English French German Italian Portuguese Russian Spanish
محاوره پنجم با يك نفر سنی دانشمند متعصب
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از کتاب کیوان نامه جلد 2 اثر عباس کیوان قزوینی   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 20:52

شماره مقاله 689


چون كيوان هرگز در سخنِ زمينى و منبريش طعنى به اهل سنت و لعنى به خلفا نبود و گاهى از ثانى به عمر كمر باز تعبير مى‏نمود لذا در بلوچستان كه در جنوب شرقى كرمان و مشحون به سنى است آوازه‏اش با اندك مهرى به قدر بيطرفى در گرفت و علماء سنت چندان استنكافى از نامش و هم كلاميش نداشتند بلكه تخم اميد ظفر را در محاوره‏اش به دل خود مى‏كاشتند .
روزى دانشمندى ناشناس پس از تقديم سپاس در مسجدى پر از معتقدين به ارشاد كيوان اجازه پرسش خواست و پس از اجازه سه چيز پرسيد .
نخست آنكه مؤسسه اسلام در بيست و سه سال كه عرض اندام كرد رئيسى نافذالقول جز يك نفر محمد نداشت تا ما رياست و نفوذ او را پس از محمد ادامه دهيم و پيرايه‏ها به مرور بر او بنديم تا اكنون چندان سنگين بار شود كه تصورش ذهن ما را خسته كند .آيا در تقنين قوانين الهيه كه به وحى بر محمد بود معاونى براى محمد بود اعم از واحد و متعدد اعم از آنكه خدا آن معاون را با وحى معين كرده باشد از اولِ نبوت يا در وسطِ آن و به عموم مسلمين معرفىِ صريحِ انكار ناپذير كرده باشد بى‏ترديد و يا خود محمد به ميل بشرى يا نبوتىِ خود او را انتخاب و معرفى كرده باشد و يا مردم عموماً متفقاً به اجازه خدا و محمد او را وكيل خود و معاون محمد كرده باشند .آيا ولايت به اين شرح و حكم و آثار كه شما شيعه برايش قرار مى‏دهيد در كجاى اسلام پنهان بوده كه پس از محمد از پرده برآيد و عرض استقلالى در قبال نبوت نمايد آنگاه به قول عرفاء شما برتر آيد و به قول فقهاء مساوق آن شده حق تقنين جديد و نسخ جزئى و تغير حدودى نه اساسى در قوانين اسلام داشته باشد.
آيا خود على در زمان محمد مدعى شركت يا معاونت رسالت يا سببيت نزول وحى يا امتيازى خاص بود و جز انا عبد من عبيد محمد مى‏فرمود و جز اطاعت كارى مى‏كرد و راى خود را دخالت در قوانين اسلامى مى‏داد و براى خود وزنى مى‏نهاد تا شما چنين كاسه از آش گرم‏تر بشويد و فرداى قيامت اگر خود على با شما بحث آغازد و بفرمايد عانا قلت لكم ان لتخذونى وليا بعد النبى او على النبى او مع النبى شما چه جواب اسلامى خواهيد داد .
آيا حديث غدير بر فرض صحت جز موالات على را و اعانت او و ترك اهانت او را مى‏رساند چرا لفظ خليفه و امام و وصى بلافصل و ولى اللّه مطلق هيچ در آن خطبه غدير نيست و به قول ما كه سابقين شما آن خطبه را ساخته‏اند آنها هم به غلظت و شورىِ شما كه اكنون هستيد نبودند ،پس شما معتمد و مستند به كه و چه هستيد آخر بلند پروازى هم اندازه دارد بى‏اندازه‏اش بى‏مزه خواهد شد .
پرسش دوم آيا شما مى‏توانيد تصريح به مدلول مذهب خودتان نمائيد .مدلول اعتقاد شما آنست كه خدا خواست كه على خليفه بلافصل شود و آن سه نفر نشوند و اين خواست خود را به رمز و اشاره به ملائكه و به محمد و به مسلمين فهمانيد مكرر بلكه به صراحت فرمود و محمد خيلى مى‏خواست و خيلى هم فرمود به كنايه و صراحت و خود على و فاطمه و حسنين و وجوه مسلمين هم خيلى مى‏خواستند اما ابوبكر تنها يا به تدبير عمر هم بر خدا و هم بر محمد و على غالب شد و خلاف رضاى خدا را از پيش برد و خدا نتوانست و يا نخواست دفاع كند ،اگر نتوانست كه خداى عاجز باطل است و اگر نخواست پس خواست اولش چه بود .اگر بداء و نسخ در حكم خدا شد شما كه اين مطلب را جزء بداء نمى‏شماريد با آنكه به لجاج ماها قائل به بداء هستيد اگر گوئيد مانند ساير معاصى است گوييم نه اين اساس دين است و بر عهده خدا است اثبات و احكام و حفظش [انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون‏] كو حفظ الهى كو [انا يسرنا القرآن و علينا بيانه‏] اين غير ساير معاصى است كه به اختيار مردم است و ضرر به اساس دين نمى‏زند اين اساس دين است [على اللّه قصدالسبيل‏] اين كار ابى بكر را يكى از معاصى و كفريات شمردن اشتباه بزرگى است بلكه اين راجع به خدا است آيا خدا كوتاهى كرده در تبيين رشد از على و محمد نيز كه عالم بود و على نيز كه حاضر و مكلف و قادر بود .
