English French German Italian Portuguese Russian Spanish
معنای سلوك | The Meaning of Spiritual Journey
نوشته شده توسط مسعود رضا مدرسی چهاردهی نقل از : کتاب سلوک روحی (عرفان و تصوف) اثر مسعود رضا مدرسی چهاردهی– هندوستان – دهلی نو سال 2011- Arshia Publication   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 11:25

شماره مقاله 2

سلوك از واژه سلك به معنىِ راه گرفته شده است .و سلوك به معناى راه رفتن است. سلوك روحى ،راه رفتن در مسیر كمالات انسانى است .

به عبارتى دیگر ،سلوك روحى جوهركشى از مواد جسمانى است كه سالك ،لطایف و جواهرِ روحى را كه در تنِ خود و طبیعت موجود است جذبِ جان خود مى‏سازد سلوك راهى است كه از ظاهر به باطن مى‏رود و هر ظاهر پایین‏تر از باطنِ خود است.

وه چه زیباست گرامى برادرم و تو اى نازنین خواهرم كه سلوكت روحى و راهت نامتناهى است .

سخن كوتاه سلوك روحى نه چیزى است كه مخصوص و مقید به یك دین و آئینى و یا یك دوره‏اى از تاریخ باشد بلكه همواره آدمى خواهان آن بوده است كه به حقایقِ هستى راه یافته و از آن بلند جایگاه اشارتى بیابد تا لنگ‏لنگان به راه ادامه داده به حقیقتِ خویش دست یابد .

در این رهگذر هر آنچه كه به زندگىِ انسان وارد گشته ،به نوعى مورد تكریم و ستایش او قرار گرفته ،نگاه كن آتش و باران را كه بشر را به ستایش خود مشغول داشته است و نه تنها این عناصر بلكه هر كدام از مظاهرِ طبیعت زمانى دل و جانِ آدمى را به خود متوجّه ساخته است . اجرامِ سماوى نیز چنین نقشى ایفا نموده‏اند .

ویل دورانت در تاریخ تمدّنِ خود چنین مى‏نگارد :

"بشر از سوسك مصرى تا فیلِ هندى را پرستیده است ."

الهه باران ،الهه آتش ،الهه...نیز خدایانى بوده‏اند كه بر اریكه روحِ آدمیان سلطنت نموده‏اند و هر چه كه روح و فكر آدمیان وسعت یافته خدایان محدود را به‏  خدایى نپسندیده است .حتى زمانى ماهِ آسمان را مورد توجّه قرار داده و به ستایشِ قمر نشسته است ،گویند كه مكه مهكه بوده است یعنى جایى كه پیكر ماه را تراشیده و به معبودى برداشته‏اند .

حتّى اینك نیز در سرزمینى همچون هند ،هشت هزار مذهب و مكتب وجود دارد كه از میانِ ایشان بعضى گاو و بعضى چوب و سنگ را  تُحَفِ غیبى انگاشته و مظهرِ كاملِ حق پنداشته‏اند .بیچاره آدمى چه كند میان این همه آئین و مابینِ این همه معبود و معشوق ،كدام را بر سلطنتِ روحِ خود نشانَد و به جان به خدمتش بِایستد

این ناچیز گوید كه چون تو امروز خسته‏تر از آنى كه در كوچه‏هاى پیچ در پیچِ دوران و مسلك‏هاى نیمه تمامِ ایام سرى زنى و مى‏خواهى آرام و قرارى حقیقى به كف آرى ،پس از این و آن بگذر و از هر چه دام است بپرهیز و با خودت بنشین و ببین كه انسان از چیست؟ روح و باطنش از چه جنس است ؟باشد كه نشانى از كوچه معشوق به دست آرى و رو به سویش شتابى .

ساعتى در خود نگر تا كیستى            از چه جائى وز كجائى چیستى

روح انسان از جنس مَلـَك است یعنى از جنسِ فرشتگان . فرشتگان از نورند .

من ملك بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم

روحِ انسان همان باطنِ انسان است و جان و روح یكى و یكسان است و نیك مى‏دانیم كه روح ،مجرّد و بى‏آلایش است ،بو ندارد ،وزن ندارد شكل ندارد و دیده نمى‏شود و در عالمِ خود (وطن روحى ‏[ملكوت آسمان‏]) زیستِ جاودانه دارد.

امّا انسان چون معاد و مقصدِ همه اشیاء است پس داراى روح جمادى نباتى و حیوانى نیز هست چه نبات در سیر تكاملى ،وقتى كه حیوان مى‏شود روحِ نباتى‏  نیز مضبوط و مخزون در وجودش مى‏گردد.

جسمِ انسان مرتبه پائینِ روح است كه روح در سیر نزولى خود تجسّد یافته است و هرگز نبایست جسم را جدا از روح فرض كنیم (كه در آن صورت دو نیرو تصوّر كرده و مشرك گشته‏ایم) بلكه جسم حدّ نازله روح است و روح در اوجِ ثقالت و سنگینى‏اش به شكلِ جسم نمودار گشته است.

پس هر جسم تناسب با روح خود دارد و جسمِ هر شخص براى روحِ آن شخص تولّد یافته است و دو روح در یك قالب نمى‏توانند در آیند همچون حكمرانىِ دو مَلك در یك مُلك .

