English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در تعليمات دين و آن سه قسم است
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از کتاب کیوان نامه جلد سوم اثر عباس کیوان قزوینی   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 15:55

شماره مقالات 598

در اين مقاله عناوين ذيل را خواهيد خواند :
نخست مطلق دين

سرمايه همه تعليمات

سه سرمايه

دين سه درجه دارد

دين موقّت ابتدايى

وجدان مكتسبى

در امور اضافيه و در عشق

عنوان دوم از جلد سيم كيوان‏نامه

در تعليمات راجعه به دين و آن سه قسم است :

نخست مطلق دين كه هر كسى بايد خود را به بى دينى نپسندد، كه بميرد با بى‏ دينى با آنكه چندين دين سرتاسر جهان را گرفته است ،زيرا پس از مرگ پشيمان خواهد شد كه چند سال در جهان زيسته هشيار و مختار ،و به هوس هم دينى براى خود نگرفته، و بيشتر مردم گرچه ديندار هم باشند دلشان دين را بزرگ نمى‏شمارد، و كوچك‏تر سود دنيا را بزرگ‏تر از همه آن دينى كه دارد مى‏ داند .پس بيشتر ديندارها بى ‏دينند، تا چه رسد به بيدين راستى كه آن هم بيشتر مردم است. فكر به ما مى‏گويد، تو كه با اين هنرها هميشه زنده نيستى، پس هستى تو براى اين جهان نيست يعنى تن (جهان هر كسى تن او است و اين فضاء جهان كه اجناس مواليد است، مال هيئت محفوظه هميشگى است، نه مال يك يك، لذا نيستىِ يك يك نمودى در جهان ندارد) .

پس اگر ما به فكر جان خود (كه شايد پس از مرگ باقى باشد) نباشيم، خودخواهى نكرده‏ايم، و بجز ديوانه كسى از خودخواهى خوددارى نمى‏كند، و دين به معنى خودخواهى است نه به معنى كارهاى مخصوص چون ما در امر دين معلّم عالم نداشتيم ،دين را كار مخصوص پنداشتيم و نه چنين است، همانا معلّم ما فكرِ خودمان است، نه رؤساءِ روحانى كه معاش ندارند جز راه دين ،و ما را ديندار مى‏خواهند براى خودشان، نه براى ما. ما از ترسِ اكفارِ آنها ما را بايد به ظاهر تابع آنها باشيم ،و در باطن بايد خودمان بكوشيم ،دست به آنها بدهيم اما دل ندهيم آنها دين مردم را براىِ نانِ خود مى‏خواهند ،ما بايد دين را براىِ جانِ خود بخواهيم به آنها هم نان بايد داد از ترس ،اما دين را نبايد به دست آنها داد تا ما را هر روزى به سوئى بكشند، مانند گاو و گوسفند شير ما را بدوشند و آخر هم بكشند و گوشت ما را بخورند .

 

پس هستى  ما براى آنها شده نه براى خودمان ،اين گونه دين هرگز به كار جان ما نمى‏خورد، چرا بايد ما خودمان را كودن نگه داريم، تا فائده هستى ما را ديگران برند، و خود تهيدست بمانيم.

اين گونه ديندارى كه ما اكنون داريم يكى از سياست‏ها است نه ديانت، در سياست هر زمامدار پر زور، اختيار را از ما سلب مى‏كند، رنج دست ما را به مفت مى‏برد در ديانت هم چنين شده، چرا بايد به فكر خود يك دين آرام بخشى نداشته باشيم، آدمى كه لوازم خود را ندارد، زود باور گول خور مى‏شود و لقمه هر خورنده مى‏شود (هر ناتوانى لقمه حلالِ هر توانا است) روساء دينِ خودشان را از كجا آموخته‏اند كه مى‏خواهند معلّم ما باشند، ما هم خود از همانجا بياموزيم تا معلّم مفتخور نخواهيم، همانكه معلّم مفتخور مرا ديد كه خودم دانا هستم نمى‏تواند مرا لقمه خود فرض كند ،اما همانكه نادان باشم من موشم و او گربه، رهائى از چنگ او ندارم.

سرمايه همه تعليمات همين كلمه است كه تا زود است خودت دانا بشو، لقمه دانايان مشو استقلال ذاتى داشته باش ،تو هم همان چشم و هوش را دارى ، چرا به كار نبرى .

