت خود مى‏زند، امّا به نقد مى‏پندارد كه حق را پامال نمود و ناب را به دُرد آلود ،تا آنكه در انجام غيرت عشق چهره نمايد و خودش حصحص‏الحق گويد و شوهرش كيد كن عظيم و همه اهل شهر لنراها فى ضلال مبين ،بالجمله نمك به حرام عشق شده نمكدان را بر ضرر خود بشكند .

خدا كه از اول راز او را گشود و بى‏پرده با لام تاكيد فرمود.

24 و لقد همّت به و هم بها لولا ان رأى‏ برهان ربه كذالك نفعل لنصرف عنه السوء و الفحشاء بلطف لم يخف على احد انه من عبادنا المخلصين بفتح اللّام و هو مستثنى اغواء ابليس الّا عبادك و هوالمجذوب بعد سلوك المحسنين فصدق ان النبى سالك اولاً و مجذوب اخيراً ،و الجاذب هو برهان ربّه.

بايد نيكو نگريست تا اشارات تعبير خدا را از تقديم و تاخير و از قيد و اطلاق همّ و از نجزى و نصرف و از محسِن و مخلَص (زير و زبر) فهميد كه همت به را مطلق فرمود و جمله را آنجا تمام نمود و دوباره همّ بها را به قيد لولا انداخت و يك قياس استثنائى منفىّ المقدم و منفى‏التّالى ساخت ،كه تا چشم گشائى زليخا را آلوده بينى بى‏اسباب پاكى و يوسف را پاك بينى بدون ذره از آلايش ،كه لولا ان رأى‏ لهمّ بها، لكنّه رأى‏ فما همّ بها .سخن به اين روشنى به حيرتم كه چرا مردم هم بها را از لولا جدا كنند و به ترديد ( حول و لا ) افتند و گويند كه خدا صريحاً نسبت قصد زنا را به يوسف داده با آنكه بايد پيمبر قصد گناه هم نكند ،و حال آنكه لولا تيغ برّان دو دم نفى است كه به حكم نفى‏النفى اثبات رؤيت برهان مى‏كند پس برهان نفى همّ بها را مى‏كند، لوِ امتناعيه حرف نفى است و بر لا در آمده آنرا نفى كرده و نفى نفى عين اثبات شده بوجهٍ‏الطف .ندانم چرا لولا را از همّ جدا مى‏كنند تا به حرج افتند و حال آنكه تقديم جزاء بر شرط شايعست نادر نيست ، بويژه كه در اين تقديم لطائفِ مضامينى منظور باشد كه بدون تقديم آن لطائف فوت مى‏شد ،و سابقاً بعض آن لطايف را گفتيم .آيه با اين بلاغت و رشاقت چرا بايد مورد ايراد شود ،و مفسّر را به دست و پا زدن اندازد ،و پس از تلاشها ناچار شوند به نسبة عشق به يوسف كه اقلّ مدلول همّ بها است ،آنگاه مبتلا شوند به قبح نفس عشق كه بعض اهل كلام شرط پيمبرى كرده‏اند پاكى از عشق را نيز كه پيمبر بايد عشق حيوانى هيچ نداشته باشد اعم از اِجراءِ عشق به هر وجهى حلال يا حرام و از كتمان و تعفّف .ياللعجب همّ بها در سياق لولا افتاده منفى شده هيچ مدلول ندارد ،تا اكثر باشد يا اقلّ محض عشق باشد يا عمل اگر همّ بها منفى نبود لنصرف و مخلَص چه بود ،در قرآن مدح و پاكى پيمبران بهتر از پاكى يوسف بيان نشده ،چرا بايد ما بعكس فرض كنيم، چرا و الله غالب على امره را به اين زودى فراموش كنيم .

