English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در كتمانِ عرفان |On Denying Mysticism
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب عرفان نامه اثر عباس کیوان قزوینی با مقدمۀ رشید یاسمی - نوشتاری از نورالدین چهاردهی و مقاله ای از حسین صدرائی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی- تهران - نشر آفرینش سال 1388ش   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 13:17

شماره مقاله 542

هر كسى را از خزانه علم حق تعالى نصيبى هست و كسى محروم مطلق نيست خوشبخت آنست كه راهش به حقايق اشياء دهند و محرمش نمايند و پرده دارش كنند  كه آنچه  بيند اظهار ننمايد نه  به زبان  نه  به قلم  نه مجمل نه مفصّل نه صريح نه به اشاره دانسته خود را وسيله حظِ[1] نفس نكند مگر هنگامى كه مأمور به‏ اظهار گردد ،گر چه هر كه راه به حقايق يافت و رفت حيران شود و علم اطمينانى  براى او نباشد و هر چه بيشتر رود حيران‏تر گردد و آخر هم جز حيرانى چيزى نيست و تمام لذت و حقيقتِ علم همين حيرانى است .

اگر كسى پندارد و دعوى كند كه رفته و علم يافته بايدش گفت كه بيراهه رفتى رو به حقايق نرفتى آن آثار و خواص و طبايع  بوده كه حقايق  پنداشتى و از آنها نقشه علم برداشتى ،در بزم حقايق راه يافتگان را و پذيرفتگان را نواله حيرت است ،و صدرنشينى به فزونىِ حيرت است ،نه آنكه مقتضى ضعيف و مدرِك عاجز است بلكه مدرَك برتر از ادراك است و عظمتش ابا دارد از كمندِ احاطه علمى مطلقاً از هر عالمى كه  باشد اما جاذب و مشغول كننده ادراك‏ ها است به خود و نگهدارنده است مدارك را دورِ خود از دُور چون محيط دايره كه پابست مركز است و سايه مركز است و چون مركز مشتاق[2] او است او را دورِ خود دارد و رها نمى‏ كند و چون‏ مستغنى از او است او را دور از خود دارد و نزديكش نمى ‏كند .

خطوط شعاعيه خارجه از مركز به سوى محيط  شُهُب[3] ثاقبه[4] و رجومند و راننده  آنند ، در عين خواهندگى و خوانندگى چه بدو مى ‏رسند و مى چسبند و از او نمى ‏گذرند و به زبانِ راستى بدو مى ‏گويند كه اى خطِ سرگردانِ بى سر و بن تو آنِ مركزى و مركز آنِ تو است اما به همين دورى بساز و بناز كه هر چه رَوى بدو نرسى دَورِ اوئى و دُور از او جز آنكه مقدار خود را بكاهى  و نقطه شوى و قطره وار بچكى به اميد آنكه بر مركز افتى  و آن هم ناشدنى است ،زيرا خود مركز نقطه است و شريك بردار نيست كه مركز دو تا نمى ‏شود مِثل ندارد و نمى ‏خواهد اما مَثَل و سايه و عاشق مى ‏خواهد و فراوان هم مى ‏خواهد كه از دور بدو بنگرند و حيرانِ او باشند ،هر چه حيران‏تر مقرّب ‏تر باز هر چه مقرب‏ تر گردد حيران ‏تر شود  تا  كه  حيرانى را هم حسّ  نكند ،او را باشد و بس و براى او ،او را باشد نه براى خود و اين است عارف به حق تعالى و حقيقت عارف و تمام عارف كه او آنِ معروف است نه معروف آنِ او پس عارفيت براى او وصف اضافى نيست كه معروف را وصف معروفيت بخشد تا متضايف گردند و هم نسبت شوند گر چه معروف معيّت تامه ذاتيّه با عارف دارد اما معيتش به قيوميت است و مقوم ذات عارف است  نه  نسبتى است كه لازم  كند كه عارف هم  با او باشد ،پس اين معيت از دو طرف نيست بلكه از يك طرف  تام ‏الاثبات و از يك طرف تام ‏النفى است به خلاف ساير معيت ‏ها است زيرا معيت يا هر نسبت بين الشيئين بايد باشد تا تعاكس يابد و اين معيت بين ‏الشيئى و شيئى ‏الاشياء است و بين ‏الذات و مذوت الذوات و مثل معيت است همه نسبت و اضافات كه ميان حق و خلق است از قرب و وصل و حب و مناجات كه از طرف حق است و بس زيرا خلق در آنجا كه حق نمودار است اَندام ندارد تا عرض اندام نمايد و نسبتى كه از حق تعالى به او رسد برگردد و از طرف او نيز نسبتى  تحقق يابد .

اَندام  به معنى استقلال وجود است كه ندارد فقط تبع است و سايه ،و عرض اندام لازم هوش تام است كه ندارد ،مدهوش و حيران است و ملتفت قرب حق تعالى به او نيست و به همين بى ‏التفاتىِ او به قرب و معيت و وصل و مناجات حق با او دورىِ او و محرومىِ او است لذا بهجت و لذت ندارد و هر اندازه كه بداند قرب و معيت را و حسّ كند همان اندازه او هم قرب و معيت پيدا مى ‏كند و بهجت و لذت مى ‏يابد و اين اندازه زيادتر مى ‏شود تا آنكه زبان حالش گويد :

(با من بودى منت نمى ‏دانستم

يا من بودى منت نمى ‏دانستم)

پس دورىِ خلق از حق آنست كه نمى ‏دانند  قرب  و معيت حق تعالى را با خود يعنى  حسّ و وجدان و عرفان ندارند گر چه با برهان عقلى بدانند و نزديكىِ خلق به حق آنست كه اين جهل و غفلت از آنها برود و به برهان قانع نشده بيايند و بشناسند و ببينند به چشم ذات حسّاس خود كه «دوست نزديك ‏تر از من به من است»  آنگاه افسوس ‏ها مى‏ خورند بر عقل جامدِ خود كه عقل مى ‏گفت  «بايد باشد اما ناپيدا است» حالا عرفان مى ‏گويد «هست و پيدا است خواه بايد و خواه نبايد و پيداتر از او چيزى نيست » .

