English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در بيان دوزخ و بهشت‏ | on the Meaning of Hell and Paradise
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب عرفان نامه اثر عباس کیوان قزوینی با مقدمۀ رشید یاسمی - نوشتاری از نورالدین چهاردهی و مقاله ای از حسین صدرائی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی- تهران - نشر آفرینش سال 1388ش   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 12:52

شماره مقاله532

فصل (9)

در

بيان دوزخ و بهشت‏

همه اديان بر زبان آورده و خاطر نشانِ قومِ خود كرده ‏اند كه در دماغِ آنها جا گرفته بيم و اميد كه به جاى دو پر است جان را در پرواز  تكاملى  در فضاءِ اختيار و مدد دادن است از خارج به آن ميل طبيعى كه انسان  به كمالِ نوعى و شخصىِ خود به قدر استعدادِ مخصوصِ خودش دارد و نمى ‏شكيبد تا خود را  به آشيانه فعليّتِ انسانى  برساند و از تلاش و كوشش برهاند و حركتِ دائمش بدل به سكونِ ذاتى گردد و رنجِ خواهش از او بر خيزد و خود را بى‏ نياز بيند مطلقاً ،چنان كه حسِّ نيستى از خود نكند و گمانِ زوال به راحتِ خود  نبرد و غير خود همه را يا مُسَخّرِ خود بيند از فرو دينان يا مهربان به خود از برتران به مهربانىِ ذاتى بى‏ زوالِ آرام‏  بخش و هيچ آدمى به كم ‏تر  و پست ‏تر  از  اين  آرام  نگردد  و از تلاش  فرو  ننشيند  مگر  به عجز و ناتوانى.

چنان كه يقين  به عجز اميدش را  بكلّى باطل كند و اين نوميدى دوزخى است كه ضدّ  بهشت و قسيمِ  وَى است و اين دوزخ مدّت‏ها بر او فشار مى ‏آورد با دو سنگينى  يكى نداشتن مطلوب و دوم مأيوسى از  وصول به آن ،تا آنكه طبيعت متدرّجاً دغدغه خواهش را كم كند تا بكلّى فراموش نمايد و جنسِ همان عالم نوميدى گردد و  با  وى بسازد و اهل دوزخ  شود و به همين راحت  شود  و بهشتِ  ثانوى  بالعرض  بدلِ بهشتِ حقيقى به او رُو كند ،و اين را خلود در دوزخ  نامند كه هر دينى در تهديداتِ خودش اظهار خلود كرده و عرفاء هم گفته ‏اند (حتى بَصيَر العَذابَ عَذْباً) و جز اين دوزخِ خلودى ، دوزخ ديگرى است كه بيش از بهشت و راه بهشت است و ضدّ بهشت  نيست بلكه مقدّمه بهشت و موقوفٌ عليهِ[1] بهشت  است .

و اگر  آن  نباشد بهشت  نخواهد  بود ،خواننده و رساننده به بهشت است مانندِ رحِمِ مادر كه جنين را از خود دفع دهد و به بهشتِ فضاءِ وسيعِ اين جهان اندازد و هر پيغمبرى فرموده (كه دوزخ بنده مطيع خدا  است و هماره دعا  مى ‏كند كه كسى را در من نگذار و بيرون كن و از من نجات ده و به بهشت رسان) .و اين زبان حالِ  هر  استعداد  است نسبت  به  بهشتِ  فعليّتِ خود و اين دوزخ همان است كه ما همه در آن  اندريم و  تا  از  آن نگذريم  به  بهشت  نرسيم  و  از  حقيقت  اين  دوزخ  چند  تعبير  توان  نمود كه شايد  توان  همه را عبارت از يك حقيقت گرفت :

1. دنيا ،يعنى مدّت  بودن  روحِ  شخص در بدنِ عنصرى  يا مثالى نيز ،و يا مدتِ احتياج بشر به اسباب طبيعيّه و غلبه جهل و خفاء حقائق و ظهور اَباطيل[2] و اشتباه حق  به  باطل و شيوعِ قبايح و ميلِ نفس به زشتى ‏ها و خمود عقل و عقلاء و فرو گرفتنِ غم و مكاره همه را و راضى نبودن  هيچ كس از زندگانىِ خود و بلند پروازىِ فرومايگان و كوته ديوارىِ خردمندان و بى‏ سامانىِ بلند نظران ،و يا عين زخارفِ[3] اين جهان از مال و جاه و لذائذ و خوشى‏ ها و راحت ‏ها و كامرانى ‏ها و غلبه بر اعداء[4] و گِرد آوردنِ دوستان و شيرين كامى‏ ها و يا آرزوهاى بسيار كه در دماغ هر كسى هست به اختلافِ كم و زياد.