اگر گوئى كه همه كس آن قدر دانائى كه براى دين بس باشد ندارد و دريافت دانائى وافى، يك عمرى و يك ثروتى و هوش ذاتى و يك اسباب كارى مى‏خواهد، و اينها براى همه نيست، و ديگر در آن مدت كه مشغول تحصيل است باز دينى لازم دارد و ناچار از تقليد است .

پاسخ بايد دو چيز پيشنهاد همه باشد يكى آنكه قدر واجب از دين به قدر دانش و كنشِ هر كس است، نه آنكه همه يكسان باشند. لفظ اشتراك در تكليف (كه اصوليّين آن را يكى از چهار دليل حجيت مظنّه مجتهد دانند) به معنى اصل تكليف است نه قدرِ مكَلَّفِ به ،يعنى هر خردمند بايد ديندار باشد ،هر دينى را كه دسترس دارد، لضرورة استحالة التّكليف بما لايطاق  و در احكام آن دين[1] مأخوذ هم‏ به تفاوت توانائى و عناوين حكم مختلف مى‏شود، لال مكلف به لفظ و بيمار به ايستادن و بى پا به رفتن نيست ،كسى نگفته و نتواند گفت كه يك دين معين با قدر معيّن از احكامش، واجب مطلق عينى تعيينى است بر همه ملل هفت اقليم هر دو روى زمين ،مگر وقتى كه همه آن دين را بتواند در هر شهرى بزرگ اقلاً يكسان بر پا و آماده نموده به دسترس همه بگذارد، تا اهل قصبه‏ها و دهات به سفر نزديك عادى بتوانند به آن شهر بزرگ آيند ،و چنين كارى تاكنون در جهان رو نداده. امروز مسيحى كه صندوق‏هاى پر از پول اعانه دارد كاتوليك جدا پروتستانى جدا، و هر يك چند جا كه هر جا به قدر خزانه يك دولت بزرگى سرمايه دارد ،و چند قرن است كه با قدم‏هاى گشاد راه مى‏رود و به هر چاره‏اى دست مى‏زند، هنوز نتوانسته كارى بكند كه ،همه مردم يكسان دسترس داشته باشند .

و به فرض محال كه چنين كارى رو داد، تازه فرق دانش‏ها و توانائى‏ها كه از زمين تا آسمان است چاره‏بردار نيست با كوتاهى عمرها ،بيخرد - كم خرد - كم عمر - نادار، هميشه در جهان بيشتر از پر خرد پر عمر مالدار است به چندين برابر، به قسمى كه از خرج سفرهاى نزديك هم عاجز است ،علاوه كه فهماندن وجوب سفرِ دينى بر او كار دشوار بلكه محال است، مگر به زورِ سياست كه اسلام آغاز آن كار را كرد (يعنى بعد از پيمبر به دست خلفاء (كه شيعه آنها را خلفاءِ جور مى‏نامد) شد نه به دست كسان مقدّسِ مسلّم كه كارِ آنها حجت باشد و من در مقدمات تفسيرم صفحه 14 و در ثمرالحيوت صفحه 68 گفته‏ام كه اگر على خليفه بلافصل مى‏شد دعوت به زور شمشير نمى‏كرد و وجوب جهاد را در قرآن منحصر به زندگى پيمبر خاتم مى‏دانم و فرق ميان نبوّت و ولايت مى‏نهم) امّا ادامه و تعميم نداد يعنى منحصر به كم‏تر از صد سال شد، و آن هم تنها ايران و مصر و شامات بود، نه به تركستان غربى و شرقى و ژاپن و چين رسيد و نه به فرانسه كه آن وقت دولت بزرگى بود (فرانسه اول دولت اروپا است) و نه به بلاد آمريكا ،اگر گوئى آن وقت امريكا پيدا نبود، پاسخ آنكه خدا كه مى‏دانست و اسلام هم يكى از اديان آسمانى است و بر خدا لازم است تبليغ، همانكه تبليغ خدائى نسبت به يك دين معين به همه جاى زمين يكسان نشده ،پس بوى هم اين سخن را كه ما مى‏گوئيم مى‏دهد بلكه نه تنها بو فرياد مى‏كند .

