English French German Italian Portuguese Russian Spanish
حقیقت دین | True religion
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب اختلافیه اثر حکیم عباس کیوان قزوینی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی - تهران - نشر آفرینش سال 1378 ش   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 17:05

شماره مقالات 709

بزرگ‏تر متاعى كه از این عالم بعد از مرگ همراه ما خواهد بود كه به دست اختیار آن را تربیت كرده باشیم همانا دین است و اگر ما به دنیا نیامده بودیم و جانِ ما با جسمِ ما اتّحاد نمى‏یافت هرگز نائل به دین نمى‏شدیم زیرا دین متاعى است كه فقط در بازار دنیا یافت مى‏شود و یك معنى من لادنیاله لا دین‏له این است كه در غیر دنیا دین نیست اما بعد از یافتن همراه ما از دنیا بیرون مى‏آید و تا ابد همراه ما خواهد بود به خلاف همه متاع‏هاى دنیا كه در دنیا یافت مى‏شوند و جز در دنیا هم بكار نمى‏خورند ، چه متاع[1] مادّى و چه متاعِ معنوى از قبیل‏ علم و كمال زیرا بعد از مردن این علم‏ها و كمالات بشر كه امروز آبرومندى آنها هستند ابداً مفید به حال آنها نخواهند شد. و آنها نیز پس از مرگ خواهند دانست كه هیچ نظر به این علم و دنیا نباید انداخت زیرا این علوم و كمالاتِ دنیا داخل در ذاتِ بشر نخواهند شد همه خارج از ذاتند، امّا دین نافذ است و از صفات ذاتیه خواهد شد و ذاتى لایتغیر[2] است.

 

پس ما باید در آن صدد باشیم كه خود را با دین معرفى كنیم در عالمِ ملكوت و قدر و اندازه ما بقدر دین ما و دیندارى ما خواهد بود و براى هیچ كس نافع‏تر از دین چیزى نمى‏توان تصّور كرد،گرچه همان گنه كار بیدین باشد زیرا او هم بعد از آگاهى و پشیمانى از گناهش همین پشیمانى متاع بزرگى خواهد بود در آخرت و به خرج صاحب و مالكِ دین كه خدا است خواهد رفت (مالك ‏یوم‏الدین).

حالا باید دانست كه این دین مأنوس ما كدام است ؟

آن دینى است كه ما به وجدان پاكِ خود بعد از تلاش‏ها و دقّت‏ها و عمر تلف‏كردن‏ها فهمیده باشیم كه هر كس فهمش دینش است و آنچه از باطنِ خود و از باطنِ دنیا حسّ كرد باید همان را پیروى كند و دینِ خود شمارد.این خود امر قهرى است كه به فهمیده خود پیروى خواهد داشت بى‏آنكه كسى او را وادارد. و در امر دین چون مردم سهل مى‏گیرند اشتباهات عظیمه واقع مى‏شود از جمله آنست كه اغلب دینداران به تزریقات معترضین چنین پنداشته‏اند كه دین عبارت است از تعبّد[3] و تقلید به گفته‏هاى رئیسِ‏دین و خواه‏آن گفته‏ها موافق با واقع و با فهم ساده بشر باشد  خواه نباشد،و در واقع دین را نحوى از اجبار و اضطرار مى‏دانند مانند مسالك[4] سیاسى كه توده مجبور است به پیروى قانون رسمى‏ مملكت خودش اگر چه بر خلافِ وجدان همه و وجدان او باشد.

با آنكه دینِ حقیقى عبارت است از متنِ‏واقع و حقیقت نفس‏الامر[5] و آزادى مطلق، پس هر كس به فهم آزاد خودش آنچه بعداز تلاش عاقلانه فهمید همان فهم‏او دینِ‏اوست و باید به فهمیده خودش عمل كند.و چون دین به منفعت خودش است البتّه در فهمیدن كوتاهى نخواهد كرد.هیچ مورد ساده‏اى  ساده‏تر از موارد دینیه نیست و برعكس اغلبِ‏دیندارانِ دنیا براى آنكه ارتزاق از موارد مختلفه دین به هزاران اسم نمایند،دین را چنان آلوده كرده‏اند كه هیچ بوى سادگى نمى‏دهد. به هر دینى نظر كنید رنود[6] به مرور دهور[7] آلایش و آرایشى به آن بسته‏اند كه دین را یكى از مسالكِ‏دنیویه كرده‏اند و در اطرافش انواع استفاده‏ها مى‏نمایند.

