English French German Italian Portuguese Russian Spanish
عشق‏ | love
نوشته شده توسط نورالدین چهاردهی نقل از : کتاب گلبانگ مغز از فراسوی قانون جاذبه دربیان «عرفان علمی و عرفان عملی » «تصوف – مکتب روحی» اثر نورالدین چهاردهی به کوشش مسعود رضا مدرسی چهاردهی – چاپ هند – دهلی نو – 2013-2012 – Printedat: Alpha Art   
دوشنبه ، 27 مرداد 1393 ، 22:51

شماره مقاله 585

مهر جذاب مهر است، و زمين جذاب سپهر.

عشق چيست؟: اكثر دانشمندان حدّ اعلاى فضيلت آدمى را در كمال و رشد عقلى مى ‌پندارند، و فراگيرى دانشها و فنون را با ابزار عقلى مناط اعتبار مى ‌دهند و عقل را  مجرد دانسته ‌اند. فلاسفه در اثبات مباحث فلسفه  برهانهاى عقلى ابراز مى ‌دارند، (برهان ارجحيت بر اقامه دليل دارد.) و  صادر اول را، عقل اول نامند، اما وظيفه يك فيلسوف در موضوعات فلسفى، بنابه اعتقاد كليه فلاسفه دريافت حقيقت نفس  ‌الامرى است كه فقط توسط عقل، به كنه مطلب راه مى  ‌برند، اما مى‌ گوئيم كه فوق  مرتبت علياى عقل بدايت عشق است، و عشق بر خلاف تصور عامه مخالف عقل نيست، بلكه فيلسوفى كه در مباحث فلسفه پس  از  آشنا شدن  به  غوامض علوم، حيرت بر او چيره  شده، سر از پا نشناسد، اين حالت بدايت عشق است.

حدّ كمال عقل بدايت عشق است، كه فيلسوف را  به اشراق سوق مى ‌دهد، سالكى كه در سلوك طى طريق مى ‌كند، پس از چندى ترديد و خلجان بر وى عارض گشته، و حتى بى اعتقاد به مكتب روحى، و گاه به استاد مى‌ شود. و تمنيات و هواجس نفسانى بر او غلبه كرده، خود را از خود باز نشناسد. در چنين كيفيتى چون استاد راستين از روح ملكوتى خود، نهال ملكوت را در ضمير پاك روح انسانى وى غرس نموده است و سالك با انجام دستورات استاد روحى ،باطن خود را آبيارى مى ‌نمايد، تا  به وادى عشق كشانده شود.

آيا  عاشق  به  معشوق  نيازمند  است؟

در پاسخ مى ‌توان گفت كه عشق نياز نيست  و اختيارى  نيست تا نياز  مطرح سخن باشد.

از كانال خاصى از ملكوت امواج  ناشناخته ‌اى   به سلول مغزى عاشق مستقيمآ مى ‌تابد  لذا  عاشق از خود  بى خود مى‌ شود و تعلقات مادى را  ناديده مى‌ گيرد، و مى  ‌توان گفت اين معشوق ازلى است كه با قدرت بى زوال و استغناى كامله‌  اش افراد خاصى آن هم كمتر از تعداد انگشتان يك دست را بر مى ‌گزيند. با قيد جسد عنصرى و مقيم بودن در عالم شهود، عالم ملكوت درب را به سوى او مى ‌گشايد كه به اصطلاح  فتح باب مى  ‌شود. براى روشن شدن اين مفهوم گوئيم، يك راديو ابزارش در حدّى است كه فقط قادر است تشعشعات ايستگاه راديويى تهران را دريافت كند، ولى راديوى ديگر امواج راديويى اروپا و ديگر قاره ‌ها را جذب نموده و قابل سنجش با راديو  اولى نيست.

به نظر اين ذره نادار معشوق در باطن امر خود عاشق است و به همين دليل عاشق را  به سوى خود مى ‌كشاند، و الا عاشق در حدى نيست كه با اين همه قيود ماديت صرف و تنگناى قواى مادى طيران   به عالم لامكان نمايد، حالت سالك را در اين مقام جذبه نامند و خود سالك را مجذوب خطاب كنند.

در بدايت امر الوانى مشاهده كند كه با ديده بصر رؤيت مى ‌كند نه با تجلى در قلب. به تناسب  پيشرفت مجذوب رنگها تغيير لون داده، تا به مقام بى ‌رنگى نايل آيد. عاشق در اين مرحله گاهى چند شبانه روز غذايى را تناول نمى ‌نمايد و آبى نمى ‌آشامد و خواب بر وى چيره نمى ‌شود تا آن حدّ كه نزديك ‌ترين كسان خود را نمى ‌شناسد و آوا هاى بلند را نمى ‌شنود، سفر در باطن خود مى ‌كند، ضمن اين كه در يك مكان عزلت گزيده به دنياهاى روحى گام مى ‌نهد.

