English French German Italian Portuguese Russian Spanish
پرسش و پاسخ | Questions and Answers
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 22:31

شماره مقاله592

آيا عارف يك نوع از دانشمند است ؟
هر عارف دانشمند است و هر دانشمند عارف نيست كه بايد داراى علوم كلاً يا جلاً باشد با زيادتى كيفيتى على‏الاصح يا كميتى على المشهور يا آنكه شرط و شطر .
عرفان علوم مصطلحه نيست بلكه خط خواندن هم شرط نيست بلكه بى‏سوادى و بى‏علمى شرط است و لااقل بهتر است امى بودن حضرت خاتم مزيد كمال است و علم و سواد وبال ،مرحوم ملاحسن فيض گويد چه اشتباهى كرديم ما به علم آموختن كه قفلى شده است كه بر دل خود زديم. پس همه بشر سه گروهند (توده - علما - عرفا).
آيا عرفان با فرد چه نسبت دارد ؟
ضد است چنانكه صوفى گويد .يا عام و خاص است .هر عارف خردمند و هر خردمند عارف نه ذمّ عاقل و زاهد درد زبان صوفى است .
آيا عرفان با دين چه نسبت دارد ؟
تخالف يا كلى مشكك دو درجات .متدين پست قشرى جامد است و عالى عارف است يا آنكه هيچ نسبت با هم ندارند نه شرط نه شطر .
آيا قوه عرفان در نهاد همه هست و اگر آن قوه را به فعليّت آرند همه يكسان عارف خواهند شد يا به شدت و ضعف يا آنكه بعضى دارا است و بعضى‏اند كه هر چه تلاش كند و رياضت هم كشد به جائى هم نمى‏رسد و هوالحق آيات قرآن هم همين است ،لوشاء فهدالكم اى لم يشاء فلم يهد كلمكم.

حکمت خیام

كيوان قزوينی

س - آيا عقل و عرفان در يك نقطه از بدن مركز دارد يا مثلِ جان مجرّد و لامكان است و محيط بر همه بدن است نه به نحوِ احاطه جسميّه بلكه به نحوِ احاطه ذاتيّه ؟
ج - معلوم است كه جهازاتِ بدن قابل تمركزِ عقل و عرفان نيستند ،مگر خون و مغزِ سر و شايد در هر دو علاقه دارند و در مغزِ سر بيشتر ،امّا در يك سلول معيّن باشند مثل آنكه هر صفتى از قبيلِ بخل و سخا[1] و غم و شادى و حبّ و بغض و حبِّ مال و اولاد و طبعِ شعر و نثر و غيرها سلّولى دارند معيّن كه با هم تكافوء[2] و تعارض هم مى‏نمايند و اگر يكى مختل شود ضرر به ديگران نمى‏رسد و يا آنكه در هر سلّولى داخل‏اند براىِ تعديلِ او و حكمِ به اندازه او و محاكمه ميانِ او و غير او ،و سلّولى جداگانه ندارند ،معلوم نيست هنوز به تحقيق نرسيده هر دو احتمال ميرود ، همين قدر معلوم است كه خونِ ديوانه و كودن و قشرىِ جامد و مغزِ سرِ آنها با خون و مغزِ سرِ عاقل و عارف تفاوت بسيار دارد ،لذا با هم نمى‏جوشند و از يكديگر بدونِ هيچ جهتى متنفّر و متألّم‏اند و به ابطالِ يكديگر مى‏كوشند .
در نگيرد صحبتِ عرفى به شيخِ صومعه‏
كاُو به زيرك دشمن و عرفى به كودن دشمن است‏

نقل ازعرفان نامه
عباس کیوان قزوینی

آيا ممكن است كه همه بشر وقتى اتّفاق بر يك رأى نمايند چه مادّى و چه معنوى؟
پاسخ: تاكنون تاريخ نشان نمى‏دهد چنين اتّف[3]اقى را و مهمّ‏تر آن است كه بدانيم آيا اتّفاق صلاح حال بشر هست و آسايش جامعه را مى‏افزايد يا صلاح همين است كه اوضاعِ عالم به‏اختلاف باقى باشد.
