English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در بيانِ عرفان عَمَلى‏ | In the expression Practical Mysticism
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب عرفان نامه اثر عباس کیوان قزوینی با مقدمۀ رشید یاسمی - نوشتاری از نورالدین چهاردهی و مقاله ای از حسین صدرائی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی- تهران - نشر آفرینش سال 1388ش   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 13:21

شماره مقاله544

تا نژاد (پير و مريدى) كه مرسوم اين عصر است و سلاسل متباغضه[1] از اين  نژاد جارى است معلوم شود (چون نگارنده چندين سال «20» در ميان آنان به عنوان (پيرى) بود و پشت و روىِ كار را ديد و اسرار پيران را  فهميد  و به نيروىِ يزدان آن طلسم را  بر خود شكست و از دام تزوير گستردن رست و درهاى رياست را كه مردم بهشتِ برين مى‏ دانند به روى خود بست و اكنون ده سال است كه دست از رياساتِ شرعى و عرفانى كشيده و پا به دامن خوددارى پيچيده ،مرده ‏اى است زنده ‏نما و آنچه به  تفتيش علمى از عرفانِ عملىِ شايعِ در اسلام فهميده اين است  كه در عهد پيغمبر (ص) تفاضلِ مسلمين به دو نحو بود يكى قبل از هجرت كه به تحمل آزار قريش و اظهار اسلام و دعوت ‏هاى پنهانى از اعراب بود ،بويژه زمان حج و بازار عكاظ  كه قبائل اعراب قرب دو ماه در مكه و اطراف مجتمع و حاضرِ شنيدنِ اخبارِ تازه بودند قدرى  قريش  به نكوهيدن و قدرى مسلمين به ستودن نشر اسلام مى ‏نمودند ،و در آن وقت على (ع)  طفل بود و در ميدانِ اين تفاضل گوىِ سبقت نربود ،و عُمَر حائزِ اين سبقت شد ،زيرا اظهار بى‏پروا و درشت گوئى و تند خوئىِ پافشارانه داشت ،و از مزاح مجتنِب[2] و در مرامش متعصِّب بود و از اين جهت خيلى طرفِ مهرِ محمد (ص) و اعتقادِ مسلمين گرديد .

و بدين حال بود با تكامل تا رحلت محمد (ص) گر چه محمد (ص) مسند وزارت نگسترد اما اگر گسترده بود او و ابوبكر وزير بودند نه غير آنها زيرا كارهاى وزيران را محمد (ص) به آن دو رجوع مى ‏نمود ،لذا بعد از محمد (ص) از خلافت عمر و ابى‏بكر هيچ كس استنكاف ذاتى نداشت مگر بعضى بالعرض براى اغراض شخصيّه ،و در زمان خلافت اين دو نفر هم اختلاف داخله نشد با آنكه لطمه كارهاى عمر به خيلى از روساء برخورد اما چون مى ‏ديدند پيشرفت ندارد و عامه نمى ‏پذيرند جرأت اظهار نداشتند  مانند خالد كه خونِ دل خورد تا مرد و دم نيارست زدن پس قبل از هجرت عرفان نبود نه مذكوراً و نه منظوراً و يكى بعد از هجرت و آن به  سه  چيز بود :

اول و اكمل اقدام در جهاد بود يا به صرف مال كه عثمان در اين باب اكمل بود كه بيش از همه خرج جهاد را مى ‏داد و يا  به زور بازو كه على (ع)  اكمل بود و اين دو عبارت از حضرت محمد (ص) شهرت دارد ميان مسلمين (لولا سيف على لما قام عمود الدّين ،لافتى الّا على لا سيف الّا ذوالفقار) و نادِ علياً  فقط ميان شيعه مشهور يا مجعول است و پيرايه‏ ها بر آن  بسته و صغير و كبيرش قرار داده ‏اند بلكه اسم  خودشان هم كرده ‏اند ، و در اين زمان چند نفر (ناد على) نام ميان شيعه هست و شنيدم كه مظهرالعجائب هم هست .

دوم خواندن و حفظ قرآن بود كه هر كه تازه مسلمان مى ‏شد فوراً به او چند آيه ياد مى ‏دادند و به او حالى مى ‏كردند كه اين قدر واجب است و اگر ندانى و نخوانى مسلمان نيستى و بيش از اين هر چه توانى از قرآن آن قدر بخوانى كه حفظ كنى ، مقامت برتر از ديگران خواهد بود و نردبانِ اسلام 6666 پايه دارد و آنها آيات  قرآن است ،پايه اسلامِ هر كسى به قدر بالا رفتن به اين پايه‏ها است و در آن عصر هفت نفر همه قرآن را حفظ كرده بودند حُفّاظ سبعه ناميده شدند ،زيد ،ثابت ،معاذ ، عثمان، تميم ،عباده ،ابوايوب و بعضى هشت گفته‏ اند  به اضافه ابّى بن كعب ،و على (ع) در ميان حفّاظ  نيست .

سيم  قضاوت ،كه  پيغمبر حكم  و فصل نزاع را به يكى از 12 نفر رجوع مى‏ فرمود چهار خليفه ،معاذ ،ابّى ابن مسعود ،عبدالرحمن ابودرداء ،سلمان ،حذيفه ابوموسى ،پس اين 12 نفر در عنوانِ قضاء افضل از سايرِ اصحاب بودند ،و بدين ملاحظه بود كه در جنگِ صفين ابوموسى را انتخاب نمودند و على (ع) آنچه تلاش نمود كه ديگرى را معين فرمايد ،عامه نپذيرفتند چونكه از 12 قاضى فقط ابوموسى باقى مانده بود و على (ع) كه در اين باب خودش مدّعى بود ،و شيعه در اين مورد دو جمله شهرت مى ‏دهد يكى حديث كه پيغمبر فرمود «اقضاكم علىّ» و ديگر مَثَل مشهور «قَضِيَةٌ لا باحَسَنٍ لَها» كه در زمان خلفاء على را احتراماً ابوالحسن  مى‏ خواندند به ملاحظه پسر بزرگش حسن (ع) ،پس در عهد  پيغمبر چيزى جز اين سه (جهاد ، قرآن ،قضاء) مايه تفاضل نبود حتى زهد و تركِ دنيا ،زيرا اشتغال به جنگ دائم و اجراءِ رياستِ پيغمبر مانع از توجه به اين امور بود و كسى فراغت نداشت تا تركِ لذائذ كند با كامرانى ،و ديگر آنكه اغلب مبتلا به بى ‏چيزى و گرسنگى بودند به استثناء چند نفر كه آنها هم مالشان را صرف جهاد مى‏ كردند ،تا بعد از مدتى كه به غنائم رسيدند ،آن هم  به قدر كفاف تام به همه نمى ‏رسيد و روز به روز هم مسلمان‏ها زياد مى ‏شدند ،و اگر از مال خديجه پرسيد كه چه شد ،گوئيم در مكه تمام شد و مؤسّسه اسلام با قرب 200 نفر مسلمان ،نتيجه همان مال گزافِ خديجه است كه هزار شتر باركش داشت و نقدينه ‏اش آن قدر بود كه همه شترها را پربار از مال التجاره خودش نمايد و تجمّلش چنان بود كه هاونِ طلا داشت و اغراق نويسان 80 هاون  طلا مى ‏نويسند و باور كردنى نيست .