پيشنهاد دوم آنكه دين درجات دارد كه بايد بتدريج يافت و گرفت، و طفره محال است. يعنى درجه كامله بر هيچ كس از اول واجب نيست ،و حكماء هم ‏فرموده‏اند كه يك درجه دين ابتدائى است كه وجوب عقلى موقت دارد (نه وجوب شرعى زيرا هنوز زير بار حكم شرع نرفته) بايد آن را در اوّل تكليف بلكه زمان مميّز و مراهق بودن داشته باشد و رفتار كند و مشغول تفتيش دين كامل هم باشد و فرو ننشيند و به آن دين اجمالى موقّت بس نكند .

تا آنكه بيابد به قدرى كه خود را قانع كند و كوتاه نيامده باشد ،آنگاه اگر مخالف با دين موقّت بود بايد ترك موقّت كند و اگر نبود هر دو را داشته باشد و در احكامِ دينِ قانع شده هم اكتفاءِ به مشهور نمايد، ديگر نه اجتهاد بر همه كس لازم است و نه تقليد، كه خود را اسير كردن است و منافى با استقلال فكرى است كه خدا به همه يكسان داده يعنى به قدرى كه بس باشد و بيش از آنچه داده از او مطالبه نمى‏فرمايد. (به غير از آنچه تو دادى ندارم - چه مى‏جوئى ز جيب و آستينم) (عرب‏ها آستين بلندى دارند مانند جيب كه چيزها در آنجا پنهان مى‏كنند) .

پس عذر ناتوانى مطلق در امر دين كسى ندارد تا بيارد

*********

خدا سه چيز سرمايه به همه به قدر كفايت (يعنى بيش از آن بر او واجب نكرده) داده قواى بدن - عمر - فكر.

بايد اين سه را هم در لوازم زندگى به كار برد هم در دين .اكنون توده در امر دين اهمال مى‏كنند به كار نمى‏برند ،همانكه هشيار شدند (به اختيار يا به اجبار) ناچار به اسيرى و تقليد مى‏شوند. و آن دو عيب دارد يكى ننگ وجدانى كه اسيرِ مانندِ خود بشوى به اختيار و هميشه .

دوم اشتباه در صحت مجتهد كه يقيناً همه مدّعيان اجتهاد در واقع مجتهد جامع شروط نيستند ،آنگاه نزد خدا هم ننگِ مقصرى و حكمِ بيدينى دارد. همانكه درِ تقليد باز شد، يعنى اجمالاً جائز شد ،ديگر اندازه ندارد، دهاتى‏ها و اهل قصبات از اندك خط خوانى بلكه خط نخوان هم، هر گونه تقليد مى‏كنند (آخوند ده كار هر مجتهد اعلم را مى‏كند) چونكه امر دين را كوچك گرفته‏اند، به هر اندك چيزى قانع مى‏شوند.

اكنون غرض آنست كه تعظيم امر دين واجب‏تر از عمل به دين است واجب‏تر از هر واجب است ،بايد از دنيا و مافى‏ها و از همه لوازم زندگى بزرگ‏تر و مهمّ‏تر دانست ،زيرا ما براى دين به دنيا آمده‏ايم نه براى دنيا ،حكماء يونان فرموده‏اند كه در دنيا چيز تازه‏اى نيست كه تو براى آن آمده باشى ،تو آمده‏اى كه خودت را بشناسى، و در غير دنيا نمى‏توان خود را شناخت.

و خودشناسى، همان دين است. هر كه خود را شناخت خدا را شناخته، آيا خودشناسى جاى تقليد است، آن هم از غير معصوم غير پيمبر و امام (آدم غيرعادى). مجتهد اعلم هم آدم عادى است .لفظ  شناختن منافى با تقليد است و عجب‏تر آنكه هنوز مقلِّد مقلَّدِ خودش را نشناخته، و به شنيدن تقليد مى‏كند، آن هم كه بر فرض شناخته، به غير عادى بودن نشناخته ،بلكه به عادى بودن شناخته، يعنى مى‏گويد مجتهد من آنقدر درس خوانده تا مجتهد شده، و درس يك كار عادى است، و نمى‏گويد كه مجتهد من خودش را شناخته و مرا هم شناخته ،چنانكه مى‏تواند مرا به خودم بشناساند، اگر اين را بگويد، گرچه دروغ واقعى هم بگويد اما به اعتقاد خودش راست گفته باشد، باز خوب است، صوفى اين عقيده را به قطب خودش دارد و بايد داشته باشد ،والّا صوفى نخواهد بود.