اگر ما رفتار عمومى طبيعت را حجت دانيم و سند صحّت آن امر بشماريم، چون چنين اتفاقى تا كنون روى نداده بايد صلاح حال بشر نباشد و همين اختلاف آراء صلاح باشد والّا طبيعت دريغ نمى‏نمود ،آيا فلسفه اين [4]اختلاف و فوائد آن را مى‏شود فهميد يا نه ؟
لطف مطلب آن است كه همين فهميدن فلسفه هم به ‏طور اتّفاقِ رأى نخواهد بود زيرا هر كسى يا هر قومى چنان به رأى خود متفرّد[5] و پا بند و مبتهج[6] ‏است كه هيچ نمى‏خواهد آن رأى خود را رها كرده با ديگران همدست و همرأى شود و چنان سرگرم رأى خود است كه پرواى‏[7] غير را ندارد و به درجه‏اى آن رأى خود را مقدّس‏ مى‏داند كه احتمال خلاف نمى‏دهد.
و همين چسبندگى به رأى خود ايجاد اختلاف آراء در عالم نموده است ،پس معلوم مى‏شود كه طبيعت مايل است به‏اختلافِ آراء و لذا به دل هر كس يك عصبيّتى انداخته كه حاضر نمى‏شود از رأى خود برگردد.
آيا مى‏توان فلسفه اختلاف آراء را اين مطلب قرار داد كه آحاد[8] بشر مجتمعاً به منزلۀ يك نفرند و هر طائفه و قومى به منزلۀ يك‏ جهاز[9] بدن آن يك نفر، و آحاد هر طائفه‏اى و هر قوم به منزلۀ اعضاى‏ بي شمار آن جهازند ؟
ج: چنانكه مى‏بينيم در يك بدن اگر همه جهازات متّفق‏الرأى‏ و الشكل ‏و العمل شوند و به يك مسلك و يك تيره حركت كنند نظم آن بدن مختل خواهد شد.
حفظ نظم هر بدنى منوط است به اختلاف جهازات آن بدن و اين اختلاف عين اتّفاق است مثلا اگر همه جهازات مانند ريه شوند اين بدن زنده ‏نمى‏ماند زيرا زندگانى چنانكه محتاج به ريه است محتاج به همه جهازات ديگر هست و يك ريه رفع همه احتياجات زندگانى را نمى‏كند و تنها نمى‏تواند حفظ حيات بدن را نمايد.
مى‏توانيم بگوييم كه زندگانى جامعه«حيات اجتماعى» مانند زندگانى يك نفر محتاج است به جهازات بسيار مختلف‏الحركه و العمل‏ و الاثر و هر يك از اين اختلافات مُمدّ[10] حيات‏ جامعه است.
پس آن نظرى كه مى‏خواهد اتّفاق رأى آحاد بشر را ترجيح دهد بر اختلاف آراء، همانا آن نظر تنگ و كوته است. زيرا اگر آراء يكى شود حيات اجتماعى تشكيل نمى‏يابد.
و نيز مى‏توانيم بگوييم كه همين اختلاف آراءِ بشر و تعدّد مسلك‏هاى مادّى و معنوى آنها عين اتّفاق است و حقيقتِ اتّفاق همين است كه مختلف باشند تا آن‏كه هر يك از اطراف اختلاف به نيروى عصبيّت و خودپرستى و خودستايى از راهى كه نمى‏دانند خدمت به زندگانى جامعه و ابقاءِ حيات اجتماعى كنند و در واقع اين كار كه در اطراف اختلاف به قصد اخلال مى‏كنند كار آنها نيست و كار طبيعت بزرگ است كه يگانه دلسوز جامعه بشر است و صلاح آنها را در همين اختلاف دانسته است.
