English French German Italian Portuguese Russian Spanish
قصه یوسف بر گرفته از جلد ششم تفسیر کیوان - قسمت دوم | YUSUF story - part 2
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب قصه یوسف اثر عباس کیوان قزوینی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی بر گرفته از جلد ششم تفسیر کیوان« نسخه خطی» – تهران - نشر آفرینش – سال 1379ش   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 13:29

شماره مقاله 508

زليخا از تدبير خسته و از مراد خود نوميد شد ،غم‏هاى جهان بر دلش ريخت كه تازه مى‏خواست خود را خوشبخت باور كند بدتر شد،پژمرده دلمرده مات‏زده درمانده ،تدبيرى نمانده كه نكرده ،نازى نمانده كه نكشيده ،دستى نمانده كه در نياورده ،پايى نمانده كه پيش نگذاشته ،پرده‏ اى نمانده كه از كار خودش برنداشته هر چه پيش آمده كار عقب رفته ،به كسى هم روى درد دل كردن ندارد ،مگر به دايه ،او را خواست و چون چنگ نواخت و پرده از دلش برانداخت كه اى دايه به دادم برس از دست اين غلام به تنگ آمده‏ ام بهيچوجه رام نمى‏شود.

دايه گفت اى واى من تو را به خوشى مى‏پنداشتم كه ديگر كارت بكام است باده‏ ات به جام دلخواهت غلام ،شاهان جهان به خوشيت آرزومند ،تو را كه دلبر در بر است ،ديگر چه هوايت بر سر است ،چه مى‏خواهى كه نيست .

 

زليخا دامنها اشك ريخت كه بدتر شده است حالم ،فزونتر شده دردم ،تاكنون نمى‏ديدم اكنون مى‏بينم و ندارم ،گرگ دهن‏ آلوده و يوسف ندريده ،كه سال گذشته در كنعان مى ‏گفتند اينك در مصر منم، كه نه تنها تو همه مرا به عيش و نوش پندارند ،و از چاكهاى دلم و خراشهاى جگرم خبر ندارند ،دستم كوتاه است و ناله‏ ام بلند ،دلبرم بزرگدل است و من آرزومند ،تاكنون لب از لب بر نداشته و دستى بر دلم نگذاشته ،آنچه پيش مى‏روم او كناره مى‏كند ،چنان با من (با آنكه در يك خانه است ) بيگانه است كه گوئى نمى ‏شناسد ،رفتارش غلامانه است نه جانانه ،از هيچ در تو نمى‏آيد ،هرگز گره از ابرويش نمى‏گشايد ،هر چه رو به او مى‏آيم جز پشت دست نمي خايم نه مى ‏توانم از او چشم پوشم و دست كشم و نه مى‏ توانم دستى به دامنش رسانم ،بزرگتر سنگى بر سر منست بنام بخت ،و سخت‏تر سنگى در سينه او است بنام دل ،آواره بيچاره در جهان منم ،نه گداى خاك نشين .

دايه به فكر فرو رفت پس از انديشه‏هاى دور سر نزديك به گوش زليخا آورد كه اى دخترم مرا به درياى غم انداختى ،با جهانى شرم مى‏ پرسم آيا يوسف روى تو را ( كه گيتى مانندش نديده ) ديده و از تو پس كشيده ،يا نديده اگر ديده چاره دشوار است بلكه ندارد ،و اگر نديده چاره‏ اش آسانست .

زليخا دامنها اشك ريخت كه بزرگ‏تر دردم همين است كه در اين يك سال بهر جلوه زيبائى خود را به او نمودم او نگاه به من نكرد چشم از پشت پاى خودش برنداشت ،به هر زارى و به هر طنّازى پيش رفتم نشد ، گاهى بسكه درخواستِ يك نظر كردم و نكرد ،چنان غيظم گرفت كه او را در لت كشم و چوب به پايش زنم كه پايش را مى‏بيند و مرا نه ،باز به هوش آمدم انصاف دادم سليقه‏ اش را پسنديدم كه الحق پشت پاى او بهتر از روى منست ،اگر من صورت به پايش بسايم تازه آبى به رويم مى‏آيد كه نبود .

دايه بسى خورسند شد كه دخترا غم مدار دل خوشدار ،مژده‏ات مى‏دهم كه اگر يكبار ترا بيند هرگز بى تو ننشيند و از تو نشكيبد ،اسلحه تو روى تو است كمند تو موى تو ،زندان تو ابروى تو ،رويت هر حريف را مى‏افكند ،مويت مى‏كشد و به دام ابرويت مى‏اندازد ،و ديگر از زير آن طاق خلاصى ندارد ،گره‏گشاى تو يك ديدار تو است آنگاه او سايه است و تو خورشيد.اما همين ديدار هم خرج دارد هم رنج ،و راهش آنست كه به بهانه تنگى جا عزيز را وادارى كه اجازه بناى تازه‏اى بدهد ،آنگاه من طرح‏ريزى مى‏كنم كه هم خلوتخانه باشد و هم آينه‏خانه .هفت حجره تو در تو بسازند كه راهش يكى باشد ،حجره هفتم همه ديوارها و سقفش پر از آينه بزرگ باشد به ديوار نشانده نه جدا.پس همه زيورهايت را به خود آراسته در اطاق آينه بر تخت زمرّدين بنشينى و كنيزانت يوسف را از جانب تو بخوانند و او را به اطاق آينه برسانند و خودشان بيرون روند و درها را از پشت ببندند كه يوسف نتواند بگريزد ،آنگاه با يوسف سخن كن و تعريف بناى تازه و اصرار به ديدن در و ديوارش تا روى ترا در آينه ببيند ،ديگر كار تمام است .

پس يكسال طول كشيد تا آن حجره ساخته و پرداخته شد ،و دايه سپرده بود به زليخا كه كسى نفهمد مقصود چيست و در آن يكسال باز رفتار زليخا با يوسف همان تدبيرهاى نو به نو بود ،و رفتار يوسف همان رسوم كهنه كه مواظب آن دو شاهكار خودش بود ، غافل از آنكه اين حجره‏ها دام بلاى او است ،خودش هم به حكم زليخا همه روزه سركارى بنّاها را مى‏نمود ،و زليخا هم به همين اميد دلخوش بود ،غافل از آنكه براى او هم دام بلا خواهد شد .

تا آنروز موعود كه روز نامىِ جهان بود ،گويا عزيز آنروز بوئى از كار برد كه آمد كنيزان را واداشت كه درهاى بسته را باز كنند .آنها هر چه بهانه آوردند مزيد بدگمانى عزيز شد اصرار بيشتر نمود ،تا در باز شد مصادف شد با فرياد نوميدانه زليخا بر يوسف و دويدن او با شتاب و رسيدن او با سوز جهانتاب و دريدن پيراهن تا به دامن و چهره برافروخته به چندين رنگ و يوسف هم عرق مى‏ريزد و بى‏محابا مى‏گريزد .از اين سوءِ برخورد هر سه خشكيدند ،چيزى كه گمان نداشتند ديدند،نه تنها آنها فلك هم انگشت حيرت به دندان گزيد ، اما هيچيك انگشت پشيمانى نبود ( سبّابة المتنذّم ) نبود ،همه انگشت شهادت بود ،از قبيل شهادت اعضاءِ گنهكار در محشر ،كه آنروز كمتر از محشر نبود .

اما از زليخا برافروختگى رويش رنگ به رنگ و آشفتگى مويش و شكستن طاق ابرويش و لرزش نوميدانه‏اش شهادت به حالات متنوّعه درونيش مى‏داد .و چين پيشانى يوسف و گره ابرويش كه هنوز پس از خرابى‏هاى بصره باز نشده بود با سرخى گردنش از طپانچه زليخا و سرخى گلويش از فشار كشيدن پيراهن تا پاره شد ،اما از عقب با چنگال درنده زليخا كه آنوقت با شير گرسنه پنجه مى‏زد ،به پاكى و درماندگىِ او شهادت مى‏داد ،علاوه كه بچه گهواره هم كه از آن نعره‏هاى آنها از خواب جسته بود شهادت داد .

اما خود عزيز بس كه گيج شده بود نمى‏فهميد كه شهادت به نفع خود يا بر ضرر دهد ،شگفتى‏هائى كه بايد هر يك در قرنى رو دهد او در يكدم يكجا بر سر خودش آمده مى‏بيند كه همه ضررها و رسوائيها بر او متوجه است .هر يك گنهكار باشند يا پاك ،او بهر حال در عذاب ناگفتنى است ،بويژه كه اين صدا كه سالها بود و در پرده بود ،آندم چنان بلند شد كه همه فهميدند و ديدند ،گروهى به تماشا آمدند ، گروهى به خبر پهن كردن در كوى و برزن رفتند ،آنكه نرفت و نخواهد رفت غم دل يوسف بود و عشق دل زليخا .

در شگفتى اين قصه هفت در بند ،همين بس كه خدا در قرآن مجيد از همه گزارش‏هاى آن خانه عشق‏آباد كه هزاران رنگ بود اين يكى را بيان فرموده آنهم به چه آب و تاب و با چه اشارات كه تا قيامت بايد مفسّران پى معنى (و همّ بها) بگردند و هنوز مطلب آرام‏بخشى به دست نيارند و براى دنباله همين قصه بزم دست بريدن و حيض ديدن را به چه شيرينى شرح داده ،تا همه بدانند كه خدا قدر حسن و عشق را بيش از هر عاشقى مى‏داند ،و عذر عاشق را زودتر از همه عذرها مى‏پذيرد ،بلكه خودش به لطف عذرخواه او مى‏شود .و همه فلاسفه جهان سخن عشق را بر طاق بلند مى ‏نهند ،حتى آنها كه منكر عشقند باز جرأت نكوهيدن از بن دندان ندارند .

30 و قال نسوة فى المدينة امرات العزيز تراود فيتها عن نفسه قد شغفها حبّاً انا لنريها فى ضلال مبين .

31 فلما سمعت بمكرهنّ ارسلت اليهن بالّدعوة واعتدت لهنّ متكّئاً لئلّا يستلقين اذا دهشن و آتت كل واحدة منهنّ سكّيناً و قالت اخرج عليهنّ فلمّا راينه اكبرنه سماهنّ اكبرمن ان يوصف و انكان بلا ضمير بارز فبمعنى حضن و جاء فى‏الأخبار انّهنّ حضن او احديهنّ حاضت و قطّعن من‏الدّهشة مكان الأترجة المأخوذة ايديهنّ و قلن حاش لله كلمة قسم‏التعجب[1] ما هذا بشراً ان هذا الّا ملك كريم .

32 قالت و هى مفيقة فذا لكنّ الذى لمتنّنى فيه سمّى اللّوم فى‏الفوق مكراً و لقد راودته عن نفسه فاستعصم اقرّت بعصمته ثم هدّدته على امرار العصمة و لئن لم يفعل ما آمره ليسجننّ و ليكوناً من الصّاغرين بغيرالسّجن او تعبير آخر عن السّجن .

33 قال يوسف فى نفسه او كما سمعن ربّ السجن احبّ الىّ ممّا يدعوننى اليه لما كان هذا دعوى عظيمةً منه استدرك بقوله و الّا تصرف عنّى كيدهن اصب اميل اليهنّ لجمالهنّ و اكن من‏الجاهلين بافضالك .

34 فاستجاب له ربه فصرف عنه كيدهنّ كما صرف كيد زليخا و هو اعظم انه هوالسّميع العليم بوجوه الصّرف اوجهها رضا يوسف بل فرحه بالسجن و فيه فرجه .

35 ثم بعد اشهر بدالهم لرجالهنّ من بعد ماراو الأيات شهادة الرّضيع و اقرار زليخا ان ليسجنّنه جمع مذكر مؤكد يئول بالمصدر و يصير فاعل بدا حتى حين اقلّ زمان ليرى الناس انتقامنا منه فيعلموا انه كان مذنباً لا زليخا لكن صار سجنه لدى الناس اشنع من اصل‏العمل لشهرة برائته بمالاينكر.

تازه‏گى اين مجلس و شهرتش هم بيش از كار زليخا شد و هم پرده‏پوش و عذرخواه او شد ،زيرا اين چهل زن همه زنان رجال دولت بودند و ادعاهاى بزرگ در عصمت و پاكدامنى خود مى‏نمودند و زليخا را در همه جا آشكار به هرزگى مى‏نكوهيدند .عزيز هم از بزرگترين رجال دولت بود كه آن زنان بدگو نتوانستند دعوت زليخا را نپذيرند و در چهره زليخا منكر بدگوئى خود شده گفتند كه مردم گويند و ما باور ننموديم و تو را در جواب گوينده‏ها به عصمت ستوديم ،تا وقتى كه زليخا لمتنّنى گفت آنها همه مدهوش بودند و در اين عالم نبودند كه بينند زليخا انكار آنها را باور نكرده نسبت ملامت به خود آنها داد .

گويند نه نفر از آن چهل زن هماندم بمردند و يكى حايض شده افتاد در خون و سه نفر ديوانه شده نعره زنان دويدند به صحرا رفتند و برنگشتند تا مردند و باقى كه خيلى خاكمرده و بيحسّ بودند دست خود را آنقدر بريدند كه خون رخت آنها را رنگين كرد و نفهميدند ،زيرا چشمشان بازمانده بود به روى يوسف و مژه بهم نمى‏خورد و دهنشان هم باز مانده بود مانند مرده تا مدتى كه به يك رسوائى رفتند .و اينها همه معجزه يوسف شده به دهنها افتاد و آيات در اين آيه اينگونه چيزها است ،و خدا نسبة آيات و به زندان فرستادن يوسف را به مردان داده يا به همه ،زيرا انتشار ميان همه بود و شوهران آن چهل زن با عزيز همدرد ننگ و سرشكستگى شدند و بر خود نپسنديدند كه نام آنها اينهمه بر زبانها به رسوائى بگذرد ،نفس شوم آنها واداشت به انتقام خنك زشتى كه هم به گناه افتادند زيرا خودشان بيگناهى يوسف را يقين داشتند ،و هم بيشتر و بدتر رسوا شدند .رفع فاسد با افسد نيكو صدق نمود .تا آنوقت ننگ موهومى بالتبع بود و امر زندان موهوم را معلوم و تبعى را اصلى نمود .

