English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در ریاست | In the headship
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب میوه زندگانی اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
يكشنبه ، 26 مرداد 1393 ، 13:50

شماره مقاله 552

فريده 19

ریاست یك جنسِ عالىِ عامّ شامل پر انواع و اصنافى است منبسط مخفىّ و در مغز سر هر حیوان سلّولى معین  دارد ،قوىّ ‏تر از همه سلّول ‏ها بلكه در هر سلّولى باز شعبه ‏اى  دارد غیر از سلّولِ مركزىِ خودش و هر چه  سلّول‏ هاىِ  دیگر ضعیف شوند سلّولِ ریاست قوىّ‏ تر مى ‏شود مانندِ  فصلِ  پیرى  با  ریاضت و انزِواء .

و ریاست در اثرِ حسّ و هوش است به زیادتى هوش زیادتر مى ‏شود و انسان چون با هوش ‏تر است میلش به ریاست بیش از هر حیوانى است عشقِ به صنعت و تسخیر حیوانات و كشورگیرى و مردم‏ دارى از حبِّ ریاست است .تواضع و مهربانى و خدمتِ به نوع هم از آثارِ ریاست است طورى است كه بر خود شخص هم مشتبه  مى ‏شود ،مى‏ پندارد كه ریاست  نمى ‏خواهد امّا همین هم  قسمى  از ریاست است  به دلیل آنكه اگر او را بستایند  كه  فلانى  طالب  ریاست نیست خشنود  مى ‏شود و اگر به نحو مذمّت گویند كه ریاست ندارد یا ترك كرده بدش مى ‏آید و همین لذّت و اَلَم دلیلِ بودنِ مبدأ لذّت و اَلَم است و چون این لذّت و اَلَم نفسانى است نه طبیعى ،پس مبدأ نیز نفسانى است و آن حبِّ ریاست است آخِرُ ما یخرُجُ مِن رُؤُسِ الصِّدِیقینَ  حُبُ ‏الجاهِ.

و یكى از اقسامِ جاه تركِ جاه است به اِلتذاذِ به این تركِ جاه ،پس ریاست مرگ پذیر نیست اگر بمیرد زنده ‏تر شده از اقسامى مرده و به  یك قسم  دیگرى زنده شده و از افرادِ بشر آنكه با هوش ‏تر است حبِّ ریاست  بیشتر دارد به دلیلِ آنكه لذّت از ریاست بیشتر مى ‏برد و سایرِ لذائذ را براىِ ریاست ترك مى ‏كند و از تركِ آنها چون كه مقدّمه ریاست است هم لذّت مى ‏برد نه محضِ ریاء باشد كه بخواهد به مردم بنماید بلكه خود بِنَفسره  لذّت  مى ‏برد و از تركِ ریاء نیز لذّتِ دیگرى مى‏ برد و همین لذّت نشانه بودنِ حبِّ ریاست است در اَعماقِ  قلبش گر چه خودش ملتفت و معتَقِد نباشد ،هیچ چیز مختفى ‏تر از ریاست نیست كه هماره مى‏ خواهد خود را مخفى كند و مرده باشد ، باز از هر گوشه ‏اى پیدا مى ‏شود و زنده ‏تر از هر زنده ‏اى و پیداتر از هر پیدائى است و پرشاخ ‏تر از هر شاخ‏ دار و پرشاخه ‏تر از هر درختى است و پر افرادتر از هر كُلّى و اَكْول‏ تر از هر اَكُولى است ،سیرائى  ندارد و به هیچ حدّى واقف  نیست همانا  مساوِقِ  وجود است كه عدم  نمى‏ پذیرد، قاهرِ مطلق است و مُفنىِ غیرِ  خود  است .