ما باید در این قدم هشتم چنان بیدار و هشیار شویم كه مجال استفاده به رنود ندهیم و به هیچ چیز در امرِدین قانع نشویم و از مردم نپذیریم تا وقتى كه خود به قدمِ راسخ غوررسى و حقیقت‏بینى كرده باشیم.و این است معنى كلام على (ع) كه فرمودLكیف اعبد ربا لم‏اره) یعنى چگونه من پیروى كنم قانونى را كه او را به یقین كامل تحقیق نكرده باشم.چونكه ربّ هر كسى قانون و دینِ‏اوست و رؤیت در هر موردى به اقتضاى آن مورد است و در معلومات رؤیت اطلاق مى‏شود بر یقین تامّ مطابق واقع و این فرمایش على (ع) سرمشقى است براى همه خداجویان و دینداران كه باید بدون یقین كامل به هیچ امرى متعبّد و معتقد نشوند و حقیقتِ دینِ خود را آن یقینِ‏كامل بدانند.

پس ما طور دیگرى آگاهى یافته به قدم نهم در مى‏آئیم كه ببینیم دینى كه موضوع این همه محمولات عالیه است كه در قدم هشتم شمرده شد عبارت از چیست؟

اینجاست كه لغزشگاه اقدام[8] است : توده دینداران مى‏پندارند كه‏ خلاصه دین الفاظى است آموخته كه در اوقات معینه باید تكرار شوند و نام آنها نماز باشد،چه نزد مسیحى  چه كلیمى  چه مسلمان  چه گبر[9].و نیز نخوردن غذایى است در اوقات معینه كه نام او روزه باشد و نیز رفتن به مكان معین است در عمر یا در سال یك‏بار كه نامش حج باشد. و غافلند از اینكه اگر این كارها تنها باشند و اخلاق فاضله و اعمال خیریه راجعه به جامعه بشر و معارف عالیه همراه اینها نباشند اینها خیلى مختصر و كوچك ‏مطلبند.روا نیست روحِ پاكِ‏انسانى با آن جلال و جبروت چندین سال اسیرِقواى تن و واردات و محنِ[10] طاقت‏شكن بشود،محض‏ براى تلفظ آن الفاظ یا نخوردن غذا یا رفتن به مكان معینى، گمان نمى‏كنیم كه هیچ عاقلى زیر این بار برود و منحصر كند نتیجه عمر بشر را به همین سه فقره كه هیچ راجع به نفع بشر نیستند.

پس ما دراین قدم نهم كه مى‏خواهیم بر سر نُه فلك بگذاریم و آنچه به وجدان انسانیت پسند مى‏آید بپذیریم باید موشكافانه تحقیق نمائیم كه:

دین عبارت است از یك چیز كه منحل[11] مى‏شود به سه چیز و آن یك چیز:شكستن طلسم خودى و خودبینى و خودپسندى كه لازمه طبیعت هر بشر است مى‏باشد،بقدر هوشمندىِ‏او كه هوشمندان بیش از كم‏هوشان خودپسند مى‏باشند.

از اوّل باید این خودپسندى را كه بزرگتر عیب است و دامنگیر همه است از خود دور كرد به مرور مدّت عمر و به این زودى و مختصرى نباید مطمئن شد كه خودى از ما دور شده،چونكه ممكن است این خودىِ‏ما همانكه دید ما در مقامِ‏افناءِاو برآمده‏ایم،خود را عوض كرده به اشكال مختلفه درآید براى گم كردن خود ونجات یافتن از فناء.

پس باید به سه چیز متوسل شد یعنى دائماً مواظب بود كه هیچ آنى و دقیقه خالى از این سه عنوان نباشیم بطور قضیه منفصله مانعةالخلو[12] و آن سه چیز:

یكى راجع به اندیشه است كه باید هماره خود را عادت دهیم به خیرخواهىِ نوعِ‏بشر یعنى غیر خودمان،كه مباد خودى در اینجا حظ برده بزرگ و برومند شود.

دوم راجع به عملِ‏نفى.

سوم راجع به عملِ‏اثبات.