اما براى يوسف هم ترحّم و شرف شد و هم سرمايه جاه آينده و هم رهائى از شرّ زنان كه ديگر نه دست خودشان را ببرّند و نه پيراهن او را بدرّند .سبب آنكه لمتنّنى را بمكرهنّ تعبير نموده آن بود كه زنان ملامتگر غرض شخصى هم به نفع خود داشتند كه شايد زليخا از ترس ننگ دست از يوسف بردارد و او را بفروشد ،تا مسكر خم نشين شاهد بازارى شود ،تا همه توانندش ديد ،يا بلكه به وصالش رسيد .چونكه غيرت عشق زليخا (كه عاشق موحّدى بود) برنمى‏داشت كه جز چشم او چشمى يوسفش را ببيند تا چه رسد كه گل مراد بچيند .لذا او را منع از بيرون رفتن نموده بود كه مانند شمس لمستقرلها باشد و از منطقة البروج خارج نشود ،نه مانند قمر (ماه) (چندر)[2] قدرّه منازل ،اگر چه همه سعود ثلثه باشد نمونه آنكه از دل زليخا هرگز بيرون نمى‏رود گر چه جان هم برود آن جانان نمى‏رود .

همانا در جهان برهانى قاطع‏تر از برهان زليخا ديده نشد كه خود دشمن چنان دست از دعوا بكشد كه دست خود را قطع كند ،و كسى برائت خود را مانند زليخا مشهود بيگمان ننمود ،كه خود مابه‏النّزاع شهادت براى نفع او داد ،و هيچ عذرخواهى عذرش موجّه‏تر و پذيرفته‏تر از عذر زليخا نشد ،شايد در محشر هم اگر زليخا را بپاى حساب آرند و بر او عشق او را خورده گيرند (گر چه خدا هرگز به گناه عشق راستى نگيرد) گويد خدايا تو خود عذر مرا خواستى در قرآنت  فذالكنّ الذى فرمودى خواهش دارم كه تو هم مانند من يوسف را با جمال همان روزى آفتابه و لگن به دستش بده و حاضر كن ،اگر محشر تو را بر هم نزد و آب پاكى به دست همه نريخت مرا عذاب كن.

امّا خدا خواهد زندان را بر زليخا حجّت گرفت ،كه تو عذر به اين خوبى آوردى كه همه پسنديدند چرا بايد قدر عذرت را ندانى و او را به زندان فرستى .

مگر آنكه زليخا جواب دهد كه خدايا خواستم كه زندانيان هم كه رسوائى مرا شنيده بودند ببينند كه من حق داشتم ،كه همان شب اول يك درخت خشك در صحن زندان بود و يوسف را به خواهش خودش زير آن درخت منزل دادند ،صبح آن درخت سبز شد ميوه آورد و زندانيان خوردند ،و تا يوسف در زندان بود (مشهور دوازده سال است دور از باور) كسى تلخى زندان را احساس نمى‏نمود .

نام خدا كه خفىّ‏الألطاف است درباره يوسف نيكو مصداق يافته كه بزرگتر نعمت يوسف زندان شد فصرف عنه تفسير به زندان شده .دعاى يوسف كه خدايا شرّ زنان را از من برگردان و مرا از مكر آنها برهان مستجاب شد به اينكه خدا واداشت شيطان را به اغواءِ شوهران چهل زن و عزيز ساده كودن كه يوسف را به زندان فرستند، پس عزيز كه مقرب شاه بود قصه را با پيرايه‏هاى بسيار به شاه گفت و خواهش زندان نمود .

براى آنها زندان يوسف مايه ننگ دنيا و آخرت شد و براى يوسف مايه نجات دنيا و آخرت .پس خدا از راه بلاء خوشى‏هاى دنيا و آخرت به يوسف رسانيد .

چون تعبير خواب آن دو نفر در انجام كار سبب نجات و جاه يوسف شد ،خدا از اول رفتن به زندان قصه آنها را بيان مى‏فرمايد.

36 و دخل معه السّجن فتيان مجلت و منو متّهمان بارادة قتل‏الملك (الوليد) بالسمّ قال احدهماليوسف انّى ارانى اعصر خمراً و قال الأخر انى ارانى احمل فوق راسى خبزاً تأكل الطّير منه نبّئنا بتأويله انا نريك من‏المحسنين .

37 قال لا يأتيكما طعام ترزقانه الّا نبّئتكما بتأويله قبل ان يأتيكما ذالك ممّا علّمنى ربّى انى تركت ملّة قوم لا يؤمنون بالله و هم بالأخرة هم كافرون.

38 واتبعت ملّة ابائى ابراهيم و اسحق و يعقوب ماكان لنا ان نشرك بالله من شيئى ذالك من فضل‏الله علينا و على‏الناس و لكن اكثرالناس لايشكرون اذ لايعلمون كون نبوة الأنبياءِ فضلا من‏الله فى حقهم ايضا و يزعمون حصر هذا الفضل بنفس الأنبياء فلا يشكرون نعمة فضل‏الله فى‏انفسهم و ان شكروا نعمة وجودالأنبياء بالأيمان بهم ،و هم معذورون فى ترك هذاالشكراذاثبات جهتى الفضل فى‏النبوّات بحيث يتمايزان و يجب على كل منهما شكر براسه صعب بل تصوره ايضا صعب .

آنروز كه يوسف را به حكم شاه (وليد) از خانه عزيز با دست بسته (كه جان زليخا زير پاى او تا به هر جا پا نهد جان زليخا بر آنجا بوسه دهد ) در آوردند رو به زندان و غوغاى محشرنما در شهر بر پا شد هر كه توانست دويد و ديد و هر كه ديد ناليد ،دو جوان را هم مجلت خوانسالار و منو آبدار شاه آوردند كه هر سه با هم به زندان قدم نهادند ،عصر بود كه تا قرار گرفتند همديگر را نديدند مگر فردا يوسف در صحن زندان زير درخت خشگى كه همانروز سبز شد آرميده بود ،و آن دو در حجره‏اى بودند ،يوسف از زندانبان اذن گرفت كه احوال‏پرسى آن دو نفر كند كه كى‏اند و گناهشان چيست .

زندانبان چون از دل و جان فريفته يوسف بود و تا آخر با او دوستانه دلسوزانه رفتار مى‏نمود ،و بند و بستى جز در زندان بر روى او نداشت و او را مختار به هر كار و گفتار مى‏شمرد ،گفت هر وقت خواستى آنها را و هر كه را نزد تو مى‏آورم ،و احوال آنها را من بهتر مى‏داند ،زيرا حقيقه امر را درباره هر مقصرى شاه به وسيله جاسوس پنهانى به من مى‏رساند تا من اندازه رفتار با او را بدانم ،چنانكه حضرت ترا هم به من سپرده كه فرمانبر تو باشم ،لذا ديشب كه آمدى خودت فرمودى كه زير درخت باشى من آوردم و تا آخر هم با تو چنينم ،اما ديگران از هر جهت فرمانبر من بايد باشند ،من هم منتظر فرمان پنهانى شاهم ،تو اگر از خود آن دو نفر احوال پرسى ،نخواهند راستى را گفت و نبايد هم اقرار بر ضرر خود نمايند .بدان كه هر كس بقدر جاهش دشمن دارد ، چنانكه تو را هم دشمن به اين روز انداخت به سبب جاهى كه در خانه عزيز در اثرِ مهرِ جانىِ زليخا يافته بودى ،والا اگر غلام مرسومى ،بيجاه معلوم هر چه از آن بدتر نباشد مى‏كردى صدا بلند نمى‏شد و توده ورد زبان نمى‏كردند ،و اكنون تو خود يك نفرى در اين يك نقطه  ،اما سرگذشت تو به هزار رنگ در همه جا براى هميشه پهن است ،و پهن‏تر خواهد شد تا دامن قيامت ،اينها نشانه جاه بيمانند تو است . شاه هم دشمن‏هاى بسيار از داخل و خارج دارد دشمن خارجى مى‏گردد تا يك دشمن داخلى بيابد  ،و بهمدستى او كارى صورت دهد ،اين دو نفر قابل دشمن بودن شاه نيستند اما نادانند و طمع كار (هر نادانى طمّاع است و هر طمّاعى نادان در بعضى نادانى بيشتر است و در بعضى طمع) دشمن خارجى اينها را به پول بسيار دور از باور فريفته و واداشته كه به شاه زهر خورانند ،مجلت كه خوانسالار است زهر در خوراك ريزد ،و منو كه آبدار است زهر در شراب ،و اين دو نفر از حال هم بيخبر بودند ،در انجام كار اندكى از هم بو مى‏برند و با هم دشمنى رقابتى كه لازمه نوكرهاى شاه است دارند ،خواستند همديگر را نزد شاه رسوا كنند از قضا هر دو رسوا ميشوند به اختلاف كم و زياد .لذا هر دو را شاه موقتاً به زندان فرستاده تا خودش چيزى بفهمد .اكنون تا اين اندازه معلوم است كه ديروز غذاى ظهر را خوانسالار چيده و ايستاده ،بعد منو آبدار با ظرف شراب وارد مى‏شود مى‏بيند كه شاه هنوز دست به غذا نبرده ،آندم كه شراب را زمين مى‏نهد آهسته به شاه مى‏گويد غذا زهر دارد ،شاه مضطرب شده نگاه تند به خوانسالار مى‏كند ،خوانسالار مى‏لرزد با رنگ پريده كه نشانه گنه‏كاريست ،مى‏گويد حالا كه چنين شد شراب هم زهردار دارد، شاه بيشتر بدگمان مى‏شود مى‏گويد هر دوتان بخوريد ،آبدار شراب را مى‏خورد و باكش نمى‏شود ،شاه قدرى آرام مى‏يابد ،به خوانسالار اصرار مى‏كند بخور او نمى‏خورد  ،شاه غذا را نزد گربه مى‏نهد گربه تا خورد مى‏ميرد شاه به فكر فرو رفته به تدبير مى‏افتد ،پس از فكر هر دو را به زندان فرستاده و به من سپرده كه خيلى نگهبان آنها باشم و با آنها از هر در سخن كنم تا چيزى به دست آيد  .اينك من به نرمى با آنها اندك اندك سخن مى‏كنم ،هر چه به دست آمد هم به شاه پيام مى‏دهم و هم به تو خواهم گفت .

يوسف سررشته را به دست آورد و از احوال پرسى آنها درگذشت ،اما با همه زندانى‏ها بناى مهر نهاد و دلجويانه با يكيك سخن دلجوئى گفت و از در پند با همه برآمد ،چنانكه همه رو به او شده با او خو گرفتند شاد شدند تا اندازه‏اى دانستند كه يوسف با مردم ديگر خيلى فرق دارد .هر كس درد دل خود را نزد او برد و سر به او فرود آورد و چاره كار خواست .او هم به همه اميد مى‏داد و آنها را به سخنان دلربا سرگرم و بيخيال نگاه مى‏داشت  .

در مثل زندان جائى همين اندازه هم نعمت بى اندازه است ، زندان نه يكى از منازل دنيا است نه يكى از مقامات آخرت ،زيرا لوازم و توابع دنيا و آخرت هيچيك  در آنجا نيست  ،و نه از عالم خوابست نه از عالم بيدارى .هر كه گرفتار زندان نشده نه مى‏تواند وصف زندان را مطابق به آنچه هست بكند و نه باور مى‏كند از يك زندانى وصف آنجا را ،بايد وصف كننده زندانى باشد و باور كننده هم زندانى ،و از آنسو خود زندانى دل سخن كردن ندارد و اگر گويد شايد شكسته بسته‏اى يا از خرمن دسته‏اى گويد كه حقش اداء نشده ،و نيز زندانى باور كردن لازم ندارد ،او خود نفس باور است و نيز دلش بجا نيست تا باور كند ،مرده نه مردن را باور اصطلاحى مى‏كند كه تصديق منطقى باشد و نه مى‏تواند مردن را وصف كند كماهوحقه  ،و نه حاجت به باور كردن دارد و نه به وصف كردن ،همچنين تشنه و عاشق و بيمار و خسته از كار نسبت به وصف و باور تشنگى و عاشقى .

مهدى بن منصور كه سيم خلفاء عباسى است صالح‏بن‏عبدالقدوس را به تهمت زندقه تا مدتى حبس كرده بود ،او در زندان ،قصيده‏اى در وصف زندان گفته كه ادباء گويند كه از شعراء عرب كسى زندان را پيش از او به از او وصف نكرده اما شعراء عجم زبان روانى دارند كه كس ندارد .اشعار جامى را در قصه يوسف ببينيد كه جان آدم را حركت مى‏دهد مى‏خواهد برآرد .اين ناچيز به اثر سخن جامى بسيار معتقدم هم نثر هم نظم هم علم هم قصه كه در بهارستانش نيكو پيدا است ،در ميوه زندگانى ص 183 گفته‏ام .

صالح جلوتر از ابوفراس است[3] كه يكسال حبس روميان بود وقصايد بسيار خوب در آنجا سروده كه بهتر و سوزاننده‏تر از قصايد زمان پادشاهى او است كه روميّات بنام است  ،و او بعد از كتاب حماسّه بود .

ترجمه چند شعر صالح اين است : ما از دنيا بيرونيم با آنكه هنوز در دنيائيم  ،پس نه مرده از دنيائيم و نه زنده در دنيا ،آندم كه زندانبان نزد ما آيد گوئيم كه كسى از دنيا به بر ما آمده ،هر صبح كه از خواب برخيزيم اگر خوابى ديده باشيم و با هم بگوئيم يك خورسندى شگفتى داريم كه سخن ما بوى دنيا مى‏دهد غنيمت است همان خواهيم كه سخن به درازا كشد ،گاه مى‏شود كه در خواب ديدن هم بر روى ما بسته مى‏شود كه هر چه دعاى خواب هم بخوانيم خواب نمى‏بينيم ،و گاه در باز مى‏شود كه خوابهاى بسيار پياپى مى‏بينيم ،كه خواب ديدن ما هم مانند اهل دنيا نيست ،ميان قبريم اما هنوز دفن نشده‏ايم ،از مردم به كناريم كسى در دسترس ما نيست ،ما هم اهل يك محلّه‏ايم از دنيا كه آن محله در بيرون دنيا است ،آيا كسى پيدا مى‏شود كه به ما يك خانه‏اى در غير اين محله كه هستيم بدهد.

هر روز  بامداد نزد يوسف انجمنى از خواب بيننده‏ها بود كه به نوبت ديده‏هاى خواب خود را با بيم و اميد مى‏گفتند تا آن بيداردل چه تعبير نمايد .يك محكمه انسى شده بود آن زير درخت پيرامون آن نيكبخت ،(مطلق خوابيدن اگر چه آنى باشد و اگر چه خوابى نبيند دليل بودن عالم غيب است قاهر و رباينده عالم شهود به چندين بيان كه تقرير دليل فرق مى‏كند ،بعضى پس از تقرير هنوز تقريبى لازم دارد تا منجّز شود كه تقرير ناقص بوده ،و بعض تقريرها روشن و بى‏نياز به تقريب است ،و خواب ديدن كه بعضى آن را از عوارض خاصه انسان مى‏دانند و بعضى در حيوان هم بندرت قائلند و اين ناچيز هر حيوانى را كه مغز سر دارد قابل رؤيا مى‏داند به برهان خيال در بيدارى و قبول اعمّ از وقوعست كه مدعى وقوع نمى‏توان شد زيرا زبان آنها را كسى و آنها زبان كسى را نمى‏دانند ،جداگانه دليل است بر بودن عالم غيب در باطن و در طول عالم شهود ،و آنهم به چند بيان تقرير بر مى‏دارد.

