English French German Italian Portuguese Russian Spanish
قسم سوم از علوم ايران | The third kind of science Iran
نوشته شده توسط نقل از : کیوان نامه جلد 2 اثر :حکیم عباس کیوان قزوینی   
شنبه ، 25 مرداد 1393 ، 20:12

شماره مقاله 505

حكمت ،رياضى و طبيعى و الهى و عرفان بود كه نظر بعض فقهاء نادراً نظر اثبات بود و عالِم به آنها را فاضل مى‏شمردند .و نظر اكثر به آنها نظر نفى بود به اختلاف كه بعضى غلو در نفى كرده آنها را كفر مى‏ شمردند آنگاه عوام به تقليد اين بعض آن حكيم و عارف را نجس هم مى ‏دانند زيرا عوام رسم دارند كه هر آدمى را كه مجتهدِ آنها مردود كرد او را نجس مى‏دانند به حدى كه اگر خود آن مجتهد هم بگويد او پاك است نمى ‏پذيرند .و مجتهد هم توى دلش خوشحال است كه حرف او به درجه عليا پيش رفته و به ظاهر نزد مجتهدين ديگر درد دل مى‏كند كه عوام از ما نمى‏پذيرند با آنكه اگر جد كند خواهند پذيرفت و چون مى‏بينند كه او سرسرى مى‏گويد آنها هم كاسه از آش گرم‏تر مى‏شوند - و بعضى كه حكيم و عارف را كافر نمى‏دانست به خود مى‏نازيد و خود را و ديگران نيز او را وسيع‏المشرب مى‏شمردند و نزد مقدسين از عوام قدرى موهون مى‏شدند ،زيرا عوام مجتهد بيرحم سخت گمان را بيشتر دوست دارند مثلاً آن مجتهدى كه كشمش و خرماى پخته را نجس و حرام بداند و اطفال يهود را نجس‏العين بداند مرغوب‏تر است از آنكه عصير عينى را هم نجس نداند و فقط حرام بداند - و عوام نام اين نجس دانستنى‏ها را احتياط مى‏نامند ،و نيز مجتهدى را كه احوط در فتوايش بيشتر از فتواى جزمى باشد بيشتر از عكس مى‏پسندند و احوط را مسئله گوها براى غليظ كردن مطلب سه قسم مى‏كنند :

احوط وجوبى - احوط استحبابى - احوط مطلق  و مى‏گويند حكم احوط مطلق با وجوبى يكى است گر چه موضوعشان دو تا است و عوام مقلدين هم از اين سخنان حظ مى‏كنند و در دل طعن مى‏زنند و در چشم به نظر حقارت مى‏نگرند به آن مجتهد و مقلدى كه اين سه قسم احوط را ندارند و همه فتواى آنها صريح است چنانچه ميان شيخ مرتضى و ميرزاى شيرازى كه افراط در احوط داشتند با شيخ زين‏العابدين كه هيچ احوط نداشت هماره طعن و تحقير مريدانشان در كار بود .

پدر كيوان مجتهد نبود اما از جانب شيخ زين‏العابدين مجاز در امور حسبيه بود و رساله او را به مردم تعليم و جواب پرسش‏ها مى‏داد لذا خودش هم اندكى شرمين بود و از اول به پرسنده مى‏گفت كه من احوط ندارم و فتواى جزمى شيخ زين‏العابدين را مى‏گويم اگر نمى‏خواهى برو از ديگرى بپرس كه من فتواى شيخ مرتضى و ميرزا را نمى‏دانم .

كيوان ياد مى‏دهد كه 65 سال پيش از اينكه در قزوين اغلب مقلد شيخ زين‏العابدين بودند و او تا 20 سال بعد از شيخ مرتضى زنده بود و در سال 1309[1] كه كيوان در حج بود او در كربلا مرحوم شد و كيوان در مراجعت از حج همانكه وارد كربلا شد هنوز به خانه خود نرفته اول به خانه مرحوم شيخ رفت و عرض ارادت به اولاد شيخ نمود بعد به حرم رفت و بعد به خانه خود رفت و وقت رفتن به حج كه شيخ زنده و سالم بود كيوان به خدمتش رفته اجازه گرفت و روانه شد و همه اهل كربلا نسبت به شيخ اين گونه تعظيمات را لازم و مرعى مى‏داشتند .