پس اساس دين صوفى نزديك‏تر به باور است به حسب مفهوم ،بعد سخن به مصداق مى‏آيد، و درباره مصداق همه دچار ناروائى‏هاى بسيارند ،و چاره ندارند، جز آنكه سه تا سرمايه خداداد را از اول بكار برند به درستى، يعنى تا توانند كوتاهى نكنند و نسبت به واقع كه كسى توانائى ندارد ،همه معذورند در قرآن هر چه بما تعملون و ظلموا انفسهم هست، اشاره به كوتاهى كردن در به كار بردن سه سرمايه است .و هر چه ما كسبتم و جاهدو سعى فاسعوا و سارعوا و استبقوا هست، اشاره به كوتاهى نكردن است، نه رسيدن به حاقّ واقع (كه مقدور كسى نيست بلكه اصلاً واقعى نيست بجز همان سعى و جهد كه واقع را بايد خود شخص ايجاد كند و معنى اختيار ايجاد كردن واقع است، و اين هم سخن تازه‏ايست بگير و نگهدار) .

اكنون به كار بردن سه سرمايه هم شرط دارد ،كه در كارهاى دنيا آنقدر فرو نروى و دقت و اهتمام نكنى كه همه سرمايه‏ات آنجا به كار رود و براى دين نه وقت داشته باشى نه فكر نه قوه بدن بلكه قانع باشى از دنيا به قدر ناچارى (لزوم مايلزم نام كتاب ابى العلأ معرّى است كه از نابغه‏هاى طراز اول بود) مثلاً مردم براى خوراك و پوشاك كه نوعاً ضرورى است و همه ناچارند از آن، اسراف‏هائى مى‏كنند كه در خودِ آنها نيز بيشتر مردم در مى‏مانند (آداب قناعت آنها را در استوار صفحه 43 گفته‏ام) كه هم وقتشان و هم فكرشان تمام مى‏شود و كم مى‏آيد، تا چه رسد كه وقت فراغت و فكر با قوت براى دين بماند، بويژه از حالا به بعد (تا سيصد سال اقلّاً) ايرانى كه تاكنون پر نعمت و ارزانى و كم تجمّل بود و بدين فخرها مى‏نمود دچار تقليد كامل (بلكه فرع زائد بر اصل) از اروپائى (كم نعمت گران خور مقيّد به هر اندك تجمّل) شده كه اين سه سرمايه خداداد را كه مردم ايران نوعاً بيشتر از همه داشتند (پر فكر و پر عمر و پر بنيه ايران بيشتر و نمايان‏تر از همه ملل دنيا بوده تاكنون اما بعد از اين زبان كند است) اگر همه را تا آخر به كار برند كم است و دين سهل است براى هنرهاى سابقه كه انحصارى داشتند، ديگر نه وقت دارند نه فكر.

قوه بدنى هم از فشار بى چيزى و ننگ و شرم از عائله تمام شده ،پس از همه بلاى ترياك‏كشى پر زيان بى سوُد چنان همه كسى شده كه هر گرسنه برهنه هم دست و چشمش به دسته و حقه وافور است ،بزرگ‏ترين آرزوها مرگ است .

و هم آداب تدريجى كه نخست قدر مشترك همه اديان را كه مشهور مسلّم است. براى خودش دين موقت ابتدائى قرار دهد، و ضمناً مشغول تحصيل دين متوسط باشد و آرزوى دين عالى را هم داشته باشد.

(دين هم مانند درس سه درجه است، ابتدائى - متوسط - عالى).

و ابتدائى تنها يك كلاس است نه شش كلاس، كه آن در درس هم يكى از اغلاط مشهوره است و من در كتاب غلط مشهور، در غلط پنجاه [و] هفتم نوشته‏ام عمر محصّل را باطل مى‏كند به هيچ ،زيرا مطالب كلاس سه تا شش آسان‏تر از شش كلاس متوسطه نيست، و براى توده بيهوده است ،آنها مال كسى است كه مى‏خواهد متخصّص بشود، يعنى بيش از قدر لزوم است، و ابتدائى بايد تنها قدر لزوم باشد، والّا نام ابتدائى نبايد به آن داد. ابتدائى بايد داخل علم كه فكر مى‏خواهد نشود، و اينها كلاس تهيّه را كه حروف شناسى باشد، به لباس علم در آورده‏اند، كه فكرهاى عميق و هوش‏هاى دقيق كه كم‏تر كسى دارد مى‏خواهد، و دماغ مبتدى را بكلّى ناتوان مى‏كند، كه براى درس‏هاى علمى معيوب مى‏شود. بچه كوچك پيش از هفت سال فكر در دماغش نيست، از اول مغزش مى‏سوزد، و جنايت بزرگى در دبستان‏ها بر نوباوه‏ها زده مى‏شود، به نام تعليم و تربيت.