پرسش سيم آيا عنوان مذهب شيعه با همه آرايش كه شما قرار مى‏دهيد در زمان على و فاطمه و روز عاشورا و بزم يزيد هم بود يا تازه و بعد پيدا شد اگر بود پس شما چرا مذهب جعفرى مى‏گوييد مذهب على و حسين نمى‏گوييد اگر نبود پس علاوه بر بدعت و صعب‏الاثبات بودن كه پس از انقطاع وحى ديگر مذهب تازه نخواهد آمد بايد بگوييد كه سلمان و ابوذر و شهداء كربلا شيعه نبودند و اخبار فضل شيعه شامل آنها و جمع سابقين نيست و شما نه مى‏توانيد و نه مى‏گوئيد پس شما به قول خود و نزد خود مجاب و محكوميد .
كيوان گفت هزار كلاغ را به يك سنگ مى‏توان پرانيد شما كه ادله نقليه خاصه ما را نمى‏پذيريد اقلاً دليل عقلى را بپذيريد تفضيل مفضول بر فاضل قبيح است و هر قبيحى صدورش از خدا محال و به اجماع شما نيز على افضل و اعلم و اقضى و اقدم اسلام بود ،كلمات فائقه معجز نماى على در خطب و ادعيه (دعاء عديله و صباح) محسوس است غيرقابل انكار ،دعاء عرفه حسين و صادق و صحيفه سجاديه اذهان عقلا را متوجه به خود ساخته چرا از آن سه خليفه يك سطر دعاء و عبارتى فوق‏العاده روايت نشده .آن سه پرسش شما مانند استعجاب‏هائى است در برابر عيان و اجتهادى است در مقابل نص و اعتراضاتى است بر قضا و قدر و من مى‏توانم يك يك آن كلمات را هدف سهام متواليه ردود قويه نافذه قرار دهم و كتابى بزرگ سازم اما نمى‏كنم استظهاراً بالعيان و اكتفاء به عن‏البيان .
او گفت كه مدلول مذهب شما آنست كه هيئت مسلمين بعد از پيغمبر متعمداً حق كشى كردند با آنكه فهميده بودند و شنيده بودند صريحاً از پيغمبر خلافت على را انكار كرده انجمن ساختند براى تعيين خليفه و صداها و شمشيرها بلند كردند در سر خلافت و صريح اخبار ائمه شما هم (ارتدالناس كلهم الااربعة) است پس شما چطور ثابت مى‏كنيد حقيّت دينى را كه دوره اول همه ناسپاس حق ناشناس و دروغگو بودند هم قرآن را تحريف و هم وصىِ به حق را انكار نمودند . قول اين گونه اشخاص راجع به معجزات پيغمبر هم بى‏اعتبار است شما هم به چشم خود معجزه نديده‏ايد دليل شما تواتر است واشخاص دوره اول تواتر كه ريشه و سند است همه كذّاب بودند به اعتقاد شما ،شما نه عشره مبشره و نه دوازده حوارى پيغمبر كه همان عشره مبشره‏اند به اضافه حمزه و جعفر و نه خلفاء اربعه و نه زوجات مطهره و نه بلال و خالد وليد و سعد وقاص را خوب و مقدس مى‏دانيد و نه خوبى و تقدس ابيذر و عمار و حذيفه و ميثم و حبيب و مالك‏اشتر را با ادله مسلم‏الطرفين مى‏توانيد ثابت كنيد به اندازه‏اى كه خوبى و راستگويى آنها جبران كذّابى و ارتداد صد و بيست هزار مسلمان مرتد دوره اول را بكند .پس شما از اثبات ريشه اسلام عاجزيد و تا ريشه را نداشته باشيد شعبه و شاخه خودتان را نمى‏توانيد ثابت كنيد ،علماء شما با همه علماء ما در تمام اصول دين و فروع مخالفند و صريح مى‏گويند كه خداى ما و پيغمبر ما و احكام ما و برزخ و معاد ما غير مال اهل سنت است .پس شما بايد اساساً يك دين جداگانه از اول براى خود ثابت كنيد و نمى‏توانيد زيرا تواتر كافى نداريد به چهار نفر و چهل نفر هم تواتر ثابت نمى‏شود و شما اقرار مى‏كنيد كه دوره اول دين شما چهار بلكه سه نفر بودند و هيئت مسلمانان عموماً آن سه نفر را در همان دوره تكذيب نمودند و خونشان را هدر مى‏دانستند و اروپايى‏ها در تواريخ نوشته‏اند [كه اسلام ايران اسلام عربى نيست اسلام ساسانى است‏] و شما خود اسلام ساسانى را هم منكريد زيرا ساسانى‏ها را مسلمان نمى‏دانيد پس شما يك اسلامى مى‏خواهيد به زور خود بدون دليلِ دنياپسند ثابت كنيد و اسلام ما شامل شما نيست به اقرار خودتان و شما نزد خودتان تهى دستيد تا چه رسد به اعتقاد طرف .