امّا نفى آن است كه مواظب باشیم هر آنچه دلخواهِ طبیعتِ‏ماست بقدر قوّه آن را ترك كرده و خود را عادت به نامرادى و ناكامى دهیم،زیرا كامروائى اگر رخنه كند اندازه ندارد و ما را به هلاكت خواهد رسانید.و در دنیا نیز اگر كسى عنانِ[13] كامروائى خود را نكشد و رها كند نمى‏تواند با هیچ وسیله از عهده دلخواه روزافزون خودش برآید،آنگاه به غصّه‏هائى دچار خواهد شد كه ناكامى از اوّل خیلى آسان‏تر و گواراتر از این غصّه‏ها بود؛بر فرض محال كه توانست از راه مشروع تمام شهوات و غضباتِ‏خود را اجراء و امضاء نماید لااقل دچار بیمارى‏هاى سخت یا كوتاهىِ‏عمر كه بر خلاف میل همه است خواهد شد. پس طریقه خردمندى و پیش‏بینى در زندگانىِ‏دنیا میان جامعه عادت كردن به ناكامى و پست‏خوارى و پست‏پوشى و پست‏رفتارى است قطعِ نظر از امور باطنه.

و امّا طریقِ‏اثبات آن است كه لذائذِ خود را و جدّ[14] و همّ و اقدامات عالیه خود را منحصر كند به خدمت به خلق،اگر بتواند خدمات كلّى به نوعِ‏بشر نماید كه اسباب آسایش آنها را به سهولت براى آنها فراهم كند مانند دانشمندان اروپا و آمریكا كه به سبب اختراعات و اكتشافات محال‏ها را براى بشر ممكن و دشوارها را آسان و دورها را نزدیك و گران‏ها را ارزان مى‏نمایند.حالا اگر شخص در این كارهاى نمایان بتواند اخلاص نیت خود كند كه این كارها به امضاءِ خودى و خودپرستى نباشد خیلى فوزِ[15]عظیم و راحتِ‏آخرتى خواهد شد.و اگر هم اخلاص نیت را عاجز بود باز بشارت باد او را كه اگر چه بر خودىِ‏او افزود امّا بارهاى سنگین از دوشِ افراد جامعه كاسته مى‏شود،همان خوشى و رضایتِ قلبِ‏عمومِ بشر،عاقبتِ او را روشن و مكان و روح او را وسیع و گلشن مى‏سازد. و اگر كسى از علم،دست‏كوتاه است و از قدرت عاجز است و نمى‏تواند خدمات كلیه به نوع یا اغلبِ‏بشر نماید لااقل بعض مردم را گرچه یك نفر باشد راحت ساخته از خود خشنود گرداند.

پس این اثبات و آن نفى و آن اندیشه اركان ثلاثه[16] دینِ عقلاءِ بشر است.

چونكه معنىِ‏دین شكر نعمت ایجاد است و به فعلیت رسانیدن استعدادِقوائى است كه خدا در وجود بشر ودیعه گذارده،گرچه محتویات وجود افراد بشر با هم متفاوت است كه هیچ دو نفرى به یك اندازه استعداد قوى‏ ندارند،ولى مابه‏الاشتراك و قدر جامع میان همه افراد بشر آنست كه در این بدن یك قوّه دانشى است و یك قوّه كنشى[17] كه‏ حكماء قسمت كرده‏اند علمِ‏ حكمت را بر این دو قوّه:

به فعلیت آوردنِ قوّه دانش را حكمت نظریه (علمیه) گویند.و به فعلیت آوردن قوّه كنش را حكمت عملیه نامند.

حالا امر دین آن اندازه‏اى كه مشترك میان افراد تواند بود همان است كه این دو قوّه را به فعلیت بیآورد امّا به طریقى كه مرضى[18] و پسندِ خالق اوست،البتّه خالق غنى‏بالذّات هیچ حالت منتظره نقیصه كمّاً و كیفاً براى او نیست تا كسى كارى كند كه نفعِ آن كار راجع به حضرت او باشد. پس تحصیل رضا و پسند خالق به حكم عقل منحصر است به رضا و پسند نوع ماسوى‏اللّه[19] چه حیوان و چه انسان (البته انسان اشرف است و اولى‏[20] است به خدمت).