و به گمانِ نگارنده دنياى هر كسى قواىِ دماغيه او است كه متمركزند  در سلّول ‏هاىِ دِماغى و محتاجند به قُواى حيوانيّه و طبيعيّه كه تنفّس و غذاسازى باشند و جانِ انسان تا محتاج به قواى دماغيّه و به توسطِ آنها محتاج به نَفَس و غذا است ،محبوس در دوزخ است زيرا بدون آنها كارى نتواند و به اختلالِ آنها جان عاجز و رسوا مى ‏شود و نجاتِ جان از اين دوزخ آن  وقت  است كه  بقاءِ روحانى و استغناءِ به نفس پيدا  كند و اختلال و انهدام  سلّول ‏هاىِ دماغى ضرر به او نرساند و اگر در زندگى هم به مددِ رياضات و ورزش‏هاى عقلانى اين استغنا حاصل شود از دوزخ نجات يافته و پس از مرگ راحت تامِ  اَبَدى  براى  او خواهد بود ،گاهى پيغمبران مى ‏فرمودند كه (مى ‏بينيم  اهل  بهشت  را كه در دنيا راه  مى ‏روند)  مراد اين گونه اشخاصند كه زحماتِ خود را در دنيا كشيده و از پلِ صراط گذشته ‏اند و در آخرت بى ‏حساب  داخلِ بهشت  خواهند  شد .

دوم از تعبيراتِ دوزخ صفاتِ رذيله است كه در نهادِ همه كس گذارده شده و تا آنها را از خود دور نكند راحت نخواهد شد مثلاً غضب و حسد و كينه اگر اجراء هم بشود باز باعث رنج جان است تا چه رسد كه اجراء نشود ،بغض و دشمنى آن قدر كه به صاحبش فشار مى ‏دهد به آن طرف نمى ‏دهد اگر چه غلبه هم كند و نيز طمع و حرص هم سبب آنست كه شخص به آن چه دارد خورسند نيست و از آن چه هم ندارد رنج مى‏ برد كه چرا  ندارد .

پس جهت بدىِ صفات رذيله آن است كه اگر بماند در وجود شخص ريشه كند خود آن شخص در عذاب است و اگر اجراء شود و به غير برسد آن غير هم  آزار  مى‏ كشد ،پس بايد به هر وسيله شده ريشه‏ كن نمود و از جهنّم برآمد.

پس بازگشت  همه بدى ‏ها  به آزار  موجودات است كه آزار كننده نيز يكى از موجودات است و از اين آزردن خودش  هم  آزرده خواهد شد  يا همان وقتِ آزردن يا پيش كه به اسباب چينى مشغول است يا بعد كه به مجازات يا پشيمانى بيفتد ،و بازگشتِ همه خوبى ‏ها  به راحتِ موجودات  است كه خود آن راحت بخش هم يكى از موجودات است كه از اين راحت بخشى لذّت‏ ها  مى ‏برد  هم آن وقت ،هم پيش ،و هم بعد .و اگر بندرت راحت  بخشى  سبب  عذاب شود مثل زنا و خورانيدنِ مال دزدى به مردم  اين از  بابِ  بى ‏موقع بودن است و آزار به صاحب مال اصلى رساندن است .

و دوزخ نزد هر قومى به معنى مجمع بدى ‏ها و آزارها است و بهشت به معنى مجمع خوشى ‏هاىِ دائم است كه اگر معلوم شود كه موقتى است آلوده به دوزخ مى ‏شود و چون هر قومى  به پندارِ  خود آزار را در چيزى و خوشى را در چيزى  مى ‏دانند لذا  در حقيقتِ دوزخ و بهشت اختلاف دارند .

