English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در تقسيم عرفان به علمی و عملی |On Dividing Mysticism to the Scientific and Practical Aspects
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب عرفان نامه اثر عباس کیوان قزوینی با مقدمۀ رشید یاسمی - نوشتاری از نورالدین چهاردهی و مقاله ای از حسین صدرائی به اهتمام مسعود رضا مدرسی چهاردهی- تهران - نشر آفرینش سال 1388ش   
چهارشنبه ، 22 مرداد 1393 ، 12:27

شماره مقاله 529

فصل (6)

در تقسيم عرفان به علمی و عملی

عرفان نه علمى است كه موضوع و مبادى و مسائل داشته باشد و نه شعبه ‏اى از حكمت است كه مسائل معيّنه باشد و نه منحصر به دين اسلام است كه شعبه ‏اى و مذهبى معيّن باشد چنان كه عوام  پندارند ،بلكه سليقه و كيفيّتى ‏است در دِماغِ  بشر در همه سلّول‏ ها و در خون بشر در همه رگ ‏ها كه اين سليقه به هر علمى و صنعتى و دينى مى ‏پردازد و در هر يك آثار ممتازه  بديعه[1] ظريفه‏ اى مى‏ سازد  به  اختلافِ  شوق  و درجه پرداختن ،و اين سليقه مثلِ همه قواى بشرى به درجه ‏اى «به طور قوه ضعيفه» در همه كس هست ،امّا در ظهور و خفا و شدّت و ضعف در اشخاص مختلف  است به تفاوتى بسيار و مشكِّك[2] و در فعليّت پيدا كردنِ تمام قواىِ‏  بشرى و اين سليقه عرفان ،باز اشخاص بشر مختلف مى ‏شوند و به سببِ اين اختلافِ درجات لايتناهى پيدا مى ‏كنند كه شايد در هر درجه در همه اعصار بيش از يك نفر پيدا نشود ،پس هر يك نفر  يكتاى  بى مثل است .

و در برخوردنِ مانعِ داخلى و خارجى از فعليّت هر قوّه يا تمانع[3] و تضادّ خود  قوّه‏  ها  نسبت  به  يكديگر  باز درجاتِ بسيار پيدا  مى ‏شود و اختلافاتِ دينى و علمى و صنعتىِ بشر با  هم در  هر عصرى  به سببِ اين اختلافِ درجات است كه در وجودِ هر يك مركوز[4] طبيعى است .

پس همه حقّ دارند  و هيچ يك دروغگوى  واقعى من جميع  ‏الجهات  نيستند .

سخن‏ها چون  به وفقِ منزل افتاد

در اوهام خلايق مشكل افتاد

و عارف كامل آن است كه از اختلافات ذاتيّه آگاه باشد و هر كسى را ببيند كه در چه درجه واقع شده و از درجه خودش سخن مى‏ گويد و كار مى‏ كند پس او همه را نيك مى ‏بيند و دوست مى ‏دارد و متدرّجاً روح عداوت و جنگ در وجودش مى ‏ميرد و روحِ دوستى و صلحِ كلّ كم‏كم قوّت مى ‏يابد و حيرت مى ‏كند از جنگ و اختلافِ مردم با هم و مدّت‏ ها به اين حيرت و غم گرفتار است ،تا آنكه دلش روشن ‏تر و عرفانش كامل ‏تر مى‏ شود و مى ‏بيند كه جنگ‏ ها و اختلاف ‏ها هم صحيح است و بايد اختلاف دينى و علمى باشد كه اگر نبود عنوانِ دنيا و جامعه بشرى معدوم مى ‏شد و سلسله مراتبِ  وجود مى پاشيد و (كُلُّ شَيئىُ هالِكٌ اِلّا وَجهَه)[5] مى ‏شد

اين درجه كمالِ عرفانِ علمى است و كمال عرفانِ عَمَلى آن است كه علاوه بر اين دانستن ،خودش هم  با  هر يك اتّحاد كند و همراه شود به صدق و تقويتِ او كند چنان كه هر يك او را از خود و با خود داند و هواخواه و غمخوار خود شمارد ، چون مادر نسبت به فرزندانش  يك يك و خدا نسبت به هر بنده‏اى و پيغمبر نسبت به امّتش يك يك و اين گونه عارف قابلِ زمامدارىِ همه عالم است ،و هر زمامدارى با زيردستانش چنين بايد باشد تا خودش راحت و آنها نيز از او راحت يابند والّا هم خود به غصّه و هم عاجز از اداره كردن خواهد بود .

و علم و عملِ صالح كه خدا و پيغمبران از مردم خواسته ‏اند ،همين است و بهشتِ حقيقى يعنى راحتِ جان در اين است .

و يافتن اين مقام دشوار است مگر به عنايتِ خاصّه حق تعالى .لذا در همه كتاب ‏هاى آسمانى است كه (بهشتِ عدن را خدا به دست خود آفريده) يعنى منوط به اسباب نيست و شيخ  ‏الرئيس در اشارات فرمايد :(اَلعارِفُ هُشّ بُشٌّ بَسّامٌ يُبَجِّلُ الصَّغَير من تَواضِعُهِ كَما يُبَجِّلُ ‏الكَبيرَ وَ يَنبَسِطُ مِنَ الخامِلِ مِثلَ ما يَنبَسِطُ مِنَ ‏النَبِيهِ و كَيفَ لايَهُشُّ و هُوَ فَرحانٌ بِالحَقِ و بكلِّ شَيئى فاِنَّه يَرى  فيه الحقّ) يعنى عارف از نيك و بد خورسند است و به خرد و بزرگ يكسان تواضع مى ‏كند و از گمنام و مشهور يكسان مُنبَسِط است زيرا  در همه چيز حق را مى ‏بيند ، و اين كه گويند دربان بهشت نامش رضوان است يعنى  تا  به مقام رضاءِ كلّى نرسى روىِ راحت  نمى ‏بينى .

