English French German Italian Portuguese Russian Spanish
تمركز چيست ؟ | The Meaning of Concentration
نوشته شده توسط مسعود رضا مدرسی چهاردهی نقل از : کتاب سلوک روحی (عرفان و تصوف) اثر مسعود رضا مدرسی چهاردهی– هندوستان – دهلی نو سال 2011- Arshia Publication   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 11:36

شماره مقاله 4

تمركز در لغت به معناى مركز یافتن و اجتماع در یك نقطه است .و تمركز در سلوك روحى به معناى توجّه كامل پیدا نمودن به موردى خاصّ (مانند ذكر یا فكر) مى ‏باشد ،مى ‏باید حواس باطنى خود را جمع كند به موردى مشخص مانند ذكر ،حواس باطنى همچون گوش جان چشم جان كه چیزى جز خیال نیست .

پس تمركز ،خیال خود را متوجه یك نقطه نمودن است .

تمركز یك مرحله (مرتبه) وجودى ،شخصِ متمركز را بالا مى‏برد و سبب تعالىِ وى مى ‏گردد چه ،تمركز رمزِ تكاملِ هر پدیده است .

مركز ،آن چیزى است كه متّكى به خود و قائم به نفس باشد و تكیه به غیر نكند و تكیه‏گاهِ دیگرى بتواند قرار گیرد مانند مركزِ كره كه لایه‏هاى بیرونى بدان متّكى‏اند و اگر مركز دمى از تمركزِ به خود فارغ شود ،نظم منظومه وجود از هم مى ‏پاشد همانند مركز اتمّ كه الكترون و پروتون را بر حولِ محورِ خود پذیرا گشته و ذرّات مثبت و منفى از وجودِ یگانه مركز (مقامِ وحدت) نیرو گرفته ،چرخ‏زنان عرضِ اندام مى ‏كنند و در دایره هستى مى ‏پایند .

و اكنون توان گفت كه هر چه در جهان (چه در بالا ،چه در پستى) هستى یافته به طفیلِ وجود مركز است كه مركزِ هر پدیده غایت و تكامل و آرزوى آن پدیده است و هر ذرّه از ذرّات هستى به اشكالِ گوناگون مجذوب مركز خود گشته و رو بدان سو دارند زمانى از راه مخالف طىّ طریق نموده و زمانى با امواج موافق سر به بارگاه مركزیت مى‏نهند .

گویند كه خلقت با انفجار بزرگى آغاز گشته است و تمامىِ كرات و ستارگان ، ذرّاتِ پرتاب شده از آن كره بزرگِ منفجر شده است كه هر یك در نقطه‏اى از فضاء آرام یافته و سرد گشته‏ اند .این سرد شدن را میلِ طبیعى نامند چرا كه این آرام گشتن و سرد شدنِ ذرّات مانعى است بر سرِ راهِ بازگشت كه مى‏خواهند در همانجا كه آرام و قرار یافته و مأنوس گشته‏اند باقى بمانند امّا نمى‏توانند ،كه اكنون همه خواهان برگشتن و طىّ نمودن راهى هستند كه ایشان را به آغاز و پیشینه و ریشه و مبدأ خود رسانَد و این سیر به سمتِ مركزِ خود ،سلوك است (سلوك به معناى كوشش) .و هر چند وقتى حركتى به سوى نقطه آغازینِ خود مى ‏نمایند و به جاذبه عشق به سوى مركز ره مى ‏سپارند .

دانشمندان حركتِ بین عاشق و معشوق را تقسیم ‏بندى نموده نامى بر آن نهاده ‏اند آنجا كه مأنوس با خود است و به جایگاهِ خود خوش است و به دور خود مى ‏گردد حركت وضعى ‏اش مى‏خوانند و آنجا كه غریب و درمانده است و شتابان به سوى مركز و كانونِ عشق است حركت انتقالى‏اش نام نهاده ‏اند .و چه مى‏ داند بشر كه عاشقانِ درگاهش نه حركت وضعى مى‏دانند و نه خویش از بیگانه مى ‏شناسند آنقدر دانند كه اگر بخواهند آرام بیابند باید به سوى دلارامِ خود ره بسپارند و از این رو بیقرارند و به دورِ خود غلطانند امّا در هر لحظه و هر آنى از آنات چه به مدارِ حركت انتقالى در افتند و چه در گرداب خودخواهىِ وضعى فرو غلطند مجذوب جاذبه مركزند كه مركز یكى است و خطوطِ شعاعیه بسیار.