حق آنست كه اگر آزار و خوشى را  مى ‏خواهند  تنها  نسبت به خود دهند به خطا رفته ‏اند و آخر خواهند دانست كه همان خوشىِ خود تنها نيز دوزخ بوده و روى بهشت را نديده ‏اند و اگر آزار و خوشىِ عموم قصد كنند صحيح است ،منتها در تعيين موضوع خطا كنند سهل است مانند نزاعِ لفظى خواهد شد كه اگر پرده گفتار بر افتد و به ديدار رسند همه متّفق خواهند شد و از راه ‏هاى مختلف چون به راستى رفته بودند همه به يك جا خواهند رسيد .

سيم از تعبيراتِ دوزخ خود بينى و خودپسندى و مقيّد به دلخواه و رأى خود بودن است ،چنان كه خواهد همه چيز را فداىِ خود و رَأىِ خود كند و قيمتى و وزنى ننهد مگر به خود و غم نخورد مگر براى خود .

پس هماره غمين است كه چرا كامروا نيست و كامروائىِ  هر يك نفر هم  به قيد تنهائى البتّه محال است ،پس بهشت محال و سراسر دوزخ خواهد بود و مراد از اين خودى آن خودىِ مختصِ  مابِهِ‏ الأِمتِياز است ،نه خودىِ مابِهِ‏ الاِشتِراك زيرا او عينِ بهشت است و راجع به همين تعبير است آنچه عرفاء گويند كه تعيّن[5] دوزخ است‏ مطلقاً ،هر تعيّنى باشد و اطلاق[6] بهشت است و همه اشياء تا در تعيّن محبوسند  مُعَذّبند، وقتى كه برَهَند و دَلقِ تَعَيُّن‏ هاىِ امكانى بر اندازند چه عقلانى چه مادّى و به  بى رنگى و اِطلاقِ اصلى خود كه داشتند پيوندند در بهشتِ دائمند و ديگر نخواهند از آن جا برآيند ،زيرا نيرنگ ‏هاىِ عالمِ رنگ و تعيّن را ديدند ديگر آرزو نخواهند كرد ،اقلِّ ضرر آن بود كه هماره با هم در جنگ بودند به پندار بر سرِ هيچ .

چون  به  بى  رنگى رسى كانداشتى‏

موسى  و  فرعون دارند آشتى‏

مراد از موسى‏ و فرعون فَردِ اَعلاىِ عداوتِ غليظِ پر مايه است .پس مراتب وجود  تماماً دوزخ است و حقيقتِ وجود بهشت است كه سرنوشتِ همه كائنات است و همه در آن جا بودند و آخر بدانجا خواهند رسيد .

بنابر اين بهشت مقدم بر دوزخ بوده و او دوزخ را  آفريده و آخر هم دوزخ معدوم  و مُبَدَّل به بهشت خواهد شد .پس دو بهشت است در اوّل و آخر و يك  دوزخ  است در وسط و حالا نوبت دوزخ است يعنى مراتبِ وجودات ممتازه است و تعيّنات مجرّده و مادّيه نوعيّه و شخصيّه .اما همه پندار است و مارچوبه است و سراب است .