و در قزوين مجتهدين بسيار بودند كه جلسه‏ها هفتگى دوره با هم داشتند روز 5شنبه و پدر كيوان نيز هماره در آن جلسه‏ها بود بى‏ادعاء اجتهاد و در آن جلسه همه عنوان مسئله بود و ضمناً تعريض به شيخ مرتضى هم زيرلب مى‏كردند براى احوطها و توغل در اصول به خصوص اختماع عنوان كتاب رسايل و اشتراط مثبت نبودن اصل در حجت بودنش يعنى بايد اجراء اصل در مسئله فقط براى نفى و رفع حكم باشد نه براى اثبات حكم كه در آن وقت اصل (هر قسم از اصل باشد) ابداً حجت نيست و مورد ندارد .و شنيده شد كه آن وقت در اسپهان در درس سيد محمد شهشهانى (شهشهان نام محله‏اى است در اسپهان در مشرق محله دردشت و مغرب جوباره) يكى از شاگردان ايراد اصل مثبت كرد [كه اينجا اين اصلى كه شما استدلال به آن نموديد حجت نيست زيرا براى اثبات حكمى دليل آورديد اصل را و اصل اثبات كننده نيست فقط نافى و رافع تكليف است‏] سيد مدرس برآشفت كه اى ملعون چه كفرى گفتى اين حرف بدعتى است كه شيخ انصارى آورده اصل اگر مورد دارد هم نافى است هم مثبت و تو معلوم مى‏شود كه گرويده‏اى به بدعت انصارى پس كافرى و به مجلس من بايد نيايى پس او را با توهين بيرون كرد و پس از چند روز و چند شفيع تا توبه بر زبان او جارى ننمود او را نپذيرفت .

و در قزوين هم حاج سيد ابوتراب نام بود از قدماء كه شاگرد شيخ انصارى نبود و خيلى عالم و مستحضر به مسايل فقه بود و قضاوت مى‏نمود و متهم به اخذ رشوه بود و رنود اين شعر را ساخته بودند :

[مات‏الشريعه لقت همى ختم انبياء]

[در مجلس قضاوت حاج سيد ابوتراب‏]

و او نيز پسند نداشت نه اصطلاحات اصول شيخ را و نه فتاوى احتياطيه او را .