شيخ  ‏الرئيس اوّل كسى است كه عرفان را داخل حكمت نموده و در اشارات دو نَمَط مخصوص به عرفاء كرده ، نَمَط تاسع در حالات و مقاماتِ آنها ،نمط عاشر در اسرار آياتِ صادره از آنها ،يعنى كراماتى كه از عرفاء سر زَنَد عجب نيست منوط به اسرار طبيعت است نبايد انكار كرد .

بعد شيخ اكبر محيى‏ الدين در همه كتبش بويژه در فصوص و انشاء الدوائر و عنقاءِ مغربى و نقش ‏الفصوص كه مختصر فصوص است به بيانى ديگر و مولانا جامى شرحى ملفّق[6] از عربى و پارسى و اشعار نغز[7] بر نقش‏ الفصوص نوشته در سنه 863 و در بمبئى در سنه 1326 چاپ شد نامش (نَقدُ النّصُوص فى شرحِ نَقش الفُصُوص) و حاصلش آن كه به قوه عرفان فهميده مى ‏شود اسرار راجعه به بعض انبياء كه در قرآن نام آنها برده شده كه 27 نفرند و اين اسرار از دقائق عبارات قرآن  به انضمام حديث نبوى و كشف قلبى فهميده مى ‏شود .

و مراد از اين اسرار فضل جامِعيّتِ انسان و مراتبِ نبوّت انبياء و نُكات مُعجزاتِ مختصّه  به  هر يك و فلسفه اقوالِ آنها و احكامِ شرع آنها است .

و جامى در مقدمه نَقدُ النُّصُوص و داود قيسرى در مقدمه شرح  فصوص اعتقادات خاصّه  عرفاء را در خدا شناسى و معرفت حقائق اِلهيّه و كَونيّه ذكر كرده‏ اند و فرق عرفاء كه اهل كشف ناميده شده‏ اند با حكماء كه اهل نظر ناميده شده ‏اند ،از آنجا معلوم مى ‏شود كه عرفاء ذاتِ خدا را عين وجود مى‏ دانند كه در فرض عقلى هم آن ذات انفكاك[8] از  وجود  ندارد  به  جهت  آن  كه  شيئى از نفس خود منفكّ[9] نيست .

پس حق تعالى حقيقت  ‏الوجود است نه واجب  ‏الوجود كه به معنىِ ما يَجِبُ وجودُهُ باشد زيرا (ما) غير وجود است و وجوب هم غير وجود است .بايد وجودى غير ذات فرض كنى و گوئى كه آن ذات به خودىِ خود مقتضىِ  وجود  است ،محتاج  به  غير  نيست و اتّصاف او به وجود هم زائد بر او نيست و نفسِ آن ذات منشاء انتزاعِ[10]‏ وجود است كه عقل انتزاع كند واينها همه شائبه[11] كثرت و غيريّت ذات تعالى با  وجودِ منتَزع[12] دارد بلكه حق تعالى نفس وجود است امّا نه معنى مصدرى كه بودن و هستى باشد ،بلكه نفس وجود يك حقيقت مجهوله ‏اى است كه عقل انتزاع هيچ  عنوانى از او نمى‏ تواند بكند كه در جواب (ماهو) بگويد .

مثال قاصر از ناچارى آنست كه 3 چيز فرض كن :

1.آفتاب كه نور از خود دارد بذاتها .

2.زمينِ روشن كه نورش از آفتاب است .

3.خودِ  نور كه نتوان گفت از خود نور دارد .

حالا تشبيه كن حقايق كونيّه را به زمينِ روشن و حقائق الهيّه را كه اسماء الله و صفات  ‏اللّه باشند به آفتاب و حق تعالى را   به خود نور كه وجود باشد كه اين وجود در ممكنات صفتِ آنها  است و غير ذات آنها و منشاء  اتّصاف  آنها  به اين صفت غير ذاتِ آنها  است  ،يعنى مشيت  الله و اسماء  الله است و هم اين وجود در مشيت و اسماء مال خود آنها است نه مال غير ،امّا متصفند به اين وجود مثل اتّصافِ آفتاب به نور كه منشاءِ اتّصاف ذاتِ آفتاب است ،امّا هم اين وجود براى نفسِ خودش مثل نفسِ نور است كه نتوان گفت كه متصف به وجود است يا منشاءِ اتّصافش به وجود خود او است .

بلكه نه اتّصاف است نه منشاءِ اتّصاف ،نه در وهم نه در عقل بلكه خودِ وجود است ،و اين مثال گر چه از چند جهت فرق دارد  با  مُمَثَّل[13]‏لَه ،باز نزديك ‏تر از اين مثالى‏   در عالَمِ آفاق پيدا نشد امّا در عالم انفس[14] هست  ولى او را به زبان گنجاندن دشوار است .

پس ما سه لفظ بر زبان مى ‏رانيم :

1. حق تعالى .

2. حقائق الهيه كه جناب ‏الحق  هم مى‏گويند .

3. و حقائق كونيّه كه حضرت ‏الامكان و حقيقة  الحقائق و مقامِ  جمع هم گويند .

امّا حق تعالى آن غيبى است كه به شهود نيامده و نخواهد آمد .

امّا حقائق الهيّه آن غيبى است كه به شهود مى ‏آيد مُتَدَرِّجاً .

و حقايق كونيّه همه مراتب شهود و ظهور است كه اوّل جمع و آخر فَرق ُ‏الفَرق است كه عالمِ ‏اجسام  باشد .

