English French German Italian Portuguese Russian Spanish
معنی لفظ آخرت | The Meaning of the Afterworld
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : تفسیر کیوان تألیف منصورعلیشاه حاج‌ عباسعلی‌ بن اسمعیل کیوان‌ قزوینی - چاپ تهران 1350 قمری =1310ش   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 20:19

شماره مقاله 646

دراین مقاله عناوین ذیل را خواهید خواند:

معنی و درجات آخرت
بيان درجات يقين به درجات ذات موقن
بيان شجرالايمان به تعيين الطبقات الخمسه
فرق شجره طيبه با خبيثه در ريشه است

آیه 4 – و بالاخرة (
ظرف قدم علی عامله لتعلق غرض المتكلم باحضاره فی ذهن المخاطب قبلاً كفبیلة التصور علی التصدیق الذی هو مطلوب المتكلم من المخاطبین) هم (ای المتقون الموصوفون بالا و صاف الاربعة و هذا خامسها او خصوص المؤمنین بما انزل فان اهم ما انزل امر الاخره فالغرض من هذه الجملة تأكید ایمانهم بما انزل بتخصیص الاهم بالذكر لیدل علی انهم اذا كانوا موقنین با هم ما انزل فبغیر الا هم اشد یقیناً لكونه محسوساً و هذا الا هم غیرمحسوس.واحد معانی لفظ الاخرة غیر المحسوس الغائب) یوقِنونَ (جملة اسمیة حصریة لاعادة ضمیر الجمع منفصلاً و تقدیمه لان یصیر مبتداً خبره معطوفة علی الذین لیكون صفة ثالثة للمتقین او جملة فعلیة‌ معطوفة علی یؤمنون الاول او الثانی وصلة للذین قالوا و داخلة علی یوقنون مع الفصل بكلمتین تعلق الغرض بتقدمهما و هم ضمیر منفصل معاد مقدم للغرض).

و (متقین ) آنهایند كه به روز رستاخیزیقین دارند.

آخرة صفت است برای یكی از سه لفظ مقدر (دار نشأة حیوة) یعنی خانه و زندگانی و عالم دیگری یا عالمی كه در عقب این عالم است بنابر آن كه آخر به ضم همزه و خا باشد كه به معنی پشت سر است نه به مد همزه كه معروف است و در صورت مد همزه نیزمحتمل است كه به معنی وصفی باشد یعنی غایب یا دیگر یا دوم كه مقابل اول باشد چون كه عموم بشر اول عالمی كه دیده اند همین جاست پس غیر این عالم ،عالم دوم است كه به چشم یقین باید ببینند نه به چشم طبیعت خواه آن عالم یقینی پیش از این عالم دیده شده باشد خواه بعد از آن خواه با آن و نیز خواه دیدنی طبیعی باشد و اینها هنوز آنجا را ندیده اند و خواهند دید خواه نادیدنی و غیر طبیعی یعنی روحی و معنوی باشد و محتمل است كه به معنی علمی باشد یعنی خصوص دارالبقاء كه انبیاء وعده به مردم داده اند .

معنی و درجات آخرت

فی ق الاخرة والاخرة (بفتح الخاء) و لاخری دارالبقاء برای دوام بقای روح تا مردم به فكر افتاده خود را ناچار به تهیۀ آنجا ببینند و درمعنی وصفی ممكن است كه مراد عالمی باشد آخر همۀ عوالم وجود متنهی الیه كه بعد از آن عالم دیگری نباشد و به اعتقاد عرفا آن عالم آخر فعلیت اخیره و كمال انسان است و یا بازگشت اشیاست به سوی خدا یعنی فانی شدن عالم خلق و كثرت و ظهور وحدت بعد از كثرت چنانكه قبل از ظهور كثرت بود پس وحدت حقه (حقیقت وجود) را سه عنوان است :

قبل الكثرة (التجلی) و معها و بعدها ،هر كه معها را به علم یقین كرد او عرفان علمی دارد و هر كه دید او عرفان عملی (تصوّف) دارد پس معها به هر حال مخصوص به عرفاست اما قبلها و بعد ها را همه ملّیین دارند والا دیندار نخواهند بود[1].

