English French German Italian Portuguese Russian Spanish
سرمايه ‏های سالك در سلوك روحی | Assets of the Spiritual Traveler in His Spiritual Journey
نوشته شده توسط مسعود رضا مدرسی چهاردهی نقل از : کتاب سلوک روحی (عرفان و تصوف) اثر مسعود رضا مدرسی چهاردهی– هندوستان – دهلی نو سال 2011- Arshia Publication   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 11:34

شماره مقاله 3

سرمایه ‏هاى سالك سه چیز است :

1- فكر    2- موادِ بدنى    3- عمر

پس سالك سه چیز از خود دارد كه مى‏بایست به تجارت اندازد و از آن سودِ  وافر برد .

مهمّ‏تر سرمایه انسان فكرِ او است كه در هر علم و فنى و یا صنعت و تجارتى بكار اندازد فوائد بسیار از آن مى‏یابد و چون موضوعِ نظرِ ما سلوك روحى است پس فكر را مى‏بایست بكار تجارتِ روحى بیاندازد .

و چه خوب است كه سالك ابتدائاً نظرى به كیفیتِ فكر و چند و چونِ آن اندازد ، آنگاه آفت‏هاى فكرى را شناخته از آن بپرهیزد تا در مسیرِ تجارت كامروا شود .

فكر سرمایه اوّل

1- نطق در انسان همان فكر او است .

2- فكر انسان امتیازِ انسان از دیگر موجودات است و كمالِ انسان نیز از جنس امتیازِ او است پس كمالِ انسان به فكر است .

3- انسان میوه درخت طبیعت است و نتیجه خلقت است و نتیجه و میوه انسان ، فكرِ مغزِ سرِ او است .

4- معنىِ فكر از دیده پى بردن به نادیده است و معنىِ غفلت نفهمیدنِ دیدنى‏ها است تا چه رسد به پى بردن .غفلت سرگرم شدن است به دیدنى و شنیدنى و چشیدنى از حیثِ قواى تن .

5- لذّت و الم آدم هم از فكرش بیشتر است تا از قواى طبیعیه‏اش .

6- علم و عشق كه هر یك درجاتِ بسیار دارند هر دو جزءِ فكرند .فكرِ غیرِ آدم راه به حقیقت ندارد فقط در مراتب گردش مى‏كند مانند مرغ و خروس كه بلندترین پروازشان  تا لبِ بام است .آن سیمرغ در دهنِ توده افتاده كه در كوه قاف است همان فكرِ آدم است و كوه قاف عالم حقیقت است .

7- مبدأ همه كارهاى تن فكر است .

یگانه كالاى بشر فكر او است كه غیر او فكر ندارد (اگر گفته شود هر حیوان كه مغز سر دارد فكر دارد ،گوییم فكرى كه به مجردات راه یابد ندارد) .و این انسان است كه فكرش به حقایق راه مى‏یابد و لاحدّ است. پس اكمل افراد بشر آن است كه فكرش برّاق‏تر و روان‏تر و با نتیجه‏تر باشد .

فكر نردبامِ كمال است باید نردبام را گرفت و رفت كه در هر پلّه نردبام ماندن یا برگشتن و پائین آمدن بى‏خردى است گرچه برگشتن محال است ،وجود به قهقرا برنمى‏گردد .پس مراد از برگشتن بالاتر نرفتن است یعنى تا نردبام پّله دارد باید رفت . اندازه پله نردبامِ فكرِ هر كس عمر او است پس تا عمر هست آدم مكلّف به فكر است و مى‏بایست فكرِ خود را در هستى عالمِ وجود فرو برد و سرچشمه هستى اشیاء را بیابد كه آیا هر چیزى از خود سرچشمه مى‏گیرد پس قائم به خود و معتمد به نفس است و یا از غیر خود پس قائم و متمركز به غیر است و یا مختلفند بعضى‏ جوهر و قائم به خودند مانند جان (روح و غیب) و برخى قائم به غیرند مانندِ جسم و تن كه قائم به جان است .

فكر ،یك رهروِ رهسپارى است كه تا راه باشد مى‏رود نیرویش تمام نمى‏شود و این است معنى لاحدّ بودنِ فكر بشر .