اكنون حالِ تمام پدیده‏ها این چنین است بین هر نوع از انواع موجودات كه مى‏روى این بى‏آرامى و حركت به سوى مركز را نیكو مى‏خوانى و ناگزیر به خود فرو رفته ،با نواى دل زمزمه عشق مى‏سرایى كه یارب همه به شوق لقاى تو در فضاى هستى چرخ‏زنانند و هر یك بیقرار و بى‏آرام‏اند ،نیك مى‏دانم كه ماهیانِ دریا و پرندگانِ هوا در طریق عشق تو رهسپارانند ،مى‏خواهم كه در این راه وانمانم و به لطف عنایت تو شتابان بیایم ،مى‏گویند كه تو آن مركزى كه پنهان نبوده و نیستى هر كه با دل نگاهت كند پیدایت كند امّا در این سیاه چالِ تنگ و تاریكِ دنیا ،دل آلوده به اغراض گشته و غبارِ ایام و اندوه زمانه و بى‏وفایىِ یاران همه و همه سبب گشته كه دلم تنگ آید و خستگى‏ام رو به فزونى گذارد ،امّا مى‏دانم كه تو حقیقتِ یگانه ‏اى ، مهربان و كریمى و از هر عاشقى عاشق‏ترى چگونه دلى كه تو را خواهان است به گمراهى ،دل نگران است .

پس با دلى مطمئن به اطراف خود نظر كرده و روحانیت و معنویتت را آئینه (الگوى) فكر ساخته به سویت آغازِ سفر مى‏كنم مى‏بینم كه سرمایه سفر جز فكرى خسته و آلوده به گناه و تنى فرسوده و عمرى شتابانِ رو به اِتمام ندارم ولى امید به كرامت تو است نه به سرمایه سفر .

اینك مى‏خواهم كه بر هر یك از مراكزِ آفرینش تو در مُلك بدن[1]ِ خویش خیره  بنگرم تا از خیره‏گى خیره شوم و از مجاز به حقیقت راه یابم فى‏المثل دَرِ خانه دل را آنچنان بكوبم كه صاحب خانه‏ام جواب دهد و مرا از خود گرفته به سوى تو بَرَد و یا مابین دو ابروى نظر ،نظرى با مِهرِ تو كنم و به صاحب دیده پى برم و از دیده به نادیده سفر كنم و یا به نافِ اراده مستغرق شده تا به لطفِ عنایتِ تو سلبِ اراده ز خود كنم ،گفتم كه مى‏خواهم ز خود گذر و به سوى تو سفر كنم مى‏خواهم نامِ تو را ، یاد تو را در وجودِ خود نقش كنم مى‏دانم كه تو نقش نِه‏اى و نقّاش هم نِه‏اى بلكه نقّاش آفرینى و سر منشأ هر عقل و دینى .

بارالها با همه ناتوانى و نادانى مى‏خواهم كه رو به تو باشم و امروزه در زمانه‏اى به دنیایم آورده‏اى كه از هر سو مدّعیان طریقِ عشق و لاف‏زنان سلوك بسیارند كه هر یك دام چیده دانه ریخته ،جمعى را به گِردِ خود آورده و خود را مركز قلمداد نموده‏اند و مى ‏گویند به تو واصل گشته ‏اند ،هیچكدام بر دلم نمى‏نشیند و هیچ یك را تواناى آن نیست كه این دل را ربوده خود سازند .

دریاى فضلِ حق آن چنان وسیع است كه قبل از آنكه درد دلت به انجام رسد در درونت ندا مى‏دهد كه نهراس و بیا ،سرمایه را به كار انداز و مركزِ دل را بیاب و به سویش متمركز درآ .

بر سر سخن باز آئیم .تمركز همانگونه كه اثراتى بر روح و فكر آدمى مى‏گذارد كه اگر به پاكى‏ها و لطافت ،روحانیت و قداست ،زیبایى و كرامت بیاندیشد از این معانى اثر مى‏پذیرد همچنین نیز اگر به بدى‏ها و ناپاكى‏ها توجّه نماید در وجودِ سالك مؤثّر مى‏افتد .

و نیز تمركز اثراتى بر جسم نیز مى‏گذارد .

***************

اثرات تمركز بر روح‏

در تمركز فاصله و بُعد ،میانِ مركز (موضوع مورد تمركز) و متمركز یعنى (شخص تمركز یافته) برداشته مى‏شود و این از خواصِ تمركز است كه عاشق و معشوق (مرید و مراد) یكى مى‏شوند چرا كه عاشق به معشوق متمركز است .

گویند روزى به مجنون گفتند چه نشستى كه لیلى آمده‏است گفت من خود لیلى‏ام . یعنى آنچنان به او تمركز داده‏ام كه براستى او شده‏ام [حقیقتِ دوست را در خود یافته است‏] .

تمركز در امور دیگر نیز چنین است (امروزه سخن فوق را علم نیز پذیرفته و ثابت نموده است) كه اگر در اتاقِ خود به دایره‏اى تمركز كنى پس از چندى فاصله با دایره مورد تمركز براشته مى‏شود و شخصِ تمركز دهنده فاصله احساس نمى ‏كند .

