English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در مرگ و تولد نوع | On Death and Birth of Mankind
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب میوه زندگانی اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 13:24

شماره مقاله545

فريده چهارم‏

در مرگ  و تولّدِ نوع  كه  امرى  مُهِمِّ مغفولٌ‏  عنه است  و نگارنده هم  به مرگِ  انواع  سابقه معتقد است و هم به پیدا شدنِ انواعِ  تازه ،امّا به مرور زمان كه نسبت به نوع هم در پیدا شدن و هم در مرگش هر هزار سال حكم وَ اَثَرِ یك سالِ شخص را دارد بلكه كم ‏تر و نسبت به كوچكى و بزرگىِ نوع و اهمیت آن نیز فرق مى ‏كند مانندِ انواعِ نبات و حیوان و معدن كه همه آنها نیز مانندِ افرادشان هم تولّد دارند و هم مرگ و همچنین كُرات كه هر یك ،یك دنیا نامیده  مى ‏شوند ؛زایش و مرگ دارند و اختلافِ  راصدین در عددِ كَواكِب مَرصوُده  نه  تنها از غفلتِ بعض است از بعضِ كواكب بلكه از تازه پیدا شدنِ كوكبى و انحلال و انعدامِ كوكبى است و هر كره ‏اى  یك  كوكبى است و همچنین  است  هیئتِ كُراتِ  محسوسه  و عوالِمِ مجرّده معقوله كه آن نیز مرگ دارد و هیئتِ دیگر خواهد زائیده  شد  و عالَم  به كلّى عالَمِ دیگر خواهد  شد و آن عالَم نیز چنین است جز ذاتِ بسیطه  وجود (كُلُّ  شئى هالكٌ اِلّا  وَجْهَهٌ)  سواءِ كانَ  الشَّئى  شَخصاً  اَو جُزءِ شخصٍ اَو نَوعاً اَو جُزءَ نَوعٍ مِن جنسِهِ و فَصلِه و عَرَضِه اَو عالَماً و سلسلةً  مُرَتَّبةً  طُولِیةً  اَو عَرضِیةً  اِلّا وَجهَه اى ذاتَ هذا الشّئ  فَذاتُ  الشَّخصِ هُوَ النّوُعُ  وَ ذاتُ النَّوعِ  هُوَ العالَمُ والنَّشأَةُ و ذاتُ النَّشئاتِ هُوَ ذاتُ الذَّواتِ و حَقیقَةُ الوُجُودِ فَهُو ساكِنٌ لایتَحرَّكُ وَ حَىُّ لایمُوتُ و ثابِتٌ لاینَقلِبُ و لایتَغَیرُ فَهُوالحَّقُ ِلاَنَّ مَعنى الحَقِیةِ السُّكُونُ و الحَیاتُ و الثُّباتُ و البِساطَةُ فَكُّلُ مُركَّبٍ ینحَلُّ یوماً وَ البَسیطُ  لاینحَلُّ .

و بَسیط  هم  اطلاقات دارد و عدمِ انحلالِ حقیقى مختصِّ به بسیطِ حقیقى است و بِالاِضافَه  نیز بسیط اطلاق  مى ‏شود پس عدمِ انحلالش هم بالاضافه است.

و همچنین اجزاءِ هر شخصى كه زودتر مُتَبَدّل  مى ‏شوند و مرگ و زایش دارند به اختلافِ اهمیتِ آن اجزاء و كوچكى و بزرگىِ آنها و ظاهره و باطنه بودن آنها و رئیسه و مرئوسه بودنِ آنها ،پس مثلاً دِماغ دیرتر از قلب و ریه عوض  می شود و آنها  دیرتر از كُلیه  و كَبِد و طِحال  و آنها دیرتر از اَحشاء و آنها  دیرتر از رِباطات و عَضلاتِ كلیه نه جزئیه و آنها دیرتر از پوست و مو كه گویا هر سالى یكبار پوستِ هر حیوان تازه  مى ‏شود متدرّجاً و لذا نمایان نیست ،و مار یكباره پوستِ كهنه  را  مى ‏اندازد ،لذا نمایان است و آن پوستِ افتاده مانندِ یك مار دیده مى ‏شود و همراه داشتنِ آن گویند براى محبوبیت و جاه مفید است و همچنین جُزءَ الجُزء زودتر از جُزء ،مُتبدِّل مى ‏شود و هكذا  تا  مى‏ رسد به اجزاءِ  صغار كه به محضِ وجود منعدم مى ‏شوند و اتّصالِ  وُحدانى محسوس  و مریب است مانندِ زمان و اجزاءِ زمان پس سَرمَد كه جانِ جانِ زمان‏ هاىِ  مُتَنَوِّعَه  است  عالَم‏ ها  مى ‏گذرد  و آن برقرار است امّا آخر فانى  و  متجدّد  است .