پس قوّه فكر كه خدا به هر بشر داده حجّتِ بالغه خدا است و پیمبر داخلى حقیقى است كه ننگ از اطاعت آن پیمبر نیست و انسانِ بى‏فكر كافر است كه كفران نعمتِ فكرِ خود را نموده است .

فكر مانند قوّه بدنى است و هر كس به قدر لزوم خود فكر دارد ، تن را كه به باركشى بیهوده خسته كنى در بارهاى بایست خود در مى‏مانى افراط در كار بیهوده خیلى بد است. باید قوّه تن را و فكر را نگه داشت براى لوازم .

مورد فكر چهار چیز است :

1- اوضاع جهان .

2- علوم .

3- دیانت .

4- عاقبت شخصى پس از مرگ .

فكر در شناختن اشخاصِ مصاحب ،جزء اوضاع جهان است .

فكر در امورِ غیبى سبب تكاملِ انسان خواهد بود و هر چه انسان به غیب و عالمِ روح بیاندیشد بر وسعتِ فكرىِ او مى‏افزاید .و نیز به هر چه مى‏اندیشد مى‏بایست متذكّرِ این نكته باشد كه مورد فكرش از چه جنس و در چه مرتبه از مراتب هستى است آیا به خود متكى است و از خود هستى دارد یا هستى‏اش متكى به غیر است .

فكر را دو میدان است اثبات و نفى كه در میدان اثبات مى‏بایست به اسبِ خوشخرامِ فكرِ خود هِى كند و او را به جلو برانَد و در میدان نفى مهارِ فكر را بكشد و نگذارد كه جلو رود. فكرِ گناه ، گناه است .و در هیچ آئینى مانند اسلام سفارش فكر نگشته و در هفده جاى قرآن از ماده فكر سخن به میان آمده به عدد ركعاتِ نماز یومیه .

و نیز فكر مجرّد است و گفتیم كه مى‏بایست انسان فكرى به حالِ خود بردارد و به خود فرو رود و دریابَد كه آنچه مورد فكرش واقع شده روح است یا داراى معنویت است ،و نگاه و تفكّر او بدان موضوع ،روحى است یا نه ؟

[آدمى كه نزد گروهى نشسته و فكر كند در هر باب فكرش خالص بى‏عیب نخواهد شد، اگرچه متوجه به آنها نباشد و خود را منفرد سازد و فشارها بر خود آرد، زیرا همان نزدیكى تن آنها اثر دارد ، اگر متوجه هم بود اثر نیرو یابد و فكر را از سر بیرون اندازد و بى‏توجهى مانع نیروى اثر است نه دافعِ خود اثر .پس شرط فكر خلوت است‏] .

[اگر خویى یا عشقى یا بغضى بر دل نشسته و جا گرفته باشد فكر آن آدم خنثى است و منجمد و راه بسته است ،به هیچ طرف نمى‏تواند برود پاى رونده جان كه نام آن پا فكر است به زنجیر آن خو بسته شده ابداً جنبش نمى‏كند ،در هر چه فكر كند پس از رفتن‏هاى بسیار سر از همان خو بدر مى‏كند و از حدودِ آن خو بیرون نمى‏رود گرچه بگوید .

در ایام جنگ صفین دو سال هر كه به هر كه مى‏رسید مى‏پرسید حق با على است یا معاویه. از مجنون پرسیدند گفت با لیلى است .باز پرسیدند باز گفت لیلى‏].

فرداى پس از مرگ نیز انسان با فكرش محشور خواهد گشت و با كسانى زندگى خواهد كرد كه با آنان در یك اُفقِ فكرى است .هر چه فكرش وسیع‏تر و پاك‏تر جایگاهِ روحى‏اش وسیع‏تر و لطیف‏تر خواهد بود .

انسان بعد از مرگ ،افكارِ خود را مى‏بیند و باطنِ آن افكار بر او تجلّى نموده سبب خوشى و راحتىِ او یا عذاب و ناراحتى‏اش مى‏گردد .

