English French German Italian Portuguese Russian Spanish
اسرار عرفانی حج | the mystic Secrets Hajj
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب گفتارهای کیوان (در هفت رساله) اثر کیوان قزوینی با مقدمه و حواشی نورالدین چهاردهی – تهران – انتشارت فتحی (آفرینش) تهران سال 1363ش   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 19:43

شماره مقالات634

اما اسرار عرفانی آن كه صورت همه عبادات دینیه الطاف و نمودار مقامات غیبیه و مراتب باطنیه انسان است بخصوص كه جامع ترین عبادات است پس باید دانست كه انسان با آن كه یكی است ،چندین هزار است بلكه بی شمار است ولی منقسم به دو قسم ظاهر و باطن است .

ظاهرش كه مقامات نباتی و حیوانی است به منزله سایربلاد است كه شرعا حل[2] گویند و باطنش كه اطوار سبعه قلبیه نامیده می شود و در طول یكدیگرند و متدرج و مترغبند به منزله حرمست كه عموما حرم نامند مقابل حل و خصوصا به سه اسم نامند.
1
. كعبه كه خصوص خانه معظمه است كه بر كنج دیوار حجراسود منصوب است.
2
. مسجد كه فضای اطراف این خانه است منتهی می شود به طاق نماها و درهای خروج كه 7 در است یكی باب السلام است كه حجاج ایرانی غالبا از آن در داخل می شوند.
3 . حرم كه بیرون مسجد است تا چند میل مسافت و همه خانه های مكه و زمینهای بیرون مكه و منی و مشعر و عرفات داخل حرم است یعنی شكار و كشتار در آن زمینها حرام است مگر چند ساعتی كه برای پیغمبر خاتم حلال شد در روز فتح مكه و بعد از آن تا قیامت به حرمت باقی است و حضرت حسین (ع) برای همین در موسم حج ترك حج نموده از مكه عازم كربلا شد كه مبتلا به قتال درآن جا نشود.
و اول مقام باطن انسان كه نفس گویند و بشر نامند و صدر نیز خوانند و وصل به مقام حیوانی است اگر منشرح به اسلام شده باشد و قبول دین الهی كرده باشد به منزله حرم خواهد بود و طرف بالای همین نفس و صدر منشرح كه وصل به دل می شودكه مرتبه دوم باطن انسان باشد به منزله مسجد است و خود دل به منزله كعبه است كه بیت الله حقیقی نامند ماوسعنی ارضی و سمایی ولكن وسعنی قلب عبدی المومن و احرام اشاره به آن است كه هركسی استطاعت علمی دارد و امر دین را بداند باید منضجر از ظاهر حیوانیت و عازم به باطن انسانیت گردد.
و محرمات احرام 24 چیز است و احتیاطا 30 چیز است همه مشتهیات نفس است كه اشتغال به آنها مانع اصل وصول به باطن است یا مانع تكمیل باطن است به اختلاف اشخاص و تكبیرات در راه كه در ضمن لبیك گفته می شود اشاره به آن است كه شخص مادام كه به مقام باطنی نرسیده باید خود را به تكلیف وادارد به اظهار و اقرار عظمت و كبریاء حق تعالی و وقتی كه به باطن رسید عظمت حق تعالی او را فرو می گیرد حاجت به اظهار و اقرار نیست بلكه ممكن نیست زیرا فرو گرفتن عظمت به غناء انانیت است و التفات به خود كاشف از فرو نگرفتن عظمت است پس تكبیر گویی هشیار باقی نمانده و طواف اشاره به آن است كه به حقیقت دل رسیدن دشوار است اول باید مدتها در دل گردش نمود بلكه باز به مقام نفس بازگشت كه صفا به منزله طرف اعلای نفس است و مروه طرف ادون[3] و هفت بار كه عدد كامل است باید میان آن دو طرف تردد نمود و آخر در مروه محل شد یعنی عمل عمره را كه به منزله مقدمات موقته است ختم نمود و به مقام حیوانیت بازگشت و نفس حیوانی را طعمه ای از مشتهیات داد كه به كلی بی قوه نشود و از كار نیفتد چون كه وجودش لازم است و جان كاملا پیدا نمی شود مگر به قوه حیوانی بنابر آنكه جان انسان جسمانی الحدوث باشد پس باید آنقدر قوه حیوانی باقی بماند تا تمام جان از قشرآن برآید مانند بیرون آمدن میوه از درخت كه اگرمیوه تمام رس نشده درخت بخشكد میوه ناقص خواهد ماند و دیگر از آن میوه درخت سیر نمی شود.