و اين اختلاف نه تنها در آراء است بلكه در امور طبيعيّه و عاديّه و سليقه‏ها كه خارج از اختيار بشر است وجود دارد به درجه‏اى كه مى‏توان گفت هيچ دو نفرى هرگز هم سليقه و هم مذاق حقيقى نخواهند شد. لذا معاشرت و با هم بسر بردن از دشوارترين كارها شمرده مى‏شود زيرا هر كارى كه مصاحب و دمساز شخص مى‏كند موافق ميل باطنى آن شخص نيست و به ‏ناچار بايد به نظر عفو و اغماض[11] بنگرد تا بتواند با او بسر برد والّا به اندك بهانه دل منضجر شده مصاحبت را بر هم مى‏زند و اين دليل است بر آنكه اصل بناء طبيعت و ساختمان بدن‏ها همه بر اختلاف است چنانكه انواع موجودات با هم مختلفند افراد هر نوع نيز با يكديگر مختلفند و به‏درجه‏اى اين اختلاف عموميّت دارد كه نمى‏توان نظام و قاعده‏اى در هيچ كارى و حال و سليقه‏اى و رأيى بدست آورد حتّى در قيافه بدن كه كار اساسى طبيعت است و از روى علم ثابت است ،مى‏بينيم گاهى تخلف مى‏شود كه قيافه دوستى اثر دشمنى مى‏بخشد و بالعكس و قيافه حسّ مفرط در كودن‏ها پيدا مى‏شود و قيافه اسخياء[12] در بخيل و قيافه پرعمرى در جوانمرگ و بالعكس و علماءِ قيافه مى‏گويند:
كه ما به حدس و اكثريّت حكم مى‏كنيم نه به يقين و عموم.
پس در هيچ مورد از عمليّات و طبيعيّات نمى‏توان قاعده كلى به دست آورد وآنچه از قواعد كليّه در هر علمى گفته شود مبنى بر حدس است و يا بالاضافه است و نمى‏توان يك قاعدۀ كليّۀ حقيقيّه در دنيا پيدا كرد كه آن قاعده در همه موارد مربوطۀ به خودش بى تخلف كمّ و كيف جارى شود.
لذا گويند: (مَا مِنْ‏عُلى إلاَّو َقَدْ خَفَضَ) و يكى به مطايبه[13] ‏گفته (حتى انه ايضا خَفَضَ) گر چه اين حتى خلاف مطلوب ما را مى‏رساند اما باز ريشه مطلب را تأكيد مى‏كند كه اگر بناء بود اين يك قاعده و جمله هم در همه جا برقرار بماند باز در عالم يك قاعدۀ كليه بر پا مى‏شد پس در همه عالم‏ يك قاعده هم به‏كليّت خود بر قرار نيست پس هر دانائى كه به‏نظر حقيقت ‏بين به اوضاع مادّى و معنوى اين عالم بنگرد بجز تحيّر و بهت برايش حاصل نمى‏شود و دانشى آرام‏بخش براى هيچ دانش‏پژوهى ميسّر نيست و هر كه هر چه تلاش كند در واقع تحيّر و ناراحتى او بيشتر مى‏شود؛ و نازِش طبيعت ‏راست كه چنان شوقِ دانش به دل‏ها انداخته كه با آنكه هر چه مى‏دوند به جايى نمى‏رسند باز دويدن را فرو نمى‏گذارند و ادامه مى‏دهند بلكه روز افزون مى‏نمايند و از همين بهت و تحيّر خود لذّت‏ها مى‏برند.
پس نبايد پنداشت كه در غير علم واقعى لذّت نيست زيرا وادى دانش يك وادى بى‏پايانى است پر پهنا كه به هر گوشه آن رو كنند يك نوع لذّتى مى‏يابند چنانكه همان لذّت بر شوق آنها مى‏افزايد كه نمى‏توانند از دويدن در اطراف آن وادى دست بردارند و پا بكشند با آنكه از هيچ يك از اين وادى‏ها و لذّت‏ها آرام نيابند، از همين بى‏آرامى لذتهايى مى‏برند كه به وصف نمى‏آيد و جز خودِ آن بى‏آرام‏ها كسى آن لذّت‏ها را نمى‏فهمد و حكماء گويند:
(دو گرسنه‏اند كه سير نمى‏شوند هرگز، چشم از نظر - مرد از هنر).
محيط علم بى‏پايان است و محدود نيست هر چه جوينده علم جلوتر رود بى پايانى علم را بيشتر حسّ مى‏كند و مى‏داند كه اين دريا پايانى ندارد و اگر هم مي داشت باز جوينده ممكن نبود كه سير شده دست از جويائى بردارد.