پس عرفان  قوه عقل را به فعليت آوردن است و كِشته ‏هاى عقل را درويدن و نسيه‏هاى عقل را نقد كردن و از مقدمات و قياسات مرتّبه عقل نتيجه گرفتن و مطالبات عقل را از محسوسات وصول كردن و قوانين عقل را به چالاكى اجرا نمودن و آنچه شعراء از زبان عرفاء عقل را نكوهيده ‏اند مراد عقل واقفِ غير سيار است كه هنوز به عرفان نرسيده .

و اگر عرفاء گاهى عقل را نكوهند مانند نكوهيدن جوانان است پستان مادر را با آنكه اگر پستان نبود آنها نبودند ،و اگر عقل بر عرفان  طعن زند مراد لافِ عرفان است و بر خود بستن و خود را باور كردن و دام گستردن و الفاظ عرفان را دانه اين دام كردن است كه حكيم خيّام هفت رباعى در نكوهش اين گونه عرفان دارد و اين مصراع كه مشهور است از او است «بد نام كننده نكو نامى چند» .

و نگارنده كه در سنه 1346ھ . ق مطابق 1927 ميلادى موفق به شرح همه رباعيات حكيم شد و تقسيم مطلبى نمود رباعيات را به ده فصل آن هفت رباعى را در آخر فصل پنديات به عنوان پند عرفانى نهاد ،و چون هر گلى را خارها است و هر راستى را دروغ ‏ها و هر مستقيمى را معوج‏ ها و هر خيرى را شرها است و هر چه مطلب مهم ‏تر و بزرگ ‏تر باشد مدعيان لاف ‏زنش بيشتر خواهد بود .

پس عرفان كه بزرگ ‏تر كمال انسان است راهزنان داخلى و خارجى بسيار دارد و داخلى مدعيان به دروغند كه دزد وقتند به لباس  پاسبان در جامه دوست دشمنانِ بشرند و حق را منحصر به خود و غير خود را باطل نمايند .

پس آنها با يكديگر و جمعى نيز با هر يكِ آنها در افتاده ،هنگامه رد و بحث گرم و وقت‏ ها تلف شود و گروهى به هيچ نمى ‏برند از طرفين و تماشائيان و ميانجيان و باز ماندگان باد به دست و كلّه‏ها پر از هوس بجاى عبرت به انديشه تجديد مطلع فرو روند و در موهومِ خود مصرتر شوند بلكه تهى دستِ پرهوسى هم تازه پيدا شده بيند كه بد نشد گمنامى نام يافت ،او نيز به التقاط[5] يا  به اختراع  الفاظى  ميان تهى و پر صدا چون طبل گِرد كرده به ميدان آيد كه آنها همه اباطيل بود و زر اندود ،حق خالص آنست كه من آورده‏ام.

پس باز گروهى كم و بيش به اندازه خوش بختى او و بدبختىِ خويش بر او گِرد آمده هنگامه از سر گيرند و از گذشته عبرت ناگرفته خود عبرتِ آينده شوند چنانكه در ايران از اواسط  قاجاريه در اثر خودخواهىِ مسندنشينان و تكفير يكديگر دسته ‏اى تازه پيدا شد ،شيخيّه و منشعب به چند شعبه يكى تبريزى و يكى كرمانى و يكى شيرازى كه پاى  دعوى را بر طاق بلند نهاده ‏اند و شعبه را دجّال[6] و خود را باب ناميد و اتباعش بابيّه شدند و آنها نيز تا كنون كه سلطنت پهلوى است به چهار شعبه گشته‏ اند و مسند درويشى نيز كه در اثرِ سستىِ سلطنتِ ايران به جنگِ زند و قاجار رونق گرفته بود شعبه ‏ها پيدا كرد رنگارنگ كه اكنون (1928) ميلادى است بيست مسند درويشى در ايران هست همه به لعن و طعن يكديگر عرض اندام مى ‏نمايند و جز نفى يكديگر دليلى بر اثبات خود ندارند گويا حسِ تميز در اتباع و حسّ انفعال در متبوعين باطل شده با آنكه اين دو حس فصل مشترك و مقومِ نوعِ بشر است .

نگارنده مختصر كتابى به نام فرياد بشر نوشت در سنه 1918 ميلادى و به طبع رسانيده به گمنامى  بى ‏امضاء منتشر نمود و اكنون نيز در فصل آينده خواهش عاجزانه از عقلاء مى ‏نمايد كه اين قصّه را كه سرِ دراز دارد كوتاه  نمايند  و خدمت به عالم عرفان و توحيد حقيقى كنند .


[1] .حظّ = بهره ‏مند شدن .

[2] .يعنى متأصل  در وجود همان مركز است فقط و محيط  قائم  به او است نه قائم به نفس .منه

[3] .شهب = جمع شهاب .

[4] .ثاقبه = مؤنث ثاقب ،روشن كننده .

[5] .التقاط = برچيدن ،برگرفتن .

[6] .دجّال = بسيار دروغگو ،فريب دهنده .

عرفان نامه – فصل  21

عباس کیوان قزوینی