بهشتِ اوّل را كه داشتيم فراموش كرده ‏ايم كه  حالا  بايد  به دليل اثبات صانع كنيم و عالم غيب را  به دليلِ خواب بفهميم و بهشتِ آخر را هم كه نرسيده‏ ايم ،حالا همه در عين دوزخيم امّا  به اختلاف ،بعضى در قعرند كه نمى ‏خواهند  برآيند  و  بعضى در  طبقه  بالا  كه  از مالك دوزخ  مى ‏پرسيم كى در باز مى‏ شود و او گاهى نوميدى و گاهى نويد مى ‏دهد و  مى‏ گويد تا كافريد يعنى غافل از حقيقت وجود و از خودى مشترك غافل و به خودىِ كوچكِ خود تراشيده قائليد ،در دوزخيد (اِنَّ جَهَنّمَ لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ)  و ممكن است  كه  امروز هم كسى در دوزخ باشد امّا معَذَّب نشود و او[7] آنست كه بهشتِ  اوّلى و آخرى را  مى ‏بيند و در وسط روىِ دوزخ ايستاده و دوزخ زير پاىِ او است نه محيط بر او يعنى اعتقاد و دل بستگى به دوزخ ندارد تا اسيرِ دوزخ باشد پس او در ميان اسيران است امّا آزاد است و سليمانِ وقت است كه باد يعنى پندار مُسَخَّر او است نه او مُسَخَّرِپندار .باد به حكم او است نه او محكوُمِ باد ، اما به ظاهر در عالم باد است و دوزخ همين بادِ پندار است ،اگر تو اسير پندار نباشى مالكِ دوزخى نه اسيرِ دوزخ و از اين دوزخ نقداً  لذّت مى ‏برى  نه عذاب و تماشاىِ عذاب ‏هاى گوناگون  مى ‏كنى كه همه مردم معذّبند ،اما خود خود را عذاب  مى ‏دهند چون كه مى ‏خواهند خود تنها خوش باشند و ديگران به عذاب ،از اين رو همه در عذابند و فريادرس را كه آن خودىِ مشترك است  نمى ‏شناسند با آنكه عينِ جانِ آنها است و آنها او را اشتباه به خودىِ مختص كرده ‏اند و آن را بُتِ خود و شفيع خود قرار داده ‏اند و تا اين بت را در بغل دارند از عذاب نمى ‏رهند زيرا مايه عذاب را شفيع مى ‏پندارند و اگر بيندازند فوراً معدوم مى ‏شود و خواهند ديد كه موهومى بيش نبود و فوراً خودى  بهتر و بزرگ ‏تر و با  فرمان ‏تر مى ‏يابند كه خودىِ  مشترك بى  ‏پايان و  بى‏ زوال باشد .

زرى دادم تنى‏[8] چون  جان  خريدم‏

به  نام  ايزد[9] عجب ارزان خريدم‏

مبادله آحاد[10] با الوف[11] است .

04 از تعبيراتِ دوزخ نرسيدن به كمالِ انسانى با بودن استعداد انسانى ،مانندِ كورىِ حيوان كه عيب است و مطلق نديدن كه در جماد و نبات است عيب نيست .

پس اين دوزخ مختص انسان است تا به كمال نرسيده در عذاب است و دردهائى كه او مى ‏فهمد ديگران نمى ‏فهمند زيرا استعداد انسانى ندارند  چنان كه بعد از كمال هم خوشى ‏هاى او را ديگران ندارند و نمى ‏فهمند .سَرِ بزرگ هم سرورى دارد هم دردسر .

پس غيرِ انسان نه دوزخ دارد نه بهشت ،و هر صورت انسان نيز ،مگر آنكه به وجدان استعدادِ كمالاتِ انسانى را ببيند و دردِ فقدان را بچشد و اين درد روز افزون باشد و به هيچ درجه از كمال آرام  نشود تا وقتى كه كلِّ عالم را تن خود و خود را جان عالم و غمخوار همه بيند و هر موجودى را به جاى خود  برقرار  بيند كه هر چه هست، همان  بايد باشد كه هست و جز آن نشايد .نقطه ‏اى از جاى خود  منحرف  نيست .

كتابِ عالم خيلى خوش خط است و تمام و بى ‏غلط ،نه غلط گيرى مى ‏خواهد نه مُستدرَك[12] ،هيچ باقى ندارد جز خواندن و فهميدن و به قدرِ فهميدن حظّ  بردن ،

خواندنِ اين كتاب راه بهشت است و فهميدنش خودِ بهشت و درجاتِ فهم درجاتِ  بهشت .

درجه بالاتر كه (جَنَّةُ  الْعَدْنِ) نامند آن است كه بيند جز اين كتاب  چيزى ديگر نيست و  نخواهد كه از اين كتاب خارج شود ،زيرا كسى مى ‏خواهد خارج  شود كه پندارد جاى ديگر و بهتر هست ،اين كه مى ‏بيند هر خشك و ترى و تازه و تازه‏ ترى كه مى ‏خواهد در همين كتاب است .هر چه مى ‏خواند تازه تر مى ‏يابد  نه كَران  دارد  نه تكرار نه  ملالت  نه  سير  شدن .

