English French German Italian Portuguese Russian Spanish
فرق سه لغت اقتباس و حاشیه و شرح (تفسیر)
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : تفسیر کیوان قزوینی «نسخۀ خطی » جلد ششم اثر مرحوم آیت الله شیخ عباس کیوان قزوینی«رحمة الله علیه» با مقدمۀ نورالدین چهاردهی به کوشش : هاشم کیوان - مسعود رضا مدرسی چهاردهی - نشر آفرینش - تهران سال 1387ش   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 13:41

شماره مقاله 511

در اين مقاله عناوين ذيل را خواهيد خواند :

ناروائي جنگ هاي خلفاء

ضرر جنگ های‌ بعد از پيغمبر

شكايت از قصور تفاسير

ضم كلامى به كلامى به سه وجه است اول اقتباس كه در لغت مشتق از قبس است كه پاره آن شئ است جدا كرده شده از آتش بسیار به اختیار چنانكه جذوة به وزن حیوه پاره آتشى است كه بیرون جهد از آتش به قوه خود آتش كه آن را بپراند به پارسى آن را اخگر گویند (جبرقه) به دو زیر و تشدید قاف پس اقتباس گرفتن و جدا كردن پاره‏اى از آتش است براى انتفاع (جدا كردن غیر جدا شدن است) و در اصطلاح مسلمین منحصر به قرآن است كه متكلمى (ناطق یا شاعر) یك آیه یا كمتر از قرآن را بگیرد داخل كلام خود كند یا در اول به اوسط یا آخر كلامش براى زینت و تبرك یا استدلال یا اظهار قدوت خودش كه مى‏تواند سخنى بگوید كه همتك قرآن گردد و از این قبیل است مطایبه در ساختن آیه مشتبهه مانند (و لاتقبل لسارقة یمینا ولو خلقت برب العالمینا) كه كسى نزد قاضى دعوى سرقتى بر زنى نمود و آن زن با قسم رد دعوى وى را كرد مدعى این آیه مجعوله را شاهد خود نموده قاضى پذیرفت و حكم براى او به ضرر آن زن داد و نیز وقتى كسى در میان ایلى از اكراد قرآن را بلند مى‏خواند رئیس اكراد كه او را باباپیر مى‏نامیدند بدش شد كه پاس حرمتش را نگه نداشته نزدش صدا بلند نموده و جرأت منع هم نداشت به تعرض پرسید كه آیا نام من در قرآن هست خواننده گفت (بلى هست حالا مى‏رسم به آن آیه شما خوب گوش دهید كه خدا نام شما را برده با احترام) پس بعد از چند آیه به لحنى خوش‏تر و آوازى بلندتر خواند (ان باباپیر اكان كلبأ كبیرا) آن رئیس چنان به خود بالید و نازید لختى با تبسم به فكر فرو رفت كه معلوم شد كه راستى باور كرده انعامى شگرف به آن خواننده داد و بر احترامش افزود بعد از آن هر وقت كه از هر كسى صداى قرآن مى‏شنید اصرار مى‏كرد كه ورق بزن آنجا را كه خدا نام مرا برده پیدا كن و بخوان، آن خواننده آنچه ورق مى‏زد نمى‏یافت رئیس بر او خشم مى‏گرفت و مى‏گفت كه تو ملا نیستى نباید قرآن بخوانى پس درست شد آن حدیث كه (القرآن شافع مشفع و ما حل مصدق) شافع مقبول الشفاعة و بدگوى مؤثر است.

 

دوم حاشیه (تعلیق) كه به لفظ قوله یا قال كلام مصنف را كلاً او بعضاً نقل كند بعینه پس بگوید اقول و شرح همان مطلب را داده به اضافه چیزى از خودش رد یا قبول كند پس این گوینده را محشى «به تشدید شین از تحشیه» و كلامش «كتابش» را حاشیه نامند و گاهى براى تجلیل كلام متن این حاشیه را تعلیق نامند یعنى آویختن كلامى به كلامى مانند شرح جامى بر كافیه ابن حاجب در نحو و شرح تصریف تفتازانى معلوم نیست كه به نام حاشیه قرآن كسى چیزى نوشته باشد مگر در اخبار ائمه (ع).