و بنابراین كه آخرت به معنی دیگر باشد یقین به آخرت در اینجا اشاره به وسعت نظر متقین و علوّ همت آن ها و سعۀ مدارك آن ها می شود كه متقین آنهایند كه هستی را منحصر به همین عالم محسوس و مایری ندانند بلكه عالم دیگری كه معقول باشد یا محسوس دیگر غیر از این محسوس معتقدند و هنوز به مدارك حسیه آن عالم را نمی بینند بلكه ادراك یقینی به آن عالم دارند یعنی یقینی برهانی یا یقین تقلیدی و به هر حال ادراك حسی ندارند و محتمل هم هست كه یقین اعم از حس و برهان باشد تا شامل شود همۀ اقسام متقین را زیرا بعضی از متقین انبیا و اولیا هستند كه به چشم ملكوتی عالم آخرت را می بینند و یقین آن ها تابع دید آن ها ست نه تابع برهان یا تقلید و شاید این معنی اعم بهتر باشد و مناسب با سعۀ وجوه و بطون قرآن باشد زیرا مفاهیم قرآنیه باید طوری عموم داشته باشند كه بر همۀ مصادیق امكانیه صدق كنند یعنی هر مصداقی كه ممكن است مورد صدق آن مفهوم بشود باید مفهوم ابا از صدق بر آن مصداق نداشته باشد تا آن كه هیچ طایفه ای از تحت احاطۀ مفاهیم قرآنیه خارج نباشند و ضمیر هم در اینجا اشاره به عظمت و صعوبت این یقین است كه یقین به آخرت امر كوچك سهلی نیست كه برای همه كس سهل الحصول باشد بلكه شخصیتی لازم است كه از عهدۀ ادراك آخرت با ندیدن آن برآیند.

بيان درجات يقين به درجات ذات موقن

لفظ یوقنون كه مضارع است اشاره بر آن دارد كه این صفت یقین متدرجاً برای آن ها حاصل شده و متدرجاً هم رو به زیادتی است و متقین موقنین هیچ وقت خالی از یقین تازه ای نیستند و صفت یقین مستمراً برای آنها متجدد می شود و كماً و كیفاً زیاد می گردد.

اما كماً یعنی چیزهایی كه تا كنون یقین نداشتند و آن ها ادراك نكرده بودند من بعد ادراك می كنند و چون وجود انتها ندارد پس یقین آن ها هم انتها ندارد.

اما كیفاً پس مراد درجۀ شدت یقین است چنانكه دیدن به چشم سر هم درجات دارد و نظرۀ ثانیه اشد و اكمل از نظرۀ اولی است و هكذا ثالثه و رابعه و بالاتر (فارجع البصر) (وما نریك اتبعك الا الذین هم اراذلنا بادی الرأی ) نیز عرب گوید :

النظرة الاولی حمقاء یعنی علمی كه حاصل از نظرۀ اولی برای ناظر بشود آن علم مساوق حماقت است. چنانكه در نظرۀ ثانیه خواهد چیزی فهمید كه در نظرۀ اولی نفهمیده بود پس حماقت نظرۀ اولی در نظرۀ ثانیه معلوم می شود و هكذا. پس ادراك یقینی مراتب اشتدادیه دارد به درجۀ تشكیك كه هر یقین دانی نسبت به یقین عالی صحت سلب دارد.

ممكن بود كه خدا بفرماید و بالاخرة هم موقنون اما آن وقت این لطیفۀ اشتداد و یقین و ذو درجات بودن آن معلوم نمی شد و می شود كه درجات یقین را تطبیق با درجات ذاتیۀ شخصیۀ موقنین نمود كه هرموقنی به اقتضای ذات خودش یك نحوۀ یقینی دارد كه مناسب ذاتش است و مناسب غیر او نیست.

پس تعدد درجات مفهومۀ از یوقنون نه از اشتداد و ازدیاد تصاعدی باشد بلكه درجات واقفۀ متخالفۀ متقابله اند كه از اختلاف درجات ذاتیۀ مومنین پیدا و متعدد شده اند[2] .

