English French German Italian Portuguese Russian Spanish
مکاشفات آذرکیوان – بخش دو | Revelations azarkeyvan - part2
نوشته شده توسط خداجوی ابن نامدار نقل از : کتاب نامه جام کیخسرو شرح مکاشفات آذرکیوان « نسخه خطی» از خداجوی ابن نامدار و رساله معراجیه و مواعظ از عباس کیوان قزوینی تصحیح و حواشی مسعود رضا مدرسی چهاردهی – چاپ دهلی نو هند سال 2013-2012- Printed at : Alpha art   
جمعه ، 31 مرداد 1393 ، 02:09

مقاله شماره 184

گشسب سيوم

در مشاهدات حالت صحو مشتمل بر چهارده فروغ

فروغ اول

كنون گويم از هوش ديگر سخن[1]

كه بگذشتم از اينهمه انجمن‏

بسى ديدم اندك شمارم از آن

كه نتوان شمردن همه زان روان

نخستين يكى شهر ديدم فراخ

پر از خوش و آرايش مرز و كاخ[2]

نهاده يكى تخت در كاخ و من

نشسته بر آن تخت در انجمن[3]

نشسته برم چار از موبدان

همه نيكخواهان به پيشم بدان‏[4]

حكما مراتب عقل را به اعتبار تعقل چهار اعتبار كرده‏اند عقل هيولائى و عقل بالملكه و عقل بالفعل و عقل بالمستفاد و اطلاق اين اسما گاه بر مرتبه نفس نمايند و گاه بر نفس[5] غايتش هر اسمى در زمان تحقق به مرتبه خاصه از مراتب تعقل اطلاق نمايند .

بدانكه شهر عبارت از جسد است و كاخ حدود دل و تخت نيروى آن و آنكه خود را بر آن نشسته ديد روح است[6] و چهار موبد عبارت از عقل هيولايى و عقل بالملكه و عقل بالفعل و عقل‏بالمستفاد[7] است .

عقل هيولايى عبارت از استعداد محض است [كه‏] از براى ادراك معقولات نفس خالى است درين زمان از جميع امور در حال طفوليت و[8] بدايت خلقت اين استعداد حاصل است مر انسان را و ساير حيوانات را اين استعداد نيست و وجه تسميه به اين اسم اينست كه چنانچه هيولايى اول فى نفسها خالى است[9] از جميع صفات

زيرا كه جميع اوصاف حتى الوجود او را به تبعيت[10] حاصل است .

نفس ناطقه نيز درين مرتبه از جميع صور خالى است[11] اگر چه نفس‏ خالى است از جميع امور ،اما استعداد آن دارد كه علوم را ادراك كند

و مرتبه ثانيه از مراتب عقل عقل بالملكه است و او را لازم است علم به ضروريات كليه و استعداد نفس از براى اكتساب نظريات از بديهيات و چون علم به ضروريات حادث است بعد از بداء فطرت و خلقت پس او را شرط حادثى بايد تا لازم نيايد ترجيح بلامرجّح درين زمان نه در زمان سابق .

مرتبه ثالثه از مراتب عقل عقل بالفعل است و آن عبارت از ملكه استنباط نظريات از ضروريات است يعنى بودن انسان به حالتى كه هرگاه خواهد حاضر سازد ضروريات را و ملاحظه نمايد ايشان را و نظريات را از ايشان حاصل كند و شبهه نيست كه اين مرتبه حاصل نشود ،پس چنين سزد كه ملكه عقل بالفعل عبارت از حصول نظريات در نفس و كشتن نظريات بعد از تحصيل از ضروريات به حالتى كه هرگاه خواهد صاحب اين مرتبه آن مدركات [ را ] تواند حاضر ساخت بى مزيد كسب جديد[12].

مرتبه چهارم از عقل عقل بالمستفاد است و آن عبارت از حضور نظريات حاصله مرعقل را به دوام به حيثيتى كه غايب نشود ازو زمانى بلكه آنى ،يعنى جمله معقولات را حاضر يابد در ذهن و او مستحضر معقولات بود و اين آخر مرتبه انسانى بود و پايه انبيا و اولياى كبار[13] است .

فروغ دوم

يكى پاك فرزانه ديدم به بر[14]

ابا او چنان[15] نامداران دگر

يكى مرد خوش روى پرهيزگار

ابا او چنين نامور پيش يار[16]

بزرگى كه داناى هر چيز بود

ابا او چنو نيك مردان نمود[17]

كه بودند در پيشكارى مرا

خريدارى و دوستدارى مرا

اين چهار صورت عبارت از چهار اصل است كه در اقتناى[18] ‏نفس اجناس فضايل محتاج اليه است و آن حكمت و عفت و شجاعت و عدالت است .

حكمت سبب صحت فكر و رؤيت است[19] و تميز بين الامور ،اين‏ فضيلت و قوام حكمت در اعتدال قوه فكريه است .

عفت حالتى است كه پرهيزگارى باشد و از خيانت باز دارنده نفس بود ،قوام عفت در اعتدال قوه شهوانيه است .

شجاعت حالتى است كه به سبب آن مرد در امور قوى دل بوده بى‏خوف و هراس از شدايد و مصايب روگردان نشود و قوام شجاعت در اعتدال قوه غضبيه است .

عدالت درستى افعال است و وضع هر شيئى در موضع لايق و قوام عدالت در اعتدال قواى ثلاثه است و آنچه چهار صورت [ و ] مانند ايشان بسيار ديده صور فضايل است كه از ايشان صادر مى‏شود.

فروغ سيوم

يكى تخته ديدم برو بيشمار

ز هر چيز بس گشته يكسر نگار

يكى گنج ديدم پر از موبدى

جهان نيز خواننده بخردى‏[20]

برو ديگرى بود دارنده‏اش‏[21]

نگهداره و هم سپارنده‏اش‏

يكى ديگرى بود پيشم بپا

به پيوست كه كردم از هم جدا[22]

كه يك چند دادى ز گوهر نشان‏

گهى بوده او كاست گوهر ز شان[23]

روآدم چو كيور بدى زانجمن

و گر نه چون اهريمنى كاست زن‏[24]

يكى ديگرى بود پيكر نگار

به پيوند بخشايى او كشته يار[25]

نگهداره و نگهدارنده. و كيور نقل كننده و سخن راننده و افسانه گوى. تخته عبارت از حسّ مشترك است كه آن قوتيست مرتب[26] در اول تجويف دماغ از تجاويف ثلاثه و مى‏پذيرد[27] جميع صور منطبعه در حواس ظاهر يعنى از مدركان[28] باطن اول حس مشترك است ،به اصطلاح يونانيان بنطاسيا خوانند و آن قوّتيست مرتب كرده در مقدم[29] تجويف اول دماغ و اجتماع صور محسوسات پيش او باشد و اگر او نبودى ما حكم نتوانستمى[30] كردن كه اين سپيد است و آن‏ سياه و آن ترش و اين شيرين است پس او قوتيست كه حكم تعلق به او دارد و هر حسى كه هست بيش از يك چيز در نتواند يافتن و لابد است حاكم را كه حكم مى‏كند بر دو[31] صورت و چون كسى پاره چوب بر آتش نهد تا سرخ شود و بعد از آن آنرا بگرداند از آن دايره‏اى حاصل شود و آن از آنست كه ديده ،اول نقطه بديد ،به حس مشترك سپرد و[32] او نقطه اول نگاه مى‏دارد و همچنين ديده ،نقطه دوم را بدو سپارد و نقطه سيوم مى‏بيند تا از آنجا دايره حاصل مى‏شود و ديده چيزى تواند ديد كه در برابر او باشد و هر چه از ديده بگردد ديده در آن نرسد پس جامع اين همه حس مشترك است .