امّا دين موقّت ابتدائى، پس آنست كه بينديشى كه تن تو يك ساختمان خدائى است كه همه چيز در خودش هست از ابزار كار و از كان دانش و واداشتن به كار سودمند و پرهيز از زيان ،و خدا به تو اختيار اين تن را داده و شناختن نيك و بد كارها را در كان مغزت نهاده كه نامش خرد است (وجدان طبيعى) .

وجدان مكتسبى هم قوه‏اش را دارى كه اگر به علوم بپردازى و متخصص در هر علمى بشوى نتيجه تخصّص تو آنست كه در آن علم وجدان روشنى پيدا مى‏كنى كه سزاوار رأى دادن مى‏شوى، و هر رأئى كه بدهى به رسميت شناخته مى‏شود و جزءِ آراء گذشتگان مى‏شود گرچه اعتراضات بسيار بر آن رأى تو وارد شود ،اما از رسميت و از عرض اندام نمى‏افتد. و فقهاءِ ما همين وجدان مكتسبى را كه در خصوص علم فقه پيدا شود (نه اصول مخترع جديد) قوه قدسيّه مى‏نامند و روح اجتهاد مى‏دانند كه قابل تقليد مى‏شود. (تقسيم وجدان را به طبيعى و مكتسبى كه مكتسبى هم به عدد علوم و صنايع و اديان و اختراعات شماره پيدا مى‏كند، تاكنون كسى نگفته بود، ولى عقل را گفته‏اند) (رايتُ العقلَ عقلَينِ فمطبوع و مسموع اى مكتسب، و لاينفع مسموع اذا لم يَكُ مطبوعٌ) و به گمان من عقل همين وجدان است، يعنى اكنون نام عقل را وجدان مى‏گويند .

پس دين ابتدائى موقّت احكامى است كه وجدان طبيعى هر كسى بر او حكم مى‏كند. ديندار آنست كه ملتزم بشود به عمل كردن به وجدان طبيعىِ خودش. لفظ دين به عربى 36 معنى دارد كه در جلد اول تفسير صفحه ...گفته‏ام و چهار تا از آن 36 معنى نيكو مناسب است با دين مصطلح ،بويژه انقياد (دانَ بِهِ اى اِنقادَ) و دين مصطلح، ملتزم شدن به عقايد خاصه و اعمال خاصه است، پس هر التزامى دين آن شخص ملتزم مى‏شود و نخست بر همه كس به حكم عقل لازم است كه ملتزم بشود به رفتار به وجدان پاك طبيعى خودش ،و اين التزام را وجود خارجى بدهد و قيد خود بداند و زنجير پاى خود بكند، و ناظر بر كارهايش و حاكم بر خودش و نصب‏العين و قبله خود بداند. پس او را ديندار بايد ناميد نه بى دين نه مستضعف. امّا تا آخر نبايد اكتفاء به اين قدر از دين بكند ،و بايد بى فوت وقت تلاش صميمى لزومى درباره يك يك از اديان مربوطه دسترس خود (نه همه اديان دنيا كه ممكن نيست و عمر هم آن قدر ندارد) داشته باشد ،مثلاً هر كه در بلاد اسلامى منزل دارد شعب دسترس اسلام را (باز نه همه 73 شعبه) و در بلاد مسيحى شعب كاتوليك و پروتستان را كه آن هم تازه دو شعبه شده و بيشتر هم خواهد شد براى مضمحلّ كردن كاتوليك ،و آخر هم يعنى تا دو صد سال ديگر خواهد مضمحلّ نمود ،يعنى در آخر قرن 22 كاتوليك يكى از كوچك‏ترين اديان شمرده مى‏شود .