هم چنین است در مفاهیم و معانى كه سالك به ذكرِ حق مشغول و اسم خدا را مورد تمركز قرار داده و تكرار مى‏كند و نتیجه آن باید شود كه ذاكر مسمّاى ذكر و مصداقِ مفهوم مورد نظر گردد .پس اگر كلمه حق و معنا و مفهومِ حقى موردِ تمركز قرار گیرد یا به مكانِ مقدّسى چون كعبه تمركز داده شود مى‏بایست پس از چندى مصداقِ آن كلمه و مفهوم مقدّس شود یعنى خود كعبه شود و مجنون ،لیلى گردد .

اینكه گویند رابعه 14 سال به پهلو رو به كعبه مى‏غلطید و پس از آن دید كه كعبه به استقبالش آمده ،برداشتنِ بُعد و فاصله معنا مى‏دهد كه وى 14 سال درب خانه دل (پهلو) را كوبید به ضربِ ذكر تا به كعبه دل نائل و كعبه گل به وى مایل گشت همین تمركز است .

دیگر آنكه تمركز بازتاب و تجلى دارد و نباید تجلىِ تمركز كه از خصوصیاتِ تمركز است مشتبه به حقیقت شود همچون تمركزِ مدیوم‏ها در جلسات احضار ارواح كه امواج حاضرین در تمركز به روحِ مورد نظرشان سبب ایجاد و خلقِ امواجى است كه بازتاب و انعكاس تمركز است و بسیار مشتبه مى‏شود به این كه روحِ مستقلى در جلسه حاضر شده پاسخ مى‏گوید .

***************

اثرات تمركز بر جسم‏

بر اثر تمركز ،جسمِ انسان دستخوش تغییراتى مى‏گردد و این تغییرات یا عائدِ به روح است فقط و یا به جسم او نیز مربوط مى‏گردد (كه جسمانىِ صرف هم نمى‏تواند باشد و در هر حال اثر در روح دارد چون جسم مَركَب روح است) .

بر اثر تمركز ،بدن گرم شده و یبوست بر بدن عارض مى‏شود كه سالك براى رفع یبوست مى‏تواند از غذاهایى كه لینت مزاج مى‏آورد استفاده نموده و یا هلیله سیاه از عطارى تهیه نموده بكوبد و بى‏آنكه آن را با چیزى مخلوط سازد روزانه یك قاشق تناول نماید .یبوست سمّ مهلك در سلوك است .

هم چنین تمركزِ زیاد مى‏تواند سبب كوفتگى عضلات گشته خستگىِ جسمانى پدید بیاورد كه با كمى خوابیدن و استحمام ،رفعِ خستگى حاصل مى‏شود .

اكنون بیش از این تأخیر روا نیست كه یك سرمایه مهمّ كه عمر مى‏باشد شتابان در حالِ گذر و تمام شدن است كه اگر سرمایه عمر تمام شود سرمایه‏هاى دیگر (فكر و موادّ بدنى) بكار نمى‏آید و لطائف و جواهرِ روحى در معدنِ تن باقى مى‏مانَد بى‏آنكه جذب جانمان گشته به قوّتِ روحمان بیافزاید .

ناكام رفتنِ از دنیا همین است كه لطائف و جوهرهاى روحى كه مى‏بایست به كام جان نشیند در مُلكِ تن بماند و تو از او كام نستانى و از راه باز بمانى ،شتاب كن كه كاروان در حال حركت است و به یاد آر كه تو عازم استخراجِ جواهر از معدنِ تن بوده‏اى ،كه رفتى اشاراتى بیابى و تمركز را بدانى و بنابر آن داشتى كه پس از فهم و شناخت سرمایه ابزارى به كف آرى .چرا كه مزرعه وجودمان تشنه آب رحمت است و مى‏بایست طناب و دلو[2] فراهم نموده به ته چاهِ آب اندازى و خدا را به‏ كرامت شناسى ،چه ،شاید همچون كاروانیانِ مصر زیباتر پسرى به نام یوسف بیابى .

اینك طناب و دلوِ سالك كه همچون ابزارى به كارش مفید مى‏آید چند چیز است كه مهمّ‏ترین ایشان ذكر است و اكنون رهسپار شناسایى ذكر و یافتن آن است تا با تمركز به آن به صاحب ذكر راه یابد و خداوندِ كریم با او همراه است و نیك مى‏داند كه او خواهانِ آب است ،باشد كه از راهِ ذكر او را به ساقىِ كوثر ،این حوضِ پر ز گوهر رساند .آمین یا رب‏العالمین.

کتاب سلوک روحی

مسعود رضا مدرسی چهاردهی



[1] . همچون قلب ،ناى گلو ،مابین دو ابرو .(مؤلف)

[2] .دلو = ظرفى فلزى یا چرمى كه به وسیله آن از چاه آب مى‏كشند .