سوّم شرح و در خصوص قرآن «تفسیر» نامند و شرح بر دو قسم است «مزجى ومفصل» «مخلوط و جدا» شرح مزجى یا تفسیر مزجى آنست كه به نام مصنف نقل كلام كند و در ضمن كلماتى از خودش بیفزاید كه مشتبه به كلام مصنف شود و به همین افزایش شرح و توضیح یا تفسیر حاصل شود مانند تفسیر بیضاوى و تفسیر صافى و اصفى و تفسیر جلال الدین سیوطى كه حالا تفسیر جلالین نامیده مى‏شود براى آنكه در حاشیه آن تفسیر كتاب تركیب ابى البقاء نحوى صاحب كلیات در نحو هم طبع شده گویا دوازده نفر از علماء نحو تركیب قرآن را نوشته‏اند بهتر و معروف‏تر از همه آنها همین تركیب ابى البقاء است كه رسم شده طبعش با تفسیر سیوطى و نامیدن هر دو به تفسیر جلالین به تغلیب نام جلال بر ابى البقاء در تثنیه مانند حسنین و شمسین و تركیب قرآن را تفسیر ننامیده‏اند گرچه تا اندازه‏اى مستلزم بیان معانى آیات قرآن مى‏شود بلكه اساس و مبناى خیلى از تفسیرها همین تركیب است كه به اختلافش معنى مختلف مى‏شود حسن كلام است كه تواند تركیب‏هاى مختلف در آن جارى شود و چندین معنى ببخشد و در آیات قرآن بیشتر از هر كلام و هر شعر عرب  مى‏توان تراكیب مختلفه متضاده جارى كرد و معنى گرفت اما باید ملتفت شد كه وجوه ردیه یا شاذه یا نادره تراكیب را در قرآن جارى ننمود كه مخل فصاحت آن مى‏شود و بعض جاها منافى بلاغت هم مى‏گردد یعنى آن وجه تركیب را اگر جارى سازیم معنى مناسب آیه از جهت شأن نزول مختل مى‏شود یا ناقص یا قاصر مى‏گردد چنانكه ما در بعض آیات نوشته‏ایم كه فلان تركیب هم به قانون نحوى جایز است اما به حسب معنى سزاوار نیست و نباید احتمال آن تركیب را داد از جمله آیه انما انت منذر و لكل قوم‏ها است كه قدرى از آن استطراداً در صفحه 43 نوشته شد و مفصلش هم در ذیل خود آیه كه هشتم آیه سوره سیزدهم است سوره رعد و نصف آخر یك آیه است نه آیه مستقله‏اى و منحصر است به همان یك جا دیگر تكرار ندارد.

و شرح مفصل آنست كه كلام مصنف «هر یك جمله» یا چند جمله‏اش خالصاً نقل شود بعد یك یك از مطالب آن جمله را شرح دهند فصل به فصل مانند مجمع البیان و تفسیر نیشابورى كه چند آیه را مستقلاً نقل مى‏كند بعد در چهار عنوان تفسیر مى‏كند:

یكى عنوان قرائت كه قراء سبعه بعض كلمات را به اختلاف قرائت ننموده‏اند و همه متبع وجائز القرائت است و مى‏شود كه یك كلمه به بیست قسم خوانده شده باشد مانند هیهات كه یازده قرائت دارد و درى در آیه نور هفت قسم خوانده شده به ضم و كسر و دو تشدید كه مشهور است و به قانون لغت است و به ضم و كسر و یك تشدید به تخفیف در و به كسر تین و تشدید ین و یك تشدید و به وزن منیر و امیر مهموز الاخر و به فتح و كسر و دو یا یك تشدید و از جمله قرائت است وقف‏ها كه آن هم خیلى مختلف و سبب اختلاف معنى مى‏شود و قرائت اهل البیت كه مخالف با قرائات سبعه است منحصر به مذهب شیعه است رسمیت ندارد و جزء قرائات سبعه نیست و شیعه نمى‏تواند آن را دلیل بر خصم خود بیاورد زیرا خصمش اگر مسلم است كه اهل بیت را به عنوان قارى رسمى نمى‏شناسد و اگر غیر مسلم است كه به طریق اولى.

دوّم عنوان لغت كه آن هم به سبب اختلاف قرائت مختلف مى‏شود.