پس این معنی ساكت و اعم است از آن كه یقین هر موقنی واقف باشد تا آخر به یك حال و یا در ازدیاد و اشتداد باشد و تعدد بیابد و نحوۀ ازدیاد و اشتداد هم فرق می كند در كم و كیف و زمان و بطوء و سرعت و وقوف به ادنی و عدم وقوف و ادامۀ حركت تصاعدی به عدد حركت جوهریه و این فرق در اثر فرق درجات ذاتیۀ موقنین است چنانكه رهروان جسمانی مختلفند به حسب قوت بدنی در تندی و كندی و كج روی و راستی و خستگی و فرق تنهایی با همراهی و التذاذ از راه و عدم التذاذ ،مگر از مقصد و شناختن مقصد و اشتباه در آن .

بيان شجر الايمان به تعيين طبقاته الخمسة

این سه آیۀ اول قرآن : ذلك تا یوقنون اشاره است به این كه درخت وجود انسان وقتی بارور می شود و میوۀ كمالات خودش را می رویاند كه دارای پنج صفت باشد مثل پنج طبقۀ درخت ،چون كه درخت كامل آن است كه دارای پنج طبقه باشد:

یكی ریشه

دوم تنه

سوم شاخه ها

چهارم برگ ها

پنجم شكوفۀ میوه

و از این پنج طبقه ریشه پنهان است كه اگر آشكار باشد از ریشگی خواهد افتاد و عملیات ریشه منوط است به پنهانی و آشكاری مبطل عملیات ریشه است و این صفت ایمان بالغیب است كه هم خود ایمان باید پنهان باشد كه حتی اعضا و جوارح هم در عبادات بی خبر از ایمانند با آن كه زندۀ به ایمانند و هم ایمان به چیز پنهانی باید بیاورند نه ایمان به چیز آشكار چنان كه خدا پنهان است و نبوت انبیا صفتی است پنهان در جان آن ها و نور هدایت امرپنهانی است حقیقت كلام الله و احكام دین امر غیر محسوس است و همچنین حقیقت معاد.

پس ایمان به غیب ریشۀ درخت ایمان است و تنۀ درخت باید یكی باشد و مستقیم باشد و چنان قوی باشد كه بتواند شاخه ها و برگ ها و میوه ها را نگاه دارد و این صفت نماز است كه به لفظ اقامة تعبیر شده كه مناسب با استقامت تنۀ درخت است و در اخبار نیز از نماز تعبیر به ستون شده و ستون صفت تنۀ درخت است كه در زیر بارهای شاخ و برگ و میوه ایستاده و بر روی ریشه تكیه كرده و نماز هم باید چنین باشد كه تكیه بر ایمان قلبی یقینی داشته باشد و خود نگهبان تمام اعمال دیگر باشد پس تكیۀ همۀ اعمال بر نماز است مثل تكیۀ سقف خانه بر ستون و تكیۀ نماز بر ایمان قلبی است مثل تكیۀ ستون خانه برزمین محكم كه اگر زیر ستون محكم نباشد هم ستون می افتد هم سقف ویران می شود چنان كه اگر ایمان قلبی محكم نباشد هم نماز خوانده نمی شود و هم اگر خوانده شود قبول نمی شود و هم اعمال دیگر صحیحاً واقع نمی شود و همۀ اساس دین به باد خواهد رفت .

شاخه ها باید متعدد باشند و هر یك به یك سویی رو كنند و قد بكشند و در چهار طرف انواع شاخه ها متراكماً عرض اندام نمایند و اگر همۀ درخت منحصر به یك نوع یا یك فرد شاخه باشد این نقص و عیب آن درخت است و این نقص به میوه هم سرایت می كند .

