English French German Italian Portuguese Russian Spanish
جذبه در سلوك
نوشته شده توسط مسعود رضا مدرسی چهاردهی نقل از : کتاب سلوک روحی (عرفان و تصوف) اثر مسعود رضا مدرسی چهاردهی– هندوستان – دهلی نو سال 2011- Arshia Publication   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 17:52

مقاله شماره 21

بالاترین سعادت سالك نائل گشتنِ وى به جذبه است .به خاطرِ طولِ مدّتِ اتّصالِ روح با جسم و اُنس یافتنِ این دو با یكدیگر ،جان خواهانِ آنست كه در بسترِ تن بیارامد ،و این سالكِ راه است كه همواره مى‏كوشد كه روح و فكرِ خود را از اسارتِ جسم آزاد ساخته و به مددِ سلوك ،امیدِ آن دارد كه جسمش روحانیت یافته و تبدیل به روح شود و این میسّر نیست مگر آنكه جذبه سالك را فرا گیرد .

«در جذبه ،جاذب امرِ غیبى و مجذوب ،جانِ آدمى است كه آن هم یك امر غیبى است كه جان از دست طبیعت گرفته شده و رها مى ‏شود .

 

عقل و اختیار هم جزءِ طبیعت است كه شخصِ مجذوب نه عقل دارد نه اختیار و نه خودى و خود خواهى .»[1]

جذبه به دو طریق به سراغِ سالك مى ‏آید :

«ا- جذبه فورى مانند جَستنِ برقِ ملكوتى و سوزاندنِ قواى ناسوتى[2] در وجودِ سالك است كه پس از آن ،سالك دیگر بشر نیست با آنكه یقیناً بشر است ،امّا در جذبه ،انحصارِ قوا و حیثیاتِ بشرىِ سالك مبدّل به جنبه الهى و ملكوتى گشته (این جذبه فورى است) و طبع و نفس در وجود او دیگر حكمفرما نیست نه در جهتِ یاد و خیال و نه در گفتار و كردار  یعنى نه تصوّر و یادِ عالمِ مواد و اوضاعِ محسوسه مى‏نماید و نه كرد و گفتى ،با آنكه تنِ مادّى دارد و نیازمندِ خورد و خواب است .

2- جذبه تدریجى آنست كه جذبه سبكى ،بناگاه سالك را دریابد و قطع نشود و به تدریج شدّت كند یا به همان حالِ سبكى دوام یابد تا اثرِ كامل بخشد كه سزاوارِ نامِ مجذوب شود مانند جنونِ تدریجى و مانند سكته كه اوّل كم باشد و دوام یابد تا بمیراند و حقیقتِ سلوك نیز یك قسم مرگ است». امیرالمؤمنین على (ع) مى‏فرماید :

"موتوا قبل ان تموتوا" یعنى بمیرید قبل از آنكه میرانده شوید .

مولانا گوید :

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مُردید همه روح پذیرید

تو گویى یك امرِ غیبى بناگاه در وجود سالك همچون برقى مى‏جهد و به یكباره دگرگونش مى‏سازد و در ناگهان بودن جذبه[3] نیز تردیدى نیست .

امّا زمانى كه شخص ،خود مصمّم تصفیه قواى خود مى‏شود و به تهیه مقدّمات و اسبابِ كار مى‏پردازد (در این كتاب به اجمال شرحِ دستور و لوازم و اجزاءِ كار گفته شد) خواه بتواند كار را به انجام برساند یا نه كه در وسط و یا اواخر خسته شده وامانَد ،به هر حال این آدم را سالك مى‏نامیم ،یعنى به اختیار و به قدرتِ ریاضت‏هاى خود بتدریج رو به خدا مى‏رود و نه ادعاء دارد و نه كار و گفتارى كه بوى ادّعا دهد مى‏كند .ادّعا به هر قسمش صریح و كنایه ،كم و بیش ،به زبانِ خود و به زبانِ غیر با سكوتِ خود همه كُشنده‏ترین زهرِ سلوكِ راه حق و حقیقت است ، هیچ ستمى بالاتر از ادّعا نیست كه قلب ماهیت مى‏كند و آدم را ابلیس مى‏سازد جز آنكه جذبه‏اى به او رسد و او را از چاهِ ادّعاء بیرون كشد .