سوّم عنوان شأن نزول بعضى قضایاء خاصه در زمان پیغمبر رو داده پس آیاتى در خصوص آن قضایا نازل شده اگر معلوم شد آن قضیه چه بوده و اختلافى در آن نباشد مراد از آیه منحصر به همان مى‏شود و دلالت لفظى اگر اعم از آن قضیه یا اخص باشد از اعتبار مى‏افتد مگر آنكه نص صریحى از پیغمبر بدون اختلاف باشد بر تعمیم مدلول آیه با تخصیص و بناء به مذهب شیعه اگر آن نص از ائمه هم باشد كافى است در تعمیم یا تخصیص و خیلى از آیاتى كه جاى اعتراض ادیان دیگر شده از این قبیل است كه گرچه لفظش عام است امامراد خاص است به قرینه مقام كه شأن نزول مى‏نامند پس عموم ندارد تا آنكه امروز مورد اعتراض اجانب شود مانند آیات حكم به قتل غیر مسلمین فاقتلوهم حیث ثقفتموهم كه حكم روى اشخاص معین رفته آن هم در آن زمان نزول آیه نه روى اوصاف عنوانیه الى اخر الابد مثلاًبعد از وفات پیغمبر با زنده بودن بعض معاندین اسلام كه هنگام نزول آیه فاقتلوهم یقیناً مرجع ضمایر منصوبه «هم»بودند باز حكم قتل یا اجلاء بر آنها اجراء نمى‏بایست بشود و نشد و به اعتقاد نگارنده اگر على «ع » خلیفه بلافصل مى‏شد ابداً ابتداء به جنگ نمى‏نمود نه با مرتدین و نه با اجانب و اكتفاء به ضبط و اصلاح داخله اسلام مى‏نمود و بهتر بود زیرا كه وسعت اسلام اختیارى مى‏شد و شاید تا امروز بیش از حالیه وسعت مى‏یافت و قلبى بود نه سیفى، این مطلب را در كتاب عربى خود «ثمرالالحیوة» شرح داده‏ام در فریده 22 صفحه 68 و اگر معترضى گوید كه امتحان رفتار على در 57 ماه خلافت ظاهریش معلوم شد كه آشوب داخله چنان بر پا شد كه تاكنون هم فرو ننشسته، جواب گوئیم كه سبقت آن سه خلیفه تولید اغراض شخصیه در متنفذین نمود و كار از دست رفت كه على از عهده اصلاح و جبران بر نیامد و اگر از اول كار دست خودش بود هرگز تولید آن اغراض و تربیت مغرضین نمى‏شد از آن جمله آوردن غنائم بى حد از ممالك متمدنه و تقسیمش بر اعراب نوكیسه چیز ندیده بسا فسادها بار مى‏آورد و اگر على بود نه جنگ و كشتار نفوس مى‏كرد و نه جلب اموال كه دو مملكت بزرگ ویران شود و اهلشان ویلان بمانند و دو سه هزار عرب چنان ثروتمند شوند كه سر به طغیان بر آرند و بر كارهاى زاهدانه مقتصدانه على اعتراض‏هاى پر دنبال نمایند و ده هزار نفر را در بصره به كشتن دهند و ناموس رسول را بیابان گرد عراق سازند و دویست هزار نفر را در صحراى صفین لاشخوران هوا و زمین بخورند و چهار هزار نفر در نهروان غرقه نهر فناء شوند و خود على «ع» هم جان خود و اولادش را روى این كار بگذارد.

اگر خود على مصدر امور اسلامیه مى‏شد چنانكه خدا و رسولش خواسته بودند ابداً شمشیر نمى‏كشید و شمشیرى هم بر او و بر اسلام كشیده نمى‏شد و طفل مؤسسه اسلام پس از فطام از رضاع محمدى اگر فقط زیر دست اول دانشمند دنیا سخن سنج سخن‏آموز بى همتا شاه لافتى تربیت مى‏یافت دیر نمو مى‏كرد اما چنان برومند و بارور مى‏شد كه امروز دیگر رقیب نداشت نه آنكه شعله‏هائى به افراط زند و بعد در اواسط بنى عباس چنان فرو نشیند كه مشتى بردگان ترك نادان سوار گردن مسلمانان شده به هر سو تازند و عنوان پاك اسلام پاك نژاد را آلوده سازند بعد پنج قرن متوالى تركان شرق اقصى كه كلمات قرآن را هم قابل فهم نبودند خلیفه پیغمبر «دنى فتدلى فكان قاب قوسین او ادنى» شوند آنگاه یكباره در قرن ششم خلافت به عنوان «كل سادس مخلوع» خود خود را خلع از خلافت نمایند اینها همه سوء نتیجه تأخیر خلافت على «ع» بود.