پس از چندی تمتع باز مجددا از مكه احرام بندد كه یك منزل ترقی كرده كامل شده كه از حل به حرم رسیده احرام عمره را ازحل بست و داخل حرم شد حالا اهل حرم است باید در حرم سیر كامل نماید مانند سفرسیم نفس كه بالحق فی الحق است.
و فاصله شدن تمتع ازلذائذ حیوانی میانه عمره و حج وجه تسمیه حج تمتع است و خلیفه ثانی تن به این تمتع نمی داد گویا از غلبه تقیه به دیانت و عبادت جرات نمی نمود كه بین الاحرامین اظهار محل بودن نماید و می گفت مرا شرم می آید از این جسارت پس غرضش انكار حكم الهی نبود بلكه اظهار شرم طبیعی بود و بهتر آن كه در مسجد سر چاه زمزم احرام حج بندد و از آب زمزم غسل احرام نماید تا اشاره به آن باشد كه به سبب اعمال عمره از حل گذشته باشد به درجه متوسطه حرم كه مسجد است رسیده ام و حالا می خواهم سیر تفصیلی در همه زوایای با مزایای حرم نمایم تا اهل دل بودن من كامل شود و آن زوایا منی و عرفات و مشعر است كه اشاره به علم الیقین و عین الیقین و حق الیقین است و توقف مدتی در هر یك از این سه موقف اشاره به تكمیل تحقق است كه محض عبور و حال نیست بلكه به درجه اقامت و مقام رسیده و اهل آن مقامات گردیده و بعض كاملین نفس آن مقامات می گردند پس آنها را منی و مشعر توان نامید مانند قبول سجاد (ع) در خطبه در مسجد شام انا ابن مكه و منی بی آنكه تاویل شود به من تشرفت به عنی زیرا هر یك از این امكنه شریفه روحی دارند مكلوتی و ممكن است كه انسان در ترقی خود به ملكوت با آن روح متحد یا مساوق شود یا احاطه به آن روح یا ارواح دیگر پیدا كند مانند احاطه نفس ناطقه بر قوای دماغیه كه نفس ناطقه بی آنكه مقام تجرد خود را باخته باشد تنزل نموده و قوای دماغیه گشته و خود را برای اعضاء بدن و كثرات خارج ازبدن نمودار كرده با آنكه درمقام تجرد هم كاملا نمودار است برای همدمان مجرد خود. و این دو نموداری مخل و رقیب یكدیگر نیستند.
و این احاطه را احاطه ذاتیه گویند كه عین محیط بسط به خود داده و محاط پیدا شده پس بسط او كه فعل او است ذات محاط گشته و محاط سابقا ذاتی نداشت و هیچ نبود و حالا هم ذاتش همان فعل محیط است كه بسط و تنزل او باشد مانند سايه افتادن از شاخص و تا محيط ترك بسط و تنزل نماید محاط فورا معدوم است دیگر نه ذات از او باقی ماند نه اثر (لاتبقی و لاتذر) ای لاتبقی عینا و لاتذراثرا مانند روبرگرداندن شاخص از نمایشگاه سایه و این است حقیقت دوزخ چنانكه حقیقت بهشت بودن شاخص است در نمایشگاه سایه ها تماما اهل بهشتند به تفاوت درجات قرب و بعد و همین تقریر را در احاطه ذاتیه حق تعالی بر اشیاء توان نمود با ترس از قصور و ترس از وقوع در تشبیه اما بیانی نزدیك تر وبی آلایش تر از این پیدا نمی شود.
پس وقوف در منی و عرفات و مشعر را نماینده همین بسط و تنزل و احاطه ذاتیه توان دانست و چونكه افعال واقعه در زمان مجتمع الوجود نیست مانند اجزاء زمان پس در یك زمان توقف در هر سه مكان نیست باید متعاقب و انصرامات متوالیه باشد و از این جهت تشبیه اش به احاطه ذاتیه ناقص است زیرا محیط در هر آن از همه اجزاء محاط نمودار و در همه آنها وقوف و اقامت دارد زیرا آن وقت محتاج به زمان نیست و وقوف در امكنه محتاج به زمان است .