فكر به امور روحى و غیب و آخرت ،سببِ وسعتِ روحى انسان و شادمانى وى مى‏گردد و فكرش روشن و سراى جانش گلشن مى‏شود .امّا مى‏بایست از آفت‏هاى فكرى بپرهیزد كه عمده‏ترین آفات فكر عبارتند از :

1- شك و تردید .

2- ریاست و ریاست‏خواهى .

3- تقلید .

4- فكر را در جاى بیهوده بكار بردن كه فكر را خسته و كُند مى‏كند .

5- هوسرانى در خوراك و پوشاك و لذّاتِ جسمانى ،هرگونه هوس و شهوت ،مانع برّاقىِ فكر مى‏شود .

6- معاشرت با اشخاصِ نااهل كه از طریق تنفّس ،امواجِ نااهلان را جذب كرده وارد ریه مى‏كند و از آنجا به مجراى خون و مغز مى‏رسد .

7- هیجانات ،از قبیل ترسِ زیاد ،امیال گوناگون .

موادّ بدنى ،دومین سرمایه

دوّمین سرمایه مهمّ ،بدنِ آدمى است كه سالك در سلوك از آن فوائد روحى مى‏یابد.

همانگونه كه نزد طبیب ،اندامِ انسان هیأت خاصّى دارد كه او با نظرِ علمِ طبّ و تشریح بر اندامِ انسان مى‏نگرد همچنین است در نزد علماءِ روحى و اساتیدِ راه كه بدن و جسمِ انسان را تركیب یافته از خواصّ روحى و داراى كیفیات معنوى و حاوىِ لطائف و جواهرِ روحى مى‏دانند .

فى‏المثل خونِ انسان حاوى ماده‏اى است كه بر اثر ترك لذّت[1] (به اختیار) آن ماده‏ به جوشش آمده آدمى را به وادىِ مستى مى‏كشاند .

هم چنین است مغزِ استخوان ،كبد ،قلب و غیره كه هر كدام یك نحوه اثرات روحى دارد و كانونِ روحانیتِ یك مرتبه از مراتبِ خلقت است مانند كبد كه مركزِ روح حیوانى است و خون كه مركز روحِ انسانى است.

شگفت‏تر آن است كه اندامِ بدنِ انسان (ظلمتكده تن) پنجره‏هائى دارد به سوى نور كه مركز تبادل امواج غیبى است مانندِ پائین نخاع (انتهاى ستون فقرات) قبل از نشیمنگاه ،كه یكى از كانون‏هاى تبادلِ امواج غیبى در بدن است .

همانگونه كه هر خانه را راهِ ورودى و رواقى است و داراى اتاق و پنجره و نیز سقف و بامى است ،هم چنین است خانه تن آدمى كه جایگاهى چون مغز به عنوانِ بام دارد كه اگر طایرِ قدسىِ روح بخواهد بر این خانه درآید اوّل بر بامِ آن نظر مى‏افكند و نظر انداختنِ روح به خانه تن بمنزله تعلّق یافتنِ روح است به جسم و چون روح از سنخ جسم نیست و هم شأنِ این خانه نیست آشیانه‏اى بر پا مى‏دارد در بامِ این خانه كه نامش «مغز» است و نیز خلیفه و جانشینى از خود مى‏گمارد بر این خانه جسم كه نامش خیال است .چه سلطانِ روح را سزاوار نیست كه جز بر كاخ و قصرِ جان  قدم گذارد از این رو در این مُلكِ تن جایى را كه سزاوار مى‏داند كه خلیفه و جانشینِ خود را كه خیال نام دارد بر آن بگمارد همان مغز (كاخِ دماغ) است كه خیال هم سنخِ جان است و هم سنخِ بدن .

همچون امیرى كه بر اُستانِ تحتِ قلمروِ خویش استاندار و والى قرار دهد.

پس مهمّ‏ترین و اصلى‏ترین راه ارتباطِ روح با بدن از طریق خیال است كه خیال خلیفه روح و وجودش لازم است و او نیز از طریقِ مغز به دیگر اندام‏هاى بدن مرتبط مى‏شود .و مغز اهمیت بسزائى را در مُلكِ تن دارا است به نحوه‏اى كه روح هنگام وارد شدن و نیز خارج شدن از بدن (هنگام مرگ) از تارك سر (ام‏الدّماغ) وداع مى‏گوید .

