English French German Italian Portuguese Russian Spanish
راجع به عيدها | On the Feasts
نوشته شده توسط نقل از : کیوان نامه جلد 1 اثر :حکیم عباس کیوان قزوینی   
شنبه ، 25 مرداد 1393 ، 19:59

شماره مقاله 500

نظرِ ايرانى به نوروز متدرّجاً كم شده و كمتر خواهد شد و اين در اثر هوش است كه مردم كره بويژه ايرانى دارند هوش فطرىِ خود را كه در اثرِ عقيده به موهومات متنوِّعه گم كرده بودند پيدا مى ‏كنند به اندازه دلسرد شدن از موهومات .

سابقاً آخر سال را مانند آخر عمر و دمِ مرگ مى ‏دانسته تفريغ حساب و تجديد انواع كارها بطور عجله مى‏ نمودند و از يك هفته به نوروز مانده هر روز را روز آخرِ سال مى ‏شمردند بويژه 4شنبه آخر كه هر كسى در آن شب و روز يك نذرِ خوراكى يا عملى داشت .مادرِ نگارنده آش برنج و شيره و روغن (كه در قزوين آش شيرين) و در تهران (شُلّه زَرد) نامند مى ‏پخت .

و مى‏بايست شيرينى‏ هاى عيد تا آن وقت پخته و تمام شده باشد چونكه مقيد بودند كه شيرينى را در خانه بپزند و از بازار خريدن را ننگ مى‏دانستند و نشانه بى‏ علمى و بى‏ چيزى و بخل و بى ‏اعتنائى به مهمان مى‏ دانستند مثل غذا از بازار خريدن بويژه براى مهمان كه خيلى ننگ و شرم‏ آور بود .

و هر جا تعارفِ عيدى مى‏ خواستند بفرستند در آن 4شنبه مى ‏فرستادند مانند عروس معقوده زفاف نشده ،يا به خانه علماء و معلّمين كه يك خرج سنگينى را حسب‏ الرسم و به ناچار تشكيل مى‏ داد و هيچ عذرى در اين موارد پذيرفته نبود و بچه‏ ها فشار به مادر مى‏آوردند كه شيرينى كاملى براى معلّم ببرند تا مرخص شوند و ديگر تا سيزدهم نوروز به مكتب نروند .نگارنده به ياد دارد كه سالى 3شنبه از مكتب به خانه آمده ديد كه هنوز شيرينى پخته نشده آنقدر فشار به مادر آورد كه همان شب تا صبح نخوابيده 3 جور شيرينى (نان برنجى) (نان قندى) (پادرازى) پخت و صبح برد براى معلّم و مرخص شده آمد به خانه شادان و بچه‏ هاى ديگر كه شيرينى نياورده بودند در مكتب محبوس بودند .

و خانه‏ها و خانواده‏ها با هم تفاخر داشتند در زياد پختن شيرينى و در اختراع قسم تازه‏اى از شيرينى و شهرها نيز ،چنانكه هنوز نان برنجى قزوين و غرابىِ تبريز و پشمك و باقلواى يزد معروفند و آنچه در شهرهاى ديگر خواستند تقليد كنند نتوانسته‏اند .

و هر عالمى توقع داشت كه مردم روز اول نوروز به ديدنش بروند و فقط آب دعايى بى‏شيرينى به مردم بخوراند ،مگر استادِ نگارنده حاج ملّا آقا خوئينى كه نبات در وسط مجلس گذارده بود كه هر كس يك حب بردارد ديگر آب دعا كه از تصنّعات ملّاها است نداشت .و پدرِ نگارنده كه يك درجه پست‏تر از او بود (شكر پنير) كه حالا متروك است مى‏گذارد و مى‏گفت من شرم دارم كه بگويم آبِ دعاءِ من متبرك است .

و اگر كسى دوم نوروز به ديدنِ عالِمى مى‏رفت او مى ‏رنجيد و آن شخص ناچار بود كه يك عذر باور شدنى بگويد براى نيامدنِ روزِ اول، و روز سيم كه به كلّى مقصر بود و عذرى پذيرفته نمى‏شد و كينه در دل گرفته مى‏شد .

پس اهلِ هر شهرى به ناچار قرار داده بودند كه روز اوّل به ديدنِ علماء روند الاعلم فالاعلم يعنى از هر يك كه بيشتر مى‏ترسند زودتر پيش از ظهر بروند .

و روز دوم به ديدنِ اعيانِ دولتى :

(1- وزير - 2 - نائب‏الصدر - 3 - امين‏الرعايا - 4 - وكيل الرعايا 5 - كلانتر 6 - شيخ‏الأسلام - 7- امام جمعه) كه اين 7 طبقه در شهر از جانبِ دولت منصوب و صاحب منصب بودند و بيشتر از اينها اختراعِ صفويه است .

و روز سيم به ديدنِ اعيانِ ملّى مانند :

1- ارباب ملك و 2- رئيس اصناف و 3- تاجرباشى و 4- ريش سفيد محله كه اين 4 طبقه هم در هر شهر بودند .

