English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در ذكر شيخ ابوسعيد ابوالخير«ره»
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب شرح حال ابوسعید ابوالخیر و وضعیت صحن شاه نعمت الله ولی از منضمات کتاب صالحیه اثر«کیوان ورجاوند» کیوان قزوینی با مقدمه و حواشی نورالدین چهاردهی - انتشارات فتحی (آفرینش) تهران – سال 1371ش   
پنجشنبه ، 23 مرداد 1393 ، 03:45

مقاله شماره 57

در ذكر شيخ ابوسعيد ابوالخير«ره»[1]

آن فانى مطلق ،آن باقى بر حق ،آن محبوب الاهى آن معشوق نامتناهى ،آن نازنين مملكت ،آن راستين معرفت ،آن عرش فلك سير قطب عالم ابوسعيد ابوالخير «ره».

پادشاه عهد بود بر جمله اكابر دين و مشايخ طريقت و كس بدو نرسيده الا به بزرگى او معترف شده و از هيچ كس چندان رياضات و كرامات مشاهده نشد كه از او و هيچ شيخ را چندان اشراف نبود كه او را در انواع علوم به كمال بود و گويند كه در ابتداء قرب سى هزار بيت از اشعار عرب خوانده بود و در تفسير و فقه و احاديث و علوم طريقت و حقيقت حظى وافر داشت و در عيوب نفس ديدن و مخالفت هوا كردن به اقصى الغايه بود و در فقر و فنا و ذل و تحمل شأنى عظيم داشت و در لطف و سازگارى آيتى بود و از اين جهت گفته است كه هر جا سخن ابوسعيد رود همه وقت‏ها خوش شود زيرا كه از ابوسعيد هيچ نمانده است و پدر او عطار بود ابوالخير نام وقتى به جهت خودسرائى ساخت و همه در و ديوار آن را صورت محمود و پيلان او بنگاشت ،بوسعيد طفل بود ؛گفت :«بابا از براى من هم خانه‏ اى بساز ساخت ،او بر در و ديوار آن خانه همه الله الله بنوشت ،پدرش گفت :«اين چرا مى‏نويسى ؟» گفت :«تو در سراى خود نقش سلطان خود نگاشته‏ اى من نيز در خانه خود نام سلطان خود مى‏نويسم ،پدرش را وقت خوش شد و از آنچه كرده بود پشيمان گشت و آن همه نقش‏ها محو كرد و دل بر كار شيخ نهاد ،شيخ گفت :«آن وقت كه قرآن مى ‏آموختم پدرم مرا به نماز آدينه برد ،در راه شيخ ابوالقاسم بشير كه از كبار مشايخ بود ،پيش آمد و گفت :«كه ما نمى ‏توانستيم رفت كه ولايت را خالى مى‏ديديم و اين درويشان ضايع مى‏ ماندند اكنون كه اين فرزند را ديدم ،ايمن گشتم كه عالمى را از اين كودك نصيب خواهد بود .» پس گفت :«چون از نماز فارغ شوى او را پيش من آور .» پدرم مرا به نزديك او برد ،بنشستيم و طاقى در صومعه او بود نيك بلند ،پدر مرا گفت :كه مرا بر كتف برگيرد كه تا قرصى كه در آن طاق است فرو گيرم ، پدر مرا برگرفت و من آن قرص را برگرفتم ،قرصى بود جوين و چنان گرم بود كه دست مرا از گرمى آن خبر نبود .پس شيخ چشم پرآب كرده آن را از من گرفته دو نيمه كرد و نيمه به من داد و گفت :«بخور» و نيمه خود بخورد .و پدر مرا از آن هيچ نصيب نداد .

 

پدرم گفت :«چونست كه ما را از آن تبرك نصيب نكردى ؟» شيخ گفت :«سى سال است تا اين قرص را بر اين طاق نهاده‏ام و ما را وعده كرده‏اند كه اين قرص در دست هر كس گرم شود ختم اين حديث بر وى خواهد بود .اكنون تو را بشارت باد كه اين كس پسر تو خواهد بود .»

پس اين كلمه مراياد داد و گفت :«لئن تردّ همتك مع الله طرفة عينٍ خير لك مما طلعت عليه الشمس .» (اگر يك طرفة العين همت خود را با حق دارى بهتر از آنكه مملكت روى زمين از آن تو بود) پس باز مرا گفت :«كه خواهى كه سخن خداى گويى؟»گفتم :«خواهم گفت» پيوسته در خلوات مى‏گوى و بگو رباعى :

من بى تو دمى قرار نتوانم كرد                             و احسان تو را شمار نتوانم كرد

گر بر تن من زبان شود هر موئى                           يك شكر تو از هزار نتوانم كرد

و ما همه روز اين مى‏گفتيم تا به بركت اين در كودكى راه حق بر ما گشاده گشت و گفت :يك روز از دبيرستان مى‏آمديم ،نابينايى بود ،مرا پيش خود خواند و گفت : «چه كتاب مى‏خوانى ؟»گفتم فلان كتاب ،گفت :«مشايخ گفته‏اند حقيقةالعلم ما كَشَفَ على‏السرائر» .و ما نمى‏دانستيم كه حقيقت را معنى چيست و كشف چه باشد تا بعد از شصت سال خدا ما را معلوم گردانيد .

پس شيخ بعد از آن به مرو رفت و پنج سال پيش امام قفال تحصيل كرد ،چنانكه همه شب در كار بود و همه روز در تكرار تا يك روز به درس آمد چشم‏ها سرخ كرده ، قفال گفت :«بنگريد تا اين جوان شبانه در كار بوده» و بدو گمان بد برد .پس به شب او را گوش داشتند ديدند كه خود را نگونسار كرده و ذكر مى‏گفت و خون از بينى و چشم او مى ‏آمد ،كه روزى ديگر استاد از آن معنى با او كلمه ‏اى بگفت شيخ از مرو برفت و به سرخس آمد و با ابوعلى زاهد تعلق گرفت و يك سبق سه روز بگرفتى و آن سه روز در عبادت بودى گفت :«يك روز مى‏رفتم لقمان سرخسى را ديدم بر تلى خاكستر نشسته و پاره بر پوستين مى‏دوخت و ابريشمى چند بر چوبى مى‏بست كه اين رباب است و گرداگرد او از نجاست و او از عقلاء مجانين بوده است ،چون مرا ديد پاره‏اى نجاست بشوريد و بر من انداخت ،من سينه پيش او نهادم و آن را به خوشى قبول كردم پس پاره‏اى رباب بزد و گفت :«اى پسر بر اين پوستين دوختمت». گفتمش :«حكم تو راست» .بخيه‏اى چند بزد و گفت :«براينجا دوختمت» .

پس برخاست و دستم بگرفت و با خود مى‏برد .در راه پير ابوالفضل حسن كه يگانه عهد بود ،پيش آمد و گفت :«يا ابوسعيد راه تواين است كه مى‏روى ،راه خود رو.»

پس لقمان دستم به دست او داد و گفت :«بگير او از آنِ شماست .» پس من بدو تعلق كردم و او گفت :«124هزار پيغمبر مقصود همه آن بود كه خلق بگويند الله و او را باشند .كسانى كه سمعى داشتند اين كلمه را چندان متذكر شدند تا همه اين كلمه گشتند و در اين كلمه وجود خود را محو و مستغرق نمودند .

شيخ گفت :«اين سخن ما را صيد كرد» .ديگر روز كه به درس آمديم بوعلى تفسير آيه «قل الله ثم ذرهم» مى‏گفت ،در آن ساعت درى در سينه ما گشادند و ما را از ما بستدند .امام ابوعلى آن تغيير در ما بديد ،پرسيد كه :«دوش كجا بودى ؟»

گفتم :«نزد پير شديم ،او را ديديم كه واله و متحير اين كلمه گشته بود» .پس روز ديگر به خدمت پير ابوالفضل شدم ،پير چون مرا ديد فرمود :«ع[2] مستك شده همى ندانى ،پس و پيش اى ابوسعيد درآى و بنشين كه اين كلمه با تو كارها دارد» . شيخ گفت :«مدتى در تذكر اين كلمه بودم» .

روزى ابوالفضل گفت :«لشكرهاى حق به سينه تو تاختن آرد ،پس گفت :تو را بردند ،برخيز و خلوت طلب كن» .

شيخ گفت :مابه مهنه باز آمديم و هفت سال در كنجى بنشستيم و پنبه در گوش نهاده و پيوسته مى‏گفتيم «الله الله» هر گاه كه خوابى يا غفلتى درآمدى سياهى با حربه آتشين از پيش محراب پديد آمدى و با هيبت تمام بانگ بر من زدى و گفتى «قل هوالله» تا وقتى كه همه درون‏هاى ما بانگ در گرفت كه «الله الله» و در اين مدت جامه من پيراهنى بود ،هر گاه بدريدى پاره‏اى بر وى بدوختمى تا آنكه ده من شده بود و هفت سال پيوسته صائم بودم و هر از سه روز به يك قرص جوين روزه گشادمى و شب و روز نخفتمى و به هر نماز فريضه غسلى كردمى ،بعد از هفت سال از خلوت برآمدم و رو به صحرا نهادم و پيوسته در تذكر آن كلمه بودم و در صحرا گياه مى‏خوردم و مدت يك ماه در صحرا گم شدم پدرم مرا مى‏طلبيد و به خانه مى‏برد .

نقل است كه پدر شيخ گفت :كه من شبى در سراى به زنجير كردمى و گوش داشتمى تا بوسعيد بخفتى ،چون او سر باز نهادى گفتى كه خفت و چون سحرگاه برمى‏خاستم بوسعيد را نمى‏ديدم ،شبى برخاستم او را نديدم و هم چنان زنجير در سراى بسته بود ،متحير شدم ،چند شب گوش داشتم ،صبح از در درآمدى آهسته در جامه خواب رفتى و من به روى او نمى‏آوردم كه تو كجا مى‏روى و چه مى‏كنى .آخر شبى خود را بيدار داشتم چون پاسى از شب گذشت ديدم از خانه بيرون رفت من نيز بر عقبش برفتم تا به  رباطى كهن رسيد خانه‏اى در آن رباط بود در آن خانه شد و در فراز كرد و چوبى عقب در نهاد من از روزن نگاه مى‏كردم در گوشه آن خانه چاهى بود ،ديدم رسنى[3] در پاى خود بست و يك سر رسن بر چوبى كه بر لب آن چاه نصب كرده بود بست و خود را معلق در چاه بياويخت و قرآن ابتداء كرد و تا سحرگاه ختم قرآن نمود آنگاه از چاه برآمد و در رباط [4] مشغول وضو شد .

من پيش از او به خانه باز آمدم و خفتم .او از پس من درآمد و به قاعده هر شب در جامه خواب خود رفت و آرام گرفت .پس من برخاستم و خود را از او دور داشتم و چنانكه معهود بود او را بيدار كردم و به نماز جماعت رفتيم و بعد از آن چند شب او را گوش داشتم ،هم چنان مى‏كرد .

چندانكه روزها توانستى خدمت درويشان نمودى و مبرز[5] پاك كردى و دريوزه كردى براى درويشان و اگر او را در مطلبى اشكالى واقع مى‏شدى در حال به سرخس رفتى معلق در هوا ميان زمين و آسمان و آن مشكل را از پير ابوالفضل پرسيدى .

روزى يكى از مريدان ابوالفضل وى را گفت :كه گاهى ابوسعيد را مى‏بينم پروازكنان مى‏آيد ،در ميان آسمان و زمين ،ابوالفضل گفت :تو آن به چشم خود ديدى ؟گفت ديدم .گفت :تا نابينا نشوى نميرى و او در آخر عمر نابينا شد .

پس يك بار شيخ را پيرابوالفضل پيش باز آمد و گفت :اكنون كار تو تمام شد در مهنه[6] قرار گير و خلق را به خداى بخوان .

پس شيخ هفت سال ديگر در بيابان گم شد و در آن مدت گل گز و خار مى‏خورد و با سباع[7] نشست و برخاست مى‏كرد و گرما و سرما در او اثر نمى‏كرد تا آنكه ناگاه‏ بادى و دمدمه‏اى برخاست نزديك شد كه وى را ضرر رساند ،دانست كه از سرّى خالى نيست روى باز پس كرد آمد تا به دهى خانه‏اى بود و پيرزنى و پيرمردى آتش كرده طعامى ساخته .

شيخ سلام كرد و گفت :مهمان خواهيد ؟گفتند :خواهيم .شيخ درون خانه شد و به غايت سرما بود طعامى بخورد و بخوابيد در خواب كسى به شيخ گفت :كه چند سال است تا گل گز مى‏خورى هرگز از تو هيچ كس چنين نياسود برو كه ما بى‏نيازيم در ميان خلق شو تا از تو آسايشى به دلى رسد .

شيخ به مهنه باز آمد و او را چندان قبول پديد آمد و چندان خلق بر دست او توبه كردند كه وصف نتوان كرد و همسايگان همه خمر[8] بريختند و كار به جايى رسيد كه گفت :پوست خربزه كه از دست ما بيفتادى بيست دينار از يكديگر مى‏خريدندى و يك روز ستور[9] ما فضله بينداخت خلق فضله او را بر سر و روى يكديگرمى‏ماليدند و ما جمله كتاب‏ها در خاك كرديم بر سر آن دكانى ساختيم كه اگر بخشيدمى يا بفروختمى ديدن منت بودى يا امكان رجوع به مسئله و پس از آن ما را به ما نمودند كه آن ما نبوديم آوازى آمد از گوشه مسجدى كه «اولم يكف بربك» آيا كافى نيست تو را خداى تو ؟يعنى كافى است .

پس از آن ندا نورى در سينه ما پديد آمد و حجاب‏ها برخاست تا هر كه ما را قبول كرده بود رد كرد تا بدانجا رسيد كه خلق هجوم كردند و به قاضى شدند و به كافرى و زنديقى ما گواهى دادند و ما را از شهر بيرون نمودند و ما به هر زمين و هر جا كه رفتيم گفتند اين مردود منافق را بيرون كنيد كه از شومى او گياه در زمين ما نخواهد روئيد و از آنجا به جايى ديگر مى‏رفتم ،در هيچ جا مرا فارغ نمى‏گذاردند تا روزى در مسجدى نشسته بودم ،زنان همسايه آن مسجد بر بام آمدند بر سر ما ريختند .پس ندا آمد «اولم يكف به ربك» ما را حالى دست داد تا جماعتيان از جماعت باز ايستادند و مى‏گفتند اين مرد ديوانه شد .

چون كار ما به راندن رسيد ،به حدى شد كه هر پيرزنى رُشت[10] و خاكستر و كثافت داشتى صبر مى‏كردى تا هر جا به ما رسيدى بر سر ما ريختى و چون كار به خواندن رسيد ،چنان شده بود كه اگر در همه جهان واقعه‏اى افتادى ،جز به ما گشاده نمى‏شدى و ما در هر دو حال حق را مى‏ديديم و محو در او بوديم و هيچ چيز به نظر ما در نمى‏آمد .

بعد از آن ما را تقاضاى شيخ ابوالعباس قصاب پديد آمد كه بقيه مشايخ بود پير ابوالفضل وفات يافته بود ،در قبضى عظيم مى‏رفتم ،در راه پيرى ديدم كه كشت همى كرد .او را سلام كردم و از قبض خود شكايت نمودم ؟گفت :اگر خدا عالم را پر از ارزن كند و مرغى بيافريند كه هر هزار سال يك دانه از آن ارزن خورد ،آنگاه كسى بيافريند و سوز اين معنى و درد طلب در سينه وى نهان گرداند و فرمايد كه تا اين مرغ اين عالم را از ارزن پاك نكند تو به مقصود نخواهى رسيد و در اين سوز و درد خواهى بود ،هنوز از فضل خود او را وعده زود داده باشد .از اين سخن قبض ما برخاست و واقعه ما حل شد .

پس شيخ به آمل شد پيش ابوالعباس قصاب و مدتى آنجا بود و ابوالعباس او را در برابر خانه خود خانه‏اى داد و شيخ در آن خانه پيوسته به مجاهده و ذكر مشغول بود و چشم بر شكاف در مراقب احوال خود و ابوالعباس بود .