گفتنى است كه اكثر مسلك‏ها و مكتب‏هاى سلوك 7 نقطه در بدن انسان به عنوان مراكز امواج غیبى یافته‏اند كه همچون پنجره‏هایى است كه از ظلمتكده تن به روشنائىِ روح راه دارد ،این هفت نقطه به ترتیب و درجه اهمّیتِ سلوكى از پایین به بالا عبارتند از :

1- مقعد .

2- آلت تناسلى .

3- ناف .

4- قلب .

5- ناى گلو .

6- مابین دو ابرو .

7- تارك سر .

هندوان (و نیز یوگیان) از این هفت نقطه به عنوان هفت پیوندگاه (هفت چاكرا) نام مى‏برند.

عمر سومین سرمایه

خود پیداست كه سرمایه آدمى در همه كارهاى مادّى و معنوى او فكرِ او است و تجارتش كه براى همان به دنیا آمده به كار انداختنِ فكر چه انفرادى ،چه اجتماعى است و نخستین گامى كه با فكر برمى‏دارد آن است كه باید بهاء عمرِ خود را از جهان دریافت نماید.

پس مفهوم بهاء (قیمت) عمر را بداند كه آن چیزى است كه بر هُویتِ جان[2]‏ بیافزاید كمّاً و كیفاً و همیشه همه جا همراهِ جان باشد و از او جدا نشود .پس هنرهاى مادّى كه به مرگ نابود مى‏شوند بهاءِ جان نیستند مگر آن اندازه كه براى زیستِ نوعِ آدم ضرور است به قدرِ ضرورت نه بیشتر كه حیف عمر است و ستمِ بر جان است .آن هنرهاى معنوى‏اند كه صفت لازمه ذاتیه جان مى‏شوند و پس از مرگ با جان مى‏روند ،هر جا كه جان برود بلكه آن هنرها جان را بالاتر از آنكه بود مى‏برند و هویتِ جان را برتر و بزرگ‏تر و روشن‏تر و حسّاس‏تر مى‏كنند و بهاء حقیقىِ عمرِ آدم همان‏هایند .

اكنون تمیز و تشخیصِ آن هنرها كه چه باید باشد به زورِ فكرِ مستقیمِ بى‏طرفِ بى‏غرض باید تمیز داد و معین و باور نمود ،پس این علم مفید خواهد بود .

مى‏بایست روز به روز حساب و موازَنَه و دخل و خرج و دفتردارى كرد و راه‏هاى زیانِ جان را كه دهن گشوده فكر و عمر را فرو مى‏برند بست و در كمینِ دلخواه‏هاى مُتَهاجِم نشست .بیدار ،هشیار ،استوار ،پادار ، آستین بالا زده ،پاى گریز بسته ،دست ستیز گشوده .

اجمالاً باید هشیار بود و گولِ شخص پرستان را (كه هوسناكان همه به آن طرفند و گویند باید مرا بشناسى و بپرستى تا من شفیع و منجى تو گردم نزدِ خدا (جهتِ غیب) و تو خود رنجِ كار و كرد ندارى) نباید خورد كه دور از خرد است ،زیرا هر كس كه مى‏میرد سزاوارِ پرستش نیست .

بزرگ‏تر منشاء غفلتِ ما آن است كه ریشه اصلى هستىِ خود را تن مى‏دانیم زیرا آن را مى‏بینیم نه جان را كه آن را نمى‏بینیم لذا فخر و شرفِ خود را به قواىِ تن دانسته در اطرافش توسنِ فكر را جولان مى‏دهیم ،كدام خوردنى و پوشیدنى و دانشِ مادّى و جاهمندى بهتر و لذیذتر و در دسترس است و به غلط زندگىِ جان را همان زندگىِ مادّى و به قدر عمر تن مى‏دانیم .

این رفتارى كه ما با جانِ خود داریم سزاوار است كه با تن و زندگىِ دنیاى خود داشته باشیم .