لفظ سهل ممتنع بطور وصف نه بطور عطف ،مصداق كاملش اثبات عالم غيب است كه اگر مبادى مسلّمه كسى پيدا كند اقامه برهان آسانست به درجه‏اى كه مانند محسوسات ديدنى‏ها خواهد شد ،والّا محال است .و نيز با التفات وبى‏غرض آسانست ،و بى‏التفات و با غرض محالست  .و آدم بيغرض غير عاديست ميان مردم عادى پيدا مى‏شود بلكه محالست مبايد باور نمود ،والّا باور معيوبست و بيشتر مردم دچار عيب باور خودند و نمى‏دانند ،بلكه  با تشدّد خود را اهل حلّ و عقد مى‏شمارند .

اصل چيز فهميدن مطلقاً سهل ممتنع است بعضى با هزاران دانشهاى فنّى هيچ نفهميده‏اند و نخواهند هم فهميد اگر عمر نوح كنند حتى بديهيات اوليّه را نظريّات صعبه مى‏شمارند ،و بعضى بى‏آموختن فهميده‏اند اگر چه كم‏عمر و بيسواد باشند ،به بيسوادان اميد بيشتر توان بست به شرط آنكه رئيس يك عنوانى نباشد كه از فهم رؤساء بايد اميد را بريد مگر آنكه به اختيار ترك رياست كند كه به فهم او بايد اميدها بست هم در گذشته و هم در آينده كه اگر بيفهم بود ترك رياست نمى‏نمود  ،و اكنون كه به فراغت رسيده البته تلاش فهم خواهد زد و مانع از ادراك حقايق هم ندارد كه رياست باشد .من در همه كتبم نظر به نكوهيدن رياست دارم و به ستودن فكر ، رياست هم مانع از فكر كردنست و هم آنچه به فكر رئيس برسد بى‏اعتبار است از باب رأى العليل عليل ).

پس آن دو نفر كه همزاد يوسف بودند در نشأة زندان ،يا راستى خواب ديدند هر يك آن را كه گفت يا عوض كردند عمداً يا سهواً ،يا آنكه به هوس خوابى ساختند تا از قافله باز نمانند يا به غرض آزمايش دشمنى يا بى‏دشمنى ،كه هريك از اينها را يكى از مفسّران قديم گفته و نسبت به روايت معتبرى داده‏اند .

پس منو آبدار شاه كه دلخوش‏تر بود گفت كه من خود را در باغ انگور ديدم از يك درختى كه تنها 3 خوشه انگور داشت همه را چيدم ،و ناگاه ساغر مخصوص شاه را نزد خود ديدم و آن انگورها را به دست خود فشردم ميان آن ساغر فشردم پر شد ،بناگاه شاه را نزد خود ديدم ساغر را به شاه‏پيمودم او هم همه را خورد  ،او مست شد من بيدار .

پس مجلت خوانسالار كه بيمناك‏تر از همه زندانيان بود گفت خود را ديدم كه طبقى پر از نان كه سه سبد نان بر روى هم بود بر سر گرفته‏ام و چند رنگ خوردنى بجز نان و پرندگان درنده (سباع‏الطير) در پروازند ،هر دم يكى از آن نانها بر مى‏دارند و مى‏پرند در هوا مى‏خورند و باز مى‏گردند و مى‏برند ،بالجمله سر سفره بزرگ پر خوراكى شده براى مرغان.

آيه اعصر خمراً به معنى اعصر عنباً است كه انگور را به مجاز شايع خمر مى‏نامند ،سركه انگور را اطباء خلّ خمر نامند يعنى سركه چيز ديگر نه تنها سركه انگور .عربى كه انگور را در دست دارد بپرسند چه دارى مى‏گويد خمر دارم و كسى بر اين گفته خورده نمى‏گيرد .پس در آيه اعصر مجاز نيست خمر مجاز است ،چونكه گمان مى‏رود كه اعصر به معنى اسقى باشد .مجاز بودن خمر چون شايعست بهتر از مجاز بودن اعصر است زيرا آن شايع نيست و با فصاحت قرآن سازگار نيست.

چون اين دو خواب مناسب شغل آن دو نفر بود و همه زندانيان شنيدند ،گردن كشيده منتظر تعبير متساوى مناسبند .اما يوسف با خيلى فرق تعبير نمود به ضدّ يكديگر ،لذا خوانسالار مضطرب شده كه خواب شراب پيمودن را من ديده بودم نه او تعبير خوب مال منست و بد مال او .يوسف فرمود ديگر گذشت آنچه من گفتم بيگمان خواهد شد خواه خواب‏ها راست باشد كه اگر هيچ خواب هم نديده‏ايد و هر دو دروغ گفتيد ،تعبير من شدنى است تو كشته و به دار آويخته مى‏شوى ،و او به جاه رسيده بهتر از اول .و در اين باب اخبار اسلامى هم هست كه خواب تابع تعبير است ،هر آنچه معبّر دانا گويد شدنى است مانند وحى منزل .

چون پيمبر جز پند مردم كارى در جهان ندارد ،پى بهانه پند مى‏گردد .اكنون يوسف همانكه اعتقاد زندانيان را به خود ديد پيش از تعبير خواب شروع به پند دينى و دعوت به توحيد نمود ،و آغاز اعجاز كرده فرمود بلى نه تنها تعبير خواب ،هر غيب را من مى‏دانم، اگر خوراكى براى شما ( رو به آن دو نفر بود و مقصود همه شنوندگان حاضر و غايب بودند كه تحدّى سنگينى بود ) آرند هنوز نياورده من مى‏دانم و به شما خبر مى‏دهم كه (كِى كَى چه خواهد آورد) و هنوز اين يكى از علوم منست كه خيلى بيش از اين است ،و همه از جانب خدا است كه به من الهام فرموده نه آنكه از غير خدا آموخته باشم، چونكه من دست كشيدم از دين بت پرستان كه بيشتر مردم بويژه اهل مصر بت پرستند و هر يك بتى در خانه و در بغل دارند و به معاد و محشر كافرند .من نواده دوم ابراهيمم براى ما روا نيست كه مانند مردم بت پرستيم و شريك براى خدا در پرستش قائل شويم ،هيچ چيز را از غيب و شهود به هيچ درجه از شركت اگر چه وسيله و شفيع و واسطه باشد ،و اين هم نه به نيروى فكر خود ما است ،بلكه خدا اين نور را از فضلش بر دل ما تابانيده و به هر كس هم كه مؤمن موحّد شود خدا به او تفضل فرموده بايد شكر كند خدا را بر مؤمن بودن خودش ،نه آنكه منت بر خدا ايمانش را يا به مردم نازش و فخر نمايد ،اما بيشتر مردم شكر نعمت ايمان خود را نمى‏كند و آن را نعمت خدا نمى‏دانند بلكه هنر خود مى‏پندارند .

يا صاحبى‏السجن خطاب خاص و عرض عام و هو مضاف الى‏السّجن اضافه العامل الى معموله او المظروف الى ظرفه ءارباب متفرقون خيرٌ اعم من الغيب و الشهود و من‏الجسم و الرّوح والصورة و المعنى فيغمّ ارباب الأنواع و العقول الطوليّه ،لاالاصنام فقط ام‏الله الواحد القهّار اى سالب استقلال غيره فى‏الوجود و الوحدة والعبادة ،ما تعبدون ايّهاالمشركون تصريح بعموم الغرض من ندائهما من دون‏الله ايّاماً و من و كم كان صفة لمعبود محذوف حذف للتعميم اى ليس معبودكم الّا اسمائاً بلا مسمّى‏ او اسماءالله و دوالّه و آياته لاغيره و فى عرضه سمّيتموها بالمعبودية انتم بتقليد و آبائكم بوهم اذ ما انزل الله بها بمعبوديّتها او بكونها اسما دون غيرها من سلطان دليل صالح للاتّباع ان الحكم فى‏المعبودية والأسمية الممتازة الّا لله القهار الذى امر ان لا تعبدوا الّا اياه ذالك اى حصرالحكم و العبادة به الدّين القيّم لا عوج و لا ريب و لا وهن فيه و لكن اكثرالناس غيرالأنبياء لايعلمون الحصر و يزعمون جواز اتّخاذ الشفعاء.

تواند صاحبى بكسر با جمع بود نونش به اضافه افتاده ،تا خطاب عام به همه زندانيان باشد و اگر بفتح با كه قرائت مشهور است باشد باز غرض عام است گر چه خطاب خاص باشد آنگاه يا نسبة صحابت آنها به خود يوسف است و سجن ظرفست و يا نسبة صحابت خود آنها به يكديگر است در بودن در سجن ،يعنى اى دو رفيق من كه در يك روز ما سه نفر با هم به زندان آمديم يا اى دو رفيق با هم در زندان كه خود يوسف در ميان اين خطاب نباشد  ،و يا اى همه زندانيان كه با هم رفيق شده‏ايم در زندان ،از شما مى‏پرسم به عقل و وجدانتان آيا در كار دين و عبادت چند خدا پراكنده غير هم داشته باشيم ،يا همه همه آنها را بپرستيم گاهى اين گاهى آن يا هميشه با هم به شركة ،يا هر يك از ما يك خداى جدا را بپرستيم كه يكيك ما موحد باشيم و جمع ما مشرك متعددالمعبود ،بهتر است يا همه يك خداى كافى قهار را تنها بيشريك. اى شمائى كه چند خدا داريد شما خودتان نام خدائى بر آنها نهاده‏ايد شما به تقليد نياكان و آنها به وهم و گمان ،بى آنكه دليلى برهانى در ميان باشد يا خدا اجازه به اين كار داده باشد.بديهى است كه كار در دست خدا و اختيار حكم هر كار با او است ،اگر او فرموده بود كه غير مرا شفيع و واسطه بدانيد و بپرستيد ،روا بود ،امّا نفرموده بلكه با هرگونه تأكيد امر فرموده كه جز خودش را نپرستيد ،دين محكم همين يگانه پرستى است لكن بيشتر مردم نمى‏دانند.

پس از اداء دعوت پيمبرى رو بخصوص آن دو نفر (مجلت.منو) نمود و تعبير خواب فرمود .

يا صاحبى‏السجن خطاب خاص لغرض خاص و هذا سبب تكرار النداء اما احدكما فينجو و يعلو و يسمو فيسقى ربه الذى يسقيه سابقاً خمراً و اماالأخر فيصلب و تاكل‏الطير من مخ راسه قضى‏الأمر الذى تستفتيان .

اى دو رفيقم يا اى دو زندانى كه در عنوان زندان با هم رفيق و شريكيد نه در دل نه در كار نه در خواب و نه در تعبير خواب ،يكى از شما زود از زندان مى‏رهد و به جاه بلند كه داشت مى‏رسد و ساقى شاه ميشود، و آن ديگر كشته مى‏شود به دار آويخته مدتها در دار مى‏ماند تا مرغان هوا مغز سرش را بخورند ،و اين هر دو كار خواهد شد خواه خواب راست باشد يا دروغ .

چونكه شما از من تعبير خواب را به عنوان فتوى‏ خواستيد و حاضر باور شديد ،اينك من فتوى‏ مى‏دهم كه شخص منو خواهد ناجى و ساقى شد خواه آن خوابى كه گفت ديده باشد يا نه ،و شخص مجلب كشته خواهد شد اگر چه خواب نديده باشد يا خواب فشردن خمر را ديده باشد و تو خواب سبد نان را ديده باشى ،من فتوى‏ را منجّز مى‏كنم به شخص ،نه آنكه حواله كنم به خواب .قضى يعنى منجز شخصى است نه عنوانى ،و تستفتيان دليل قضى است ،مستفتى حق ردّ فتوى‏ يا تأويل را ندارد .اين جمله قضى مَثَل جارى شده كه در هر جا گفته مى‏شود و غالباً مؤثر مى‏شود ابراهيم بن مهدى كه چند روزى خليفه شد بر ضد مأمون گويد دوست پيش از قتل محمد امين نزدم درد دل از بدبختى خود كرد ،من دعا كردم او را ،ناگاه از كنار دجله آوازى آمد قضى الأمرالذى فيه تستفتيان من و او هر دو خشكيديم .

گويند برامكه همه علم نجوم كامل داشتند و هر كارشان را مقيد بودند كه بى‏اجازه ارتفاع وقت كه دقيق‏تر و يقينى‏ترين حكم علم احكام و استخراج است نمى‏كردند (كه اكتفاء به زايجه تولد يا زايجه اول سال نكنند بلكه هر كار را همان ساعت كه بايد بكنند قرعه ارتفاع تشكيل دهند ) .جعفر در سفر آخر كه با هرون رشيد به حج مى‏رفت براى انشاءِ سفر روزى سعد خواست معين كند در خانه‏اش كه لب دجله اسطرلاب به دست گرفت با دقت طالع وقت را (يعنى ستارهائى و برجى كه در آنوقت از مشرق بالا مى‏آيند ) ببيند و حكم كند ،همانكه ديد آوازى از دجله شنيد بى‏آنكه گوينده او را ببيند ،تدبّر بالنجوم و لست تدرى - و ربّ النّجم يفعل مايشاء يعنى تو از ستاره مى‏پرسى خداى ستاره هر چه مى‏خواهد مى‏كند ،جعفر اسطرلاب را بر زمين زد و سوار شد در مراجعت نرسيده به بغداد در شهر انبار كشته شد و همه قتل عام شدند .

مبايد استدلال بر بطلان علم نجوم نمود ،زيرا نجوم امارات مجعوله به جعل مركّبند و جاعل خود آنها به جعل بسيط و جاعل مدلولات آنها به جعل مركب خدا است.هرگز منجم ستاره را مؤثر ذاتى نمى‏داند ،و ديگر علم نجوم علم است نه قدرت ،منجّم قادر بر تغيير نيست ،و قادر بر جلب نفع بسوى خودش به زور يا به اراده خودش نيست .پس مگويند كه‏

گر ستاره سعادتى دادى‏

كيقباد از منجمى زادى‏

اين شعر سخن عاميانه و مغالطه است شرف منجم همين بس كه مى‏داند كه كيقباد در ساعتى زاده كه نشانه شاهى داشته ،اما آنكه كدام بچه در اين ساعت بايد زائيده شود اين علم و اين قدرت منحصر به خدا است نه منجم دارد نه غير او ،بلى دانش همه ستاره‏ها در قوه بشر نيست .

