English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در ابطال غلط مشهور (دروغ مصلحت آمیز) |On the Abolition of the Common Error: The White Lie
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب میوه زندگانی اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 13:28

شماره مقاله546

فريده پنجم‏

در ابطالِ غلطِ مشهور (دروغِ مصلحت آمیز) كه بهانه ناپاكان شده و بعض نادانانِ  دانانما  نیز صریحاً واسطه قائل شده ‏اند میانِ راست و دروغ  و موضوعِ  قولِ  خبرى را  سه  قسم  نموده ‏اند و بعضى موضوع را منحصر به راست و دروغ  مى ‏دانند ،امّا  یك  فرد از دروغ  را   كه واجدِ مصلحت باشد در حكم راست و مستحسَن مى ‏دانند  بالعَرَض نه بالذّات.

و تحقیق آن است كه نگارنده در سنه 1341 نوشت و در اسپهان در مجله عرفان منطبع شد و آن ،آن است كه اوّل باید تعیینِ موضوعِ راست به بیانِ مفهومِ آن بشود شاید وصف عنوانىِ  موضوع  قضیه مُدَلَّل و مُبَرهَن سازد  ثبوت محمول را  برایش[1]‏ كه حسن یا قبح عقلى باشد از قبیلِ (قَضایا  قِیاساتُها مَعَها).

پس  گوئیم  كه  طبیعتِ  بزرگ در عالمِ اجسام مظهرِ ربوبیتِ خدا است و هماره به راهِ راست  مى ‏رود (اِنَّ رَبّى عَلى‏ صِراطٍ  مُستَقیمٍ)  یعنى راستى همان جریانِ طبیعتِ ساده است تا مشوبِ به اغراض و اَعراض نشده و به خود بینى و غلبه تعین كه اَثَرِ شخصیت است مبتلا نگشته و دانشِ فطرىِ ملكوتىِ خود را در اتّحادِ با قواىِ جسمانى و معاشرتِ با خلق نباخته و طبیعتِ ثانیه نیافته و اراده هَوَسمندانه و اختیار، حكم‏ فرما  نشده كه هنوز تمام قواى نباتیه  و حیوانیه و دماغیه او محكوم به  حكم  طبیعتند ،نه محكومِ اراده و اختیارِ خارج از طبیعت ؛گر چه اراده  نیز از طبیعت روئیده و قوه نطق كه فصلِ  مُنَوِّع  و مُقَوِّم است  و یا  از اعراض خاصّه انسان است متمركزِ در دماغ است و به حكمِ طبیعت حركت  مى‏ دهد  عَصَب‏ هاىِ زبان را براى جَلبِ نفع یا دفعِ ضرر.

و باید  دانست  كه منشاءِ اشتباه تعیینِ نفع و ضرر است كه یك نظرى اراده و اختیارِ شخصى به آن دارد كه طبیعت تصوّرِ آن را هم  نمى ‏كند  تا  چه رسد كه به اجراء بگذارد و آن را ما نفعِ غیرِ مشروع  مى ‏نامیم  كه  در شرع  طبیعت داخل نیست و امضاء نشده و خارج از جادّه مستقیمه طبیعتِ ساده است (یعنى طبیعتِ غیر محكوم به حكم اختیار) و طبیعتِ  ساده  مُتَشاّءنِ  به شَأنِ ملكوت است و به محضِ دانشِ ملكوتى نفع غیر مشروع را تصوّر نمى ‏كند  تا حكم  به تحریك اعصابِ زبان نماید  و حكم نیست مگر بعد از تصوّر اطراف حكم ،پس دروغ از طبیعتِ ساده محال است و زبان نمى ‏گردد مگر بعد از اُنسِ كامل به معاشرت ‏هاىِ  مكرّر با اصنافِ خلق و تصوّراتِ غیرِ مستقیمه تا بالعَرَض و به تدریج تصوّر نفع غیر مشروع  كند و این محال براى او ممكن شود  و به تكرار و تدریج عادت بر این قبیح  كند و در اوائل با ترس و تغییر رنگ  بشره و چشم و دَوَرانِ سر و لغزیدنِ زبان و لرزشِ اعصاب اگر بتواند دروغى بگوید و بعض طبایع مستقیمه هنوز هم نمى ‏توانند و اگر به زحمت بگویند رسوا مى ‏شوند به سببِ زیادتىِ تغیراتِ بدنى و اگر این زحمت ،مكرّر و متوالى بشود تغیرِ بدنى متدرِّجاً كم مى‏ شود و قواىِ دماغیه از وحشت برآمده اُنس مى ‏یابند به دروغ و عادت مى ‏كنند و آن را زینت مى‏ دهند كه  مشتبه  به راست و تمیزش دشوار مى‏ شود كه عرب كَذُوب و كَذّاب نامد  و پارسى دروغزن و ژاژ[2]خاى  و اگر این  تكلّف  مكرّر نشده به حدِّ اصرار نرسد طبیعت به همان سادگى مى ‏ماند و دروغ  نمى ‏تواند بگوید .