جهان زیبا و خوش است امّا خانه نوع است نه شخص .ما رفتنى هستیم باید بار غریبانه عاجزانه خودمان را ببندیم و رو به راه نهیم و تن به مرگ دهیم ،هر آنچه همراه توانیم برد،آن بهاى عمر ما است ».

*************

اینك براى كاشفِ معدنِ وجود كار آسان گشت ،ابتدا دانست كه تشكیل یافته از روح و جسم و قالب مثالى است و آنگاه براى آنكه روحِ خود را با سوغاتى گرانبها به انجمنِ ارواحِ عالیه و مقربان خاصِ حضرتِ دوست برسانَد ،سرمایه‏هاى سفر را نیك شناخت كه اول فكر است و سپس مواد بدنى (جسم) است و بعد مدّتِ زمانى كه مجال دارد (عمر) .

و از هر یك از این سرمایه‏ها اشاراتى دریافت و مراكزِ مهمّ در معدنِ تن را و كانون‏هاى پر ز گوهر را یافت .

امّا گفتنى است كه 7 پیوندگاه در بدن را كه به هفت مرحله سلوك یا هفت شهر عشق نیز تعبیر مى‏كنند براى عمومِ سالكان راه حق و حقیقت عمومیت ندارد ، چه بسیار سالكانى كه با تمركز به ناىِ گلو و یا مابینِ دو ابرو به میزانِ تمركز به قلبِ عنصرى (دل مخروطى شكل «همین قلب گوشتى منظور نظر است») اثر نگرفته و تغییرِ حالى نخواهند یافت و نیز چه بسا كه یك سالكِ مبتدى مى‏بایست به قلب ذكر بگوید و طور سینا و میعادگاه دوست را بر قلبِ خود بنا نهد و چه بسا سالكى كه در مراحل بالاى سلوك است تمركز بر قلب به كارش نیاید و نسخه‏اى دیگر مى‏بایست به كف آرد .

در علم طب نیز براى هر كس دارویى متفاوت با داروى شخص دیگر تجویز مى‏شود چرا كه این دو از حیثِ ساختمان جسمانى كاملاً با هم متفاوتند هم چنین است میزان داروى داده شده (دوز دارو) در افراد مختلف متفاوت است .

حال در مسائل روحى با آن وسعت لایتناهى چگونه مى‏توان به افرادى با استعدادهاى گوناگون دستورى یكسان داد ،بنابر این ، درجه‏بندى و كلیشه براى رهجویان و ره پویانِ حقیقت عمومیت ندارد .

و یكى از ایراداتِ وارد بر سلاسل صوفیه همین كلیشه و قالب از پیش تعیین شده است كه هر كس به نزدشان مى‏رود دستورى از پیش تعیین شده به وى مى‏دهند (به همه تازه واردان دستورى واحد مى‏دهند) .

بر سر سخن باز آئیم ،باید بدانیم كه تمركز بر هر یك از این نقاط (7 نقطه) ایجاد حالتى خاصّ نموده و كیفیتى بخصوص پدید مى‏آورد و رهروان در مقابلِ كیفیاتِ حاصله متفاوتند فى‏المثل یكى در مقابل اندوه فراوان و غم و یا قبضِ روحى زود از پا در مى‏آید و دوره بسط را خواهان است و دیگرى كیفیتى متفاوت دارد .

در فصل حالات سلوك بیان خواهیم كرد كه بعضاً بر سالك حالت ترس رخ مى‏دهد و این حالت ترس مى‏تواند در حدّى شدید واقع شود كه سالك را از ادامه سلوك منصرف سازد و نیز در سلوك، قواى سالك قوّت گرفته و احساساتش را به تحریك وا مى‏دارد و در این بین ممكن است كه امواج شهوى ،سالك را در خود غرق نموده و او را یكسر غافلِ از سیر و سلوك نماید ،در اینجا استاد توانا مى‏بایست قالب‏هاى از پیش تعیین شده را به كنارى نهد و به تناسبِ حالِ سالك دست به ایجاد كیفیات روحى در او زند.

