English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در حصر اساس اديان به يك شعبه‏ | On Rresticting Religions into one Sect
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب عرفان نامه اثر عباس کیوان قزوینی با مقدمۀ رشید یاسمی - نوشتاری از نورالدین چهاردهی و مقاله ای از حسین صدرائی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی- تهران - نشر آفرینش سال 1388ش   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 16:47

شماره مقاله 604

فصل 22

در

حصر[1] اساس اديان  به يك شعبه‏

خوب است دانشمندان بى ادعا همت و مدعيان بى ‏دانش فتوت نموده اساس ديانت را به شعبه اسلام كه ششم يا هفتم شعبه است ختم نمايند و نگذارند كه از ريشه روحانى شاخ ديگرى رسته تنومند شود به اين قسم كه دست عموم بشر را به كار و خيالشان را به حقايق مشغول نموده هر بيكارى را از نظر جامعه بيندازند به بى ‏اعتنائى نه به طرف شدن زيرا طرف شدن هر بى شرف را با شرف مى ‏كند براى  پراكنده كردن كلاغانِ بى ‏مغزِ پرادعا ،هيچ سنگى به از بى ‏اعتنائى نيست كه سنگى به ترازوى آنها ننهند و نامى از آنها نبرند و زبان و قلم و فكر خود را اجلّ از تعرضِ به آنها دانند و نظر انتقاد و همت بلند خود بر توحيد اديان گمارند و رقابت دينى را از كلّه اهل كره بيرون كنند و مشتركات اديان را گرفته رواج دهند و نهال خدا پرستى را از چشمه توحيد آب دهند و اعتقاد بشر را يك رو و يك سو متوجه به غيب  نمايند كه بزرگىِ خدا و كارهاى بزرگ پر حكمتش هماره در نظر همه جلوه‏گر دل‏ها پر از ستايش و زبان‏ها پر از نيايش او باشند .

با قواى بدنى خدمت به يكديگر نموده با قواى دماغى در عرفانِ او و صفات و افعال عادلانه حكيمانه او كوشند و با هم كه مظاهر اويند به دل پاك  بجوشند و از دشمنىِ دينى دست بكشند ،چرا بايد به دست خود خود را بكشند و سوزن بر بيضه آدميت زنند .

غرض آنست كه تعدد اديان مايه جنگ عمومى و كشتار بشر نشود محض تعددِ بى مفسده بد نيست «در سرى نيست كه سرّى ز خدا پيدا نيست» اما  به جان هم  نيفتند و نفىِ ديگران را دليل اثباتِ خود نكنند كه هر كه نفى غير كند نفى خود هم كرده ،زيرا خدا و جهت غيب مشترك ميان همه است «الرحمن على‏ العرش استوى»[2] مهربانىِ خدا به همه يكسان است با شخصِ مخصوصى خويشى ندارد ،پدرِ همه است و خوش ندارد كه فرزندانش با هم بجنگند  به نام حمايت پدر ،او تمام قدرت است حامى نمى ‏خواهد ما را به حمايت پدرانه او در آمدن بايد نه حمايت او كردن .

آنگاه براىِ آسايشِ اجتماعِ بشر نظر به احكام الهيّه  بياندازند از سه راه معارف و فلسفه و سياست ،هر حكمى كه در يكى از اين سه نافع غير مضر است آن را به موقع اجرا گذارند و عمل كنند همه بى ‏اختلاف .

و در عبادات خاصه مردم را به حال خود گذارند هر كس به هر دين كه راستى اعتقاد دارد خدا را عبادت كند به شرط آنكه غير را به دين خودش دعوت و اجبار نكند و دشمنى ننمايد .

اما دولت  حقِ اجبار هر طايفه را دارد به دين خودشان كه بگويد به هر چه معتقديد عمل كنيد بى‏عمل و بد عمل نباشيد زيرا عقل در امر دين فقط دو حكم بزرگ كلى دارد ديگر كار به خصوصيات احكام و اديان ندارد .

1 - آنكه انسان در مدّت عمر نبايد تا آخر به هيچ دينى معتقد نشود و به لامذهبى خود را قانع كند و بگويد هيچ غيبى نيست و اين جهان جان و صاحب ندارد كه اين آدم به درجه كوته نظر است كه جامعه بشر از او ننگ دارد اما جنگ هم  با او نبايد كرد كه بدتر مى‏ شود .