يك شب ابوالعباس فصد[11] كرده بود رگش گشاده شد و جامه‏اش پر خون گشت‏ شيخ ابوسعيد آمد و آب آورد و دست او بشست و بايستاد و جامه او بستد و جامه خود بدو داد و ابوالعباس در پوشيد و بر سر زاويه شد .شيخ با جامه ابوالعباس نمازى كرد و بر ريسمان افكند و هم در شب خشكيد بماليد و فرا نورديد و پيش ابوالعباس برد اشارت كرد كه تو را در بايد پوشيد او به دست خود در بوسعيد پوشانيد .

بامداد اصحاب نگاه كردند جامه بوسعيد در بر شيخ و جامه شيخ در بر بوسعيد ، تعجب كردند .ابوالعباس گفت :دوش جمله نثارها كه رفت نصيب اين جوان مهنه كى آمد ،مباركش باد .پس بوسعيد را گفت : بازگرد و به مهنه شو تا روزى چند اين علم شيخى بر در سراى تو زنند .

شيخ به حكم اشارت بازگشت با صد هزار فتوح و چون به مهنه رسيد ،ابوالعباس وفات كرد .فى‏الجمله تا به چهل سالگى رياضات سخت كشيد چنانكه آن وقت كه نكاح كرده بود ،دو فرزندش پديد آمد هم در كار بود تا به حدى كه گفت :آنچه ما را مى‏بايست كه حجاب كلى مرتفع گردد و بستگى برخيزد و رستگى پيش آيد ، حاصل نمى‏شد .

شبى در جماعت خانه و با مادر ابوطاهر گفتم :تا پايم به رشته محكم به ميخى باز بست و مرا نگونسار كرد و خود برفت و در ببست و ما قرآن آغاز كرديم گفتيم ختمى كنيم ،سود نخواهد داشت هم چنين خواهيم بود ما را از اين حديث مى‏بايد چشم خواه باش  خواه نه ،پس خون از چشم‏هايم روان شد و بر زمين مى‏ريخت و من قرآن مى‏خواندم تا رسيدم به آيه «فسيكفيكهم الله» در حال آن حديث فرود آمد و مقصود نقد ما حاصل شد .

مادر بوطاهر را آواز دادم تا مرا از چاه كشيد و گفت :كوهى بود بس بلند در زير آن غارى بود چنانكه هر كه فرو نگريستى از هوش برفتى با نفس گفتم كه تو را بر سر اين كوه مى‏برم اگر بخسبى از آنجا فرو افتى ،پس رفتم و قرآن آغازيدم ،چون ختم شد به سجود رفتم خوابم برد ،فرو افتادم چون بيدار شدم خود را در هوا ديدم زنهار خواستم خدا مرا بر سر كوه فرود آورد و گفت :ما از ابتدا هيجده چيز بر خود واجب كرديم و هيجده هزار عالم را از خود دور كرديم .

روزه بر دوام داشتيم و از حرام پرهيز كرديم ،ذكر بر دوام گفتيم و همه شب بيدار بوديم و پهلو بر زمين ننهاديم و تكيه بر جايى نزديم و خواب جز نشسته نكرديم و روى از قبله نگردانديم و در هيچ مرد و زن ننگريستيم و در محراب نگاه كرديم و گدايى نكرديم و در همه احوال قانع بوديم و در تسليم نظاره بوديم و پيوسته در مسجد نشستيم و در بازار نشديم و هر شبانه روزى يك ختم قرآن كرديم و در بينايى كور بوديم و در شنوايى كر و در گويايى گنگ .نام ديوانگى بر ما نهادند ،روا داشتيم و هر حديث كه از حضرت رسالت «ص» شنيده بوديم بجا آورديم چنانكه شنيديم كه در حرب اُحد جراحتى يافته بود بر سر انگشتان پاى دو ركعت نماز كرد ،ما نيز به حكم متابعت بر سر انگشتان پا چهار صد ركعت نماز كرديم و هر چه از فرشتگان نقل كردند از انواع عبادات به همه قيام نموديم تا شنيديم كه بعضى نگونسار عبادت مى‏كنند ،ما نيز چندى به موافقت ايشان سر نگونسار ختم قرآن كرديم .

نقل است كه يك روز در زير درخت بيدى فرود آمده و خيمه زده و كنيزكى ترك پايش مى‏ماليد و قدح‏هاى شربت بر بالينش نهاده و مريدى را پوستينى از پوست ناساخته پوشيده بود و كوفته در آفتاب ايستاده بود آن روز بسيار گرم بود و آفتاب بر آن پوستين مى‏تافت و استخوان‏هاى آن مريد از حرارت هوا آب شده و عرق از وى مى‏ريخت و ديگر طاقتش نماند ،در خاطرش گذشت كه بار خدايا او بنده در چنين عزتى و من بنده چنين مضطر و عاجز .در حال شيخ گفت :اى جوان اين درخت را مى‏بينى هشتاد ختم قرآن نگونسار بر اين درخت كرده‏ام .

«مريد را پرورش چنين بايد داد» .

نقل است پسر رئيس را در مجلس شيخ وقت خوش شد و درد اين حديث دامنش بگرفت مبلغ زر و سيمى كه داشت همه در راه شيخ نهاد ،شيخ هم در آن روز جمله بر درويشان نفقه كرد كه هرگز چيزى ننهادى براى فردا و آن جوان را روزه بر دوام و نماز شب فرمود و سالى خدمت مبرز پاك كردن و كلوخ استنجا [12]تراشيدن‏ به او امر كرد و يك سال هم خدمات درويشان و حمام تافتن و يك سال هم دريوزه فرمودش .

مردم به رغبت تمام زنبيل او پر مى‏كردند كه معتقد بودند تا چندى كه برآمد در چشم مردم خوار شد و هيچ به او نمى‏دادند و شيخ هم يك سال بود تا اصحاب را گفته بود كه بدو التفات نكنند و او را از خود برانند و جفا كنند و او همه روز از ايشان مى‏رنجيد ،اما شيخ با او نيك بود .

بعد شيخ نيز او را در رنجانيدن گرفت و بر سر جمع سخن سرد مى‏گفت و مى‏راند و او هم چنان مى‏آمد .پس چنان اتفاق افتاد كه سه روز متوالى به دريوزه شد و مويزى به او ندادند و او در اين سه روز هيچ نخورده و روزه نگشاده بود كه شيخ در خانقاه سپرده بود كه هيچش ندهند و شب چهارم در خانقاه سماعى بود و طعام‏هاى لطيف پخته بودند .

شيخ مطبخى را گفت :تا او را هيچ ندهد و اهل سفره را گفت :تا او را راه ندهند پس اهل سفره او را جاى ندادند ،او بر پا مى‏بود و شيخ و اصحاب در او ننگريستند چون نان بخوردند ،شيخ را چشم بر وى افتاد گفت :اى ملعون مطرود بدبخت چرا از پى كارى نروى ،چون افتادى با ما شرم نمى‏دارى ؟از تو هيچ نخواهد آمد تو را قدرى ننهاده‏اند ،اين بار اگر به خانقاه درآئى بفرمايم تا چندان عصا بر سرت زنند كه كشته گردى و بانگ بر اصحاب زد كه اين شوم را بيرون كنند ،پس آن جوان را در غايت ضعف و شكستگى بيرون كردند و بزدند و در خانقاه به بستند .

آن جوان نقطه‏اى درد و شكستگى گشته و سيلاب خون از ديدگان گشاده و اميد كل از خلق منقطع كرده و مال و جاه و قبول نمانده دين به دست نياورده و دنيا پاك در باخته و از شيخ و اصحاب سخن‏هاى سخت و سرد شنيده و در غايت سستى و ضعف و گرسنگى و بى حالى و اشك‏ريزان در مسجدى خراب شده رو بر خاك نهاد و گفت :«الهى مى‏دانى و مى‏بينى كه چگونه رانده شده‏ام كه هيچ كس مرا نمى‏پذيرد و مرا هيچ جايى نيست ،هيچ غمخواره نمانده الّا در تو و بسى ناليد و زار زار گريست و زمين به خون چشم خود آغشته مى‏كرد تا سحر بدان طريق در زارى و گريه بود . ناگاه نسيم عنايت ازلى وزيدن گرفت و دولت ابدى در رسيد و آن نور و حديث در دل او فرود آمد و آنچه مى‏طلبيد رو نمود .

سحر شيخ در خانقاه با اصحاب فرمود كه شمع‏ها برگيريد كه ما را بايد به زيارت آن جوان رفتن .اصحاب شمع‏ها برگرفتند و شيخ مى‏رفت تا بدان مسجد رسيد جوان را ديد در سجده و زمين از آب چشمش تر شده ،شيخ روى خود بر پاى آن جوان نهاد و اشك باريد ،جوان سر برداشت و از پس بنگريست .شيخ و اصحاب را ديد .گفت :«اى شيخ مرا چه بشولى ؟» .شيخ گفت :«تنها مى‏بايدت خورد» .

گفت :«اى شيخ آخر دلت داد كه مرا آن همه جفا گفتى ؟» .

شيخ گفت :«از جمله خلق اميد بريده بودى ،از اصحاب نيز خوى باز كرده بودى وليكن به مراعات ما زنده بودى و همين يك بت در راه تو مانده بود و حجاب ميان تو و خداى ،بوسعيد بود و آن بت ،چنين مى‏توانستن شكست .اكنون برخيز كه مباركت باد .

نقل است از حسن مؤدب كه خادم خاص شيخ بود .گفت در ابتدا در نيشابور بودم ،بازرگانى آوازه شيخ شنيد ،به مجلس او رفت .چون چشم شيخ بر او افتاد گفت :«بيا كه با سر زلف تو كارها دارم .»

بازرگان گفت كه من ندانستم چه مى‏گويد و منكر صوفيان بودم .پس در آخر مجلس از جهت درويشى جامه‏اى خواست مرا در دل افتاد كه دستار بدهم .پس با خود گفتم كه مرا از آمل به هديه آورده‏اند ،ده دينار قيمت دارد ،تن زدم .

ديگر باره شيخ بگفت ،باز در دلم گذشت كه بدهم ،باز پشيمان شدم تا چهارم بار كسى در پيش من نشسته بود .گفت شيخا خدا با بنده سخن گويد ؟گفت بلى .

براى دستار طبرى چهار بار با اين مرد كه در پهلوى تو است سخن گفت و او مى‏گويد ندهم كه بهاى اين ده دينار است و از آمل مرا هديه آورده‏اند .پس چون اين سخن شنيدم لرزه بر اندامم افتاد ،پيش شيخ رفتم و جامه بيرون كردم و هيچ انكار در دلم نماند و هر مال كه داشتم در راه شيخ باختم .

نقل است كه پيرى گفت :در جوانى به تجارت به دمشق رفتم ،در راه مرو چنانكه عادت كاروانى بود از پيش مى‏رفتم ،پس خواب بر من غلبه كرد ،از راه يك سو شدم و بخفتم .كاروان در گذشت و من در خواب بماندم تا آفتاب بلند شد ،از خواب برآمدم ،هيچ اثر كاروان نديدم و همه راه ريگ بود .پس قدرى راه برفتم راه گم كردم و مدهوش شدم عاقبت عقل به خود باز آوردم و يك طرف اختيار كرده رفتم و تشنگى و گرسنگى در من اثر كرد و گرمائى عظيم بود ،صبر كردم و تا به شب رفتم . چون روز شد صحرايى ديدم پر خار و هيچ جا آبادى و آب نبود و تشنگى و گرسنگى و گرمى به نهايت رسيده ،تن بر مرگ نهادم و بس جهد كردم و خود را بر بالاى تلى رساندم ،گرد بر گرد صحرا مى‏نگريستم تا آبادانى يا آبى يا خانه تركمانى يابم از دور سبزه‏اى ديدم قوى دل شده گفتم چون سبزه بود ،آبى نيز بود ،روى بدانجا نهادم چشمه ديده خوردم  وضو و نماز كردم و قدرى از آن گياه خوردم و يك شبانه روز آنجا بودم آنگاه از بيم جانوران بر سر تل ريگ كوى بكندم و خاشاك گرد كرده دور خود نهادم و ميان آن خاشاك نشسته به همه جانب مى‏نگريستم و كسى مرا نمى‏ديد تا وقت زوال يكى پديد آمد رو بدان آب نهاد چون نزديك آمد مردى ديدم بلند بالا و سفيد پوست و فراخ چشم و محاسن كشيده و مرقعى  در بر و عصا و ابريقى در دست ،سجاده بر دوش ،كلاه صوفيانه بر سر و جمجمه[13] در پا و نورى‏ از روى او ساطع ،در لب آب سجاده بيفكند وضو و نماز كرد و برفت .

من خود را ملامت كردم كه چرا سخن نگفتم .نماز ديگر باز آمد و من گستاخ شده بودم ،آهسته پيش او شدم ،گفتم براى خدا مرا فرياد رس كه از نيشابورم و از كاروان دور مانده‏ام و بيم هلاكت است .او سر در پيش افكند و برخاست و دستم بگرفت و به آن صحرا اشارتى كرد ،شيرى پديد آمد و او را خدمت كرد و بايستاد .

او دهان در گوش شير نهاد و چيزى بگفت ،پس مرا بر شير نشانيده موى گردن شير را به دستم داد و گفت :«هر دو پا در زير شكم شير محكم دار و چشم بر هم نه و هيچ باز مكن و دست سخت دار و هر جا كه شير بايستد تو از وى فرود آى من چشم بر هم نهادم شير برفت و يك ساعت را بايستاد ،از شير فرود آمده راهى ديدم قدمى چند برفتم ،كاروان را ديدم آنجا فرود آمده ،سخت شاد شدم و با ايشان به بخارا رفته پس به نيشابور آمدم و به دكان بنشستم و چند سال بر اين بگذشت .

يك روز به در خانقاه مى‏گذشتم ،انبوهى ديدم .پرسيدم چه بوده است ؟گفتند شيخ ابوسعيد آمده و مجلس مى‏دارد .رفتم ديدم همان مرد بود كه مرا بر شير نشانيد چون مرا ديد گفت :هان نشنيده‏اى كه هر چه در ويرانى بينند در آبادانى باز نگويند . من نعره زده ،بى هوش بيفتادم چون به خود باز آمدم مجلس تمام شده بود و درويشى نشسته سر من در كنار گرفته .

پس شيخ فرمود :نزديك بيا رفتم و در پاى شيخ افتادم .فرمود عهد كن تا من زنده باشم اين سخن با كس  نگويى ،من قبول كردم .

نقل است كه زنى در نيشابور بود .آيش بيگى نام عابده زاهده از خاندان بزرگ و مردم بدو تقرب كردندى و چهل سال  بود كه پا از سر به در ننهاده و دايه‏اى داشت كه خدمتش مى‏كرد.

چون شيخ به نيشابور آمد و كراماتش منتشر شد ،آن زن دايه را فرستاد به مجلس شيخ .شيخ اين رباعى را مى‏خواند :

مـن دانكـى و نيــم داشتـــم حبـــه كــــــم‏                    دو كـــوزه مى‏خريـــدم حبـه كــم‏

بر بربط من نه زير مانده است و نه بم‏                     تا كى گويى قلندرى  و غم و غم

دايه آموخته باز آمد و گفت .

آيش گفت :برخيز و دهان بشوى ،زاهدان چنين سخن نگويند .و آيش را عادت بود كه داروى چشم ساختى و مردم را بدادى .آن شب بخفت ،و خوابى سهمناك ديد .چشمش به درد آمد و هر چند دارو كرد سود نداشت .به همه اطباء التجاء كرد فايده نشد .بيست روز فرياد مى‏كرد و يك شب در خواب ديد كه گفتند اگر مى‏خواهى چشمت به شود ،برو و رضاى شيخ حاصل كن .