حالا زمینه اعمال دینیه معلوم شد كه هر كارى كه در او نفع جامعه بشر توان فرض نمود آن كار جزءِدین است و هر كارى كه در آن ضرر به جامعه خواهد رسید دورى از آن كار جزءِدین است.دیگر تعیینِ خصوصیات آن كارها در موارد مختلفه و ازمنه متفاوته و اشخاص، بسته به قوّه ممیزه‏اى است كه خداوند به هر بشرى داده،هر كسى به اندك فكر و امعانِ‏نظر مى‏تواند بفهمد كه چه كار از او برمى‏آید كه ممّد حالت اجتماعیه بشر باشدبه هر درجه از امداد اقلاً عدمِ‏اخلال و بارِدوش جامعه نشدن. پس آن كار را جزءِدین دانسته و به اندازه منفعتش آن را واجب یا مستحب و به اندازه ضررش آن را حرام یا مكروه بداند.

و آنچه راجع به قوّه علمیه است آنست كه مطلقاً خوشى جامعه را بخواهد و آنچه مى‏تواند علومِ‏تحصیل كرده خود رابه فكرها و رنج‏ها بعداز امتحان كامل تقدیم به جامعه نماید تا آنكه به مرور دهور هر كسى از آن علم بهره بردارد.پس فایده مهمّى از آن بهره بیش از آن بهره‏اى كه براى آن شخص حاصل شده در عالمِ‏ملكوت عاید به روحِ‏این شخص كه علومى تحصیل و تقدیم كرد مى‏شود.و نیز در مقابل علومى كه مضرّاست براى جامعه اولاً تحصیل آنها را حرام و خوددارى از آنها را واجب شمرد بر فرض اگر آن علوم براى او حاصل شده باشد باید كتمان نموده حاضر براى تعلیم به احدى نباشد،از این قبیل است علومِ‏سحر و كیمیا كه اگر این دو در میانِ افرادِ بشر منتشر گردد سبب بیكارىِ‏همه و تعطیلِ‏امورِكارخانه‏ها خواهد شد و اختلال نظام را خواهد نتیجه بخشید،مثلاً بر فرض اگر همه یا نصف مردم بتوانند كه راستى طلا بسازند از راه‏صنعت [كیمیا] آنقدر خواهند طلا را فراوان كرد كه از قیمت و اعتبار بكلّى ساقط خواهد شد آنگاه نه نفعى به صاحبان خود مى‏بخشد و نه به دیگران،زیرا طلا و سایر فلّزات،مطلوب‏بالذّات و نافع به بدن بشر نیستند فقط اعتبار قیمت آنها كارهاى بشر را اداره مى‏كند، وقتى كه آن اعتبار ساقط شد طلا با خاك یكسان خواهد بود،امّا حبوب و لبوب[21] و بقول[22] (مطلقِ‏خوردنى‏ها) هماره مطلوب‏بالذّات و نافع به بدن هستند خواه‏ارزان خواه‏گران خواه‏كم و خواه‏زیاد (شلغم پخته به ز نقره‏خام).

پس باید به قوّه خیلى روشن با نظر دقیق در علوم ممكنه نظر انداخت و تمیز نافع و مضرّ به نوع بشر را داد.

پس نافع را به اندازه نفعش واجب و یا مستحب دانست و مضرّ را به اندازه ضرر حرام یا مكروه شمرد.همچنین در اعمال چونكه هر كسى هر كار را كه به اراده خود مى‏كند لابد نفع و خیرِخود را در آن كار فهمیده امّا باید از اوّل فكر كند كه آیا خیر و نفعِ‏شخصىِ‏او مستلزم ضرر جامعه یا فرد نقداً یا بالمآل[23] نخواهد شد،آنوقت آن كار را مباح[24] داند یعنى نه‏ خوب و نه بد،مختار است در استیفاء حظ نفس و اگر در كار خود ضررى دید به هر نحو از ضرر،آن را بر خود حرام داند گرچه تمام لذّتش در آن باشد و این است مرادِ ادیان كه یكزبان مى‏گویند كه خداپرست باید تركِ‏هواپرستى كند و هواپرستى همان لذّت و خوشىِ‏خود است كه مستلزم ضرر و آزار دیگرى باشد.

و اگر در عمل خودش احساس كرد كه نفعى به جامعه نقداً یا بالمآل خواهد رسید به اندازه نفع مفروض[25]،آن كار را خوب و بر خود لازم شمارد و هر چه تواند از این كارها بكند توشه سفر آخرت و ذخیره عالم باطن او خواهد شد.