و هكذا هر كس بايد در اطراف دين مانوس خود يا محبوب خود گردش تفتيشى نمايد ،تا چيزى باورش شود ،آنگاه آن باور شده دين حقيقى هميشگى او خواهد بود بايد صميماً رفتار خالص خود را از دل و جان به همان باور شده خود قرار دهد بى‏تخلّف و خورسندِ بيگمان باشد كه همان مُنجىِ او است .

و ديگر گوش به كسى و به دعوتى و به برهانى (از آن قوى‏تر و روشن‏تر نباشد) ندهد با قوّت قلب ،زيرا عمرش بيش از يك دين برداشت ندارد، مبايد دين را بازيچه قرار داد و هوسرانى نمود. دين بطور لزوم و مايه نجاتِ روحى است ،و روح دين باور كردنِ متديّن است ،خصوصيّت دين چندان سبب نجات نيست كه باور (به راستى نه باور بى اساس) سبب نجات است .همانكه دينى را باور كردى مستغنى شدى ديگر دينى لازم ندارى، بلكه حرام است گوش دادن و تفتيش نمودن، مانند سير شده كه حرام است بر او غذا خوردن ،اگر چه خيلى بهتر از آن غذائى باشد كه خورده و سير شده ،بلى اگر تا سير نشده بود اين غذاء را مى‏ديد مى‏بايست بخورد و خود را خوشبخت بداند ،و اكنون خوردن بلكه نگريستن هم بدبختى است. پس تو را كه دين باور شده قانونى دارى، اگر جبرئيلت دعوت به دين پاك آسمانى كند، مبايد گوش دهى و بايد بزودى زود او را از خود دور كنى و گوئى مستغنيم و اسير باور خودمم آزاد نيستم وقت ندارم.

(جبرئيلت گر به ترك عشق مى‏گردد دليل

از بساط قرب دورش كن كه دولتخواه نيست)

معشوق تو باور خودتست كه بسى گرانبها است براى شخص خودت ،و معشوق هر كسى براى خود او گرانبها است، واقع مناط نيست، باور تو واقع تو است. در امور اضافيه نفس‏الأمر و واقع هم بالأضافه است. در عشق «واقع» شخص معشوق است هر چه و هر كه و به هر حال كه باشد، مبايد گفت كه در واقع سزاوار معشوقى نيست، زيرا مناط سزاوارى در امور اضافيه پسند طرف است نه پسند ديگران. و پسند قاعده بردار نيست و خودش عين قاعده است ،ترك گويد (گُووُل سُووَن گُويْچَك اوُلوُر) يعنى به هر كه دل دادى خوشگل‏تر از همه براى تو همان است، جاى سرزنش نيست ،متن واقع همين است كه شده ،دلبر حقيقى آنست كه دل تو را بكشد ببرد، نه آنكه همه زيبائى‏ها را دارد امّا دل تو را نبرده ،تو مبايد او را دلبر بدانى و بنامى ،مانند عدالت پيشنماز تو به هر كه عادلش دانى اقتداء كنى، ثواب نماز جماعت را برده‏اى اگر چه او در واقع عادل نباشد ،پس از نماز كسى حق ندارد تو را دعوت به پيشنماز ديگر كند و گويد او عادل نبوده بيا نمازت را اعاده كن ،زيرا تو نماز صحيح خواندى ،ديگر نمازى بر تو واجب نيست تا پيشنماز بخواهى .

اكنون آن دين باور شده تو نماز خوانده تو است، ديگر دين لازم ندارى، و همان تو را نجات داده و از اشتغال ذمه‏اى كه به دين داشتى برآمدى برائت يافتى، ديگر جز رفتار به همان دين باور شده تكليفى ندارى .بايد اين نكات را دانست و به كار برد، و مردم چون حقيقت دين را و لزومش را ندانسته‏اند دچار افراط و تفريط مى‏شوند، يكبار چنان سرسرى و كوچك مى‏شمارند كه به آخوند بى سواد دهات (كلاته‏ها) هم تقليد مى‏كنند و يكبار چنان لازم مى‏شمارند كه به يك دين باور شده بس نمى‏كنند پى دين تازه‏تر مى‏گردند و به جاى يك دين دو سه دين مى‏پذيرند، و پندارند كه چيزى كه لازم شد هر چه بيشتر باشد بهتر است، و نمى‏دانند كه «قَليلُه كافٍ و كثيرُه غير كاف»، زيرا دو دين آدم را دو دله مى‏كند و خالص براى هيچ يك نمى‏شود، پس حكم آدم بيدين را پيدا مى‏كند، و روح دين خلوص و صميميّت است و خلوص به دو جا نمى‏شود، پس «من اخلص لله» بر او صدق نمى‏كند و عباداتش بى حضور قلب مى‏شود.