و نيز حق تعالى كنزِ مخفىّ است .

حقايق الهيّه :اَحبَبتُ اَن اُعرَفَ .

حقائق كونيّه :خَلَقت ‏الخَلقَ ،وَلِكَى اُعرَفَ رَبطِ دو مقام حقايق است  با  هم.

امّا حق تعالى ربطِ به هيچ يك ندارد ،نه رابط است نه مربوط ،يعنى حق تعالى معروف نخواهد شد نه او پائين مى ‏آيد  از مرتبه صِرفيّت كه مُحاطِ [15]خلق شود نه خلق بالاتر از مرتبه كثرت و احتياج مى ‏روند كه به او رسند كه وصل به او شوند ،تا چه رسد كه محيط گردند .

آنچه پس از همه تصفيه و تجريدها معروف شود آن هم مَعروُفِ  بالوَجْه نه مَعروُفِ  بالعَينِ ،او حقائق الهيّه است نه حق تعالى ،يعنى مرتبه اسماء و صفات است (عنقا شكار كس نشود دام  باز چين) (لاتُفِكَّروُا  فى اللَّه و تَفَكَّرُ فى آلائه فَقَد  تَفَكَّر قَبلَكُم قَومٌ  فيه فَصارُوا حَيارى‏) .

به بيان ديگر گوئيم هر قومى يك موهومِ  اَعَمّى  فرض كرده ،او را تقسيم مى ‏نمايند بر خدا و خلق يا  واجب و ممكن مثل امر و شيئى و موجود ،و گويند هر شيئى  يا هستى از غير خود دارد او ممكن است ،يا از خود دارد او واجب است ، پس واجب تعالى هم شيئى است امّا نه مثلِ سايرِ اشياء و آن شئى را مهيّت[16] هم‏ توان گفت ،زيرا  اگر پرسند خدا چيست گوئى چيزى است كه معلوم نيست و ماهيّت هر آن چيزى است كه در جوابِ ما هو توان گفت ،امّا اصطلاح  نشده يعنى رسم نيست كه نسبت به خدا ماهيّت گويند عوض ماهيّت ،حقيقت مى ‏گويند و ديگر همه را از حقائقِ الهيّه و كَونيّه ماهيّت مى ‏گويند اينها رسمِ در تعبير است و عرفاء رسم دارند كه آن موهوم اعمّ را  وجود گويند .

پس مى‏ گويند حقيقتِ وجود كه به او مرتبه نتوان گفت و نام و صفت و اثر و خبر از او نيست ،او خدا و حقِّ اوّل است ،هركس به زبانى (تارى ،بوغ ، اللَّه ،رام  خِدا ،اُلُغ تِنگِرى) او تغيير نمى ‏يابد .خفا و ظهور و رضا و غضب و آمدن و كردن و نكردن و ساير اضداد  ندارد و طرف نسبت با چيزى نيست ،نه منسوب است نه منسوب ‏اليه  به انحاءِ نسبت ‏ها لَم يَلِد و لَم يُولَد و لَم يَكُن لَه كُفوَاً اَحَدٌ [17].

امّا همين وجود مراتب هم دارد كه نام و صفت و نسبت دارند ،مرتبه‏ هاىِ بالا را حقائقِ  اِلهيّه مى‏نامند و مرتبه‏ هاىِ پست را حقايقِ كونيّه ،و اين كونيّه  نيز پست و بلند دارد، بلند را مجرّد گويند كه عقل و نفس (خِرَد و جان) باشد و پست را مادّى گويند كه جسم و عَرَض و معانى باشد .

و عرفاء ماهيّت هيچ  نمى‏گويند نه در حقيقتِ وجود نه در مراتب ،گاهى به جاىِ ماهيّت عين و تعيّن مى‏گويند ،مثلاً اعيانِ ثابته يعنى حقايقِ الهيّه و اعيانِ خارجه يعنى حقائقِ كَونيّه و گاهى به جاى اعيانِ ثابته وجودات علميّه و به جاى اعيانِ خارجه وجوداتِ عينيّه  مى‏گويند و براى هر وجود عينى يك وجود علمىِّ مختصِ به او كه جانِ او است قائلند يعنى هر يك از حقايق كونيّه يك حقيقت الهيّه دارد كه جان و تن و ظاهر و مظهر و گنج و ديوارند و از هم جدا نمى‏ شوند ازلاً و ابداً و خضرِ(بيان خضر و موسى) وقت آن گماشته خدائى است كه پاينده ديوارها است ،هر يك رو به ويرانى نهد آباد  مى‏كند تا  گنج  بى‏ديوار نگردد كه تلف خواهد شد .

و موسى‏ آن گماشته خدائى است كه پاينده ديوار است براى خودِ ديوار نه براىِ خاطرِ گنج ،پس اگر ديوار ويران شد ،تكليف ساختن ندارد تا ديوار هست لوازمِ آسايشِ ديوار به عهده موسى است نه خضر و چون رو به ويرانى نهد ساختنش به عهده خضر است نه موسى‏ .يعنى موسى خادم ديوار است و خضر خادم گنج ،پس اداره گنج و ديوار دو اِداره بزرگ مربوطِ به هم و غيرِ هَمَند و مستَخدِمينِ  اين دو اداره دو دسته ‏اند جدا و كارى  به  هم ندارند  بلكه خبر از هم  ندارند اسم نوعىِ ‏آن دو دسته موسى‏ و خضر است .