بالجمله شما از اقامه دليل (واسطه اثبات) عاجزيد زيرا آن دليل اثبات اسلام كه ما داريم شما نه مقريد و نه وافى به مرام شما است .
كيوان گفت لزوم دين براى بشر به حكم عقل است نه نقل و فايده دين نجات روحى و راجع به انفراد است نه به اجتماع پس بشر در زندگى اجتماعى كه در مرتبه جسم خودش دارد محتاج به دين نيست بلكه محتاج به قانون است و قانون اعم از دين است گر چه دين سبب كمال و تقويت قانون است اما كمال اعم از احتياج است و اثبات كمال اثبات احتياج نمى‏كند .و در زندگانى انفرادى كه در مرتبه روح دارد و لذّت و الم و نفع و ضرر آن زندگانى راجع به روح فقط است احتياج به دين دارد به قدرى كه وجدانش قانع شود اعم از آنكه جامعه خودش را هم بتواند قانع سازد به صحت و فايده بخشى آن دينِ منتخب خودش يا نه .
حالا مدلول همه حرف هاى شما آنست كه ما شيعه نمى‏توانيم دليل دنياپسند بياريم و جامعه بشر را قانع كنيم به صحت و فايده خصوصِ دين خودمان .اين اعتراض وقتى به ما متوجه مى‏شود كه ما مديون جامعه باشيم براى دين و بايد يك دين پسنديده‏اى تحويل جامعه بدهيم و يا اسلام پسنديده به تحويل شما مسلمانان بدهيم و منتظر باشيم كه شما ما را مسلمان حقيقى بدانيد ،ما نه مديونيم نه منتظر و ميانه خود و خدا (مالك يوم الدين) مايه نجات روح خود را همين مذهب جعفرى دانسته‏ايم و خدا مى‏داند كه ما در اين دانسته خود يقين داريم نه ترديد و اين يقين از هر جا به هر وسيله حاصل شده باشد كافى است نتيجه مطلوبه انفرادى را مى‏بخشد اگر چه نتيجه اجتماعى نبخشد با اينكه مى‏توانم آن را هم ادعاء و ثابت كنم .اگر طرف ما از عصبيت بر آيد و با گوش و چشم ساده حرف ما را بشنود و در دليل ما بنگرد مثلاً گوييم كه ما و شما هيچ يك نديده‏ايم خلفاء اربعه و عشره مبشره و ائمه اهل بيت را اما نهج البلاغه و ديوان اشعار على (ع) و صحيفه سجاديه و عهد نامه مالك اشتر را مى‏بينيم كه چقدر انظار فضلاء هر عصر را ربوده‏اند و ابن ابى الحديد از قدماء و شيخ محمد عبده در عصر حاضر و سيد على خان كبير در قرون متوسطه شرح بر آنها نوشته‏اند با اهميت و نيز اصول كافى با شروح مبسوطه‏اش .
پس بعد از غور در جملات غير عادى آنها دل ما يقين پيدا مى‏كند كه موالات و متابعت مصنفين آنها و اتخاذ دين و احكام مقرره آن مصنفين به نجات روحى ما بلكه آسايش روحى ما نيز مفيدتر است از موالات و متابعت احكام مقرره آن خلفاء كه هيچ اين گونه كلمات ندارند اما به حسن سياست و كاردانى آنها در امور اجتماعيه قائليم و آنها را بد نمى‏دانيم و حق نمى‏دهيم به كسى كه به آنها توهين كند چنان كه عوام شيعه به فتواىِ اشتباهىِ بعضى فقهاءِ اخير مى‏كردند و بحمداللّه اكنون به قوه قاهره سلطنت حاضره آن هم برداشته شده و مرتكبين سخت مجازات شدند و مى‏شوند .