ديگر گنج عبارت از خيال است و آن قوّتيست در مُوخّرِ[33] تجويف‏ اول از تجاويف دماغ كه حافظ جميع صور محسوسات بود و متمثل مى‏كند بعد از غيبوبت شان[34] و آن خزانه حس مشترك است يعنى‏ دوم ازين قوا خيال است و آن قوّتيست مرتب كرده در اجزاى تجويف اول دماغ و او خزينه دار حسّ مشترك است و حس مشترك صورت را زود قبول مى‏كند اما دير[35] نتواند نگاه داشت زيرا رطوبت بر او غالب است پس هر چه حس مشترك بستاند به خيال سپارد و خيال آنرا نگاه مى‏دارد.

ثالث قوّت وهمى است كه مرتب در آخر تجويف اوسط دماغ است و مدرك معانى جزيى است ،گفته‏اند اوست كه در حيوانات حكم كند بر جزئيات و گوسفند ادراك معانى[36] كه در گرگ است و آن سبب گريختن گوسفند است از گرگ .

و رابع حافظه است كه آن قوّتيست مرتب كرده در اول تجويف آخر دماغ يعنى اين حافظه[37] كه او را ذاكره نيز گويند قوّتيست مرتب كرده در تجويف آخر دماغ و آن خزينه احكام وهمى[38] است‏ همچنانكه خيال خزينه حس مشترك است و خزانه قوت وهمى است چه هر چه او بايد[39] اين بدارد.

و خامس متصرفه است و آن قوّتيست مرتب در اوسط تجويف دماغ و تفصيل و تركيب بعضى از معانى با بعضى كه در خيال و حافظه است ازوست يعنى اين قوّتيست هم تعبيه در تجويف اوسط دماغ نزديك دوده و اوست كه استنباطها و انديشه‏هاى عجايب پيش گيرد و اين چون تابع عقل بود هر كه عقل بر او مستولى شود متفكره گويند و هر كه وهم بر او مستولى شود از تبعيت قوه وهمى[40] موسوم به متخيله‏ گردد و بلندتر ازين قوّت نيست .

فروغ چهارم

شنيدم بسى ساز و آواز خوش‏

كه شاهى نيايد چنانى به هش‏

بسى خوب و خوش روى ديدم جوان

كه از ديدنش تازه گشتى روان‏

جز اين آنچه وز ديدنيها خوشست

بديدم كه زو شادمانى كش است

همان بوى خوش بوى كردم بسى

كه آنرا كرانه نداند كسى

بسى خوردنيها كه با آن بهى

مزه دار هرگز نشد با كسى‏[41]

ز بسيارى او را نديدم شمار

چنين نيز گستردنيها بكار

همه نرم و گرم و خوش آينده بود

كه از شادى آنرا نشايد ستود[42]

آنچه فرمود عبارت از كمال حواس خمسه[43] است چون[44] هر يكى از قواى مدركه به قوت مجموع قوا موصوف شود و چشم كه اشرف و الطف آلات ادراك است به غايت و نهايت كمال ادراك خويش برسد و همچنين قواى ديگر بنابراين انوار متمثل شدند تا ساير اين روان[45] با تنها چشم آنست كه نفس ناطقه حق را بيند.

فروغ پنجم

كس آمد همانكه ز بالا به من

كه خوانندت[46] اكنون ازين انجمن‏

يكى تخت آورد بر وى نشاند

چو بنشستم آن تخت آنجا نماند

برفتم از آنجا بجاى فراخ

پر از موبدان و روان سبز كاخ[47]

بسى نامداران دانش پژوه

بزرگان همه سبز پوشان گروه

پذيره شدندم فراوان به راه

ببردند شادان سوى كاخ شاه‏

به بر در گرفتم بدورم نماند

مرا بر سر تخت خسرو نشاند

بپرسيد و آموختم بيشمار

روانندگى اى مه نامدار[48]

بدان كه تخت عبارت از حواس مسخّره است كه از رام بودن چون تخت در نظر آن حضرت درآمد[49].و خواننده رب النوع است كه شبح او متمثل در نظر آمد ،چه نزد اين طايفه اجسام سايه مجرداتند. و عالَم نور سبز عبارت از فلك اول و قمر است كه چنان نمود و علما و دانشمندان روحانيات ماهند.

فروغ ششم

از آنجا شدم تا جهان كبود

درو موبدانم بسى وا نمود

نويسندگان و خردمند بس

شمارندگان جاودان زين سپس[50]

ستاره شماران و سود آوران

پزشكان دانا و پيغمبران

همه پيش من آمدند و بزود

ببردند تا شاه آكنده سود

مرا ديد چون ماه و جا برگزيد

بر خويشتن برد و در بر كشيد

بسى خير آموختم از مهى[51]

كه در خويش مى‏يابم اين زان مهى

سود آور سوداگر. و اين عالَمِ كبود فلك دوم و حضرت عطارد است و كبود پوشان چون انبيا و وزرا و عقلا و منجمين و اطبا و سحره[52] و كهنه[53] و فال گيران و محاسبين و بيطاران[54] و معماران روحانيات اوست.

فروغ هفتم

از آنجا شدم تا جهان سپيد

جوانان نكو روى و روى چو شيد[55]

همه شان نوازنده سازها[56]

بديشان نكو روى انبازها

زنان خردمند و هم زرگران

نگارنده نامور پيكران‏

مرا چون بديدند پيش آمدند

ابا من بر شاه خويش آمدند[57]

شهى شان مرا زود در بر كشيد

بر تخت بنشاند و پرسيد و ديد

بسى كار بگزيده آموختم

روان را از آن دانش افروختم‏[58]

عالم نور سپيد عبارت از فلك زهره است. و خواتين[59] و مصوّران و زرگران و نقاشان و مطربان و خداوندان جاه و تجمّل و نكورويان سپيد پوش و شاه كشور روحانيات زهره و ذات ناهيد است.

