English French German Italian Portuguese Russian Spanish
ارجاع اموردین به صبر و صلاة
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : تفسیر کیوان تألیف منصورعلیشاه حاج‌ عباسعلی‌ بن اسمعیل کیوان‌ قزوینی - چاپ تهران 1350 قمری =1310ش   
سه شنبه ، 28 مرداد 1393 ، 09:01

شماره مقالات656

هر عبادتی كه در آن كف نفس و عدمیت بیشتر منظورباشد مشمول صبر است مثل روزه و زكات و ترك معاصی و قلع اخلاق رذیله و ترك مشتهیات و تحمل زحمات مردم چه به عنوان قضای حاجت چه به عنوان تحمل آزار و مشقت های سفرهای واجب مثل جهاد و حج و مستحب مثل زیارات قبور و احیا در بلاد بعیده كه باربستن ها خواهد و هرعبادتی كه بیشتر منظور درآن توجه الی الله و ابتهاج باطن و عمل روحی است كه امر وجودی باشد مشمول صلاة است از قبیل نماز و دعا و قرآن و تعلم و تعلیم و خود زیارت و اطاعت انبیا و اولیا و علما قطع نظر از مشاق سفر و تحصیل اخلاق حسنه گر چه در این ها نیز امور عدمیه هست از قبیل طهارات و مشقات اما مستهلك اند در جنب اموروجودیۀ مطلوبه چنانكه در عبادات صبریه هم امور وجودیه هست اما مستهلك اند درجنب عدمی مطلوب.
پس مطلق عبادات دینیه به تقسیم اولی یا صبراست یا صلاة و جز این دو چیزی نیست و درتطبیق مفهوم این دو قسم به مصادیق افراد عبادات نظرها مختلف می شود كه بعضی یك عبادت را از صبر عدمی می گیرند و بعضی همان را از صلاة وجودی می گیرند و درباب حج اغلب علما متفقند كه حج جامع هر دو صبر و صلاة‌ است یعنی بس كه عبادت بزرگی است این هر دو مفهوم در آن كاملا مصداق ها دارند و تنها عبادات دینیه منطبق به صبر و صلاه نیست بلكه معارف قلبیه و عقاید دینیه و اخلاق نفسیه هم منقسم به این دو قسم است مثلا نفی صفات سلبیه از خدا جزو صبر و ثبوتیه جزو صلاة و منزهات نبوت یعنی صفاتی كه باید پیغمبر از آن ها پاك باشد داخل صبر است و شروط نبوت یعنی صفاتی كه لازم الوجودند برای پیغمبر جزو صلاة است و در امر معاد اعتقاد به دوزخ جزو صبر و اعتقاد به جنت جزو صلاة است و در اخلاق صبر و ترك مراء و حقد و حسد جزو صبر است و شكر و حلم و سخا جزو صلاة است .
و همچنین در صفات فعلیه و افعال قلبیه مثلا ترك غفلت و محبت دنیا و اعراض از غیبت و بهتان و توبه و عزلت جزو صبر است و انابه و ذكر دوام و فكر و حضور قلب و بشرالوجه جزو صلاة است و این تقسیم به وجودی و عدمی در همه كلیات عوالم وجودیه هم جاری است و كارطبیعت مطلقاً همین دو است كه جذب و دفع باشد و آثار عوالم هم منقسم به همین دو قسم است زیرا هر چیزی به هر چه نزدیك شود به اندازۀ آن نزدیكی از چیز دیگردور خواهد شد.
پس آن دوری جزو صبر و آن نزدیكی جزو صلاة است . باز سكون در هر جا باشد جزو صبر و حركت جزو صلاة ،گرچه در خصوص حركت و سكون سلیقه های علمی مختلف است كه بعضی سكون را وجودی گرفته اند و حركت را عدمی و نیز در هر موجودی از مجرد و مادی دو نحو شیئیت است : شیئیت ماهیتی كه درواقع حدود عدمیاتند یعنی صفحۀ تماس آن شیئی است به فضای عدم خاص خودش و دوم شیئیت وجودی كه صفحۀ علیای هر شیئی است كه مماس است با مرتبه ای ازمراتب وجودی كه بالاتر از آن باشد .