و از معارف و فلسفه‏هاى عالى و پيش بينى‏هاى متوالى كه در كلمات ائمه اهل بيت است حدس مى‏زنيم كه آن ائمه بصير به عالم ارواح و اسباب نجات روحى بشر بودند (مراد از دين همين اسباب نجات روحى است) و همه علوم هم روى اساس حدس است پس ما بايد به حدس خود عمل كرده دين شخصى خودمان را از كلمات يقينى الصدور ائمه اهل بيت فرا گيريم نه از هر كلمه منسوبه به آنها تا بشويم اخبارى محض بلكه اخبارى محق باشيم و نيز شيعه متعصب لجوج نباشيم كه بگوييم بايد حكماً خلاف قول و فعل اهل سنت را بجا آورد مثلاً ائمه رخصت جمع بين دو نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا داده‏اند و پيغمبر و خلفاء اربعه نداده بودند و باز ائمه فرموده بودند كه گرچه رخصت است اما افضل تفكيك و ايتان به هر نمازى است در اول وقت فضيلتش و نتيجه فرمايش ائمه اثبات دو نوع وقت است براى نماز وقت فضيلت و وقت اجزاء و خود ائمه رياست مسلمه عموم نداشتند و امام جماعت نبودند تا ديده شود كه آنها هميشه نمازها را در مساجد جمع مى‏نمودند و فقط سه وقت حاضر در مسجد مى‏شدند و سه بار اذان اعلانى مى‏گفتند مانند مرسوم شيعه حاليه ايران يا نه .
و نيز ائمه فرمودند كه در صحت عقد نكاح حضور شهود و امضاء ولىِ عرفىِ زن لازم و شرط نيست چنانكه اهل سنت شرط مى‏دانند اما در طلاق استماع دو عادل لازم است و اهل سنت چندان اهميت به اين نمى‏دهند در جلد اول صفحه (176) نوشته شد كه 15 چيز شرط صحت طلاق است نزد شيعه به خلاف اهل سنت ، حالا شيعه متعصب لجوج آنست كه هميشه در خلوت و مسجد جمع دو نماز كند و در نكاح شاهد و امضاء ولى را قرار ندهد و شيعه منصف آنست كه جمع را و عدم شاهد را جايز بداند اما ادامه به عمل آنها ندهد بلكه شعار اسلام را در پنج نماز جداگانه و پنج اذان منظم بداند و عقد نكاح را با شاهد و ولى زن جارى سازد و در طلاق چون امر فروج جاى احتياط است براى پاكى نژاد مقيد به 15 چيز به مذاق شيعه باشد و اهل سنت هم تقيد به عدم آن 15 چيز ندارند تا مخالفت آنها شده باشد .پس دين خدا را كه مبنى بر انقياد و تذلل و فروتنى است نبايد مايه رقابت و اختلاف مسلك و سركشى و لجاج و دو دستگى قرار داد تا چه رسد به آنكه عمداً و بى‏دليل مخالفت و دشمنى را در همه كار منظور داشت چنان كه عوام لجوج طرفين مى‏كنند و دانشمندان هم نبايد كار بى‏اساسِ عوام را مناط اعتبار دانسته دست آويز احتجاج سازند (و اذا مروا على اللغو مروا كراما) دامن‏كشان بايد گذشت و همدستى را نبايد از دست داد [المسلمون يد واحدة على من سواهم‏] ما حدس مى‏زنيم كه غرض انبياء از تأسيس ديانات علاوه بر نجات روحى آن بوده كه در اجتماعات بشر يك نژاد روحى و عاطفه غيبى هم پيدا شده مزيد اتحادات جسميه و مسهل جريان قانون سياسى گردد و حالا اين غرض مقدس كاملاً بعكس نتيجه داده كه دشمنى ديانتى اشدّ و ادوم دشمنى‏ها شده ،جنگ هاى صليبى دو قرن شد و جنگ سياسى اروپا يك قرن شد .
پس دانشمند سنىِ بلوچستانى به كيوان گفت كه انصاف تو را تقديس مى‏كنم ولى توده شما شيعه به سبب تزريقات داخله و خارجه و كودنى‏هاى طبيعى بى‏انصافند .

جلد دوم كيوان نامه

عباس کیوان قزوینی