چون روز شد ،آيش هزار دينار در كيسه كرد و به دايه داد و گفت :ببر بعد از مجلس پيش شيخ نِه و هيچ مگوى و باز گرد .دايه بيامد و چون شيخ از مجلس بپرداخت ،مردى نان خشكى پيش او نهاد شيخ آن نان بخورد و خلال مى‏كرد كه دايه آمد و سيم نهاد و بازگشت .

شيخ فرمود :«اين خلال بگير و كدبانو را بگوى كه در آب بخيسان و به آن آب چشم خود را بشوى تا چشم ظاهرت شفا يابد .دايه بياورد و حال بگفت .آيش بجا آورده و در حال شفا يافت.

يك روز برخاست و هر چه داشت از جواهر و پيرايه و جامه برگرفت و چهل سال بود تا موزه[14] ‏در پاى نكرده بود ،موزه در پا كرده ،پيش شيخ آمد و گفت :توبه‏ كردم و انكار تو از سينه بيرون كردم .شيخ گفت :«مباركت باد» .او را پيش والده ابوطاهر فرستاد تا خرقه پوشاند و فرمود خدمت اين طايفه كن تا عزيز هر دو جهان باشى .آيش برفت و هر چه داشت در باخت و تا آخر عمر بر آن حال بود .

نقل است كه چون شيخ نخست بار به نيشابور آمد قرب سى تن از اصحاب ابوالقاسم قشيرى به  خواب ديدند كه آفتاب از شره خروس برآمدى و به نيشابور فرود آمدى ،و استاد ابوالقاسم خود نيز اين خواب ديد ديگر روز آوازه در شهر افتاد كه شيخ كبير ابوسعيد ابوالخير مى‏رسد از شره خروس .

استاد مريدان را حجت گرفت كه  هر كه به مجلس بوسعيد رود مردود و مطرود است و استاد يكى بود از كبار مشايخ خراسان و اصحاب استاد را گفتند آفتاب را خلاف نتوان كرد .چون شيخ به شهر آمد اصحاب استاد كه خواب ديده بودند همه نزد او آمدند و خود استاد نيامد و يك روز بر منبر گفت كه فرق ما آن است كه بوسعيد خدا را دوست مى‏دارد نه ابوالقاسم را .پس ابوسعيد ذره بود و ما كوهى . اين سخن به شيخ رسيد ،شيخ بر منبر گفت كه استاد چنين تشريفى فرموده ،ما گوئيم كوه اوست و آن ذره هم اوست و ما هيچ نه‏ايم و اين سخن به استاد رسيد .او را انكارى پديد آمد و بر منبر گفت :هر كه به مجلس بوسعيد رود ،مردود و مطرود است .و همان شب در خواب ديد كه خاتم انبياء «ص» با جمعى انبياء در راهى مى‏روند ،استاد به خدمت شتافته ،پرسيد :حضرت فرمود به مجلس بوسعيد مى‏روم و خدا فرموده است هر كه بدانجا نرود مطرود است .

استاد بيدار شد و متحير و عزم مجلس شيخ كرد پس وضو ساخته بر مركب سوار شد ،در راه سگان بسيارى ديد ،پرسيد ،گفتند سگ غريب آمده است ،سگان محله همه روى در وى آورده‏اند كه او را بيرون كنند .

استاد گفت :سگى نمى‏بايد كرد و غريب نوازى بايد نمود .اينك رفتم و از در مجلس درآمد .خلق عجب كردند .استاد آن سلطنت شيخ را ديد در دلش بگذشت كه اين مرد به فضل از من بيشتر نيست و به معامله برابر باشيم .اين مرتبه از كجا يافت ؟

شيخ فوراً گفت :اين حديث را از دايه صافى روشن جويند نه از فضيلت و معامله. خواجه كنيزك را گويد كه برخيز و لگام[15] و طرف زين بمال آن ساعت دل‏ روشن بايد نه لگام و طرف زين .استاد از دست بشد ،وقتش خوش گشت .

شيخ نيز از منبر فرود آمد و يكديگر را در كنار گرفتند و استاد از آن انكار برخاست و غبارش مرتفع شد و ميان ايشان كارها پديد آمد تا استاد به منبر گفت :هر كه به مجلس بوسعيد نرود ،مطرود است .

نقل است كه استاد سماع را معتقد نبود يك روز از در خانقاه شيخ مى‏گذشت سماعى بود و صوفيان در وجد ،بر خاطر استاد گذشت كه در شرع عدالت اين قوم باطل شد ،گواهى ايشان نشنوند .

در حال شيخ كسى را نزد استاد فرستاد كه ما را در صف گواهان كه ديده است .

نقل است كه استاد را پسرى آمد و هنوز جز خودش كس خبر نداشت ،ديد يكى دست به در زد ،چون ديدند ،شيخ بود .گفت ما را آگاهى دادند كه شما را پسرى آمده و ما را نامى مانده بود ،ديگر هيچ نداشتيم بر او ايثار كرديم و بوسعيد نامش نهاديم .بدين شكرانه استاد سه دعوت كرد ،داماد استاد چهل دعوت كرد .گويند آن كودك در گهواره چنان صاحب حالت افتاد كه استاد بر سر گهواره نشستى و گفتى آنچه اين پير ذره ذره مى‏جويد به خروار به گهواره اين طفل مى‏ريزند از بركات بوسعيد .

نقل است كه روزى شيخ بر در خانقاه نشسته بود ،اصحاب را گفت مى‏خواهيد جاسوس درگاه خدا را ببينيد ،اينك مى‏آيد ديدند كه استاد آمد سلام گفت و گذشت.

نقل است كه شبى ابوسعيد با استاد به هم بودند ،مگر آسيابى بود كه تعلق به استاد داشت ،از دخل و خرج آن سخنى مى‏گفت و  جمعى از اهل ده آنجا بودند و گفتگو بسيار شد تا روز كه اصحاب جمع شدند يكى در آمد و گفت :و لِلّه ميراث السموات والارض .

شيخ گفت :اين با من راست است ،با اين مرد بگوئيد كه دوش خصومت آسياب مى‏كرد .پس گفت اى استاد اين آيه مى‏شنوى خدا بر آسياب تو دعوى مى‏كند كه همه از آنِ من است .استاد گفت :آرى اين در دست است نه در دل .

شيخ گفت دست نيز چون دل مى‏بايد كه از براى هر چيزم يك بار كشتند و از براى آسياب هزار بار كشتند و زنده كردند و هنوز معلوم نيست تا چه شود .

نقل است كه استاد در وقت نزع مى‏گريست و مى‏گفت :اين جوان مهنه‏اى راست مى‏گفت كه دست چون دل مى‏بايد .

نقل است كه استاد از درويشى خرقه بركشيد و او را بسيار برنجانيد و از شهر بيرون كرد به سبب آنكه آن درويش را به برادر قوم استاد نظرى و تعلق خاطرى بود . شيخ اين بشنيد و از وى نه پسنديد و شيخ نيز مريدى داشت و آن مريد را با پسر شيخ نظرى بود كه جمالى نيكو داشت ،شيخ دعوتى ساخت به تكلف و لوزينه[16] به شكر و خورش‏هاى خوب و استاد را با جمعى و آن مريد را نيز طلبيد و بر سفره قابى لوزينه با بوطاهر پسرش داد كه ببر نزد آن درويش نيمه خود بخور و نيمه به دهان او نه .ابوطاهر چنين كرد و آن جمع مى‏نگريستند .آن درويش از اين لطف بى‏طاقت شده نعره زد و جامه بدريد و بيرون دويد .

شيخ ابوطاهر را گفت كه تو را وقف آن درويش كردم هر جا مى‏رود برو و خدمتش مى‏كن .ابوطاهر عصاى او برداشت و با وى برفت و گفت كه شيخ مرا وقف تو كرد .او بازگشت و نزد شيخ در خاك مى‏غلطيد و گفت ابوطاهر را برگردانيد و مرا اجازه دهيد تا به مكه روم .

شيخ پسر را بازگردانيد و او را اجازه داد ،او برفت .پس شيخ رو به استاد كرد كه چون كسى را به لوزينه و شكر از شهر بيرون مى‏توان كرد و به حجاز افكند ،پس چرا بايد به رنجاندن و رسوائى باشد و اين كار ما را از براى تو پيش آمد و گرنه چهار سال بود كه آن درويش در كار ابوطاهر بود و ما بر او آشكارا نمى‏كرديم و با كسى نمى‏گفتيم .

استاد خجل شده ،استغفار نمود و گفت هر روز ما را بايد از تو صوفى‏گرى آموخت .

نقل است كه عبدالله ذاكر به مجلس شيخ آمد ،استاد گفت :توبيخ مكن كه او اشرافى عظيم دارد .پس شيخ سخن‏هاى بلند مى‏گفت چنانكه به ظاهر به خود ستودن مانست .عبدالله زنخ پر باد كرده گفت بس باد كه دزد باد است و چون باد است .

نقل است كه روزى فقيهى منكر در مجلس شيخ بود .يكى پرسيد كه با خون كبك نماز روا بود ؟شيخ گفت دانشمند خون كبك او است ،ما را سئوال جمال و جلال و اُنس و هيبت بايد نمود .

روزى ديگر امامى منكر در مجلس شيخ بود و سخن‏ها مى‏شنيد كه هرگز نشنيده بود بر خاطرش گذشت كه آنچه اين مرد مى‏گويد در كدام سبع قرآن است ؟شيخ گفت در هشتم سبع قرآن است .باز بر دلش گذشت كه سبع هشتم كدام است .شيخ گفت هفت سبع آن است كه «يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك» و سبع هشتم آن است كه «فاوحى الى عبده ما اوحى» .

نقل است كه زن استاد كه دختر ابوعلى دقاق بود از استاد دستورى خواست تا به مجلس شيخ رود ،استاد گفت چادرى كهنه بر سر كن تا كسى تو را نشناسد .پس او با چادرى كهنه بيامد و بر بام ميان زنان بنشست .چون شيخ در سخن آمد ،سخنى از ابوعلى دقاق ميان آورده ،گفت جزئى از اجزاء او اينجاست سخن ما مى‏شنود زن استاد چون اين بشنيد بى‏خود شد و از بام افتاد .شيخ گفت الهى نگهدارش .او معلق در هوا بماند تا زنان با رسن به بام بركشيدند .

نقل است كه در نيشابور امامى گرامى بود ابوالحسن نام و شيخ را عظيم منكر بود چنانكه لعنت مى‏نمود و هرگز به خانقاه شيخ نيامده بود .روزى شيخ سوار شده گفت به زيارت امام ابوالحسن برويم .جمعى به دل انكار كردند كه شيخ به ديدن منكر خود مى‏رود .شيخ در راه كسى را پيش امام فرستاد كه شيخ به سلام تو مى‏آيد ابوالحسن گفت او را با ما چه كار است ،او را به كليسا مى‏بايد رفت كه جاى او آنجاست .اتفاقاً روز يكشنبه بود .

شيخ عنان گردانيده گفت بسم الله چنين مى‏بايد رفت كه پير مى‏فرمايد و رو به كليسا نهاد ،ترسايان همه آنجا بودند ،از ديدن شيخ متحير شدند كه شيخ به چه كار آمده .صورت عيسى و مريم بر قبله گاه بود .شيخ بدان صورت نگريست و گفت : «انت قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله» پس گفت الهى اگر دين محمد(ص) حق است اين هر دو صورت سجده كنند حق را ،در حال آن هر دو صورت بر زمين افتادند ،پس فرياد از ترسايان برآمد و چهل تن زنار بريده ايمان آوردند و مرقع در پوشيدند .

شيخ با اصحاب خود گفت هر كه با اشارت پير به جايى رود چنين شود ،اين همه از بركات اشاره آن پير است .پس شيخ باز به خانقاه شد و نو مسلمانان با او بودند . اين خبر به ابوالحسن تونى رسيد حالتى به او در آمده در محفه نشست و نزد شيخ آمد چون به در خانقاه رسيد به پهلو مى‏گشت و نعره مى‏زد و در دست و پاى شيخ افتاده توبه كرد و مريد شد .

نقل است كه شيخ را مريدى بود روستايى و ناهموار و كفش پر ميخ در پا هر بار كه به خانقاه رفتى صوفيان از آواز ناخوش كفش او كوفته شدندى او را بخواند و گفت تو را به دره ميمون بايد رفت و سنگى بزرگ آنجاست ،بر لب جويى وضو ساخته بر آن سنگ دو ركعت نماز بايد كرد و صبر نمود تا دوستى از دوستان ما به تو برسد ،سلام ما به او رسان مرد برفت و گفت مرا به ديدن يكى از اولياء مى‏فرستند چون آنجا رسيد طراق طراق[17] در آن كوه افتاد ،اژدهايى پديد آمد كه هرگز چنين چيزى نديده بود .جمله اندامش سست شد و هوش از وى برفت .چون به هوش باز آمد اژدها را ديد بر سنگى سر نهاده در پيش او و به او گفت شيخ سلامت رسانيده اژدها رو در خاك ماليد و آب از چشمش چكيد و بازگشت و برفت .

درويش همچو موم شده بازگشت و جرأت بانگ كفش نداشت .بنشست و جمله ميخ‏ها بركند از كفش و نرم نرم آمد تا به خانقاه رسيد .اصحاب گفتند كه داند كه آن مرد كه بوده است كه صحبت او اين مرد را چنين مؤدب ساخته .شيخ گفت آن اژدها هفت سال رفيق ما بوده و ما را از يكديگر گشايش‏ها بوده است .

و يك بار ديگر روستائى ناهموارى ارادت به شيخ آورد و به سخن و تعليم ادب نمى‏يافت .شيخ او را نزد تركمانى به كارى فرستاد او چون باد مى‏رفت كه من از پيش شيخم .چون رسيد سخن درشت مى‏گفت و خشم بر ايشان مى‏راند تركمانان او را به چوب دستى چندان بزدند كه به وصف نيايد مرد رنجور و ضعيف و بيچاره گشت و باز آمد ،كفش در دست گرفته نالان و آهسته درآمد .

شيخ تبسمى كرده و گفت علاج اين بود كه تركمانان به چوب دستى كردند و اين را چوب طريقت گويند .

نقل است كه قاضى ساعد نيشابورى منكر شيخ بود و شنيده بود كه شيخ گفته بود اگر عالم را خون مطلق گيرد ما جز حلال نخوريم امتحان را دو بره يك رنگ يكى از حلال و يكى از حرام بريان كرده بر طبق نهاده نزد شيخ فرستاد و خود از پيش رفت و بنشست ،قضا را سه غلام ترك مست سر راه يك طبق را بردند و كسان قاضى را زدند آخر يك بره كه همان بره حلال بود آورده نزد شيخ نهادند .

قاضى در ايشان مى‏نگريست شيخ گفت فارغ باش كه مردار سگان را و حلال حلال خوارگان را بود .

نقل است كه روزها بود كه در خانقاه گوشت نياورده بودند كه وجهى نبود شيخ در مجلس به جوانى اشارت كرد كه دينارى به خادم ده .داد ،پس به خادم گفت فلان جا قصابى بره دارد بخر و در گلخن‏انداز تا سگان دهانى چرب كنند .خادم رفت و به دل همه انكار داشت كه ما چند روز است گوشت نخورده‏ايم ،او بره به سگان مى‏دهد .

پس چون آن بره خريده پيش سگان انداخت قصاب بگريست و نزد شيخ آمد و توبه كرد و گوسفندى حلال براى درويشان آورد .خادم حكمت اين امر پرسيد .شيخ گفت چهار ماه اين جوان در پرورش اين بره رنج مى‏برد ،دوش بره بمرد .جوان را دريغ آمد كه بيندازد و ما روا نداشتيم كه به حلق مسلمانان رسد .

نقل است كه مؤذنى به شب بر مناره قرآن مى‏خواند .تركى بيمار بود .خوش آمدش روز آن مؤذن را دو درست زر فرستاد و مؤذن به مجلس شيخ آمد ،ناگاه سگبانان در آمدند و از شيخ چيزى خواستند .

