English French German Italian Portuguese Russian Spanish
آنانكه اساس زهد بر زرق نهند
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب شرح رباعیات خیام اثر عباس کیوان قزوینی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی – انتشارات آفرینش – تهران سال 1379 ش   
پنجشنبه ، 30 مرداد 1393 ، 00:34

شماره مقاله 215

82. آنانكه اساس زهد(كار) بر زرق نهند

آيند(و) ميان جان و تن فرق نهند

بر فرق نهم خروس (سبوى) مَى را پس ازين

گر همچو خروسم ارّه بر فرق نهند

زرق به ضم زا معجمه چو حمق وزناً و معنىً كبودى جامه است كه نشانه بى‏ چيزيست و قناعت و تصوّف و ذلّت و مجازاً تدليس و اظهار فقر به دروغ و مراد انحصار زهد آنها است به رنگ جامه ديگر نه حقيقت زهد است و نه از آثارش غير از رنگ هست ،حالا كسانى كه اين قدر كودنند كه از زهد معروف به جز اين چيزى نفهمند و اينقدر تزوير و تدليس كه زهد گرانمايه را خواهند فقط به نظر مردم آرند نه آنكه نزد خدا برند ،مى ‏خواهند تصرّف در معقولات و در امر دين رياست نمايند و فتوى‏ دهند كه جوهر آدم مركّب است از دو حقيقه و بسيط نيست و دو موجودِ به دو وجود است و دو مهيّة متناقض با دو تعيّن متضادّ است و چنين مطلب واضح ‏البُطلان بل الاستحاله را مى ‏خواهند سرمايه دين مردم و رياسة خود نمايند فواعجباً جائى كه ممالكِ دنيا چنين بى ‏نظم و تربيت باشد جا دارد كه من هم عَلَنى شيشه مَى را كه به شكل خروس ساخته باشند بر فرق خود نهم تا به بينم كسى مى ‏فهمد عيب يا هنرِ اين كار را يا آنكه مرا مى‏شناسند كه من خود خروسم كه تاج ارّه مانند دارم و ميان جان و تن را مى ‏برم و دو موجود مى ‏دانم امّا به يك وجود طولى و يك تعيّنِ ملكوتى كه مال جانست و تن در تحت اداره آنست و تعيّن مستقلّ ندارد و حكم وجود از آن ساقط است و يا همان خيّام سابقم كه خروس (سبوى)پر از مى (دريا را) بسر نهاده ‏ام و سر به باد داده‏ ام و به حكم مستى به نعره فلك‏فرساىِ خروسِ فرقم بانگ وحدت تعيّن بشر را در مى‏دهم كه همان تعيّن جانست و بس تا اگر مَى آمد و حكم تعيّنِ جان را كه عقلست از روى تن برداشت هيچ نمى ‏ماند بجز لاشه پر عَربَده منفور طباعِ اهل شرع و عرف و نيكو پيدا مى ‏شود كه تعيّنِ سابقِ بر مستى و لاحق مال جان بوده و هست نه مالِ تن كه تن تعيّن عقلى ندارد تا قابل خطاب و كتاب و تكليف خدائى و خلقى باشد و محلّى از اعراب نداشته و نخواهد داشت پس قابل آن نيست كه در برابر جان نامى از آن برده شود و در محضرى احضار و در ماجرائى استنطاقش نمايند يا ببرند و دوباره باز آرند و بازارى از آن بيارايند چنانكه قائل به تناسخ گويد كه سرمايه بازار دنيا چند جان است و چند ماده تن كه در هر دورى همانها را كه كهنه شده بودند به وضع ديگر ساخته به نام نو به بازار آرند.

رباعیات خیام

عباس کیوان قزوینی