انفاق به منزلۀ شاخه های درخت ایمان است و باید انفاق تعدد و عموم و تكرار و تفنن داشته باشد . هم از جهت منفق منه كه باید از همۀ دارایی خودش بدهد و هم از جهت منفق علیه كه باید خیر او به همه كس برسد تا انفاق او سایه گستر و نفع رسان به عموم موجودات باشد و مثل نماز نباشد كه منحصر به خود نمازگزار است .

لاصلاة الا بحضور القلب یعنی روح نماز این است كه خود نماز گزار فقط متوجه به دل خود و حاضر به نماز خود باشد و به یاد دیگری نباشد و كسی هم مطلع به نماز او نشود .

پس نماز مثل یك تنۀ درخت است كه خوبی و كمال آن به انفراد است اما انفاق پس خوبی آن به تعدد و اشاعه و انتشار است .

طبقۀ چهارم درخت برگ است و برگ خاصیتش آن است كه معرف و شناسانندۀ درخت خودش است و لذا برگ هر درختی غیر برگ درخت دیگر است و برگ هم هر چه زیادتر و خرم تر باشد كامل تر است و این صفت ایمان بما انزل الله است كه باید شخص ایمان به همۀ منزلات ایمانی بیاورد و هر منزلی به شكل پیغمبر خود و معرف پیغمبر خود است چنان كه برگ معرف درخت است . پس باید در وجود هر مؤمن متقی نمونۀ همۀ پیغمبران باشد مثل بودن انواع برگ بر درخت كه در عین این كه برگ هر درختی غیر برگ درخت دیگر است باز برگ های یك درخت هم با هم متفاوتند در كوچكی و بزرگی و شكل و ضخامت و لطافت و براقی و تیرگی و زود زرد شدن و نشدن و اینها نمونۀ ایمان به تمام منزلات آسمانی است .

طبقۀ پنجم درخت شكوفه است و شكوفه مقدمۀ میوه است همان كه شكوفه نمایان شد یقین حاصل می شود كه میوه خواهد بود گر چه هنوز میوه پیدا نیست و احتمال خطر هم دارد اما این احتمال خطر مورد اعتنا نیست و در اینجا صفت پنجم یقین به آخرت است كه اشاره به یقین به میوه است و آخرت جهت غیب است كه به وسیلۀ یقین گویا غیب به شهود آمده چنان كه شكوفه غیب درخت و روح درخت و مغز درخت است كه جهت دهنیت و خواص درخت و طعم مخصوص آن درشكوفه ظاهر می شود و نسبت شكوفه به درخت فرق دارد با نسبت برگ و شاخه به درخت كه گویا آن ها اجزای جسمیۀ درختند و شكوفه اجزای روحیۀ درخت است یعنی جان درخت است كه دارد آشكار می شود اما برگ و شاخه هر چه باشد بر مرتبه و اجزای درخت می افزاید . ظهور جان و حقیقت هنوز در برگ و شاخه نیست . اما شكوفه طلیعۀ ظهور حقیقت و مقدمۀ نمایش جان درخت است و قتی كه این پنج طبقه كامل شد میوۀ این درخت ایمان و تقوی كه درخت انسانیت هم توان نامید دو چیز خواهد بود :

یكی ظاهر و آن هدایت است .

یكی باطن و آن فلاح و رستگاری است .

آیه 5 – اولئك علی هدی (ناش او حاصل او ثابت) من ربهم والئك (المتقون المهتدون سواء التفتوا بكون هدایتهم من الله او لم یلتفتوا) هم المفلحون (من كلما یخافون و یعلمونه اومن كل ما یخاف سواء علموا به اولم یعلموا او من كلما یتقون منه فلا محل للخوف و للتقوی عن المخوف لهم فی آخر حالهم لانهم افلحوا).