فروغ هشتم

از آنجا شدم تا جهان بزرگ‏

كه بوده است از شيد زرد و سترگ[60]

در آن نامور شهرياران بسى

كه هرگز نديده است چون شان كسى

سپهبد در آنجا فزون از شمار

بزرگان شايسته و نامدار[61]

خداوند دانش خداوند گنج

درو بود بسيار بى رنج و منج‏[62]

چو ديدم بديشان به پيش آمدند

به پرسش به شادى چو خويش آمدند[63]

ببردند زودم بر شهريار

بديدم يكى خسرو كامكار

يكى تخت زرين به زير اندرش‏

نشانده درو زرّ و بس گوهرش‏

يكى خسروى افسرى بر سرش

كمر بسته بسيار كس بر درش‏

مرا ديد برخواست خندان ز جاى

كه نيك آمدى نيك زود اندر آى

مرا در همه گاه بود آرزوى[64]

كه بينم تو را اى مه نامجوى‏

بگفت اين و زودم ببر در كشيد

بپرسيد بسيار و شادى گزيد

بر خويش بر تخت زرين نشاند

دمى از خودم دور جائى نماند

فراوان ز دانش مرا ياد داد

كه جان و دلم گشت زان شاه شاد

و منج[65] غم است و اين عالَم نور زرد و سلاطين و خلفا و اُمرا و رؤسا و فرمانروايان و خداوندان كنوز[66] و علوم فلك رابع و روحانيات نيّراعظم ‏اند و شاه عالى مقدار خورشيد عالم آراى جهان پيراى ملك ‏الكواكب خليفة الله است كه آفتاب حقيقت باشد.

فروغ نهم

از آن شهر رفتم به شهر دگر

كه بوده است سرخ اى مه نامور

در آن نامداران شمشير زن

همان شهرياران لشگر شكن

دليران زره پوش و جنگى بسى

كز ايشان فزون‏تر نبيند كسى

به پيش آمدندم به دانشورى

بپرسيد هم خسرو لشگرى‏

ببردند تا شاه خويشم ز راه

چو روى مرا ديد شاه سپاه‏

مرا نيك[67] از مهر در بر كشيد

بر خود اَبَر تخت جايم گزيد

بسى چيز آموختم از شهريار

كه مى‏آيد آن بر بزرگان بكار

و عالَم نور سرخ و سلاطين و امرا و مبارزان و عساكر و لشگريان و تركان و خداوندان اسلحه و آلات فلك حضرت مريخ و روحانيات اوست شهريار ايشان بهرام.

فروغ دهم

شدم زان سپس تا جهان كبود

درو پيش وخشور فرخ نمود

سپهدار با مرد دانشوران

بزرگان با آب فرخ سران‏

ببردند زودم بر شهريار

گرفتم همانگاه شه در كنار[68]

بر خويش جا داد دانش بسى

بياموختم كان نداند كسى

عالَم كبود رنگ ،نعمت و لذّت و علم الهى و انبيا و اوليا و فضلا و علما و قضات و اشراف و حكام عدل و سلاطين و دبيران و اهل‏صنايع و مساجد و معابد شريفه ،فلك مشترى و روحانيات او[69] ذات برجيس است .

فروغ يازدهم

وز آنجا شدم تا جهان سياه

كشاورز بسيار ديدم به راه‏

بسى هيربد نيز فرزانگان

بسى جاد و شاه با موبدان‏[70]

خداوند گنج و مه برترى

شمارنده بارها با فرى

ببردند زودم بر شهريار

مرا زود بگرفت شه در كنار

بسى دانش نيك دادم به ياد

كه شايد بدارد مهين مرد راد[71]

عالَم نور سياه فلك حضرت زحل و سياه پوشان و دهاقين و رؤسا و مشايخ و اصحاب تصوف و حكما و سلاطين و سحره و كهنه و مهندسين و خداوندان كنوز و ممالك و عمارات مرتفع و قصور[72] و حصارها و واديها و كاريزها و مساجد و هياكل[73] و بيوت العبادات[74] و بيوت الاصنام قديمه بر فوق كوه و امثال آن روحانيات و متعلقات حضرت زحل است و شهرياران و يار كيوان[75] .

فروغ دوازدهم

وز آنجا شدم تا جهان دگر

بديدم در آن نامداران به فر

بسى هر يكى مر مرا در كنار

گرفت و ز دانش كه آيد بكار

بياموختم بهره برداشتم

درفش خردمندى افراشتم

اين عبارت از كرسى است كه فلك هشتم[76] است و صور لطيفه كواكب ثابته.

فروغ سيزدهم

وز آنجا برفتم بجاى فراخ

كه آنجا نبود هيچ ايوان و كاخ

وز آنجا بسى بهره برداشتم

به دانش روان را سر افراشتم

اين عبارت از فلك الافلاك است و دانش يافتن از نفس و قواى‏فلك اعظم .

فروغ چهاردهم

و زان پس بديدم جهانى سياه

بسى ويژه بوده است دور از تباه‏[77]

درو پيش رفتم چنين تا خدا

مرا كرد ديدار خود رهنما

بديدم چو او را به خويشم كشيد

همه او شد و من نبودم پديد

همه چيز دانستم از بودنى

بدم من به هر كار بستودنى

چنين بازگشتم بدان ره كه بود

به هوشم نگر تا چه بينش فزود[78]

بايد دانست كه بعد از آن چون خود را مافوق عرش يافت عقول و نفوس در نظر روح مقدس متمثل شدند تا آنكه فنا يافت و باقى به حق شد ،علم خود را در اين حالت محيط ذرات كاينات يافت.

گشسب چهارم

در مشاهدات حالت خلع مشتمل بر پنج فروغ

فروغ اول

كنون گويم از كار بگسيختن

ز تن باز رست از بر آويختن

از آنجا شدم تا جهان نكو

كه هر چيز و هر شهر بود اندرو

ز ايران و توران و از روم و هند[79]

ز چين و ز ماچين و درياى سند

زنان بد به هر شهر و مردان شان‏

بديدم چو پرسى دهم زان نشان‏

بزرگان ايران همه سر به سر

چو ديدند هر يك ز روى هنر

مرا چيز هر يك بياموختند[80]

روان و دلم را بر افروختند

به كاخ مهين جاى كردند خوش

كه آنجا نشستم شهنشاه وش‏

كبير و جوانان و مردان كار[81]

ز گنج و ز هر خواسته بى شمار

بدان جاى در كاخ من بود و آن‏[82]

كه كس را نبود از شه و موبدان

زبانها ز هر شهر آموختم

چراغ خرد را بر افروختم‏

ز نيكان هر شهر دانش بسى

بياموختم گر بپرسد كسى

از آن كيش و آئين و هم زان زبان

بگويم ز هر چيز شان را نشان

ز هر شهر آگاه گشتم درو

كه هرگز ندانست جز منستو[83]