و عمده مصرفِ مال خديجه حق‏ السّكوت[3] دادن  به رؤساءِ قريش بود حتى اعمام[4]‏ پيغمبر و خويشان خديجه و بعضى كه خيلى مقدّس بودند مثل ابى ‏لهب يا مغرِض بودند براى حفظ رياستِ خود مثل ابى جهل به حق ‏السّكوت راضى نشدند و مخالفت را ادامه دادند و آن وقت هر كه مسلمان مى ‏شد ،اموالش را خويشان او مى‏ بردند او گرسنه مى‏ ماند ،به ناچار بايستى به مال خديجه معاش نمايد و دو دسته از مسلمان‏ها كه از آزار قريش به تنگ آمده ،پناه  به حبشه و طائف بردند ،خرج گزافِ سفر آنها از مال  خديجه  بود ،و ديگر آنكه بعد از ظهور اسلام خديجه از تجارت باز ماند  و مشغول خرج  سرمايه  شد  بى ‏آنكه دخلى مدد به خرج رساند.

اما بعد از عصر پيغمبر (ص) و خلفاء كه دوره تابعين مى ‏نامند و تا هفت پشت دوره تابعين را محترم مى ‏شمارند و به درجات  قائلند و پس از هفت پشت از احترام و عنوان مى ‏افتد  و آن سه عنوان  سابق قضاوتش از عنوان افتاد و جزء اداره خلافت شد كه بايد خليفه يك قاضى ‏القضات در پايتخت معين كند و به توسط او در هر شهرى قاضى معين شود با حقوقِ كافى و با تجمّل .پس قضاء از عنوان روحانيت و تفاضل دينى افتاد  يكى از مناصب بلكه مظالم  دنيويّه  شد .

اما اقدام به جهاد و حفظ  قرآن  به عنوان روحانى باقى بودند ولى نه به اهميّتِ عصرِ پيغمبر (ص) و خلفا ،چنانكه اساس اسلام نيز به درجه اهميّت آن عصر نبود و متدرجاً از اهميّتِ روحانى افتاده تا كنون كه  ديگر نزديك به انقراض است .

و اهميّتِ روحانى كه مى ‏گوئيم  مراد ما غيرِ كثرتِ عددِ مسلمين است كه اكنون چند مملكت كه داراى مليون ‏ها  نفوسند ،محكوم  به اسلامند و در زمان خلفا شايد مسلمين  صد  يك  حالا  بودند ،اما عظمت و روحانيتِ اسلام صد برابر حالا بود هم در نظر خارجه و هم نزدِ خود مسلمين و حالا هر دو كَم يا معدوم شده و هنوز هم  مى شود .

و تا اواخر قرن سيم هجرى جهاد چنان مهم بود كه فقراءِ مسلمين هم[5] براى  خداجوئى  يك سال  به حج  مى ‏رفتند پياده  و يك سال به جهاد در هر گوشه كه جنگى بود با نصارا و غيره ، مى رفتند خود را داخل مى‏ كردند بى ‏اسلحه و خوراك  و لوازم ،گاهى هم كشته مى ‏شدند و فوز[6] عظيم مى ‏دانستند .

و حفظ  قرآن كه تا قرن دهم هم عنوان و احترام بسيار داشت و متدرجاً كم شده تا حالا و كم‏ تر هم خواهد شد و نوشتنِ قرآن نيز مهم بود كه هر مسلمى مقيد  بود كه در عمرش يك قرآن به خط خود بنويسد و وقف كند و گويند (بايسنغر) 24 قرآن به خط خود كه خيلى خوش مى‏ نوشت نوشت و به مكه و مدينه و بغداد و جوامع بلاد فرستاد و براى همين خط را آموخته  بود كه  خدمت به اسلام نمايد و ذخيره براى آخرت بردارد ،و عجب آنكه صفويّه ادّعاءِ دينشان بيش از همه سلاطين اسلام بود و از اين گونه  كارها هيچ نكردند به جز القاءِ  دشمنىِ  دينى ميان شيعه و سنّى  كه  دودش چشم همه مسلمين را هنوز اشگ آلود دارد و بدتر هم خواهد  شد و عمده  سببِ انقراض اسلام همين دشمنى خواهد شد.

و در دوره تابعين علاوه بر جهاد و حفظ قرآن يك عنوان زهد و انزوا و ترك دنيا هم  پيدا شد كه مهم ‏تر گرديد و آنها را زهاد ناميدند .

دوره اول كه اواخرِ قرنِ اول بود هشت نفر معروف شدند به (زهّاد ثمانيه) و آنها اويس و هرم بن حيان و حسن بصرى و عامر و ابومسلم و مسروق و اَسوَد بن زيد و ربيع بن خثيم‏ اند و بعضى 14 گفته ‏اند و شش نفر ديگر را اسم نبرده ‏اند (و ربيع در كنار رودخانه  طوس مدفون است[7] و اكنون مزار معتبرى دارد معروف به خواجه ربيع‏ كه  نياىِ  قاجاريّه هم آنجا مدفون است چونكه همانجا به حكم طهماسب صفوى و اغواءِ[8] نادر كشته شد ،و گويند كه امام رضا (ع)  وقتى كه با مامون بدانجا رسيدند به‏ زيارت قبر ربيع رفت و فرمود كه نتيجه  اين سفر من زيارت ربيع شد) .

و اين زهد بر دو قسم بود يكى آنكه داخل در رياسات نشود و اين كار را اوّل عبدالله بن عمر كرد كه نه خود دعوىِ خلافت كرد با آنكه وارث خلافت بود و نه رَأى به خلافتِ كسى داد و نه بيعت با كسى كرد و نه خروج  بر كسى نمود به حالِ گوشه ‏گيرى و بى ‏طرفىِ حقيقى بود تا مُرد.

و جز او كسى اين كار را به پايان نبرد مگر امام زين العابدين كه به ظاهر هيچ دعوى نداشت و گوشه‏ گير بود امّا در خفا براى محارمش دعوىِ امامت داشت و پسرش را بعد از خود نصب به امامت نمود ،پس او را هم در رديف عبدالله  بن عمر نمى‏ توان شمرد .