و این سه مكان از اعضاء رییسه حرمند بعد از مرتبه كعبه و مسجد كه آنها به منزله قلب و دماغند و این سه به منزله كبد و ریه و طحال اند و صفا و مروه به منزله مره و كلیه اند و اعضاء رییسه در بدن هر حیوان همین هفت عضو است اما به ترتیب و تفاوت مرتبه مگر میان قلب و دماغ كه معلوم الترتیب نیست بعضی قلب را اول دانند و بعضی دماغ را اما در كعبه و مسجد معلوم است كه كعبه اول است و مسجد دوم و درون كعبه همه را راه نیست و اگر كسی رفت دیگر آنجا قبله شرط نیست زیرا آنجا همه قبله است اما درون مسجد همه را راه است و همه محتاج به قبله اند كه باید محاذی یك طرف كعبه باشند زیرا اجزاء مسجد هیچ كدام قبله نیست و اشاره بدین است آنكه آخر اعمال حج طواف كعبه است كه رسیدن به مقام دل و ختم شدن امر است به خلاف اعمال عمره كه در مروه به تقصير ختم می شود چون كه عمره مقدمه است نه مقصود اصلی و حج مقصود اصلی است پس فعلیت اخیره حاج عموما طواف كعبه است و خصوصا برای كاملین دخول در جوف كعبه است و بالاتر از این مقامی نیست و تا كسی استحقاق دخول كعبه نداشته باشد اگر داخل شود بی ثمر است و خطا است و مانند ارتماس صائم است كه حرام و مبطل صوم است تا صوم كاملا به انتها نرسد جای ارتماس نیست و اگر از روی استبداد و پندار اتمام صوم ارتماس نماید ضرركرده نه نفع مانند طفل شیرخوار كه كباب زیاد بخورانندش به قصد تقویت كه زود بزرگ شود.
پس دخول كعبه برای كسی است كه به مقام دل خود رسیده باشد و متمكن گشته باشد بی بیم زوال و چون دل كعبه صغیر است برای تطبیق عالم صغیر با عالم كبیر روا است كه داخل كعبه شود تا منكشف و ظاهر شود كه صاحب دل بوده است نه آنكه دخول كعبه او را صاحبدل خواهد كرد.
و همچنین است در همه اشارات عبادتی كه صورت آن عبادت را به جا آوردن او را به حقیقت نمی رساند زیرا صورت اشاره به حقیقت است و اشاره به غیر وصول است بلكه رهنما است (غرض از كعبه نشانی است كه ره گم نشود) و همین اشاره بودن را لطف نامند و گویند لطف بر خدا لازم است یعنی عبادتهای صوری را چنان مقرر و مرتب فرماید كه هوشمندان از آنها پی به حقایق وجودیه خود برند و در صدد تحصیل حقایق برآیند (العبادت الطاف فی الحقایق)(شریعت آینه حقیقت است ).
و برای حاج پس از تكمیل حج مستحب است كه مدتی درمكه بماند و همه را به طواف و قرآن مشغول باشد كه بهترین عمل است برای مقیم درحرم و افضل از نماز مندوب است برای آنكه طواف مكه شود و شخص متمكن درمقام دل گردد و هم زوال نباشد و بهتر آنكه 366 طواف كامل به جا آرد با نماز و محاذات حجر و اگرتوانست اقلا 366 شوط به جا آرد كه هر هفت شوط یك طواف كامل است و این عدد هفت شوط اشاره به 7 مرتبه غیب و باطن انسان است كه صدر و قلب و روح و عقل وسر وخفی و اخفی باشند.
و نیز مستحب است كه درآن روزها كه پس از اتمام حج در مكه مانده چند بارو اقلا یك بار عمره مفرده به جا آرد به اینكه از شهر مكه بیرون نرود تا به آخر حرم و اول حل برسد و از زمین حل احرام بسته با غسل و نماز ودعا برگردد به مكه و اعمال عمره به جا آورده محل شود تا اشاره باشد به اینكه من بعد از تكمیل باز اعمال ابتدائیه را از دست نمی دهم و خود را مبتدی می شمارم (كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم).