به تن بازگشتم ز شهرى چنين

نه شهرى جهان جهان آفرين

منستو نواخته حق [ را گويند ]،بايد دانست كه حكماى اشراقى و صوفيه صفى را اتفاق است كه برزخى هست كه ميان مُلك و ملكوت است و شبيه است به اجسام از آن حيثيت كه محسوس مقداريست و به ارواح از آن حيثيت كه نورانى است و آنرا عالَم مثال و نفوس منطبعه و خيالِ منفصل و ارض حقيقى خوانند و به پارسى بى‏كران مانا[84] و بيكرستان و مانند آباد بنو بود[85] گويند و در آن عالَم بر همه موجودات از اجسام و مجردات از جواهر و اعراض حتى حركات و سكنات و اوضاع و هيئآت[86] و طعوم و روايح را مثالى‏ است قديم به دانش متعلق نه در ماده و محل و ظاهر شود بر حس به معونت[87] خيال و صور معلقه نورانى كه جميع حواس ظاهره و باطنه دارند چون به بدن مثالى نفس تصرف كند حكم او چون حكم بدن عنصرى است چه حواس ظاهره و باطنه دارد و لذات و آلام جسمانى يابد و در اوست بر صور معلقه نورانيه نعيم سعدا و بر صور ظلمانيه عذاب و آنچه مى‏بينند در خواب و تخيل مى‏كنند در بيدارى و مشاهده نمايند[88] درامراض و بر علت خوف و مانند اين از صور مقدارى كه در عالم حس متحقق نشود الا در عالم مثال ، و معاد جسمانى كه بعضى انبيا گفته ‏اند در اين عالَم سزد چون حضرت ‏ذوالعلوم بدين عالم رسيد جميع عالميان را در آنجا ديد و ساير علوم و امور ياد گرفت[89] و اخلاق حميده خود را در لباس حور و قصور و دلدان و غلمان و ساير نعماى بهشتى و آن جهانى مشاهده فرمود و باز به تن عنصرى پيوست .

فروغ دوم

گسستم ز تن تا جهان جهان

ز من راز خود آنچه بودش نهان‏

نمود و بدانستم آن راز را

بسنجيدم انجام و آغاز را

همه را بخوبى نكو يافتم

نهان همه چيز بشكافتم

مى‏فرمايد كه از بدن خلع كرده جميع اشياء و حقيقت و اسرار عالَم كون و فساد و آنچه تحت فلك قمر است درك كردم و مشاهده نمودم.

فروغ سيم

بر آوردم ابدام چون جامه‏اى‏

فرو خوانده شد چرخ چون نامه‏اى

بدان چون براندم به چرخ نخست

بديدم به نيرو ز دانش درست

از آن چرخ تا چرخ تير آمدم

وزو تا به ناهيد رفتم بدم

وز آنجا شدم تا بر مهرداد

وزآن تا به بهرام والانهاد

وزآنجا سوى هرمزم شد گذر

و زو هم به كيوان سپهر اى پسر

و زو هم به چرخ ستاره نگر

بدان اى گرانمايه مرد هنر

كه شان را همى گردش اينست ‏دان‏[90]

براى مهين نامور موبدان

به چرخ مهين بس[91] سر افراختم

از آنجا بسى بهرها آختم

بدان سو دو تا باشد اى نامور

يكى بر يكى زير بنگر به فر

به پايان هر دو بر چرخ و مه

بگفتم ز من ياد ميدار به [92]

سپهر آن همه ويژه‏اند آنچنان

كه پرده نگردند گفتم بدان‏[93]

سبك هم نيند و گران هم نيند

نه گرمند و نى سرد گويم چى اند[94]

نه خشكند و نه تر نه بالنده هم

ندارند كاهش ازين بيش و كم‏

همان نيز انگيز خشم اى روان‏[95]

ندارند گفتيم با موبدان

گرفت و گذارش كه در پيكر است‏

ندانند داننده را ياور است‏[96]

در ايشان جدايى و پيوند نيست

سپهرت پذيراى اين بند نيست‏[97]

بگردند بر گرد گردش بخواست

كه زنده‏اند گفتم همه ديده راست

توانا و دانا و پاينده‏اند[98]

جز آغاز بودند و پاينده اند

همانست بندورشان را بدان‏

كه تلخ است تلافى بيابند زان[99]

ستاره همه از كهين و مهين

ز خورشيد دارند اى پيش بين

مگر ماه كو تيره باشد ز شان‏

شود روشن از شيد هر دادشان[100]

نكويى و شادى و اندوه و درد

از ايشان بود هر زن و پور و مرد[101]

جهان جهان هست در دست شان

همى مرگ با زيستن زين نشان

از ايشان همه يافتم اى مهان‏

همه هست بود جهان جهان[102]

بگو تاهيت كردم اين گفتگو

گشاده نگفتم كه شايد ازو

كه در نامه‏اى بس بزرگ مهين

نويسم به در نامه‏اى اينچنين‏[103]

ابدام جسم است بدان كه مى‏فرمايد كه از تن عنصرى جدا شدم و آسمانهايى كه متمثل شدند در نظر من همه را كماهى[104] سير كردم و اين مقام جز خلع كه خاصه عظما است[105] حاصل نشود و بايد دانست كه افلاك اجسام كرويند و جهت حقيقى دو تاست ،فوق و تحت و هر دو به فلك اعظم محدود مى‏شوند ،فوق به محيط او تحت به مركزش ،بنابر اين او را محدّد الجهات گويند. و زمان مقدار حركت اوست[106] و جميع افلاك شفاف اند و حاجب نمى‏گردند و خفيف و ثقيل و سرد و گرم و تر و خشك نيستند.

و نمو و ذبول[107] و شهوت و غضب ندارند و قابل كون و فساد و خرق[108] و التيام نيستند و هميشه متحركند به استداره[109] و حركت ايشان اراديست چه حى و ناطق اند و ايشان را متخيله كه به پارسى بندور گويند هست كه بدان ادراك جزئيات جسمانيه مى‏كنند و قوه‏متخيله افلاك را نفس منطبعه نامند و نور كواكب ذاتى است الا جرم ماه كه تيره است نور او از آفتاب است اما بايد دانست كه در افلاك جسم تيره نيست و ماه نسبت به آفتاب تيره مى‏نمايد و همه چيز اين جهان به دست كواكب است و معلوم تأثيرات قرانات است كه گاه مستولى سعد و گاه مستولى نحس و اگر استيلا نه بر تفاوت بودى هرگز كار عالَم مختلف نشدى بل اگر علت خير و شر نه كواكب بودندى حال زمين و مافيها[110] بر يك حال ماندى و درويشى و توانگرى يا به بدى و بيمارى و تندرستى نبودى چه اين تفاوت فاعل است و در واجب‏الوجود تفاوت و تغير نباشد سلطنت و عزت و برترى و انصرام[111] دول و تبدل ملل و ويرانى ممالك و آبادى آن و ساير امور كه در عالم سفلى واقع مى‏شود از جهان برين است چه اين عالَم در حكم عالَم‏علوى است و واجب الوجود از آن تفاوت و تغير منزه است و اين مطالب در كتب مبسوطه ائمه كشف و شهود و اعيان و اهل استدلال و برهان[112] به تفصيل آمده و بر صاحب حدس‏ صائب اين مقدار كافى است.