حال باید گفته شود كه روح (جان) همان غیب است نه آنكه غیب چیزِ دیگرى باشد كه روح در آن وطن گزیده مأوا گرفته باشد بلكه غیب همان جان است. كه یك امر غیبى مى‏تابد بر اُفقِ جسم كه نامش جان است و این روح (جان) براى آنكه بتواند مدّتى در اُفقِ موردِ نظر زیست نماید نیاز به آشیانه‏اى دارد كه این آشیانه جسم و بدنِ او است كه عرفاء ،بدن و جسم را قالبِ عنصرى نیز مى‏نامند .

امّا اگر روح به یكباره به مُلكِ تن در آید تن را مى‏سوزانَد و جسم[1] را یاراى آن نیست كه مستقیماً با روح عجین و آمیخته  گشته و با وى همراه شود ،پس میانه‏ این دو حائلى باید به كار آید .به عبارتى ساده‏تر ،اگر روح مستقیماً به جسم در آید جسم تاب نمى‏آرد و خود را مى‏بازد ،پس الزاماً حائل و پرده‏اى همچون حریر میانه این دو مى‏آید تا تناسب با هم یافته چندى به صلح و صفا با یكدیگر اُنس یابند و این حائل چیزى نیست جز «قالب مثالى» كه از لطایف ستارگان موجودیت‏ مى‏یابد .

قالب مثالى (یا قالبِ برزخى) با جسم مأنوس گشته تا خدمت به سلطانِ جان (روح)[2] نمایند .قالب مثالى ،طول و عرض داشته ولى ضخامت ندارد و خستگى بدان راه نیابد و زوائد و دور انداختنى مانندِ مدفوع ندارد قالب مثالى آلتِ تناسلى ندارد و مرد و زن ندانَد (لازم به ذكر است كه هر چه لباسِ جسم پوشیده است روح و قالب مثالى نیز دارد حتى جماد) .

اینك مى‏دانیم كه انسان از سه چیز ( روح [مراتب روح‏] ) تشكیل یافته است :

1- روح .

2- قالب مثالى .

3- جسم (موادِّ بدنى) .

و نیز مى‏دانیم كه هر چه وجود یافت حقیقتى نهفته دارد كه حقیقت همچون ریشه درخت است نه آن ریشه جسمانى كه از زمین آب مى‏خورد بلكه آن ریشه غیبىِ درخت كه به روحِ نباتى مى‏توان تعبیرش نمود .اكنون ریشه درخت كه از زمینِ تنِ آدمى آب (خون) مى‏یابد مغزِ سرِ انسان است و حقیقت غیبى‏اش روحِ او است كه چندى بار سفر بسته و به آشیانه جسم در آمده است و چون آسودنگاه و معناىِ خود را خواهان است ،در جستجوى معناىِ خویش عازمِ راه است پس سالكِ راه یعنى رونده راه است. و چون گفتیم كه راه مسیرى است كه از ظاهر به باطن مى‏رود  پس او نیز مى‏خواهد به سوى باطن و حقیقتِ خود گام بردارد و بِدان سو رود امّا نه با دستِ خالى كه مقصود از سفرش برنخواهد آمد چرا كه روح از آبادىِ خود (گلستانِ ملكوت) به ویرانه جسم در آمده تا لطائف و جواهرى كه در این سرزمین است را با خود همراه ساخته ،سوغاتِ سفرش سازد همچون كاشفى كه به جستجوى طلا به معدن مى‏رود .

كاشف روحِ انسانى است .طلا لطافت‏ها و جواهرِ گرانقدرِ معنوى (روحى) است. معدن تنِ آدمى است .

سالك مى‏بایست سرمایه خود را به كار اندازد و نیز ابزارى همچون طناب و چراغِ راه و غیره فراهم ساخته به اكتشاف و استخراجِ معدن وجود بپردازد ،تا بر ثروت حقیقىِ خود بیافزاید و مُلكِ ملكوتى‏اش را بدان بیاراید و اگر پرسش شود كه مگر جواهر روحى در جسم و دنیا یافت مى‏شود ؟

پاسخ بگو كه مگر طلا و جواهر قیمتىِ دنیا آغشته به گل و لاى نیستند و نیز پاسخ ده كه هیچ چیز بدونِ روح وجود نخواهد یافت و چون روح دارد پس لطائف و حقایقى روحى نهفته دارد همچون مروارید در دلِ صدف .

پس بر سالك است كه از مواد جسمانى جوهركشى نموده جذب روح خود سازد و یكى از معانى سلوك همین جوهركشى است چه از معدن تن و قالب مثالىِ خویش چه از دیگر ذرات.

امّا از این پرسش و پاسخ ،سالكِ حق رها است و به یك كرشمه حضرتِ دوست جانش فدا است ،او نیك مى‏داند كه چاره‏اى جز استخراجِ لطائف (جواهر روحى) از معدنِ تن ندارد. سالكِ راه حق به تاجرى مى‏مانَد كه به قصد تجارت به دیار غربت پا نهاده و سرمایه‏اش را بكار انداخته ،سپس ابزار و وسایلى فراهم آورده تا از این سفر سود وافر برد.

حال ،روحِ سالك از ملكوت آسمان راهى دراز را تا مُلك تن طى نموده و آماده به كار گرفتن سرمایه است ،پس آنگاه با ابزار و وسایلى چند گام در راه است .

امّا ابتدا باید بدانیم كه سرمایه‏ هاى راهش كدامند ؟

کتاب سلوک روحی

مسعود رضا مدرسی چهاردهی


 

[1] . گفتیم كه جسم مرتبه‏اى از مراتب روح است و هر دو یك نیرو است و در اینجا براى تفهیم مطلب به جسم و روح عبارت مى‏شود .(مؤلّف)

[2] .روح سلطانِ مُلكِ تن است .(مؤلف)