و صاحبِ هر دو اداره و مديرِ كلّ يكى از حقائقِ  ‏اِلهيّه است بالاتر و بزرگ‏تر از همه كه او را تعيّنِ اوّل و اسم اعظم و مشيّت كلّيّه و كوه قاف و كاف مستديره[18] و اَلِف غير معطوفه و نقطه و اسماء ديگر مى ‏نامند .

او فرمانده موسى و خضر است امّا آشكار نيست ،غيبِ مضاف است يعنى نسبت به همه حقائق الهيّه و كونيّه غيب است امّا نسبت به حقّ اوّل تعالى‏ غيب نيست بلكه مشهود و مقهورِ حقّ است و ديگر همه حقائق ،مشهود و مقهورِ اوُيند و هر ستايش و نيايش از هر جا برخيزد ،به هر اسم و رسم به او مى ‏رسد و از او ردّ نمى ‏شود اِلَيهِ يَصعَدُ الكَلِمُ الطَّيِبُ وَالعَمَلُ الصّالِحُ  يَرفَعُهُ [19]،حساب و كتابِ همه مراتبِ‏  وجود با او است ،سرِ همه نزدِ او ،كارِ همه به دستِ او است و هر قومى و مذهبى او را رئيس كلّ خود مى‏دانند ،يعنى اين مقامِ بلند را منحصر به رئيسِ خود مى‏دانند و رؤساءِ مذاهبِ ديگر را باطل يا تابع مى‏دانند و به اين توحيد خيلى مقيّد و مشعوفند[20] و نجات را منحصر به همين عقيده مى ‏دانند ،لذا خود را فقط ناجى و ديگران را هالك[21] مى ‏دانند هر كه باشد و احتمالِ خلاف به عقيده خود نمى ‏دهند  ،چنانكه احتمال صحّت به عقيده ديگران نمى ‏دهند .

اگر از خود و رئيس خود هزار زشتى سر زَنَد ،مانعِ حقيّت نمى ‏دانند و از ديگران هزار خوبى و هنر بينند دليلِ حقيّت نمى ‏دانند ،دليلِ محكمِ بى ‏زوالِ حقيّتِ خود و بطلانِ ديگران فقط اعتقادِ خود ايشان است و دليلِ ديگر نه محتاجند و نه مى ‏پذيرند يعنى براى حقيّتِ خود پى دليل ديگر نمى ‏روند و بر بطلانِ خود هم هزار دليلِ روشن اگر ببينند نمى ‏پذيرند .

امّا عارف گويد :

كس ندانست كه منزلگهِ معشوق كجا است‏

اينقدر هست كه بانگِ جَرَسى[22] مى‏ آيد

بانگِ جَرَس عِلمِ اجمالى به بودن يك امرِ مشتركِ بى ‏طرفِ هزار طرفى است كه هم  پرده  نشين است و هم شاهدِ  بازارى ،يعنى كسى جرأت  ندارد كه بگويد هيچ نيست و بيهوده سخن به اين درازى است .و علاوه بر بى‏جرأتى ،استدلالِ به اجماعِ مركّب هم مى ‏توان نمود كه همه عقايد راسخه اديان را جمع كنيم مى ‏بينيم همه يكدل و يكزبان مُقِرّند كه يك فرماندهِ  بزرگى هست كه مقيّدِ به يك طرف  به  اين  اندازه  كه فوراً  همه  طرف ‏هاىِ ديگر را مُضمَحِلّ و نابود كند نيست ،گويا از حقّ و باطل هر دو مستغنى است ،به هر يك چنان مدد و همراهى مى ‏كند كه گويا ديگران همه باطل ‏اند و با ديگران نيز چنان عفو و اِغماض[23] مى‏كند كه گويا همه بر حقّند نه تصريح به حقيّتِ يكى يا همه مى ‏كند نه تصريح به بطلانِ يكى يا همه ،گويا خوش است به همين جنگ و اختلافِ دائمى و خود را بزرگ‏تر از آن مى ‏داند كه يك طرفى شود تا ضدّ و معارض پيدا كند و يا صريحاً همه طرفى شود ،زيرا آن وقت اختلاف مى ‏رود و اضداد مانندِ خودِ او بى ضدّ مى‏ شوند و اطرافِ اختلاف مبدّل به اقسام مسلّمه مى ‏شوند و يك نحوِ صلحى پيدا مى ‏شود و غوغا مى‏ نشيند و تماشاگاهِ او بر هم مى‏ خورد و عصبيّت و جنگ كم ،بلكه تمام مى‏ شود .

حالا همه با هم ضدّند در سرِ بى ضدّىِ او و به حمايتِ او بر هم مى ‏زنند ولى گويا بر او مى ‏زنند ،حاشا و كلّا بر خود مى ‏زنند بلكه او بر همه آنها مى ‏زند به دستِ خود آنها مانند كسانى كه خانه مشترك را به لجاج يكديگر خراب كنند و پندارند كه خانه دشمن را خراب مى‏كنند و چون لجاجِ آنها فرو نشيند و آرام گرفته نپايند كه در خانه خود نشينند ،ببينند كه خانه ويران است و همه ويلان و بى سامانند ،آنگاه افسوس‏ها خورند و فغان ‏ها برآرند كه محشر و قيامتى بر پا شود و آن را(يوم الحسرة)  نامند و همه يك زبان گويند (يا حَسرَتى عَلى‏ ما فَرَّطْنا فى جَنْبِ اللَّهِ) آن وقت به توحيدِ حقيقىِ قهرى رسند و فهمند كه توحيدى كه در دنيا يعنى سابقاً داشتند عينِ شرك و كفر بوده و اين نادانان قفل را كليد و سمّ را درمان پنداشته بودند .