ابوذر را پیغمبرِ (ص) ما صَدُوق  نامید یعنى دروغ نمى ‏تواند بگوید اگر چه به ضررِ خودش یا به ضررِ دین و جامعه باشد چنانكه گویند ابوذر پیمبر (ص) را به عبایى پیچیده ،به دوش گرفته فرار مى ‏نمود ، پرسیدند بارت چیست ،گفت: محمد (ص) است و چون راستىِ به این درجه گمان نمى ‏شد باور نكردند و محمّد نجات یافت و پس از انكشاف همه او را ستودند نه براى نجاتِ محمّد (ص) زیرا  دشمن نمى ‏خواست نجاتِ محمّد را ،بلكه به محضِ راستى و همین ستایشِ عموم دلیل ساده طبیعت است بر قبحِ دروغِ مصلحت آمیز هم اگر ذاتاً و واقعاً بهتر از راست بود بایست عموماً ابوذر را نكوهش نمایند كه بد كرد زیرا مصلحتى  ضرورتر از حفظ پیمبر (ص) نیست در دیانت و همه چیز حتى  جان  خود  را  باید  فداىِ  پیمبر نمود .

و در كتاب دبستان المذاهب[3] آورده از كتاب طبقات ناصرى از تاج‏ الدّین‏ یكى از امراءِ چنگیز كه شبى در اردو دو سواره كشیكى خوابشان برد. اُغلان حربى ، امیر آنها  دید  و آنها را  به محكمه عسكریه  آورد و آن هر دو اقرار  كردند و حكم  شد كه  سرِ یكى را ببُرّند و به تركِ دیگرى بسته در اردو بگردانند  آنگاه  آن دیگر را هم  بكشند.  من  به اُغلان  حربى  گفتم  شاهدى كه جز تو نبود و اینها  مى ‏دانستند  كه جزاءِ آنها  كشتن است  چرا  اقرار كردند ، اُغلان حربى برآشفت كه شما تاجیكان چنین كنید و به مصلحت دروغ  گویید  ما  تركان اگر هزار جان برود یك دروغ نگوییم ؛حالا هر كه این قصّه را شنید اَسَف ‏ها  دارد و جگرش مى ‏سوزد  و آن دو نفر را بزرگ  مى‏ بیند كه جان به راستى دادند، امّا  اجزاءِ آن محكمه  را مى‏ نكوهد  كه اى  بى ‏رحمان  چه  مى ‏شد  كه در این موقعِ  جانكاه  این حكم را نكرده یا اجراء نمى‏ كردید و همین ننكوهیدن آن دو نفر دلیل روا نبودنِ دروغ  است  در چنین مورد نیز و همین دلیل‏ هاى ساده  بهتر و روشن‏ تر است از دلیل ‏هاى  ساخته  با تكلّفِ  برهانى ؛ زیرا  ممكن است  برهان اثباتِ غیر واقع  كند اما عقل و طبع ساده نمى ‏كند و عموم مردم تا علم و فنِّ معاشرت نیاموخته‏ اند ساده ‏اند و پس از آموختن مشوب مى‏ شوند و مُتَصَنِّع مى ‏گردند مگر فردى نادر كه دانسته و ساده باشد یعنى فنونِ دانسته خود را در موردِ ناروا بكار نبرد و اینجا از جاهائى است كه عمل به علم مذموم است بلكه فائده علم ،ترك عمل است .

پس خوب است كه قانونِ سیاسى نیز ملتزمِ به حكمِ طبیعتِ ساده شده منع از مطلق  دروغ  فرماید  بى ‏استثناء  و در موردى مانندِ اقرار دُو مُغُل  به  خوابِ  خود  مجازات  را  تخفیف دهد بلكه براى دروغ مجازاتى  جدا  و براى اصلِ  گناه  مجازاتى جدا قرار دهد كه هر گنه‏ كارى بداند كه اگر گناهش به غیرِ اقرارِ خودش ثابت شود مجازاتش بیشتر مى ‏شود ،تا نفوسِ شریره بهانه‏ جُو عادت به دروغ  نكنند و دروغ براىِ آنها  طبیعتِ  ثانیه  نشود و ملكه شدن هر قبیحى به امثالِ این بهانه‏ ها از اوّل شروع مى ‏شود و به تكرارِ مُتَدَرِّج به ملَكّه مُهلِكه  بى‏ علاج مى ‏انجامد و سبب آن كسى شده كه از اوّل نامِ ترخیص برده و افسارِ عقل را از سرِ طبیعت برداشته.

و در علم اخلاق فرموده ‏اند كه اِتیان به مكروهِ سهل  نفس را  جرّى  و مهیا مى ‏سازد براى مكروهِ بزرگ و آن براىِ حرامِ كوچك و آن براىِ حرامِ بزرگ و آن براىِ حرام ‏ها و براىِ كفر و آن براىِ ادّعاءِ  قطبیت  و اجتهاد و اَعلَمیتْ و آن براىِ دعوىِ نبوّت و الُوهیت و در زمانِ  ما  این تدریج در بابیه نیكو مشاهده شد كه دعوىِ نقطه اُولى‏ فقط بابیت بود (بابُ ‏الاِمامِ‏  الغائب) و اكنون كه طبقه چهارمِ باب[4] است رسیده به الوهیت آن هم به نحوِ تجلّىِ ذاتى و ظهورِ اتمّ كه دیگر حالتِ منتظره ‏اى براىِ دنیا باقى  نمانده .