پس همه علوم در واقع ناقصند نه تنها نجوم و طب .اگر علم كسى محيط بر همه ستاره‏ها ذره خلاف در حكم نمى‏كند اين علم نجوم كه هست احكام 1025 ستاره را مى‏داند و مليونها ستاره است شايد اتصالات و طلوعات آنها ناسخ يا شرط احكام كواكب مرسوده باشد.

پس سه روز كه از اين تعبير خواب گذشت روز چهارم به حكم شاه آمدند آن دو نفر را بردند يكى را كشته به دار آويختند و يكى را بخشيده دوباره به كار شرابدارى واداشتند ،يوسف به او وقت بيرون رفتن از زندان (كه آمدند با او وداع كنند) گفت كه نزد شاه گه گاه كه سرخوش گشت نام مرا ببر كه پنجسال است من بيگناه در زندانم باشد كه رحم آيد و برهاند ،او هم از دل و جان گفت بچشم و عازم هم بود، اما غيرت خدا كه پناه بردن به شاه را از يوسف نپسنديده بود ،از يادش برد كه تا هفت سال ديگر به ياد يوسف نيفتاد و يوسف در زندان ماند كه شد دوازده سال اينگونه عجايب از مختصات قصه يوسف است كه آنهمه حق به گردن او و عقيده در دل او پيدا كند ،در صحبت چندين ساله زندان كه با هم بودند ،او اين خواهش كوچك يوسف را فراموش كند ،با آنكه عازم بود آنقدر تلاش كند نزد شاه كه در همان روزها يوسف را برهاند ،تا از او در خارج زندان فوائد روحى بيابد .

اما آن تربيت عجيب بر ضد اسباب ظاهر كه خدا درباره يوسف با اختصاص داشت ،مقتضى شد كه اسباب ظاهره كاملاً نيكو فراهم شود براى يك كارى كه شكى در پيدا شدن آن كار نباشد ،آنگاه چنان آن اسباب بهم خورد كه نتيجه به ضدّ دهد ،تا لطف خدا به يوسف بى‏اسباب آشكار شود ،اگر با اسباب بود مختص به يوسف نبود ،و خدا اختصاص را خواسته .لذا خود خدا مخصوصاً اسباب را كاملاً فراهم مى‏كند ،و خودش بر هم مى‏زند ،نمى‏توان بر كسى خورده گرفت كه چرا كردى.

در علم خدا مقدر شده بود كه يوسف دوازده سال به زندان باشد ،اما پس از پنج سال اين تعبير دو خواب را با صدق سه روزه و نجات ساقى فراهم مى‏كند ،و بر دل يوسف خواهش كردن از او را مى‏اندازد ،و او هم بدون خواهش عازم بود ،آنگاه از ياد او مى‏برد. هيچكس مختار واقعى در هيچ كار نيست با آنكه به ظاهر اختيار تام دارد ،نه بر يوسف ايراد وارد است كه چرا پناه به غير خدا برد ،نه بر او كه چرا يادش رفت ،امّا همان خدائى كه اينكارها كرده حق ايراد بر همه دارد ،ولى بر او كه قابل نيست خدا ايراد ننمود ،و بر يوسف چنان عتاب سخت نمود كه يوسف ترسيد از نبوّت بيفتد و گريه‏هاى سوزناك بيش از گريه يعقوب نمود .

يوسف كه مقربست نمى‏تواند و نبايد بگويد (خدايا خودت به دلم انداختى) اما يك نادان افتاده‏اى مى‏تواند و مى‏گويد و خدا هم از او اين گفتن را عيب نمى‏گيرد.

42 و قال يوسف للّذى ظنّ (علم لكن حفظ الأدب مع‏الله و تفويض الأمر جميعاً مانع الأعتماد على‏العلم) انه ناجٍ منهما اذكرنى عند ربك الظاهرى و هو ملك مصر فانساه‏الشيطان ذكر ربه فلبث يوسف فى السجن بضع‏سنين فسرّ بسبع .شيطان از ياد ساقى برد كه نزد ملك نام يوسف برد ،و احتمال بعيد آنكه شيطان يوسف را غافل از ياد خدا كرد كه اين خواهش را كند .غلبه شيطان بر يوسف بعيد است ،همين كار يوسف از سوى خدا بود ،و بعد هم خدا اعتراض نمود ( هر چه كند حاكم است هر چه بگويد روا ) جبرئيل با عتاب آمد كه تو را كه عزيز پدرت نمود و از چاه برآورد ،تا آخر ،پس چرا پناه به شاه مى‏برى ،بايد حكماً هفت سال ديگر در زندان بمانى . يوسف افتاد در اشك خود غلطيد ،آخر از جبرئيل پرسيد آيا خدا بجز هفت سال زندان غضب هم بر من مى‏كند و مرا از نظر مى‏اندازد گفت نه ،گفت پس زندان آسانست تا آخر عمر هم مى‏مانم ،همانقدر كه از نظر خدا نيفتم .(تربيت مخصوص اينگونه چيزها است - فوايد قصه يوسف هم بسيار است هم بزرگ گويند 75 ماده پند و معارف از آن به دست مى‏آيد و 150 اشارات استحسانى كه سرمايه عرفاء مى‏شود ) گويند براى يوسف سه بار غفلتى بزرگ رو داد كه خدا بر او عتاب نمود يكى همّ بها (اما به آن بيان كه شد).

دوم خواهش در زندان .

سيم آنكه در آخر به برادرانش گفت كه شما دزديد (آنها هم گفتند خودت دزدى).

پس از دوازده سال كه تغييرات بسيار رو داده شاه مصر هم مرد پسرش ريان بن وليد شاه شد ،چند شبى پياپى شاه خواب ديد كه هفت گاو لاغر حمله بر هفت گاو فربه برده آنها را خوردند و هفت خوشه خشك پيچيد بر هفت سنبل تازه پر از گندم و آنها را خشكانيد .

علما را خواست همه از تعبير ناتوان شدند .

آنگاه اين ساقى ياد يوسف كرد به شاه گفت در زندان يك معبّرى هست ،شاه گفت او را بياريد .يوسف گفت نمى‏آيم تا شاه تحقيق گناه مرا بكند و بيگناهى من به شاه ثابت شود .

43 قال الملك انى اَرى‏ (احضار صورة ماضية فى‏الحال او) اشارة بتدريج بطئي فى‏الرّؤيا او بتكرارها فى ليال متقاربة اوحشه تكرارها بحصول يقين تامّ له فى اثرالتكرار فكانه صار ماموراً بتفتيش الأمر الأتى لعلّه هيّأ علاجاً و تدبيراً فى‏الدّفع اوالرّفع ليسهل‏الأمر على الجمع سبع بقرات سمان يأكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر يابسات هشمتهن و فتتّن. شايد كه خوابها هم مختلف بود و هم مكرر،گاهى اول گاوهاى فربه نمودار مى‏شد بعد گاوهاى لاغر از دور آمده آنها را مى‏خوردند ،چنانكه در وجود خارجى هم هفت سال پياپى فراوانى ارزانى خوشى خرمى بود بعد سالهاى خشك و قحط ،و گاهى اول لاغرها را مى‏ديد كه مى‏دوند پس فربه‏ها پيدا مى‏شوند ،همچنين در سنبلها ،و گاهى گاوها و سنبلها مختلف ديده مى‏شدند در يك خواب  ،و گاهى گاوها تنها ديده مى‏شدند و شب ديگر سنبلها .اول‏ها چندان دنبال تعبير نرفت تا مكرر شده مضطرب شد ،با جهانى شتاب چند گروه از انواع علماء را طلبيده اصرار در فكر نمود ،همه ناتوان شدند ،همانا خدا نمى‏گذارد كه خيالى بر دل آنها برسد درهاى دانش را بر آنها مى‏بندد تا يوسف نجات يابد .علماء به نادانىِ خود اقرار ننمودند ،بلكه موضوع خواب را برگرداندند كه خواب سه قسم است :راست - دروغ - پريشان.

راست تعبير مطابق ،دروغ تعبير به ضد دارد ،پريشان تعبير ندارد ،و اين خوابهاى شاه پريشان است .شاه بدش آمد بر آنها غضب نموده از نظر و از مقام انداخت ،حالا آنها چه قدر دشمنى يوسف را به دل مى‏گيرند و تلاش در آزار او مى‏كنند ،اما خدا نمى‏گذارد زيرا دوره خوشى آنها گذشته بود بايد از هر عنوانى بيفتند .

يا ايها الملأ افتونى فى رؤياى انكنتم للرؤيا تعبرون.

44 قالوااضغاث[4] احلام(مشتى خيالات بيهوده است) و مانحن بتأويل الأحلام بعالمين . 45 و قال الذى نجامنهما وادّكر بعد امة مدّة قرء امد اى نسيان انا انبئكم بتأويله فارسلون فارسلوه مع نفر الى السّجن فقال يا .

46 يوسف ايها الصديق كثيرالصدق فى تعبيرالرؤيا افتنا فى سبع بقرات سمان ياكلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر يابسات لعلّى ارجع الى‏الناس واخبرهم بك و بتعبيرك لعلهم يعلمون شيئاً او انك عالم فيقدرونك و ينجونك و يرفعونك فوق اقرانك و ينجحون مرام جنانك قال تزرعون سبع سنين دأباً عادةً مستمرّةً فما حصدتم فذروه فى سنبله و لا تدقّوه و لا تنقّوه من تبنه الّا قليلاً ممّا تاكلون بقناعة جدّاً اقلّ بكثير من اكل ساير السّنين ادّخاراً للقحط ثم لتفاوت شئون الحصب والقحط لالفصل مدة بينهما يأتى من بعد ذالك سبع شداد تشبيه للقحط بمايقاوم ويولم من‏الاجسام الثقال(عرب شدة را در هفت جا گويد :گره زدن - كشيدن چيزى را از جائى ( نه وزن )- زبان يعنى به سختى و دشوارى سخن كردن كه لكنت باشد يا به تغيّر و تشدّد بر كسى بانگ زدن و بدگفتن - خشم و دشمنى - درد ظاهرى و باطنى ،تن مانند ورم - شراب كه غليظ باشد يا پر كيف گويند اثقلته الخمر او را شراب سنگين كرد ،اما در سال نگويد، پس در اينجا تشبيه است نه معنى لغوى ).

يأكلن تأكلون فيهنّ نسبة الفعل الى ظرف الفعل مجاز شايع لا بدع فيه ما قدّمتم لهنّ الّا قليلاً مماتحصنون هذا بشارة لأخر سنى‏القحط فلايلجأ و لاينجّر الفقرالى افناء كلّها بل يبقى بذر كاف لزرع الأتية او لأحتياط الميرة .

ثم لتفاوت‏الشان لا لفصل زمان بينهما يأتى من بعد لزيادة من لتأكيد البشارة والرجأ ذالك عام فيه يغاث الناس يغيثهم المطر بالتّوالى و الخصب و تزيد اعشابهم و تسمن دوابّهم و فيه يعصرون الفواكه المايعة والمدهنة اى تزيد عن الأكل فيتفعون منها بغير الأكل ،فهو مبالغة فى‏السّعة والدّعة ،قرء بفتح يا و ضمّها و شدّ صاد و تخفيفها بفتح و كسر و ضمّ فبمعنى يمطّرون بشدّ طا لكن يوجد زحف التكرار.

يك سبب فتى ناميدن يوسف ظهور اين جوانمرديست از او كه چنين خواب شگفتى كه شاه را چند روز گيج كرده و علماء ناتوان شده‏اند ،و او هم نيازمند وسيله نجاتست و چنين بزرگتر وسيله پيش آمده كه شاه و مردم نگرانند ،جا داشت كه بفرمايد نمى‏گويم مگر پس از رهائى ،و نكرد و نام رهائى نبرد ،با جهانى بزرگى رايگان هم تعبير شايان نمود و هم راه چاره نشان داد چنانكه خودشان چاره كنند و محتاج او نشوند.

فرمود شما چهارده سال شگفتى در جلو دارى ،هفت فراوانى - هفت قحطى ،پس در فراوانى از همان سال قناعت بسيار تا توانيد پيشه كنيد ضبط كنيد ريز و پاش مكنيد و گندم را بيشتر از لزوم مكوبيد باد مدهيد ،همان خوشه نكوبيده را انبار كنيد در جاى خشك تا نپوسد ،و در سالهاى قحطى كه روز افزون گرسنگى مى‏بارد و خود سال گويا جوع دارد همه چيز را مى‏خورد با جهانى آرامى كم‏كم آن انبارها را بگشائيد و بخوريد انبار سال اول را كه بايد جدا معلوم كرده باشيد در سال اول قحط ،دوم را در دوم تا هفتم ،اميد كه خدا بركت دهد زياد هم آريد براى تخمكارى يا ترس از آينده  ،اما بخواست خدا ديگر ترس نيست ،و سال پانزدهم (آخر حوا) (فطام از رضاع) يك فراوانى ارزانى و خوشى خواهد بود كه كمتر ديده شده ،بويژه نمايانى و قدردانى پس از هفت سال قحط ،كه چشم آرزو را پر و خيال را سير مى‏كند ،بارانهاى بوقت قنش به قنش (كه در جلد چهارم صفحه 106 گفتم) بى تخلف آيد ميوه‏ها خوب بسيار چنانكه از خوردن بيشتر باشد بفشردن رسد انواع فشردنها و فائده‏ها از آب هر ميوه‏اى انواع خوراكها و دواها توان ساخت كه نعمت را بسط داد (يك معنى بركت اينگونه سليقه‏ها است كه بعض نژادها در ممالك قديمه شرق داشتند و از آنها اندكى به پاره‏اى از شهرهاى ايران رسيده و اكنون هم هست در قزوين و تبريز و يزد و قم چنانكه در شيراز و كرمان بعكس اين است مردم تلف كار فردا نبين بسيارند).

و شگفت‏تر از همه آنكه همان ساقى است كه يوسف از او خواهش كرده بود و بر او حقوق بسيار داشت و او بدترين ناسپاسى را كرده و تا هفت سال نامى از يوسف نزد كسى نبرده .اكنون هم كه بنام خود نه بنام شاه ،از يوسف بهامندترين دانشى را بياموزد و برود بنام خودش بخرج دهد كه بالاترين بيشرمى است.

باز يوسف هيچ به روى او نياورد و گله از گذشته ننمود و دريغ نكرد فوراً بى تأنّى و ناز جوانمردى كرد همانقدر دروغ او را بر او رد كرد و سخن بر دهانش شكست  ،او گفت من چنين خوابها ديده‏ام ، فرمود تو نديده‏اى شاه ديده و كسى تعبير نتوانسته بناچار نزد من آمده‏اى كه شاه و گروه بسيار دست از همه كار كشيده نشسته‏اند چشم به در  ،تا تو درآئى و تعبير خواب آرى  ،اينك من هم زود مختصر مفيد مى‏گويم تا زود بروى بگوئى كه خدا بناءِ بزرگى بكار مردم مصر و حوالى تابيست فرسخ مربع (درجه نجومى) نهاده تا پانزده سال بوضع غير معتاد با آنها رفتار خواهد نمود كه تا قرنها به داستان خواهند گفت و هر شنونده‏اى خواهد شكفت .لذا تعبير و چاره را با هم آميخته فرمود تا مختصر شود .