5 .از تعبيراتِ  دوزخ آنكه دوزخ و بهشت دو قسم است مطلق و مضاف. مطلق يكى است يعنى  پست ‏ترين مراتب وجود كه از آن پست ‏تر اگر فرض شود عدم خواهد بود ،دوزخ مطلق و بالاتر كه حقيقت وجود بى‏آلايش به هيچ تعيّنى حتى تعيّنِ بى‏ تعيّنى بهشتِ مطلق و مراتب متوسِّطه كه بى‏ شمارند و كلّيّاتِ آنها به شش حضرت تعبير مى ‏شود مضافند يعنى هر يك نسبت به بالاتر دوزخ است و نسبت به فروتر بهشت .پس با دوزخِ مطلق ،عددِ دوزخ  هفت است ،يك مطلق و شش مضاف و با بهشتِ مطلق و بنابر آنكه عبور از دوزخِ مطلق آن را نيز بهشت مى ‏كند براى عبور كننده ،عدد بهشت هشت مى ‏شود و نزدِ آن كه انقلابِ دوزخِ مطلق را ممكن نداند ،همان هفت است مطابق دوزخ .

بيان اين مطلب آنست كه اصل در وجود بهشت است و دوزخ نسبت به بهشت موجود بالتَطَفُّل و بالعَرَض[13] است و نسبت عوالم طوليه به يكديگر همين‏ نسبت است و ضعفِ وجود در هر عالَمى به منزله عذاب دوزخ است و قوّتِ وجود در عالم بالاتر به منزله نعمت ‏هاى بهشت است و متصاعداً مى ‏رسد به بهشتى كه هيچ آثار دوزخى در آن نيست يعنى تمام قوى‏ و كمالات وجوديه در آنجا بالفعل است و از هر جهت تمام و بى نقص است و متنازلاً مى‏ رسد به عالم طبيعت كه هيچ آثار بهشتى در آن نيست يعنى تمام جهاتِ وجوديه آن استعداد محض است بى فعليّت و چنان مشوب به عدم است كه توان عدمش ناميد .

پس دوزخ مطلق مجمعِ نقايص و اَعدام است و هر عالمى به قدر نقيصه و عدمش دوزخ است و به قدر حصّه[14] و قوّتِ  وجود  بهشت  است .

پس در قوس نزول كه نفس سير مى ‏كند رو به استعداد مى ‏آيد بهشت مقدّم بر دوزخ است كه وجود از بهشت رو به دوزخ مى ‏آيد و پشت  به  بهشت و رو دارد به دوزخ ،و در قوس صعود كه استعداد رو به فعليّت  مى ‏رود دوزخ  مقدّم  بر  بهشت  است .

مسافر استعداد است و مقصد فعليّت است كه بهشت است ،هر درجه از فعليّت بهشتِ استعدادِ سابق است و دوزخِ فعليّتِ لاحقه[15] و هماره اين مسافر رو به بهشت است و پشت به دوزخ و در هر يك از درجات و فعليّات متوسطه  آن وقت كه مى ‏رسد به آن درجه ،بهشت است و اگر بماند همانجا و نگذرد دوزخ خواهد شد پس از بهشت بودن ،و البته اندك توقّفى خواهد بود براىِ تحقّقِ فعليّت وقتى كه  بناىِ خروج از آن درجه  مى ‏شود و پشت به آن فعليّت مى ‏نمايد ،آن فعليّت باز بهشت مى ‏شود پس از دوزخ شدن ،وقتى كه رسيد  به درجه  بالاتر  باز  اين درجه دوزخ مى ‏شود و آن  درجه بالاتر بهشت.

پس هر درجه و فعليّتى از درجاتِ متوسطه دو بار دوزخ مى‏ شود و دو بار بهشت (كِلتاَ الجَنّتينِ[16] و سَبْعاً مِنَ ‏المَثانى)[17] در قرآن اشاره به اين است تا برسد به بالاىِ حقيقى و فعليّتِ اخيره ،آنجا هم وقتِ رسيدن بهشت است و هم اوقاتِ ماندن ،و خروج از آنجا محال است و القرآنَ العَظيمَ در قرآن كه فرمايد (و لَقَد آتَيناكَ سَبعاً مِنَ المَثانىِ وَ القُرانَ‏  العظيمَ)[18] اشاره  به  اين آخر بهشت است .