و دوّم زهد عملى كه نخوردن و نخفتن و نپوشيدن و با مردم نجوشيدن و همه لذائذ طبيعى و نفسانى را بر خود حرام كردن باشد و مانع دخول و خروج گردد ،يعنى نگذارد چيزى از دهنش برآيد جز كلام حق و چيزى به شكمش در رود مگر به قدرِ ضرورت از حلالِ واقعى و غيرِ حيوانى و غير مصنوع كه پاسبانِ زبان و شكم خود باشد و تعيينِ كلام حق و حلال واقعى را از روىِ دين اسلام نمايد نه دين ديگر مثلا قرآن بخواند نه تورات و زبور و انجيل و اسم خدا را به زبان عربى بگويد نه عبرى و سريانى و پارسى ،و غذا از دزدى و سؤال  نباشد اما اگر مال غير مسلمان به غنيمت در جنگ به چنگش آيد عيب ندارد .

و اين گونه زهد از اواسط زمان بنى ‏اميه شهرت يافته كم كم مايه گرفت تا در اوائل بنى عباس به اَوج رسيد چنانكه اين زُهّاد خلفا را موعظه مى ‏نمودند با سخنان درشت و آنها را به گريه مى ‏انداختند و ميان مردم وِجاهتِ[9] تامّه و احترام بزرگ‏  پيدا كردند كه نامشان به بزرگى برده مى ‏شد ،و يك عنوان رياستِ روحانى براى آنها پيدا شد كه روساءِ ظاهر رشگ مى ‏بردند اما مقدماتش راكه تركِ لذائذ باشد بر خود نمى ‏پسنديدند تا متدرجاً  كينه آنها  را به دل  گرفتند ،اما آنها  در ترقى روز افزون بودند تا آنكه ابوهاشم كوفى برتر از همه گشته به نام صوفى ناميده شد يعنى  پشمينه  پوش چون كه پشم ميان اعراب فراوان و پست و ارزان بود ،به خلاف پنبه كه عزيز و گران بود و لباس پنبه‏اى را قطنى مى‏گفتند به طور احترام و در ايران پارچه ابريشمى  را حالا قطنى مى ‏نامند و خيلى اشتباه است .

و عرب‏ ها در مقام تجمّل القطن و الكتان مى ‏گفتند و لفظ  قطّان مثل (حرير فروشِ)  حالا خيلى محترم بود .

پس اتباع  و مانندگانِ ابوهاشم طائفه ‏اى جداگانه  شدند مسمّى‏ به (صوفيه)  با عنوانى  بزرگ و كم كم لذّت نفسانى از اين شهرت و احترام در دماغ  آنها جا گرفت كه به جاى لذائذ  طبيعيه كه نداشتند  لذتِ نفسانى حكمفرما شد ،و مثل همه عناوين كه بعد از اشتهار مسلك عمومى و مرغوبِ طباع مى ‏شود و هر كسى مى ‏خواهد داخل آن مسلك شود ،به غرض ‏هاىِ مختلف ،جمعى كه قلباً زاهد نبودند عمداً اظهار زهد نموده پشمينه پوشيدند و عصا و ركوه ‏اى[10] به دست گرفته به بيابان‏ ها افتادند و آداب ظاهره اسلام را از قول و فعل كاملاً اظهار مى‏ نمودند بلكه سوزناك‏ تر از زاهدِ قلبى امّا با پرده كه رسوا نشوند ،اما كم كم بر زاهدانِ قلبى معلوم  شد پس آنها  را متزهّد[11] و متصوّف ناميدند و به روىِ خود نياوردند و گفتند همين اندازه هم خوب است شايد آخر به حقيقت  انجامد المَجازُ قَنَطَرةُ الحَقيقَةِ  من تَشَبَّه  بقَومٍ فَهُوَ مِنهُم و گفتند كه همين تخم حقيقت است كه در دلش افتاده ،بعد از عادت طبيعتِ ثانيه مى ‏شود ،و بعضى هم به ندرت مى ‏شدند ،امّا اغلب شعبده و دام تزوير بود كه نام پاكان را هم مى ‏آلود ، و يك قرن كه بر اين حال گذشت كم كم حرف معارف به زبانِ  زاهدان افتاد اول عنوان  محبت كه ما محبوب غيبى داريم و اين شدائد را  به عشق او بر خود مى‏ خريم و براىِ وصول به او ترك  همه  مى ‏گوئيم .

بعد عنوان معرفت و اسرار گوئى ، پيدا شد كه آن محبوبِ اَزَلى كيست  و صفاتش چيست و هر كس به قدر قوه خود دقّت كرد كه مطلب را باريك ‏تر كند و الفاظ را غليظ تر و از فهم دور و به لغز[12] و معمّا نزديك ،و مريدانش براى الفاظ او معانى و  تأويلات[13] ساختند و اگر هم دروغ بود دروغ را پرداختند .

پس هر كس كه از اين الفاظ ،بهتر و معماتر گفت او بزرگ و محترم شد ، چنانكه همين الفاظِ معارف نما از عمل زهد بالاتر گشت و اگر با مبالغه ‏اى در زهد قرين بود ديگر بالاتر مى ‏شد ،مثلاً شيخ جنيد در باب توحيد گفت «اَلتَّوحيدُ غَريمٌ لا يُقضى‏ دَينُه» و اين جمله چنان مرغوب شد كه اكنون هم بازگو مى ‏كنند ،و من اكنون در كتابم به اين جمله مَثَل مى ‏زنم و جنيد در هر وادى كه سخن گفته سخنانش ملوك‏ الكلام  گشته ،لذا او را شيخ الطائفه و مسَلَّمِ اكثرِ سلاسل ناميدند.

و بعضى گويند كه جز سلسله اويسى و سلسله كميلى ديگر همه سلسله‏ها منتهى به جنيد و مشتق از اويند بلكه اويسى و كميلى هم به دست جنيد رسيده و امضاء از او يافته است و صوفيّه از شيعه اماميّه گويند كه در زمانِ جنيد غيبتِ كبرى‏ واقع شد و امام غائب در باطن جنيد را به نحو غيرمستقيم[14] نايب خود كرد در همه امور  امامت و به او اذن داد كه او هم از جانبِ خود نائب معيّن كند تا زمانِ ظهور برسد  پس اين زمان هر كس به راستى سلسله اجازه‏ اش به جنيد برسد او حكم امام دارد در همه كارهاى دين و دنيا .