آنگاه دوزخِ همه آن است كه از هم شرمنده ‏اند كه چرا با هم جنگيده و از هم كشته ‏اند (واِنَّ جَهنَم لَمُحيطَةٌ بِالكافِرينَ)[24] و بهشتِ همه آن است كه از دوزخ بگذرند

يعنى آن كفر و جنگ ‏ها را  فراموش كرده دستِ برادرى به هم دهند و جمالِ خود را و جمالِ توحيد حقيقى را  در روىِ يكديگر ببينند ، بى آنكه ياد از گذشته نمايند ،چنان كه گويا هرگز  به دشمنىِ يكديگر برنخاسته بودند (و نَزَعنا ما فى صُدُورِهِم مِن غِلٍّ اِخواناً عَلى‏ سُرُرٍ مُتَقابِلينَ)[25] و هر كه در اين دنيا به اين مقام رسد او با ديگران برادر و دست به گردن و مهربان است گر چه ديگران بر او باشند و بر او زنند و ندانند ،امّا او داند كه سود برده نه زيان .

من صرفه برم كه بر صفم اعدا زد

مشتى خاشاك لطمه بر دريا زد

ما تيغِ برهنه‏ايم در دستِ قضا

خود كشته شد آن كه خويش را بر ما زد

و مقصودِ عارف از اين كه خدا را وجود مى ‏نامد نه آنست كه اسمى براى خدا  انتخاب كرده ايجاد اصطلاحى خاص بكند ،بلكه مى ‏خواهد كه يك مطلبِ  علمىِ با اساسى را پيدا كند كه آن مطلب ،اساسِ چندين مسائلِ علمى بشود و او آنست كه لفظِ وجود و هستى و مرادفِ اينها در هر لغتى گر چه سهل است و بديهىّ ‏التّصوّر كه همه يكسانند در فهمِ او  بى تأمّل ،و محتاج به تفكّر و ياد گرفتن نيستند و هر حكيمِ كامل از هستى همان مى ‏فهمد كه طفل فهميده ،امّا نبايد گمان كرد كه يك معنىِ مصدرىِ ربطىِ سهل ‏الادراكى است كه در هر قضيّه رابط او است و نقيضش همين نيستىِ مفروضِ ما است و ما  بِاِزاء ندارد و همين صدورِ اَثَر از هر شيئى مَنشَاءِ  انتزاعِ او است براىِ آن شئى و از معقولاتِ  ثانيه است كه فقط در عقل وجود دارد و اتّصافِ مهيّت به او نيز در عقل است .

بلكه بايد به فكرِ روشن دانست كه همين وجود سَهْلُ ‏التّصوّر يك ذاتِ متاصّلِ  متحقّقِ در همه اَوعِيَه وجود است بالذّات و محيطِ بر همه و مُقَوِّمِ همه و تمام غناء و تمام قدرت و تمام دانش و تمام بهجت و بى ‏زوال و تغيير ناپذير است كه از خود همه جا را پر كرده و جائى و راهى براى غير نگذارده و همه جاها روزن ‏هاىِ نمايشِ او است و از هر روزنى به تمامه نمودار مى ‏شود نه بِجُزئِه ،اگرچه آن روزن خيلى تنگنا باشد و در عينِ اين هيچ روزنى تابِ نمودنِ ذاتِ او را ندارد ، اگر چه آن روزن بس فراخ باشد و وقتى نبوده و نخواهد بود و نيز روزنى نيست كه اين ذات در آن نبوده و نباشد و هرگز اين ذات تصوّر نيستىِ خود را (كه  مطلق  نيستى  باشد) نمى ‏كند .

زيرا هر چه را او تصوّر كند ،هستى خواهد يافت ،گر چه همه نيستى[26] يا محال عقلى باشد ،چنانكه اين همه نمايش ‏هاىِ هوش ربا  اَثَرِ تصوّرِ او است .

هر چه را خواهد همان شود بى ‏هيچ مهلت و شرطى و همه شده و بوده ‏ها را  تا نخواهد نيست گردند  بى ‏هيچ  تدافعى ،حقيقت و معنىِ هستى ‏ها باَنواعِها  خواست و تصوّرِ او است باَنواعِهَا المُتَعاقِبَةِ كه هر آنى خواستى دارد جدا كه يك خواست را دو بار مكرّر نمى‏ كند زيرا بى نياز است ،چه هنوز سلسله ‏هاىِ خواستِ او تمام نشده تا از سر گيرد و تمام شدنى هم نيست انديشه‏ ها پاره مى‏ شود در آرزوىِ كَرانِ يك رشته خواستِ او ،با آن كه كَران تا كَرانِ انديشه ‏ها پر از سر رشته ‏هاىِ خواست ‏هاىِ  او است كه براى نمونه به دست آورده و هنوز به دست نيامده‏ ها بيش از بدست آمده است .

چنين حقيقتِ  بى‏كَران اسمش وجود است و اين همان خدائى است كه همه پيغمبران از نزد او آمده ما را بدو خواندند كه بدو بگرائيم و او را بيابيم  ما هم تعبداً گِرويديم  و به قدم فِكر دويديم ،امّا جز سايه او را  نيافتيم كه اين سايه از اوّل همراه ما بود و او ما را برد به اميدِ وصول ،امّا هر چه مى ‏دويم مى ‏بينيم سايه  او نيز مى‏ دود و جز سايه چيزى پيدا نيست ،گر چه دانيم كه چيزى هست كه نامش هستى است ،امّا چندان بزرگ است كه ما و همه در گوشه انديشه او گُميم .

خواستيم او را بيابيم خود را در او گم كرديم و تا او را نيابيم ندانيم كه حقيقت او چيست و چه جنس است ،آيا تعدّد پذير است و پايان دارد يا نه .آنقدر دانيم كه در ناپيدائى  يگانه است با اين همه آثارِ پيدائى كه دارد كه جز او چيزى پيدا  نيست .