و پس از آن ساكت سر بزير انداخت و هيچ نفرمود .همه زندانبان و زندانيان حيرتها كردند ناگفتنى از اين بزرگى و بى‏نيازى يوسف كه تامدتى همه دهنها باز مانده نگاه به يوسف مى‏كردند ،آدم دوازده سال رنجهاى زندان را برده و از لاغرى مانند مرده شده ،چنين درياى علم را يكجا بى‏پروا به دامان يك ناسپاسى بريزد و دم دركشد ،نه چيزى از او بخواهد و نه منّتى بر او نهد ،كار بشر نيست (حاش لله ما هذا بشر ان هذا الّا ملك كريم) بلكه ملك هم چنين نخواهد شد نتوان او را به چيزى مانند كرد ،و نه نامى لايق بر او نهاد ،جز آنكه نام خودش را گوئيم اما از زبان خاتم‏الانبياء شمع فروزان بزم پيمبران كه فرمود الكريم بن الكريم بن الكريم بن الكريم  يوسف بن يعقوب بن اسحق بن ابراهيم.

آن ساقى كه به دنبال مى ناب (تعبير خواب) رفته بود ،زود برگشت دريائى از علم بر روى شاه و رعاياء گشود كه يوسف زندانى (ماه كنعانى) چنين فرمود ،همانكه شنيدند شكفتيدند چه شكفتى ناگفتنى ،حالا منتظرند كه بينند يوسف در برابر اين دانش شگرف چه خواهش ژرفى كرده باشد  ،ديدند هيچ نامى هم از خود نبرده ،يارب چه دريا دلى چه توانا جانى  ،نفر نيست يك جهان جان است بلكه جهانها و جهانها ،نامى نتوانيم به او داد جز نام خودش يوسف ، عنوانى نتوانيم بر او نهاد جز نمايندگى خدا كه خدا مژده‏اش را قبلاً به ملئكه مى‏دهد انّى جاعل فى‏الارض خليفةً و رفتار ملئكه را با او منحصر مى‏كند به سجده او ،چون يوسف از او خواهد پيدا شد فقعواله ساجدين نه تنها يازده ستاره و مهر و ماه بلكه هيجده هزار عالم جانور كان گياه بايد تا ابد بر او سجده برند.

در آن ميان خود شاه قدرشناسى كرد گفت اين رادمرد فرزانه اين دانشور بيمانند يگانه ،كيست كه من تاكنون نديده‏ام ،در مملكت من چنين كسى باشد و منش نبينم و از او غافل نشينم.

درجهان شاهدى و ما فارغ‏                                             در قدح باده‏اى و ما هشيار

زود برويد او را بياريد تا من او را به جان خودم چسبانم ،و در تنگناى دلم آن دريادل را جا دهم .و اين سخن را با جهانى شتاب پياپى گفت ، لذا خدا هم دو بار از او نقل نموده اول  و قال‏الملك ائتونى به فلمّا جائه الرسول فى‏السجن مبشراً منتظراً استبشاره لكنه لم يستبشر و لم يتحرك بل كان كماكان و قال بغناءٍ فوق كل غناءٍ ارجع الى ربك كما جئت فاسئله مابال النّسوة اللّاتى قطعّن ايديهنّ كل تقطيع و مزّقن استارهنّ بوجه فظيع ان ربّى بكيدهنّ عليم فما اعظم مكرهن وماابشع كيدهن بحيث لايعلمه الّاالله .

پيكى طنّاز با هزاران منت و ناز به زندان آمد تا يوسف را بر شاه برد ،به گمانش مانند همه كس كه يوسف بر اين مژده جان خواهد فشاند ،و هرچه زودتر از جا جسته به راه خواهد افتاد ،اما آن كوه وقار آن درياى ذخّار ،با جهانى خونسردى و آرامى اين پيام جانبخش را شنيد و از جا نجنبيد .صولت سيلاب را تمكين دريا بشكند - فوجى از گردان نهالى را ز باغش نشكند ،همان نشسته كه بود فرمود  آمدن من به اين آسانى نيست ،براى من ايوان شاه با زندان يكيست ،شاه بايد نخست گناه مرا بداند ،آنگاه مرا برهاند ببيند اندازه مجازات من پر شده ،تا لطمه به قانون نخورد ،سرمايه گناهم بزم دست بريدن زنانست  ،چه دست بريدنى كه پرده خود را دريدند ،و از خودشان هم يكيك خجالت كشيدند ،اكنون شاه را بايد كه در اطراف آن قضيه تحقيقى عميق نمود و راه عدل را بى كم و كاست پيمود ،كه گناه آن بزم با كدام طرف بود ،با من كه دوازده سالست به زندانم و كسى نپرسيده و به يادم نيفتاده ،تا اكنون كه از هر راه نيازمند من شده‏ايد ،يا با آنها كه چوب بيصداى خدا را خورده و آزارها درونى ديده‏اند و خواهند ديد ،كاين رشته سرى دراز دارد .خاتم انبياء فرمود از يوسف و از كرم و صبرش عجب دارم كه تعبير خواب شاه را خواستند بى‏دريغ گفت و اگر من بودم ميگفتم تا از زندانم در نياريد نگويم ،اين كرم او و چون مژده دادند كه از زندان بدر آى در نيامد اگر من بودم شتاب مينمودم ،اين صبر او.

اين بنده گويد كه اين دو نمايان كار يوسف كه مانند ندارد، يوسف به قصد كفاره خواهش از شاه كه به ساقى گفته بود كرد و بس نيكو كرد كه از همه كارهاى او كه هر يكش بهتر از همه كار هريك است بالاتر است به شهادت ختم پيمبران كه عالم از كمالات او عجب دارد و او از كرم و صبر يوسف .

پس شاه با جدّى هر چه تمامتر همه را حاضر كرد زليخا زودتر از همه آمد اما با چه حالى فداى آن دهنى مى‏رود كه نام يوسف برد،

قال الملك لهنّ اذا حضرن عن آخر هنّ ما خطبكن اذ راودتنّ يوسف عن نفسه و ما قال راود ايا كنّ قلن حاش لله قسم و تنزيه و تعجّب ما علمنا عليه من سوءٍ فضلاً عن‏الأسائة قالت امرات العزيز من كبدها الحرّاء بلهجتها الغرّاء و انفاسها القرّاء الأن و كلّ آن الأن حصحص رباعى مضاعف كتمصحيفه حضحض و يوسف احض الحضاحض الحق انا مراراً راودته عن نفسه واروده مادمت حياً ماندمت و لااندم عليه احيى و عليه اموت و بدونه لا ابعث و انه فيمانسب الىّ من‏الصادقين.

شاه به زنان گفت قصه شما در آن بزم چه بود گمانتان به يوسف چيست ،گفتند خدا داند كه يوسف هم پاكدلست و هم پاكدامن گناه از ما بود نه از او و عذرخواه ما هم جمال بيهمال او است  ،ما آن نبوده و نيستيم كه به هر چه دلبازيم يا بكسى دست يازيم ،در زمينه يوسف ايمان فلك به باد رفته ،ما از گناه خود در او ننگ نداريم ،تازه با پدرش يعقوب همدرديم و با بخت بد خودمان در نبرد ،كه چرا از آن بزم زنده بيرون آمديم و مانند آن 9 زن نمرديم ،و يا چرا در شهر مانديم و مانند آن ديوانه صحرائى رو به صحرا ننهاديم .و زليخا كه تا آندم از شرمش در بيرون مجلس بود ،زيرا اين‏كاسه‏ها همه بر سر او شكسته ،و هر بوم شومى بر فرق او نشسته ،درآمد با نفسى در سينه شكسته ،گفت آنجا كه عيانست چه حاجت به بيانست سراپاى وجودم شاهد است كه حق با يوسف است ،من او رابخود خواندم كه سراپا نياز بودم به او نه او مرا كه هر بن مويش از چهره خورشيد بى‏نياز است و هماره بخود ناز، او درباره ما هر چه گويد راست گفته گنه را بر او راه نيست .

شاه صورت مجلس را با چند نفر به زندان فرستاد كه چه مقصودى از استنطاق اين زنان داشتى ،اينها كه جز اقرار چيزى ندارند ،يوسف جواب داد  ذالك ليعلم الملك ايضا كغيره انى لم اخنه زوج زليخا الذى شكى الى اليك منى و استدعاك ان تسجننى بالغيب فى بيت‏الأقفال وان الله لايهدى لايستر كيدالخائنين فالخائن انا او هو .

الحزب التاسع والاربعون‏

53 و ما ابرّء نفسى ان النفس لأمارة بالسّوء الّا ما رحم ربّى انّ ربى غفور رحيم .

غرضم آن بود كه زندان من براى شكايت شوهر زليخا بود از خيانت من به زنش زليخا نزد شاه سابق پدرت وليد ،با آنكه خودش ديد دريدن پيراهن مرا بدست زليخا و بعد ديد بزم چهل زن و از ديدنم دست بريدن آنها را ،باز خواهش از پدرت نمود كه مرا به مغلطه به زندان انداخت و دوازده سال من بيكس در ته زندان ،اكنون كه تو بخواهى مرا نجات دهى ،بايد سند قانونى داشته باشى مباد عزيز باز آغاز دشمنى با من كند .

شاه از اين پيام يوسف كه هنوز در زندان نشسته در نمى‏آيد و اينگونه پيام مى‏فرستد ،هم افسرده شد و هم از كار پدرش و از غفلت تاكنونى خودش شرمنده ،كه چنين نور پاك و گوهر تابناك بايد در دولت ما چنين ستم كشد و كسى به دادش نرسد ،زنيكه خود چنين اقرار كند شوهر بيحسّ او به چه رو شكايت از او و دادخواهى از ما مى‏كند ،ما چرا بايد از اين جريانات ناهموار بى‏خبر باشيم ،با آنكه ما مسئول خدا و خلقيم ،همه اين گناهان به گردن ما است.پس بر عزيز سخت برآشفت و همه نشانه‏هاى منصب او را از او پس گرفت و از نظرش انداخت ،و گروهى از وزراء را به زندان فرستاد با خلعت شاهانه كه همانجا بر يوسف بپوشانند و با جهانى عز و جلال او را از زندان برآرند و بر مركب خاص جنيبت‏دار شاه سوار نموده پياده در ركاب او به دربار آيند ( ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد) و در اثر اينهمه كرامات كه از يوسف ديد به پيمبرى او گرويد و شاه مؤمنى شد از آل فرعون و همين نطفه ايمان او بود و در خون اولادش دوران مى‏نمود تا نوبت به فرعون موسى رسيد كه او هرگز با موسى جسارت نكرد و هر چه گفتند بكش نكشت و آخر دم مرگش آمنت گفت و مرد.

اينكه گفته شد در معنى ذالك تا رحيم (كه نه ادوات ربط به سابق دارد نه نشانه مستانفه ) بناء بر اين است كه در اين ميانه مقدّرى محذوفى قائل شويم بغير قياس كه با رنج ناچارى او را ثابت كنيم.

اما اقتضاء سوق كلام كه بهترين سند مفسّر است ،آنست كه اين دو آيه سخن زليخا باشد و ضماير بارزه و مستتره به يوسف برگردد ،و ذالك اشاره به همه جمله اقراريّه باشد .

يعنى اينكه من امروز و ديروز و هر روز بر ضرر خودم اقرار مى‏كنم ،پاس حقوق عشق يوسف است (و هنوز يكى از هزارش نيست) كه اداء مى‏كنم ،تا يگانه معشوق پاكم كه هماره بر عرش دلم نشسته و بر احوال و اعمالم ناظر است بداند كه من در غياب او دور از او (كه هرگز نباشم) خيانت به او نكرده و نمى‏كنم و نباشم تا بكنم (كسى با جان خود خيانت نمى‏كند) خائن گمراه است مشمول هدايت عامه خدا هم نيست تا چه رسد به هدايت خاصه .اما در اين دعوى بيخيانتى غرضم نه خودستائى و تبرئه نفس امّاره است كه بيرحم خدا كسى بريئى نيست ،همه دمبدم آمرزش و رحم خدا را بايد در خود و بر خود ببينند ،تنها غرضم آنست كه من چندان نمك بحرام عشق يوسف نيستم ،گر چه گناه بى‏آمرزش زندان فرستادن آن بهشت‏رو ،از من سر زد كه تا ابد از آن غم در دوزخم ،اما خدا مى‏داند و عشق پاكش گواه است كه از فشارهاى متنوع سرزنشهاى مردم و نكوهش‏هاى شوهر مصنوعيم مغزم پريشان و عقلم باخته شده بود، كه نفهميدم چه زيانى بر جان خود زدم و دو روزى نگذشت كه درياى عرق پشيمانيم از سرگذشت ،اما ديگر اختيار نجاتش در دست من نبود ،مردن شاه هم كه پيش آمد و كار شوهرم پس رفت ديوانگيم بيش از پيش شد ،كه از جانِ بيجانان خودم سير و بر مرگ دلير بودم ،اينك به همين اندازه اقرار برملأ ،حق نمك عشق يوسف را اداء كردم (تا چه شود رشته بگسيخته) .

پيدا است كه اين سخنها چه دامنى بر آتش دل شاه مى‏زند در شتاب ديدار يوسف . دوم 54  و قال الملك استيناف ائتونى به استخلصه لنفسى چنين سخن بيتابانه از شاهِ مقتدر نشانه شيفتگىِ شگفتِ دور از باور بيرون از اندازه است ،و سوزِ سخنانِ دلنماى زليخا بيش از اينها بايد شورانگيز باشد .

پس چند وزير و امير با خلعتها و جنيبت‏ها رو به زندان رفتند. خدا به داد دل زندانيان رسد در وداع با يوسف كه چه شورى انگيختند و چه اشگى ريختند ،فضاءِ زندان تنگى مى‏كرد از موج هوا و اوج صداى گريه آنها ،گوئى جان از تن زندان رفت و ابر بلا بر زندانيان باريد ،بر دامن يوسف دستها بود دو پشته آويخته و ناله‏ها در هم ريخته مردم كوس‏زنان به تماشا مى‏آمدند .يوسف تا ساعتى ايستاده بود بر آنها دعا مى‏نمود با اين لفظ اللّهم اعطف بهم قلوب الأخيار و لا تكتم عليهم الاخبار  كه معنى‏ها دارد اين دو جمله نفى و اثبات علاوه بر صنايع لفظش ،گر چه اين ترجمه سخن يوسف است كه سريانى يا فنيقى بود  ،اما بايد گنجايش اين ترجمه را داشته باشد .