25 و استبقاالباب تسابقا و تسارعا اى عدياللسبق هو يفرّ منها و هى تردّه اليها حتى وصلا معا بالباب‏الآخر لكنها ورائه و قدّت قميصه من دبر تريدان تسترجعه بوسيلة اخذالقميص لكنه استثقل فقدّ القميص و خلص و فتح‏الباب فاذا بعزيز واقفا مستطلعا عن جوف البيت فطلع عليه حقيقة الأمر وافتضحت يقيناً لالتزامها عنقه جارّةً اليها اشدّ من حروف الجر لكنه لم ينجّر وانجرّالأمر الى ان الفيا سيدهالدى‏الباب ما قال سيده فكيف يرجع ضمير انه ربى اليه قالت بلا واوٍاى بمحض رؤيته قالت خادعة كانّها انكرت على يوسف مراده فقدت قميصه ضرباً و دفعا لا جذبا و نفعاً ما جزاءُ من اراد باهلك سوئاً الّا ان يسجن او عذاب اليم .

اگر عشق زليخا كم نشده بود هرگز اين تهمت را نمى‏زد ،تهمت نشانه عقل و نفس است و عقل نشانه كمى عشق و برگشتن عشق از حقيقى به مجازى (بئس‏البدل) .

26 قال دفاعا لا توبيخاً اذ لايلام على‏العشق هى راودتنى عن نفسى و شهد شاهد رضيع ممهّد من اهلها ان كان قميصه قدّ من قبل فصدقت و هو من‏الكاذبين .

27 و ان كان قميصه قدّ من دبر فكذبت و هو من‏الصادقين .

28 فلما رأى‏ قميصه قدّ من دبر قال انه اى قدّ القميص من كيدكنّ انّ كيدكن عظيم .

يعنى همانكه مرا از دور ديدى دست به پيراهنش يازيدى و دريدى تا گناه بر او اندازى ،اما بقدر بچه عقل نداشتى كه از جلو بدرّى تا پرده خودت پاره نشود ،اكنون نه تنها تو من هم از يوسف شرمنده‏ام و از او درخواست گذشت دارم .

29 يوسف اعرض عن ذكر هذا الأمر و لا تُفْشِه علينا فحسبنا ما بنا تصدّق علينا و ارحمنا و اغفرلنا و استغفرى لذنبك على يوسف واسترحميه حتى يعفو و يغفر و يسكت عن الافشأ فقد افتضحنا انك كنت من الخاطئين على نفسك و علىّ لاعلى يوسف فقط .

چه جلاليست براى يوسف كه عزيز با جهانى نياز و فروتنى درخواست سكوت و فاش نكردن مى‏كند و زليخا را وامى‏دارد به پوزش نزد او و همين پوزش خوشى و آرزوىِ زليخا بود كه با او سخن كند با كوچكى و درماندگى .

قصه اين هفت در بند آن بود كه زليخا همانكه يوسف را به خانه آورد پنداشت كه كارش بكام شده باده‏اش به جام ساغرش مدام، با دلى پر از اميد و اميدهائى پر از نويد به آرامش و بزرگدلى پرداخت به ساختن اسباب خوشى يوسف از خانه و ظروف گرانبها و رختهاى سنگين چنانكه هر روز صبح يكدست رخت نو بالاى رختخواب يوسف بود كه رخت ديروز را دوباره نپوشد ،آن را به صدقه دهند براى سلامتى يوسف و بسترهاى نرم و خوراكهاى خوشمزه و خوشبوآنچه بهتر از آن نباشد ،و تن شوئى‏ها و دست و پا ماليدنها و شانه‏ها و آينه‏ها و اسبان سوارى و گردشها و فرماندهى‏ها ،و خودش را هم هر دم به زيورى تازه‏تر آرايش مى‏داد و گه گاه جلوه نموده يوسف را نزدش مى‏نشانيد و عطرها بر او مى‏ماليد ،گر چه حاجتى بدانها نبود جز آنكه عطرهاى گرانبها را بيقدر مى‏نمود .و از هر در با او سخن ميراند با نوازشهاى بى‏پايان ،و يوسف هم نگاه به او نمى‏كرد و هم در سخن دل به دل او نمى‏داد ،پاسخ‏هاى كوتاه بى‏خنده با ترشروئى و مجمل‏گوئى و زود برخواستن و رفتن .و زليخا اينها را از او بر دل نمى‏گرفت و بر روى او نمى‏آورد ،و با خود مى‏گفت كه بايد كم‏كم خو گرفت و از اول بر او سخت نگرفت تا آزرده نشود ،تا نيكو خوى او را به دست آرم و من با خوى او بسازم ،و نخواهم كه او به خوى من درآيد ،من فرمانبر باشم نه فرمان ده ،او هم حق دارد هنوز شرمش نشكسته بايد شرم بجا باشد و حشمت نشكند .