و روز چهارم ديگر ساقط از عنوان بود هر كس هر جا ديدن مى‏رفت خالى از شرم نبود و محتاج به عذر بود .و روز چهارم روز بازديد رفتن بود تا دوازدهم به ترتيبِ شأنِ مردم و به ترتيبِ زودتر به ديدن رفتن ، چونكه علماء و وزرا و اعيان دفترى داشتند كه نوشته مى‏شد به ترتيب نمره و روز و ساعت اسماء ديدن كنندگان مثلاً علماء به بازديدِ علماء و وزراء و اعيان مى‏بايست روز سيم بروند و هر چه ديرتر مى‏شد شرمنده و محتاج به عذر بودند .و بعد از آن بازديد تجّار را مقدّم مى‏داشتند بعد كسبه را و زبان داران را و بى‏زبانان مى‏ماندند براى بعد از 13 چون كه روز 13 جائز نبود رفتن به يك خانه ،هم صاحبخانه به فال بد مى‏گرفت و مى‏گفت نحوست را به خانه من آوردند و هم رونده با خود مى‏گفت چرا جاى كوچك تنگنا بروم و مبتلا به نحوست آن خانه شوم ،بايد به صحرا رفت و شلنگ زد و قدم‏ها را گشاد برداشت ، زيرا آنچه بلا در اين سال بيايد امروز مقدر و تقسيم مى‏شود پس خوب است ما در شهر و در خانه خود نباشيم شايد در تقسيم بلا فراموش شده از قلم بيفتيم .

و بعضِ علماء صرفه‏جو مقدارِ مُهمّى از بازديدهاى بى‏زبانان را ذخيره مى‏نمودند براى ايامِ سال كه صبح يك جا بروند و حرف مناسب به ميان آرند تا نزديكِ ظهر بمانند شايد صاحبخانه از شرم ناچار به تعارف شود و استحباب اجابتِ مؤمن مصداق يابد و عصر هم يك جا و از همانجا به مسجد روند شايد صاحبخانه ناچار به همراه آمدن شود و يك مأموم زياد شده شوكت اسلام افزوده گردد كه علماء به هر وسيله ترويج دين مى‏نمايند .

و در تبريز (هم شهر هم دهات به تفاوت بزرگ و كوچك و به تفاوت نزديك‏تر بودن به شهر) دوازده روز عيد را تقسيم كرده بودند به 12 محله كه يك روز معين بايد همه اهل آن محلّه در خانه بمانند با تدارك‏ها (شيرينى و نهار) و تمام 11 محله ديگر بيايند به آن محلّه و روزهاى ديگر اهل آن محله آسوده‏اند و بايد بروند به محله ديگر .

و اين تقسيم از اين جهت خوب بود كه تكليف همه معلوم بود و هيچ رونده هم مأيوس نمى‏شد و ديدن‏ها كاملاً واقع مى‏شد .و البته در اولِ اين تقسيم كه تاريخش معلوم نيست نزاع در ترتيب محله‏ها شده و شايد چند سال به نزاع و جدال گذشته تا به مضمون الحَقُ لِمَن غَلبَ هر زورمندى از پيش برده و مسلّم شده و ديگر اعقابِ آنها نتوانسته‏اند كه بر هم زنند، حالا هر محله كه نوبتش زودتر بود تفاخر بر ديگران مى‏نمود .

امّا اين تقسيم باعث افلاس تهيدستان آبرومند شد كه به خرجِ گزافِ ناگزير مبتلا شدند سال‏ها و يكباره از پا در آمدند و از دست شدند و ناله درونىِ آنها به فلك بر شد و شكايت به امناء دولت و مصادر امور بردند و توسّل به علماء و امناء شرع جستند ،تا آنكه به صدور احكام شرع و عرف اين قاعده مقرّره موروثه منحلّ شده غائله‏ها فرو نشست و فتنه خوابيد و بخت فرومايگان بيدار و آزادى برقرار و حديث خَيرُالزّيارة فُقدانُ المَزوُرِ استوار شد درهاى بهانه باز و درهاى خانه‏ها به روى مهمان‏هاى نوروزى بسته شد .

بسا كه مهمان‏ها از بام تا شام راهِ كوچه و محله را عرضاً و طولاً مى‏پيمودند و از هر درى كه سر مى‏زدند جز (نيست و ببخشيد) نمى‏شنيدند و جز نام خود و لفظ (سلام برسانيد انشاالله قبول خواهند فرمود) نمى‏گفتند و آرامگاهى براى خود نمى‏يافتند و غذايى نخورده شام تنگ با دلى تنگ‏تر از شام به وسعت گاهِ خانه خود مى‏رسيدند و شام را تا بام به دفع و رفع خستگى مى‏پرداختند و شدند چون اهل ساير بلاد كه همه ساله در ايّام نوروز چنين‏اند كه در خانه خود نمى‏نشينند و علاج واقعه ناگوار مهمان را پيش از وقوع مى‏نمايند[3[ .