و بعضى گويند كه امامت منتقل شد به جنيد و از او به نوّابش[15] تا قيامت و عنوان امامت كه تا 12 نفر شخصى بود بعد از آنها نوعى شد و عدد معيّن ندارد به شماره عصرها بايد امام يعنى نائب جنيد باشد در هر عصرى و امام حقيقى همان شخص است نه آنكه نائب باشد ،چنانكه نگارنده مبتلا به اين طائفه بود تا چند سال ،و از اوّل اظهارِ اين ادعاء نمى ‏كنند تا وقتى كه مريد محرمِ اسرار بشود ،چنانكه نگارنده شده بود و آنها پنداشتند كه نگارنده تا آخر بر عقيده به آنها باقى خواهد ماند لذا اسرارِ خود را بروز دادند و از هم اينجا من استدلال بر كذب و بطلان آنها كردم زيرا از باطن من بى ‏خبر بودند و امام بايد عالمِ به بواطن[16] و حقايق باشد نه آنكه چيزى را پندارد و مانندِ ظاهر بينان بر پندارِ خود آثارِ حقيقت بار كند بعد انكشاف خلاف شده پشيمان گردد ،چنانكه آن طائفه حالا هزار افسوس و پشيمانى دارند كه چرا رازِ خود را  به من مكشوف كردند و مرا ثابت قدم ناميدند و به خط خود نوشتند و سند به من دادند كه «فلانى متشأن  به شئون حقيقت گشته و نفس خود را  كشته ،و فانى در ما و مختار در همه اسرار و كارهاى ما است و از رحيق[17] مختوم[18] بهشتى سيراب‏شده و در همه احكام دينيه حق راى دادن  دارد و آراءِ او لازم الاجراء است.

و حالا  به  حدى پشيمانند از اين نوشته خود كه راضيند به هزاران بهاء آن سند را  از من پس بگيرند (ذلِكَ  مَبلَغهُم  مِنَ‏العِلمِ و من التّديّن) .

مجملاً ظهور معارف در ميان صوفيه درجه دومِ تكاملِ آنها است كه در قبالِ متكلّمين اين كار را كردند و نقصانِ معارفِ متكلّمين را مى‏ خواستند ثابت كنند پس ظهور معارف در صوفيه همزاد و هم عصر و رقيب است با ظهورِ علمِ كلام در ميان علماءِ اسلام و اين هر دو همزاد است با نشرِ حكمت  يونان در اسلام به زبان عربى كه از آثار مهمه همّتِ والاىِ هرون و مأمون است و به گمان نگارنده وقتى كه مامون به رشد علمى رسيد پدر را وادار كرد كه تشكيلِ يك اداره علميه بزرگى بكند براىِ آوردن حكمتِ يونان به ممالك اسلاميه به اين كه 12 نفر عالم مستعدّ انتخاب نموده با خرج كافى  بفرستند به يونان كه آنها اوّلاً زبان  يونانى را كاملاً بياموزند  پس تمام فنون حكمت را درس بخوانند تا خوب بفهمند  پس آنها را به زبان عربى ترجمه نمايند و منتشر سازند زيرا هر علمى در ميان قومى رواج  نمى ‏يابد  جز آنكه به زبان ملّى يعنى عمومى آن قوم ترجمه و منتشر شود .

پس  هرون كه اقتدار اسلامى هيچوقت مانند زمان او نبود و نشد شروع به اين كار كرد با اهتمام كافى و بذل بى ‏مضايقه ،امّا هنوز فرستادگان در يونان بودند كه هرون مرد و نتيجه علميّه در دست مامون ظاهر شد و جبران سوزاندن كتب علميّه كه از عمر سر زد شد و البتّه مثل همه كارها  احتمال نقصان در اين ترجمه مى‏ رود كه بعض فرستادگان كودن  بودند يا  كوتاهى در آموختن زبان يا علم نمودند يا سليقه ترجمه نداشتند يا بعض دقائق به ترجمه نمى ‏گنجيد ،و بعد حكماء اسلام به زورِ فكرِ روشنِ خود رفع اين نقائص را نمودند ، بلكه افزودند بر آن مقدارى كه در يونان بود مانند آنكه تخم گل و ميوه‏اى از بلدى به بلدى آرند و كارند و به نيروىِ آب و هواىِ اين بلد و استادى و هوشمندىِ اهل بلد بهتر از بلد اوّل كه وطنِ اين تخم‏ها بود رشد نمايند چنانكه وطن خود را به خود محتاج سازند ،چون به رنج پيشاورى در ايران و سيب زمينى آمريكائى در ايران كه خوش مزه‏تر مى ‏شود .

مجملاً همان كه فنون حكمت منتشر شد علماء اسلام حكمت الهيّه را آموخته و با موازينِ اسلاميه آميخته توليد علمى جداگانه نمودند .

چون هماره در هر بزم از اين علمِ نو سخن مى‏رفت و هر كسى چيزى مى ‏گفت و مى ‏افزود (علم كلام) ناميده شد ،يعنى به زورِ سخن ساخته شده ،اما حكماء كه آن ترجمه ‏ها را مستقيماً  آموخته بودند اين علم كلام را كه به نحوِ غير مستقيم ساخته شده بود نپذيرفتند و دور انداختند و از اعتبار علمى ساقط كردند و متكلّمين هم به لجاجت بر پيرايه و رقابت افزودند و به نيروىِ اسلام حكماء و حكمت را كفر و كافر ناميدند و حكماء نيز آنها را كودَن و دشمنِ دانش خواندند .

بازار نزاعِ علمى گرم و پيرايه‏ها بر طرفين از زَين[19] و شَيْن[20] بسته شد ،و چون متكلّمين زور اسلاميّت داشتند ،علم كلام را اصول دين  ناميده  تعلّم و اعتقاد  به آن را واجب كردند و نشر دادند ،و به مرور ميان خود آنها نيز اختلاف افتاد به درجه‏ اى كه سيد مرتضى عَلَم‏ الهُدى‏ با شيخ مفيد كه استادش بود در هفتاد مسئله از اصول دين اختلاف داشت كه موجبِ كفر يك طرف بود امّا  احتراماً هيچ كدام آن ديگر را كافر نخواندند و به قصورِ علمى و سوءِ سليقه نسبت دادند .

در اين هنگامه صوفيّه نيز دستى از آستينِ  دانش  برآورده عرضِ اندام كردند و به ادّعاءِ كشف و شهود كه عوض ادلّه نقليّه متكلّمين و براهين عقليّه بود معارف را به لحنِ خفىِّ خفيف سرودن گرفتند و قسم ثالثى قهراً توليد شد نامش را عرفان گذاردند ،پس اختلاف سه زاويه پيدا كرد مانند مثلّث دو تا منفرجه  كه كلام و حكمت شد و به زورِ عقل و نقل انفراج  يافت و يكى حادّه كه عرفان باشد چون نه زور داشت و نه برهان در گوشه گمنامى  خزيد و بسطى پيدا  نكرد امّا  فرقه اقليّتِ  آن را پسنديده و پيرايه ‏هاى محرمانه بر آن بستند  متدرّجاً  تا  آنكه در دست شيخِ اكبر يعنى  شيخ محيى ‏الدين يك شاهد آراسته رعنائى شده جلوه ‏ها نمود و چهره‏ ها  گشود و دم از (اَنَا وَ لاغيرى ) زد يعنى  آئين پيغمبران و باطن همه اديان همين بوده و خواهد بود تا قيامت .

و هر كه جز اين باشد و داند به بهشتِ عدن نخواهد رسيد ،بلكه از دوزخِ طبع و نفس نتواند رهيد و تا 4 پشت بعد از شيخ اكبر كه يك  قرن كامل را تشكيل مى ‏دهد اين امر در اَوجِ تكامل بود و مى ‏افزود ،امّا بر اساسِ شيخ اكبر تغييرى راه نيافت و همه او را مُسَلَّم و بزرگ و سر سلسله شمردند.