فروغ چهارم

چو ز ابدامها بر گذشتم روان

رسيدم سوى پاك فرخ روان

روان‏ها بديدم به چشم روان

روان بُد ميان روانها روان

به هر چرخ و استاره ديدم روان

جداگانه بر هر يكى شان روان

چنين بر سه فرزند ديدم روان

كه بوده است در يكدگرشان روان

روان را خود آغاز و انجام نيست

به كيش گشسبى جز اين كام نيست

روانى كه آمد به مردم گروه

اگر بود با داد و دانش پژوه‏

به كردار فرخنده پيرايه يافت

ز تن رست و از آخشيجانى بتافت[113]

به ابدام هايى كه بالاترند

به پيوست زان رو كه داناترند

همى در خور دانش و كار خويش

همى يابد از چرخ كردار خويش[114]

ز بس دانشى سوى چرخ برين

همى آيد اى مهتر پيش بين[115]

خردمند ز ابدام برهد چنان

كه زو هيچ دادن نشايد نشان

دگر نيست كردار و دانش درست

چو تن رفت پس رنج ماند درست[116]

چو بى تن بماند به زير سپهر

همه خوى زشتش نمايند چهر[117]

بدينگونه رنجور گردد بسى

كه اندر جهان آن نبيند كسى

پس از ديرگاهان چو برهد از آن

شود همسر و همبر اهرمان[118]

كسى كو كه كردار دارد بدان

ندارد همى دانش اى موبدان

تنى بهتر از پيش يابد نكو[119]

فزونى بود در گسستن بدو

چنين تا به دانش كند كرّ و فر

رهد گفتم اين راز اى نامور[120]

دگر زشت كار است و بى دانشست‏[121]

شدن جانور در خور بى هش است

خود از چهار پايان و پرّندگان

ز جاندار ديگر چو درّندگان‏

به كردار خوى خود اندر خورش

همى باشد از جانور پيكرش‏

كه از بيهشى رستنى بر شود

كه از خوى بد سنگ پيكر شود[122]

من اين ديده‏ام بند و پيوندشان

همان رستن و آنچه دادم نشان‏

بديدم گروهى به چشم روان

كه بودند زينگونه درهم روان

تنايى كه خود يافتم آگهم‏

ز راه دراز و ره كوتهم[123]

در اينجا شمردن نديدم روا

كنون گويم از هوش اى پيشوا

گشسب[124] اشراق [ است ] و گشسبى اشراقى [ را گويند ] بدان‏ كه چون از عالَم اجسام عبور نمود و به نفوس پيوست فلاجرم بر نفوس‏فلكى و سفلى كه معلول نفوس ناطقه سماويست عالِم گشت و به علم‏اليقين و عين‏اليقين و حق‏اليقين دانست و ديد و دريافت كه نفس‏ناطقه بر دو قسم است: اول نفس فلكى و آن به عدد افلاك و كواكب است و ثانى نفس ناطقه انسانى كه نيز ابدى و ازلى است[125] چون نفس در زمان تعلق به بدن عنصرى آغاز و انجام خود را به آن مقدار كه در استعداد اوست شناخت و به آن[126] اعمال پسنديده‏ فراهم آورد چون تعلق او از بدن منقطع شود او را جسدى مثالى در برزخ كه پيش ازين گفته شده باشد و از اخلاق و صفات حميده او در لباس حور و قصور و دلدان و غلمان و ساير نعمت‏هاى بهشتى كه در شرايع و اديان مختلفه مذكور است بر او ظهور كند و حضرت ذوالعلوم مى‏فرمايد كه اگر شناسايى او در خورد سپهر نخستين است به فلك اول پيوندد بدين قياس نسبت به هر فلك كه درست كرده باشد بدان تعلق گيرد تا فلك الافلاك و باشد كه عالم اجساد درنوردد[127] و برتر گذرد ،در اين جا ديدار مجردات كه مافوق‏ جسمانياتند تا مشاهده نورالانوار ميسر شود و او را سرورى و ابتهاجى[128] عظيم حاصل گردد كه در وصف نگنجد و اين لذت برترين لذات نعم جنت است و اگر روح آدمى در زمان تعلق جسد عنصرى علم فراهم آورد و مزين به كردار نساخت فلاجرم چون از جسد عنصرى مفارقت كند از درگاه صمديت محروم و محجوب مانده در ظلمات اوصاف بشريت كه نقصان روح است مبتلا و متألم گردد و از جهت فوات[129] لذات حسى كه به آن معتاد بوده متحيّر باشد و از اخلاق و صفات رذيله او در كسوت مار و كژدم و آتش[130] سوزان و ساير عقوبات كه در شرايع اديان مختلفه مذكور است بر وى ظهور كند. چون نفس در غايت لطافت است الم و عقوبت او هم در غايت شدت بود از آلام و عقوبات جسمانى ،چنانكه لذات روحانى فايق است بر جسمانى و بعد از تدريج كشيدن محن[131] و سلب آن جن گردد كه به پارسى آن را امرن و اهرمن گويند و مطلق باشد و اگر عمل فراهم آرد و عالِم نباشد پس از مفارقت جسد به جسد اصفى از بدن نخستين پيوند گيرد و در ترقى باشد تا عالِم شده به سماوات پيوندد و اگر به كدورات صفات بشريت مكدر شود بى علم و عمل باشد پس تنزل نموده مطابق خوى خود در جسد حيوانى از حيوانات فرود آيد و گاه به نبات متعلق گردد و گاه از تنزل به جماد و معدنى پيوندد و در اين مراتب محنت و عقوبت كشيده[132] باز به جسد انسانى تعلق گيرد تا باز چون كوشد مطابق آن جزا يابد و اين طريقه به كشف و شهود معلوم شده و اكابر[133] از اجساد كثيره خبر داده‏اند و شمه‏اى از آن در بزم گاه مست باده نوشى لقاء الله به هوشى[134] فرزانه خوشى مسطور است و برهان كشف بر اين مكاشفين كشف شده و مبرهن[135] گشته كه در مواليد ثلاثه[136] نفس مجرّد [و] مُدرِك كلّيات است.