پس نظر به هر شیئی از سمت حدود ماهیت كه جنبۀ عدم است ملعون است و باید ما از این نظر صرف نظر كنیم و البته خیلی دشواراست جزو صبر است و انقطاع از كل كه عرفا گویند مراد صرف نظرازنظربه حدود ماهیات است اما نظر به اشیا ازحیث شیئیت وجودی آن ها كه ثبوتی است صلاة است و مأمور به است و اتصال تام كه عرفا گویند مراد همین است .
پس صبر و صلاة درمقام عبودیت و توجه الی الله هم این انقطاع و هم این اتصال است و با مورد آیه نیز خیلی مناسب ،زیرا بنا بر آن كه گفتیم از آیۀ اتأمرون تولید سؤالی می شود كه خدایا چه كنیم كه خودبینی و آثارش كه همه رذایل اند از ما برخیزند خدا ارشاداً درجواب می فرماید : و استعینوا بالصبرو الصلاة.
هر چه بنگرید حدود ماهیتش را مبینید بلكه نور وجودش را كه مشترك میان آن و همۀ موجودات است با همۀ دشواری طاقت فرسا ببینید و دیدن این گونه وجود مشترك همان دیدن خداست و ندیدن حدود ماهیات ندیدن غیرخدا و خلاصی از خود بینی است . آن گاه در میان این دو گر چه ندیدن حدود ماهیات دشوار است اما دیدن وجود مشترك كه به عنوان مابه الاشتراك باشد به طور لابشرطی و بازسلب عنوان مشتركی از این وجود و دیدنش از آن دشوارتر است به قسمی كه تا مدد الهی نباشد كسی به آن مقام نمی رسد و مراد محققین عرفا از ذات اقدس كه حكما حقیقت وجود می نامند همین بشرط لا است یعنی منزه از هر عنوانی حتّی عنوان اطلاق.
پس عنوان اطلاق كه مبدأ المبادی و مادة المواد به معنی اعم است جلوۀ آن ذات است كه شرعاً فعل و مشیت و اراده و صنع الله به معنی مصدری نامیده می شود به اختلاف موارد و شیخیه همین را ذات ظاهره و گاهی حق مخلوق بنامند و مراد از مدد الهی در اینجا تجلی ذاتی است به نحو صمدیت كه غنای ذات است به ذات خود و اثر این تجلی قوۀ خلع كردن وجود مشترك است از ماهیت و بعد از آن از عنوان اشتراك كه درمتجلی له پیدا می شود بعد از آن كه به هوش آید . چون كه در اثر این تجلی بیهوشی فوری رو می دهد تا مدت ها و بعضی هیچ به هوش نمی آیند با آن كه افعال طبع و نفس هم از آن ها سر می زند و بعضی نادراً به هوش آمده قدرت بر خلع در آن ها پیدا می شود و البته این تجلی سزاواربرای همه كس نیست نه این كه از طرف خدا مضایقه است زیرا خدا دائماً در تجلی ذاتی است اما بیننده ای كه تاب این تجلی را آورد نادر است چون كه باید مرتاض پس از ریاضات قانونی عرفانی یك چشم خدابینی و خداشناسی داشته باشد كه درهمۀ مظاهر و مجالی بتواند یك شیئی ببیند و این است مراد از انها لكبیرة و مراد از مستثنی و از آیه 46 كه صفت خاشعین را بیان فرموده :
آیه 46 – الّذین[5] یظنّون أنـّهم ملاقوا ربّهم وأنـّهم إلیه راجعون.
نماز از كسی ساخته نیست مگر از كسانی كه یقین دارند كه خدا را می بینند و به سوی خدا بر می گردند .
و تعبیر به یظنون با آن كه پیداست كه مراد یقین تام است اشاره به عظمت مظنون است كه گاهی كه امر متیقن به نسبت به موقن لقمه ای از حوصله بیش باشد آنجا از یقین تعبیر به ظن می شود یعنی آنچه این فهمیده شاید (شاید حیرتی!) هنوز مطلب بالاتر از این باشد .