چون يوسف از در زندان بيرون رفت همه درهاى خوشى بر زندانيان بسته شد و براستى و به تمام اندام زندان شد.

يوسف با زبان گفت و با انگشت بر ديوار زندان نوشت هنا قبرالأحياء و بيت‏الأحزان و تجربةالأصدقاء و شماتة الأعداء اينان زنده به گورند و از هر خوشى دور ،جاى آزمايش دوست است و سرزنش دشمن .

آنگاه به آن امير و وزير خلعت به دست گفت كه با چركينى دوازده ساله خلعت شاه پوشيدن سزاوار نيست ،رخصتم دهيد يا همراهم شويد كه به شستن‏گاه روم و غسلى برآرم و شكرى بسزا بجا آرم. گفتند روا است .رفت و پاكيزه شد آمد ،شكرگويان خلعت را به بر كرد، و رخت ديرين را به حمّامى بخشيد ،سوار شد و رو به دربار آمد ،مردم ثناخوانان تماشا مى‏كردند با شكر و دعا ،همانكه پياده شد ايستاد تا بروند و بار بيارند ،رو به آسمان به بلندتر آوائى كه همه شنيدند و آموختند براى چنين جاها گفت  حسبى ربى من دنيا... حسبى ربّى من خلقه عزّ جاره جلّ ثنائه و لااله غيره كه نيكوتر سخنى است بايد آموخت و ورد زبان نمود بويژه ذكر جلّى اجتماعىِ صوفيان ،يعنى همه دنيا يكطرف ياد خدا يكطرف ،همه مردم يكطرف خدايم يكطرف ، پناهش سنگين است و ثنائش پربها و كارآمدى جز او نيست .همانا هنگام بسيارى خوشى بايد بيشتر بياد خدا افتاد و همه را از خدا بايد دانست .

از نظر خدا افتاده كسى است كه در خوشى‏ها خدا را از ياد برد و چشمش را به خلق اندازد ،هرچه نعمت بيشتر بر ما بارد ،بايد بندگى ما و پوزش ما بيشتر شود ،كه در نوازش خود را نبازيم و بر كوچكى خود بيفزائيم .

تا شاه را ديد به زبان عربى سلام داد و درود بر او فرستاد ،شاه بسى شكفته شد كه اين چه زبانى است به اين شيرينى ،گفت عموى پدرم عرب بود اين زبان عربست كه در حجاز يك خانه براى خدا ساخت جد بزرگم ابراهيم بيارى پسر بزرگترش اسمعيل ،و او را در آنجا ماندنى كرد تا زوّار آن خانه را (يعنى حاجيان) خدمت كند ،اين زبان او است و زبان پدرم و خودم سريانى بود ،اكنون كه به سايه شاه در آمده سر به آسمان سوده‏ام اختيار زبانم و همه چيزم با شاه است هر چه بفرمائى فرمانبرم .شاه چند زبان مى‏دانست با هر يك از آنها سخن گفت ،يوسف به اعجاز پيمبرى به همان زبان پاسخ داد .

شاه بسيار شيفته شد ،گفت يوسفا حقا كه دلبرى عاشقانت گول نخورده‏اند ،هر چه‏ات دانند و خوانند هنوز كم گفته‏اند ،هر كه را آوازه بيش از خود است و تو بيشتر از هر آوازه‏اى . و استكثر الأخبار قبل لقائه فلمّا التقينا استصغرالخبر الخبر  خبر دوم بضم خا فاعل استصغر و اول بفتح خا مفعولست ،يعنى تا نديده بودم هر چه مى‏شنودم حمل بر اغراق مى‏نمودم ،همانكه ديدم خبرتِ خودم آن خبرها را كم و كوچك شمرد .خبرت تحقيق است خبر نقل است .

شاه از شيفتگى به اهل بارگاهش گفت جوان و اينهمه دانش اعجاز است  (يوسف آنوقت به چهل سال نرسيده بود) پس بزرگتر معجزه از او ظاهر شد كه شاه از حيرت فرو ماند ،و آن اين بود كه شاه گفت مى‏خواهم تعبير خوابم را از زبان خودت بشنوم ،فرمود نخست اصل خوابت را بگويم كه بيش از آنست كه خودت به مردم گفته‏اى ،يا فراموش كرده‏اى يا نخواسته‏اى همه را بگوئى ،شاه با جهانى شگفتى حاضر شنيدن شد ،فرمود تو درخواب خود را لب رود نيل به تماشا ايستاده ديدى ،ناگاه آب شكافته شد و هفت گاو فربه سپيد براق پستانهاى پر شير آويخته بيرون آمده مى‏خراميدند و تو از نيكى رنگ و فربهى و پرشيرى آنها گرم تماشا شده بودى و آب هم درخشان مى‏رفت و رود پر بود آب بالا آمده بود ،ناگاه آب رود به زمين فرو رفت و خشكيد چنانكه تو از ناگهانى آن بلأ ترسيدى ،ناگاه از ميان لجن و لاى هفت گاو برآمد لاغر مو ريخته بد رنگ شكم به پشت چسبيده بى‏پستان و بى‏دندان و از رفتن ناتوان و از ناتوانى لبها مانند خرطوم آويخته و بجاى سم مانند سگ پنجه‏هاى درنده داشتند ،افتادند بجان آن هفت گاو فربه و آنها را از هم دريدند و خوردند و استخوانهاى آنها را در هم شكستند و مغز آنها را هم مكيدند  ،و تو بس افسرده در آنها مى‏نگريستى .

پس آن صفحه نمايشگاه بهم خورد و عالم ديگرى پديدار شد مانند آنكه خواب ديگرى تازه مى‏بينى و گذشته را فراموش كرده‏اى ، پس خرّم دشتى پر سبزه نمودار شد ،ناگاه هفت خوشه پربار گندم ديدى ،و هفت خوشه لاغر پوسيده در سوى ديگر كه تو گاهى به آنها و گاهى به اينها مى‏نگريستى و با خود ميگفتى يك زمين چرا دو گياه به ضد هم ،ناگاه تندبادى وزيد كه آن خوشه‏هاى پوسيده را ريخت بر سر خوشه‏هاى سبز و آتش در آنها افتاده همه را بسوخت ،تو چنان ترسيدى بر خود لرزيدى كه از خواب جستى پژمان كه هنوز ترس در دلت و لرز در تنت بود .

شاه چنان از اين گفتار حيران شد كه گفت يوسفا تو مگر در آن خواب با من بودى يا خودت اين نمايشها را به من نمودى اكنون چه رأى مى‏دهى.

فرمود شاه را بايد كه از حالا به زراعت پرداخت و به همه فرمانروايان و فرمانبران فرمان چسبندگى به زراعت داد كه تا توانند گندم بكارند و بيش از خوراك را يا خود نگهدارند يا به شاه بفروشند و شاه بايد همه خزينه را در راه زراعت گذارد ،هم خود بكارد و هم كاشته مردم را اگر خواستند بفروشند بخرد.علت مادى زندگانى (چه انفرادى چه اجتماعى ) زراعت است كه نابود را بود و يكى را هزار مى‏كند ،و علت صورى صنعتهاى قدر ضرورتست از خيّاطى و طبّاخى و بنائى و آنچه لوازم زراعتست از آهن و چوب و صنايع ديگر مانند زرگرى و نقاشى براى خوشگذرانى است.

شاه را سرمايه نفرات رعيت‏اند و آنها بايد زنده باشند تا خدمت شاه كنند و زندگى آنها علت مادى و صورى مى‏خواهد ،و جز شاه كه خزانه دارد كسى نمى‏تواند زراعت عالمگير و آباديهاى بزرگ و قناتهاى دور پر گود به راه اندازد اين كارها هميشه وظيفه  شاهست بويژه اكنون كه خدا اين خواب شگفت را به چشم ملكوتى شاه درآورده و شوق تعبير را چنان بر دلش انداخته كه نيارميده تا مرا از زندان برآورده ،به ايوان در آورده ،و بجاه هم‏سخنى خود رسانيده.اين خود وحى و الهاميست از سوى خدا به شاه تا شاه غم رعيت خورد و پيش‏بينى براى سالهاى قحطى كه سرنوشت مردم اين زمانست نمايد ،براى دفع و رفع بلاهاى مقدر عمومى ،تا به اندازه توانائى اصلاح شود ،اصلاح بلأ كم كردن آنست (ريشه‏كن كه نتوان نمود حكم قضا را)  و كم كردن قحطى به فراوان كردن زراعتست و نگهدارى محصولش به دستور .

چون آغاز كار از خدا شده بايد اميدوار شد كه خدا هم مى‏خواهد به اسباب غير عادى هميشگى كمكى در رفع اين بلأ نمايد ،و چون خواب را به شاه نشان داده نه به ديگرى پس مى‏خواهد كه شاه هم كمك شاهانه‏اى بكند ،و چون بر دل شاه انداخته و نادانى علماء را مقدمه‏اى ساخته كه من تعبير اين خواب را بكنم پس مى‏خواهد كه مرا هم به فيض مداخله در اين كار خدائى و شاهانه برساند فخراً و ذُخراً حمداً و شكراً ،باور از بخت شوريده‏ام كه از عمر جز رنجهاى بزرگ نديده‏ام نبود كه به چنين جاه سترگ برسم.

اكنون سه نفر در اين دفع بلأ انبازند ،بايد هر يك تا توانند كار را راه اندازند (خدا - شاه - غلام كنعانى يوسف زندانى).

اما خدا از اين مقدمات معلوم مى‏شود كه حاضر است جبران هفت سال قحطى را جلو اندازد به هفت سال پر نعمت چنانكه هر سال بقدر پنجسال عادى محصول زراعت را بروياند ،دواء را پيش از درد آفريده، شفا را و حكيم را پيش از بيمارى ،خوشى را پيش و بيش از ناگوارى.

اما شاه بايد خزانه را در راه زراعت نهد و اختيار زراعت را به يوسف رنجديده كار آزموده دهد .اما يوسف چون بيش از اندازه عمرش ناگواريها ديده و از هر يك چيزها فهميده و براى چنين روز اندوخته ، از پاى نمى‏نشيند تا دست غيبى از آستين بشرى به كرم خدا و اجدادش برآرد ،كه يد بيضاى نواده‏اش موسى چار صد سال بعد از اين در همين مصر ،يك انگشتى از آن دست باشد .

پنج ماده از صد و بيست ماده كارم (كه از غيب نامزد من شده) مى‏توانم قبلاً بگويم و سر رشته كارم را به همه بنمايم .

نخست آگهى‏ها پهن كنم ميان مردم كه هر كه حاضر شود براى زراعت هنگفت بيش از قدر معتاد ،شاه سه وعده شاهانه به او مى‏دهد ،نخست آنكه سرمايه هر چه خواهد از خزانه داده مى‏شود به وعده سر خرمن بى‏نفع .دوم در سر خرمن جنس فروشى او را شاه مى‏خرد گرانتر از خريدار ديگر .سيم آنكه نام او و كسانش در دفاتر مخصوصه اين كار نوشته مى‏شود كه شاه او را به خوبى مى‏شناسد و هر كارى كه در دولت از او برآيد به او مى‏دهد با حقوق كافى .

ماده دوم آنكه ماليات را در اين هفت سال همه را از جنس بايد گرفت نه نقد و جنس به دو جهت يكى آنكه محصول اين سالها بسيار است خيلى بيش از خوراك رعيت است پس به رعيت ناگوار نيست ،دوم آنكه شاه مى‏خواهد خودش هم زراعت بسيار كند براى تجارت پس چرا محصول حاضر شده را نگيرد .

ماده سيم حقوق خدم و لشگر را هم بايد جنس داد مگر خمس (پنج يك) كه آنرا بايد پول داد زيرا شاه در اثر زراعت هرگونه محصول خواهد داشت .

ماده چهارم بايد در هر شهر چند انبار بزرگ (به گنجايش محصول آن شهر) در زمين خشك بايد ساخت كه كف انبار تخته باشد نه خاك براى نگهداشتن محصول زايد ،زيرا در هفت سال اول نبايد فروخته شود كسى هم محتاج خريد نخواهد شد .

ماده پنجم بايد از محصول زراعت پنج يك را خرمن كرد كوبيد براى خوراك و باقى را با كاه و سنبل انبار كرد كه هر دانه در ميان كاه خود اگر باشد نمى‏پوسد تا مدّتى كه اكثر آن مدت شش سالست كه ما محتاج به ذخيره‏هاى سال اول نمى‏شويم ،مگر پس از شش سال كه اول قحطى است و بايد به ترتيب ذخيره هر سال خورده و فروخته شود تا فاصله ذخيره كردن و خوردن هميشه شش سال باشد ،اگر در اين هفت سال همه زراعتها پنج برابر معتاد حاصل دهد و همه هم چهار قسمت آنرا ذخيره كنند بيش از كفايت هفت سال قحطى خواهد شد ،اما هم همه زراعتها به اين اندازه نخواهد شد و هم همه كس صرفه‏جوئى نمى‏كند و به هدر مى‏رود و اينكه مى‏گوئيم براى منتهاى احتياط است كه تكليف مباشر هر كارى همين دقت و احتياط است تا رشته كار از دست نرود ،والّا طبيعة همين‏طور كه به فراوانى مى‏دهد به فراوانى هم تلف مى‏كند و كسى نمى‏تواند كاملاً جلوِ كارهاى طبيعت را بگيرد .

همانكه اين دانشها را از خود بروز داد دو اثر به ضدّ هم بخشيد ،يكى دشمنى بيشتر وزراء و امراء و همه علماء با او دشمنى سخت كه تا هر جا حاضر شدند اما بقدر دلخواهِ آنها مقاصدشان برآورده نشد .دوم شاه تغيير حال و عقيده و معارف بخود داد كه كم‏كم از او بروز كرد و آنچه فوراً كرد برگزيدن يوسف بود براى خيلى از كارها كه اوّلش انباردارى بود كه به فاصله مدت كم از عزيز گرفت و به تحويل يوسف داد .اما باز تا يوسف به مقدمات آن صد و بيست ماده كه منظورش بود برسد يكسال از هفت سال خوشى گذشته بود .

كه از سال دوم آنهم بتدريج موفق شد به ذخيره نهادن سنبلها در انبارهاى بيشمار كه پنجسال پس از اول ذخيره قحطى شروع شد و سال اول قحطى هر كس ذخيره گذشته را خورد يا از رعيت ديگر خريد كه نيازمند خريد از يوسف يعنى انبار دولتى نشدند .از سال دوم قحطى بيشتر مردم كه توان گفت همه ،خريدار انبار يوسف شدند ،شاه با كمال دلخوشى تماشاى كارهاى معجزنماى يوسف را مى‏كند كه هر سال خزانه را دو برابر سال گذشته مى‏كند كه آخر قحطى هم از مردم كم كسى به گرسنگى مرده و همه ثناخوان شاهند ،و هم آنقدر بر خزانه افزوده كه شاه ديگر برابر او نيست و از آن به بعد فراعنه مصر كه نسل همين شاه باشند ،يكى از بزرگترين شاهان روى زمين بجز ايران و روم شمرده شدند .شاه كه چنين ديد پس از قحطى همه كار دولت را به يوسف واگذاشت و خود به عبادت و فراغت گذرانيد .