و ریاساتِ بشر به دو عنوان است : ریاست دینى یعنى مالكِ اعتقادِ مردم شدن و ریاستِ سیاستى یعنى مالكِ افعال و اشكالِ مردم شدن  ریاست دینى از مُبَلّغى هست تا اختراعِ  دین و دعوىِ خدایى و ریاستِ سیاستى از پاكارى هست تا شاهنشاهى و دعوىِ خدایى كه هر پادشاهِ مطلق ‏العنان كه كارش پیش رفت ،از پا ننشست تا دعوىِ خدایى نمود و احكامِ  خودش را دینِ مردم قرار داد و جز مرگ چیزى او را قانع نساخت  خوشبختى و بدبختى در همه  جا هست و بدبختان  به  نظر مردم قانع مى ‏آیند و خود  نیز دعوى قناعت مى ‏كنند و كسى نیست كه نه ریاستِ  دینى  را بخواهد و نه سیاستى را امّا خیلى هستند كه هر دو را مى ‏خواهند  فقیه و كشیش و پاپ در كمین سلطنت است و پادشاه نیز كمانِ نبوّت را  مى ‏كشد بلكه  نمرود  به  خداىِ  حقیقى  تیر مى ‏زند ؛ توپ و تَشَر كه هماره در دل و زبان دارد و گله ‏مند  است هم از رعیت هم از بخت ،هم از خداى كه چرا نفوذش منحصر به ظاهر است و از ظاهر به باطن سرایت نمى ‏كند یعنى چنانكه اجراءِ احكامش را مى ‏كنند اقرارِ  قلبى  هم  بكنند  كه  صلاحِ  واقعى  ما  همین است  ما  نمى‏ دانستیم.

و لذّت ،درجه ‏اى در هر قسمى از دو قسمِ ریاست به شرطى قانع مى ‏سازد نفس را كه امید ترقّى  به درجه بالاتر و به قسمِ دیگر نباشد و اگر اندك امید پیدا شد آن لذّت كم و بى ‏نمود مى‏ شود و از عهده حرصِ و آزِ نفسِ ریاست‏ خواه بر نمى‏آید و حرص بر تحصیلِ فوق ،چنان فشار مى‏ آورد كه لذّتِ حاضره مستهلَك مى ‏گردد و تمامِ وسائلِ مفروضه براى تحصیلِ  فوق  متوسّل مى ‏شود و همّتى مهم ّ‏تر از آن ندارد و هر كه و هر چه را كه  مانع  پندارد  گر چه  فرضى  باشد  بدونِ منشاءِ انتزاع  با تمامِ  قوى ‏ به دشمنى  و دفعِ آن مانعِ موهوم قیام  مى ‏كند و از هر چه تواند باز نمى ‏ایستد و هیچ عذرى نمى ‏پذیرد و رحم نمى‏ آرد با آنكه  در ضمنِ مواعظِ  ریاستى  تَوصیه‏ ها  به رحم  و قبولِ عذر مى‏ نماید.

و هر چه درجه ریاست بالاتر رود دشمن‏ ها و مانع ‏هاىِ  فرضى بیشتر براىِ خودش توهّم  مى ‏كند  مانندِ  مالیخولیا (نگارنده همه ریاست ‏ها را  مطلقاً  درجه ‏اى از جنون  مى ‏داند و در فضاءِ برّاقِ وجدان شخصِ ریاست ‏خواه  ناقص و معیوب به نظر مى ‏آید و اگر ریاستِ مطلوبه را یافته  و به آن مشغول هم باشد  یك  بیمارِ مُحتَضرِ مَسلُوبُ ‏القُوى‏ به نظر مى ‏آید كه  اَقاریر و افعالش مَسلُوبُ الاِعتبارَند) و در اثرِ این توهّم غُصّه‏ها  و رنج‏ها مى ‏بَرَد و از بختش و از خدا و از مریدان صادقش  توقّع‏ ها دارد و گله ‏ها  مى ‏كند و هر اندك بدى كه براىِ آن دشمن ‏هاىِ موهوم  پیش  آید خورسَند  شده رُعُونَت‏ها مى ‏آغازد و معجزه‏ ها براىِ خود مى ‏سازد و اگر نفوذ داشته باشد  طبل ‏هاىِ شادیانه مى ‏كوبد (مَثَلى براى شادىِ احمقانه پر اغراق ‏تر از «با دُمش پسته مى ‏شكند» نیست گویا هر حیوانى دُم ‏دار كه شاد شود به قدر شادى دُمش سِطَبر و سخت پر باد مى ‏شود  به حدّى  كه حكمِ  سنگ را پیدا مى ‏كند و پسته را كه سخت‏ تر از هر هسته ‏اى است مى ‏شكند) و اگر یك  خوشى  براى ِ آن دشمنِ موهوم پیش آید چنان غمینِ رشگین مى ‏شود كه تا مدّتى باور نمى ‏كند و احتمالِ اشتباه به خود و به واقع مى ‏دهد و بعد تأویلاتى براىِ آن خوشى مى‏ كند  بر ضدّ كه  اقَلَّش اِستدراجِ  خدائى  است .