سيد كاظم رشتى اشارتى به گوشش رسيده بود و مدعى گرديد كه در فضاى لامكان شهرهايى وجود دارد و در هر شهر سگى را نگهبان آن معرفى مى ‌نمود. ابراز اين مطلب خود دليل عدم دريافت واقعى آن است، چرا كه فقط اذهان ساده دلان را به سوى خود جذب مى ‌كند، عشق مقام رادان و آزادگان و برگزيدگان الاهى است. گاهى عاشق در حال جذبه به يكباره به اندازه  غذاى چند تن را تناول كند، و بيمار نگردد.

آب، آتش، سموم و حيوانات مهيب درنده، اثرى در عاشق ندارند.

عاشق خود معشوق است تا آن كه  هر دو يكى  شوند.

عرفاى تركيه افراد مجنون را مقدس مى ‌شمردند، ولى مجنون بيمار است؛ اما عاشق در عشق و با عشق و عجين شده در عشق است. سرور اندر سرور دارد. حالت ديدگانش نحوه خاصى است كه با ديگر افراد متمايز است. تمامى موجودات در كره ارض چون جمادات، نباتات، حيوان و انسان، همگى داراى روحند و تكلم مى ‌كنند و اصوات ديگر را مى  ‌شنوند، اگر بخواهد زلزله رخ دهد، پرندگان آن را در مى  ‌يابند و اصوات خاصى از منقار خود سر مى ‌دهند. اسب هنگام عبور از پل چنانچه احتمال انهدام پل را بدهد، گام از گام بر نمى‌ دارد. هر يك از ذرات هستى مانند شن در صحرا جذبه ‌اى دارند، كه بيننده را مسحور مى ‌سازد. جنگل و كوه شعشعه خاصى از خود دارند، كه هر فردى را به تناسب حالات روحى وى مجذوب مى  ‌سازند. شب اگر به ماه بنگريم از خود بى خود مى ‌گرديم. چنانچه هنگام غروب در كنار دريا  لحظاتى توقف كنيم، و به امواج دريا خيره بنگريم، رنگ آب دريا متغير گشته و چه بسا بيننده اگر در شنا چيره دست باشد، خود را به امواج دريا بسپارد قادر به شنا نخواهد بود. طلوع آفتاب جهانتاب انسان را از خود باز مى ‌ستاند، اين همه نشانه كوچكى است كه نبات و حيوان داراى شعور بوده و صاحب اراده هستند. انسان كه حدّ والاى خلقت  است و  مستجمع كمالات و برگزيده حق، هيچ  فردى با  طى طريق و سلوك در راه  حق و حقيقت، به مقصود نمى ‌رسد، مگر آن كه امواج غيبى بر او بتابد، و او را از خود  بى خود بسازد، در مقام حيرت فرو رود و در دريافت حقايق اشياء خيره شود، از خيرگى، خيره گردد.

آنان كه مقامهاى سلوك را پنج حضرت يا هفت مرتبت يا صد  ميدان يا هزار و يك منزل تصور كنند با  واقعيت كاملا منطبق نيست. زيرا عوالم غيبى و سير در آنها حد يقف ندارد. و بعد از طى اين مدارج حتمآ برايش جذبه حق رخ دهد و در طول و عرض ميدان عشق سير و سفر پيشه گيرد، آن زمان وى را عاشق  توانيم  خواند.

دانه‌اى در سطح زمين غرس كنيم، روح زمين او را نمو دهد، قد برافرازد، و شاخه‌ها به اطراف خود بگستراند، هر برگى با برگ ديگر تفاوت فاحش دارد، زيرا تجلى تكرار  ندارد. اگر تكرار داشت  نقص آن و محدود بود، نه بى  حد.

عاشق در طى طريق ميدان عشق از قدرت ميدان قانون جاذبه بگذرد و با امواجى كه علماى  هيئت شناخته ‌اند، مطمح نظر عاشق نخواهد  بود، بلكه امواج  ناشناخته روحى كه باطن هر كوكبى است، تماس برقرار سازد و يك مفهوم طى  ‌السماء همين است. در چنين مرحله چند سلول خفته  مغزى  عاشق  بيدار گشته و  به فعاليت بپردازد، از شناخت طبيعت و باطن آن، پس از آگاهى كامل به سماوات طيران كند، در چنين حالاتى حتمآ بايست در انسلاخ عميق  فرو رود. اين گونه انسلاخها هر بار چند ساعت به طول انجامد، حركات نبض ضعيف گشته كه حتى با ابزار پيشرفته پزشكى هم نمى  ‌توان آن را دريافت. گويى  فردى است كه حيات عاريتى را پشت سر نهاده است. قلب از حركت باز مى ‌ماند پلك  چشمها  فرو هشته  يا نيمه باز، به نقطه ‌اى  نامعلوم خيره مى ‌گردد.

عاشق كه مجذوب عوالم غيبى و هم عنان افلاك است، قابل سنجش و توصيف نيست و سالكى كه در بدايت عشق است و  بعد  به خود آيد، او نتواند اين مفاهيم را هضم كند.