كيوان در طفلى مكرر به مجلس مهمانى كه حاج سيد ابوتراب بود همراه پدرش مى‏رفت و قصيده‏هاى عربى كه به امر پدرش حفظ كرده بود براى او مى‏خواند و او ترجمه و تركيب آن اشعار را مى‏پرسيد كيوان هم حاضر كرده بود مى‏گفت و بسى تحسين مى‏يافت .و قبل از شيخ مرتضى همه اصول شريف‏العلما را كه دوره‏اش هفتاد سال طول مى‏كشيد معتقد بودند اما فقط علم بود ديگر هيچ فقيهى فتوا بر طبق آن اصول نمى‏داد كه دليلى جز اصول نداشته باشد و قزوين نسبت به بلاد ديگر علماء و فقهاء زيادتر و فاضل‏تر داشت و هميشه هم يك حكيم و عارف ماهرى ميان علماء قزوين بوده ،ملا آقاى حكمى در طفلى كيوان مرحوم شد بعد ملايوسف حكمى خيلى زبان آور تيزسخن حاضر جواب بود و پسر او همدرس كيوان بود و چنان نبود كه اهل قزوين هر حكيمى را بد و كافر بدانند ،همين قدر بود كه آن پول‏هايى كه به فقهاء مى‏دادند به حكمى نمى‏دادند و به قدر قوه پسران خود را به درس حكمت اجازه نمى‏دادند .وقتى يكى از طلاب از قزوين مى‏رفت به اسپهان براى درس، مادرش هنگام وداع با گريه به او گفت (قادان اليم يله هرنه آخورسن اوخى اما اوسار كتابى او خيميان منم باشمى يره تكميان) يعنى كتاب اسفار مخوانى كه من ميان همسران سر به زير باشم .تا وقتى كه آقا سيد على خوئينى مصنف حاشيه بر قوانين روى كار آمد خيلى توهين قولى و فعلى از حكماء و عرفاء نمود تا حد زدن و حاج ملاآقا خوئينى استاد كيوان رقيب آقا سيد على بود در رياست عاليه قزوين و علماء ديگر همه پست‏تر از اين دو نفر بودند و هيچ يك از اين دو نفر غير آن ديگر را رقيب خود فرض نمى‏نمود و حاج ملاآقا چون خيلى مدبّر بود قولاً و فعلاً آقا سيد على را بر خود مقدم مى‏داشت - و انحاء رياست قزوين تقسيم شده بود قهراً ميان اين دو نفر ،تدريس فقه و قضاوت قادرانه عالمانه و تجملات اعيانى منحصر به حاج ملاآقا و درس اصول خصوص قوانين و پيشنمازى و وثوق قلبى حتى تقليد بعضى منحصر به آقا سيدعلى بود و او قضاوت نمى‏كرد مراوده با اعيان و اشراف هم ابداً نداشت و خمس و زكوة و مظالم مى‏گرفت و فوراً تقسيم مى‏كرد ميان علماء و طلاب و از اين جهت روى دل طلاب به او بود و كيوان در طفلى مورد لطف هر دو بود و به اندرون هر دو مى‏رفت ،حاج ملاآقا نام كيوان را ملاعباس مى‏گفت و آقا سيدعلى شيخ عباس مى‏گفت و آن وقت شيخ بالاتر از ملا بود و مسجد آقا سيد على چنان پر از مأمومين مى‏شد كه غالباً جا نبود با آنكه مسجد بزرگى بود جنب خانه‏اش اما حاج ملا آقا به عنوان تجمل و رياست به مسجد شاه مى‏رفت و مأمومش كم بود به جز ارباب حاجت كه كار داشتند و عوض رشوه اقتدا كرده خود را نشان مى‏دادند و كسانى كه موظف بودند براى اقتدا كردن و وكلاء قضاوتى ديگر كسى نبود و در مسجد آقا سيدعلى هر كه اقتدا مى‏نمود هيچ مقيد نبود كه خود را به او نشان دهد زيرا به هر كه چيز مى‏داد توقع اقتدا از او نداشت .و در ماه رمضان مسجد آقا سيد على براى نماز جا خريده مى‏شد و هر واعظى آرزو داشت كه در آنجا منبر رود كيوان در طفلى آنجا مى‏رفت و مى‏آمد.

اما حاج ملا آقا ناچار بود كه در ماه رمضان يك واعظ محترم موثوق به منظور اليه را بياورد كه لااقل بعد از نماز جمعيت مسجدش زياد شود تا مردم عبورى ببينند كه دامنه جمعيت از طاق بيرون آمده به صحن مسجد رسيده و واعظانى كه خانه رو و روضه خوان پول بگير بودند قابل توجه نبودند .و حاج ميرزا يحيى مدرس كه منطق و معانى بيان را كسى بهتر از او نمى‏گفت و طلاب مدارس به خانه‏اش مى‏رفتند و او به مدرسه نمى‏رفت و كيوان هم مطول را نزد او خواند - و او گاهى ماه رمضان به عنوان وعظ متجملانه منبر مى‏رفت ديگر خانه‏ها و به عنوان روضه تنها و پول گرفتن نبود ،حاج ملا آقا غالباً او را دعوت مى‏كرد و او هم غير حاج ملا آقا را قابل نمى‏دانست و اعتناء نمى‏كرد چونكه حاج ملا آقا هم در حكمت و عرفان خيلى فاضل بود و هم در كارهاى دنيا براى همه طبقات مورد بيم و اميد بود پس يك سال كه ماه رمضان هوا خيلى گرم نبود و نماز حاج ملا آقا در طاق‏هاى غربى مسجد شاه مى‏شد كه عرض آنها كم بود و منبر هم به عرض گذارده شده بود مواجه منبر جمعيت زياد مى‏شد تا نزديك حوض وسط صحن مسجد جمعيت بود و مورد رشك همه مسجدها و علماء مى‏شد و علاوه بر عدد كيفيت اشخاص هم خيلى بود اولاً قريب صد نفر از علماء و پيشنمازها و ثانياً هر چه اعيان و اهل ذوق قزوين بود حتى حاكم مى‏آمدند هم براى موعظه حاج ميرزا يحيى و هم براى نشان دادن خود با تعظيم به حاج ملا آقا .لذا مريدان خاصه آقا سيدعلى كه بعضى عمداً هم تحامق و تقدس داشتند ،بناى سخن چينى گذاشتند زيرا حاج ميرزا يحيى هم مطالب دقيقه مى‏گفت و هم اشعار مثنوى را به آب و تابى مى‏خواند كه شنونده‏ها گاهى بى اختيار صلوات شاديانه مى‏فرستادند كه صدا ميان بازار مى‏رفت و ضمناً مردم ممنون حاج ملا آقا بودند كه چنين واعظى را تهيه نموده .

