English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در مطلق دیانت | On the Absoluteness of Religiosity
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب میوه زندگانی اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
سه شنبه ، 28 مرداد 1393 ، 02:38

شماره مقاله605

فريده دهم‏

مطلق دیانت از خفیات عویصه  صعب التّصوّر بطیئى التّصدیق است براى هوشمندان بویژه كنجكاوانِ غیر قانع به تقلید كه به كلّى حیرانند ،آن كه چیزى فهمید كه قانع شد نمى‏گوید مگر به رمز به چند جهت (7 جهت).

1) آنكه لذّت فهمیدن را  براىِ  خود بس مى ‏داند و طمع  به لذّت فهمانیدن نمى ‏كند مباد مُسرِف شود و در محكمه عدل طبیعت بزرگ محكوم  به  جزاء  گردد .

2) آنكه مى ‏ترسد خائن گردد به افشاءِ طبیعت ،زیرا هر چیزى به هر حالى كه نوعاً و عموماً برقرار شده باید همان طور باشد و غیر آن صلاح نیست و آنچه از اَمْرِ دین در قرونِ  بى شمار استقرار یافته و اذهان را پر كرده  مجملاتى است كه  همه  به  نظرِ سطحى در آنها  مى ‏نگرند و به ظاهر آنها و اجمالِ آنها  قانعند و چنان دل  بسته ‏اند كه  گویا  داخلِ  خون آنها شده بیرون رفتنى نیست و چون نظرشان سطحى است اختلافاتِ كمرشكنِ هوش ‏ربا ،با هم دارند كه امیدِ اتّفاق و اتّحاد نیست و چون دل بسته‏ اند چنان با هم عداوت دارند از هر دشمنى بالاتر و كشتنِ همدیگر را عبادتِ  بزرگ  و سرمایه نجاتِ خود  مى ‏دانند .

و این دلبستگى و عصبیت مانع تحقیق آنها شده غور بسى نمى ‏كنند و قعرِ دریاىِ حقیقت را همان مى ‏دانند  كه  خود فهمیده ‏اند و فهم غیرِ خود را خس و خاشاكِ روىِ آب و كفِ  دریا  مى ‏پندارند ؛پس معلوم مى ‏شود كه صلاح هیئتِ بشر و نظامِ عالَم همین است كه دین گنجى پنهان باشد امّا نامش افتاده به  دهان‏ ها و هر كه یافت باید مخفىّ دارد والّا  محكوم  به قتل است  و یا منجرّ به قتل  مى ‏شود  و یا قاتلِ دین است .

3) آنكه مى ‏ترسد كه كسى باور نكند فهمیده ‏هاىِ او را و همه انكار نموده او را سفیه یا مدّعىِ كذّاب نامند و پندارند كه دینى تازه آورده مى ‏خواهد سر بارِ دین ‏ها كند و اتباعى جُسته ریاست نماید ،پس انواعِ تهاجم ‏ها بر او آرند و او را از پا درآرند و یا در گوشه تهمتش بنشانند و مجملاً غرضش حاصل نشود .

4) آنكه مى ‏ترسد كه خودِ او هم اشتباه كرده باشد و هنوز حقِّ واقع را نیافته باشد و اگر بگوید اِغراءِ به جهل شده باشد زیرا پرمغزان به خود و به دانسته‏ هاىِ خود اعتمادِ یقینى ندارند بلكه غالباً تجدیدِ رأى مى‏ دهند و هماره به یك عقیده نیستند و آراءِ متجدّده براىِ هوشمند مانندِ شاخ ‏هاىِ بسیار است براىِ آهو و غزال و شاخه ‏هاى متنّوِعه است  براىِ درخت كه سایه ‏اش سنگین ‏تر خواهد شد .

5) آنكه احتمال مى ‏دهد كه اَمرِ دین شخصى باشد نه نوعى ،یعنى هر كه هر چه فهمیده براىِ خودش صحیح و حجّت است نه براىِ عموم و نگارنده به همین عقیده است امّا عموم متدینین دین را نوعى مى‏ دانند و هر یكى مى ‏گوید كه همه باید هم دین و هم  فهمِ من باشند  واِلّا كافرند  پس كفر و كافر بیشتر از ایمان و مؤمن است و به اعتقادِ نگارنده ایمان بیشتر از كفر است زیرا هیچ نفهمیدن كفر است و هر كه چیزى فهمید همان ایمانِ او است و البتّه كم  كسى است كه هیچ نفهمیده باشد ،چنانكه آدم  حقیقت  فهم نادر است ،آدم  هیچ  نفهم هم نادر است .