فروغ پنجم

كشيدم روان از روانان روان

شدم تا سروشان و هوشان روان‏[137]

وزايشان بديدم فزون از شمار

به هر سيزده زان يكى گشته بار[138]

به هر چرخ و استاره هوشى جدا

نگهبان و دارنده ديدم بپا

به هر آخشيجى جداگانه بر

همان نيز پيوسته را مى‏شمر[139]

به هر سيزده بود دارا يكى

بديدم بگفتم ترا اندكى

در ايشان چو ايشان توانا شدم

خردمند و با هوش و دانا شدم‏[140]

بدانستم از بودنيها همه

شدم تا سروش بزرگ رمه‏

درو چون بسى برترى يافتم

فروغى ز يزدان همى تافتم

چو بفزود پرتو برفت اين منى

سروشى نه پائيد و اهريمنى

وزان پس شدم ايزد و او شدم

نه من بودم آنگاه يزدان بدم‏

خدا بود از من نشانى نبود

مرا هوش و ياد و روانى نبود[141]

همه را ز خود سايه‏اى يافتم

به هوش سروشان همى تافتم[142]

ز هوشان همى تافتم بر روان

چنين تا به ابدام‏ها نيز خوان[143]

همه بوده‏ام من چنين تا زمين

جز از خود نديدم كهين و مهين[144]

توانا و دانا و والا بدم‏[145]

چنين تا از آن پايه زير آمدم

بدان ره كه رفتم شدم سوى تن

به صد ايزدى فرّ زان انجمن[146]

بدين گيتى اكنون توانا منم‏

بيارايم و گاه بر هم زنم

تنم بر روان پيرهن بيش نيست

مرا هيچ همراه و هم كيش نيست

ز تن ميروم شادمان تا خدا

به تن باز مى‏آيم اى فرستا[147]

ز وردان فرخنده راستان

فرستم چو بر گيتى باستان

مرا وردمان آورند آگهى[148]

كه دارد چو من فرّ شاهنشهى

ورد شاگرد و مريد [ است ]. و باستان اينجا به معنى مجرد است. واضح باد چون از نفوس به عقول ترقى كرد و از عقول به عقل‏اول رسيد كه فيض حق مى‏گيرد[149] و بدو پيوست و درو به غايت سيران معنوى نمود تا فيض و فروغ ذات بارى تعالى برو رسيد چون تجلى افزود او را از هستى و منى رهانيد و چون سايه از نور آفتاب ذات خودى برخاست و از فروغ ذات و تجلى بى جهات خود را عين حق يافته و در اينحال متصف به جميع صفات حق بود و به كيش صوفيه فناء فى الله و بقاء بالله اينست و زريوه به پارسى فناء فى الله است كه ناچيز گشتن از خود بود و بنوسا[150] بقاء بالله كه پايش به يزدان[151] است و در اين مقام وحدت كشف شود زيرا كه عقل اول سايه حق است و عقول و نفوس ديگر به ترتيب ظل[152] هم و اجسام‏ نيز سايه مجرداتند ،پس آنچه قايم به برازخ است و آنچه قايم به مجردات است يك حقيقت است و دويى مطلقاً در وجود موجود نيست همه حق است و اين بيان در نام‏هاى[153] پارسيان مستوفى‏ آمده است و حضرت ذوالعلوم مى‏فرمايد: «كه با بسيار دانش بنابر تائيدات يزدانى پايه به پايه به زير آمدم و مى‏فرمايد كه مرا بدن چون پيرهن شده هر گاه مى‏خواهم خلع بدن كرده به سماوات متصل مى‏گردم و از افلاك به نفوس و از نفوس به عقول و از عقول به عقل اول پيوندم و به واجب رسم و مى‏گويد به ايزدى تائيد در اين عالَم قادرم و نيرومند بدانچه مرا خواست باشد».

و اين مقام جز كُبَراى متألّهين و سادات‏اشراقيين را حاصل نشده و از اكثر سالكان كسى به اين مقام نرسيده چه مشاهده ايشان در خواب يا غيبت است و از هزار يكى اندكى از عالم مثال در صحو معلوم تواند كرد و به خلع نرسيده‏اند و در نظر ايشان سماوات و مجردات متمثل مى‏شوند زيرا كه نفس بر متخليه غالب نگشته و اكنون سپاس مى‏گذارد .

خداوند را پايه زان برتر است

كه آميزش بنده را در خور است

به شيدش خرد چون زمين و خور است‏[154]

ز آميزش بندگان برتر است

روان گر فروغى پذيرفت ازو

ز خود رفت و بى هش منم گفت او[155]

سپاس منشانه مى‏سرايد كه حضرت عزت از آن برتر است كه بنده را بدو آميزش و حلول و دخول باشد نسبت حق به حضرت عقل‏ اول كه اقرب آفريدگان است با درگاه نور پذيرى چون نسبت زمين است با حضرت نيّر اعظم .

ز درياى هستيش گيتى نمى‏

نم نم بگو چيست بودش همى[156]

نم نم نه‏اى از نمان هم كم نمى‏

ندانم چه گويم كزان هم كمى[157]

ز مهر او نوازش كند بنده را

كه برداشتن شايد افكنده را[158]

مرا رايگان گفت و كردار داد

فر ايزدى را به من در نهاد

مر او را جز او كس نيارد ستود

كه او در نيايد به گفت و شنود

مى‏فرمايد كه از بحر بى كران وجودش كسى عالِم نيست[159] و انسان از نم‏نم كم است زيرا كه خردِ با جلالت ،نمِ آن بحر است و آسمانها نم نم آن نم و عناصر خود از نم نم آن نم‏ها و مواليد آن نم‏ها و مواليد نم آن عناصر و انسان باز پس از همه نسبت با جهان برين اين عالم شبحى و ظلى است از چنين پايه بنده را مى‏افرازد و از لقاى خويش كاميابى و قابليت مى‏بخشد و انسان را كه باز پست‏ترين موجودات است و گدايى طلب[160] است از معارف و مشاهده ذات و صفات توانگرى مى‏بخشد مرا رايگان بر عنايت بى غايت خود اين مايه شناخت ارزانى داشت نه آنكه به وسيله گفتار و كردار و علم و عمل ،و من اين عطيه رايگانى ازو درباره خود مى‏دانم كه فرّ و شكوه دريافت خود به من عنايت فرمود.

اين است توضيح كلام مرشد الاولياء و مصدرالاصفياء، شناساى يزدان و عقل و روان گرانمايه كيوان امام زمان يزدان خداجوى صادق را[161] و طالب راستى پژوه را به خود شناساى[162] گرداناد به گردش ستارگان مادامت صاحبنا.

تمت[163] اين رساله به تاريخ شانزدهم يزدجردى سنه 1217

مطابق هژدهم جمادى الثانى كاتب الحروف محمد صادق شيرازى

سنه 1264

مکاشفات آذرکیوان براساس نسخه خطی

موبد خداجوی ابن نامدار

بخش 2



[1] . كنون گويم از هوش وازن سخن (نسخه خطى).

[2] . پر از جوش و آرايش مرز و كاخ (نسخه چاپ هند).