تا  آنكه در اواسطِ قرن هشتم هجرى به حال وقوف ايستاد ديگر ترقى نكرد و پس از يك قرن ديگر رو به انحطاط  نهاد و متدرّجاً از آن اعتبار و عظمت كه داشت ساقط  شد ،كوكبش  وبال[21] يافت  به  درجه ‏اى  كه بعض صوفيه  نيز مطلب شيخ اكبر را  كفر دانسته  وحدت وجود ناميدند و تخطئه[22] كردند ، گر چه  تخم  اين تخطئه  را  در اوائل  قرن هشتم علاء الدوله[23] سمنانى از صوفيه كاشت كه معاصر بود با مولانا عبدالرزاق[24] كاشى مصنف تاويلات قرآن و اصطلاحات عرفان و شرح منازل‏ السائرين  كه همه چاپ شده و مرغوبند ، او را صريحاً كافر مى ‏خواند و از اسلام بيرون  مى‏ دانست كاغذى مولانا عبدالرزاق به او نوشت و گله كرد و او جواب سخت نوشته و به شيخ اكبر هم بد گفت و صورت اين مكتوب و جواب در نفحات جامى هست و ديدنى است و به رسوائى و بى ‏انصافى علاء الدوله شهادت مى دهد  و به اعتقاد نگارنده پايه تصوف علاء الدوله نيز به زور است نه به استحقاق و او از وزراء سلاطين چنگيزى بود مغضوب شد و براى خوددارى داخل صوفيه گشت چون ثروت داشت در تصوف ترقى نموده به مسند ارشاد  نشست و يك ده ملكى خود را صوفى آباد ناميده وقف صوفيه كرد و كلّاشان و شكم ‏خواران دورش را گرفتند و كرامت ها برايش ساختند ،چنانكه در هر طبقه مالداران اگر بى ‏دريغ خرج كنند صاحب كرامت مى ‏شوند و هر اساسى را مى ‏توانند تاسيس  نمايند.

پس تا دو سه قرن عنوانِ وحدت وجود نفياً و اثباتاً در زبان ‏ها بود پيرايه‏ها بستند و تقسيم‏ ها نمودند «وحدت ممنوعه و وحدت حقّه ،وحدت وجود و كثرت موجود» و داخل كشف و شهود كردند و گفتند هر كه اين كشف برايش حاصل نشده حق ندارد دم از وحدت وجود بزند .

پس مطالب علمى  را كه  بايد در صورت صحت عمومى باشد شخصى و خصوصى كردند ،در جبر و تفويض هم ،هم اين حرف را زده ‏اند كه هر كه جبر يا تفويض را به  كشف  فهميد  يا  به شهود  ديد ،حق دارد بگويد و معتقد باشد والا حق ندارد و اگر دم زد كافر است و گمراه كننده ديگران است.

نگارنده گويد جبرى از قدرت تامّه و احاطه اراده واجب‏ الوجود به شبهه افتاده  پنداشته  كه اختيارِ مخلوق خارج از آن قدرت است و آن قدرت را محدود مى‏ كند و از تاميّت  مى ‏اندازد ،و ندانسته كه اين در وقتى مى ‏شود كه اختيار مخلوق در عرض قدرت خالق و اراده ‏اش در عرض اراده خالق باشد ،و چنين نيست بلكه قدرت خالق در طول اختيار مخلوق و اراده ازليه محيط  بر اراده‏ هاى حادثه مخلوق  است ،و اختيار و اراده مخلوق در تحت قدرت و اراده خالق و متقوِّم به آنهايند و از ظلال[25] و شُعَبِ آنهايند .

پس وسعت مى ‏دهند و بزرگ ‏تر و مستطيل ‏تر و نافذتر مى ‏كنند قدرت و اراده خالق را و وصل مى‏ كنند فيض رحمانى را به فيض رحيمى در صورت  توافق  با  رضاء  خالق و ظاهر  مى ‏كنند  استغناء  قادر مطلق را در صورت عدم آن توافق و توافق با  سخط [26] خالق كه آن هم فاعل و مؤثر و از عوامل قويّه مراتب وجود است .

پس به هر حال اختيار و اراده مخلوق مُظهِرِ صفات خالقند يا صفتِ رحمانى  يا صفتِ استغناء ،يعنى منقطع و بريده از صفاتِ خالق نيستند والّا مى ‏بايست قائم به نفس باشند و حال آنكه ذاتِ مخلوق قائم به نفس نيست تا  چه رسد به صفت و فعلِ مخلوق لااِلهَ ‏اِلّا هُوالحَىُّ القَيُّومُ اى لاحَىَّ و لاقَيُّومَ[27] سِواهُ و الكُلُّ حَىٌّ بِحَياتِه  وَ قائمٌ‏ بِصِفاتِه.

و لفظ  قيّوم كه صيغه مبالغه است به اين معنى است كه خدا قائم به نفس و مقوِّمِ للغير است و اگر مخلوق هم قائم به نفس باشد ذاتاً يا صفتاً و فعلاً ، لازم آيد كه نصفِ  معناىِ قيّوم كه مُقَوِّم  لِلغَير است  باطل شود بلكه  نصف ديگرش هم زيرا انحصارِ قائميّتِ به نفس و انحصارِ حيات نيز باطل مى‏شود.

و تفويضى  پنداشته  كه  تا اختيار و اراده مخلوق بريده و منفكّ  نشود از قدرت و اراده خالق (كه معناى تفويض هم اين انقطاع است) تعلّق اَمر و نهىِ شرعى بر افعال  مكلّفين قبيح خواهد بود پس بايد بريده بدانيم و از تحت و اراده خالق خارج بدانيم و در عَرضِ آن بدانيم تا قبحِ تعلّقِ امر و نهى برخيزد  و شريعت بر پا  شود و خطابِ مسئوليّت ‏آور مورد يابد .

و اين پندار از ضعفِ معرفة اللّه است كه نتوانسته فيضِ رحيمى را وصل به فيضِ رحمانى نمايد و از اقسام او قرار دهد ،پس هنوز در بسم ‏اللّه ‏الرحمن ‏الرحيم  توقّف دارد و نمى ‏تواند رحمن و رحيم هر دو را مرتّباً صفتِ اَللّه بگيرد به اين قسم كه رحمن صفتِ مطلَقه عامّه باشد كه منقسم مى ‏شود به رضا و سخط مانند انقسام جنس به انواع خودش و انقسام مادّه مطلَقه  به صُوَرِ نوعيه خودش و رحيم صفتِ مقيّده خاصّه باشد كه فقط رضا است ،و سخط را شامل نيست و البتّه رحمن مقدّم است تا  آن صفتِ اَللّه  نشود رحيم نمى‏ تواند صفت بشود .