آدم تمام وجاهت نادر است ،آدم تمام زشت هم نادر است ،آدم تمام عیار نادر است ، آدم  بى ‏عیار هم نادر است ،اغلب مردم كم عیارند ،آدم با وفا با همه در هر مورد نادر است ،آدم  بى ‏وفاى  با همه در هر مورد هم نادر است اغلب مردم كم  وفایند و با بعضى بى‏ وفایند و هكذا در همه صفات و افعال چه طبیعى ،چه اختیارى هم افراط تام نادر است و هم تفریط  تمام ؛توده متوسّطند و اگر افراط و تفریط بر زبان ‏ها رود كه بسیار است مراد بالاضافه است نه تامّ حقیقى و لذا اكثریت در هر مورد حجّت است و مبناىِ علوم و قواعد و سیاسات و احكامِ اَمزجه و خواص اشیاء بر اكثریت است  توقّع  نیكى تامّ  از مردم نباید داشت و كسى را هم به بدى تامّ  نباید  نسبت  داد  و سَلبِ همه خوبى ‏ها  نمود ،از هركسى  باید  به اندك خوبى  قانع  شد و از بدى ‏هاىِ  او اغماض نمود  تا مَظهَرِ دو اسمِ خدا ،شَكور و سَتّار شد .

و مَن ذالّذى  تُرضى  سَجایاهُ  كلُّها   كفَى اَلمرَء نُبلاً انَ نُعَدَّ معَایبُه‏

6) آنكه عینِ آنچه فهمیده به بیان نمى ‏آید زیرا لفظ  قاصر است از بیانِ تمام ،بویژه كه مراد امرِ معنوىِّ  دقیق باشد و عمومى هم نباشد .و وقتى كه عینِ مطلب را نتوانست بفهماند نتایج  سوء مى ‏بخشد علاوه بر عدم حصولِ غرض  و شنوندگان به چند قسم خواهند فهمید موافقِ ذهن خودشان و فسادِ عقیده پیدا مى ‏كنند و بدتر از اوّل خواهند شد با آن كه غرضِ  گوینده اِصلاحِ عقیده آنها بود .

7) آنكه مى ‏ترسد كه خودستائى شود و حاصل این 7 وجه آن است كه یا مقتضى براى گفتن نیست و یا مانعِ قوىّ هست .و وقتى كه نگفت ،سكوتِ او امضاءِ  دینِ  جامعه او محسوب  مى ‏شود و اِجماع عقلاء به نظر مى ‏آید و یك دلیلى مى ‏شود براىِ صحّتِ آن دین با آنكه معلوم نیست كه سكوت  براىِ  چه  بوده ،امضاء  بوده یا كفِّ  نفسِ از اظهارِ خلاف  بوده.

و در هر زمان در هر جامعه نسبت به دین مشهور مرسوم آن جامعه همین 7 احتمال به هوشمندان آن جامعه مى ‏رود و اجماع را موهون مى ‏نماید.

مثلاً  نمى‏ دانیم حكماءِ اسلام یا دكترانِ مسیحى كه ساكت بودند بلكه تمجیدِ  خصوص  دین جامعه خود را مى ‏نمودند آیا صریحاً حق را منحصر به همان دانسته دیگران  را كافرِ غیر معذور مى ‏دانستند چنان كه عوام هر دینى درباره غیر دین خودش معتقد است و یا كافرِ معذور مى ‏دانستند چنانكه عرفاء  مى‏ دانند و یا  اصلاً كافر نمى ‏دانستند و یا اصلاً بخصوص آن دین هیچ معتقد نبودند و به دینِ دیگر بودند و یا به مطلقِ دین عقیده نداشتند و براىِ تقیه و مُدارا همراهى با جامعه خود مى ‏نمودند ،نمى ‏شود یقینِ به هیچ طرفى نمود و نتوان استدلال  به  سكوتِ آنها  و امضاءِ آنها كرد ولى اجمالاً  مى ‏دانیم كه حكماء و دكتران مانند عوام نبودند یك چیزى فهمیده بودند كه ما از فهمِ آنها به كلّى  بى ‏خبریم. پس در امرِ دین از مدارك  ظاهره هیچ  نمى ‏توان فهمید  نه  نفى ،نه اثبات .و اگر از راهِ  باطن  بخواهیم  بفهمیم مصادره لازم مى ‏آید زیرا معنىِ دین بودن یك باطنى است براى ظاهرِ اوضاعِ  بشریت .