شيخ مؤذن را گفت آن دو درست زر را كه از آن ترك گرفته به سگبانان ده .مؤذن در فكر افتاد .شيخ گفت انديشه مكن كه آب گرمابه پارگين را شايد و يك روز خادم را نزد شحنه‏اى كه منكر صوفيان بود فرستاد كه امروز ترتيب سفره خانقاه تو را است و شحنه يكى را چوب مى‏زد و خلقى نظاره مى‏كردند ،چون پيام شنيد بس سخريه كرد .پس كيسه به خادم داد كه اين ساعت به زخم چوب گرفته‏ام ببر خادم آورد و حال باز گفت .

شيخ فرمود اسباب سفره راست كردند و خود دست مى‏كرد و از آن به كار مى‏برد و اصحاب به انكارى هر چه تمام‏تر به موافقت او به كار مى‏بردند .ديگر روز مجلس مى‏گفت كه جوانى در آمد گريست و كيسه زر آنجا نهاد و گفت توبه كردم مرا بحل كنيد كه من به شما خيانت كرده‏ام و قفائى آن خورده‏ام ،پدرم به وقت مرگ وصيت كرد كه اين كيسه سيم نذر شيخ است ،نزد شيخ بَر ،و چون بمُرد مرا دل نداد كه بياورم ،شحنه به تهمتى دروغ مرا بگرفت و يك صد چوبم زد و آن كيسه سيم از من بگرفت و هنوز آنجا بودم كه به خادم تو داد .

شيخ به اصحاب گفت دانستيد كه از فضل خدا هر چه بدين جا رسد جز حلال نبود و چون اين خبر به شحنه رسيد ،آمد بر دست شيخ توبه كرد .

اما شنيدم كه تا پانزده روز پس از اين واقعه هيچ كس شيخ را نتوانست ديد .بعد كه بيرون آمد اصحاب را گفت پيغمبر خاتم با من عتاب فرمود كه اگر چه نظر تو راست و حق است اما به ظاهر هر كه در نگرد كه مال شحنه ستانى ،بد گمان شود و در تهمت افتد ،سدّى كه سال‏هاست ما در بسته‏ايم به انگشت خود در آن تصرف مكن .

پس در اين چند روز همه به عذر خواستن در خدمت آن حضرت مشغول بودم تا آن غبار برخاست و صفائى كه بود باز پديد آمد .

نقل است كه بازرگانى تنگى عود آورد ،شيخ آن را در تنور نهاد و نيز هزار دينار آورد ،هم چنان دعوتى ساخت .محتسبى بود سخت مستولى از در خانقاه درآمد كه اين چه اسراف است.

شيخ گفت اگر هزار دينار را در راه خدا خرج كنى هيچ نبود و اگر يك دينار در راه نفس خرج كنى اسراف است و شمع‏هاى بسيار در گرفته بودند .شيخ گفت هر چه نه از بهر خداست برو و بكش .

محتسب آمد كه بنشاند ،آتش در وى افتاد و بسوخت و شمع كشته نشد . محتسبى ديگر بيامد و گفت اين روا نيست .شيخ گفت اين اندكى است ،خدا جمله متاع دنيا را اندك مى‏گيرد و اين اندكى از اندكى است .

محتسبى ديگر بيامد و جفا گفتن گرفت .شيخ گفت پيش‏تر آى ،آمد .گفت سر فرود آر ،آورد. هم چنان بماند ،دو تا گشته و دو سال و نيم رنجور شده پشت دو تا[18] مانده و شيخ خادم را گفت متوجه تيمار او باش و او هم چنان بود تا در آن حال بمرد.

نقل است كه خادم گفت يك بار وام بسيار داشتم و هيچ وجه در دست نه .يكى صد دينار آورد. شيخ گفت :ببر به فلان مسجد كه در آنجا پيرى است ،به او دِه .برفتم و بدادم .پيرى بود ،طنبورى در زير سر نهاده زر بگرفت و بگريست و پيش شيخ آمد و گفت :مرا از خانه بيرون كردند و نانم ندادند ،گرسنه بودم ،به مسجد رفتم و گفتم خدايا من هيچ نمى‏دانم به جز طنبور زدن و نان تُنك است و مرا به در كرده‏اند و شاگردان رو گردانده‏اند ،امشب تو را مطربى خواهم كرد تا نانم دهى و تا صبح در آن مسجد براى خدا طنبور مى‏زدم و مى‏گريستم چون بانگ نماز بر آمد در خواب شدم .تا كنون كه خادم تو زر به من داد .پس بر دست شيخ توبه كرد .شيخ گفت :اى مرد از سر كمى و نيستى در خرابه نفس بودى ضايعت نگذاشت برو و پيوسته با او مى‏باش و اين سيم بخور .پس شيخ به خادم گفت كه هيچ كس بر خدا زيان نكرده است .

نقل است كه درويشى باغ رزى[19] داشت .شيخ را آنجا مى‏خواند و شيخ نمى‏رفت .چون الحاح بسيار كرد ،شيخ با اصحاب برفتند و جمله انگور بخوردند . چه انگور خود اندكى بود و صوفيان بسيار ،يكى از صوفيان چند خوشه انگور در سجاده نهاده بود ،فراموش كرد همانجا گذاشت .چون بيرون آمدند ،شيخ گفت :اى مرد خدايت بركت دهد ،آن مرد به باغ در شد .انگور نديد خشم گرفت .ديگر در آن باغ نشد و به خدمت شيخ هم نيامد .چون بهار وقت عمارت رز در آمد مرد برفت تا عمارت رز كند .سجاده پُر از انگور ديد .تر و تازه با برگ تازه و سبز چنانكه گويا اين ساعت از درخت به زير آورده‏اند ،آن را بر طبقى نهاده نزد سلطان برد .سلطان را خوش آمد ،طبقش پر از زر كرد ،آنگاه دينارى زر نزد شيخ آورده عذر خواست .شيخ گفت سود بارى بخوردى بهترين چيزى از تو فوت شده بود .

نقل است منكرى بود صاحب رياضت و شيخ را مى‏ديد آن دعوت‏ها و طعام‏هاى خوش در پيش به خدمت شيخ آمد و گفت :آمده‏ام تا با تو چله بنشينم . شيخ گفت :مباركت باد و بنشستند .آن مرد چنانكه چله داران خورند مى‏خورد و شيخ نه اندك و نه بسيار ،هيچ نمى‏خورد و هر روز و شب خوان مى‏آوردند با همه طعام‏ها و آن مرد به غايت ضعيف شد و شيخ فربه‏تر مى‏شد ،آن مرد پشيمان شد اما سودى نداشت .پس شيخ گفت :من چله براى تو نشستم تو نيز براى من بنشين چنانكه طعام‏هاى بسيار بخوريم و به مبرز نرويم .آن مرد گفت :چنان كنيم .

پس طعام بسيار مى‏خوردند ،تا پنج روز آن مرد را نيز به مبرز حاجت نبود و چون چهل روز به سر آمد ،آن مرد دانست كه شيخ را خوردن و ناخوردن يكى است ،توبه كرد و مريد شيخ شد و گويند بر دست شيخ بسى از يهودان و ترسايان و گبران مسلمان شدند ،از جمله وكيل جهودان كه امام ابومحمد جوينى خواست او را مسلمان كند ،او قبول نكرد تا آنكه گفت: اگر مسلمان شوى همه عمر مصالح تو تكفل كنم .پس گفت :سه يك مال خود تو را دهم .پس گفت :نيمه مال خود تو را دهم ،هيچ يك را نپذيرفت و گفت :حاشا كه من دين بفروشم تا آنكه روزى از در مجلس شيخ مى‏گذشت ،خلقى عظيم ديد ،رفت در پس ستونى پنهان شد كه ببيند شيخ چه مى‏گويد و گفت :او چه داند كه من جهودم .ناگاه شيخ گفت :اى جهود از پس ستون به در آى !

جهود هر چند كوشيد كه به در نيايد ،نتوانست خوددارى كند .پيش شيخ آمد. شيخ گفت بگو :

من گبر بُدم ،كنون مسلمان گشتم‏

بد عهد بُدم ،كنون پشيمان گشتم‏

شيخ گفت بر خواجه رو تا تو را مسلمانى بياموزد و بگو تو ندانستى كه كارها موقوف وقت است ،چون وقت در آمد نه به ثلث مال حاجت آمد ،نه به نصف .

امام ابومحمد چون اين بشنيد وقتش خوش گشت منكر شيخ بود از انكار بازگشت .

نقل است كه درويشى از عراق آمد شيخ را در راه يافت .در ركاب شيخ روان شد و گفت حق پير بر مريد چيست و حق مريد بر پير چه ؟

شيخ ديگر روز جواب داد و گفت اين ساعت به قزوين رو نزد فلانى و بگو صد دينار براى وام صوفيان و دو من عود بده .درويش حالى روان شد و در قزوين پيغام گذارده ،نقد و عود گرفته بازگشت .چون به هرى رسيد ،كودكى را ديد ،شيفته او شد، كسى پيدا شد و قرار داد كه شب آن درويش را به نزد كودك رساند .چون شب به عزم ديدار روان شد ،در عرض راه شيخ را ديد كه از گوشه‏اى در آمد و به هيبت بانگ بر آن درويش زد .درويش نعره‏اى زد و بى هوش افتاد و چون به هوش باز آمد رو در راه نهاد چون به خدمت شيخ رسيد ،شيخ گفت :حق پير بر مريد آن است كه تو به حكم او به قزوين شوى و اطاعت او كنى و حق مريد بر پير آن باشد كه چون تو را خطايى در راه افتد و آن خطا حجاب تو گردد تو را از آن باز دارد و نگذارد كه محجوب گردى .آن درويش در پاى شيخ افتاد و توبه كرد .

نقل است كه رونده‏اى بود معتقد استاد و نمى‏دانست كه به كدام يك اقتدا كند . شيخ يا استاد ،شبى در خواب ديد شيخ پاى از كوهى برمى‏دارد به كوهى ديگر مى‏گذارد چنانكه ميان هر گامى فرسنگ‏ها بود .مرد خواست تا متابعت او كند قدم از حد خويش زياده نتوانست بردارد و تا چشم بر هم زد ،او از نظر رفته بود .

مرد از جانب خود نگريست ،شارعى[20] ديد ،استاد مى‏رفت و خلقى از پس او مى‏رفتند ،بيدار شد .دانست كه روش شيخ عظيم است و او نتواند گفت ،همان به كه راه سلاست[21] پيش گيرم من مرغم نيم مرا به قدم بايد رفت و ديگر روز برفت و اقتدا به استاد كرد .

وقتى در قحط شيخ با مريدى در صحرا شد ،در آنجا گرگ مردم خوار بود .ناگاه گرگى از دور آهنگ شيخ كرد .آن مريد سنگى بر گرگ انداخت .شيخ گفت :چه كنى اى سليم دل ؟تو ندانى كه از بهر جانى با جانورى مضايقت نتوان كرد ؟

وقتى در غلبات قبض بود ،مريدى را گفت :بيرون شو و هر كه را بينى بياور ،مريد گبرى را ديد آورد .شيخ به گبر گفت :سخنى بگو .گفت :من چه دانم ؟گفت :آخر هر چه گويى .گفت :سحرگاه مرا پسرى آمد ،او را «جاويد باد» نام كردم ،اين ساعت بمرد ،دفنش كردم و حال از سر گور او آمدم .شيخ گفت :نيك باشد ،عظيم خوش گشت و آن قبض از او برفت .

يك روز با جمعى به در كليسايى برگذشت آن جمع گفتند بياييد تا ايشان را به بينيم ،شيخ در رفت و آيتى بر خواند ،حالتى عظيم پديد آمد ،ترسايان بس بگريستند و در پاى شيخ افتادند ،شيخ برخاست و بيرون آمد ،آن جمع گفتند اگر يك اشارت مى‏كردى همه زنارها مى‏گشادند .شيخ گفت :مگر زنارشان من بر بسته بودم تا باز گشايم .

نقل است كه امير مسعود كس بزرگى بود و شيخ خادم رانزد او فرستاد كه وام درويشان را وجهى فرست ،امير اجابت كرد ،اما هيچ نداد .خادم ديگر باره رفت وعده داد ،چند بار برفت هم سود نداشت .شيخ اين بيت را بر كاغذى نوشته به او فرستاد .

گر آنچه بگفتند به پايان نبرى‏

گر شير شوى ز دست ما جان نبرى

امير مسعود چون اين بيت را خواند خادم را زجر كرد و راند و مسعود را عادت بود كه سگان بسيار داشت ،روزها همه به زنجير بسته و به شب رها مى‏كردند كه پاسبان خيمه امير بودند ،آن شب مسعود خواست كه گرد خيمه خود گردد . پوستينى واژگونه پوشيد و به گرد خيمه مى‏گشت و غافل از حكايت سگان شد . سگان او را نشناختند ،از همش بدريدند .

نقل است كه وقتى شيخ با اصحاب به در آسيابى رسيد ،ساعتى نيك متفكر شد و همان جا مقام كرد ،پس گفت مى‏دانيد اين آسياب چه مى‏گويد ؟مى‏گويد تصوف اين است كه من دارم ،نه شما چون من باشيد كه از پاى تا سر و از سر تا به پاى بيائيد و هم سفر در خود كنيد ،درشت بستانيد و نرم بدهيد ،قبيح بستانيد و مليح بدهيد و سرگردان باشيد تا كارتان به جايى رسد .

و يك روز مى‏گذشت به مبرزى رسيد ،ساعتى نيك بايستاد چنانكه اصحاب را كراهيت افتاد ،پس گفت :اين نجاست به زبان حال مى‏گويد كه من از جمله نعمت‏هاى لطيف بودم ،پرورده روزگار از قالب قدرت پاك و پاكيزه بيرون آمده به طعم و بو خوش همه كس را به من ميل بود .به يك شب كه با شما هم نشين شدم ، چنين گشتم كه بينيد ،بيچاره تو كه هفتاد سال با خودى روز آخر كه از خود سوا شوى چگونه بيرون خواهى آمد .

نقل است كه روزى مى‏گذشت .ظالمان يكى را در آب سرد نشانيده بودند و چوبش مى‏زدند و پول مى‏خواستند .او مى‏گفت :يارب به فرياد رس .شيخ برفت تا شفاعت كند ،پس باز پس گشت .گفتند سبب بازگشتن چه بود ؟گفت :الهام رسيد كه او در همه عمر امروز ما را ياد مى‏كند ،آن نيز به زخم چوب ،بگذار تا بزنندش كه سزاى كسى كه در سختى از خداى خود ياد كند و در راحت به كلى فراموش نمايد همين است .

روز ديگر مى‏گذشت .لعبت بازان بازى مى‏كردند و دف مى‏زدند ،شيخ خادم را گفت :بگوى تا امشب به خانقاه ما آيند .چون شب شد ،بيامدند و آغاز سماع كردند و يك يك خيل را بيرون مى‏كردند .خبازان و قصابان و آهنگران و دانشمندان و صوفيان و هر قومى را جداگانه بيتى نهادند و بر مى‏خاستند و با قوالان مى‏گفتند آخر همه صوفيان را به در آوردند كه اين بيت بگوئيد :

«جاء ريح فى‏القفص»                  «جاء ريح فى‏القفص»

شيخ چون اين بشنيد وقتش خوش شد و گرد برمى‏گشت و مى‏گفت :«جاء ريح فى القفص» .

نقل است كه روزى به دهى رسيد آنجا زاهدى بود در خود مانده و دماغى در خود پديد كرده شيخ او را به دعوت خواند و او اجابت نكرد و گفت :من زاهدم و سى سال است تا به روزه‏ام و خلق مى‏دانند .شيخ گفت : تو را زاهد نبايد بود ،برو غربالى بدزد تا از خودبينى برهى .

نقل است كه شيخ را گفتند كه فلان درويش مدتى است تا در گوشه نشسته و رياضت مى‏كشد و چون شاخ خيزران شده .شيخ كسى را پيش او فرستاد كه اين همه رياضات را در ميان نواله پيچ و لقمه كن و در دهان نِه تا فارغ شوى .

نقل است كه شيخ را دعوتى ساختند و پانصد من شكر در گوارش كردند اما آن ميزبان روى در هم كشيده بود .شيخ گفت :يك مثقال از اين شكر در پيشانى مى‏بايست كرد .گفت :چه بزم گفتگو نى بى جگرخوارى .