روز به روز بر نوازش او ميفزود كه گويا تازه مهمانى جا سنگين آمده پر توقع ،و به همه خدم مى‏سپرد كه از بزرگ شمردن و دلخواه برآوردن كوتاهى نكنند ،و خودش دم بدم نزد او شرمين‏تر مى‏شد و او را بزرگتر مى‏گرفت ،و نرم نرم آغازِ آشنائى مى‏نمود و بر آشنائى ميفزود تا به يگانگى مى‏رسيد ،روز ديگر بر يگانگى ميفزود تا به همرازى  و دمسازى مى‏رسيد ،روز ديگر بر دمسازى ميفزود تا به خنده و شوخى مى‏رسيد ،روز ديگر بر شوخى ميفزود تا به بازى و دست يازى مى‏رسيد ،كه خوب دلنشين هم شوند و با هم دلربائى‏هاىِ روزافزون كنند .

اما يوسف  در اين تدبيراتِ تدريجى و تدريجاتِ تدبيرى با او همراه نبود ،و تغيير حال نمى‏داد ،آشناتر نمى‏شد ،مانند روز اول ساكت و شرمين و سر بزير كم‏گو بيخنده بى‏شوخى ،با جهانى خونسردى روز به روز بيگانه‏تر مى‏شد ،حاضر فرمانبرى در كارها بود و بس ،و آنهمه كرشمه‏هاى زليخا را به هيچ نمى‏خريد و بر خود نمى‏بست مانند آنكه نمى‏دانم چه مى‏كنى و چه غرضى دارى ،من بيش از غلام فرمانبر نيستم ،نوازشها را به خود نمى‏گرفت و نمى‏گفت مكن ،و نمى‏پرسيد كه براى چه مى‏كنى و معنى اين كار چيست مانند ساده‏دل از همه جا بيخبر و طرحى به كارش و سنگى به بارش نيست ، نه مى‏خنديد و نه مى‏پرسيد كه چرا مى‏خندى.

تا كم‏كم زليخا بناى گله‏گذارى و اظهار رنجش و توقع دارى گذاشت ، باز يوسف با خونسردى مى‏شنيد و مختصر جوابى نوميدى‏بخش مى‏داد و خاموش مى‏شد و دنبال سخن را نمى‏آورد و سخن ميان سخن نمى‏انداخت تا سخن دراز نشود ،تا مى‏توانست كوتاه مى‏آورد همه چيز را تا دنبال نيابد و بهانه درازى سخن نشود .زليخا به نرمى بر او مى‏آغاليد تا كم‏كم به سختى و درشتگوئى و بدخوئى مى‏رسيد كه چرا انصاف مرا نمى‏دهى من تو را از دل و جان دوست دارم و بيش از شوهرم تو را مى‏خواهم و گرامى دارم و از شوهر هم نمى‏ترسم تو غمى بر دلت راه مده كه من تا همه جا ايستاده‏ام از كسى پروا مدار كسى رقيبِ تو نيست ،من اينهمه نوازش از تو و پوزش به تو مى‏كنم چرا به خرجت نمى‏رود چرا منظور ندارى ،كسى با زر خريدش چنين رفتار نمى‏كند تو بايد نام غلامى را از سرت بردارى و آقاى من باشى ، من با تو چنينم تو چرا نيستى.