اِنَّما نُملى لَهُم لِیزدادُوا اِثماً و چون این ریاست از كیفیاتِ  نفسانیه  و از امورِ معنویه است نه مادّیه ،لذا ریاستِ دینیه اَتَمّ  وَ اَقوى و اَلذَّ و احَلى است از ریاستِ سیاسیه زیرا دین نسبت به سیاست معنویتش بیشتر است چون كه مبدأ دین امر معنوى است و غایتِ مطلوبه ‏اش  چه غایتِ اخیره و چه غایاتِ متوسّطه معنوى است و در امورِ معنویه تلبیس و ابلباسِ باطل  به  لباسِ حق آسان ‏تر است  زیرا  مرئوسین  مادّى ‏اند  نه معنوى و تمیز در امور معنویه نمى‏ توانند  بدهند ، به علاوه كه ارادت و اعتقاد پرده غلیظ است و مانعِ ادراكِ مابه ‏التّمیز است و در امورِ دینیه نیز از جهتِ معنویت تفاوت است به شدّت و ضعف و شوب و خلوص و هر چه شدیدتر و خالص ‏تر باشد ریاستش اَتَمّ و اَحلى و قابل‏ تر براى تلبیس و دروغ است .

پس ریاستِ پیشنمازى و عقود و ایقاعاتِ شرعیه  ضعیف ‏تر و از تدلیس دورتر است زیرا موردِ ریاست كارهاىِ  مادّى است مانندِ معاملات و یا مشوب است مانندِ  نكاح  و طلاق كه اندكى از معانىِ موهومه مى ‏توان در آنها داخل نمود تا تدلیس  بردارد  مانندِ آنكه حقّ ‏البُضْع از حقوقِ الهیه و روحانیه است نه از حقوقِ خلقیه و جسمیه و لذا تزویج به كافر روا نیست (گر چه هنوز معلوم كلّ فقها نشده كه زناشویى رخصةً و حرمةً در شریعت ‏ها از باب محض تدین است یا محضِ تمدّن و هُوَالاَظهَرُ مشتمل به هر دو است) و ریاستِ  فتوى‏ قوىِّ و به تدلیس نزدیك  است زیرا رأىِ  شخصى و ظنِّ خاصّ در آن مناط است و مقلِّد حقّ  بحث  ندارد و اغلبِ مقلّدین حسِّ بحث  هم  ندارند و ریاستِ  قطبیت و ارشاد  اَقوى‏ و اَخفى‏ است و تدلیس بردارتر است زیرا مناطِ آن كشفِ غیر عادى است و اتّصالِ به غیب و تحقّق و تخلّقِ به اخلاقِ روحانیین است نه به اخلاقِ بشر تا تمیزش ممكن باشد براىِ مرئوسین بویژه كه گویند  اخلاق ِ اولیاء للّه  به ضبط  و قانون در نمى‏آید و قیاس نمى ‏توان نمود  و شاهد آورند تباینِ احوال و افعالِ امام حسن و علىّ (ع) را با  آنكه هر دو امامِ مُفتَرضَ ‏الطّاعَه بودند و این مطلب بهانه خوبى شده براى هوسرانىِ  اقطابِ  بى ‏حقیقتِ  پر هوسِ كم انصاف و مریدان حسّ ندارند و دیگران هم اعتنا ندارند زیرا قطبیت معارِض و مخلِّ با ریاساتِ سیاستى  و فتوائى و پیشنمازى  نیست  تا  آنها جدّیت در منع و دفع نمایند پس قطبیت یك گوشه فراغتى است كه شكوهِ بى ‏اندوهِ و راحتى بى ‏رنج دارد و لذائذِ  طبیعیه  و نفسیه  بى ‏رقیب  و بى ‏صدا  فراهم  است .