و اینجاست كه هر چه اسراف كند اسراف نیست و اگر همه عمرش را صرف اینگونه كارها بكند باز بعداز مرگ افسوس خواهد خورد كه چرا بیش از این مؤفّق نشدم و چرا اهمال[26] نمودم.

پس مشتركات ادیان بشر داخل در تحت این سه عنوان است كه یكى راجع به علم است و دوتا راجع به عمل‏است واین دو كه راجع به عمل است مراد نفى و اثبات است.یعنى بعضى كارها كه خیلى مورد نفرت اوست ولى مفید است به حال جامعه این كار داخل است در نفى و بعضى كارها كه مورد نفرت نیست بلكه مورد توجّه و نفع خودش هم هست اینها داخلند در عنوان اثبات.

حالا یك ناقد خیلى بصیر و داناى خیلى كنجكاو و فطن[27]‏ مى‏خواهد تا در تطبیق مفاهیمِ‏كلیه با مصادیقِ‏شخصیه خطا نكند؛ اوّلاً همیشه به فكر باشد كه پیدا كند براى خود كار نافع را و شاید این فكر خیلى دشوار و خیلى بعیدالوصول گردد چاره ندارد باید از فكر نیارامد تا پیدا كند كارى را براى خود آنگاه در اندازه‏گیرى آن كار و مؤفق شدن به انجام آن هم خیلى هنرمند مى‏خواهد كه خطا نكند.درجات مردان راه خدا در این معلوم مى‏شود، جهادِبا نفس كه جهادِاكبر است این است چون معنى جهاد طرف شدن با غیر است و جهادِنفس كه طرف شدن با خود است باید مصداق جهاد نباشد؛پس باید بیابیم سرّ نامیدن جهادِ نفس را به جهاد و آن به دو وجه است:

یكى مدلول اخبار اسلامیه است كه مى‏فرماید:اعدى عدوك نفسك‏التى بین جنبیك و ظاهراً مراد از نفس،طبیعت است كه به قولِ‏قدماء متمركز است در كبد و یا متمركز در ریه و قلب است و لذا تعبیر شده به میانِ‏دو پهلو امّا در واقع مراد خودبینى (انانیت) است كه متمركز در سلول‏هاى دماغ است.زیرا آنچه شخص را به كارهاى زشت جرى مى‏كند همین خودخواهى است و لفظ بین جنبیك اشاره به حدود تعین است كه هر كسى (چیزى) غیرِ غیرِخودش است.

دوم آنكه شخص باید در همه مدّت زندگانى خود را فرض كند كه در محكمه عادلانه با طرفى خیلى قوى دارد محاكمه مى‏كند و آن محكمه دو قسمت است:

یكى كلّى كه نامش وجدان بشر است و قانون حیات اجتماعى است.

یكى دیگر شعبه است كه وجدانِ‏خود شخص باشد.

پس باید شخص در هر كارى قبل از اِقدام،از این محكمه وجدان خودش اجازه حاصل كند به قسمى كه اگر در آن محكمه بزرگ وجدان بشر كسى در اینكار با او طرف شود او را محكوم نسازد و این مطلب امرى است مخفى نزد خود شخص و چون مخفى است و دیگرى مطلع نیست شخص زود گول مى‏خورد كه مى‏پندارد كه فقط رسوائى نزد مردم و محكومیت در وجدان بشر بد و رسوایىِ‏اوست و چنین نیست بلكه محكومیت در وجدان شخصىِ‏خودش كه شعبه‏اى از وجدانِ‏بشر است هم كافى است در بدى و رسوائى.پس آن كسى رسوا و بدعمل نیست كه در وجدان خودش شرمنده و زشت‏كار نباشد و این امرى است كه هیچكس نمى‏تواند دعوىِ‏نادانى در این امر كند،امّا در دانستن قانون بشرى یا قانون دینى ممكن است كسى مدّعى جهالت شود یا جهل به موضوع یا جهل به حكم و اگر نادانى بالاضافه را به نظر بیاوریم جوابش آنست كه هر كسى مكلّف است بقدر دانایى خودش و توقع هیأت مجتمعه بشر هم از هر فردى بقدر دانایى آن فرد است،همان قدر كه هر یك نفر مخالفِ‏دانشِ‏خود رفتار نكند در محكمه وجدانِ‏بشر محكوم نخواهد شد و اكثر مردم محكمه وجدان خود را جزءِ محاكم نمى‏شمارند واین در اثر خودخواهى است كه صفتِ‏خودى و خودخواهى مانند طاووسى است كه چترزند و زیر چشم به خود نگرد و تماشاى خود كند و به خود بنازد به قسمى كه هیچ زشتى یااعتراضى به كارهاى خود نكند،همین نازیدن به خود و گمانِ‏بدى به خود نبردن آن نفسى است كه باید با او جهاد نمود