باز يوسف به كوتاهى مى‏پرداخت و اين سخن‏ها را نشنيده مى‏شمرد ،دامن بر آتش دل او نمى‏زد ،سنگى به ترازوى او نمى‏نهاد نه كم نه زياد ،نه عذرخواهى و نه منع كه مگو ،بلكه چنانكه تو با من نيستى و اين سخن‏ها را به ديگرى مى‏گوئى منتهى‏ آنكه من هم مى‏شنوم امّا جواب لا و نعم و عذر يا شكر با من نيست ،من غلامى بيش نيستم فرمانبرم نه دمساز ،باركشم نه بارانداز .

زليخا افسرده و نوميد مى‏شد ،مى‏ديد يوسف براى هيچ حاضر نيست  به فكر تدبير ديگر ميافتاد و رفتار را اندك تغيير مى‏داد و تا چند روز بناءِ كار را بر آن مى‏نهاد و آخر از آن هم نوميد مى‏شد كه مى‏ديد اثر نبخشيد و فرقى به حال يوسف نكرد ،تا به تجربه دانست كه شاهكار يوسف دو چيز است يكى خوددارى كردن از سه چيز نگاه به روى زليخا و سخن و خنده .دوم مواظبتِ بر فرمانبرى و رسوم غلامى و كوچكى و ادب .و چنان ملتفت و مقيّد به اين دو شاهكار است كه نه بر آن بيفزايد و نه از اين كم كند ،در نزد زليخا اگر ايستاده باشد چشمش را به پشت پاى خود دوخته برنمى‏دارد كه بجائى بنگرد ،نه به روى زليخا و نه ديگر زنان و نه به در و ديوار ،هماره بر يك قرار است تا برود يا بگويند كه بنشيند ،هرگز بى‏گفتن نمى‏نشيند ،همانكه نشست خود را نيكو جمع مى‏كند و روى دو زانو مى‏نشيند و نگاه به چشمه زانوى خود مى‏كند نه بجاى ديگر و هر چه زليخا گويد كه به من نگاه كن جواب نمى‏دهد و بر ادب ميفزايد.

تدبير ديگر كرد زليخا كه چند روزى بر او غضب كرده كار به او نگفت و نزدش نطلبيد و هر گاه پيدا مى‏شد زليخا رو از او بر مى‏گردانيد و نامى از او نمى‏برد .تا آنكه خود زليخا هم خسته شد از بى‏اعتنائى و هم بيطاقت .در خود احساس درد فراق نمود ،باز او را آواز داد بناى پند با نوازش نهاد ،ديد هيچ فرقى بحال او نيامده از بى‏اعتنائى چند روزه و اكنون كه آشنائى تازه از سر گرفت ،يوسف همانست كه بود بى‏كاست و فزود ،نه از قهرش دردى و نه از لطفش خورسندى .

گاهى زليخا مى‏گفت اى دل سخت به من بنگر ببينم هيچ شرمنده مى‏شوى از اين نوازش‏هاى من و سرگرانى خودت ،مى‏گفت من از گناهان خودم شرمنده‏ام و سزاوار نوازش شما نيستم ،من غلامم خواهى بنوازى كرم كرده‏اى خواهى دور اندازى عدل آورده‏اى . .... ادامه در بخش 2

قصه یوسف

اثر عباس کیوان قزوینی



[1] . دو بيمارى مزاجى بزرگ بيم‏دار هست از جنس تب مانند هم كه بر طبيب هم گاهى مشتبه مى‏شوند مطبقه - محرقه ،و دواهاى آنها به ضدّ هم است از جمله در محرقه كه پنج نشانه دارد فصد مهلك است ،و در مطبقه كه ضدّ آن نشانه‏ها را دارد ترك فصد بيمناك است .

[2] . تقسيمات نعمت و منعم را در جلد اول صفحه 73 نوشتم در جدول .

[3] . يك معنى هم در جلد سيم ص 195 گذشت .