سال دوم قحطى كه سال اول خريد باشد از انبار يوسف كه ذخيره شش ساله را دارد ،مردم گندم را به پول خريدند و ارزان هم بود پس بيشتر پولهاى مردم به بهاى گندم جزء خزينه دولت شد .

سال سيم هر چه زر و زيور و اسباب تجمل بود دادند به بهاى گندم و اندكى گران هم شده بود .

سال چهارم آنچه اسب و مواشى داشتند دادند به بهاى گندم كه طويله‏هاى شاه چنان پر شد كه جا نبود و هر روز كاروانى راه مى‏انداختند كه اسبان و مواشى زيادى را ببرند به ممالك ديگر بفروشند .

سال پنجم هر چه غلام و كنيز و لوازم زندگى و اثاث البيت كه ممكن بود كم كردن دادند به بهاى گندم و بسيار گران شده بود ،چون دارائى مردم به تفاوت است بعضى بودند كه از كم داشتن گرسنگى بسيار كشيدند.

سال ششم هر چه املاك بود دادند به بهاى گندم حتى خانه‏هاىِ نشيمنى كه در آخر آن سال كسى مالك ملك و خانه نبود بجز شاه كه همه مستأجر شاه شدند .

سال هفتم كه كسى مالك هيچ چيز نبود و فريادها به آسمان و دستها به دامان يوسف بود و گندم هم بسيار گران و هم روزافزون گرانتر مى‏شد ،درخواستها كردند كه بچه‏هاى ما را بخر به غلامى و كنيزى (كار بيفرزندان زار بود) يوسف كرم كرد و خريد با آنكه اين كار بر ضرر بود زيرا كسى نبود كه از او بخرد بايد نانخور زياد كند ،ديگر در مصر و دهاتش پسر و دخترى نماند كه مال شاه نشده باشد اما چون گندم گران بود در شش ماه بهاى بچه‏ها را خوردند و گرسنه ماندند و با ناله و افغان در خانه يوسف گرد آمدند ،كه ما ديگر هيچ نداريم كه به بهاء گندم دهيم .فرمود جان خود را كه داريد خودتان را به من بفروشيد ، ياد آريد كه سه روز مرا در بازار براى فروش واداشته بودند و شماها به تماشا مى‏آمديد اين جزاء يا بهاءِ آن تماشاى رايگانست كه ديدار من به قيمت جانست .

مردم از دل و جان شاد شده زن و مرد خود را فروختند و بهاءِ جان خود را تا سه ماه خوردند از گرانى گندم ،و بعد كه سه ماه ديگر به آخر سال مانده و همه سختيها در اين سه ماه آخر است هر روز صبح در خانه يوسف پر از غلام و كنيز بود نالان كه ما اكنون مملوك توايم واجب النفقه هم خودمان هم بچه‏ها ،يوسف فرمود كه در انبارها را باز كنند و نام فروش نبرند هر خانه را سرشمار قسمتى از گندم دهند، چنين كردند اما ده روز نشد كه انبارها تمام شد .همانكه به درگاه خدا ناليد چه ناليدنى ،ندا رسيد كه قضاء حتمى بهم نمى‏خورد تا اين سه‏ماه نگذرد درهاى آسمان براى ارزاق مردم باز نمى‏شود امّا در ديدار تو اثر قرار مى‏دهم ،هر كه يكبار با مهر سرشار روى ترا ببيند ،تا 24 ساعت درد گرسنگى نفهمد و خرّمىِ سيرى از خود احساس نمايد، اينك آگهى پهن كن در همه جا كه هر بامداد در بزرگتر بيابانى گرد آيند و تخت شاهى تو را كه به تازه شاه به تو بخشيده (همه طلاى ياقوت‏نشان سى‏گز در ده‏گز و شرابه‏هاى جواهر از اطرافش آويخته تا به زمين ) ببرند به آنجا و تو برقع بر رو افكنده برو بالاى آن تخت برقع فرو هل و يكدور چهره خود را بگردان تا همه ببيند ،اين كار هر روزه تو و مردم باشد .جار زدند مردم به حيرت افتادند كه باور كردنى نيست اما چاره ندارند ،روزهاى اول با جهانى حيرانى آمدند و ديدند و سير شدند ديگر هوس خوراك ننمودند تا بامداد ديگر ،پس از چند روز حيرت رفت عادت آمد به چه شوقى كه ناله‏هاى اشواق از آن بيابان بر مى‏شد و ملئكه آسمانها با حيرت مى‏نگريستند ،اين بود تا سه ماه. دانم كه خواننده دريغ از باور مى‏كند و حق دارد.

امّا  چكنيم هم بعض مفسران اهل سنّت نوشته‏اند و هم در اخبار دوازده امام شيعه اماميه هست ،از جمله كه توانى بيابى كتاب حقايق فيض كه چاپ شده ،شش مقاله است در مقاله چهارم كه در حمايد اوصافست باب دوم از آن مقاله در صفت رضا گويد (و قدر وينا ان اهل مصر مكثوا اربعة اشهر لم يكن لهم غذاء الّا النظر الى وجه يوسف الصّديق كانوا اذا جاعوا نظروا الى وجهه فشغلهم جماله عن‏الاحساس بالم الجوع) بعد گويد كه دست بريدن زنان عجيب‏تر از اين است كه درد نفهميدند يعنى نفهميدن درد عجب‏تر از بريدن دست است ،و قدر مشترك همه اينها تصرّفِ جانِ خودِ شخص است در تنِ خود يعنى قواى طبيعيه خود و برگرداندن آن قواى از كارهاىِ عادى ،و اين تصرّف از اثر حالة ملكوتى يعنى غير طبيعى باشد كه به وسيله اسباب طبيعى در آن جان پيدا شده باشد ،و اين يك مفهوم كلّى غير عادى و بس شگفت آور است ،اما نتوان انكار اساسى نمود ،زيرا مصاديق بسيار در اديان براى آن گويند هميشه ،كه مجموع آنها يك تواتر ملفّق مبهمى را ايجاد مى‏كند ،و ناچار مى‏شويم در راه حلّش كه بزور فكر يك سبب طبيعى پيدا كنيم .اروپائيها در اين راه كار مى‏كنند و خواهند يافت ،زيرا ديده شده مرگ به سبب غلبه خيال از چيزهاى دروغى كه آن شخص آنها را راست پنداشته و اثر آنها در صورت راست بودن مردن بوده ،پس آن شخص مرده .

ديدن يوسف امر طبيعى ،پيدا شدن حالت ملكوتى براى جان يعنى عشق غير طبيعى است اما از راه آن امر طبيعى پيدا شده نه بدون سبب پس پيدا شدن هم طبيعى مى‏شود اما خود آن چيز پيدا شده ملكوتى است ،آنگاه آن پيدا شده جان را تغيير مى‏دهد و يك نيروى عاريه موقّتى در جان پيدا مى‏شود كه مى‏تواند قواى طبيعى را از كارشان بيندازد .حالا يكبار آن انداختن مردن مى‏شود كه يكسره از كار و از قوه كار هم مى‏افتند ،و يكبار خَدِر شدنِ قواى و نفهميدن درد بسيار است كه اگر از كار نيفتاده بودند محال بود كه آن درد را نفهمند مانند درد بريدن دست و درد گرسنگى ،اما گرسنگى علاوه بر درد اثر مردن يقينى در پى دارد كه گرسنه چه بفهمد درد گرسنگى را چه نفهمد ،پس از چند روز خواهد مرد .پس اينجا بايد آن حالت پيدا شده در جان ،كار غذا را هم بكند تا حرارة غريزى خاموش و رطوبت غريزى خشك نشود ( مرگ خاموشى و خشكى است ) يك غذاى غيبى وارد معده كند ،يا طور ديگر .

چونكه قلب ماهيت نشد كه يكسره اهل مصر بينياز از خوراك بشوند ( كه اين ممكنست در اثر رياضت مطلقا يا به دستور خاص) بلكه بعد از آن سه ماه يا چهار ماه باز آدم عادى شدند مانند همه و هميشه ،كه هزار بار هم يوسف را مى‏ديدند كار يك لقمه نان را نمى‏كرد .پس اگر راست باشد ( چون عمومى بود نه شخصى تا عشق باشد ) ناچاريم به قبول معجزه كه بزور فكر هم اسباب طبيعى پيدا نمى‏شود .

چون ما هيچ پيمبرى را نديده‏ايم و همه معجزات را شنيده‏ايم و شنيدن به هر درجه باشد حجّت را بر نفس بشر تمام نمى‏كند يعنى نفس را عاجز نمى‏كند ،و نفس تا عاجز نشود باور نمى‏كند ،از اينجا است كه ما با ايمان كامل به اديان كه داريم از تصوّر معجزه عاجزيم ، كه آيا معجزه كننده كارى در خارج ايجاد مى‏كرد بدون اسباب با تنها اراده خودش ،يا بى‏آنكه كارى بكند تصرّف در خيال يا در چشم طبيعى مردم ( عموم يا خصوص ) مى‏كرد ،يا در طبيعت خود آن مردم يك چيزى بود كه نديده را مانند ديده باور مى‏كردند ،يا ديده را غير آنچه هست مى‏ديدند مانند لوچ (احول) و مانند مارگزيده يا سگ هار گزيده يا بيمار برسامى و سرسامى .

بالجمله آيا كار معجزه همه‏اش از سوى صاحب معجزه بود ،يا همه‏اش از سوى بيننده بود به خوشبختى صاحب اعجاز ،يا كار هر دو بود به انواع اشتراك ،و باز نمى‏دانيم كه ما بايد خود را در اين محرومى از ديدن معجزه خوش بخت بدانيم يا بدبخت .

خوشبختى آنست كه اگر مى‏ديديم و خدا نكرده باور نمى‏كرديم كافر جهنمى مى‏شديم و حالا كافر نيستيم گرچه مؤمن ناقصيم ،و بدبختى آنست كه اگر مى‏ديديم مؤمن كامل مى‏شديم علاوه بر حظّ نفس و حالا بقدر نديدن ناقصيم گرچه باور كنيم (باور ديده غير باور شنيده است ) .امّا توده شنيده را بهتر از ديده باور مى‏كنند در ديده شك‏ها و شبهه‏ها پيدا مى‏كنند و عارشان مى‏شود و موانع متنوّعه رو مى‏دهد، پس براى توده از آن جهت خوشبختى است ،نامش را ايمان به غيب مى‏نهند و برتر مى‏دانند .هم سليقه‏ها مختلف است هم حيثيّات ،پس هر دو هست هر يك براى يكى يا هر يك به يك جهتى ،در هيچ سخنى ادعاء عموم نتوان نمود .

فلمّا كلّمه اى صيّره متكلّما فانّ باب‏التفعيل اصله الّتصيير او المستتر ليوسف والبارز للملك فمنصوب بنزع الخافض اى تكلّم له قال الملك انك اليوم لدينا مكين امين من المكانة اى اعطيك منصبا جليلاً و استأمنك على اسرارى و اموالى بحيث  لا يكون عندى فوقك و لايحكم عليك احد غيرى و هذا معنى استخلصه لنفسى او هو ناظر الى كون يوسف مملوكاً فالمرادان اشتريه من عزيز فيكون ملكى خالصا لى اذ لاينبغى ان يحكم على هذا العالم سيّد جاهل فان كان جاهل فليكن سلطاناً .

چونكه شاه غلام بودن يوسف را مى‏دانست ،همانكه علم فائق او را با عفت و ستمكشى و زندان طولانى بيگناه دانست ،گفت  مبايد چنين دانشورى غلام يك نادانى باشد ،اگر بناى غلامى شد غلام خاص خودم باشد ،كه جز شاه بر او فرمان ندهد  ،پس استخلاص به معنى خريدن يوسف است از عزيز و عجب است كه مفسّرها بفكر اين معنى با ظاهر بودنش نيفتاده‏اند .همانا جلال يوسف را بالاتر و نظر شاه را به او هم والاتر از غلامى خواسته‏اند ،امّا بايست بفكر مسئله غلامى هم افتاد و يوسف را از اين ننگ ظاهرى رهانيد و شاه هم در ملك غير بى مجوّزِ قانونى بزور شاهى دست‏اندازى نكرده باشد .قدس يوسف هم نمى‏سازد با آنكه به تقرب شاه بنازد و اعتناء به مالك سابق كه حالا زورش از ترس شاه به او نمى‏رسد ،نكند عجب است كه مفسر انّه ربى را با ظهور رب در خدا به معنى مالك مى‏گيرد ،و اينجا هيچ نمى‏گويد كه كار غلامى يوسف به كجا رسيد ،و استخلص را به معنى صدر اعظمى مى‏گيرد و فكر نمى‏كند كه اين كار هم توهين به يوسف است و هم به شاه ،شخص زندانى نديده را هنوز نديده صدر اعظم كردن لاابالى بودن شاه را مى‏رساند و طفره در سير قانونى مناصب دولتى است كه امروز هيجده درجه دارد ،و آنروز هم البته درجاتى داشت ،و گفتن يوسف اجعلنى على خزائن الأرض يعنى قبول منصب يا خواهش منصب كردنش و نام غلامى خود را نبردن (علاوه بر ايراد فقهاء كه بر پيمبر حرامست قبول منصب از ظالم جائر تا چه رسد به خواهش و هر شاهى جائر است ) منافى تواضعِ قانونى و نبوّتى يوسف است كه آنروز گفت انه ربى احسن مثواى  ،آيا خروج از طاعت مالك ظاهرى گناه نيست و پيمبر نبايد بيگناه باشد .

و عجبتر آنكه هم حديث معتبر از پيمبر ما هست و هم مفسران همه گويند كه با اين سخن شاه كه مكين امين و با خواهش يوسف اجعلنى، باز شاه تا يكسال به يوسف منصب نداد و پس از منصب هم اختيار تام هنوز نداشت كه يكسال از هفت سال فراوانى گذشت و يوسف كارى نكرد زيرا كار به دستش نبود ،و پس از كار و اختيار تام باز شاه با او همغذاء نمى‏شد و عار مى‏دانست همكاسه بودنِ با غلام را ،تا آنكه يوسف اظهار نسب ابراهيم را نمود شاه او را بهم خوراكى خود پذيرفت .

كجا مى‏سازد اينها با صدر اعظمى نديده يا وزارت نديده .