بسا كه همان يافته شده خود را با شوقى مفرط[14] دوباره بلكه‏ هزار باره مكرّر كند و در هر بار برخورَد به دقايقى تازه و از آن لذّتى تازه برد و از اين جا توان فهميد كه علم ذاتى انسان است نه صفت عَرَضى[15] چونكه هر عَرَضى زوال پذير است و امرِ ذاتى فنابردار نيست، تا ذات انسان هست روح علم (شوق دانش) با او هست نه آنكه دانش را براى چيز ديگر بخواهد بلكه خود دانش را عاشق است.
دانسته شده هر چه باشد و هر نتيجه‏اى كه آن دانش بدهد اگر چه به ضرر او باشد نمى‏تواند خوددارى نموده خود را راضى به ترك آن دانش كند پس گمان فرو نشينى از جويايى دانش براى انسان باطل است و لفظ (فارغ‏التّحصيل) به غلط به زبان‏ها افتاده ،مگر به معنى احتياج به معلم و اگر كسى در جويايى دانش بس كرد و پنداشت كه ديگر محتاج به علم تازه نيست همين دليل است بر آنكه او هنوز هيچ نفهميده و طعم دانش نچشيده اگر چشيده بود بس نمى‏كرد و از حركت علميّه كه مساوق حركت جوهريّه است باز نمى‏ايستاد.
حالا مى‏خواهيم بدانيم كه آيا صلاح حال اجتماع بشر اتّفاق آراء است تا اسباب اتّفاق را فراهم كنند و دعوت نمايند رأى دهندگان را به اتّفاق كه خود را باز دارند از اختلاف و فكر و همّ خود را با جدّيتى هر چه تمام تر در راه تحصيل اتّفاق بكار اندازند و اتّفاق آراء را قبله فكر و وجهه همّت خود سازند يا نه؟
ج: اوّلاً بايد بدانيم كه آيا اين كار با تلاش بسيار هم حاصل‏ شدنى هست يا آهن سرد كوبيدن است، از كلمات گذشته اندكى دانسته شد كه شدنى نيست زيرا خلاف ميل طبيعت است.
و ثانياً بايد بدانيم كه اگر چنين تلاش و دعوتى از يكى يا از جمعى روى داد آيا كسى اجابت مى‏كند اين دعوت را يا آنكه كم كم به جايى مى‏رسد كه خود دعوت كننده نيز به وخامت[16] ‏كار خود برخورده‏ پشيمان شود و دعوت خود را از شنوندگان پس بگيرد و تازه بفهمد كه صلاح حال اجتماع در اختلاف است و اگر اتّفاق رو دهد يك جمودت[17] و خونسردى بر دنيا حكومت مى‏نمايد كه حرارت‏ها همه از اشتعال[18] فرو نشسته لذّت‏ها منقطع[19] خواهند شد.
همانا قدر اختلافات جامعه را كسى داند كه در صدد رفع آن‏ها برآيد كه آنگاه خواهد دانست كه كار نافرجامى پيش گرفته و هر چه طبيعت دِماغ[20] بشر را به سوى آن سوق مى‏دهد همان صلاح واقعى و لذّت‏بخش و كامروايى همه آحاد است.
بنابراين اگر كسى بخواهد در اين وادى هولناك قدم نهد بايد از اين راه پيش آيد كه فلسفه‏ها و مصلحت‏ها به فكر ثاقب[21] خود پيدا كند براى‏ اختلافات آراء بشر و آن فلسفه‏ها بر دو قسم‏اند:
يكى سبب و مبدأ و علّت فاعله اين اختلافات است.
و ديگرى فائده و اثر و علّت غائيه و نتيجه حاصله اين اختلافات و شايد آخر پديدار شود كه علّت فاعله و علّت غائيه هر دو يكى است و همان فاعل كه در اوّل به اسم مبدأ خود را معرفى نموده، در آخر به شكل نتيجه نمودار خواهد شد.
و بايد دانست كه هر اختلافى و هر يك از اطراف هر اختلافى متّكى است به وحدت ذاتيّه غيبيّه و چون تكيه‏گاهشان يكى‏است نمى‏توان آنها را كثرات مضرّه شمرد، چنانكه مبدأ هستى ذوات بشر يكى است ،مبدأ آراء مختلفه بشر هم يكى است.