و دَهْر كه جانِ زمان است در هر سَرمَدى چندین بار عوض  مى ‏شود. و زمان كه ظرفِ  وجود ِ اجسام  و مدّتِ بقاءِ نوع و هیئتِ آنها است منقسم  مى ‏شود مُتَنازِلاً  به  قرن ‏ها  و سال‏ ها و روزها  و دقیقه ‏ها  تا آنى  كه  به  قدر شمردن  دوام  ندارد  كه تا  لفظ  یك  بگویى  یا  توهّم كنى چندین آن گذشته و شماره آنها  را  به  هیچ  آلتى  نتوان معین نمود مگر به حدس و تخمین ،گر چه  در اصلِ وجودِ استقلالىِ زمان سخن است و نگارنده طرفدارِ محقّقین است و مُنكرِ اصلِ زمان است و الفاظِ زمانیه در مقابلِ معانىِ موهومه ‏اند و مَنْشَاءِ توهّم ارتباط و تعاقبِ موجودات  متوالیه متنوِّعَه و تفاوتِ نوع موجودات است كه به اسم زمان نامیده مى ‏شود ، مانندِ حركتِ قَطعیه كه امرِ واحدِ اتّصالىِ متوهّم از حركاتِ  توسّطیه  متوالیه  بى ‏انقطاع است ،بلكه زمان همان حركتِ قطعیه اجزاءِ كلیه عالَمِ طبیعت است كه بالاجماع امرى موهوم است و وجود خارجى  ندارد .

و دَهر حركتِ قطعیه اجزاءِ  كلّیه  عالَمِ  ملكوت است كه ارواح  باشند و حكماء نفوس  كلیه  نامند .

و سَرمَد حركتِ قطعیه اجزاءِ عالم جبروت است كه عقول باشند چه طولیه كه حكماء گویند ده تا است و چه عرضیه كه بى ‏پایان است و تورانى و یونانى به آنها خیلى معتقد و از آنها مستمدّ بودند به درجه پرستیدنِ خداى بزرگ ،و آنها  را خدایان كوچك مى ‏نامیدند ،و ایرانى نیز به  تقلیدِ  تورانى و یونانى كه یمین و شمالش بودند اعتقادِ اندكِ  بى‏ مَدرَكى داشت و نامى مى ‏برد و پرستشى عَلَى ‏العَمیاء و خیلى مختصر مى‏ نمود. و حالا همه اعتقادات و پرستش ‏ها در انحلال است هم  كمّاً و هم كیفاً ؛هم در معتَقَدین و هم در مقلِّدین و امیدِ ظهورِ حقیقت و زُهُوقِ باطل است كه عالَم معانى و معارِف هم باید پوست عوض كند و موهومات مُبَدَّل به معلومات شوند و باز آن معلومات نسبت به معلوماتِ آینده  موهوماتند  چنانكه  موهوماتِ حاضره بشر نسبت به موهوماتِ هزار قرن پیشتر معلوماتند و هكذا همه معانى و موادّ بالنّسبه و بِالاِضافه ‏اند و یك حقیقتِ واحده ثابته‏اى  دارد میانِ این مضافاتِ مختلفه عرضِ اندام مى ‏كند و لباس عوض مى ‏كند و بهجت ‏ها  دارد از این لباس عوض كردن ، و لباس ‏ها غم ‏ها  دارند  از این عوض شدن ،او همه  شادى  است و لباس ‏ها هم  اَندُوهند ؛او یكىِ  بى ‏تعدّد است و لباس‏ ها تعدّدى كه از یكى بودن  بى خبرند و هرگز یكى  نبوده ‏اند و نخواهند شد او جمع است و لباس ‏ها پریشان ،او ثابت است و لباس ‏ها منقلب.

و این است  معناىِ  وَحدَتِ  حقّه   وَحْدَهُ لا اِلهَ الّا هُو

و تحقیق زمان را مشروحاً  بِمالامَزیدَ علَیهِ در كنز خامس كه به زبان عربى و نیاز برادرانِ مصر و بیروت است موسوم  به  ثَمَرُالحیات  نموده‏ ایم در هفت فریده متوالیه .