پس جريان قانونى همين است كه استخلص به معنى خريدن باشد كه شاه اول يوسف را از عزيز خريد يا او بخشيد يا شاه او را در جزاء زندان بيگناه مجبور كرد كه آزاد كند ،آنهم كرد يوسف خالص شد براى شاه يا غلام شاه يا آزاد كرده شاه يا آزاد شده به حكم شاه.

آنگاه بتدريج تا يكسال به اول منصب رسيد ،باز بتدريج بترقى و اختيار تام رسيد ،باز بتدريج به صدراعظم و نيابت سلطنت رسيد ، باز بتدريج به اظهار پيمبرى و ايمان شاه به او رسيد .و اينهمه جلالهاى چشم پر كن يوسف مايه دشمنى همه وزراء و شاهان آينده شد كه تخم بدبختى بنى‏اسرائيل در مصر كاشته شد و تا چهار صد سال گرفتار وبال و نكال و اشدّ عذاب بودند.

55 قال يوسف ان اردت تمكينى عندك و جعلى اميناً فلا تجعلنى وزيراً او اميراً بل اجعلنى على خزائن هذاالارض اى مصر انى حفيظ لك عن يدالخائنين و عليم بوجوه الرّبح و النّماء.

اين افتادگى يوسف بود و مقتضاى پيمبريش كه كار ظلم‏دار نخواهد، تنها حفظ مال بخواهد تا بتواند به حال فقراء برسد و زمام مردم دستش نباشد ،زمام مال دستش باشد تا تواند به تهيدستان كه از آنجمله پدر پير و برادران فقيرش باشند كمكى كند ،و كرد بخوبى كه اگر يوسف سر كار نبود در آن هفت سال قحطى كم كسى زنده مى‏ماند و شاه و وزراء هم به حرج شديد مى‏افتادند و سلطنت هم متزلزل مى‏شد و هم منفور مردم .شاه هم داناى قدردان بود كه انجام كار چنان خورسند شد از يوسف كه خود را زنده كرده او دانست و همه خزينه را مال او دانست ،همانكه در آخر يوسف از شاه پرسيد كه با همه مردم كه غلام و كنيز شما شده‏اند به حكم خريدارى در قحطى نه به زور شاهى ،چه بايد كرد ،شاه گفت همه مال تو است و اختيار با تو است .

همانكه يوسف دانست كه اين سخن از دل و جانست ،روزى را آگهى داد بهمه مردم كه در فلان بيابان پهناور حضور يابند و شاه و وزراء را هم به خواهش برد به آنجاپس خودش به يك بلندى برآمد و فرياد زد كه همه شاهد باشيد من اينهمه بندگانم را در راه خدا آزاد كردم ،خدايا من قيد بندگى كه به اختيارم بود از آنها برداشتم ،تو هم كرم كن قيد گناه را از آنها بردار همه را از آتش دوزخ آزاد فرما ،پس خودش گريست و همه مردم گريستند شور ناله در گرفت ،حال همه تغيير يافت رو به خدا شدند همديگر را بهل كردند هر كه با هر كه دشمن بود دوستى كرد همه رو و دست همديگر را بوسيدند ،با يك دلى پاك و روشن به شهر برگشتند و تا صبح به عبادت و به ثناء يوسف بودند و تا ابد نسل به نسل از آزادى او ممنون .كه اگر چنين نبود همه پشت به پشت غلام و كنيز مى‏بودند (يك غلام كنعانى هزاران هزار مملوك خود را آزاد مى‏كند ،چگونه مى‏شود كه با حال غلامى دم از آزادى زند و نامى از مالكش نبرد ) ( و نيز اگر هنوز در واقع خودش مملوك بود مالك نمى‏شد به اجماع فقهاء و آزاد نمى‏توانست نمود ( لا عِتقَ الا فى ملكٍ).

56 و كذالك مكنّا ليوسف جعلناه متمكناً فى‏الأرض يتبوّء منها حيث يشاء لصيرورته مالك اراضى مصر و بساتينه و بيوته جميعاً نصيب برحمتنا من نشأ و لانضيع اجرالمحسنين فى‏الدنيا .

57 و بعد لأجر الأخرة خير للذين امنوا و كانوا يتقون اى استمرّداعلى التقوى‏ فصار لهم عادةً جاريةً .كان در اينگونه جاها دلالت بر عادت جاريه مستمرّه مى‏كند تا بمنزله علّت براى حكم آن جمله باشد ،يعنى علاوه بر مزد نمايان دنيوى كه به نيكوكار مى‏دهيم ،هنوز مزد آخرتى بهتر از آنست به شرط آنكه علاوه بر نيكوكارى ايمان به مبدء و معاد را با پرهيز هميشگى داشته باشد .

من نشاء مفعول نصيب است ،و اگر مفعول رحمة باشد (گر چه مصدر مضافست كه اضافه جنبه اسم بودن آن را نيرو مى‏دهد و از توانايى عملش مى‏كاهد ) معنى شگرفى مى‏بخشد زيرا مفعول نصيب شيئى عام محذوف خواهد بود به قرينه مقام ،يعنى هر كه را به رحمت خاصه خود برگزينيم ،به او بر مى‏خورانيم مقام فوق تصوّرى را كه نتوان به زبان آورد .و به هر حال دو جمله مستقل خواهد بود كه موضوع هر يك از يك راهى اعم از موضوع آن ديگر است .پس دو ماده افتراق پيدا مى‏شود با يك ماده اجتماع كه يوسف باشد ،يعنى برگزيده به رحمت خاصه را خواه كار نيكوى نمايانى هم در ميان مردم كرده باشد خواه نه به مقام  برتر از باور خودش و باور ديگران مى‏رسانيم ،و نيكوكار به مردم را هم خواه برگزيده رحمت ما باشد خواه نه ،مزد نمايان مى‏دهيم بى‏تخلّف .و غرض از عطف اين دو جمله بهم در اينجا آنست كه يوسف داراى هر دو عنوانست هم برگزيده به دليل آيات گذشته و هم نيكوكار به دليل آيات گذشته و آينده ،آنگاه عطف جمله لأجر با تاكيد لام قسم بر آن دو جمله اشاره به تقواىِ شگرفِ يوسف مى‏شود كه از تكرار به يك هنجار عادت نيكوى او شده بود ،به شهادت شاه كه بيطرف و بيخبر بود او را به امين بودن ستود ( امين بى خيانت است و تقوا هم در هر مورد پرهيز از خيانتِ آن مورد است ).

پس بلندىِ جاه و جلالِ يوسف هم در دنيا است و هم در آخرت ،و اين بلندىِ دو سرى در هر دو سراى به نادر افتد ميانِ پيمبران .بهترىِ قصه يوسف براىِ همين نادر بودن است يكى از نادرات يوسف هم آنست كه او رئيس كاركنان آسمان سيم است به شهادت پيمبر ما در شب معراج كه كشف حقايق نمود و عيسى با اولوالعزم بودنش در آسمان  دوم است پست‏تر از يوسف و پدرش يعقوب رياست آسمانها را هيچ ندارد .

اكنون شروع مى‏شود به قسمت سيم از اين قصه كه رفتار يوسف با يازده برادرش است كه در هفت سال قحطى سه بار به مصر آمدند براى خريد گندم از يوسف ناشناس ،و در هر بار يك شگرف كار تاريخى رو داد .پس بار چهارم همه كوچ و بنه كه هشتاد و اند نفر بودند ،بخواهش يوسف آمدند به مصر براى ماندن هميشه ،و نژاد پرنام بنى‏اسرائيل را در ستون تواريخ ايجاد نمودند ،كه يكى از بزرگترين تاريخ هميشگىِ دنيا شد ،و پيش از آن در مصر هيچيك از نژاد ابراهيم نبود ،و اول كس كه به مصر آمد يوسف بود با آن آغاز و آن انجام ،بعد كار آنها در مصر رسيد به آنجا كه در قرآن فرموده به موسى و هارون تَبوَّئالقومكما بمصر بيوتاً و اجعلوا بيوتكم قبلةً.

و ديگر سخن قبله عمومى در دنيا نيست مگر اخيراً (ناسخ ناپذير به اميد ما ) قبله شدن مكه است براى همه و هميشه .

58 و جاء اخوة يوسف فدخلوا عليه فعرفهم و هم له منكرون.

عرب اخوة را در برادر نژاد گويد اخوان را در برادر دوستى ، اخوان‏الصفاء اصطلاح صوفيانست و نام كتاب هم هست (و احباب اصطلاح بهائيانست نه ازلى‏ها و نه بابى‏ها كه آنها از كم بودنشان مى‏خواهند كه گم باشند و تقيه را هم تا حدّ لعن كردن واجب دانند ).

بسته شدن نطفه جاهِ يوسف خواب ديدنِ شاه شد و تعبير يوسف آن خواب را كه همه مردم گردن كشيدند براى ديدن تازه‏تر چيزى كه شنيدند ،و اينهم لطف خدا بود تا مردم بيدار شده آماده دفع و رفع باشند ،و اگر بى‏خبر آمده بود بلاى قحطى خيلى سنگين‏تر از اينكه شد مى‏شد ،و رسيدنش پس از يكسال به منصب انباردارى بمنزله تولّد جاه او بود ،كه نطفه بسته شده يكسال در رحم تقدير بود تا تولّد نمود و در آن يكسال هم باز يوسف در دستگاه شاه بود و بى‏منصب بود اما بيكار نبود ،و شش سال فراوانى ( يكسال از هفت سال فراوانى هنوز يوسف به منصب نرسيده بود ) بمنزله شيرخوارگى آن جاه متولّد شده بود ،اول هفت سال قحطى فطام آن رضيع شد كه روى نيازمندى از هر سو بسوى يوسف گرديد و او شد قبله حاجات ، قبله دعا ( در اسپهان در محله بيدآباد جائيست نامش قبله دعا و قبرستانى هم در آنجا هست به همين نام ) شب اول سال قحطى كه يوسف حساب نگهداشته بود مى‏دانست ،ديگران نمى‏دانستند پس از خوردن شام كه شاه خوابيد يوسف فرمان داد كه مجدّداً شام بپزند پختند ،سحر ناگاه شاه از خواب برخواست از گرسنگى بيتاب شده ، باشتاب خوردنى خواست كه هر چه هست زود بياريد ،آن غذاء پخته حاضر را آوردند شاه خورد و بس خورسند شد پرسيد گفتند كه يوسف به ما فرمان پختن داد ،يوسف را خواست و پرسيد او فرمود چون امشب اول سال قحط است و نشانه قحط پيدا شدن گرسنگى بيهنگام است با شدّة ،و چون شاه پاكدل است من دانستم كه اين نشانه نخست در شاه پيدا مى‏شود .

اين ناچيز گويد با اينحال خيلى دور از باور است ،خبر ديگر كه يوسف در سالهاى قحط عادت داد شاه را بتدريج به يكبار خوردن در شبانروز تا از درد گرسنگى بفكر فرومايگان افتد و شاه هم پذيرفت و كرد و پس از آن تا سالها در دستگاه شاهى رسم شد كه يكبار غذاى شاهانه بپزند و بسيار توفير خزانه از اين راه پيدا شد ،و ممكنست كه گوئيم كه پيدا شدن نشانه گرسنگى همان اول سال بود و دوام نداشت.

به هر حال اينگونه پيش‏آمدها مهر يوسف را در دل شاه پا برجا مى‏كرد تا به نظر بزرگى در او بنگرد و رشته كارها را از دل و جان به دست او دهد. و پس از يكسال هم قحطى شدّة كرد هم دامنه‏اش پهن شده تا سوريه (شامات) رسيد و كنعان هم كه از فلسطين است و اول سوريه است و هيجده منزل چهار فرسخى از مصر دور است هم مبتلا به قحط شدند و هم آوازه انبار مصر و گندم فروشى را شنيدند بدون نام يوسف زيرا لقبش (عزيز) مشهور بود و نام شخصى را كمتر كسى مى‏دانست .

پس يعقوب ده پسر را با اندك جنس فروشى از كشك و پشم فرستاد به مصر كه بفروشند و گندم بخرند و بيارند ،و كوچكترين پسر را كه برادر مادرى يوسف بود براى دلدارى خود نگهداشت كه تا مى‏توانست او را از خود جدا نمى‏كرد .

يوسف برادران را كه قدّ بلند و تن پهناور و سيماى عبرى و لهجه كنعان (كه هر دهى لهجه نمايانى دارد) داشتند و چابكتر و ساده‏تر از ديگران سخن مى‏گفتند ،به حدس شناخت امّا بروز نداد ،و آنها هيچ گمانى به يوسف نبردند زيرا هم وضع و لباس و لهجه او بسبب طول ماندن در مصر بدل به مصرى شده بود و هم آنها نگران گمگشته‏اى نبودند تا قوه حدس راه جولان داشته باشد ،و يوسف براى غربت و تنهائى از ياد پدر بدر نمى‏رفت ،هماره جانش نگران و حدسش در جولان بود. نگرانى خيلى اثر دارد رهنماى فكر و ياور حدس است ،آنكه در هر مورد نگرانى‏ها كشيده باشد داند كه چشم و هوش آدم نگران زوددريابست و درست درياب و كمتر بغلط مى‏رود .

يوسف برادران را به سخن گرفت و سخن در سخن انداخت و هرگونه پرسشهاى نهانى خورده جوئى كه لازمه نگرانى است نمود تا نيكو فهميد كه همه زنده‏اند كسى از آنها نمرده ،و هريك از آنها فرزندان بسيار پيدا كرده‏اند بيشتر هم پسر است و دارائيشان كمتر از اول شده و خورندگانشان بيشتر ،بويژه بنيامين كه پر فرزندتر از آن ده برادر است ..... ادامه در بخش 3

قصه یوسف

اثر عباس کیوان قزوینی


[1] . يعنى در حال تعجّب با اين لفظ قسم مى‏خورند غالباً نه هميشه ،اين ناچيز در تاريخ عمر خودم گفته‏ام : عاش فى‏الدنيا ثمانين و بضع - حاش لله لم يمت بل صعدا ،مرادم از صعود فناءِ محض است به اميد.

[2] . ‏نام ماه است به زبان سانسكريت كه اكنون در هند زبان اردو نامند و به زبان تركى بكسر ج و هر چيز پاره شده است چونكه ماه در دست پيمبر ما پاره شد و ديگر آنكه در هر ماهى سه شب درست است و باقى هميشه پاره پاره است .عرب ماه را به 9 نام مى‏خواند هر سه شب يك نام هلال  بدر  محاق .

[3] . چند شعر ابى‏فراس را در رازگشا صفحه 8 و 9 نوشته‏ام .

[4] .اضغاث يعنى دسته‏هاى خوشه گندم كه برهم بندند چون خواب سنبلات شنيدند اين لفظ به يادشان آمد كه خيالات شاه به شكل سنبلات نمودار شده.منه