و اينكه على (ع)  فرمود كه (همه علوم در قرآن و همه قرآن در سوره حمد و همه سوره حمد در بسم ‏اللّه و همه بسم ‏اللّه  در باء است و همه با در نقطه با) اشاره  به چهار مرتبه  تفصيليّه  كلام ‏ها و كلمه ‏ها و حرف‏ ها است ،براىِ اجمالِ نقطه و رَبطِ اين تفصيل ‏ها  به اِجمال در مرتبه كلام ‏ها موقوف است به شناختن انواع كلام و به فهميدن كيفيّتِ ارتباطِ اين انواع به جنس خودشان و در مرتبه كلمات نيز موقوف است به شناختن انواع صفات كه مدلولِ  كلماتند و به ربط دادن هر نوعى از صفات را  به جنس خودش كه از آن جمله است ربط رحيم  به  رحمن كه رحيم  يك  نوع  از رحمن است و در تحتِ او است نه غير آن و در عَرضِ آن و در مرتبه حروف نيز موقوف است به شناخت انواع معانى حرفيّه يعنى معانىِ ربطيّه غير مستقِلّه كه در عينِ ربط و بى ‏استقلالى باز از هم متمايزند و متعين است هر يك به تعينى غير تعين آن ديگر و موقوف است به قدرت بر درج كردنِ تمام اين تعيّن‏ ها و تمايزها در حاقِّ[28] اجمال و بى  ‏تمايزىِ نقطه به اينكه اين همه تمايزها از آن بى ‏تمايزى برخاسته ‏اند و هر تمايزى به نوبتِ خود نماينده آن بى ‏تمايزى است و اگر اين تمايزها  نبودند ،آن بى ‏تمايزى  ظاهر نشده  بود امّا نه از بابِ ظهورِ شيئى به ضدّ خود كه بعضى در مَن عَرَفَ نَفسَه عَرَفَ رَبَّه پنداشته ‏اند بلكه از بابِ ظهورِ مادّه مطلقه در صُوَرِ نوعيّه و ظهور جنس در انواعش و اگر آن بى‏ تمايزى نبود اين تمايزها وجود نداشتند نه خودشان نه محلّ‏ هاشان كه ذواتِ مُتَمايزه باشند و نه انحاء و درجاتِ  تمايزشان .

پس شريعت ‏ها و امر و نهى ‏ها و همه تكليفيّات نوعى از قدرتِ تامّه و از اراده محيطه ‏اند چنانكه همه تكوينيّات هم  نوعى از آن قدرت و اراده ‏اند و هر كه اين ربطِ نوعيّت و جنسيّت را نتواند بفهمد ،تفويضى و يا جبرى خواهد شد خواه به زبان بگويد و خواه نگويد .

پس بيشتر مللِ عالم تفويضى هستند در هر شريعتى كه باشند ولى مسلمان ‏ها  فقط  تنطّقِ[29] به اين كلمه كرده‏ اند و ديگران از اين كلمه ساكتند امّا حال و باطنشان همين است تا وقتى كه روحِ ديانت را بشناسند و حقيقتِ امر را بدانند و اين شناختنِ روح ديانَت هر وقت كه در عالم عمومى شد كه همه  يا اكثر شناختند ، آن وقت ظهور كلّى شده آن ظهورى  كه  همه ملل  به زبان  منتظرند و  نمى ‏فهمند كه پىِ چه مى ‏گردند.

و تا اين شناختنِ عمومى يا اكثرى نشده هر كه دعوى ظهور كند نادان است و نادانىِ خود را ظاهر كرده والّا چيز تازه‏اى در عالم رو نداده ،اين همه ظهورات از شرايع و شعبه‏ هاى شرايع همه امور عاديه‏ اند كه تازه به تازه پيدا مى ‏شوند و مثلِ هَمَند و تمام شدنى نيستند و كارِ عالم را ختم نمى‏ كنند ،ولى آن ظهورِ كلّىِ موعودِ ملل كه يكى بيشتر نيست ،غير عادى است و وقتى كه پيدا شد كارِ عالَم ختم مى ‏شود و نزاع‏ ها و جهالت ‏ها برداشته مى‏ شود و گرگ و ميش يعنى جبرى و تفويضى و موحِّد و مُشرِك و غيرهما با هم آب مى‏ خورند .

مجملاً از هر منشاء ِ اشتباهى كه جبر پيدا مى ‏شود ،تفويض هم از همان جا پيدا مى ‏شود ،امّا  پندارند كه از دو منشاء است و از هر تحقيق و شناختى كه رفعِ اشتباه جبر مى ‏شود ،رفعِ اشتباه تفويض هم به همان مى ‏شود .

پس لاجَبرَ وَ لا تَفويضَ  به  يك  بيان است ،نه  به  دو  بيان  و از همان  يك  بيان كه نفى آن هر دو شد اثباتِ اَمرٌ بَينَ الاَمَرينِ هم به همان يك  بيان شده و اگر نشد پس هنوز نفى هيچ  يك از آن دو نشده .

و در همه مطالب علميه هم اينطور است كه نفى و اثبات به يك بيان بايد بشود يعنى همان بيان كه نفى و ابطالِ باطل مى ‏كند ،همان اثبات و تحقيقِ حق را  بايد  بكند و اگر نكرد معلوم مى ‏شود كه هنوز ابطالِ باطل هم نشده (خذه و اغتنم) .

درجه سيم از تكامل صوفيه آن بود كه اذكارِ مخصوصه ‏اى معيّن نمودند و آداب خاصه در رفتارشان قرار دادند به نحو لزوم و تقيد و اهميّت و پيشتر نه ذكرِ معيّن بود و نه وضعِ رفتار همان قدر مى ‏بايست كه زبان جارى باشد يا به قرآن يا به اسماء اللّه به اختيارِ خود كه يك آيه را وِرد نموده مكرّر كند ،و يا قرآن را مرتّباً بخواند تا ختم شود و باز از سر گيرد .

و نيز اسماء اللّه را هر يك يا هر چند يا هر وقت بخواند بطور نداء يا با الف و لام باشد و نيز جمله تسبيح يا تحميد يا تهليل[30] يا تكبير يا حولقه يا بسمله يا شكر را مكرّر كند به عدد معيّن و منظّم يا بلاتعيينٍ و بلانظمٍ مختار بوده ،و از اين جهت اشخاصِ صوفيّه با هم فرق نمى ‏كردند و مُتَمايِز نمى ‏شدند ؛امّا حالا  يك  دسته  فقط  به قرآن مشغول بودند  نه  به ذكرِ ديگر و يك  دسته اسمى معيّن را از اسماء اللّه  به طورِ نداء و يك دسته به الف و لام و يك دسته يكى از جمله‏ها را معيّناً وِردِ خود كرده بودند و اغلب جمله تهليل را اختيار كرده بودند .