اگر بيشتر مردم اينها را دانسته بودند و دعاة اديان را با خونسردى از خود مى‏راندند، امر دين رونق مى‏يافت و اكنون هرج و مرج است، شيّادان بسيار از راه دين ارتزاق و خوشگذرانى و كامرانى‏ها مى‏نمايند، به زيان ساده دلان و به زيان خود اديان نيز، زيرا يك متاع فروشى فراوانى شده كه به رقابت هم ارزان‏تر مى‏كنند هم قلّابى و جازنى و گول زنى و بازار پر آشوب پر دلّال شده كه دلّال بيش از خريدار است و دلسوزتر از دارنده كالاى.

و جاى ترس آغاليدن مردم است بر خدا كه اگر يك دين تنها بر حق است چرا آشكار يقينى نمى‏كنى و نشانه دندان شكن نمى‏گذارى، و اگر همه بر حقند پس ابطال يكديگر را كه از بن دندان فرياد مى‏كنند چرا مانع نمى‏شوى، و كار يك روز و ده روز نيست، هميشه اين آشوب حيرت‏آور در دنيا بوده و خواهد بود، زبانم لال نخست محاكمات پيمبرانت را و اديان را خاتمه بده آنگاه اين بيچاره مردم را دعوت به سوى خودت نما. شرح اين سخن در اواخر جلد سيم تفسير كيوان صفحه... داده شده.

اكنون جادّه خرد پسند همين بود كه گفته شد، تو به آشوب بى خاتمه منگر، خرد را پيشواى خود ساز و اينها را كه گفته شد شهود قضاوت شخص خودت قرار ده ببين چاره ديگر هست.

چاره جز بى غرضى نيست، يعنى تسليم طبيعت شدن و شكر نعم اوّليّه اساسى را نمودن، و شكر آنها صرف كردن آنها است در آن چيزى كه براى آن آفريده شده‏اند، كه دادن خدا اختيار اداره كردن ساختمان تن را به ما امر تكوينى است ما را به فكر ذاتى و دين حقيقى چنانكه گفته‏ام (اذا قيل لنا قُومُوا، نَقُم سِرّاً و اِعلاناً - بتسبيحٍ و تقديسٍ لِذاتِ اللهِ سُبحاناً) و بايد قيام به امر ازلّى تكوينى نمود، تا مصداق «قال له اَقبِل (على كثرات وجودك) فاَقبَلَ و اَدبِر عليها فاَدبَرَ» بود، و مرادم در اين شعر از قوموا همان امر اقبل است كه از مصدر غيب مطلق صادر شده و جان ما حضرت آمر را نديده و نشناخته (مجهول بودن قيل اشاره به غيب بودن آمر است)، و تسبيح و تقديس اشاره به بودن قيام است در امر دين و سرّ و اعلان اشاره به عقايد دل و عبادات تن است ،و سبحان باز اشاره به غيب ذاتى بودن آمر است. و هر ذاتى دائم بى‏تخلّف خواهد بود، يعنى محال است ظهور حضرت آمر سبحان الله عن اَن يَظهَر، و عرفانُه تعالى ممكنٌ لكنه ليس بظهور، فافهم و لاتَزعُم تَلازمَهُما، اذالمراد بعرفانه توجّهُ الفؤاد بكلّه اليه و فنائه فيه و مع الفناءِ كيف يتصوّرالظهور، و انكان هذا اظهر ظهورٍ اذ غيّب الظواهر و قهرها فمرامنا من نفى الظهور عدمُ تطرّق التّغيير بالغيب تعالى بوجهٍ من‏الوجوه، و هو ظاهر على نفسه بنفسه فى نفسه، ظهوراً حقاً لاظهوراً اضافيّاً يضادّه الغيبةُ، و هذا شأن كلّ صفاته تعالى، فليس لصفاته اضداد و نقايض فعلمه و حيوته الى الآخر ليس فى مقابل الجهل و الموت الى الأخر، و هذا احدُ معانى الوحدة الحقّة، و هذا توحيدالصّفات، و هذا معنى الأحدّية فوق الواحدّية، و هذا معنى عدم ادراكنا صفاته ايضاً، فان كان لصفاته مقابلات، فقد ادركناها بوجه التّقابل، لكنّه تعالى مجهول مطلق ذاتاً و صفاتاً و افعالاً و رضائاً و سخطاً الى آخر مايتصوّر فلايتصور، و اَعجَبُ العجاب تصديقنا ايّاه تعالى بلاتصوّرٍ، فعقد الوضع فى قولنا اللّه موجود غير ممكن التّصور فضلاً عن الفعليّة الّتى اختارها الشيخ فى قبال امكان ابى نصر، و دعوينا بداهة حكم هذه القضية  بداهتاً اوليّةً.