عنوان چهارم تفسیر مطالب مذكوره در این چند آیه بر اساس بیان اهل‏البیت كه در تفاسیر شیعه است یا بیان علماء و اصحاب كه در تفاسیر اهل سنت است پس بعضى چنان قصه‏ها را به درازا كشیده‏اند كه خواننده در وسط وامى‏ماند و حیران هم مى‏شود كه «ما امرنا الاواحدة كلمح بالصر» این همه بسط مملّ و اطناب فهم گسل لازم ندارد و بعضى بعكس چنان به ایجاز مخل قائل شده‏اند كه «لایسمن و لایغنى من جوع» است «جوز معدود فى جراب مشدود» نام تفسیر دارد اما نه گرسنه‏اى را سیر مى‏كند و نه تشنه‏اى را سیراب نه غریب را به مسكن مى‏رساند و نه درمانده‏اى را به حسن المئاب، با انواع تكلفات ادیبانه یا عارفانه‏اى كه به كار برده‏اند مانند كلمات بى‏نقطه مفسر فاضل هندى كه واقعاًرنج‏ها برده و فشارهاى غلیظ ناروا به فكر بى‏گناه خود آورده كه جا دارد كه در محكمه عادلانه وجدان محكوم فكر خود شود و باز آخر یك گرده‏اى از تنور انتظار خواننده عمر به باد دهنده بیرون نمى‏آید كه نامش را توان مطلب عقلى منطقى برهانى نهاد و ناهارى با وى شكست و در اعتراضى به روى اجانب كه حمله آور از هر جانبند بست و در سایه بیان اسلامى لختى آسوده از بیم انواع رقیبان نشست.

اینگونه مفسران در واقع تفسیر هنرهاى خود را نموده‏اند نه تفسیر قرآن را. توان گفت كه شاهد زیباى ملكوتى قرآن با هزاران تفاسیر خوش الحان كه در همه فنون اسلام به قدر تفسیر تنها كتاب نوشته نشده سیصد جلد تفسیر عبدالسلام قزوینى و چهار صد جلد قیدالاوابد زاغولى و كشاف با شروحش و تفسیر كبیر و غیرها هنوز به بكارت و بساطت و اطلاق و پرده نشینى خود باقى است، نه مجملش مبین و نه مبینش مبرهن گشته، نه عامش از خاص ممتاز و نه خاصش از عام جدا شده تا این مفسران ساقیند ما میگساران چون صراحى گردن كشیده را نه از دوش بار جهل برداشته مى‏شود و نه از سر هوش جز عربده ساقیان كه به فلك مى‏رسد بى‏آنكه یك دور باده بپیمایند چیزى شنیده نمى‏شود و جز بر هم زدن اسباب بزم و جهاندن بط و رماندن صراحى و پیچانیدن بربط چیزى نمى‏بینیم با آنكه آرزوها داشتیم و تخم‏هاى امید مى‏كاشتیم كه از نخیل قرآن رطب‏ها چینیم و خوریم و به پایش نشینیم و سایه قرآن را بر هر ظل ممدودى گزینیم و از آنجا نرویم و بهتر از آنجا جائى نبینیم و هنوز مى‏ترسیم و باور از بخت واژگون نداریم كه تفسیر كیوان با ما چه كند باور كن كه به جاى بار از دوش برداشتن بارى بر سر بار ما گذارد و حیرتى بر حیرت ما افزاید و درهائى كه تاكنون باز نشده بود بگشاید و مجهولاتى كه خبر نداشتیم و راحت بودیم به ما بنماید و ما را به ششدر لاعلاج درآرد و خرابى‏هاى علم و حال و قال ما را به ما بنماید بى‏آنكه راه آبادى آنها را ارائه دهد و احساسات ما را بیدار كند ثانیه كارى و سیه روزى كارى خود را ببینیم و راحتى كه از بى‏حسى و جهل مركب داشتیم از ما سلب شود مانند آنكه بیمار پر درد خواب بُرده را بیدار كنند و گرسنه مدهوش را هشیار چنانكه كتاب (فریاد بشر) كیوان را كه خواندیم جز مصداق همین مطالب ندیدیم ولى چاره نیست زیرا امروز یگانه سند اسلام و پناهگاه اعتراضات عوام قرآن است و بس، نه پیغمبر و امامى مى‏بینیم كه بار نادانى از دوش ما بردارند نه اكثریت ما احوال و اعمال قویمه سلیمه‏اى داریم كه در نمایشگاه ادیان چهره نمائیم.

تتمه در مقدمه جلد دوم تاریخ بیست ونهم شهر صفر المظفر.

آیت الله عباس کیوان قزوینی

تفسیر کیوان چلد ششم