و در رفتار نيز يك دسته يك غذا را اختيار و باقى را بر خود حرام مى‏ كرد و يك دسته قرار مى ‏داد كه هر دو روز يك بار غذا بخورد و بعضى هر سه روز يا چهار روز يك بار و بعضى هر روز نيّتِ روزه كند كه مطلقاً در عمرش روز چيزى نخورد و بعضى به طورِ تمرين و مشق متدرّجاً زياد مى ‏كردند و تفاخر به اين بود كه يكى مى ‏گفت من تا  يك هفته مى‏ توانم  چيزى نخورم  و ديگرى تا دو هفته و بالاتر مدعى مى ‏شد و بسا بود كه به يك نفر تكليف غذا خوردن مى ‏كردند مى ‏گفت هنوز دو روز يا ده روز به وعده غذاء من مانده و آنچه اصرار و التماس مى ‏كردند نمى‏ خورد و وعده را  به  سر مى ‏برد  و يكى بر خود حرام مى‏ كرد غذا خوردن تنها را تا  به رفقا برنمى ‏خورد غذا  نمى‏ خورد ،و يكى شرط  مهمان مى ‏كرد كه تا مهمان به او نرسد غذا نخورد  گر چه  يك  ماه  بر او بگذرد.

گويند وقتى بر يكى از اين اشخاص عصر مهمان رسيد او حيفش آمد كه روزه آن روز باطل شود تعلّل[31] نموده مهمان را به حرف گرفت تا غروب شد ، شب در خواب ديد كه به او عتاب شد كه (تو شرط مهمان كرده  بودى  نه شرط  روزه ،چرا مهمان را گرامى نداشتى و تعجيل در غذا نكردى) .

نگارنده گويد اين گونه خواب‏ ها كه در كتب صوفيه بسيار است در صورت صدق همانا در اثر عقايد راسخه در ذهن خواب بيننده است نه آنكه از خارج وجود خواب بيننده چيزى به او القاء شده باشد پس خواب حجت نيست و فرقى با خيال در بيدارى ندارد .

مجملاً در اين درجه بناء بر تعيينِ ذكر و آداب بود اما تعيين به اختيار خود شخص بود ،و بعد از تعيين ديگر تخلّف روا نبود يكى از مواردِ حرمتِ خلفِ وعده اينجا بود  و اگر كسى تخلّف مى ‏كرد خود را گنه ‏كار مى ‏دانست و منتظرِ عقوبت‏ هاىِ سخت  بود و تن در مى ‏داد و در اين باب حكايت ‏ها نقل  مى ‏كنند كه بعضى خيلى گزاف به نظر مى ‏آيد و اساسِ كتبِ صوفيّه بويژه  تذكره‏ هاىِ آنها بر همين حكايات است .و امروز هيچ يك از صوفيه يك نمونه از اين حكايات را ندارند و عمل نمى ‏كنند و در عمل يكى از مردم عادى ‏اند  فقط در زبان و در وضع بدن و لباس صوفى‏ اند .

درجه چهارم از تكاملِ صوفيه پيدا شدنِ تقيّد به عنوان (پير و مريدى) بود كه در قرنِ سيّم هجرى پيدا شد ،پيشتر هم ديدار و خدمت كاملان خوب بود امّا نه به طورِ تقيّد ،حالا چنين شد كه اگر كسى تابعِ يك نفرِ معيّن نبود و به اجازه و اَمرِ او رفتار نمى ‏نمود صوفى خوانده نمى ‏شد و هر كس  به  يك صوفى مى ‏رسيد مى ‏پرسيد كه مريد و تابعِ كيستى يا فرزند كيستى .و در اين درجه چهارم عنوان‏ ها و سِلسِله ‏ها  پيدا  شدند و با هم مُتَمايز و مُتَدرِّجاً مُتَباغِضْ[32] هم شدند و هر سلسله دستورى‏ جداگانه پيدا كرد با  مدرك ‏هاى خيالى و مريد  هيچ اختيار از خود نداشت و در اينجا است كه سليقه ‏هاىِ مختلف و انصاف‏هاى متفاوت و دانش و انسانيّتِ پيران و مرادها بروز مى كند و معناى الَنّاسُ مَعادِنُ لَمَعادِنِ الذَّهَبِ وَالفِضَّةِ  مصداق مى ‏يابد .

مريد بيچاره تابع است و رنگ ذاتى خودش در پرده است  و بسا  كه از كثرتِ متابعتِ  به  صدق  قلب ماهيّت هم  مى‏شود و به راستى هم جنسِ مرادِ خود مى‏ گردد.    پس  مى ‏گويند كه اين مريد  فانىِ  فِى  ‏الشَّيخ شد و ديگر محال است اين مريد از اين مراد برگردد ،نگارنده اين سخن را به طورِ كُلّى صحيح نمى‏ داند ،زيرا اتّفاق  افتاده  كه مرادى  تصريح به فناء مريد نموده و پس از مدّتى همان مريد از آن مراد  برگشته و مكذّبِ وى شده و اكاذيب و اباطيلِ او را ثابت نموده ،و مراد نيز او را كافر خوانده و ندانسته  كه  كافر خواندنِ او پس از اقرار به فناء و كمالِ او مستلزم و متضمنِ نسبتِ جهل و عجز است به خودش يعنى (من نمى ‏دانستم كه آخرِ او چه  خواهد  شد و نيز نتوانستم با آنكه مى ‏خواستم و تلاش هم كردم كه او را خوب و كامل  نمايم)  با آنكه ادّعاءِ هر مرادى علمِ  به بواطنِ مردم  و عواقبِ امور و قدرتِ بر تكميلِ نفوسِ بشر است و اگر نه پس  مريد  چه حاجتى  به مراد دارد زيرا جاهل به جاهل و عاجز به عاجز محتاج نيست بلكه التقاءِ دو حرف ساكن است كه در زبان عرب جايز نيست و مصداق اين مفهوم در اين زمان برگشتنِ نگارنده است از ملاسلطان و اولادش از بنِ دندان و اكفار آنها ،نگارنده را با قصدِ كشتن تا زودتر از اين ننگ برهند و دسايس و مفاسد خفيه آنها در زبان و قلم نگارنده بروز نكند و اكنون ده سال است كه نگارنده بدون ميلِ آنها و به خواست خدا زنده است و برهانِ ناطقِ بطلانِ آنها است و همه اين بطلان‏ ها و حقيّت ‏ها مقهور حقانيّت اراده كليه حق تعالى است .