و مكانِ مطلق نیز مثل زمان بى‏ اصل است یعنى نیست یك موجودى كه فائده و كارش فقط نگاهداشتنِ موجودات باشد بلكه موجودات همه متّكىِ به یكدیگر و مُعتَمد و مكانِ یكدیگرند و مجذوب یكدیگرند و این مجذوبیت و مكان بودن یكى از شئون و صفاتِ هر یك از موجودات است نه آنكه همه فائده و كارِ آنها منحصر باشد به همین ،بلكه فوائدِ عظیمه و كارهاىِ مهمّ آنقدر دارند كه مكانیت گُم است نزدِ آنها و قابلِ شماره نیست و چون نظرها به اشیاء مختلف است به چند جهت مى ‏توان نظر به هر چیز نمود اگر از جهتِ اتّكاء و جذب و انجذاب نظر شود یك سلسله صفاتى به نظر مى ‏آید  كه  نام آنها  مكان است و تقسیم  مى ‏شوند  به طبیعىّ و قسرىّ و ثابت و سیار (منقلب) و دُور و نَزدیك و اگر از جهتِ تقدّم  و  تأخّر نظر شود یك سلسله موجودات (موهومات) پیدا مى‏ شود نامش (زمان) و تقسیم  به  سرمد و دهر و قرن و سال  مى ‏شود ،و اگر از جهتِ سبب شدنِ براى وجود یكدیگر نظر شود یك سلسله  موجودات مترتّبه  در هم پوكیده‏ اى  پیدا  مى ‏شود  به دو اسم موهوم ؛ یكى علّت و یكى معلول و تقسیم  مى ‏شود علّت به تامّه و ناقصه و قریبه و بعیده و مطلقه و مضافه.

و این سلسله علّت و معلول است كه حكماء گویند تسلسلش یعنى بى نهایت بودنش محال است و باید تمام شود و بریده شود به رسیدن به یك علّتِ  مطلقه  ذاتیه ‏اى  كه جهتِ معلولیت در آن هیچ نباشد و آن نامش خدا است  و نگارنده او را جان منبسط  مى ‏نامد چون  جان كه پهن است در قوى‏ و اعضاء و بالسّویه  بى آن كه منقسم  باشد  یا متفاوت مگر تفاوت به حسبِ محلّ و بالعرض و غیر او همه اجزاءِ این سلسله هم علّت ‏اند نسبت  به مادُون و هم معلولند نسبت به ما فَوق .پس دو سلسله و دو خطِّ متوازى  پیدا مى ‏شود  كه  یكى از طرف بالا بلندتر است كه علّت است  فقط و یكى از طرف پایین  بلندتر است كه معلول است فقط ،و نزدِ عرفاء خدا (جانِ منبسِط)  خارج از این هر دو سلسله  است و علّت  نیست  بلكه  علّت آفرین است یعنى در خطّ و سلسله علل آن نقطه ‏اى   كه فقط علّت است آن را خدا  آفریده  به عنوانِ علّت بودن و براى علّت بودن؛ نه  آنكه  آنرا  آفریده  و پس از آفریدن آن را علّت قرار داده تا جعلِ مركّب باشد بلكه جعلِ  بسیط  است یعنى یك جعل است كه ایجادِ آن باشد و اصل عین ثابته آن علّتِ مطلقه بوده و علّت مطلقه را خدا  به  نظر آورده و وجود داده  یعنى  آن  را  اِداره  نموده و سایه و مظهرِ خود ساخته و از آن عرضِ اندامِ خود را مى ‏نماید اَبَدالآباد و نامش را مشیت ‏اللّه كرده یعنى (دلخواهِ خدا) چنانكه یك نقطه از آخرِ خطّ و سلسله معلولات عین ثابته‏ اش  قبول و تأثّر و انفعال و عجزِ محض بود آن را نیز خدا  به نظر آورده  اِدارَه  نمود  و سایه و مَظهَرِ پَستِ خود قرار داد و از آن نیز عرضِ اندام  مى ‏نماید  اَبَدالآباد و نامش را (مادّة الموادّ) كرده و مركز كلّ و هیولى‏ و قَعر توان نامید .

و در این عرضِ اندام خدا به اسم آخر و ظاهر نامیده  مى ‏شود و در عرضِ اندام علّتِ مطلقه به اسم اوّل و باطن و هُوَ بِكُلِّ شَىٌ عَلیمٌ یعنى این هر دو خطِّ متوازى و سلسله علّت و معلول خط و سلسله علمند و ظهورِ عِلم  خدایند  و قائم  و متقوّمِ  به عِلمند و منتهى‏ به عِلم  باید  بشوند .

و كمالِ هر جزءِ این دو سلسله  به علم است ،هر كدام عالِم‏ تر است علّت است و عالِم كامل آن علّت مطلقه است كه عقلِ كلّ  باشد و آن بالاتر از عقلِ  اوّل  است  زیرا  در عِداد  نیست  مانندِ  جان  كه در عدادِ  تن  نیست.