يك روز در كوچه حاج ميرزا يحيى پيدا شد برابر آقا سيد على، مريدان محرك شدند كه آقا سيد على حمله شديدى با سيلى و لفظ ملعون بجا آورد و حاج ميرزا يحيى هم خورد و رفت و هيچ نگفت زيرا قادر نبود ،اما خواص از آقا سيد على رنجيده كنايه‏ها پرانيدند .

و پس از چندى آقا سيد على اظهار ندامت كرد عبايى قيمتى با عذرخواهى فرستاد براى حاج ميرزا يحيى و ساير فقهاء قزوين جز حاج سيد ابوتراب كه اعتناء به هيچ يك نداشت خود را در حزب يكى از اين دو نفر قرار داده بودند و چاره نداشتند .

پدر كيوان از حزب حاج ملا آقا بود و به درس او مى‏رفت و به درس آقا سيد على نمى‏رفت .و آقا سيد على از شاگردان شريف العلماء بود و قدرى هم نزد شيخ انصارى درس خوانده بود و هنوز شيخ انصارى زنده بود كه او آمد به قزوين و بساط رياستش گسترده شد با آنكه قريب ده نفر از مشاهير فقهاء مقدم بر او بودند .

همان كه شيخ انصارى در نجف مرحوم شد آقا سيدعلى به هواى آنكه جاى شيخ را بگيرد و مرجع[2] تقليد و درس مطلق بشود از قزوين رفت به نجف و قدرى مانده و مقدماتى هم چيد اما نتيجه نگرفت و برگشت زيرا 4 نفر از شاگردان چنان زواياى قائمه عرش اعلم  اعلميت و رياست را گرفته بودند كه جا بر ملائكه هم تنگ شده  بود اما علم و تدريس منحصر به ميرزا حبيب اللّه رشتى استاد كيوان بود و او هم جز تدريس منظورى نداشت نه رياست مى‏خواست و نه دخل و عمداً تجاهل و تناكر مى‏نمود و شاگردان خود را نمى‏شناخت و نه گوش به حرف آنها مى‏داد براى اينكه از او پول و اجازه اجتهاد نخواهند و فقط درس بخواهند و واقعاً مايه علمى و طرز تقرير درسى منحصر به او بود و در خط مرجعيت تقليد هم نبود رساله ننوشت مگر آخرها به اصرار بعضى به گمان كيوان كسى از مجتهدين به خوش نيتى و سلامت نفس ميرزاى رشتى نبود كه از مهالك رياست خود را نجات داد و قناعت را پيشه نمود.

و اما رياست و تقليد و پول‏هاى ايران و هند گذارده شد ميان آقا ميرزا حسن شيرازى و آقا سيد حسن ترك كوكمرى و فاضل ايروانى و اين سه بزرگوار محرمانه با هم قرار دادند كه هر كه از هر يك بپرسد كه اعلم كيست ما اسم آن دو نفر را فقط ببريم و ساكت شويم تا منحصر شود تقليد و پول به ما سه نفر و چهارمى نداشته باشيم .و چون شيخ انصارى وجوب تقليد اعلم را به دهان عوام انداخته بود با حرمت بقاء و ابتداء تقليد ميت لذا پس از فوتش قافله‏هاى بيشمار از بلاد بعيده زيارت را بهانه نموده به قصد يافتن و تقليد اعلم ريختند به نجف و به هر معمم كه مى‏رسيدند مى‏پرسيدند اعلم كيست تا چه رسد به مدرسين و مجتهدين هميشه خانه‏هاى آنها پر از جمعيت پرسنده بود و در بين راه و حرم هم دورشان پر از جمعيت مى‏شد .