امّا چشم بينايى مى‏خواهد كه در عين اختلاف اختلاف نبيند و بتواند اطراف مختلفه را با هم جمع كرده صلح داده در يك قدر جامعى آنها را متّحد سازد ،آنگاه مى‏داند كه اختلاف ديده شده در واقع نبوده و بيننده اختلاف كم‏تر مى‏ديد و صاحبان آراء نيز مى‏پنداشتند كه با هم مختلفند و در واقع اختلافى نبوده و نيست. و خود موارد اختلاف هم در واقع به يك حالند و تعدّد ندارند ،واحدند نه كثير؛ همانا هر مطلبى در واقع چنان بزرگ منبسط الذّات است كه هر صاحب رأيى يكى از گوشه‏ها و مراتب وجود آن را ديده و همان گوشه را گرفته و پنداشته كه مركز و حقيقت و همه مطلب همين‏است و ندانسته كه اين يك گوشه است و از اين گوشه‏ها بسيار خواهد بود و همه راجع به يك اصل خواهند شد با آنكه رجوع خود را ملتفت نيستند و صاحب رأى هم ملتفت نيست و به سبب عدم التفات حق رأى دادن به خود داده و زبان رأى گشوده و مطلب را به لحن مركزى بيان نموده، گر چه مركز نبوده و شعبه بوده چونكه مركز ناپيدا است و شعبه‏ها پيدايند، چنانكه جان ناپيدا است و قوّه‏ها و اعضاء پيدا و در واقع اگر آن ناپيدا نباشد و يا باشد و پيدا گردد اين پيداها نابود خواهند شد، نه بودى خواهند داشت و نه نمودى و حالا از تابشِ آن ناپيدا بر آنها ،يك نمودى دارند و اين نمود آنها يكى از انحاءِ[22] بود آن ناپيدا است و آن ناپيدا خود يك بود نهانى هم دارد كه به هيچ مُدركى[23] در نمى‏آيد و در هيچ‏ وهمى و ذهنى نمى‏گنجد و همان بودِ نهانى[24] از اين انحاءِ بودها خيلى دارد و همه نمايانند و لذا آنها را (نمود) مى‏نامند.
بود يكى است و نمايان نيست و نمود بسيار است و نمايان، هم يكى بودن (وحدت) و هم نمايان نبودن،لازمه ذاتى (بود) است و هم بسيارى و هم نمايانى لازمه ذاتى (نمود) است ،آن اثبات و نفى و اين دو اثبات همه از لوازم ذاتيّه بود و نمودند و هرگز جدا از آنها نخواهند شد.
(لاتُدركُهُ ‏الأَبصار ُو هو يُدركُ‏الأبصار َو هو اللّطيفُ ‏الخَبيرُ).
پس بنابراين هيچ اختلافى در عالم نبوده تا اتّفاق‏خواه عمرِ خود را صرف كند و فكر خود را به زحمت اندازد براى رفعش ،بلكه به جاى اين تلاش جا دارد كه هر كس قواى فكريّه خود را جمع كند و بر دماغ خود فشار آرد و فرو رود در اين وادى كه اتّحادِ مركزِ شعب مختلفه را در هر وادى از علم و دين و سليقه و عاديات پيدا كند مانند سرچشمه كه از جداول[25] آن هزاران تشنه استفاده‏هاى كامل مى‏كنند در صورتى‏ كه سرچشمه آن چشمه را نمى‏جويند.
نادر كسى باشد كه به همّت بلند خود قانع به استفاده از جداول نشده با نظر كنجكاوى و قدمى راسخ[26] برود و از پاى ننشيند تا سرچشمه را بيابد، همانكه يافت خواهد ديد كه اختلاف آن جدول‏ها منشعب است از اين سرچشمه.
وحدت ذاتيّه ،زاينده كثرات تماميّت ناپذير است و سر رشته و زمام[27] تمام آن كثرات به دست وحدت ذاتيّه است و هيچ وقت‏ وحدت ذاتيّه گم نمى‏شود و خود را نمى‏بازد و در همين كثرات پيدا است نظرهاى و كثرت بين مى‏پندارد كه كثرت عالمى را فرو گرفته.