نقل است كه يك روز در خانقاه سماعى ترتيب دادند .هر چند قوال جهد مى‏كرد سماع در نمى‏گرفت .شيخ خادم را گفت :اين عصاى مرا بگير و صورتى ساز و بياور چنانكه كسى نداند و چادرى بر او درپوش  و آن را بر گوشه بام بنه ،خادم چنان كرد . در حال نعره آن قوم به عيوق[22] رسيد و فرياد از همه برآمد و خرقه‏ها بدريدند .

چون روز به آخر رسيد شيخ گفت :برو و پرده از روى كار برگير تا صوفيان بدانند كه نعره از كجا مى‏زدند .

نقل است كه يك روز ابومحمد جوينى با شيخ در حمام بود .شيخ گفت :اين حمام چرا خوش است ؟گفت :از آن كه آدمى را پاكيزه مى‏كند و چرك را دور مى‏كند. شيخ گفت :به از اين مى‏بايد گفت ،گفت :از آن كه چون تو كسى اينجاست .گفت : پاى ما و من از ميان برگير .گفت :شما بهتر دانيد .گفت :از آنكه دو مخالف با هم ساخته‏اند ،يعنى آب و آتش .ابومحمد تعجب كرد از آن معنى لطيف ،باز گفت :از آن خوش است كه از جمله ملك و مال دنيا بيش از سطلى و ازارى با تو نيست و آن نيز از آن تو نيست .

نقل است كه صوفى سلطان را خوابى ديده بود .گفت :با سلطان بازگوى و بگوى كه كدام صوفى ديده است .شيخ گفت :خاموش باش كه من شما را در سلطان دوخته‏ام كه مريدان من هرگز خواب نكنند و اگر اين خواب بگويند اعتقاد او در حق شما باطل مى‏شود .

نقل است كه يك روز قصابى را ديد كه گوسفندى را كشته بود و آن حيوان دست و پا مى‏زد و اخه مى‏كرد ،شيخ ديگر گوشت نخورد .

جوانى را گفته بود تا چاه مبرزى برمى‏آورد ،شبانگاه شيخ را گفت كه از براى الله تحسينى مى‏كن كه من اين همه از براى خدا نتوانم كرد .شيخ را خوش آمد و غالب او را تحسين مى‏كرد .

سخن شيخ است كه گفت اگر صديقى بينيد بر او اعتماد مكنيد تا وقتى كه چيزى در ميان افتد مالى يا جاهى يا عملى ،آن سكونت هيچ نماند و همه در پوستين يكديگر در افتند ،چون سگان آرميده كه سنگى در آنها اندازى چگونه در هم آيند .

نقل است كه چون شيخ به نيشابور آمد نخست به حمام شد ،يكى از جاى دور آمده بود به زيارت شيخ ،ديد كه شيخ از حمام بيرون آمده و حلواى شكر مى‏خورد، آن مرد در باطن بشوليده شد .شيخ گفت :اى مرد بيا كه ما را آزاد كرده‏اند ،تو نعمت خوردن ظاهر منگر ،تواضع و عجز باطن را نگر ،تو اين زمان بر كره توسن نشسته اگر يك دقيقه از آن غافل شوى بيندازد و گردن تو را بشكند .برو سال‏ها شكوفه گز مى‏خور و در كوه و دشت ،در گرما  و سرما ،به روز و شب در تنهايى با خدا انس گير چون كره تو به امر حق مرتاض شد ،خواه حلواى شكر خور و خواه نه كه ما را آن وقت گُل گز خوردن رياضت بود و امروز حلواى شكر خوردن رياضت است .

و روزى خربزه در شكر سوده مى‏گردانيد و مى‏خورد .منكرى گفت اين چه طعم دارد ،اين خوش‏تر است يا گل گز ؟گفت :طعم وقت دارد (يعنى اگر در بسط باشم ، حلواى شكر بود گُل گز و اگر در قبض باشم حلواى شكر گُل گز بود) .

نقل است كه روزى به كوى حرب نيشابور گذشت و گفت :اين چه جاى است ؟ گفتند :كوى حرب .گفت :خدايا كوى حربت چنين است ،كوى صلحت چگونه خواهد بود .

نقل است كه در نيشابور به دهى رسيد .اسم ده پرسيد ،گفتند :در دوست .گفت : از در دوست نتوان گذشت ،آنجا فرود آمد و جايگاه ساخت .

يك روز اصحاب از شيخ دعوتى به تكلف خواستند ،فرمود تا راست كردند ، چون خوان بنهادند ،همه اتفاق كردند كه به خوان نروند ببينند كه شيخ چه خواهد گفت .پس سر به گريبان فرو بردند .شيخ كس فرستاد ،نرفتند .شيخ گفت :اصحاب دير مى‏آيند ،خدايا اين مشت سرگردان را در بهشت نكنى كه هزار بار خوان بهشت را از خوان بوسعيد بى‏رونق‏تر بود .

نقل است كه آوازه در افتاد كه منجمان مى‏گويند طوفانى خواهد شد و خرابى بسيار خواهد كرد و خلق پراكنده شوند .شيخ بر منبر گفت :فردا خبر دهم كه تا يك سال چه خواهد شد .فردا خلقى بى قياس به مجلس آمد .شيخ بر منبر گفت :من دوش اضطراب داشتم ،حال بدانيد كه از امروز تا يك سال ديگر همه آن خواهد بود كه خدا خواهد زيرا كه از پارسال تا امسال همه آن رفته است كه خدا خواسته بود .

يك روز در طوس مجلس مى‏گفت ،خلق را جاى نبود ،معرفى برخاست و گفت خدايش بيامرزد كه از آنجا كه هست يك گام فراتر نهد .شيخ گفت هر چه انبياء و اولياء گفته‏اند اين مرد بگفت در يك كلمه ،پس چه گوئيم و بر زمين نشست .

روزى خلقى بى‏قياس جمع بودند ،بر منبر گفت :

مرغى به سر كوه نشست و برخاست‏

بنگر كه چه افزود و از آن كوه چه كاست‏

روز ديگر اين بيت خواند :

تا كى باشم من به اميدت نگران‏

كاين وعده تو را نه سر پديد است گران‏

جوانى برخاست و آهى بكرد و جان داد .شيخ گفت اينك سرى پديد آمد .

روزى چند بار برخاست و باز آمد نشست ،اصحاب هر بارى بر مى‏خاستند شيخ گفت بر پاى نخيزيد .اين بار بعضى برخاستند و بعضى نه .شيخ گفت من از خويش مى‏گويم و شما از خويش مى‏كشيد ،لاجرم آن قوم كه پاى خاستند همه مقتدا شدند و آنها كه برنخاستند به جايى نرسيدند .

روزى شيخ بر اسبى نشسته و جامه‏اى فاخر پوشيده بود ،صوفى به نظاره او آمد و به حيرت نظر مى‏كرد .شيخ در حال فرود آمد و جامه بركند و در او پوشانيد و بر اسبش نشانيد و غاشيه بر گرفت .آن درويش از شرم عرق ريخت و از اسب به زير آمد .شيخ گفت پس اعتراض از چه مى‏كنى ،برو بنشين كه تو نه سوارى نه پياده .ما را اين از آن مسلم است كه سوارى و پيادگى بر ما تفاوتى ندارد .

گويند چون آوازه شيخ منتشر شد ،بزرگى مريدى را فرستاد كه خُلق شيخ را بيازمايد .مرد بيامد ،شيخ را در راه ديد بر دراز گوشى نشسته و خلقى پس و پيش او گرفته ،سلام كرد و چنانكه كسى نديد خارى در زير دم خر شيخ نهاد .خر به برجستن آمد و شيخ را بينداخت .شيخ گفت «وحده لاشريك له» ،پس بر خر نشست .آن مرد ديگر بار همان كار كرد تا سه بار ،شيخ گفت برو ،هم چنين پيرت را بگو كه ما را سه بار امتحان كردى ،آنجا كه اصل كار از آنجا مى‏رود ،نگاه بايست كرد تا ما را بديدى . او در دست و پاى شيخ افتاد و توبه كرد .

نقل است كه جمعى از بزرگان نشسته بودند و سخن از كرامات شيخ مى‏گفتند . بزرگى مريد را گفت :برو و به او در نگر تا او را چون بينى .مريد رفت و شيخ بر منبر وعظ مى‏گفت ،چون چشمش بر آن مرد افتاد گفت مرحبا ،آمدى تا به ما فرو نگرى ، به مات مى‏بايد نگريست .آن مرد بر دويد و توبه كرد .

گويند كه شيخ را مريدى بود بازرگان و سال‏ها خدمت شيخ كرده بود و مال‏هاى بسيار صرف كرده بود و هيچ گشايش نيافته بود تا يك روز شيخ را به نماز مى‏بايست رفت و كفشش به تسوئى نزد پاره‏دوز مانده بود .شيخ هيچ نداشت .آن بازرگان آن زر بداد و كفش باز آورد .چون  شيخ پاى در كفش كرد ،دولت يار شد و رو به بازرگان نهاد .او از دست بشد تا سه شبانه روز ،چون به خود آمد گفت آخر اين همه مال خرج كردم ،بويى نيافتم ،اين تسوء اين همه عمل كرد .شيخ گفت آن بر بايست خويش مى‏كردى و ما را بدان نگريستى نبود ،امروز ما را بدين مقدار احتياج بود و تو را بدان قدر احتياج نبود ،لاجرم اين جايگاه افتاد تا بدانى كه براى خويشتن رفتن شوم است و براى ديگران رفتن مبارك .

نقل است كه درويشى در پيش شيخ ايستاده بود ،چنانكه به نماز ايستند ،گفت نيكو ايستاده‏اى به حرمت وليكن بهتر از اين ،آن باشد كه تو در ميان نباشى .

و يك روز مريدى را گفت هر كه مرا در كنار نهاد پدرش بيرون كردند و هر كه در بايست و نابايست خود مانده است دست از وى بشوئيد كه بلاى خود و خلق گشت و هر كه را بايستى است و بايست ما آن است كه ما را بايست نباشد .

و گفت :فضل ما بر شما آن است كه شما با ما گوئيد و ما با او گوييم ،اين خلق را با رحمان و رحيم كار افتاده است و ما را دشوار است كه به اجبار و قهارى كار افتاده، پيران گفته‏اند كه خدا هر كه را دوست دارد مى‏زند و مى كشد و مى‏اندازد ،از اين پهلو به آن پهلو مى‏غلطاندش تا آنگاه كه هست مى‏گرداندش و نيست كندش چنانكه از او اثر نماند ،آنگاه به نور باقى بر خاك پاك تجلى كند .

يكى گفت :شيخ را به خواب ديدم گفتم :چكنم تا از اين نفس بِرَهم ؟گفت :هيچ نكن اگر خدا تخم معرفت خود را در زمين وجود تو كشته است ،خود توفيق دهد تا به كمال رساند و اگر نه خود را رنجه مدار و چون تو را در طلب اندازد به حقيقت او تو را مى‏طلبد .

روزى فصدش مى‏كردند ،گفت آگاه تا سر نيش به دوست نرسد .

شبى درد دندان داشت چنانكه فرياد مى‏كرد .گفتند شيخا چه بود ؟گفت به جز وى از اجزاء كتابى فرو نگريستم ،ادبم كردند و گفتند كه مطلقه را نكاح مى‏كنى ،توبه كردم و قدر بدانستم .

روزى در حوالى خانقاه مستان مشغله مى‏كردند ،خمر خورده بانگ رود و سرود داشتند اصحاب بشوليدند .شيخ هيچ نمى‏گفت .اصحاب بى طاقتى كردند ،گفت سبحان الله آنها در باطل خود چنان محو و مستغرق‏اند كه پرواى حق شما ندارند . شما در حق خود چنان مستغرق نمى‏توانيد شد كه پرواى باطل ديگران نداشته باشيد .

وقتى درويشى پيش شيخ پاى چپ در مسجد نهاد .شيخ گفت هم از آنجا باز گرد كه هر كه طريق آمدن خانه دوست را نداند ،حضرت دوست را نشايد .وقتى ما ازار[23] را ايستاده پوشيديم يك بازار مهنه بسوخت و شكر كرديم كه همه نسوخت .

نقل است كه يك بار ابوالقاسم رودبارى كه از مشايخ آن عصر بود پا برهنه از نيشابور به زيارت شيخ آمد .شيخ به استقبال او آمده گفت :پايت را بيار تا به روى و موى پاك كنم كه گردى كه در راه خدا بر پاى طالبى باشد ،جاروب او را جز محاسن بوسعيد نشايد .ابوالقاسم نمى‏پذيرفت .شيخ اصرار كرد و سوگندش داد تا راضى شد .

روزى درويشى كاهى از ريش خود برگرفت و بر زمين مسجد انداخت .شيخ گفت نترسيدى كه ايمانت برود ،روى آدمى كه عزيزتر از او هيچ نيست مى‏گويد بر خاك مسجد نه كه واسجدو اقترب تو زمين مسجد چنين خوار مى‏دارى .

صوفى بود در خانقاه ،گاهى به آب مى‏فرستادند ،دير مى‏آمد .صوفيان بد مى‏گفتند .شيخ گفت آبى كه شما را بايد خورد ،هنوز وقت نرسيده است .او چگونه بر كشد .صبر كنيد و گوشت او مخوريد تا آبتان بياورد .

در مهنه قاضى بود منكر شيخ .وقتى محضرى ساخت و گواهان به دروغ برگرفت كه خانه شيخ از من است و كس فرستاد كه خانه بپرداز .شيخ از آن خانه رخت بركشيد و اين بيت به قاضى نوشت :

آن تو تو را آن ما نيز تو را

چون هر دو تو را خصومت از بهر چرا

قاضى چون آن بديد از دست بشد و آمد توبه كرد .

نقل است كه روزى جوانى مست را ديدند صاحب جمال و آراسته اصحاب خواستند كه او را براى مستى بيازارند ،شيخ نگذاشت و آهسته اين بيت به گوش او بر خواند :

آراسته و مست به بازار آيى‏                       اى شوخ نترسى كه گرفتار آيى‏

جوان را حالت برگشت و توبه كرد و قرب هزار دينار به رسم نياز به خادم شيخ داد .

نقل است كه روزى سه شخص پيش شيخ آمدند .شيخ يكى را بسيار اعزاز كردى چنانكه حلواى شكر به دست خود در دهان او مى‏نهادى .اصحاب خضرش دانستند و آن دو تن را گفت تا در جائى فرود آوردند و نيكو مى‏داشتند تا آنكه عزم بازگشت نمودند .شيخ سفره نيكو راست كرد و زر بسيارشان داده به وداع ايشان بيرون رفت .چون خواست برگردد سر به گوش آنها نهاد و آنها ترسا بودند ،چيزى گفت كه در حال ،آنها مسلمان شدند و بازگشتند و مريد شدند ،پس عزم سفر كردند .

نقل است كه ابوطاهر پسر شيخ مكتب رفتن را دشمن بود .روزى شيخ گفت هر كه به ما مژده دهد كه درويشان مسافر آيند هر آرزويى كه كند ،بدهم .ابوطاهر بر بام رفت ديد جمعى از درويشان مى‏آيند ،شيخ را خبر داد و گفت آن خواهم كه يك هفته به مكتب نروم .گفت نرو. گفت يك ماه نروم .گفت نرو .گفت هرگز نروم .گفت مرو ،اما سوره «انا فتحنا» را از بر ياد گير .ابوطاهر خوشدل شد و سوره فتح را از بر كرد و پس از چند سال بعد از وفات شيخ ابوطاهر را قرض بسيار شد و به صفاهان آمد نزد خواجه نظام الملك كه آن وقت در صفاهان بود .خواجه او را چندان اعزاز و اكرام نمود كه به وصف نيايد .در آن ميان علوى زاده بود از غزنين به رسالت آمده و سخت منكر صوفيان بود .خواجه را ملامت نمود كه مال خويش به مشتى جاهل و از شرع بى‏خبر مى‏دهى از جمله ابوطاهر كه قرآن نمى‏تواند خواند و مدعى قطبيت است .خواجه گفت مگو كه اينها دانا و خوانا و عامل به شرع‏اند .پس قرار شد كه ابوطاهر را حاضر ساخته سوره قرآنى خواندن از او خواهند .چون حاضر شد ، علوى زاده سوره فتح را معين كرد كه برخوان ،فوراً از برخواند و گريست و نعره زد . چون سوره تمام شد ،علوى زاده شرمنده شد و برفت .پس خواجه پرسيد سبب گريه چه بود ؟ ابوطاهر حكايت را باز گفت .خواجه هزار بار معتقدتر گرديد و بسيار گريست .