اما ميرزاى رشتى همه را به اوقات تلخى جواب داده از خود مأيوس مى‏نمود و لذا او داخل در قرارداد آن سه آقا نشده بود و آن سه آقا هم از او آسوده بودند كه رقيب آنها نيست و راجع به او ابداً اشتغالى نداشتند نه نفى نه اثبات و او هم در علم و درس به قانون شيخ انصارى مسلم بلامعارض بود .

اما آن سه آقا نسبت به يكديگر اشتغالات و هيجان‏ها و رقابت‏ها و ترس‏ها داشتند تا آنكه قرارداد را بسته مطمئن شدند اما سيد و فاضل به صداقت تركى خود رفتار به قرارداد را كاملاً بجا آوردند يعنى در جواب هر پرسنده نام آن دو نفر را بردند و گفتند كه ما جز اين دو نفر كسى را به اعلميت نمى‏شناسيم .

ولى ميرزاى شيرازى در جواب هر پرسنده دست‏هاى خود را به هم ماليده و گردن كج كرده و فرمود نمى‏دانم چه عرض كنم خوب است شما از غير من بپرسيد .

پس از يك سال مردم ديدند كه نام ميرزاى شيرازى را همه مى‏آورند و او نام كسى را نمى‏برد گفتند بايد اعلم او باشد و توجه به او بيشتر نمودند كم كم آن دو آقا فهميدند كه ميرزا خلف قرارداد نموده و اصل قرارداد تدبير بوده است كه ميرزا پيش آورده بى‏اختيار شدند و صميماً به تمام قواى تاخت آوردند بر ميرزا ،حالا آشكار هم كه نمى‏توانند زيرا اگر مطلب فاش شود خود آنها رسوا مى‏شوند و ميرزا ممكن است كه انكار اصل قرارداد را بكند و مسلم بشود و آنها بكلى مخذول گردند .

پس به تدابير عمليه پرداختند و به ارباب توقع گفتند كه پول‏ها همه پيش او مى‏رود برويد از او بخواهيد ،بدتر شد زيرا رجوع ارباب توقع خودش يكى از عوامل قويه و اسباب محصله رياست است پس بيچاره شده با كليددار ساختند و او به عهده گرفت خارج كردن ميرزاى شيرازى را از نجف كه در دارالعلم نباشد و آن وقت در غير نجف كسى احتمال اعلم نمى‏داد حتى در كربلا كه مانند فاضل اردكانى و شيخ زين‏العابدين و غيره هما بودند .

كليددار عرصه را بر ميرزاى شيرازى تنگ گرفت به اسباب چينى‏هاى مخفى و علنى كه طولانى است و ميرزا تاب مقاومت نياورد از نجف برآمد و در سامره چندى ماند كه شايد دوباره آشتى شده به نجف برگردد كم كم اين مهاجرت به نفع بزرگ ميرزا و ضرر اهل نجف تمام شد زيرا نزد بعضى ميرزا مظلوم قلم رفت و وجوه مقلدين و پول‏ها متدرجاً متوجه به سامره شد بطور روزافزون فوق انتظار و چون در سامره اهل فضل نبود درس ميرزا جلوه كرد و اگر در نجف مانده بود همان درس گفتن ميرزا را ضايع و كوچك مى‏كرد و از عنوان مى‏انداخت زيرا علم ميرزا از همه آقايان نجف كمتر بود و شاگردان فضلا زود استاد را رسوا مى‏كنند .

پس تقسيم قهرى شد علم در نجف ماند و پول‏ها به سامره آمد و ميرزا هم تدبير به كار برد كه از سامره پول مى‏فرستاد براى طلاب نجف كم كم طلبه‏ها مهب شمال مال را شناخته رو به سامره نهادند و در آنجا جز پول از ميرزا چيزى نخواستند و در درس ميرزا فضلايى كه از نجف آمده بودند معاون ميرزا مى‏شدند به شرحى كه تا كسى نمى‏ديد نمى‏دانست.