و هر كدام كم عِلم ‏تر است معلول بالاضافه است تا برسد به جهل بسیط كه معلولِ مطلق است و آن را (جهلِ كلّ) باید نامید و عرفاء (طامّه كُبرى‏) هم مى ‏نامند و (دنیا)  هم مى نامند پس اهلِ دنیا یعنى اهلِ جهل و عالِمان به قدر علمشان اهلِ آخرتند و از دنیا دُورند و باید از لذائذِ  دنیا  كه (قبولِ عامّه) است محروم باشند و هر عالِمى كه طالب (قبولِ عامّه) باشد او را نباید به علم  شناخت  و پیغمبران فرموده ‏اند  اِذا  رَاَیتُمُ  العالِمَ مُحِبّاً  لِدُنیاكُم  فَاتَّهِمُوهُ عَلى  دینِكُم  (وَ اتركُوهُ).

نگارنده در سیاحتِ خود همه مسندنشینان را بعد از تجربه و محرمِ اسرار شدن  طالبِ  دنیا  و قبولِ عامّه  دید  هر یك  را  به  رنگى  و شكلى  لذا از همه دست كشید ، پس همه  با نگارنده  دشمن  شدند  و انواعِ دشمنى ‏ها  مى ‏كنند و آرزوى دوباره  به دام آوردن دارند و اگر این آرزو نمى ‏داشتند  تعجیل  به كشتنِ  نگارنده  مى‏ نمودند ،و پس از تركِ آنها بهتر آنها را شناخت و شكرها نمود زیرا جوهَرِ ذاتِ هر كسى در وقتِ دشمنى معلوم مى‏ شود  نه در دوستى كه دوستى  پرده  چهره ذات است و دشمنى پَردَه دِر ،و اگر دشمنى در عالم  نبود  حقایقِ  اشیاء منكشف نمى‏ شد با آنكه دشمنى را ما شرّ مى ‏پنداریم ؛پس شرور لازم الوجودند و اروپائیان از كشفِ اضداد ،خواصّ هر چیزى را پیدا كرده‏ اند و علاج را به ضدّ مى‏ نمایند .

و هر كه خواهد دوست خود را بشناسد باید او را برنجاند یا به عنوان ترك كردن از او دور شود تا  به‏ بیند از او چه بروز مى ‏كند تا  آنكه  یا  به كلّى او را رها و خود را  آسوده  كند  و یا دوباره  به  حقیقتِ  او بچسبد  و دل به او دهد.

و او نیز چنین تجربه ‏اى  را خواهد نمود و این تجربه به حكم عقل است و اگر میان دو نفر عشق پیدا شده باشد  دیگر جاىِ تجربه  نیست و عقل در آنجا حكم  ندارد امّا آنكه نمایش و برق باشد خودش متدرّجاً زائل خواهد شد بلكه به دشمنى بزرگى  مى ‏انجامد  مانند اكثرِ زن‏ها و شوهرها كه ابتداء  مدّعى عشق بودند و آخر به اِعدامِ یكدیگر مى ‏پردازند و این خود تجربه قهرىِ طبیعت است كه بى ‏اطّلاعِ  طرفین خودِ طبیعتِ كلّى هماره این تجربه را به تمامِ قوى‏ تا آخرین نقطه  مى ‏نماید و فرضِ بر طبیعت است كه این تجربه را كاملاً انجام  دهد  تا از صفحه وجود آنچه بى ‏حقیقت است  نابود شود و اشتباه برخیزد و هر كسى به جاى خود نشیند و تعدّى و تجاوز ننماید و ظلم  حقیقى  كه همین تعدّى و دروغِ واقعى است (گر چه مُوقّتاً راست اعتقادى است) برود و عدل كه نفسِ واقع است  ظاهر شود و همه گردشِ دوران براىِ ستردنِ ظلم و خالص ساختنِ عدل است .

و طبیعت ،مشّاطه چابك دستى است كه چرك ‏ها و موهاى زیادى را مى ‏تراشد و آنچه هست بروز  مى ‏دهد  یعنى  آنچه  بالقوّه  در هر شیئى هست به فعلیت مى ‏رساند ،پس طبیعت دشمن عدم است و خادمِ  وجود به طورِ  تفصیل  كه  بالاتر از آن متصوّر نمى ‏شود و اگر طبیعت نبود نفوس و قوى‏ و ارواح و معانى همه مُجمَلات بودند و اجمال  تا  به تفصیل  نیاید  ناقص است و كمال  نمى ‏یابد  مگر به تنزّلِ  به عالم  طبیعت.

پس از طبیعت  كارهایى برمى ‏آید كه از جان و عقل برنمى ‏آید ، لذا جان و عقل عاشق طبیعتند و مستكمل و مستفیدِ  به  او  و از اُویند  لذا  بارِ خود را آنجا  گشوده ‏اند  و از آنجا نیز بارِ خود را  مى ‏بندند ،ناقص مى ‏آیند  و كامل بر مى ‏گردند.

على (ع)  فرموده: من مسجد (طبیعت ؛عالمِ حركت) را  بیش از بهشت (ملكوت و سكون)  دوست مى ‏دارم.

میوه زندگانی

عباس کیوان قزوینی