نقل است كه در آن وقت كه شيخ به رياضت مشغول بود ،يك ماه و دو ماه از خانه غايب بود و كس او را باز نيافتى و بوطاهر كودك بود و شيخ را عظيم دوست داشتى .چون شيخ غائب شدى ،او مضطرب گشته ،گرد عبادت خانه‏هاى شيخ برآمدى .روزى به در رباط كهنه رسيد در را بسته يافت ،در بزد .شيخ بيامد در را گشود و بوطاهر را ديد از غايت گرما و اضطراب عرق بر او نشسته گفت بابا به چه كار آمده‏اى ؟گفت طاقت فراق تو نياوردم .شيخ گفت چون تو را ما مى‏بايد در دنيا و آخرت و در خاك با ما باشى ،پس او را در كنار گرفت. القصه چون بوطاهر بمرد ، فرزندانش غافل از سخن شيخ بودند ،خواستند او را به گورستان دفن كنند ،چون جنازه او برگرفتند ،بارانى عظيم در گرفت ،ايشان توقف كردند تا باران ايستاد ،چون جنازه را برداشتند باز باران شدت كرد تا سه شبانه روز جنازه او در خانه نهاده بود تا يكى از مريدان گفت نه شيخ فرموده بود كه در خاك با ما باشى ،همه را ياد آمد ،او را به جوار شيخ آوردند .فتنه نام گل‏كارى بود كه خاك شيخ را او فرو برده بود ،آمد در جوار قبر شيخ قبر فرو برد ناگاه كلوخى بر آمد و سوراخ به لحد شيخ شد .فتنه گفت خدايا تا چه بود نعره بزد و كلوخ باز در آن سوراخ نهاد و بى‏هوش شد ،مردم او را از لحد بيرون آوردند و بوطاهر را دفن كردند و باران باز ايستاد و فتنه هم چنان بى‏هوش بود تا چهل روز چشم باز نكرد و سخن نگفت و بعد از چهل روز بمرد .

نقل است كه چون شيخ وفات كرد ،استاد ابوالقاسم قشيرى كس به پيش ابوالقاسم رودبارى فرستاد كه چون شيخ وقتى به خانقاه ما آى .گفت اگر چنانكه شيخ پاسبانى دل كردى تو نيز خواهى كرد ،بيايم .گفتند چگونه ؟گفت روز عاشورائى بود و ما عاشور ساخته بوديم ،شيخ ظرفى پر كرد از حلوا و پنج من نان به من داد و گفت ببر به خانه فلان پيرزن .برگرفتم چون به سر چهار سو رسيدم گِل سختى بود و من به هر دو دست در بند بودم و پيراهن نداشتم ،بس ازارى بود . بندش سست شد ،بيم آن بود كه عورتم مكشوف شود ،نه روى آنكه باز گردم و نه روى آن كه ظرف در ميان گل بنهم و بند ازار را ببندم ،ناگاه دستى ديدم كه بند را محكم بست و رفتم .چون باز آمدم ،شيخ مرا گفت چرا چنان نروى كه ما را زحمت ندهى ؟استاد چون اين بشنيد ،بگريست و عذر خواست و به مهنه رفت به زيارت قبر شيخ و بر منبر گفت ما ظلم كرديم بر شيخ كه او اهل عيان بود و ما اهل علم انصاف وى نداديم اكنون توبه كردم .

و ابوسهل صعلوكى گفت شيخ را به خواب ديدم ،گفتم خدا با تو چه كرد ؟گفت كار پاره‏اى از آن آسان‏تر است كه گمان خلق است .

درويشى ديگر بعد از مدتى خواب ديد ،شيخ به او گفت كه نان درويشان مى‏خوريد و كار درويشان نمى‏كنيد .

شيخ على بخارى شيخ را به خواب ديد بر تختى نشسته ،گفت «ما فعل الله بك» شيخ بخنديد و سر بجنبانيد و گفت شعر

گوى در ميدان فكند و خصم را چوگان شكست

مى‏برد زين سر بر آن سر بر مراد خويش گوى‏

نقل است كه يك روز شيخ در خانقاه در سماع بود ،صداى لبكى شنيد كه كسى احرام حج كرد ،شيخ نيز موافقت كرده ،گفت اى عزيز تنها اين رنج نتوان كشيد . اصحاب گفتند آيا شيخ با كه اين سخن مى‏گويد ؟پس شيخ برخاست و از شهر بيرون شد ،اصحاب نيز با او رفتند تا به حوالى خرقان بسطام رسيدند ،شيخ خرقان را خبر كردند كه شيخ بوسعيد مى‏آيد ،شيخ ابوالحسن شادان به استقبال آمد و او را پسرى زيبا بود احمد نام ،در شب پيش زفاف آن پسر بود كه ناگاه دشمنان او را سر بريدند و سرش به در صومعه پدر انداختند .آن روز شيخ آمد ،جسد احمد را يافته ،كفن كرد و منتظر بود تا بوسعيد رسيد و به جنازه او نماز كرد .شيخ گفت چنين درد را چنين مرهمى شايد و چنين قدم را جان احمدى قربان بايد .پس به  جهت شيخ خانه آراستند و شيخ ابوالحسن اصحاب خود را فرمود ،آگاه كه اين معشوق مملكت است و بر همه سينه‏ها اطلاع دارد مبادا فضيحت شويد ،پس شيخ را گفت من تو را از خدا به آرزو مى‏خواستم تو را به مكه نگذارم و تو عزيزتر از اينكه طواف كعبه كنى اينك كعبه را به طواف تو آرند .پس شيخ كعبه را ديد كه گرد او طواف مى‏كرد و در اين سفر والده ابوطاهر با شيخ بود و شيخ ابوالحسن هر روز بامداد نزد شيخ آمدى و سلام كرده ،گفتى اى عزيز آگاه كه با حق صحبت مى‏دارى ،اينجا ذره‏اى بشريت نمانده است ،همه حق است .پس گاهى كه خانه را خالى يافتى دست به سينه شيخ فرود آوردى و گفت دست به نور باقى فرود آوردم كه اينجا غل و غشى نيست همه حق است و فرداى قيامت هر يك از بزرگان را در زير عرش كرسى بنهند تا خلق را از خداى سخن ،و بوسعيد را كرسى نهند تا از حق با حق سخن گويد و او خود در ميان نبود .رباعى زير به كتابت كيوان است :

حاشا كه من از فراقش افغان كنمى‏                          يا يك نفسى خلاف فرمان كنمــى‏

صــد قــرة عيــن ديگـــرم بايستـــى‏                         تا روز چنين بهر تو قربان كنمى

نقل است كه شيخ يك روز مجلس مى‏گفت ،چون در سخن گرم شد در ميان سخن گفت كه نيست در زير خرقه من جز خدا و در آن مجلس بسيار علما و مشايخ حاضر بودند .هيچ كس بر اين سخن اعتراض ننمود ،بلكه همه بى‏خود شده بودند . كسى گفت يا شيخ اين سخن منصور گفت و او را بر دار كردند و تو بر منبر مى گوئى و كسى را ياراى اعتراض نيست .شيخ گفت آرى او عاشق بود و ما معشوقيم .او خزانه‏دار بود و ما خلعت بخشيم .

نقل است كه شيخ مسجدى داشت بر كنار مهنه درخت عناب در آنجا است .در آنجا روزى در آن مسجد وعظ مى‏گفت ،مؤذنى داشت موسى نام ،اين آيه مى‏خواند «من شاطى الواد الايمن فى البُقعَةِ المباركة مِن الشَجرة اَن يا موسى اِنّى اَنَااللّه رَبُّ العالمين» .يكى از اصحاب پرسيد از شيخ معنى اين آيه را .گفت «من شاطِىَ الواد الايمن» اشاره به دشت خاوران است .اهل مجلس آواز صريح شنيدند از آن درخت «انى اناالله رب العالمين» .قيامتى پديد آمد كه صفت نتوان كرد .پس شيخ گفت 124 هزار پيغمبر گفتند ،نشنيديد و نشناختيد و باز ندانستيد و امروز خدا با شما صريح مى‏گويد و هم نمى‏شنويد و نمى‏شناسيد و باز نمى‏دانيد (اين همه عبارت است از فانى شدن كانه حق بر ايشان مى‏راند تا مى‏گويند و ايشان در ميان نه) .

و روزى با استاد ابوالقاسم نشسته بود ،گفت هيچ كس را اين حديث دائم بود . گفت نه .گفت بهتر بنگر .گفت نه .گفت اگر كسى را بود .استاد گفت از نادرات است . شيخ را وقت خوش گشت و گفت اين از آن نادرات است .

نقل است كه شيخ شبى در غلبات وجد و ذوق بود ،گفت خواننده‏اى به دست آريد كه جام امشب نه در خور حوصله افتاده است .گفتند شيخا اين ساعت هيچ كس نيست جز خراباتيان كه آواز بركشيده‏اند .شيخ طيلسان[24] بيانداخت و گفت‏ يكى از آنها بياوريد ،آوردند .گفت زود بگوى كه چه دارى ؟مطرب مست آواز بركشيد و گفت :

امروز ندانم ز چه دست آمده‏اى                               كاز اول بامداد مست آمده‏اى‏

واقعه شيخ جدتر شد و در رقص آمد و دست مطرب را گرفت و گفت :

تو مست‏ترى يا ز تو من مست‏ترم‏                          گه دست برى تو گاه من دست برم‏

پس در ميان رقص مرقع از سر خود دركشيد و به سر مطرب درانداخت .مطرب برفت و بخفت ،چون بامداد از خواب برخاست ،مرقع شيخ در بر خود ديد ،گفت با اين لباس كار بيگانگان نتوان كرد ،در حال توبه كرد و مريد شيخ شد .

نقل است كه مستى در بازار مى‏رفت ،شيخ با اصحاب مى‏آمد .چون نزديك رسيد ،آهسته چيزى به گوش شيخ گفت ،شيخ گفت نه و برفت ،پرسيدند ،گفت كه آن مست گفت من آنچه در باطن داشتم به صحرا نهادم ،آيا تو نيز نهاده‏اى ؟گفتم نه . ديگر روز شيخ مستى ديد در ميان راه افتاده ،گفت اى مرد دست خود به من ده .آن مست گفت شيخا برو كه دست‏گيرى كار تو نيست .شيخ را وقت خوش شد و در وجد آمد .

نقل است كه صوفى سگى را در رهگذرى عصايى بزد چنانكه دست آن سگ آزار شد .سگ پيش شيخ آمد و در خاك مى‏غلطيد .شيخ صوفى را گفت چرا چنين كردى ؟گفت به رهگذر خفته بود هر چند حمله كردم ،برنخاست ،عصايى زدم . سگ خاموش نمى‏شد و به تظلم مى‏ناليد .شيخ گفت چه عقوبت كنم ؟سگ گفت (به زبانى كه شيخ مى‏دانست نه ديگرى) كه چون من جامه سلامت و صفا در بر او ديدم از او پرهيز نكردم ،گفتم مرا از او هيچ گزندى نرسد ،پس چون به خلاف اصحاب سلامت و ارباب محبت از او به ظهور رسيد ،اكنون عقوبتى بهتر از آن نه كه جامه اهل صفا را از برش بيرون كنى و جامه اهل صورت و ارباب فساد بر او بپوشانى تا مردم بدانند كه او عوان است نه صوفى .پس آن صوفى به استغفار ايستاد و رقت نمود .پس شيخ شفيع او شد تا آن سگ او را بحل كرد و رفت .

نقل است كه شيخ را دوستى بود روحانى ،از شيخ درخواست كه اگر مرغى چنانكه دانى به دام افتد به آشيان من فرست تا او را دانه دهم .روزى دو نفر از مريدان شيخ به مسجدى رفتند ،مردى را ديدند كه هرگاه جنبيدى همه مسجد روشن شدى ،آن دو تن تعجب كرده گفتند دريغا كه ما پنداشتيم كه در همه جهان خود بوسعيد است و بس ،چون به خانقاه شدند ،شيخ بر تخت بود ،گفت بياييد اى مسلمان شدگان و گبر آمدگان ،ايشان در پاى شيخ افتاده توبه كردند ،چون ساعتى بر آمد همان مرد مسجدى به خدمت با كوچكى تمام در آمد .شيخ گفت اين ،آن چنان مرغى است كه به خدمت آن دوست فرستيم و فرستاد .پس آن دوست حالى طعام پيش آورد و لقمه‏اى برگرفت و زمانى درنگ كرد ،پس در دهان نهاد و لقمه ديگر برگرفت ،باز ديرى درنگ كرد و در دهان نهاد ،بار سيم چون لقمه‏اى برگرفت ،بيشتر درنگ كرد ،آنگاه خواست در دهان نهد ،آن مرد را صبر نماند ،گفت بخور كه حلال است اين همه درنگ نشايد .آن لقمه را نخورده ،بر زمين نهاد و برخاست و برفت . آن مرد متحير شد و پيش شيخ آمده ،حال بگفت .شيخ آن دوست را طلبيده سبب پرسيد ،گفت لقمه اول كه برداشتم گفتم الهى مرا حقى افتاد به دل نعت[25] فرستادم‏ و گفتم به عزت تو كه نخورم تا مال دنياش ميسر نكنى ،تا خطاب آمد كه مقصود حاصل شد .لقمه ديگر برگرفتم ،گفتم به عزت تو كه نخورم تا صاحب آن مال را از عذاب آخرت نرهانى .ديرتر اجابت آمد .سيم بار خواستم تا او را با عالم معرفت و قرب آشنايى دهم و ولايتش بخشم ،صبر نكرد و شايستگى آن نداشت ،سخن گفت تا ما را بشورانيد .