2 - آن كسى كه  به دينى معتقد شد بايد به همان رفتار مجدانه كند كه ننگ جامعه ‏اند علماءِ  بى ‏عمل و متدينان بى ‏دين و لاابالى چون دولت بايد جانِ جامعه و مال و آبروىِ جامعه را حفظ  كند ،پس هر مذهبى را اجبار مى‏ كند به عمل به آيين خودش بايد هماره فرياد اذانِ مسجد و ناقوس كليسا بلند باشد و خدا به تمام اسماء و صفات عبادت كرده شود «اَبىَ ‏اللّه الّا اَن يُعبَد بكلِ اسمائه» توحيد عبادتى و توحيد معبود همين است كه صورت مختلف و معنى يكى گردد .

شرف جامعه است كه افراد جامعه خداشناس باشند و خدا را چنان بزرگ بدانند كه هر كس به هر قبله رو و به هر آيينى خو كند رو به او كرده و خو به او گرفته باشد .

اهل مركز از هر راه بروند ولو غير مستقيم آخر به محيط مى ‏رسند دير يا زود ، لنگان و دوندگان خوابيده و روندگان آخر به هم مى‏ رسند .

قافله سالار از همه با خبر و همه را در نظر دارد هيچ وامانده را نمى ‏گذارد جا بماند  فرض خود و قرض خود مى ‏داند جمع ‏آورى را «جَمَعناكُم وَ الاَوَّلينَ»[3] كلمه  استرجاع[4] «اِنّا لِلّهِ و اِنّا اِلَيهِ راجِعُونَ» به اين معنى است كه كسى نمى ‏ماند  كه  به  خدا نرسد .

پس هر كسى غم خود را بخورد نه غم ديگران را «كه خواجه خود روش بنده ‏پرورى داند» به ديگرى پرداختن قبل از تكميل نفس خود كفر است و راهزنى راه خود است كه غوره مى‏ ماند و ديگر نمى‏ رسد .

و پس از تكميل نفس هم فضولى است و تحصيل حاصل مگر به امر خدا و كسى خبر از تكميل نفس خود ندارد تا دستى بر سر ديگران نهد و از خدا  هم كسى آگاه نيست تا دعوى امر خدا نمايد سر بودنِ بى ‏سر و پايان سر به جائى  ندارد .

پس اصطلاح سر دادن درويشان خطا و ادعاءِ  بيجا است هر كه تواند سرِّ تو را روشن و عَلن[5] نمايد او خود سرِ تو را ربوده و به خود مشغول نموده تو كيستى كه‏ به او سر بدهى اگر تو بدهى پس تو معطى خواهى بود و او محتاج به تو ،سر دادن بيان امر واقع است نه بازيچه اختيارى و فروش بازارى چه بزرگ مطلب اساسى به چه مختصر شعبده ‏اى اشتباه شده و گوسفندانِ بى ‏تميز سخره چه گرگانِ دندان تيز شده‏اند ،نه گوسفند هشيار و نه گرگ منفعل از كار خود مى ‏شود ؛بيچاره بشر ،آواره بشر ،با اين همه اجمالاً دانيم  كه حكمتى در كار است ،نه آنكه خدا مغلوب روزگار است و اللّه غالبٌ على امره .

آن صانع حكيم مقصودى بس بزرگ دارد از اين آشوب‏ ها كه در انداخته و نيرنگ‏ ها كه مردم باخته‏ اند ،پندارند كه با او از پيش مى ‏برند او را پدر آسمانى گويند يعنى بر همه محيط است با احاطه ذاتيه  كه زير و رو و بيرون و توى همه را مى ‏بيند و مى ‏داند .

مقصودهاىِ پنهانىِ بس بزرگ دارد كه به اين پرده‏ها پوشانيده ،و از خصوصيات و تفاصيل آن مقصودها  كسى با خبر نيست ،هر كه دعوى كند بى خبرتر از ديگران است .

مغز سر از سرّ جان بى‏خبر است تا چه رسد به استخوان و بشر در اندام جهانِ بزرگ استخوان خورده لاىِ زخم را ماند كه تا بيرونش نياورند آن زخم بهبودى ندارد و عجب آنكه هنوز بشر پندارد كه خود مرهم بلكه جراحِ زخم جهان است بلى اگر خدمت صادقانه كند و دعوىِ سرى و بهى نكند جزء جهان است و جهان را بدو نظر عنايت والّا كرم معده است كه بايد به دواهاىِ قوىِ سمّى دفع شود .

 


[1] . حصر = احاطه ،محاصره .

[2] . سوره 20 طه آيه 5 .

[3] .  سوره 77 مرسلات آيه 38 .

[4] . استرجاع = بازگشت خواستن .

[5] . علن = آشكار .

عرفان نامه – فصل 22

عباس کیوان قزوینی