[3] . نهاده يكى تخت در كاخ من - نشسته بر آن تخت ور انجمن (نسخه چاپ هند).

[4] . همه نيكخواهم به پيشم بدان (نسخه خطى).

[5] . نمايند (نسخه خطى).

[6] . روح اوست (نسخه خطى).

[7] . مستفاد (نسخه خطى).

[8] . و بر آن خلقت (نسخه چاپ هند).

[9] . چنانچه هيولاى اولا فى نفسها خالى است (نسخه خطى).

[10] . تبعّت (نسخه چاپ هند).

[11] . و صفات فروره است كه عبارت از صورت ميناگون اشرف باشد و هنوز ذات پيدا نشده (نسخه خطى).

[12] . بى مرتب كسب جديد (نسخه چاپ هند).

[13] . اوليا و انبياء كيا است (نسخه چاپ هند).

[14] . به سر (نسخه چاپ هند).

[15] . چنو(نسخه چاپ هند).

[16] . ابا او چنين نامور بيشمار (نسخه خطى).

[17] . بزرگى كه داناى هر چند بود - ابا او چنان نيك مردان نمود(نسخه خطى).

[18] . اقتناى = كسب كردن. فراهم آوردن .

[19] . حكمت صحّت فكر درونى است (نسخه چاپ هند).

[20] . همان نيز خواننده بخردى (نسخه چاپ هند).

[21] . برو ديگرى بود ارنده‏اش (نسخه چاپ هند).

[22] . به پيوست و كه كرد از هم جدا (نسخه چاپ هند).

[23] . كه يك چند چيزى بدادى نشان - گهى بود او كاست گوهر ز شان (نسخه خطى).

[24] . ز دادم چو كيور بدى ز انجمن - و گرنه چون اهريمن كاست زن (نسخه چاپ هند).

[25] . به پيوند بخشاى او كشته يار (نسخه چاپ هند).

[26] . مرتبه (نسخه چاپ هند).

[27] . وى پروريد بر (نسخه چاپ هند).

[28] . مدركان = جمع مدرك، با ضَمّ ميم و كسر راء. فهمنده و رسنده و دريابنده است.

[29] . مقدم = در پيش جاى گرفته، جلو، جلو افتاده، مقابل مؤخر.

[30] . و اگر او نبودى يارى حكم نتوانستى كردن (نسخه چاپ هند).

[31] . هر دو (نسخه چاپ هند).

[32] . و چون حس مشترك نقطه اول نگاه مى‏دارد (نسخه چاپ هند).

[33] . مؤخّر = دنباله، پسين، مقابل مقدم .

[34] . غيوبت شان (نسخه چاپ هند). غيبوبت = ناپديد شدن، نهان شدن. به معناى مفارقت نيز استعمال شده است. ضد حضور.

[35] . ديگر نگاه نتواند داشت (نسخه چاپ هند).

[36] . ادراك معنى (نسخه خطى).

[37] . نور حافظه (نسخه چاپ هند).

[38] . وهميه (نسخه چاپ هند).

[39] . يابد (نسخه چاپ هند).

[40] . معيّت قوت وهمى (نسخه چاپ هند).

[41] . مزه دار هرگز نشد با شهى (نسخه چاپ هند).

[42] . كه از شاهى آن را نشايد بسود (نسخه خطى).

[43] . حواس جسم (نسخه خطى).

[44] . چون بر يكى از قواى مُدركه به قوت مجموع قوا موصوف شود(نسخه چاپ هند).

[45] . قواى روان (نسخه چاپ هند).

[46] . خواندت (نسخه چاپ هند).

[47] . پر از موبدان وندران سير كاخ (نسخه چاپ هند).

[48] . ز دانندگى اى مه نامدار (نسخه چاپ هند).

[49] . چون تخت در نظر آن حضرت نمود (نسخه چاپ هند).

[50] . نويسندگان خردمند پس - شمارندگان جاودان زين سپس (نسخه خطى).

[51] . بسى چيز آموختم از مهى - كه در خويش مى يابم اين زان تهى (نسخه چاپ هند).

[52] . سحره = جمع ساحر. سحر كننده.

[53] . كهنه = جمع كاهن. به معناى غيب گو و فالگير باشد.

[54] . بيطاران = دام پزشكان.

[55] . جوانان نكو روى در روى چو شيد(نسخه چاپ هند).

[56] . همه شان نوازنده سازندها(نسخه چاپ هند).

[57] . به پرسش به شادى چو خويش آمدند(نسخه چاپ هند).ابا = همراه.

[58] . روان را ازو دانش اندوختم(نسخه چاپ هند).

[59] . خواتين = جمع خاتون. خانم‏ها و بانوها. زن شريف و اصيل، از القاب زنان بزرگ است.

[60] . زرد سترگ (نسخه چاپ هند).

[61] . بزرگان شايسته نامدار(نسخه خطى).

[62] . درو پور بسيار بى رنج و سنج (نسخه چاپ هند).

[63] . چو ديدم بديشان به پيش آمدم - به پرسش به شادى چو خويش آمدم (نسخه چاپ هند).

[64] . مرا در همه كار بود آرزوى (نسخه چاپ هند).

[65] . سنج (نسخه چاپ هند).

[66] . كنوز = جمع كنز، كنز = گنج.

[67] . تنگ (نسخه چاپ هند).

[68] . گرفتم همانگه شهم بر كنار(نسخه خطى).

[69] . او و (نسخه خطى).

[70] . بسى جادو شاه با موبدان (نسخه چاپ هند). جاد =كوشنده در كار.

[71] . زاد (نسخه چاپ هند).

[72] . قصور = جمع قصر است .

[73] . هياكل = جمع هيكل، پرستشگاه. هيكل به معنى صورت و پيكر و حكماء خانه‏اى چند مى‏ساختند در طالع‏هاى خاص در آن خانه طلسمات نقش مى‏كردند بنام كواكب سبعه و آن خانه‏ها را تعظيم مى‏كردند و عبادت مى‏نمودند.

[74] . بيوت العبادات = خانه‏هاى عبادات كه طبق قاعده نجوم استفاده مى‏شده است .

[75] . ديار كيوان (نسخه خطى).

[76] . در نسخه چاپ هند فلك نهم آمده است در صورتى كه در اينجا به نسخه خطى كه فلك هشتم آورده بايد تكيه نمود زيرا در فروغ يازدهم به كيوان كه فلك هفتم است پرداخته است (مصحح م.رضا).

[77] . وزان پس بديدم جهان سياه - بسى تيره بوده است دور از تباه (نسخه چاپ هند).

[78] . به هوشم نگر تا چه بيشى فزود (نسخه خطى).

[79] . ز ايران و توران و روم ز هند (نسخه چاپ هند).

[80] . مرا چيز بسيار آموختند (نسخه خطى).

[81] . كنيز و جوانان مردان كار(نسخه خطى).