غرض آن است كه وقتى از این هفت نقطه در بدنِ انسان به عنوان پیوندگاه‏هاى روحى یاد مى‏كنند و هر یك را افضلِ از دیگرى دانسته رتبه و مقامى برایش قرار مى‏دهند اشارت و بشارتى است به حقایق عالمِ كبیر (جهان) كه وجود انسان نسخه و نمونه‏اى از عالم كبیر (جهان) است عرفاء ،وجودِ انسان را عالم صغیر عبارت كرده‏اند و براى كائنات (عالم كبیر) سَر و قلب و دیگر اعضاى لازمه فهمِ عالم صغیر (انسان) را قائلند.

بارى بر آن سالكِ رهروِ شیفته‏اى باران باید كه عمرى در خشكى و قحطىِ مزرعه وجودِ خود (زندگى زمینى) باورِ عالمِ بالا دارد نه آنكه به هوس ،یك چندى بدین وادى درآمده و مى‏خواهد قدرت‏هایى بیابد و نمایش‏ها دهد و همچون مرتاضین هندو به قطارهاى در حال حركت دستور خموشى و توقف دهد .بلكه بر آن كس كه بر قطارِ دلخواه‏هاى خود سوتِ خموشى زند و دمى از خود برون آمده به این ریلِ بى‏انتهاى شهوات دستورِ توقّفى جانانه دهد ، شایسته است كه بارانِ حقایق ببارد .برادر آن كس كه خود را نگاه دارد قوى‏تر از هندوانى است كه قطارها نگه مى‏دارند (خود را نگه داشتن مهم‏تر از قطار نگه داشتن است). در عالم غیب این تلاش و كوشش بر توقّفِ امیال و دلخواه‏هاى نفسانى مبدّل به بال و پرى شده سبب اوج گیرى روح مى‏شود .چه ،پر واضح است كه آن كس كه در دنیا بر امیالِ خود مُهرِ سكوت بنهد ،رهروى همّت‏دار است و همّتِ انسان در سراى جاودان همچون بال و پرى جلوه خواهد نمود كه با او سخن گفته و زمزمه شیرینى به گوش جانش مى‏رساند كه گوارایت باد صبرى كه بر دلخواه‏ها و امیالِ خود در یكى از كُرات معلّقه آسمانِ خدا (زمین) روا داشتى و خود را از شتاب به سوى دلخواه ،به خلوتِ سكوت و توسّل كشاندى ،حال كه دیدنى‏هاى دنیا را بر خود نپسندیده و از آنها دل بریده و به تفكّر روى آورده به مراقبه پرداخته‏اى، و دانسته‏هاى خود را همچون چراغِ راهى بكار بستى و به تمركز به خانه دل نشستى  .روا است كه پس از این[3]‏ وسایلى فراهم ساخته به معدنِ تن فرو روى و استخراجِ جواهر كنى ،امّا قبل از آنكه به وادىِ عمل درآئى و به نقاطِ مختلفِ بدن تمركز دهى یا كلمه‏اى را مورد تمركز قرار دهى ،خوب است كه نگاهى هر چند گذرا به معنا و مفهوم تمركز كنیم و از خواصّ آن آگاه شویم .

کتاب سلوک روحی

اثر مسعود رضا مدرسی چهاردهی


[1] .ترك لذّت به اختیار یعنى مانعى براى اجراى دلخواهش پیش نیاید بلكه خود منصرف از اجراى دلخواه شود .(مؤلّف)

اوائل در ترك لذّت بر سالك بسیار سخت مى‏گذرد اما اگر تحمل كند سختى و فشار به تدریج كم شده برطرف مى‏گردد و لذتى عمیق جاى آن را مى‏گیرد .(مؤلف)

[2] .جان = روح .

[3] .دانسته‏ها و علمِ راه كه همان عرفان است همچون نقشه جغرافیائى مى‏مانَد كه به كارِ مسافر راه مى‏آید و نجات بخشِ او در راه است اكنون باید به اتّكاءِ نقشه ، رهسپار كعبه دل شود و از دیگر نقاط به یكباره چشم پوشد باشد كه از غربت رهائى یافته خود را به برِ دوست برسانَد .(مؤلف)