كيوان اول براى درس به سامره رفت و وضع درس ميرزا را ديد كه اولاً هفته‏اى دو روز ميرزا درس مى‏گفت و مدرس حقيقى كه به كار طلبه ايرانى كه تازه رفته بخورد همان فضلاء بودند كه در خانه‏هاى خود درس‏هاى بى‏عنوان مى‏گفتند و طلاب را قانع مى‏نمودند و در آن دو روز همين فضلا حاضر مى‏شدند به درس ميرزا و ميرزا به منبر مى‏رفت عنوان مطلب مى‏نمود و بر حسب قرارداد باطنى فوراً فضلا پاى منبر دنبال مطلب را مى‏آوردند به وضع منظمى كه ما طلبه‏ها از مكالمات آنها با يكديگر استفاده علمى مى‏كرديم و خود ميرزا ساكت بود تا اواخر يك دو كلمه‏اى هم ميرزا مى‏فرمود و درس ختم مى‏شد و كلمات ميرزا همه مجملات بود و كسى از او تفصيل و شرح نمى‏خواست و معلوم نمى‏شد كه اگر بناى شرح مى‏شد خوب از عهده برمى‏آمد يا نه مثلاً روزى در بين مكالمات فضلاء استدلال به قاعده ميسور شد ميرزا فرمود قاعده ميسور همچو مسلم بى شبهه نيست كه بتوان قناعت به آن نمود در استدلال فضلاء هم تسليم شدند و درس تمام شد ديگر كسى نپرسيد كه قصور قاعده ميسور از كجاست آيا خود مدارك و جزئيات قاعده مخدوشند و قاصرالدلالة هستند يا آنكه معارضى از خارج دارد يا آنكه تالى فاسدى پيدا مى‏كند يا آنكه قانون فقاهت اجازه به اين گونه استدلال اجمالى نمى‏دهد (و هذا هوالحق) پس درس‏هاى ميرزا در سامره صحت سلب داشت كسى كه از اول عالم فقيه نبود در سامره از درس ميرزا عالِم نمى‏شد آنجا فقط رياست مطلقه خود ميرزا جريان متنفذانه داشت و براى ديگران هم تهيه رياست مى‏شد كه پس از چند سال ماندنِ سامره با جزيى سندى ولو موهوم برگردد به هر شهر ايران رياست تام بلامعارض پيدا مى‏كند و در كربلا و نجف اين مطلب ميسر نبود آن جاها فقط مايه حقيقى علمى مى‏خواست هر كه نداشت بى ثمر بود آن هم كه داشت مى‏بايست به يك شهرى برود كه از سامره كسى آنجا نباشد والا علم او نمود نمى‏كرد و خودش فاقد عنوان طراز اول مى‏شد .

مجملاً آقا سيد على خوئينى ديد در نجف جاى او نيست و بالاتر از او هم خيلى هست اگر خيلى آنجا به انتظار بماند شايد رياست قزوين هم از دستش برود يعنى در نبودن او يكى پيدا شود كه مجامع شئون رياست را بگيرد و جا براى او نمانَد لذا زود برگشت به قزوين و سر زير انداخته با دل درست به مقدمات رياست جزئيه پرداخت و لواء انحصار خود را در قزوين برافراشت كه وطنش بود .

كهن جامه خويش پيراستن‏                به از جامه عاريت خواستن‏

معلومات برجسته قديمه ممتاز آقا سيد على كه فقط قوانين بود و در نجف كسى اعتناء به قوانين ندارد و آثار باقيه او هم منحصر به حاشيه قوانين است كه هم جدا چاپ شده و هم در حاشيه قوانين .

كيوان در قزوين در عهد آقا سيد على ادله عقليه قوانين را نزد حاج ملا آقا خواند و حاشيه بر آن نوشت و گمانش اينست كه پست‏تر از قوانين آقا سيد على نبود چونكه تحقيقات آقا سيد على دفاع اعتراضات بيشمار صاحب فصول است بر عبارت و طرز بيان قوانين نه آنكه ريشه مطلب اصولى را قطع نظر از بيان قوانين به وجهى بديع بارور كرده باشد ،پس آن تحقيقات محدود است و فقط زنده كننده قوانين است نه زنده كننده مطالب اصول به حياتى تازه .


[1] . 1309 (مصحح بين 1306 و 1309 در خواندن نسخه مردد شده) .م . رضا

[2]  . مرجع (مصحح)

جلد دوم کیوان نامه

عباس کیوان قزوینی