سالك اگر در ابتداى سلوك ،جذبه او را فرا گیرد «مجذوبِ سالك» نامیده مى‏شود و اگر پس از سال‏ها سلوك ،مجذوب شود «سالكِ مجذوب» نامیده مى‏شود .مجذوبِ سالك به دلیلِ آنكه راه را با جذبه عشق طى نموده است ،از فراز و نشیبِ سلوك آگاه نبوده ،آنچنان كه سالك مجذوب آگاه است .و سالكِ مجذوب نیز هر چند شایسته مقامِ استادى باشد ،ولى ریاست نخواهد ،و ریاست انبیاء به دلیل بقاءِ بعد از فناءِ آنان است كه هیچ لذّتى از ریاست حسّ نكنند .

گفتنى است كه در مفهومِ جذبه یك فوریت (ناگهانى) و ناشناسى هست و بى‏سببى و بى‏نشانى ،و آنكه بداند مجذوب شده ،مجذوب نیست و آنكه بداند عاشق است ،نیست و آنكه بداند بى‏علاقه شده هنوز علاقه‏مند است .

«گاهى جوش محبّتى یا هیجانِ حركتِ دل و پروازَش رو مى‏دهد وقتِ شعر گفتن و خواندن یا شنیدن یا بعض حالات را از كسى دیدن ،پس اینها را اقطاب مى‏خواهند اعجازِ خود شمرده منّتى بر مرید نهند و جذبه به تحویل او دهند و غیرِ اقطاب از آنها كه فقط علم عرفان را دارند مى ‏خواهند جذبه شمارند ولى نه این است و نه آن ،بلكه عادى است و در اثر اسباب طبیعى ،حال آنكه جذبه یك امر غیرعادى است .»

جذبه همچون زلزله‏اى است كه زمینِ وجودِ مرید را مى‏لرزاند و یا همچون نسیمى است كه بر شاخسارهاى وجودِ سالك مى‏وزد و برگ‏هاى علائقش را فرو مى‏ریزد و یا همچون بارانِ رحمتى است كه بر مزرعه وجود سالك مى‏بارد و او را كه از قحطىِ ریاضت خسته و افسرده است به وجد و طراوت مى‏كشاند .در جذبه تغییرِ احوالِ دل مناط است نه اشكالِ تن .

جذبه كیفیتى است كه سالك در آن از تمایلات و تمنیات آزاد گشته و زنجیر قیود را به مددِ مغناطیسِ آن از هم مى‏گسلد ،آن زمان كه جذبه فرا رسد مرغِ جانِ سالك به پرواز آمده و در فضاى قدس و تجرّد طیران مى‏نماید و از او دم به دم كرامت فرود آمده و سبب فیض مى‏گردد (در ادبیاتِ عرفانى مجنون ،سمبلِ مجذوب است) كه جاذبه عشق قدرت یافته و جاذبه‏هاى دیگر را تحت‏الشعاع قرار مى‏دهد .

پس سالك در جذبه توجّه تام به عالم بالا و شگفتى‏ هاى پاكِ والا پیدا نموده و به تن و خواهش‏هاى تن كه در مزرعه وجود دم به دم مى‏رویند بى‏اعتنا گشته و بها نمى ‏دهد و حتى خواهش‏ها در او بى‏اثر شده و بر او فشار نمى‏آورند و چون علف‏هاى هرزِ تمایلات ،امكانِ رشد و نمو نیابند مأیوس از رویش گشته سر بر نیاورند و این پاك شدنِ كامل از طبیعت و قیود آن در جذبه كامله روى دهد .

«و نیز اختلاف است در تعیین آثار جذبه و سنخ و نحوه افعال صادره از مجذوبین كه بعضى كارهاى دیوانگان را جزء جذبه مى‏دانند و به هر حال جاى تصنع و ساختگى و شیادى هم هست مانند لفظ عصبانى كه از زبان اروپایى‏ها افتاده به همه زبان‏ها و هر چیزى را تعبیر به عصبانى مى‏كنند و عذر كارهاى بد قرار مى‏دهند كه آن وقت مثلاً عصبانى بودم و بى‏اختیار بودم نفهمیدم چه كردم و چه گفتم ،یك بهانه عمومى شده مانند مزاح براى اجراى مرامات و اغراض شخصیه خارج از قانون ،یعنى هر كارى كه نتوان مستقیماً كرد به نام عصبانى و یا مزاح ، مى‏توان كاملاً بجا آورد و غرض را حاصل نمود و كارهاى زشتِ بى‏خردانه تصوف را نیز به نام جذبه الهى خوب مى‏توان كرد و در اذهان مردم جا داد .