آن هم آیا از باطنِ شخصىِ خودمان بفهمیم یا از باطن عالَمِ كبیر كه ملكوت و خیالِ منفصل مى ‏نامند و یا از باطنِ مرادها و مدّعیانِ ریاستِ دینى و از حوادثِ نوعیه دهریه كه براى همه محسوس و یكسان است و یا از حوادثِ شخصیه منحصره به خودمان كه عرفاء سیر و سلوك مى ‏نامند و یا از اعمال شایسته و خیرات نوعیه متكرّره بى ‏غرض ،و گمانِ نگارنده همین است كه هر كه حسّ كند دردِ  جهالتِ  به  دین را و به بیند كه واقعاً چیزى  نمى‏ فهمد و بخواهد كه  بفهمد و با این نافهمى نَمیرد  فرو رود و دوره‏ گردىِ ادیان را كنار بگذارد و در خود دو حاكم به ‏بیند یكى عقل و یكى طبیعت و خوب دقّت كند كه در هر كارى كه پیشش آمد به‏ بیند حكمِ عقلِ خودش چیست و حكمِ هوا و هوسِ خودش چیست و از هیچ كس نپرسد براىِ تقلید مگر براىِ روشن كردنِ عقلِ خودش بپرسد و به‏ بیند در آن كار ،خیرى براىِ عمومِ بشر یا سایرِ موجودات هست بجا آرد و پى در پى كارش همین باشد اجتنابِ از هوس و اقدام به خیرِ عموم تا درى از غیب بر دلش گشوده شود و پس از باز شدن در ،باز همین را خواهد دید  كه دین ترك هوس است مطلقاً و مابقى تصنّع است و خدمت به غیر است مطلقاً و مابقى تصنّع است و خود گول زدن و مسئولِ دیگران شدن در محكمه عالىِ  ناگزیر .

حظّ  نفس  را بد بداند و مخالفتِ  نفس  را خوب ،آزارِ هر موجود را بد و پرستارىِ هر موجود را خوب و آنى غافل از این خوب و بد نباشد تا حقیقتِ دین بر او منكشف  شود ،آنگاه  به كسى اظهار ننماید و گنج یافته را مخصوصِ  به خود بداند و لافِ اجمالىِ چیز فهمیدن هم  نزند كه  بگوید من  فهمیده ‏ام امّا  نمى ‏گویم .

زیرا این خود یك درجه از گفتن است و خودستائى و افشاءِ سرّ است نه تحدیثِ به نعمت كه گاهى نفسِ امّاره این خیال را مى ‏كند و به هیچ درجه ‏اى از فهم هم قانع نباشد و هماره جویاىِ فهمِ  بیشتر و روشن ‏تر باشد كه بشر تا زنده است امیدِ  ترقّى در علم و عمل  دارد .

و اگر ترقّى نكند از بدبختىِ خودش است و قناعت به فهم ،مذموم و كم همّتى است  چنانكه قناعت به مال و جاه و هر امرِ دنیا ممدوح و بلند همّتى است .

و مردم به اشتباه عكس مى ‏پندارند جاه ‏طلبى و خوش گذرانى را بلند همّتى  مى ‏دانند و در طرف فهمیدن مى‏ گویند العَجزُ عَن الاِدراكِ  اِدراكٌ آن هم  فقط  به زبان است .

پس فهمیدنِ حقیقتِ  دین به قدرِ ذهن هر كس است و مختلف است نه آن كه تكلیفِ مشتركِ متساوى عام باشد و آن هم از غیر و از ظاهر حاصل نمى‏ شود بلكه از خود و از باطنِ خود و راهِ حصول ترك خود و همه است با خدمتِ به همه نه به خود .

براىِ بشر به هر دین كه باشد نافع ‏تر از پرستارىِ موجودات بویژه بشر چیزى نیست نه عملى و نه قولى و نه حالى و بدتر از آزارِ یك موجودى چیزى نیست بویژه بشر و آن هم  به هر دین كه باشد و یا بى ‏دینِ مطلق  باشد .