و نیز به فقراء مجاورین مكه تا تواند احسان نماید و منت نگذارد و خود را محتاج به آنها داند نه آنها را محتاج به خود چنان كه غیب و مراتب غیبیه محتاج به شهود و عوارض شهودیه نیستند و شهود محتاج به غیب است كه اگرغیب نباشد شهود وجودندارد و اگر شهود نباشد غیب ظهور ندارد اما وجود دارد و وجود اعم از ظهور است پس محتاج به ظهور نیست بلی مشتاق به ظهور است كه (پری رو تاب مستوری ندارد) و خیلی فرق است میان احتیاج و اشتیاق (ظهورتو به من است و وجود من از تو فلست تظهر لولای اكن لولاك ) و قول خواجه حافظ :
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
را دلیل برمساوات احتیاج و اشتیاق نباید گرفت بلكه اشاره به یك مطلب دقیق عالی باید دانست كه فقط احتیاج ما كافی و موثر در افتادن سایه نیست و اگر اشتیاق او موثر نمی شد تا شام ابد سایه بامدادان از دل بر ما نمی افتد و لونا له محتاجانه ما به فلك بر می شد.
پس واجب رو به ممكن آمده به وجه تنزل نه آنكه ممكن رو به واجب رفته باشد به نحو ترقی بلی همان تنزل واجب عین ذات ممكن و ترقی ممكن است و اعیان ثابته و مهیات مقرونه و فیض اقدس همین تنزل است .
پس ترقی ممكن فعل واجب است نه فعل خود ممكن زیرا ممكنی نبود و خودی نداشت تا ترقی كند و حالا هم بعد از ترقی نه بود نه خودی و هر چه هست مال واجب است و شئون ذاتیه او است .
اما مردد است میان دو احتمال و دو تعبیر كه چون می خواست تنزل كند این را ترقی داد یا چون می خواست این را ترقی دهد خود را تنزل داد و تعبیر اول اولی است زیرا ثانی ثابت می كند یك عین ثابته ای را برای ممكن قبل از تنزل و ارادۀ واجب و این خطا است زیرا اعمال ثابته قائم به خود نیستند بلكه قائم به فیض اقدسند كه ظهور بنفسه لنفسه و تجلی حقیقت وجود بر خودش باشد و نتیجۀ این تجلی پیدا شدن اسماء و صفات است برای حقیقت وجود و از پیدا شدن اسماء پیدا می شود ماهیات ممكنه به نحو ثابت و تقرر و امتیار علمی نه به نحو وجود و امتیاز مقداری تا چه رسد به امتیاز عینی و تعیین تام چنانكه اعیان موجوده قائم به فیض مقدسند كه ظهور بنفسه لغیره و تجلی وجود بر مهیت باشد و نتیجۀ این تجلی و این فیض پیدا شدن افعال و صفات فعلیه است از ثبوتیه و سلبیه برای حقیقت وجود و پائین تر از فعل دیگرمقامی نیست و بعد از فعل باید تجلیها برگردند و عود و صعود نمایند كه فعل مبدل شود به علیت غائیه و این عود و صعود و علت غائیه نامش انسان است كه عرفا حضرت الانسان نامند كه ششم یا پنجم حضرات خمسه شهودیه است و جزء مراتب تنزلات وجوديه نيست بلكه بازگشت تنزل است به مبدأ تنزل و نتیجه تنزل است و این نتیجه در غیر انسان یافت نمی شود زیرا غیر انسان هر چه هست مراتب تنزل وجود است یا درجات صعودیه است اما هنوز وصل به مبدأ نمی شود كه علت غائیه نمایان شود مگر به وجود انسان.
پس اگر انسان نبود عالم هستی كه مراتب وجود باشد ناقص بود و خدای كامل فعل ناقص نمی كند پس اگر انسان نبود هیچ نبود نه اعیان ثابته و نه اعیان موجوده و نه حضرات خمسه بلكه حقیقت وجود كنز مخفی بود.
پس انسان سلسله جنبان ظهورشد و حلقه بر در زد تا در امكان به روی ماهیات باز شد.
پس همه طفیل و زنده شده انسانند حتی اسما و صفات الله و اعیان ثابته و عقول طولیه و عرضیه و افلاك شامخه و جنان عریضه و دوزخ تنگنا و همین كعبه و حرم كه اكنون مطاف و مسعای انسان گشته و سبب تكمیل او و تقرب او به حق تعالي شده اند و همين تكميل و تقرب خدمتی است كه آنها به انسان می نمایند چنانكه انسان مسبب وجود اشیاء شده اشیاء نیز سبب كمال و ظهور حقایق انسان می شوند.