به طور (صدق سالبه به انتفاء موضوع) در قزوين رسم بود كه مجموعه‏هاى متعدد پر از ظرف‏ها كه هر ظرفى يك رنگ شيرينى بود در اطاق گذارده بود ،اما اگر صاحبخانه راضى به خوردن بود خودش مى‏آمد و شيرينى‏هاى درست را مى‏شكست ،پس مهمان مى‏فهميد كه قدرى كه شكسته شده مى‏توان خورد نه بيشتر و اگر نمى‏شكست و زبان اصرار به خوردن مى‏نمود مهمان نمى‏خورد و جواب تعارفى مى‏داد بويژه در مجلس زنانه‏اى كه اگر كسى از مهمان مى‏پرسيد كه فلان جا شيرينى خورديد يا نه مى‏گفت :نشكست تا ما بخوريم و منتهى احترام آن بود كه صاحبخانه پشمك را (كه آن وقت‏ها قالبى مربع مكعب مى‏ساختند) بشكند و بسا بود كه يك قالب پشمك تمام 12 روز عيد نوروز را بسر مى‏رسانيد و خودش سالم مانده بود و شايد تا سال ديگر هم مى‏ماند .

روزى نگارنده با پدرش كه از فقهاى بزرگ قزوين بود به خانه رفت كه صاحبخانه خواست پشمك را بشكند ،يكى از مهمان‏ها ظرف پشمك را برداشت و زير عبا گرفت و گفت تو را به خدا مشكن كه خدا را خوش نمى‏آيد ،شاعرى قصيده خوبى ساخته بود در مطايبه زبان حال شيرينى‏ها و فرش و گلاب كه از باطن صاحبخانه با مهمان حرف مى‏زنند و در خيلى مجلس‏ها آن قصيده خوانده مى‏شد و حظى بهتر از خوردن مى‏بردند و به نفع صاحبخانه تمام مى‏شد و گاهى بعكس بود كه در اثر خواندن قصيده حال مزاح پيدا مى‏شد و به مزاح مى‏خوردند چند شعر از آن قصيده نوشته مى‏شود:

ز قالى و سرانداز و كناره‏

ندا آيد كه از ما جو كناره‏

همى گويد گلاب و بيدمشكم‏

كه بو از من مجو من آب مشكم‏

بهاران كه درآيد در سخن تيز

همى گويد كه صد رحمت به پاييز

ز ديدار تو صاحبخانه سير است‏

مخور ظالم مگر شكر پنير است‏

نزاكت را مخور كت با نزاع است‏

اگر خوردى ديگر وقت وداع است‏

به مهمان مى‏زند بشقاب چشمك

كه جانا چشم مى‏پوشان ز پشمك‏

بكن كوتاه دست از پادرازى‏

كه صاحبخانه اصلا نيست راضى‏

نوشته بر سر نان برنجم‏

كه هر كس بشكند از آن برنجم‏

چنين ناقل كند از نقل هر نقل‏

كه مرگ از من خورد مى‏كاهدش عقل‏

طمع هرگز مكن در نقل بادام‏

كه هر يك دانه‏اش دانى است بادام‏

ولى خشخاش گويد ز آن ميانه‏

بخور از من وليكن دانه دانه‏

اگر چه خوردنم دور از صواب است‏

ولى اكرام مهمان هم ثواب است‏

اما در بعض خانه‏ها روزى دو سه بار همه ظرف‏ها خالى و تجديد مى‏شد و نوكر مهمان كه در اطاق نوكرها مى‏نشست براى او چند دانه شيرينى مى‏بردند و او مى‏برد به خانه‏اش و تا آخر مقدار مهمى شيرينى جمع كرده بود كه تا مدتى تنقل مى‏كرد و نوكرهاى فقها آنقدر زياد مى‏آوردند كه مى‏فروختند و اگر آقا دقت كرده بود ، مى‏توانست كه از مواجبش حساب كند .

و نوكرهاى متعدد موقتى در ايام عيد پيدا مى‏شدند و نيز اشخاصى در آن ايام خود را مى‏بستند به فقها و كرك براق آنها مى‏شدند و اسباب چينى ناهار و شام و غيره مى‏نمودند و دخلى وافر از اين راه مى‏بردند و با آقا در خلوت قسمت مى‏كردند و اكنون اين كارها متروك شده به طور ديگر مشغول تدبير مال و جاهند ،نفس بوقلمون را هر لحظه شكلى و رنگى است .

و لباس اغلب مردم همان بود كه در نوروز مى‏دوختند و تا آخر سال با همان بسر مى‏بردند .

-------------------------------------------------------------------------------

[3] . تا اينجا يعنى تا كلمه مى‏نمايند مطابق نسخه خطى كيوان نامه (نسخه فتوكپى از متن خطى) مقابله و ارائه گشت از اين پس مطلب از صفحه 210 نسخه چاپى (چاپ زمان مؤلف) مقابله گشته و از نظر خواننده ارجمند مى‏گذرد. (مدرسى چهاردهى(

کیوان نامه جلد 1

عباس کیوان قزوینی