آن ها راه یافته اند و رستگارند . و این دو به منزلۀ خود میوه و مغز میوه ها هستند كه مأكول انسان و حیوان است و بعض خردمندان باطن بین ِحقیقت نگر قانع به قشر (وپوست) میوه است ،میوه دارای دو طبقۀ قشر ولب است . بعضی مردم قانع به قشر میوه نخواهند شد و پی لب و آخر كار می گردند كه می خواهند از آن قوۀ ملكوتی كه در مغز میوه است استفاده نمایند و دوباره درخت دیگری از مغز آن پیدا كنند و در اینجا هدایت به منزلۀ قشر میوه است چون كه در دنیاست و متعلق به عمل است كه دردنیاست و مقصود لغیره است نه لنفسه و رستگاری به منزلۀ مغز میوه است كه تولید مثل و ابقای نوع خود می كند و در اینجا هم فلاح به معنی بقای دائم است به بقاء الله فی ظلال عنایۀ الله .

لذا آن پنج صفت وصل به هم به عطف ذكر شده و آیۀ میوه اولئك بی عطف به طور استیناف ذكر شده یعنی آن پنج مقدمه این دو نتیجه را می دهند و جنس و حیثیت آن پنج غیر جنس و حیثیت این دو است و درخت ناقص آن است كه یكی از این پنج طبقه را نداشته باشد و بدتر از همه نبودن ریشه است كه مستلزم نبودن همه است و كفر چنین است در مقابل درخت ایمان كه قسمت عمده اش ریشه است و منشأ و مستند تشبیه ما ایمان را و متقین را نیز برای اتصافشان به ایمان به درخت ،آیۀ 29 سورۀ ابراهیم است : الم تركیف تا مالها من قرار كه خدا شجرۀ طیبه و شجرۀ خبیثۀ بی ریشه فرموده ما آموختیم و در این چهار آیۀ اول قرآن به كار بردیم فی الخبر ان القرآن یفسر بعضه بعضاً.

فرق شجره طیبه با خبیثه در ریشه است

حالا حاصل بیان ما آن است كه متقین حقیقت شجرۀ طوبی هستند پس باید دارای پنج طبقه كاملاً باشند و عمده ریشه است كه با محكمی آن كم و زیاد و حسن و قبح شاخ و برگ مورد توجه نیست و با نبودن ریشه حسن آن ها مایۀ مدح نیست و چون طبقات درخت وجود متقین كامل و بی عیب است قرآن به تمام قوای هدایتی و الطافش متوجه است به آن ها و نازل است برای آن ها دربارۀ آن ها و میوۀ وجود مؤمنین اهتدال كامل است به هدایات قرآنیه دردنیا یعنی در سلوك الی الله و فلاح كامل است در آخرت یعنی بعد از طی طریق و اتمام سلوك و فوز به وصول الی الله كه مشروط به جذب بعد از سلوك است و لفظ اولئك و تكرارش هم تجلیل متقین است به سبب اشارۀ بعیده كه در مقام تعظیم می آید و هم حصر وتخصیص هدایت و رستگاری به آن ها خصوص با اعادۀ ضمیر فصل و هم بیان علیت تقوی و صفات پنج گانه برای هدایت و رستگاری و هم اشاره به بودن هدایت آن هاست بلاواسطه از جانب خدا و به عنایت خاصه و الهام غیبی نه از روی دلیل و برهان عقلی كه به توسط قوای دماغیه و مدارك بشریه حاصل شده باشد و نه به تقلید و هوس و این مطلب اخیر مستفاد از لفظ من ربهم است بعد از هدی كه من نشویه است و صفت هدی است یعنی هدایت متقین یك هدیۀ خاصه ای است كه از مخزن عنایت حق تعالی اهدای به سوی آن ها شده و لفظ علی درعلی هدی كه برای استعلاست و اشاره به صیرورت هدایت است ذاتی آن ها یعنی آن ها مستولی بر هدایتند به استیلای ذات بر صف ذاتیه نه تنها مشمول هدایت .

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . فی ق اخرة و باخرة محركتین و قد یضم اولهما و اخیراً و اخراً بضمتین و اخریاً بالكسر و الضم و اخریاً بكسرتین و اخریاً ای آخر كل شیئی .

[2] . یعنی هم یوقنون كل منهم به یقین خاص به فیقینات مجموعهم متعددۀ لتفاوت درجات ذواتهم لا ان لكل منهم یقینات متعددة متصاعدة.

تفسير كيوان - سوره بقره

عباس کیوان قزوینی