مجملاً احتياجاتِ بشر به علم باللّه و وصولِ اِلَى ‏اللّه و خروج نفس ناطقه از قوّه به فعل تشكيل نمود و يك حِزبِ  صادقِ جِدّىِ مطيع را در هر دينى و هر قومى و اين حزب را طالبين و خداجويان و متعلّمين و لشگر بى‏ سردار توان ناميد و از اوّل نظر به مطلوب و سردار معيّنى ندارند فقط فرمان بردارند .پس اين لقمه گلوىِ رياست كه رايگان حاضر شده هوسناكان را كه زاجرِ[33] قلبى و مانعِ داخلى نداشته باشند ،به‏ دعوی رياست دلير مى‏ سازد  كه گويند «مطلوب و معلّم و سردارِ شما منم» مانندِ آنكه  گمراهى را گويند كه راه اين است ،آن بيچاره به ناچار مى ‏پذيرد تا آنكه برود و خسته شود و به مطلوب نرسد يا آنكه رهنماى ديگرى پيدا شود و (بانگ زند كه اى حريف قبله چنين است ) آنگاه تازه مردّد مى ‏شود و پىِ مرجّحاتِ خارجى و داخلى مى‏ گردد و بدبختىِ مريدان آن وقت مكشوف خودشان مى ‏شود كه چندين رهنما عوض كنند و همه را آنقدر اطاعتِ صادقانه نمايند تا مايوس شوند كه هيچ از آداب مريدى فرو نگذارده باشند و انجام كار با اين همه ناسخ و منسوخ به يك راستگوئى بر نخورند و بفهمند كه اعتماد بر غير از اول خطا بوده مى‏ بايست اعتماد به نفسِ خود نمايند و بصيرانه بكوشند نه كورانه و باور كردنِ دعوى ‏ها بى ‏دليل كورانه رفتن است و كارِ همه مريدان غالباً به اين ناكامى خواهد كشيد و اگر در زندگى نكشد دليل بر اين است كه آن مريد هنوز در خواب تقليد است و بيدار نشده و به خود نيامده .

(الناس نيام  فَاِذا ماتُوا اِنتَبَهُوا) و اين بدبختى  بدتر از بدبختى اول است و تفاوتِ دير و زود بيدار شدنِ مريد هم از هوشمندى و خوش بختى خودش ممكن ‏است باشد و هم از استادىِ مراد در تصنّع و خودسازى و داشتنِ اسبابِ تصنّع از علمِ  به اصطلاحات و قوّه جَدَل و شِعر و مغالطه[34] و گاهى مراد آن قدر كور دل است كه خودش باور كرده خود را به مراد بودن كه واقعاً مى ‏تواند مريد را كامل كند و به گمانِ خودش دارد تكميل مى ‏كند نه آنكه گول زده‏ باشد در اين صورت رهائىِ مريد از چنگالِ چنين مراد دشوار است ،زيرا بوىِ راستى پيدا شده و راستى اثر بخش است اگر چه در واقع دروغ باشد .راستى دو قسم است يكى نظر به واقع و يكى  نظر به اعتقاد ،در مدح هر گوينده و هر مدعى  نظر  به اعتقاد بس است  و نظر به واقع هم اگر راست باشد نور على نور است و لقمه از حوصله  بيش است .نگارنده  گويد كه در طبع  اول به اينجا ختم  كردم و اميد كه در طبع دوم افزوده شود ،و درخواست عاجزانه از خوانندگان محترم دارد كه رفع نقائص را در حاشيه اين كتاب مرقوم دارند تا  در طبع ثانى مرقومات آنها نيز طبع شود و اگر عمر وفا به طبع ثانى ننمود از روح معارف كه در كالبد معارف پروران ظهور دارد خواهشمندم كه آنچه صلاح است وقوع يابد .سلامم در كلامم تقديم خوانندگان است .در تهران در خانه ملكى خود در خيابان چراغ برق شب سيم خرداد[35] ماه 1309 مطابق 25 محرم 1349.

 


[1] . متباغضه = دشمنى كننده .

[2] .  مجتنب = دورى كننده .

[3] . ما در زمان خود تجربه كرديم كه هر كار تازه‏اى جز به چيز دادن به رؤساءِ كهنه رونق نيافت چنانكه به همين وسيله هر كار با رونقى منسوخ شد در انقلابات متنوعه مشروطه و در نسخ دخانيات و كارخانه كهريزك هر هوشمندى ديد و باطن را فهميد كه چه بوده اما بى‏هوشان نفهميدند و نخواهند فهميد و اين قضايا را سطحاً در تاريخ خواهند نوشت و خوانندگانِ بى‏خبر حمل بر كرامت يا اثرِ اتفاقِ ملّت خواهند نمود.منه

[4] . اعمام = جمع عم – عموما و گفته اند هر كه پدر او با پدرشخص از يك صلبب يا يك بطن باشند.

[5] . تا چه رسد به اغنياء

[6] .  فوز = رستگارى .

[7] .نگارنده گمان مى ‏كند كه اين مزار موجود مال ربيع بن زياد باشد كه از جانب معويه والى خراسان بود و چون قتل حجربن عدى و يارانش  را  شنيد كه به دسيسه حكم فقهاء و قضات رو داد ،روز جمعه ‏اى در خطبه نماز جمعه گفت خدايا مرا به زودى مرگ ده كه چنين قتل ‏ها را نه‏بينم ،پس در بين راه افتاد و مرد و مرده ‏اش  به خانه  بردند و مورد توجه شد.(منه)

[8] .  اغواء = گمراه  كردن .

[9] . وجاهت = صاحب جاه و مقام شدن .

[10] . ركوه = كوزه آب خورى .

[11] .متزهّد = زهد ورزنده ،عبادت كننده .

[12] . لغز = شمردن اوصاف چيزى است بدون آنكه نام آن را ببرند .

[13] . تأويلات = جمع تأويل ،تفسير كردن ،بيان كردن .

[14] . يعنى مدرك ظاهر در دست ندارند و اجماع همه صوفيه يا اكثر هم بر اين قول نيست.(منه)

[15] . نوّاب = وكيل ‏ها ،گماشتگان .

[16] . بواطن = جمع باطن ،درون‏ها ،نهان‏ها .

[17] . رحيق = خالص ،ناب .

[18] . مختوم = به پايان رسيده .

[19] . زَين = نيكو بودن .

[20] .شين = زشتى مقابل زين .

[21] .وبال = سختى ،عذاب .

[22] . ‏ تخطئه = خطاكار خواندن .

[23] . وفاتش در سنه 736 بود .

[24] . فوتش در سنه 735 بود .

[25] .ظلال = جمع ظل ،سايه ها .

[26] . سخط = قهر ،ناخشنودى .

[27] . سوره 2 - بقره - آيه 255 .

[28] . حاق = واقع مطلب .

[29] . تنطق = كمر بستن .

[30] . تهليل = تسبيح كردن ،لااله الا الله گفتن .

[31] . ‏تعلّل = درنگ كردن ،بهانه آوردن .

[32] . متباغض = دشمنى كننده .

[33] . زاجر = بازدارنده .

[34] . مغالطه = يكديگر را به غلط .

[35] . در نسخه چاپى سوم تير 1309 آمده است .(م .رضا)

 

 

عرفان نامه – فصل بيست و چهارم‏

اثر:عباس کیوان قزوینی