فقط شرطش كمى وجدان و زیادتىِ وقاحت است ،حتّى آن كه الفاظ عرفانیه  دانستن و ذوقِ شعر داشتن هم شرطش نیست كه ما در زمان خود مى ‏بینیم  فاقدینِ علم و انسانیت حریص‏ تر  به اِرشاد  و قطبیت ‏اند  و قضایا و حوادث هم از بابِ استدراج مُساعدِ آنها است كه تدلیسِ كرامت‏ نما بسیار نمودار مریدانِ بى ‏حسّ مى ‏شود  به  حدّى  كه حسّ ‏داران جُرئتِ اِنكار و تأویل ندارند و به  سكوت  آنها اجماع  حسّى  منعقد مى ‏شود  در زمانِ  ما اَمثِله  واضحه  براىِ این مطلب  بسیار است.

و براىِ  نگارنده در مدّتِ ریاستِ  قطبیت  بسیار از این كرامت‏ها  رو داد كه هیجان و اصرار مریدان در نسبت آنها  به  فعل اختیارى من به حدّى  بود  كه اگر خودم  مى ‏گفتم  كه من هیچ دخالت در این كرامات ندارم محضِ خواستِ  خدا است و تصادف است ،باور نكرده همین را هم كرامتِ دیگر مى ‏دانستند  و مزید هیجانِ آنها  مى ‏شد همان كه تركِ قطبیت نمودم جمعى حمل بر جنون نمودند كه عاقل ترك  لذائذِ  خدادادِ بى ‏غائله ‏اى را  نمى ‏كند و نمى ‏دانستند كه من پس از ترك فهمیدم كه چه ضررها و غائله‏ها و مجازات‏ هاى سخت در آن لذائذِ حقایق ‏نما پنهان  بود كه آن وقت فهمیدنش محال بود و بعد از ترك محسوس شد كه چه اندازه حماقت و وقاحت در آن وقت بر من غالب بود كه مكشوفات را مستور داشت .

و نعمتِ  توفیقِ  ترك ،كه خدا به من داد  فوقِ  نعمتِ  ایجاد  من  است زیرا ایجادِ نعمتِ شامله عامّه است امّا قدرت بر تركِ  ریاستِ  قطبیت  كه اَحلى و اَتَمّ است از فتوى‏ كم ‏تر كسى دارد و تواریخِ اقطاب هم نشان نمى ‏دهد ،پس این قوّتِ  نفس  و قدرت بر تركِ ریاست نعمتِ خاصّه ‏اى  است از خدا  كه هیچ  شكرى برابرش نخواهد شد جز اِقرارِ ذاتى  به اینكه خداداد است و بر من است كه باقى عمر را صمیماً خدمتِ معارفى به جامعه بشر نمایم به اِشاعه لفظى و كَتبى تجربیاتِ خودم را شاید راهِ معارف‏ پژوهان اندكى نزدیك و رنجشان كم شود و رنج‏ هاىِ هفتاد ساله من بجاى آنها محسوب گردد و آنها نیز باید بدانند كه (اَلرَّائدُ لا یكذَبُ اَهلَه) و فرض نمایند كه من فرستاده خود آنها بودم براى تحقیق و كشفِ حالِ صوفیان  و مذاهبِ دیگر و هفتاد سال از پا ننشستم تا به دست آوردم باطنِ كار را و اینك آمده ‏ام  مانندِ درخت میوه ‏دار كه حاصلِ  نمُوِّ  خود را  به  دست  گرفته  رایگان  به  همه مى ‏دهد و  مى ‏گوید این است ره آوَردِ من كه روح دین قوىِّ مطاع است امّا نزدِ خودِ  تو است از خود  بجو نه از مدّعیانِ ریاست كه جسدِ  بى ‏روحند و بى ‏خبرتر از تواند از حقائقِ  دین ؛عمر ِ تو  را كه سرمایه است مباز و به خود بپرداز و مرید و مرادى  یك  طرفه  بازى است كه چه  بِبَرى و چه ببازى ،عمر گرانمایه را  به  مفت  باخته ‏اى و من چون از این بازى چند ساله ‏ام  این امر را  فهمیدم  كه  بازى است  نه  حقیقت و به زندگى آگاه شدم ،پس عمر را نباختم و قیمتِ عمر تلف  شده ‏ام همین فهم بود كه یافتم ؛امّا  تو پس از دیدن حال و قالِ من اگر عبرت نَبَرى و ببازى در اُفتى ،عمداً عمرت  را  به مفت  باخته ‏اى  كه  من  حجّت را بر همه تمام كردم  و گفتم  و نمودم  و گویا  براىِ همین  به  دنیا  آمده  بودم .

میوه زندگانی

عباس کیوان قزوینی