ريشه سخن ما بزرگ دانستن امر دين است، اگر هر كس نسبت به دانش طبيعى خود كه سرمايه همه كارهاى او است ،امر دين را براى خود لازم‏تر از همه چيز داند ،داند كه چه بايد كند ،كسى خود را نمى‏خواهد گول زند و دروغ هم به خودش نمى‏گويد. احتياج به دين بيشتر از همه چيز است، اما به چه دليل و اين احتياج از چه جنس احتياجات است، و تا كى محتاج است و تا چه قدر محتاج است كه اگر به آنجا رسد بس باشد و از طلب فرو نشيند، و در اول بايد از كجا برداشت كند و به چه قسم از دليل تكيه نمايد ،و از كه بياموزد و از كه اشتباهات خود را بپرسد ،و با كه همدرس و هم مباحثه شود، و از كه تصديق فارغ‏التّحصيل شدن خود را بگيرد، و موضوع دين را چه بداند تن خود جان خود يا هر دو، فائده دين را براى خود چه قرار داند، دنيا يا آخرت يا هر دو، مبادى دين را چه قرار دهد يعنى مقدّمات مشهوره مسلّمه كه بايد پايه علوم دينى را بر آنها نهد.

اينها يازده مطلب علمى پر از اشكالات متنوّعه متخلّله است كه هنوز در اثناء زايش اشكالات تازه بيش از اندازه مى‏شود و ذهن را خسته پر از ترديدها مى‏كند و انجام هم آرام بخش نمى‏شود.

اينها آفتى است كه به بدبختى در اول هر كار دامن‏گيرِ خيال مى‏شود، و اثر مانع را مى‏بخشد، اگر به اينها دست زند و دل دهد از اصل مقصود مى‏ماند ،اينها بعد از تكميل علوم دينى روشن خواهند شد.

اكنون آن سه سرمايه ما اجازه فرو رفتن در اين يازده مطلب نمى‏دهد.

بايد بتدريج مربوط در هر كارى داخل شد ،مقدّمات را به اجمال قائل شده گذرانيد و داخل مقصود شد ،كه قدر ضرور از دين براى شخص من چيست و چند مطلب مهم ّ‏تر از همه است، و اول آنها كدام است .باب‏العلم باب‏الدّين كدام است كه من از آن در داخل دين شوم. همه دانند كه اول باور كردن خدا است، دوم باور كردن عقل كافى در خودمان اما هنوز بطور استعداد كه حكماء آن را عقل بالملكه نامند كه از دانستن بديهيّات عامه (نه خاصه كه در هر علم و هر دين يك دسته بديهيات هست و آن يكى از يازده مسئله است كه گفتيم از اول ضرور نيست) پيدا مى‏شود، بايد همانها را مقدمات مشهوره قرار داد و كار را بر روى آنها نهاد، سيم يافتن ياور عقل كه به يارى او عقل خود را از استعداد به فعليت رسانيم، همانكه به فعليّت رسيد ديگر در امر دين نيازمند كسى و چيزى نيستيم، بايد رفتار به راستى نمود.


[1]  . يعنى اگر يك دين معين بر همه ملل هر دو روى زمين واجب عينى مطلق معين باشد، لازم آيد نسبت به هر كه دسترس عادى ندارد تكليف بيش از توانائى شود و بديهى است بطلانش. (كيوان)

كيوان نامه جلد سوم - عباس کیوان قزوینی