پس هر يك از دوزخ و بهشت در مراتبِ نزوليّه وجود و مراتبِ صعوديه استعداد 14 بار مكرّر مى ‏شوند  بطورِ اضافه و اطلاق .و نيز همين بيان را نسبت به خوب و بد توان نمود كه دوزخ مجمع بدى ‏ها است و  بهشت مجمَعِ خوبى ‏ها و خيرات است و در هر عالَمى كه بدى ‏ها غالب و حاكم بر خوبى باشد كه خوبى مقهور و ناپديد گردد، آنجا دوزخِ مطلَق است و بر عكسِ اين بهشتِ مطلَق است كه  هيچ بدى در آن نيست حتّى خواب و فراموشى و سستى و  عوالم  متوسّطه كه مركّب از خوب و  بدند هر يك دوزخند از جهتى و بهشتند  از جهتى.

6 0 از تعبيراتِ دوزخ آنكه حواسِّ ظاهره  بشر با وهم  و خيال كه مُدرِك صُوَر و معانى جزئيّه ‏اند ، هفت طبقه دوزخ است مادام كه به حكم  نفس و طبع كار كنند و مطيع عقل نباشند و اگر مطيع عقل شدند بهشت خواهند  بود  كه به انضمام قوه عاقله هشت محسوب مى ‏شوند ،و صراط عبارت از مسافت معنويّه است ميانه نفس و عقل كه به دشوارى ‏هاىِ  خطرناك بايد اين مسافت طىّ  شود و منازلِ سلوك كه هزار و يك منزل است اينجا است و 4 سفرِ معروف (از خلق به حق ،از حق به حق ،به حق در حق ،از حق به خلق «به حق در خلق») .

در اين جا است به اين قسم كه سفر دوم كه گذشت و داخلِ سفر سيم شد اوّل  بهشت است و دو سفر ديگر جزءِ بهشت است و دو سفرِ اوّل براى مشقات شديده كه دارند جزءِ دوزخند ،و ممكن است كه كسى به بهشت برسد و آن دو سفر آخر را طى نكند زيرا  آنها  جزء بهشتند  نه شرط بهشت .

اين شش معنى براى دوزخ مشتركند در عموم دوزخ براى بشر نيك و بد ، همه بايد دوزخ  را  وارد گشته به بينند كاملاً ،آنگاه نيكان مى‏ گذرند و بَدان در آن مى ‏مانند در قرآن فرمايد (و اِن مِنكم الّا وارِدُها كانَ على ربِّك حَتماً مَقضِيّا)[19] اما  در هر دين اين عقيده به حدّ ضرورت رسيده كه دوزخ دارالجزاءِ گناهكار است و مختص به بدان است ،نيكان داخل دوزخ  نمى شوند .

همانا مراد دوزخ آخرتى است كه آتشى است افروخته كه در دنيا نبوده و منحصر به آخرت است و اين معانى كه ذكر شد در همين دنيا است و عام است امّا  مختص  به  بشر است .

و انبياء فرموده ‏اند كه خدا  به عدد هر بشرى منزلى در دوزخ و منزلى در بهشت قرار داده كه اگر همه در دوزخ يا بهشت ماندنى شوند تزاحم و تداخل نشود ،آنگاه هر كس كه در دوزخ  ماند منزل بهشتىِ او را  به  هم افقش به ارث مى‏ دهند و نيز منزل دوزخىِ بهشتى را به هم افقش مى ‏دهند .

تطبيق اين مطلب  با عدل خدا و آيات قرآن (لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ اُخرى‏)[20] (لَيسَ‏  لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعى‏)[21] موقوف بر مقدمات دقيقه ‏اى است كه دشوار است اثباتِ آنها و شايد در جاى ديگر از اين كتاب ذكر شود ،اما اصل اين مطلب اشاره  به  وسعتِ مراتبِ وجود است و اين كه هر استعدادى  فعليّتى و هر نزولى صعودى دارد و صعودى هم  بى نزول نيست ،نه گنج  بى ‏رنج است نه رنج  بى‏ گنج .