[82] . بدانجا در كاخ من بود و آن (نسخه چاپ هند).

[83] . منسنو (نسخه خطى).

[84] . بيكران مانان (نسخه چاپ هند).

[85] . مانند آبا ويتو بود گويند (نسخه چاپ هند).

[86] . هيبات (نسخه چاپ هند).

[87] . معونت = يارى).

[88] . نماينده (نسخه چاپ هند).

[89] . ‏ساير علوم و صور ياد گرفت (نسخه خطى).

[90] . كه شان را همى گردش نيست دان (نسخه چاپ هند).

[91] . به چرخ مهين پس سر افراختم (نسخه چاپ هند).

[92] . به پايان مرد و بر چرخ و مه - بگفتم ز من باد مبداء به (نسخه چاپ هند).

[93] . كه پرده نكردند گفتيم بدان (نسخه چاپ هند).

[94] . نه گرم اند و نه سرد گوئيم چند(نسخه چاپ هند).

[95] . همان تيزانگيز و خشم اى روان (نسخه چاپ هند).

[96] . گرفت و گذارش كه در پيكرانست - ندانند داننده را باور آنست (نسخه خطى).

[97] . درايشان جدايى و پيوند هست - سپهرت پذيراى اين بند هست (نسخه چاپ هند).

[98] . توانا و دانا و يابنده‏اند (نسخه چاپ هند).

[99] . همان بندور هست شان را بدان - كه لخت ثنايى نيابند زان (نسخه خطى).

[100] . شود روشن از شيد و هور دامشان (نسخه چاپ هند).

[101] . از ايشان بود بر زن و پور و مرد (نسخه خطى).

[102] . از ايشان همه يافتم اى جهان - همه هست و بود جهان جهان (نسخه خطى).

[103] . كه در نامه بس بزرگ و مهين - نويسم نه در نامه اينچنين (نسخه چاپ هند).

[104] . كماهى = چنانكه هست.

[105] . خاصه عظماى متألهين است (نسخه چاپ هند).

[106] . اول است (نسخه خطى).

[107] . نمو و بول (نسخه چاپ هند) - نمو و ذبول = نمو = رويش، رشد. ذبول = پژمرده شدن، خشك شدن .

[108] . خرق = شكاف ،رخنه .

[109] . استداره = گرديدن.

[110] . مافيها= آنچه در آن است.

[111] . انصرام = به پايان رسيدن. انقضاء.

[112] . برهان آذر كيوان (نسخه چاپ هند).

[113] . ز تن رست در اخشيجانى نيافت (نسخه چاپ هند).

[114] . همى تابد از چرخ كردار خويش (نسخه چاپ هند).

[115] . ز بس دانش سوى چرخ برين - همى آيد اين مهتر پيش بين (نسخه چاپ هند).

[116] . و گر نيست كردار دانش درست - چو تن رفت بس رنج و اندوه رست (نسخه چاپ هند).

[117] . نمانيد چهر(نسخه چاپ هند).

[118] . اهريمنان (نسخه چاپ هند).

[119] . تنى بهتر از پيش بايد نكو (نسخه خطى).

[120] . بگفتيم اين راز اى نامور (نسخه چاپ هند).

[121] . و گر زشت كار است و بى دانش است (نسخه چاپ هند).

[122] . كه از بد خويى سنگ پيكر شود (نسخه خطى).

[123] . تنائى كه خود يافتم آگهند - ز راه دراز و ره كوتهند(نسخه خطى).

[124] . گشسپ نيز به كار مى‏رود و صحيح است.(مصحح).

[125] . كه نيّر ازلى و ابدى است (نسخه چاپ هند).

[126] . بى آن (نسخه خطى).

[127] . درنوردد = طى كند.درنورديدن = طى نمودن.

[128] . ابتهاج = شادى، سرور.

[129] . فوات = درگذشتن .

[130] . روانش سوزان(نسخه خطى)

[131] . محن = جمع محنت، بلاها، اندوهها. رنج ديدگى .

[132] . در تن مراتب محنت و عقوبت كشد (نسخه چاپ هند).

[133] . اكابر = بزرگان.

[134] . به هوش و بى هوشى فرزانه خوشى (نسخه چاپ هند). فرزانه خوشى از شاگردان كامل آذركيوان و نويسنده بزم گاه است.(مصحح).

[135] . مبرهن = آشكار.

[136] . مواليد ثلاثه = جماد، نبات، حيوان است و انسان حيوان ناطق است از آن جهت كه فكر دارد و فكرش به مجردات راه مى‏تواند بيابد(مصحح م.رضا).

[137] . شدم تا سروشان هوشان روان (نسخه چاپ هند).

[138] . به هر سيزده زان يكى گشته يار(نسخه چاپ هند).

[139] . به هر آحنّجى جداگانه بر - همان تير پيوسته را مى‏شمر (نسخه چاپ هند).

[140] . وزايشان چو ايشان توانا شدم - خردمند با هوش و دانا شدم (نسخه چاپ هند).

[141] . مرا هوش و ياد روانى نبود (نسخه چاپ هند).

[142] . همه را ز خود سايه ‏اى يافتم - به هوش و سروشان همى تافتم (نسخه چاپ هند).

[143] . چنين تا به ابدانها نيز خوان (نسخه چاپ هند).

[144] . همه بوده‏ام من چنين نازنين - جز او خود نديدم كهين و مهين (نسخه چاپ هند).

[145] . توانا و داناى يزدان بدم (نسخه چاپ هند).

[146] . به صد ايزدى و فراز انجمن (نسخه چاپ هند).

[147] . فرصتا(نسخه چاپ هند).

[148] . مرا وردمان آورد آگهى (نسخه چاپ هند).

[149] . فيض حق مى گردد(نسخه چاپ هند).

[150] . وينوسا(نسخه چاپ هند).

[151] . يابش يزدان (نسخه چاپ هند)

[152] . ظل = سايه.

[153] . نامهان (نسخه چاپ هند).

[154] . به شيدش خرد جوربين و خور است (نسخه چاپ هند).

[155] . ز خود رفت و دور است بس گفتگو (نسخه چاپ هند).

[156] . ندانم چه گويم گران هم كمى (نسخه چاپ هند).

[157] . اين بيت در نسخه خطى آمده ولى در نسخه چاپ هند ذكر نشده است .

[158] . كه برداشتن شاهد افكنده را (نسخه چاپ هند).

[159] . از بحر بيكران وجودش عالم غيب است (نسخه چاپ هند).

[160] . گداى طلب (نسخه چاپ هند).

[161] . راه (نسخه چاپ هند).

[162] . به خود شناسا او گرداناد و به گردش ستارگان باداد(نسخه چاپ هند).

[163] . اين جمله پايانى در نسخه خطى نيست و در نسخه چاپ هند ذكر شده و براى رعايت اصول امانت هيجدهم هژدهم آورده شده است .