و چون از يافتنش مأيوسيم از شناختنش نوميديم ،امّا نه چنان كه فرو بنشينيم ،بلكه شوقِ ما روزافزون است ،هر چه نوميدى بيشتر مى ‏شود ريشه شوق و طلب قوى ‏تر مى ‏گردد .

(مى‏ دوم از عقبش گر چه گِره شد نَفَسم‏

مى ‏كشم بار غمش گر چه دو تا شد كَمَرم)

آخر خواهيم ديد كه رفتنِ ما  نه از ما  است بلكه از كشِشِ او است و ما ذاتاً چون جنسِ او نيستيم  اِمتناعِ  از رفتن  به سوى او داريم ،لذا سرگردانيم و به خود مى‏ پيچيم و دور مى ‏زنيم ،چون كره زمين كه مجذوبِ شمس است به جذبِ كلّ و جزء و خود زمين به قوه فرار از مركز مى ‏خواهد دور شود و نرود ،آن جذب و امتناع كه مركّب شده حركتِ وضعى پيدا شده كه زمين  دورِ خود مى ‏چرخد ،امّا آيا در اين ضمن كم كَم به آفتاب نزديك‏تر مى ‏شود و جذبِ كلّ اثرِ خود را مى ‏بخشد و آخر  به  او خواهد رسيد و در او گم و فانى خواهد  شد و نامى از  او نخواهد ماند يا آنكه جذبِ خورشيد كم شود و زمين دور شود از آفتاب ،معلوم نيست و شبيه  به  احتمالِ  اوّل است .

عاقبتِ انسان با حقيقتِ وجود ، مَعاد و آخرت كه پيمبران فرمودند همين است خُنُك آن كس كه به اختيار رفت و خود را باخت و پيش از مرگ مرد و همِّ واحدِ خود را فناء قرار داد نه وصول و دانست كه وصول به جز فناء ممكن نيست .

همانا نيافتن و نشناختن نه از قصور يا عجزِ مَدارِكِ ما تنها است بلكه عظمتِ حقيقتِ وجود و بساطت[27] و صرافتِ او و بى‏ ضدّى و بى ‏مانندىِ او و غيرتِ ذاتيّه او و احاطه تامّه او و قيوميّت و معيّتِ[28] او و قربِ مُفرطِ او و بُعدِ بى ‏مجانستىِ[29] او كه ده‏  چيز است ،مانعِ ادراكِ او است و اين مفاهيمِ عشره را موانعِ عشره[30] بايد ناميد و بازهمه اين ده مانع يك يك مقتضىِ تامِّ ادراك كردنِ او است ،ذاتِ ما را به حقيقتِ ادراك كه قيامِ ذاتِ ما باشد به او و به فعلِ او (لا تُدرِكُهُ الاَبصارُ و هو يُدرِكُ الاَبصارَ و هو اللَّطيفُ الخبيرُ)[31] (جمله هواللطيف به جاىِ دليلِ جمله لاتدركه الابصار است و الخبيركه خبر دوم اين جمله است به جاىِ دليلِ جمله يدرك الابصار است پس لفّ[32] و نشرِ مرتّب است) .

گمان نشود كه اين مفاهيم عشره كه مانعِ اِدراكِ ما و مقتضىِ ادراكِ اويند  اين‏ها در مرتبه ذاتِ او و مشمولِ لفظِ حقِ (تعالى) اوّل‏اند ،نه بلكه اين ‏ها از حقائق اِلهيّه ‏اند كه از ظهوراتِ ذاتِ  اُويند و حضرتِ  ذات  براى شدّتِ  غَلَيان[33] و  فَوَران اِبا از همه چيز دارد و مَصدَرِ هيچ صادرى و مَنبَعِ  هيچ  نابِعى نيست و با اَسلحه فَوَران همه چيز را از خود دور  مى ‏كند تا  در حياضِ[34] متوسّطه حقائقِ ‏الهيّه  فَوَرانش آرام نيابد و به‏ خمود[35] و جمودتِ [36]مراتبِ  متكثّره  معتدل نشود ، مصدرِ آفرينش  نگردد و ربط قديم‏ (اين همان تكثيرِ واحد است كه مصطلحِ  عرفاء است و يا اثرِ حاصل شده از آن است  و ربط حادث  به قديم همان توحيد است و يا اثرِ توحيد است) به حادث پيدا  نشود و كنزِ مخفى آن مقامِ شدّت فَوَران است و اَحبَبْتُ آن اعتدال در وسائطِ [37] فيض است و خَلَقتُ  الخَلقَ  ربط حادث  به قديم است كه در طبقه سيم از وجود پيدا  مى ‏شود .

و چون خلق مظهرِ صفاتِ حقّند هر كره ‏اى نسبت به توليدِ حيوان همين حال  را دارد كه در ابتداء آن كره آن قدر جوشش و آتش فشانى دارد كه هيچ نبات و حيوان متكوِّن[38] نمى ‏شود تا مدّت ‏ها كه حرارت كم شده همان شعله ‏هاى خاموش شده خاك‏ و خاكستر شود كه طبقه خاكِ متراكم روىِ جوشش و فَوَران را بگيرد و سال ‏ها  بگذرد تا  طبقه ديگر از خاك در زير اين طبقه و روى فَوَران پيدا  شود و حرارت معتدل شود تا آنكه در اين طبقه بالا كه نسبت به مركزِ  فَوَران طبقه سيم شده اوّل  ‏نبات ،بعد حيوانات قويّه پر پشم ،بعد انسان  پيدا شود چنان كه حالِ كره زمينِ ما نسبت به‏ (مدرك اين مطلب و اغلبِ مطالبِ طبيعيّه حدس علماء طبيعت است و همين حدسيات جمع شده مبادى مسلمه علوم طبيعيه گشته ‏اند و در معارف و فلسفه نيز غالباً  حدس حكمفرما  است و همين حدس را عرفاء كشف  مى ‏نامند) .