نظم و نثر از «ابوسعيدابوالخير»

شيخ را كلمات نظم و نثر بسيار است اما نظم كه گاهى در مجلس بر زبان مبارك آورده است بسيار است از جمله قطعه :

بس  كه جستم تا بيابم من از آن دلبر نشان‏

تا گمـان انـدر يقيـن گم شد يقين اندر گمان‏

تا كه مى‏جستم نديـدم چون بديـدم گـم شـدم‏

گم شده گم كرده را هرگـز كجا يابــد نشان‏

در حقيقت چون بديدم ز او خيالى هم نبود

عاشق و معشوق من بودم ببين اين داستان‏

***

خواهى كه كسى شوى تو هستى گم كن‏

بت را بشكن تو بت‏پرستى گم كن‏

***

تا آهن و سنگ آشنايى بكند

آتـش بـه ميانــه روشنايــى بكنــد

***

تا عشق تو را به بر در آوردم تنگ‏

از بيشه برون كرد مرا روبه لنگ‏

***

تا ساختن خوى خوش و صفرا هيچ‏

يا عهد ميان ما بماند بى‏هيچ‏

***

از من چو اثر نمانداين عشق ز چيست‏

چون من همه معشوق شدم عاشق كيست‏

***

قطعه

اندر ميان بت چو پر انديشه بگذرم

گويم كه جوهرى عرضى يا روا نيا

نه جوهرى و نه عرضى تو نه عنصرى‏

نه صورتى و نه عرضى و نه جانيا

چيزى همين نشان كند اندر دلم بديع‏

وصفش همين تمام ندانم تو آنيا

با عاشقان نشين و همين عشق را گزين‏

با هر كه نيست عاشق كم كن قرانيا

باشد كه در وصال به نبينند روى دوست‏

تو نيز در ميانه ايشان به بينيا

***

فرد

طوطى به لب او سرمنقار فرو برد

اين سرخى از او بستد و آن نطق بدو داد

***

هر جا كه شكر لبى و گل رخسارى است‏

ما را همه درخور است و مشكل كارى است‏

***

دفتر به دبستان بر و هم فعل به بازار

وين باده به جايى كه خرابات خراب است‏

***

مرد بايد كه جگر سوخته چندان باشد

نيست همت كه چنين مرد فراوان باشد

***

دانى كه مرا چه گفت يارم امروز

جز ما به كس اندر منگر ديده بدوز

***

هفتاد و دو سال روزگارم شده است‏

تا معنى اين بيت بدانستم دوش‏

***

واى اى مرد از آن داد ز عالم برخاست‏

جرم او كند و عذر مرا بايد خواست‏

***

(رباعيات)

شب خيز كه عاشقان به شب راز كنند                     گرد در و بام دوست پرواز كنند

هر جا كه درى بود به شب بربندند                         الا در دوست را كه شب باز كنند

***

اى دلبر ما مباش بى دل برِ ما                                يك دل برِ ما به از دو صد دل بر ما

نَه دل بر ما نه دلبر اندر بَرِ ما                               يا دل برِ ما فرست يا دلبرِ ما

***

در هر سحرى با تو همى گويم راز                         در حضرت تو همى كنم عجز و نياز

اى خالق كار ساز و اى بنده نواز                           كار من سرگشته بيچاره بساز

***

تا من بودى منت نمى‏دانستم‏                                  با من بودى منت نمى‏دانستم‏

عمرى گذرانيدم به اميد وصال‏                               با من بودى منت نمى‏دانستم‏

***

نقل است كه هر گاه شيخ قرآن خواندى ،چون به آيه رسيدى كه خدا قسم ياد كرده است ،گفتى الهى اين عجزت با كه بود كه سوگندت بايست خورد .

نقل است كه چون از رياضات بپرداختى در پس هر رياضتى دعايش اين بود الهى بوسعيد را از بوسعيد برهان و گفت خدا فرموده است كه معرفت آن بود كه در آن پاكى همگى بايست تو حق تعالى گيرد ،آنگاه بيند كه اين گرفتارى از حق است به حق و كمال معرفت آن بود كه پيش از آنكه به حضرت ديگر برندش ،بنده را به صفتى ديگر گرداند و كمالى كه هيچ چيز وى را حجاب نكند چنانچه هيچ چيز را حق حجاب نكند و حق جز خود را نه بيند ،اين كس نيز همه چيزها به تأمل باطن بنگرد ،نيست بيند و همه عالم از حق زنده‏اند و به حق تعالى مرده‏اند ،اين عالم به حق عالم باشد و هر كه به حق عالم‏تر به حق عامل‏تر است ،آنگاه اين معرفت از آنجا پاك رود و بى‏حجاب و چون تأمل تمام محجوب شود و همه حضرت را بر اين قياس از گفتار و ديدار .

و گفت اگر صد سال در صفات مى‏نگرى به صفات ذاتش راه نيابى زيرا كه چون خاكستر و آتش است .خاكستر صفت ،فعل آتش است و از خاكستر صفت ذات آتش نتوان يافت و از اينجا گفته‏اند خداى را نتوان شناخت و معرفت از بالا درآيد تا تو عارف گردى و او را بشناسى در هستى و بى چگونگى صفات و آنجا كه چگونگى بود معرفت نبود .

و گفت گروهى را از اينجا تحير پديد آمد و بدان تحير قانع گرديدند و زيادت خواهند كه در اين تحير قناعتشان بدين حجاب گشت ،اگر ديدارشان بودى از اين تحير رستگارى خواستندى تا به تحير زندگانى رسيدندى .

و گفت سى سال بود تا خداى را مى‏جستم ،گاه يافتمى و گاه نيافتمى .اكنون چهل سال است تا بوسعيد را مى‏جويم و نمى‏يابم .

گفت بعد از هفتاد و سه سال از پندارم بيرون آوردند .گفت در حال نزع برقى از هيبت بيايد كه در آن هيبت جمله معرفت عارفان و علم عالمان و تصوف صوفيان و فضل فاضلان و بلاغت بالغان و طاعت مطيعان و ولايت واليان و محبت محبان و توكل متوكلان و تسليم و رضا و صدق و اخلاص و ايمان و اسلام و ذات و صفات همه فرو شود و محو و ناچيز گردد و آثارى نماند از جمله آنها ،چنانكه گويى هرگز نبوده است اما اگر در آن وقت ذره نيستى بود ،آن نيستى مَركَب راه تو گردد و بدان مركب بدان راه فرو توان شد و به جمله صفات خويش توان رسيد و آن كس كه خواهد همه نيست بود از او مپرس كه چون بود (در حقيقت هستى فرو رود) از مقام او سخن نتوان گفت ،پس اگر هشت بهشت در مقابله يك ذره نيستى بوسعيد افتد محو و ناچيز گردد .

گفت خدا را توان ديد و درويش را نتوان ديد زيرا كه  خداى را همه هستى است و درويش را همه نيستى .

گفت وقتى نزديك پيرى شدم ،او را گفتم سخنى بگوى ،زمانى درنگ كرد و گفت جز حق هر چه مى‏دانى گر آيه‏اى گفت نكند و حق نيز بگفت در نيايد پس خاموشى اولى است .و گفت هر چه بايد گفت ما آن كرده‏ايم .و گفت هيچ سخن بهتر از اين سخنان نيست كه ما مى‏گوئيم ولى اگر گفته نشود بهتر است .

گفت مردم در حق ما مى‏گويند كه ايشان را خوش است ،اگر آنچه ما مى‏كشيم يك ذره از آن بدانند به فرسنگ‏ها دور شوند و بگريزند .

گفت ما مى‏نگريم به شرق و غرب چنانكه شما به طبقى فرو نگريد و هر چه در اين طبق است ببينيد ،اگر كسى را در جائى يابيم كه او را درد اين حديث بود واجب است ما را كه پهلوى او بخزيم (و عجب آنكه گفت) اگر ما باشيم و اگر نه ،اين حديث خود خواهد بود .

گفت ما همسايگان خويش را از خدا بخواسته‏ايم و همسايگان ما بلخ و مرو و هرات و نيشابور است و آنان كه اينجايند خود از ايشان سخن نيست (يعنى ايشان ديگر به وصف در نيايند) .

پس گفت هر كس كه در كوى ما گذرى كرده باشد يا خواهد كرد يا روشنايى چراغ خانقاه ما بدو افتاده باشد كمترين كرامتى كه خدا با او كند آن باشد كه بر وى رحمت فرمايد .و در اين حديث بود كه سگى از در خانقاه بگذشت ،شيخ گفت خنك اين سگ كه فردا با سگ اصحاب كهف حشر خواهد شد .

و گفت اگر مرغى به نواحى خاوران بر پرد او را از ما نصيب خواهد كرد .

و گفت اگر فردا از شما پرسند كه شما كيستيد گوئيد كه ما صوفيانيم يا عارفانيم، ما مسلمانانيم يا مؤمنانيم كه هر چه گوئيد صدق آن دعوى از شما طلب كنند و شمإ؛ررظظ  درمانيد ،گوئيد كه ما كهترانيم و مهتران ما در پيش‏اند .سئوال ما از ايشان كنيد پس عهد كنيد تا خويش را به مهتران بربنديد .

گفت به سبب حاجات خلق اينجا نشسته‏ايم و اگر نه ما را مكان نبود .

گفت هر كه در ابتدا ما را ديد موحد گشت و صديق و هر كه در انتها ديد ملحد گشت و زنديق.

گفت وقت نزد من شرك است زيرا كه واقت و وقت و موقوت سه باشد و بر سه چيز فرود آمدن بى‏اصل باشد ،چه فانى گشته نه چون فانى گردانيده بود .

گفت اخلاص و نفاق را در عالميان قسمت كردند هفتاد جزو از نفاق و يك ذره از اخلاص نصيب بوسعيد آمد و حال هفتاد سال است كه آن نفاق را به تاراج از دست بوسعيد برده‏اند و آن يك ذره اخلاص هم چنان سوا است و بوسعيد مانده است .

گفت هر كجا عارف و معرفت بود ،از حق به حق بود و اين مجرد ،توحيد نبود آنگاه چون بنده عاجز گردد و از يافتن وى عجزش ،جهلش بود و جهلش ايمانش بود ،اين طايفه بر اين جمله بود اول هستى خدا بر او كشف شود پس اندر يافتنش عاجز گردد و خلق را از دانستن آن سوى حق راه نيست و چون دانست فرو ماند همه خلق به عز قانع گشتندى به عزى كه در وى عين نبود الا اين طايفه كه جز به عين عز قانع نگشتند زيرا در عز عين حق تعالى نبود و در عين عز خلق نبود پس عين عزى بايد كه در وى خلق نيست نه عز عين كه در او حق نيست و معناى من عرف الله كل لسانه آن بود كه چون بميرانند او را از حبس تن كه خلق بدو زنده‏اند و زنده گردانند او را به حياتى كه خلق از او مرده‏اند حقيقت گردد وى را مردن خلق از شنيدن سخن وى و در توحيد گنگ گردد زبان وى از سخن كردن با مردگان .

گفت هر كه گويد در من آمد كن و مكن ،بخور و مخور ،خطى گرد وى دركش كه در غلط افتاده است ،اين خاطر آنجا درست آيد كه پاكى بود تو نباشى و چون تو نباشى كن و مكن كرا بود و هر خاطرى كه در آيد هم از آن حضرت درآيد كه در وى باشى او بر تو نشان مى‏كند و در آن ديدن تو خود در ميان نباشى چون تو را به تو دهد آنگاه بدانى كه چون خاطر آنجا كه فنا كلى نبود نصيب بشريت و ديدار اغيار بود و آنجا كه غير را بايد كه چيزى يابد تو كس پيدا كن وليكن چون تو نباشى همه او باشد .

گفت سكر و مستى اينجا از اثر ارادت بود و آن نيز گاه بود و گاه نبود و هر چند شور بيشتر نشان ضعف احوال بود و هر چند احوالش قوى‏تر بود تشويشش كمتر و نظرش به توحيد بيشتر و ارادت دورتر و هر چه نه بر طريق است تا نجويند نباشد و اين طريقت تا ندهد طلب نكند و هر چه تو را تمام نخواست كرد همت تو تو را بدان نيفكند و هر چه در همت تو نهاد تو را تمام كرد اين فراغتى كلى بايد تا كسى بدان حديث پردازد .اين طريقت را رنج نياميزد و آسايش جويند از بهر فراغت از بهر خلق حق نيست و در حق خلق نيست ،راه حق توئى و تو را از رفتن چاره نيست .

گفت قاعده بندگى بر نيستى است تا ذره‏اى اثبات صفات تو مى‏ماند حجاب مى‏ماند ،اثبات صفت خدا است و نفى صفت بنده .

گفت پادشاهان بنده نفروشند جهد كنيد تا بنده پادشاه شويد .

يكى به شيخ گفت بنده به گناه ،از خدا به بند افتاد .گفت كنون مى‏بايد كه از جويى كه مردم جسته و افتاده‏اند نجست .گفت چون گمان بردى كه او را گم كردى اين وقت او را يافتى .

گفت وقت تو نفس تو است ميان دو نفس ،يكى شده و يكى ناآمده .

گفت هر كجا پنداشت تو است ،دوزخ است و هر كجا تو نيستى ،بهشت است .

گفت حجاب ميان  تو و خدا ،آسمان و زمين و عرش و كرسى نيست بلكه پنداشت و منى تو است ،از ميان برگير به خدا رسيدى .

گفت همه وحشت‏ها از نفس است اگر تو او را نشكنى ،او تو را بشكند و اگر تو او را قهر نكنى ،او تو را قهر كند خنك آنكه در همه عمر نفسى صافى از او برآيد و آن نفس ضد نفس بود و هر كجا نفس غالب بود آن نفس نبود دود تنورستان بود كه از قالب بر مى‏آيد .

گفت تلون و تغير و سوزش و اضطراب همه از نفس بود آنجا كه اثرى از انوار حقيقت كشف گردد نه ولوله بود نه دمدمه ،نه تغير بود نه تلون كه «ليس مع الله وحشته و لامع النفس راحة» .

گفت بى‏بارتان نخواهد گذاشت اگر بار حق بردارى به نقد ،به حقيقت رسى و بياسائى و اگر نه باطلى برگردن نهندت كه نه در دنيا بياسائى و نه در آخرت .

گفت رنج در رنج بتوان افزود و لاكن به كِشِش است نه به كوشش .

گفت كوهى را به مويى كشيدن آسان‏تر است از آنكه از خود به خود بيرون مى‏بايد آمد .

گفت هر كه با خدا معامله به صدق كند او را منشور ولايت نويسند .

گفت چون مرد به راه تجريد رسيد ملك سليمان وى را معلوم نگردد و تا به تجريد نرسيده فضله سر آستين كه زيادت از دست بود معلوم گردد .

گفت پراكندگى دل از دوستى دنيا بود و هر كه را در دل ذره‏اى دوستى دنيا بود هرگز دل جمع نگردد .

گفت هر كه با هر كسى تواند نشست و از هر كسى سخن تواند شنيد و با هر كسى خورد و خواب تواند نمود از او طمع نيكى مداريد كه نفس او را به دست شيطان باز داده است .

گفت فتوت و شجاعت و لطافت و ظرافت نبات‏هايى است كه در بوستان كِشِش رويد و در بوستان كشش مى‏خواهند انبات كنند كشش محو مى‏كند .

گفت كردارى است از او به تو اما آنچه رضا دهى و آنچه از تو بر او وارد مى‏شود به اخلاص كنى اينك نيك بخت دو جهان باشى .

گفت هيچ حجاب نبود ميان خلق و حق مگر آنكه جلال او بر جمال او غيرت برد و هوا را در ميان افكند تا حجاب شود هر كه خواهد كه به كلى حجاب برخيزد گو هوا را از ميان بردار تا به جز خدا در هيجده هزار عالم نبينى .

گفت خدا باك ندارد كه صد هزار نفس را فداى صاحب دلى گرداند .

گفت اگر بنده بداند كه او چگونه كريم خدايى است و چنانكه هست حضرت او را بشناسد زهره‏اش از شادى برآيد و بنده نيكو بودى از بزرگوارى خويش .

گفت خدا فرداى قيامت به بندگان خود خطاب كند كه تو را در دنيا نصيب ندادم نه از آن بود كه دنيا از تو دريغ داشتم بلكه تو را از دنيا دريغ داشتم .دنيا را به كسانى داديم كه از ما دور شدند ،اى بنده من تو را از آن عزيزتر دارم كه به چيزهاى فانى آلوده كنم ،دل مشغول مدار كه امروز روز تو است و حكم حكمِ تو .

گفت ديرى است كه مى‏گويند جايى چيزى است ،اگر نبودندى نگفتندى و اگر نيافتندى نجستندى .

گفت بسى مرد كه حق نان و نمك قديمش موى گرفته باز آورد .

گفت اگر آدمى از شكر ريز لطف او آگاه بودى بيم بودى كه از شادى دلش وا خنديدى .

گفت سعادت به زير سر توست سر زير قدم نه تا دستت به سعادت برسد .

گفت دو خطيب بر منبرى خوش نيايد ،چون حق مى‏گويد من ،تو مگو من و مطلقاً مباش .

گفت با زاهدان زاهد باش و با صوفيان صوفى و با عارفان چنانكه خواهى باش .

گفت درويش را بايد تا هيچ كس نبود تا همه خداى را تواند بود .

گفت جهد كنيد تا خود را بر گوشه دل صاحب دلى ببنديد كه هر روز هفتاد نظر به جز آن سيصد و شصت نظر از خدا بر دل اولياء آيد ،هر گاه تو در آن دل باشى بسا باشد كه فيض آن نظر عاطفت اثر به تو سرايت كند و سعيد گردى .

گفت انسان كه انسان باشد نه خسته كفر و نه بسته ايمان باشد .