اما بايد دانست كه رنج فناپذير است زيرا وجود مقدّمتى و بالعرض دارد و گنجِ  باقى بى ‏زوال ،زيرا  متاصل و مطلوب  بالذات است و دوزخ به طور مقدمه و رنج استعدادى است و يكى از اعدام است و فناپذير يا فانى بالذات است ،و خلاص از دوزخ به دانستن و يافتن فناء ذاتىِ آن است و به شناختنِ حقيقت آن كه نه از حقايق متاصّله است كه هر كه دوزخ را شناخت در آن نماند ،كسى گرفتار طلسم مى ‏شود كه آن را نداند و نشناسد ،اگر شناخت  طلسم بر او شكسته شد به محض شناختن و هر كه حقيقتِ دنيا را شناخت دنيا  ديگر  براى او دنيا نيست ،مبدل مى ‏شود به غيب و آخرت (تَتَبَدّلُ الارضُ غيرَالاَرضِ وَ بَرزوُا لِلهِ الواحِدِ القَهّار)[22] ،اهل دنيا و مُعَذّب به دنيا آن است كه دنيا را نشناخته ،خدا  از دنيا عهد گرفته كه  هر كه خادم من است تو خادم او باش و هر كه خادم تو است محرومش كن) .

پس هر كه نجات از دوزخ خواهد ،بايد تلاش كند كه وى را بشناسد كه كليد نجات همين معرفت و  به اندازه  معرفت است و اين  معرفت هم درجات دارد هم متدرّجاً حاصل  مى ‏شود و خيلى طول دارد  تا كمالِ معرفت دست دهد كه آنگاه دوزخ براى او چون سگى آشنا خواهد شد كه لشگر و ياور او است  و  به اَمرِ او دشمن او را هلاك مى ‏نمايد و  يك معنىِ گنج بعد از رنج اين است  و اِرث رسيدن منزل دوزخى  به  هم  افقِ  ضدىِ  بهشتى اين است.

اما امر بهشت بر عكس دوزخ است ،هر كه بهشت را شناخت داخل و اهل بهشت مى ‏شود به قدر شناختنش .كليد بهشت همين شناختن آن است و تفاوت درجات بهشت به تفاوت شناخت است ،هر كه  به تمام حقيقت شناخت ،مخلد و متوطن است در بهشت و محال است از آنجا بيرون آيد چنان كه هر كه دوزخ را  به واقع شناخت محال است كه برگردد به دوزخ و نيز هر كه دنيا را شناخت محال است به دنيا برگردد و در اينجا مناسب است كه سخنى از تناسخ گفته شود .

 


[1] . موقوفٌ عليه = كسى كه موقوفه براى استفاده وى وقف شده .

[2] . اباطيل = چيزهاى باطل ،بيهوده‏ها .

[3] . زخارف = جمع زخرف ،نقش و نگار ،زيور و زينت .

[4] . اعداء = دشمنان .

[5] . تعيّن = به چشم ديدن چيزى و به يقين پيوستن .

[6] . اطلاق = رها كردن ،آزاد كردن .

[7] .اى بالِسّاتِرين لجَنّةِ حقيقَهِ ‏الوجُودِ بغَفلَتِهم عَنها مَعَ اِحاطَتِها بِهِم مِن حيثُ لايَشعُرُونَ .

[8] . تنی = بتی

[9] . ايزد = ماشاءالله

[10] . آحاد = واحد ،يك‏ها .

[11] . الوف = هزاران هزار .

[12] . مستدرَك = رفع توهم شده .

[13] . بالعرض = به وسيله عرض .

[14] . حصّه = نصيب ،بهره .

[15] . لاحقه = پيوند ،آنكه از پس چيزى آيد و بدو پيوندد .

[16] . سوره 15 حجر آيه 87 .

[17] . سوره 18 كهف آيه 33 .

[18] . سوره 15- حجر - آيه 87 .

[19] .‏سوره 19 - مريم - آيه 71 .

[20] . سوره 6 - انعام - آيه 164 .

[21] . سوره 53 – نجم آيه 39

[22] . سوره 14 - ابراهيم - آيه 48 .

عرفان نامه – فصل (9)

عباس کیوان قزوینی