یعنى شخص همیشه خودش را دو چیز ببیند كه:

یكى آمر[28] است.

و یكى ناهى[29] .

آنگاه این آمر و ناهى با هم مى‏جنگند تا كدام غالب شود و این جنگ مهّم‏تر است از جنگ‏هاى خارجه،زیرا جنگ با غیر شرف ظاهرى را مى‏برد امّا در این جنگِ با نفس اگر شخصى مغلوب خودى و خودخواهى شد شرف واقعى انسانى از او سلب مى‏شود.زیرا با شرف كسى است كه براى خود شرفى غیر از نیكوكارى و حقیقت‏رانى فرض نكند،پس تا شخص نیكوكار و حقیقت ‏یاب نباشد شرف‏انسانى براى او نخواهد بود.

و در هر جهاد،غنیمتى بعداز فتح و ظفر مناسب آن جهاد هست براى غالب و در این جهادِنفس غنیمت راجع به مغلوب است. یعنى اگر شخص بر خودىِ‏خود غلبه یافت خودىِ ‏او پر قیمت و با شرف مى‏شود. پس در جنگ‏هاى دیگر مغلوب مخذول[30] است و در جهادِ نفس مغلوب سرافراز و نامدار است.

و حقیقت دیانت كه همه مى‏گویند امر قلبى است همین است كه شخص در هر كارى خودش حاكم و فرمانده خودش باشد و عنان اختیار كارها را به دست خودى و خودخواهى ندهد بلكه دشمن با خودى و خودخواهى باشد.

گویند: اگر كسى دوستىِ‏خدا را مى‏خواهد باید با خودش دشمن باشد،یعنى آنچه جنبه طبیعت او مى‏خواهد از مال و جاه و غیرهما آنها را ضرر و سمّ خود بداند،پرهیز از آنها را مقوّى‏ترین غذاى روحِ‏ خود قرار دهد. اینجاست كه عدم بهتر از وجود است یعنى عدمِ‏لذایذِطبیعى و ناكامى نسبت به همه عوارض دنیویه، در حقیقت برهنگى بهتر از لباسِ فاخر[31] و گرسنگى بهتر از سیرىِ‏دائم است.

و در این امر دیانت و سیاست و وجدان هر سه باهم متّفق‏اند،یعنى اگر كسى خو كند به تركِ‏لذائذ هم خودش راحت‏تر است از وقتِ‏كامرانى و هم نزد خدا و خلق محبوب‏تر است.و اگر كسى متمسّك[32] به یك دین روشن عالى باشد و این حال در او نباشد او در واقع محكوم به بیدینى است و بالعكس.

پس ناقد[33] بصیر آن است كه در این موارد دقیقه گول نخورد و الفاظ چندى را و اعمال معدودى را فقط دین نشمارد به این پندار كه (آن الفاظ و اعمال را بجا آرد و بعد هر چه خواهد كند از كامرانى‏ها واجراءِاغراض،خوب است) بلكه مطلب واقعى عكسِ‏این است كه لو فرض شخصى به هیچ دینى متوسّل نیست و یا به یك دین ضعیف مرجوحى متوسّل است.امّا اعمال و احوال او همه مطابق قانون جهاد با نفس است و از خودخواهى برى است و هماره غیر را از اهل هر مذهب باشد بر خود مقدّم مى‏دارد،چنین كسى نتایج مطلوبه دیانت را براى خود مهیا كرده گر چه صورتِ‏دینى در دستش نیست و نامش میان دینداران به دیندارى برده نمى‏شود.