به هر حال اجماع صوفیان است مجذوب بودن منصور حلاج ،كردارها و گفتارهاى مجذوبانه را شطحیات هم مى‏نامند كه غیر صوفى به عنوان دشمنى آنها را ترهات و خرافات مى‏نامد .(هر چیزى دو نام دارد ،یكى نزد خودش و دوستش و یكى نزد دشمنش ،تا كدام مطابق واقع باشد. احراز واقع هم به اختلاف است ،هر كسى نام واقع را به كار خود مى‏گذارد) .

در حالِ جذبه معجزات عظمیه هم رو مى‏دهد ،مانند بینا كردن احمد جام كور مادرزاد را آنگونه كه مى‏گویند و معراج جسمانى محمد(ص) بهترین مثال جذبه است .پس جذبه منحصر به سالك نیست در كاملان هم پیدا مى‏شود .

در زمان حاج ملاهادى سبزوارى با آنكه او دعوى قطبیت نداشت و منزه و مقدس بود چند نفر از شاگردان و از عوامِ غیرِ شاگرد كه در پشت بامِ مدرسه تماشاى درس او را مى‏كردند خود را از بام پایین انداختند بعضى فوراً مردند و بعضى بعد از چند روز و بعضى خوب شدند و فقط در اثر عشق ناگهانىِ بى‏سابقه به او بود كه از افراد یقینىِ جذبه است ،پس جذبه منحصر به مؤسسه تصوف نیست و سوابق و عناوین لازم ندارد .»

«باید دانست كه وجد غیر حال استغراق است ،و گاهى جذب گفته مى‏شود تنها بى‏آنكه مقابل سلوك بیفتد ،پس آن به معنىِ لغوى است كه مقابل

انجذاب است به عنوان فعل و انفعال و آن 3 قسم است :

یكى جذب پایین بالاتر از خود را مانند جذب پیمبران احكام غیبیه را براى خود و براى مردم كه نام آن مجذوب‏ها قانون دینى «الاهى» «آسمانى» مى‏شود مقابل قانون زمینى «سیاسى» (شورائى) كه به فكر متبادل جمعى صورت بندد .

دوم جذب بالا پایین را به سوى خود ،تا آن را ترقى دهد و مانند خود سازد ،مانند مورد بحث ما كه باطنِ خاص خود مرید یا باطنِ قطب یا باطنِ عالَم (خدا) جذب كنند قواى طبیعیه مرید را براى ترقى به سوى خود ،تا آنها هم مجرد شده از احكامِ طبیعت بیرون روند و از این قبیل است جذب معده غذا را چونكه معده باطنِ بدن است حكم بالا را دارد هر باطنى در واقع بالاتر از ظاهر خودش است.

سوم جذب جسمى جسم دیگر را به عنوان خاصیت و به عنوان در عرض هم بودن نه به عنوان آنكه آن را قلب ماهیت نموده مانند خود سازد ،مثل جذب آهن ربا و كهربا ،گرچه توان گفت كه كاه و آهن منجذب مى ‏شوند از باب عشق طبیعى ،پس مثال مى‏شود براى قسم اول كه جذب پایین باشد بالا را ،چونكه مرتبه عاشق پایین‏تر از معشوق و جذب انبیاء احكام را هم توان گفت كه از باب عشق است كه انبیاء عاشق غیبند ،پس بعض جذب‏ها مشتبه است كه معلوم نیست كدام یك جاذبند و مبدء جذبند .»

در پایان گفته مى‏ شود كه سالك بدونِ جذبه به كمال دست نخواهد یافت .

کتاب سلوک روحی

مسعود رضا مدرسی چهاردهی



[1] . نقل از كلمه 852 از 1001 كلمه اثر عباس كیوان قزوینى .

[2] . ناسوتى = خاكى .

[3] . شادروان نورالدین چهاردهى درباره جذبه گفته‏اند كه مجذوب در بعضى از جذبات حتى نزدیكان و خویشاوندان خود را نمى‏شناسد و اگر طبیب ،وى را معاینه كند گمان مى‏برد كه دیوانه است .