فيض مقدس، عاشق را گام به گام به سوى خود جذب مى ‌نمايد، در اين مرحله كسى قادر نيست، چنين عاشق پاكباخته راستين را، به جهان طبيعت سوق دهد، شدت غليان عشق و تحقق مراتب علياى ما فوق منظومه شمسى و كهكشانها  اندكى به خود آمده، و ذات لاريبى چون  پيامبران الاهى براى  هدايت  ابناى بشر گسيل نمايند، شعشعه روحى و قدرت بى حد چنين عاشق هنگامى كه مأموريت الاهى يافت، دستور و آئينش جاودان خواهد بود و نيروى مادى و سياسى، قادر به از بين  بردن آن  مكتب  الاهى نخواهد گرديد.

غواص دلدار كه فيل طاقت، شتر حوصله، نهنگ شناور، و پشه‌  پرواز  بايد، كه با  قيد  جسد عنصرى منسلخ  شود. تا  به جايگاه والائى كه جبرئيل به عجز معترف گشته و مقام والاى  بى  حد حضرت ختمى مرتبت (ص) با قيد جسد عنصرى، به مقام خاص اخص (قاب قوسين او ادنى)  فايز  شود.

اينك براى تفهيم حدّ والاى عشق به اختصار در باب عشق مجازى سخنى به زبان خامه بيان مى  ‌دارد :

عاشق كه مجذوب فردى مى ‌شود هنگامى عنوان عشق و فضيلت آن بر عاشق مصداق مى‌ يابد كه هواجس نفسانى به مخيله او راه نيابد و در تمامى لحظات حتى در خواب به ياد معشوق افتد و بهترين سخن براى وى آنست كه از معشوق نام برد به مكان معشوق و افرادى كه در آن كوچه و خيابان عبور مى‌  نمايند با ديده محبت بنگرد و از مشاهده عبور حيوانات چون گربه و سگ كه از كوى معشوق مى ‌گذرند خرسند شود و كوى معشوق را برتر از گلستان بداند و هيچ عيبى در معشوق احتمال ندهد عاشقى پس از سالها به معشوق خود گفت از چه زمان در چشمانت لكه به وجود آمده است در پاسخ  شنيد از ايامى كه عشق از وجودت رخت  بر بسته است اگر عاشق در عشق صادق باشد شعشعه عشق معشوق را   نيز به وادى عشق مى ‌كشاند وادى عشق مخالف  موازين عقلى نبوده بلكه مرتبت والاترى از عقل دارد اگر به ديده روحى  بنگريم دلدار ازلى چون زيباتر و والاتر از خود  نيافت از جنبه عشق به خود نگريست  و اين امر موجب  جود و تفضل از ديدگاه عشق بوده كه عالم هستى در اثر عشق  موجوديت يافت پس هستى عشق است و تمام ذرات  عالم  هستى حركت دارند چون عشق در سكون نبوده و در حركت است حركت زمين  و قانون جاذبه و تشكيل منظومه شمسى و كهكشانها  همه از عشق بوده و در عشق به سر مى ‌برند و از جهت سنت عشق حتى در يك آن و در يك مرحله توقف نداشته و سير صعودى با تقويت نيروى لايزال به مقام اصلى خود شتابان رو آورند. در عشق سرور است  و  بهجت رنج و زحمت و رياضت در اين ميدان راه  ندارد عشق  دستورالعمل  ندارد آغاز و انجام نمى  ‌شناسد در مقام عشق عنوان قطبيت مفهوم خود را از دست مى  ‌دهد عشق  خود  نيز مربى عاشق است زيرا عاشق با معشوق سنخيت والايى دارند كه نامش عشق است. آنانى كه به عقل و به دانش خود مغرور و مفتخرند اندكى از اسرار طبيعت را دريافته و توجه به اين نكته نداشته كه شهود و غيب همه عاشق و معشوق ‌اند دوئيت و فاصله  توهم است عشق عاشق را  با جذبه اسرار آميز خود به سوى خود جذب نموده و مجال  به اغيار  نمى‌دهد. برگها و سنگ‌ريزه ‌ها و قطرات رودخانه و دريا و حركت باد و شعله  آتش همه و همه با نواى دلكش نغمه عشق مى  ‌سرايند.  دريافت  توحيد و شناسايى  محبوب ازلى  فقط با ميزان عشق و شيفتگى بى حدّ و حصر ميسر است اگر فردى  به راستى مدعى طى طريق سلوك روحى  باشد عاشق پيشه گردد چون  بدايت و نهايت و رونده و مقصد و نتيجه غائى از وجود بى حدّ جهان آفرين همه در  عشق ‌اند و با عشق ‌اند و به جانب عشق در حركت ‌اند عشق علت غائى حقيقة‌ الحقايق است لذا با عشقيم و در عشقيم و به سوى عشق در حركتيم، الجنون  فنون.

لختى عشق سخن گفت و به قانون عشق، لب فرو بست. خواهى درياب يا با غرورت دست به گريبان شو.

گلبانگ مغز

نورالدین چهاردهی