و این مطلب یك معنى غریب است كه در اخبار رسیده است المؤمن غریب فى‏الدارین) یعنى نه در این دنیا به دیندارىِ ظاهرى شناخته مى‏شود كه همدینان و آشنایانى به خود ببیند و نه در آخرت او را در یكى از صفوف ادیان جا مى‏دهند.بلكه او خود تنها در كنار همه صفوف ادیان ایستاده،ولى آن معامله‏اى كه با نیكوترین دیندار كرده مى‏شود با او خواهد شد زیرا پسندِخدا است بدون اسباب مقرره در ادیان و شاید یكى از معانى حدیث معروفLاسترذهبك و ذهابك و مذهبك) این باشد كه مذهب صحیح عنداللّه اگر نزد خلق آشكار نباشد براى آن شخص صاحب مذهب در آخرت نافع‏تر است.زیرا آنچه در این عالم بر حسن مذهب نزد خلق مترتّب[34] شود از تعظیمات و فوائد مادّى و معنوى،از اجرِآخرتى یعنى باطنى عنداللّه كم خواهد شد و كم‏اجرتر خواهد بود از آن دیندارى كه مردم از صحّت دین او بى‏خبر بوده‏اند و به چشم تعظیم در او نظر نكرده‏اند بلكه به گمان بیدینى به نظر حقارت در او نگریسته‏اند؛ همین حقارت مزید اجرِ او و جزءِمصائب اختیاریه او خواهد شد.

مجملاً آنچه نفس و طبیعت در این عالم لذّت ببرد به هر سبب و نام كه باشد از مقاماتِ‏آخرتىِ‏شخص كاسته خواهد شد،چنانكه در عكسش آنچه شخص سختى و ناكامى به هر نام و سبب ببیند بر مقاماتِ‏آخرتى او افزوده خواهد شد.

عدل خدا میزان بُوَد دنیا و عُقبى‏ كفّه‏ها

این سر اگر پستت كند آن سر بلندت مى‏كند

و اغلبِ دینداران گر چه هوشمند و دقیقه‏ یاب باشند از این نكته غافلند و مى‏پندارند كه جمع میان حظوظ[35] ظاهره و باطنه ممكن است،با اینكه‏ تباین[36] و تضاد ظاهر و باطن در فكر هر بشر زودتر چیزى است كه معلوم‏ مى‏شود و تخصیص[37] بردار نیست.چنانكه گاهى دانشمندان ما فتوى‏مى‏دهند كه حظوظ حلال و یا حظوظ دینیه منافى[38] با حظوظ و مقامات باطنه نیست.و اجمال برهان این مطلب آنست كه:

انسان داراى چند مرتبه از وجود است و بعضى مى‏شمارند تا هفت مرتبه واین هفت مرتبه هم در جانبِ جسم انسان است چنانكه در طبّ مبرهن[39] شده،و هم در جانبِ روح انسان است چنانكه نزد عرفاء كه‏ اطباءِنفوسند معین شده از: صدر و قلب و روح و عقل و سرّ و خفى و اخفى‏ و این دو جنبه تفاوتشان مانند تفاوت عالمِ‏جسم و عالمِ روح است،پس آنچه جسم لذّت برد اگر از جنبه خودش است ممكن است كه منافى نباشد امّا اگر سبب لذّت جسمى،یك امر روحى باشد مانند دین كه شخص دیندار را براى خاطر دینش تعظیم نمایند یا فوائد دیگر به او رسانند،این لذّتِ‏جسمى مانع است به اندازه خودش از استكمال[40] لذائذ روحى و مانند غصب است كه جسم حقِّ روح را غصب نموده و بر قوّتِ خود افزوده و روح چون راضى به این غصب است پس آن حظوظ مغصوبه[41] به ضرر روح خواهد بود.باید روح تا در عالم جسم است‏ تلاش كند كه از جسم استفاده نماید نه آنكه فوائدِخاصّه خودش را به دسائسِ[42] قواى جسمیه از دست بدهد.زیرا آمدن روح به جسم نه از باب احتیاجش به جسم است (به هر حال جسم محتاج به روح است) بلكه روح براى زیاد كردن پر و بال به جسم در آمده تا آن لطائفِ‏ملكوتیه كه برحسب ضرورتِ مراتبِ‏وجود در جسم پنهان است آنها را برباید از جسم و جزءِخود كند،تا آنكه بعد از مفارقتِ‏[43] روح از جسم هیچ لطیفه‏ و جهت معنویت در جسم باقى نمانده باشد.پس حال جسم بعداز مفارقت روح بدتر و پست‏ترین احوالِ‏جسم است و حالِ‏روح بعد از مفارقت از جسم بهترین حالات متصّوره روح است.