گفت غريب است كسى كه از اين حديث به وى دارد و كسى كه از خودى خود سير آمده است.  گفت سلامت در تسليم و رنج و بلا در تدبير است .

گفت مثل ادب كردن احمق چون آب ريختن در بيخ درخت حنظل است كه هر چه آب بيش خورد تلخ‏تر گردد .

گفت خردمند آن است  كه چون كاريش پيش آيد همه راه‏ها جمع كند و به بصيرت دل در آن نگرد تا آنچه صواب است از آن بيرون كند و ديگر را يله[26] كند چنانكه كسى را زرى گم شود در ميان خاك همه خاك را جمع كند و به غربالى فرو گذارد باز يابد .

گفت هيچ راه به خدا نزديك‏تر از راه نياز نيست ،اگر نياز بر سنگ خاره افتد چشمه آب از آن گشاده شود .

گفت داورى كارى است و از غيرى ديدن شرك است و خوش بودن فريضه است.

گفت فريضه آن است كه هزار دوست اندك بود و يك دشمن بسيار .

گفت «الله و ما سوى الله وانقطع النفس» .

گفت هر حالت كه از مجاهده و علم خالى بود زيان او پيش از سود او بود و هر كه را پيرى و مقتدائى نبود از او هيچ كارى نيايد .

گفت مرد بايد به روزگار مشغول بود ،هر چه او را از خدا باز دارد از پيش بردارد و راحتى به درويش رساند ،اگر ارادت بدين صفت به سر برد به مقصود رسد و اگر نه سرگردان باشد نه با دين بود نه با دنيا .

گفت منعمان دنيا به نعمت دنيا متنعم‏اند و منعمان آخرت به نعمت هاى آخرت و دوستان الهى را اندوه حق حصارى است و پناهى است از جمله آفت‏ها و بلاها .

گفت اهل دنيا صيد شدگان ابليس‏اند به كمند شهوات و اهل آخرت صيد شدگان حقند به كمند اندوه .

گفت در هر دلى كه از حق سرّى نيست و با حقش رازى نيست و از كلام حقش سماعى نيست نشان آن است كه در آن دل اخلاصى نه و او را به هيچ روى خلاصى نه .

گفت هر كه به نفس زنده است به مرگ بميرد و هر كه به دل زنده است هرگز نميرد .

گفت معشوق روندگان سرّ پاك است و اين سرّ باقى بود و نيست نشود زيرا كه اين سرّ پيوسته به نظر حق قائم است و منظور نظر خاص حضرت است از نصيب خلق پاك است و در اين قالب عاريت است هر كه را اين سرّ است او حى است و هر كه را نيست او از حيوانات است و بسيار فرق است ميان حيوان و حى .

گفت هر كه به خدا زيد هرگز نميرد .

گفت درويش نبود كه اگر درويش بود درويش نبود .

گفت درويش نه ايشانند كه اگر ايشان بودندى نه درويشان بودندى هم ايشان صفت ايشانند هر كه راه جويد گذارش بر درويشان بايد كرد كه در وى ايشانند .

گفت هر كه در اين راه تنها رود چون ديو در ميان بيابان فرو ماند و نداند كه راه كدام است.

گفت اين نه كارى است كه به رشته بر كسى توان بست يا به سوزن بر توان دوخت و اين نه كارى است كه به سخن فرا سر شود واين كار به نياز و محبت به سر توان برد اگر چه سرّ جان‏هاى است و هر كه هم نشست ما نيست در اين حديث او ما را هيچ كس نيست اگر چه ما را از اقربا است .

گفت در هر كارى يارى بايد بودن و در اين كار يارها .

گفت هر كه خلق را شايد خدا را نشايد .

گفت خلق از آن در رنجند كه كارها پيش از وقت مى‏طلبند .

گفت از حق بايد ثبات و استقامت خواهند ،كرامت مى‏خواهند چون كرامت پديد آيد مرد معجب شود .

گفت ترسان ترسان در اين كار پاى مگذار كه اين كار به دليرى و عيارى پيش بايد گرفت چون خدا گفتى هر چه دون او است بگذار .

گفت وقت خويش نگه دار و ملازم گير و آلوده مكن كه او چون آبگينه شامى بود كه اگر اندك خودى فرا پيش گويد بشكند .

گفت هر چيزى را جاى خويش ببين كه چگونه ساخته‏اند و هيچ غلطش نيفتاده است چون بديدى انكار همه خلق رادر يك نفس ببايد ديد يكى و يكى چون همه .

گفت مرد را همه چيز ببايد تا هيچ چيز نبايد .

گفت اگر در زاويه درويشى ساز خمّاران بيابيد او را نصيحت كنيد و دعوتش كنيد به رفق و با او درشتى نكنيد .

گفت هر چه تو را از خدا باز دارد شوم است و صحبت او مذموم .

گفت انگار در همه عالم تو مانده‏اى و بس بنگر تا چه مى‏بايد كرد اگر اين بدانستى معاملت بر دست گير كه در وقت نزع از دست نبايد نهاد .

گفت هر كه چنان پندارد كه بى‏جهد رسد خطا است .

گفت هر بى سر و پا را به حضرت ربوبيت راه نيست .

گفت بس كسانند كه تن مى‏گدازند و نفس مى‏پرورند .

گفت مثل اين نفس چون مردى است كه سنگ آسياب را بر روى ديوار برمى‏كشد اگر يك طرفةالعين از او غائب شود آن سنگ بر زمين افتد .

گفت ايشان كار به دل كردند و ما به دست .

گفت گوهر تو در قفس انسانى است از اين شاخ بر آن شاخ مى‏نشيند در قفس باز كن و وى را خلاص ده .

گفت در اين راه عافيت نباشد و سلامت و آرام نباشد و خلق و رفيق و دوست نباشد و خويش و پيوند و توئى تو هم نباشد يك خداى باشد و جز وى نباشد .

گفت حق در هيچ آبادانى نباشد .

گفت او پاك است از هر چه در دل مخلوق بگذرد .

گفت چون فضل كرد با بنده بيچاره ضعيف او را مجمجه در باطن فرا ديد آرد تا آن مجمجه او را به جايگاهى رساند كه از هر چه جز او است او را باز كشد و بگسلد و بنده را بيارايد و او را جلوه كند بر خلقان خويش و او در ميانه چون مومى بود چنان كش مى‏مالد چنان مى‏باشد كه المؤمنون يلّنُونَ لَيِنّون .

گفت گرفتارى مى‏بايد كه پديد آيد ،تو را از تو فرا ستاند و شوريده شوى در گرد جهان گردى سوخته و درد اين حديث تو را اندرون وا كرده جهان بى‏آنكه بدانى كه اين حديث چيست ،چون خدا گفتى از خود و از هر چه دون او است ببايد مردن يا نه پيرامون اين حديث نبايد گشتن بدان بسر نشود كه خدا گوئى ،خداگويان بسيارند خداجو بايد بود ،خداجو عزيز است و هر كه چنين بود او را هيچ گاه نگذارند كه درماند .

گفت آدمى را به فضل‏ها مخصوص كرده است كه مى‏گويد بيا با من باش به جاى تو خدا مى‏خواهد كه نيست كند تو را و از بيخ بركندت آنگاه به نور خويش تجلى كند بر آن خاك پاك.

گفت هر كه خدا گويد و به چيز ديگر اثبات كند مشركى بود و اين روا نباشد يكى بيش نيست.

گفت غافل نبايد بود از آن كسى كه يك دم زدن از تو غافل نيست كه از خدا غافل بودن صعب‏ترين كارها است .

گفت راه نزديك‏تر به خدا آن است  كه از خويشتن باك ندارى و از خود بيرون آئى و مى‏كش دم به دم چنانكه مار از پوست ببايد كشيد ،همه كس در بند است تا آن را نوردد اين راهرو در خويش راه گم بايد كرد تا آنكه بداند كه هيچ كس نيست .

گفت «الفقر هوالفناء فى الله» .

گفت تصوف ايستادن دل است با خدا به واسطه .

گفت توحيد الحاد است و معرفت طغيان است و ذكر هذيان است و علم نسيان است يعنى هر چه تو نشان كنى شرك بود .

گفت تصوف به تلقين چون بنائى بود بر سرگين .

گفت تصوف دو چيز است يك سو نگريستن و يكسان زيستن .

گفت الذّكرُ نسيانُ ما سِواهُ مسلمانى ،گردن نهادن است بر حكم‏هاى ازلى .

گفت التّصوف اِسمٌ واقعٌ فاذا تَمَّ فهواللّهُ .

گفت صدق وديعت حق است در ميان بندگان كه نفس را در او هيچ نصيب نبود از جهت آنكه راه به سوى حق صدق است و حق حكم نفرموده است كه صاحب نفس رابه حضرت او راه بود .

گفت تصوف عزى است در ذل و توانگرى است در درويشى و خداوندى است در بندگى و سيرى است در گرسنگى و پوشيدگى است در برهنگى و زندگانى است در مرگ و شيرينى است در تلخى هر كه بدين صفت آيد و بدين صفت رود هر روز سرگردانيش بيشتر بود .

گفت تصوف ارادت حق است در خلق بى خلق .

گفت هفتصد پير در ماهيت تصوف سخن گفته‏اند وتمام‏ترين آنها اين است كه «التصوف استعمال الوقت بما هو اولى به» .

گفت اگر آسمان و زمين در هم افتد تو سر به نيستى خود فرو بر و دَم مَزن كه هر چه هست از او است و تو هيچ چيز نيستى ،دوست اين چنين بخواهد اگر كسى فرا تو سخن گويد از جاى نشوى كه اين كار به صفرا از پيش نرود اين را مردى بايد شوره خورده و كار ديده و اين به قيل و قال و تك و پوى درست نشود برقى خواهد .

گفت ابتداء اين حديث نيازى است كه بنده را به خود گرفتار كند تا اندك بنده را از خودى خود كم كند و اين حديث بر او آشكار كند تا بنده همه آن گردد .

گفت خلق اگر بدانند كه از كه باز مى‏مانند ماتم بدارند و پيوسته در تعزيت باشند وليكن كس نمى‏داند و برايشان پوشيده كرده‏اند يكى خلق مى‏پرستد و يكى ضياع و يكى جاه و مرتبه و يكى سود و زيان و يكى اين جهان ،يكى آن جهان ،پس خداپرست كو ،اگر من از خداپرست خبر يافتمى به پهلو خزيدن آنجا شدمى و خاك قدم او را سرمه كردمى .اميران گردن بزرگ كرده‏اند و رئيسان سر برآورده‏اند و عالمان معجب شده‏اند ،خود را صاحب طيلسان مى‏پندارند و زاهدان در جهان نمى‏گنجند و عابدان سخن سخت مى‏گويند و پنداشته است كه از ايشان مى‏زايد و جهانى است سرتاسر همه را شرك گرفته ،اگر همه را فروگذارى ذره‏اى توحيد فرو نيفتد «الا ما شاءالله» .

درويشى گفت ما او را كجا يابيم و جوئيم ،گفت كجاش جستى كه نيافتى اگر قدمى به صدق در راه طلب او نهى ،در هر چه و هر جا نگرى او را بينى .

گفتند عشق چيست ؟گفت العشق شبكه و الحق يعنى عشق دام خدا است .

گفتند شريعت و طريقت چيست ؟گفت :اين همه اسامى منازل است و اين كار به سر نشود الايبدل الارواح و اگر نه به ترهات صوفيانه مشغول مشو .

نقل است كه چون شيخ را وفات رسيد گفت :ما را آگاهى دادند كه اين مردم كه اينجا مى‏آيند و تو را مى‏بينند اكنون آزاد كرديم كه تا اينجا آيند و ما را نبينند پس گفت اين حديث از زمين برجوشيد اگر ما باشيم و اگر نه اين حديث خواهد بود تا قيامت و گفت :شما را به حق تعالى دعوت نكردم كه به نيستى دعوت كردم كه هست بالاى هزار شمائل شما را براى نيستى آفريده است اكنون رفتيم و هزار بربستيم و بالاى هزار شمار نيست يعنى هزار ماه پس گفت: جمعى از جنيان[27] به سخن ما آسايش‏ها داشتند چه در نيشابور و چه در بيرجند سپند بسوزيد كه جنيان از بوى سپند بگريزند و اگر به وقت وفات آوازى شنويد و كسى را نبينيد بدانيد كه ايشانند ما رفتيم و چهار چيز به شما ميراث گذاشتيم :رُفت و روئى ،شست و شوئى، جستجوئى ،گفتگويى و فردا صد هزار باشند كه بى‏عمل به بهشت روند .گفتند ايشان كه باشند ؟گفت قومى كه در سخن ما سر جنبانيده باشند و گفت يك صد سال بعد از اين خادم ما باشيم و يك صد سال فرزندان ما و اين هزار بردارد بلكه دامن قيامت بردارد پس كلمه چند ديگر بگفت و سر در پيش انداخت و ساعتى آب از چشم بر روى او فرو مى‏گذشت و همه مى‏گريستند ،پس از منبر فرود آمد و بر اسب خود نشست و بر جمله مواضعى كه در كوه و دشت شب‏ها به روز آورده بود و روزها خلوتى داشته به وداع آنجاها شد و هر جا كه او را وقتى خوش رو داده بوده اسب آنجا زانو بر زمين مى‏زدى و شيخ وداع مى‏كرد و مى‏گريست تا باز به خانه آمد شيخ را گفتند در پيش جنازه شما كدام بيت بخوانيم ،گفت اين بيت :

خوب‏تر اندر جهان زين نبود كار                           دوست بر دوست رفت يار بر يار

آن همه اندوه بود و اين همه شادى                          آن همه گفتار بود و اين همه كردار

گفتند تلقينت چگونه كنيم ،گفت اين بيت مرا تلقين كنيد :

امشب مباش از من جدا گر من نيايم تو بيا

قيمت نگيرد كوى ما بى‏روى مهرافزاى تو

پس شيخ روزى چند رنجور بود چون وفات كرد آوازى عظيم آمد كه همه اهل شهر بشنيدند دانستند كه جنيان آمده‏اند تا بر شيخ نماز گزارند ،صبر كردند پس خلقى هم بر جنازه شيخ نماز كردند و دفن كردند .شيخ را اسبى بود كه پيش او پشت فرا داشتى تا شيخ بر او نشستى آنگاه آن اسب را ديدند كه افسار گسسته و اشك از چشم‏هايش مى‏دويد و گرد كوى مى‏گرديد و نه آب مى‏خورد و نه علف تا هفت شبانه روز ،روز هشتم گفتند اين اسب بخواهد مرد كه چنين لاغر و ضعيف شده ،او را كشتند و گوشت او را به تبرك به درويشان و مساكين و اصحاب قسمت كردند.

تم من حالات شيخ ابى‏سعيد ابى‏الخير

حرره محمد مهدى گلپايگانى‏

سنه 1330 هجرى قمرى‏

کتاب شرح حال ابوسعید ابوالخیر

اثر عباس کیوان قزوینی


[1] . مراد از «ره»عليه رحمه است .

[2] . ‏ع = مصراع ،نيمى از بيت .

[3] . طنابى

[4] . كاروانسرا

[5] .مبرز :توالت

[6] .مهنه :ابيورد (درگز)

[7] .سباع :درندگان

[8] .خمر: شراب

[9] . ستور :چهارپا

[10] . رُشت :پليدى

[11] . فصد :رگ زدن

[12] .كلوخ استنجا :سنگ توالت

[13] . جمجمه :گيوه

[14] . موزه :كفش

[15] . لگام :دهنه اسب

[16] .لوزينه :حلوايى كه بادام و شكر در آن باشد .

[17] . ‏طراق :آوازها و صداهاى پياپى

[18] . دو تا :خميده

[19] .باغ رزى :باغ انگورى

[20] .شارعى :راهى

[21] . سلاست :آسان

[22] . عيوق :آسمان

[23] . ازار :شلوار

[24] . طيلسان :جامه گشاد و بلند كه به دوش اندازند .

[25] . نعت :وصف كردن (مخصوصاً توصيف نيكو)

[26] . يله :رها

[27] . ‏ناپيدا