پس این فهمنده جرأت دعوی یقین ندارد زیرا دعوی یقین مطلب متیقن به را كوچك و محدود به یقین خودش می كند از باب شرطیة و لزوم سنخیت مدرك و مدرك درادراك حقیقی پس معنی ظن آن است كه این یقین كننده در واقع ازجنس آن یقین شده نیست. پس یقین او گرچه نسبت به او یقین است اما نسبت به متن واقع و برتری متیقن به از همه ادراكات هنوز ظن است بازبرای اشاره به كوچكی موقن فرموده: ربهم نه الله یعنی اندازۀ علم و یقین آن ها به اندازۀ ربوبیت متعلقۀ به آن هاست .
پس هنوز از یقین به رب الارباب محرومند و همچنین ضمیر الیه راجع به همین ربهم است و لفظ الله در اینجا نیز ذكر نشده زیرا متبادر از لفظ الله رب الارباب است و در هر جای از قرآن كه لفظ لقاء دربارۀ قومی ذكر شده مضاف به ربه یا ربهم است نه به لفظ الله مگر در آیه 251 كه خواهد آمد اجل الله لات دربارۀ قوم مخصوص نیست و آیۀ من كان یرجو لقاء ربه كه اصرح آیۀ ان آیات لقاست لفظ الله ندارد و آخرش هم بعبادة ربه است نه بعبادة الله.
و مناسب همین بیان دربارۀ صبر و صلاة است آن كه گویند كلمۀ لااله الاالله جامع است زیرا اله منفی حدود ماهیات است و الله مثبت حیث وجود است . شخص موحد در هر نظری كه به هر شیئی نماید باید لااله الاالله را دربارۀ همان شیئی اجرا نماید .
پس كمال لااله الاالله وقتی است كه موحد به نظر استیعاب در تمام اشیاء هم یك یك و هم مجتمعاً بنگرد با نفی حدود ماهیت آن ها و اثبات وجود لابشرط در آن ها و وجود بشرط لا در ورای آن ها و البته چنین كسی نادر خواهد بود و لفظ انقطاع از تمام و اتصال تام اشاره به همین مقام است كه نادر است و لذا كم كسی از عهدۀ توحید بر می آید بلكه هیچ كس.
و ما در حاشیۀ منازل السائرین كه درصفحۀ 219 نقل شد نوشته ایم كه توحید و تكثیر هر دو فعل خداست اما چون تكثیروقتی می شود كه كسی نبوده و توحید بعد از انجام كثرت واقع می شود و انسان در ارض كثرات خلیفة الله است پس می توان توحید را نسبت به انسان داد : لكونه مظهراً لافعال الله آن هم نه به هركس چنان كه قدما فرموده اند :
التوحید غریم لایقضی دینه یعنی توحید مطالبه می كند از موحد صفت انقطاع از تمام و اتصال تام را.
پس موحد باید محیط علمی و شهودی باشد بر هر چه شیئی بر او صادق است و قوۀ ممیزۀ میان شیئیت ماهیتی كه اله منفی است با شیئیت وجودی كه معنی الله است داشته باشد و اگر یك شیئی از نظر موحد هنگام گفتن لااله الا الله محو شد او صادق نیست در این نفی جنس.

[5] .الذين در اينجا و درآيۀ 15 كه در جلد دوم صفحه پانزدهم است صفت كلمۀ آخر آيۀ سابق خودش است نبايد آيۀ مستقل باشند ولي مي توان يك مبتدايي مقدرنمود (وهم) الذين را قطع از صفتيت كرده خبر قرار داد تا استقلالش صحيح باشد آما آيۀ 155و 157 كه مصدر به مستثني و حالند و نمي توان قطع استثناء و حاليه نموده خبر مبتداي مقدر قرار داد حق آيه مستقل بودن ندارند و چون كشف الايات كه معتبر و محتاج اليه ماست براي يافتن آيات آن ها را آيه اي مستقل شمرده ما ناچاريم از قبول و متابعت .

تفسیر کیوان

عباس کیوان قزوینی