و به همين تدريج كه هر كره به آبادى انسانى مى‏ رسد متدرّجاً كم حرارت شده ويران مى ‏افتد تا  آنكه  به كلّى مجذوب كره بزرگ ‏ترى شده جزءِ او گردد و دوباره حرارت يابد و اين است معنىِ آبادى و ويرانىِ دنيا و حشر و نشرِ كرات و اين كره زمينِ ما را حدس مى ‏زنند كه اوّل جزءِ كره شمس بوده و به عنوانِ اخگر از او پريده و حالا مجذوب شمس است به جذب كلّ و جزء ،و خود زمين به قوّه فرار از مركز  مى ‏خواهد دور شود نرود و از تركّب اين جذب و امتناع پيدا مى ‏شود .حركتِ وضعى كه يكى از يازده حركتِ زمين است (و دور خود چرخيدن نظير حيرت و ترديد در امور معنويّه است) و آيا در اين ضمن چرخيدن و ده حركت ديگر كم كم به آفتاب نزديك ‏تر مى ‏شود و جذب كلّ اثر خود را مى ‏بخشد و آخر  به شمس خواهد رسيد و در آن گم و فانى خواهد شد  به  فناءِ حكمى  نه ذاتى يا آنكه جذب خورشيد متدرّجاً (به حكم آنكه آن هم كره ‏اى است متدرج  الصعود  و النزول) گم شده و زمين  به قوه فرار از مركز كه دارد دور مى ‏شود به حدّى كه جذب شمس ديگر به آن نمى ‏رسد .معلوم نيست هر دو احتمال به حكم حدس داده ‏مى‏ شود و شبيه  به احتمال اوّل است عاقبت جان انسان با حقايق ...الهيّه و آنها نسبت به حقّ اوّل تعالى كه مشيّت مطلقه كلّيّه است و او نسبت به ذات كه حقيقت وجود است .

و همه حقايق كونيه غير جان انسان نيز نسبت به حقايق الهيّه همين احتمال حدسى را دارند و هر يك از حقايق كونيه نيز نسبت به بزرگ ‏ترِ خود همين فناء از خود و بقاء به او را دارند (و در فصل آكل و مأكول خواهد ذكر شد) .« نقل از صفحه 290 و 291 عرفان ‏نامه نسخه  چاپى كه مؤلّف در زمان حياتِ عنصرى ‏اش چاپ نموده  بود » .

ما همين بوده كه بعد از هزاران قرن‏ ها كه دو پوست غليظ روى فوّاره مركزيش از خاك كه خاموش شده اخگرهاى پريده خودش است پيدا شدند شروع به رويانيدن نمود ما در درجه سيمِ رويانيدن  پيدا  شده ‏ايم .

و هر چه ما  مى ‏روئيم حرارت زمين خرج ما و تقسيم  بر ما مى ‏شود ،قوه حرارت او كم  مى ‏شود تا  تمام  مى ‏شود و زمين ويران مى‏ ماند مثل كره قمر كه حالا ويران است و پيشتر آتش فشان  بوده و بعد تا مدّتى آباد بود و اين سه حالتِ متعاقبه براى هر كره ‏اى  بوده و  خواهد  بود :

01اوّل تا مدتى آتش فشان است كه از شدّت  حرارت  آباد  نيست .

02در وسط حرارت كم شده رو به آبادى مى‏ گذارد ، هر چه حرارت كم ‏تر مى ‏شود رو به ويرانى مى‏ گذارد .

03تا  آنكه از بى ‏حرارتى ويران مى ‏افتد تا آنكه به كلّى مجذوبِ كره بزرگ ‏ترى شده  جزء او گردد و حرارت بيابد .

اين است معنى آبادى و ويرانىِ دنيا و حشر[39] و نشرِ[40] كرات .و در مقام‏  روحانيّت هم اين طور است كه حقائقِ الهيّه نسبت به حقِّ اوّل (تعالى) و حقائق كونيه نسبت به حقايق الهيّه و هر يك از حقايق كونيّه نيز نسبت به بزرگ‏تر از خود همين فناء از خود و بقاء به او را دارند .

چنان كه در جهانِ نباتات كه زمين سالى يك بار قواى ارضيه خود را تقسيم بر نباتات نموده آنها را به رشدِ كاملِ نوع و  شخص  مى ‏رساند تا قواىِ ارضيه‏ اش تمام مى ‏شوند .نباتاتِ نَجمى مى ‏خُشكند و اشجار برگ و ساز خود را ريخته مى‏ خوابند ، زمين نيز متوجّه و مُلتَجى[41] به غَيبِ خود شده يك زمستان به استفاضه[42] و استمداد مشغول است تا خلعت تازه يافته در صبح بهار (از 16 درجه برج دلو  بهار شروع مى ‏شود مانند صبح كاذب تا طلوع آفتاب كه فرورين ماه باشد) سر برداشته دستِ افاضه مى ‏گشايد آنچه از كلِّ خود گرفته به اجزاءِ خود مى‏ دهد با گشاده روئى و خون‏گرمى ،و نيز هر حيوانى قواىِ خود را خرج اعضاء مى ‏كند تا  بى قوه مى ‏گردد  پس مى ‏خوابد و از باطنِ خود مدد مى ‏يابد و بر مى‏گردد و  به ظاهر خود مدد مى ‏دهد.

