English French German Italian Portuguese Russian Spanish
4 معنی قلب و ذوالقلبين | Four Meanings of the Heart and the 'Lord of Hearts'
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : تفسیر کیوان تألیف منصورعلیشاه حاج‌ عباسعلی‌ بن اسمعیل کیوان‌ قزوینی - چاپ تهران 1350 قمری =1310ش   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 19:37

شماره مقالات649

بدان كه قلب در لغت یا اسم عین است پس به چهار معنی است :
1 . فؤاد ،گر چه فؤاد گاهی نام مجموع كبد و ریه و قلب می شود .
2 . عقل بنابر وجود مستقلش.
3 . خالص هر چیز .
4 . وسط هر چیز

و این دو معنی آخر در وقتی است كه قلب مضافاً استعمال بشود و اما بدون اضافه معنی مشهور قلب همان اول است عضو مخروطی ناقص لحمانی كه سرازیر آویخته ،در وسط مایل به یسار سینۀ هر حیوان و از سه طرف محفوف به قطعات ریه است و یوناینا ن آن را منبت صد و هشتاد شریان و مهم تر از ریه می دانستند و اروپاییان ریه را مهم تر از آن می دانند و بعضی پندارند كه قلب اسم خصوص جوف آن عضو است كه دارای قطعه ای از خون است كه آن را حبة القلب گویند و بنابراین تمام این عضو را فؤاد می نامند.
اما این قول خلاف متبادر اذهان عموم عرب است و باید دانست كه عرب اسم هر عضو بدن را كه می برد مرادش جسم آن عضو است مگر چند عضو كه مراد از اسم آن عضو صفت مطلوبه از آن عضو است مثل ید كه غالباً به معنی قوت و نعمت گفته می شود و مثل چشم كه غالباً به معنی زینت و جمال گفته می شود و مثل قلب كه غالباً به معنی حلم و فهم و شجاعت گفته می شود و هر كسی كه در این صفات كامل باشد او را عرب ذوالقلبین نامند یعنی حلم و فهم و قدرت قلبش به قدر دو نفر است گویا دو دل در سینۀ اوست و این مطلب در زمان پیغمبر (ص) چنان مشهور بود كه جمیل بن معمر را كه مرد حلیم و فهیم قوی القلب بود ذوالقلبین می نامیدند.
عوام عرب شهرت داده بودند كه جمیل واقعاً دو دل دارد كه با هم گفتند :
باید بعد از مردن جمیل سینه اش را بشكافیم و دو دل او را ببینیم و در جواب این شهرت این آیه نازل شد : ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه[1]. و جهت این كه این عضو را قلب می گویند همان است كه سرازیر است یعنی قاعدۀ مخروط در زیر گلو است و رأس مخروط ،قریب المماسه با استخوان پهلوی چپ است و یا قلب اسم معنی است مصدر مجرد است به معنی برگردانیدن پشت به رو و یا سرازیر و یا از حالی به حالی (این سه در حیوان) و یا از بالا به زیر در نباتات و یا از وضعی به وضعی و سطحی به سطحی در جماد و كرات و اجسام ذوات الاضلاع.
و این معنی ام المعانی لفظ قلب است كه در هر معنی دیگر استعمال شود به مناسبت همین برگردانیدن و تغییر وضع است . از جمله در علم صرف قلب حرفی به حرف دیگر و كلمه به كلمۀ دیگر و كلمه را وارونه كردن گویند و عقل را نیز كه قلب گویند برای آن است كه جسم را به حالت روحی برمی گرداند و از قلب نُه صیغه كاملاً استعمال می شود مگر اسم فاعل كه قالب باشد و به معنی خودش متداول نیست اما به معنی ظرفی است كه بخواهند مظروف را به شكل آن ظرف سازند با تضمین معنی اسم آلت مثلاً گویند افرغته فی قالب التصنیف و از ده باب مزید تقلیب و تقلب و انقلاب مشهور است با نُه صیغه از هر یك و اقلاب و مقالبه و تقالب و استقلاب نیز نادراً می آید اما نه با همه نُه صیغه و از جمله عرب بیل را كه مشهورش مسحاة است مقلب نیز گوید مثل منبر به علت آن كه آلت برگردانیدن زمین است .

[1] . سورۀ احزاب – آيۀ 4

تفسیر کیوان – عباس کیوان قزوینی