اما آن انسان كه سبب است نوع انسانیت و مرتبه عالیه و فعلیت اخیره انسان است و این انسان كه مستكمل به اشیاء است اشخاص بشریه و مراتب دانیه و قوه استعداد انسان است چنانكه نفس ناطقه در این نشاه مستكمل به آلات بدنیه و قوای دماغیه است با اینكه آلات و قوای تنزلات و سایه های نفسند و چون حیثیت و نشاۀ مختلف است پس استكمال به نفس لازم نمی آید و عالم اسبا ب تشكیل نمی شود مگر به سبب همین اختلاف حیثیات كه اگرنظرها همه فقط به حقایق باشد نظم این عالم ازهم می پاشد و سلسله از جریان می افتد .
و عالم اسباب در مقام تكوین به منزله شرایع و صور ادیان است در تكلیف (لوظهرات الحقایق لبطلت الشرایع) و چیزی كه خیلی مهم و نافع است برای حاج آن است كه چند ختم قرآن در مكه و اقلا یك ختم نماید كه خود بخواند به دقت و تدبر نه آنكه نائب بگیرد و این اشاره به سیر تفضیلی در زوایا و مزایای دل است بعد از رسیدن به دل و استقصاء همه زوایا و اینجا جای تاویل و تدبیر نیست كه بگوید 3 اخلاص حكم ختم قرآن دارد یا 3 جزء قرآن بخواند وبگوید كه ثواب سی جزء دارد به حكم من جاء بالحسنه فله عشرا مثالها كه حسنات چون در مقام صعودند آحاد عشرات می شوند و قبائح چون در مقام نزولند ترقی نمی نمایند آحاد همان آحاد است .
و نائب گرفتن هم از جهت دیگر نافع و ضروری است كه از چند نفر خواهش نموده پول قابلی هم به آنها بدهد كه در عرض سالی هر یك یك ختم قرآن به نیابت او به جا آرند كه سبب تذكر او و بقاء صورت خیالیه او در مكه باشد و نیز بدین وسیله خودش در هر جا باشد توجهی به مكه خواهد نمود و صورت خیالیه مكه در ذهن او خواهد آمد.
و نیز خدمات ظاهرۀ مسجد و حرم را از قبیل جاروب كردن مباشر شود و بعد از خود هم نائب گیرد و خادمی را اجیر كند كه هر روز از جانب او جاروب كند تا یاد او در ذهن خادم درآید در آن مكان بلكه یك دانه جاروب بخرد و بدهد به خادمی و با وجه نیابت كامل كه با عین همان جاروب بروبد كه این هم اثر دیگری دارد و هر كه ثروتی دارد در مكه خانه ای بخرد و فقرا و زهاد در آن سكنی دهد كه بهتریاد آوری خواهد بود گرچه بعض فقهاء در خرید و مالك شدن خانه های مكه اشكال می نماینداما به این قصد بخرد كه رایگان سكنی دهد اشكالی ندارد و نیز تا در مكه هست به لذائذ طبیعیه نپردازد مگر به قدر ضرورت و التذاذ معنوی و سیر روحانی را مهم تر شمارد و جویا شود كه در هر گوشه مكان متبركی یابد برود و چند ساعت آنجا اقامت نماید با توجه تام به روحانیت آن مكان مثل مقابر قریش و مزار ابوطالب و مولد النبی و زوایایی كه محل ریاضت عباد و زهاد بوده تا آنكه نقشه شهر مكه را در صفحه ذهن خود جا دهد با تذكر معانی و حقائق آن نقشه.
وقت بازگشت حاج از مكه باید ملتفت باشند كه تن از شهر مكه خارج شود نه دل از روحانیت مكه و نیز به جسم رو به وطن خود رود و به روح رو به كعبه باشد و در هر قدم عازم عود به مكه باشد و اخذ توفیق حج مكرر بخواهد كه هر سال نائل شود .
این بود مجملی از اسرار عرفانی حج به فكر وسلیقۀ نگارنده و هر كس را فكری و سلیقه ای است قل كل یعمل علی شاكلته و غرض نگارنده نشان دادن راه فكر بود نه دعوت اذهان و دعوی انحصار به همین فكر.

[2] . حل = آنچه بيرون حرم است.

[3] . ادون = حقيرتر

كتاب گفتارهاي كيوان (هفت رساله) - ثرعباس کیوان قزوینی