و اینها كه گفتیم براى روحِ‏بیدار است كه غافل از نتایج مسافرت خودش نباشد و به لهو و لعب نپردازد و عمر خود را كه بزرگ‏تر سرمایه است نباخته باشد. و چون از نوع بشر همین توقع است،پس جسمِ‏بشر بعداز مرگ بدترین اجسامِ دنیا است؛ و لذا یك مذهب آن را مى‏سوزاند و یك مذهب آن را از آبادى به دور مى‏اندازد و یك مذهب آن را از روى زمین با سرعتى تمام برداشته در زیرِزمین پنهان مى‏كند زیرا آنچه لطائفِ‏جسمیه در جسمِ‏بشر بوده روحِ‏او از آن كشید و دیگر در این لاشه هیچ معنویتى باقى نمانده و شاید همین است معنى نجس بودن میت كه دین اسلام لاشه مردار را بدترین نجس‏ها شمرده قسمى كه با خشكى هم سرایت مى‏كند هم به ظاهر هم به باطن؛ لذا مسّ‏[44] میت هم تطهیر حدثى‏ لازم دارد كه غسل باشد و هم تطهیر خبثى كه شستن موضع تلاقى[45] باشد و در شریعت هیچ چنین نجسى جز لاشه مردار نیست كه هم حدث باشد و هم خبث، هم موجب طهارت صغرى‏باشد هم موجب طهارت كبرى‏. جعل قانون نسبت به لاشه مردار براى تذكر این دقیق نكته است تا هوشمندان پى برند،گرچه ارواح همه افراد بشر چنین نیست كه جذب لطایف جسم خود را كاملاً نموده باشد.

عباس کیوان قزوینی – کتاب اختلافیه


[1] . متاع = آنچه از آن سود برند،(كالا).

[2] . لایتغیر = دگرگون ناشونده.

[3] . تعبّد = بندگى ورزیدن.

[4] . مسالك = مسلك ها.

[5] . نفس‏الامر = حدّ ذات هر چیز.

[6] . رنود = جمع رند.

[7] . دهور = جمع دهر:روزگار،دوره.

[8] . اقدام = قدم‏ها،گام‏ها.

[9] . گبر = زردشتى.

[10] . محن = رنج‏ها.

[11] . منحل = گشوده.

[12] .مانعةالخلو = دو امرى كه ارتفاع آنها با هم ممكن نباشند لیكن اجتماع آن دو با هم ممكن باشد.

[13] . عنان = افسار.

[14] . جدّ = كوشش.

[15] . فوز = رستگارى.

[16] . ثلاثه = سه (3) در اینجا سه‏گانه.

[17] . كنشى = كردار،عمل.

[18] . مرضى = مورد رضایت.

[19] . ماسوى‏اللّه = مخلوقات.

[20] . اولى‏ = سزاوارتر.

[21] . لبوب = دانه‏ها.

[22] . بقول = سبزى‏ها.

[23] . بالمآل = سرانجام،عاقبت.

[24] . مباح = امرى كه انجام دادن و ندادن آن متساوى باشد.

[25] . مفروض = تصور شده.

[26] . اهمال = سستى،سهل‏انگارى.

[27] . فطن = زیرك و دانا.

[28] . آمر = امر كننده،در اینجا به معنى امر كننده به پاكى‏ها است.

[29] .ناهى = نهى كننده،در اینجا به معنىِ نهى كننده از پلیدى‏ها و ناپاكى‏ها است.

[30] . مخذول = خذلان دیده،خوارشده.

[31] . فاخر = گرانبها.

[32] . متمسّك = چنگ زننده.

[33] . ناقد = آنكه صواب را از ناصواب تشخیص دهد.

[34] . مترتّب = حاصل.

[35] . حظوظ = خوشى‏ها.

[36] . تباین = اختلاف.

[37] . تخصیص = اختصاص.

[38] . منافى = مخالف.

[39] . مبرهن = آشكار.

[40] . استكمال = كمال خواستن.

[41] . مغصوبه = غصب شده.

[42] . دسائس = فریب‏ها.

[43] . مفارقت = جدایى.

[44] . مسّ = دست مالیدن.

[45] . تلاقى = به هم رسیدن.