امّا در نظرِ خودِ وحدت ذاتيّه كه مبدأ و علّت فاعله كثرات است هيچ كثرتى به عنوان پريشانى و تعدّد نيست بلكه روى كثرات به سوى وحدت ذاتيه روىِ جمع است و اندماج[28] گر چه روى همين كثرات‏ بسوى كثرت ‏بينان روى پريشانى و گم كردن راه است.
بنابراين حقيقت نگران از خود اين اختلافات لذّت‏ها مى‏برند و نكات دقيقه مى‏يابند كه اگر به جاى آن اختلافات اتّفاق بود هرگز اين لذّت‏هاى متنوعه[29] و فوائد گوناگون براى آنها نبود.
پس باطن‏ بينان هميشه طالب زيادتى اختلافند و دامن بر آن آتش پر شعله مى‏زنند تا آنكه خيالات خام خود را در روى اين آتش پخته كنند و بفهمند چيزهايى را كه با اتّفاق آراء فهم آن‏ها ممكن نبود. آنگاه تقديس[30] كارهاى طبيعت را خواهند نمود كه هيچ گاه طبيعت تندرو به خطا نرفته و قدمى كج نگذارده و دست تربيت را از سرِ دانش‏ پژوهان برنداشته و هر رنگى كه از كارخانه طبيعت ظاهر مى‏شود همه روشنى بخش چشم دانش ‏پژوهان است. گاهى اتّفاق را اختلاف نشان مى‏دهد و زمانى اختلاف را اتّفاق جلوه‏گر مى‏سازد و در هر صورت غرضش سير دادن و تفريح دانش‏پژوهان است تا زير و روى مطلب را نيكو بينند و پى ببرند و در واقع دانش ‏پژوهان محارمِ[31]‏ اسرار طبيعتند و نادانان به منزله اغيارند[32] طبيعت با محارمِ ‏اسرارِ خود رفتارى دارد كه با اغيار ندارد. براى محارمش انواع اسرار را روز به روز بروز مى‏دهد (تازه به تازه نو به نو) هيچ دو دقيقه‏اى آنها را بر يك دانش باقى نمى‏گذارد بلكه هر آنى دانشى تازه بر دانشِ آنها مى‏افزايد. و اين گونه اظهارِ اسرار ممكن نيست مگر در پرده‏هاى مختلف به اختلافات متنوعه تا دانش‏پژوهان به هر درى سرى بزنند و سرّى بيابند و از هر گوشه‏اى توشه‏اى بردارند و در هر نگاهى يك امر تازه به نظر آرند و به دانش كهنه به سر نبرند

نقل از كتاب اختلافيه
اثرعباس كيوان قزوينی


________________________________________
[1] . سخا = بخشش داشتن ،كرم داشتن .
[2] . تكافوء = برابر شدن ،مساوى شدن .
[5] . متفرّد = يكسوگردنده.
[6] . مبتهج = شاد و مسرور.
[7] . پروا = التفات،توجه.(پروا نداشتن = محل و وزن ننهادن.)
[8]. آحاد = افراد،اشخاص.
[9] . جهاز = مجموعه اعضايى كه عمل معيّنى را انجام دهند،مثل جهاز هاضمه ،جهاز تنفس.
[10] . ممدّ = يارى كننده.
[11] . اغماض = چشم پوشى،گذشت.
[12]. اسخياء = بخشندگان،سخاوتمندان.
[13] . مطايبه = مزاح،شوخى.
[14] . مفرط = بسيار،زياد.
[15] . عَرَضى = ناپايدار.
[16] . وخامت = بدىِ‏عاقبت.
[17] . جمودت = خشكى،بستگى،جامد شدن،افسردگى.
[18]. اشتعال = برافروختگى.
[19] . منقطع = بريده.
[20] . دِماغ = مغز سر.
[21]. ثاقب = روشن،روشن كننده.
[22] . انحاء = راه‏ها،روش‏ها.
[23]. مدركى = ادراك كننده‏اى.
[24] . نهانى = پنهانى.
[25] . جداول = نهرها،رودها.
[26] . راسخ = استوار.
[27] . زمام = اختيار كارها.
[28] . اندماج = داخل شدن.
[29] . متنوعه = مؤنث متنوع:گوناگون شونده،داراى انواع و اقسام.
[30] . تقديس = به پاكى ستودن.
[31] . محارم = جمع محرم.
[32] . اغيار = بيگانه،غريب.