پس هر خواب و بيدارى و هر بهار و زمستان يك دوره سيرِ كاملِ وجود است كه از غيب و باطنِ خود به  شهود و ظاهرِ خود مى ‏آيد ،براى فيض بخشى و نورپاشى و اين را نزولِ وجود گويند ،و بر مى ‏گردد از شهود و ظاهرِ خود به غيب و باطنِ خود براى استفاضه و استناره[43] و اين را صعود وجود نامند و اين آمدن و برگشتن را دائره تامه نامند كه از نقطه غيب شروع و به نقطه غيب ختم مى ‏شود .

از خود فيض مى ‏گيرد و به خود مى ‏دهد و تغاير فيض و مفيض و مستفيض به محض اعتبار و تعدّد حيثيت است نه تعدّد حقيقت ،زيرا حقيقت يكى بيشتر نمى‏ شود كه اگر دو حقيقت  فرض كنى در عرض هم ،آن هر دو مبدء ظهورات نمى ‏شوند مگر به مدد حقيقت ثالثه كه تا دو منتهى به يكى و مركب از يكى نشود ، هستى و قوام  ندارد.

پس آن حقيقت ثالثه اصل حقيقت است و آن دو حقيقتِ  مفروضه  ظهور اويند و مقوم و جان اشياء يكى است و ديگر هر چه هست نمايشگاهِ آن يكى است .

و آن يكى ذات وجود است كه هم خود را جمع  مى‏كند يكى مى‏ شود و هم  مى ‏تواند خود را  پهن كند و هزاران گردد ،نه در پهن شدن زياد  شده و نه در جمع شدن كم ،نه در جمعى پنهان و نه در پهنى آشكار است بلكه در پهنى نهان ‏ترش توان گفت ،زيرا كسى او را نديد و نشناخت با آن كه از آشكار شدن فرو گذار نكرد

در آتشم كه هماره ميان انجمن است

وزان خوشم كه نديده كسى ز انجمنش‏

آن جمعى را وحدت نامند و حقّ اوّل و كنز مخفى ،و اين پهنى را كثرت نامند و كثرت دو قسم است :

كثرتِ علمى و آن حقائق الهيّه است .و كثرتِ عَينى و آن حقائق كونيّه است .و اين جمع بودن و پهن شدن در هر موجودى هست به حسب مرتبه آن موجود و همين معنىِ مظهر بودنِ خلق است براى خالق و دليل است بر آن كه همه آثارِ يك مؤثّرند و امتحانِ عرفان در اينجا است كه اگر كسى در رخساره هر موجودى همين حال و خالِ مظهريّت را ديد و فوراً شناخت كه عكس و تجلىِّ حق تعالى است او را عارف نامند و اگر به محضِ ديدن نشناخت و بعد از تفكّر شناخت او را مُتَعرِّف نامند .و اگر پس از تفكر محتاج به برهان عقلى شد و به وسيله برهان اِقرارِ عِلمى كرد او را حكيم و عالم نامند و اگر پس از برهان نيز حالِ اقرار و اطمينان پيدا نشد او را جاهل نامند .

 


[1] . بديع = چيز نو و خوب .

[2] . مشكّك = آنچه درباره آن شك شده .

[3] . تمانع = منع كردن يكديگر .

[4] .  مركوز = محكم نشانده ،محكم فرو برده شده .

[5] . سوره 28 - قصص - آيه 88 .

[6] .  ملفّق = مركب ،تشكيل شده .

[7] .نغز = خوب ،خوش ،نيكو .

[8] . انفكاك = از هم جدا شدن ،رها شدن .

[9] .  منفك = جدا شونده .

[10] . انتزاع = از جاى بيرون كشيدن .

[11] . شائبه = عيب ،شك ،گمان .

[12] . منتزع = جدا كننده .

[13] . ممثل = تشبيه كرده ،مانند قرار داده .

[14] . انفس = جمع نفس ،روح‏ها .

[15] . محاط = احاطه كرده شده .

[16] . مهيّت -

[17] . سوره 112 - اخلاص - آيه 3 و 4 .

[18] .  مستديره = آنچه گرد باشد .

[19] . سوره 35 فاطر آيه 10 .

[20] .مشعوف = شاد ،خوشحال .

[21] . هالك = نيست شونده .

[22] . جرس = زنگ .

[23] .‏اغماض = چشم‏پوشى ،گذشت .

[24] . سوره 9 توبه آيه 49 .

[25] . سوره 15 حجر آيه 47 .

[26] . مراد از نيستى همه تصوّرات است و مراد از محال همه تصديقات است.

[27] .بساطت = ساده بودن ،بى‏تكلف بودن .

[28] .معيّت = همراهى .

[29] .مجانست = به هم مانند بودن ،هم جنس هم بودن .

[30] .عشره = عدد ده .

[31] .سوره 6- انعام - آيه 103 .

[32] .لف = پيچيدن ،لوله كردن .

[33] .غليان = جوشيدن ،به جوش آمدن .

[34] .حياض = جمع حوض ،آبگيرها .

[35] .خمود = خاموشى ،سكوت .

[36] .جمودت = جامد شدن ،افسرده شدن .

[37] .وسائط = جمع وسيطه ،ميانجى ،واسطه .

[38] .متكوّن = وجود يابنده .

[39] .حشر = گرد آوردن ،برانگيختن .

[40] .نشر = پراكنده كردن .

[41] .ملتجى = پناه جوينده ،پناه برنده .

[42] .استفاضه = طلب فيض كردن ،عطا خواستن .

[43] .استناره = روشن شدن ،مدد خواستن .

عرفان نامه -فصل (6)

عباس کیوان قزوینی