و بزرگ ‏تر اشتباهِ اهلِ ادیان آن است كه آزارِ به غیرِ دینِ خود را  روا بلكه عبادت مى ‏دانند و هماره به این عبادت عمل مى ‏كنند چون كه بى ‏زحمت و مطابقِ  هواىِ نفس است ،آنگاه اگر چه به دینِ خود صحیحاً عمل كنند و آن دین در واقع هم حق باشد همین آزارِ به خلق مانعِ قبولِ اعمال است لذا نورِ یقین ندارند و حقیقتِ دین را نمى ‏شناسند ،فائده  دین نورانیتِ  دل و معرفتِ حقایق اشیاء و راحتِ ابدى است و این ادیان متّحده به هوس براى همه ظلمتِ دل و جهالتِ مطلقه و ناراحتىِ او از خلق و خلق از او آورده ‏اند  به جهت آن كه به هوس اتّخاذِ  دین  و عمل به دین مى ‏نمایند ،با آن كه به هر دینى باید اوّل تركِ هوس نمود و آنقدر در هوس فرو رفته ‏اند كه ملتفتِ هوسِ خود هم  نیستند ،خود را بى ‏هوس و دیگران را هوسناك مى ‏دانند و نامِ عصبیت جاهلانه خود را تصلّب در دین و غیرتِ الهیه مى ‏نهند و هیچ احتمالِ دیانت و غیرت به غیرِ خود نمى‏ دهند ، اگر هیچ دینى در میانِ مردم نمى‏ بود حالشان بهتر از این و رفتارشان با هم خیلى به از این بود ؛شیعه مقید است كه در اعتقاد و عمل به ضدّ سنّى باشد و تهمت بر آنها روا مى ‏دارد و احرازِ واقع را و حكمِ واقعىِ دین را منوط به مخالفتِ سنّى مى ‏داند ولو در مسئله معلومه اجماعیه و هكذا با  همه  ادیان .

دیگر امیدِ نورِ دل و حقیقت ‏شناسى از كجا خواهد بود ،شیعه می گوید كه سنّى و سایرِ ادیان چه عبادتِ  خدا كنند و چه معصیت ،به دوزخ  مى‏ روند و ما چه عبادت  كنیم  و چه معصیت بى ‏حساب به بهشت مى‏ رویم این عقیده را كدام عاقل مى ‏پسندد و صریح ادعاءِ  صوفیه  هم این است .

نگارنده مكرّر از آنها شنیده كه از بُنِ دندان این حرف را مى ‏زدند و عمل هم بر طبقش داشتند و اموال همه مخالفین خود را براى خود حِلالِ واقعى مى ‏دانستند  نه  حلال  ظاهرى زیرا آنها را قابل مالكیت نمى‏ دانستند و خود را مالك  ذاتى همه اشیاء  مى ‏دانستند نه مالكِ  بالعوض  كه حكمِ  قانون است ،یا ربّ چه مغزِ تیره و دلِ سختى باشد كه به این عقیده خود را قانع  نموده عمر گرانبها را بگذراند و نامش را متدین گذارد و دعوىِ  فهمِ  خود و جهلِ همه بشر را هم  بكند و كودن ‏تر از او مریدى است كه حرفِ او را باور كند . یكى از مذاهبِ  قدیمه هند آن است  كه  یك عبادت دارند و بس و آن خدمت به خلق است و یك معصیت دارند و بس و آن آزار به هر موجود است ، دیگر عملى  ندارند .

(مباش در پى آزار و هر چه خواهى كن

كه در طریقت ما غیر از ین گناهى نیست)

و اگر كسى دائماً مجتنِب از آزار و در پىِ خدمتِ بشر باشد نورى پیدا مى ‏كند كه هر مشكلى را حلّ مى ‏كند و به معصیتى نمى ‏افتد ،خدا او را حفظ از خطاهاىِ علمى و عملى مى ‏نماید و راه را بر او روشن مى ‏سازد.   نگارنده معتقد است با تجربه كه هر كه راستى بخواهد چیزى بفهمد و بخواهد كه كار بد از او سر نزند خدا به او به هر وسیله‏ اى  باشد مى‏ فهماند و او را حفظ  مى‏ كند .نافهم  و بدكار آن است كه نخواهد  بفهمد و در بندِ بد و خوب نباشد .

بشارت باد همه را  كه  خیر هست و شرّ نیست‏

یار را مست و ولایت عشق آرام‏

میوه زندگانی

عباس کیوان قزوینی