English French German Italian Portuguese Russian Spanish
اَخَذْتُ ما حَبانى و اِمتَنَعـتُ‏
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب شرح رباعیات خیام اثر عباس کیوان قزوینی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی – انتشارات آفرینش – تهران سال 1379 ش   
چهارشنبه ، 29 مرداد 1393 ، 23:09

شماره مقاله 201

اينجا مناسب است كه از اشعارِ عربىِ خودم چند شعر به قافيه لام بنويسم به مضمون تسليم و انقياد به اراده خدا كه همه كس قهراً دارد و اگر ملتفت و به رضا هم باشد يك هنريست در مقام بندگى.

صدقتُ ‏اللهَ فى عجزى و ذُلّـى

و فَوّضَتُ اليه‏ العقدَ والحـلَّ

و ما اِخترتُ لِنفسى غيرَ ما اختار

و سَلَّمتُ له اِن عــزّ او ذلّ‏[1]

و ما اِزدَدتُ اِذا ماشاءَ نقصى‏

و مارِدْتُ اذا ما قال لى وَلِ‏[2]

و ما شِئتُ اِذا مالَم يَشَاْءلـى

و ما اِستَنكَفتُ عمّا[3] مِنه اَقبلَ‏

فَلَسْتُ قادراً فى دفعِ ماشـاءَ

و لا فى رفعِ ماشاءَ و اَرسَلَ‏

اَخَذْتُ ما حَبانى و اِمتَنَعـتُ‏

اذا مالم يُرِدلى زادَا وَ قَـلّ‏

بِمَهـوِيّـاتِ نفسـى قـد كَفـَرتُ‏

و امَنتُ بِما اَوحى‏ و اَنـزَلَ‏

اِذا ما كَبَّنى صِرتُ مُكِبـّاً

و اِن شال فعندى الخيل شَو كَلٌ‏[4]

«اِذا ما شالَنى «لَ بى»فالناسُ شوكلٌ»

رَجَوتُ‏ الفوزَ عنده بِاِنقِيادى

لِما يُجرى عَلَىَّ من زَلازَل

اِلهى ضلّ فيك‏ العقلُ قدِماً

فلمّا حَسَّ ذُلَ‏النّفسِ اِنـدَلَ‏

هماره عجز و ذلّت ذاتى خودم را براستى با خدا در ميان نهادم و هر چه تذلّل نزدش نمودم راست بود كه ذاتم ذليل و عاجز است و به خدا واگذاردم همه كار را كه ببندد يا بگشايد به اراده خودش نه به خواست من ،و هرگز بر خود نپسنديدم جز آنچه او پسندد و تسليم شدم چه عزيزم بدارد نزد خلق و چه ذليلم ،همانكه ديدم نقص مرا خواسته من زيادتى نخواستم همانكه ديدم نمى ‏گذارد وارد آب شوم و مى ‏فرمايد برگرد برگشتم و وارد نشدم ،نخواستم چيزى را كه او برايم نخواست و هر چه از جانب او رو به من آورد بدم نيامد اباء نكردم به جان پذيرفتم ،گرفتم هر چه او عطا كرد و خوددارى كردم از آنچه او نخواست خواه عطايش كم بود و نخواسته ‏اش بسيار يا خودداريم كم بود يعنى به سختى يا زياد يعنى به خوشى به هر حال خوددارى كردم ،كافر شدم به هر چه دلم خواست و ايمان آوردم به هر چه او وحى كرد و بر پيمبرانش نازل نمود.

همانكه مرا بر زمين زد افتادم ذليلانه كه گويا افتاده ‏بودم همانكه بلندم كرد چنان سر بلند شدم كه مردم (اسب‏سواران) به نظرم رجّاله آمدند كه بايد غاشيه ‏ام را به دوش كشند در جلو موكبم بدوند.

اميدم به فوز عظيم و روسفيديم نزد او منحصر است به انقيادم و گردن نهادنم به هر چه او بر سرم آرد و مرا بلرزاند و زير و زَبَر كند .خدايا خردم از اول گمراه تو بود و تو را باور نمى‏ نمود همانكه ذلّت نفس را ديد كه از خود ندارم هر آنچه دارم تو را يافت و باور كرد به عزيزى و عطابخشى ،و دانست كه ذليل حق هستى ندارد ،حالا كه هست بايد هستى او را كسى داده باشد كه هستى و عزّت از خود داشته باشد.

اگر افكار (مضمون) اين اشعار عربى را با آن 23 رباعى سابق برابر كنيم بينيم كه توافق كامل با هم دارند و عمده فكر خيام عجز و نوميدى از فهم راز خلقت و شكايت از اهل زمانه و بى‏ عدالتى اوضاع جهان و نادانى پيشروان بوده ،و در نتيجه اين ناگوارها بناچار دعوت به مَى و مستى نموده و به خوشى مصنوعى جعلى تا كمتر حسّ شود ناگوارى و دور كردن اين فكرها از خود به زور دل را عادت دهد به بيخيالى و به تسليم حالى نه تنها قالى.

پس مَى را در اشعارش كمتر ميتوان به وجد و حال و سماع تصوّفى تأويل نمود و آنچه در شرح سابق تأويل كرده ‏ام مطابق عرفان علمى است نه تصوّف[5] ‏زيرا تصوف يك مسلك مهمّى است بلكه پر مرام‏ تر از همه مسلك‏ها است و خيام مى‏ خواهد هيچ مسلكى نداشته باشد پس مرادش از دعوت به مَى دعوت به بى‏ مسلكى است ،چونكه ميخوار در مستى دست كشيده از هر عنوانى كه در هشيارى داشته ، پس خيام مرام خودش را تشبيه نموده به آنچه لازمه حال مستى است بى ‏آنكه اصل مستى و شرب مَى مقصودش باشد ،يك شاهد بر مدّعاى ما رباعى 130 متن است.

چنين عمر كه غم در پى او است

آن به كه به خواب يا به مستى گذرد

و اين از قبيل تقييد داخل و قيد خارج است و بهترين تشبيه است زيرا راه تفصّى و كتمان مرام باز است تا كسى بر وى اعتراض كند مى ‏تواند جواب دهد كه به رسم شاعرى است و به رسم اهل هر عصر است كه مدح مَى بد نيست بويژه در شعر اما خوردنش بد است كه در مطايبه علم بيعمل بايد ناميد .

***


[1] .(اعزز و اذلل)

[2] .اَعرِض و اَدبرِ و ارجع.

[3] .عَمّا اَقبَل مِن جانبه الىّ من خيرٍ او شرٍّ .

[4] .رجّالة يعنى پياده‏ ها.

[5] .فرق عرفان و تصوف را در عرفان‏نامه شرح داده ‏ام و در رازگشا نيز صفحه ... و در ثمرالحيوة و استوار نيز .(منه)

عباس کیوان قزوینی

رباعیات خیام