و در صوفیه نیز هزار سالِ قبل عنوانِ قطبیت نبود ،فقط تركِ دنیا و اُنسِ به صحبت یكدیگر و معاونتِ در ترك دنیا بود و اوّل نام بردنِ قطبیت از شیخِ اكبر محیى ‏الدّین اعرابى بود امّا به لحنِ خفیف و این لحن مانندِ نغماتِ موسیقى اوج یافته اكنون شش  دانگ صداىِ خود را در ادّعاء به گوشِ خاص و عام مى ‏رسانند و به نبوّت و رسالت هم قانع نیستند و در پرده ،زمزمه الوهیت  دارند .

و اگر عمومِ مردم از اوّل ،ادّعاءِ كوچكِ ساده صوفیه و هر طبقه را نپذیرند و زیرِ بارِ تقلید نروند مُؤَسَّسَه الوهیت پیدا  نمى‏ شود پس گناهِ اتباع و مریدینِ تقلید خو ،نفوسِ جاه ‏طلبِ مرادان را جَرّى كرده محیطِ ادیان و معارف را ننگین و لكه‏ دار  مى ‏سازد كه ریشه ادّعاىِ  بى ‏دلیلِ آنها را در زمین رِخوِ پر كُودِ دل‏ هاىِ خود ،جا داده آبیارى نموده ، نموّ داده ،شاخ ‏ها و برگ‏ هاىِ مسمومش ،فضاءِ جامعه را بَد هَوا مى ‏كند و هر روزى هَوسناكى  مسندِ خدایى را اشغال نموده دانشمندان را از نامِ خدا بردن نیز سیر و ملول مى ‏نمایند كه اگر خداىِ جهان آفرینِ جهان گردان به این مظهرها  قانع  شده عرضِ اندام  نماید  ما از او نیز استنكاف داریم.

و در قبح دروغ مصلحت آمیز یك  دلیلِ  قانونى  به  نظر مى ‏رسد  و آن، آن است  كه  در جامعه بشر و حیاتِ اجتماعى ،روحِ اطمینان به اقوالِ  یكدیگر خیلى لازم است بیش از اطمینانِ  به اعمال كه نامش اَمنِیت است.

و اگر قانونِ جامعه تجویزِ دروغِ مصلحت آمیز نمود سلبِ اطمینان از قولِ همه مى‏شود زیرا در هر سخنى احتمال مى‏رود كه گوینده مصلحتى را منظور داشته ،دروغ گفته و خلافِ قانون هم نكرده تا ما حقِّ اعتراض داشته باشیم .

و نیز هر چه نفع در دروغ تصوّر شود باز ضررِ انتشارِ دروغ و ترویجِ قانونىِ آن بیشتر است كسى كه یك بار دروغ گفت دیگر چه اطمینانى به او و قانونى كه یك دروغ را اجازه دهد دیگر چه انقیادى از آن توان نمود .

و نیز یك دلیلِ عقلى برهانى  به  نظر مى ‏رسد و آن لزومِ نقضِ غَرَض است و لزومِ خلف است و قُبح این هر دو عقلاً ثابت است و بیانِ مُلازَمه آن است كه دروغ  مصلحت ‏آمیز وقتى مفید  مى ‏شود كه پذیرفته گردد و از پیش برود تا مصلحت حاصل شود و آن وقتى است كه معلوم نشود و احتمالِ عادى نرود به دروغ  بودنش  و اگر جزءِ قانون شد و قانون دانان دانستند در هر موردِ مظنونى احتمالِ دروغِ مصلحتى  مى‏ دهند و باور نمى ‏كنند و در صَدَدِ  تفتیش  بر مى ‏آیند و به عكس نتیجه مى ‏دهد و غرضِ  قانونى  حاصل  نمى ‏شود  و انسانِ  محترم  رسوا  مى ‏شود .

(اى  خداى راستى پرور ما  را  و قانون ما  را  به  راستى  بدار)

 

میوه زندگانی

عباس کیوان قزوینی



[1] .شرح این مطلب به طور كلّیت به عنوان تحریر موضوع هر قضیه در صفحه 37 خواهد آمد .( كیوان)

[2] .ژاژ به چند معنى آمده دروغ و بیهوده ،ژاژرود آن رودى است كه آبش هدر رود و نبات و حیوان از آن استفاده ننمایند و مقابلش زنده رود است .منه

[3] .دبستان را اروپائیان كتابى بى‏ حقیقت مى‏دانند و غرض ما آن است كه اگر چنین امرى رو داده باشد همه كس آن مقتولین را تقدیس مى‏ كنند و در خطابه همین اندازه كافى است .منه

[4] . مراد على محمدبن رضا شیرازى ملقّب اولاً به سیدِ ذِكر و ثانیاً به باب و اخیراً به همین به مغ قبالاً .(حاشیه از كیوان است) .