English French German Italian Portuguese Russian Spanish
در تغییر جبلت | On the Revolution of Essence
نوشته شده توسط حکیم عباس کیوان قزوینی نقل از : کتاب میوه زندگانی اثر عباس کیوان قزوینی با مقابله و تصحیح مسعود رضا مدرسی چهاردهی   
چهارشنبه ، 2 مهر 1393 ، 13:09

مقاله شماره 599

فريده  ششم از كنز ششم

در تغييرِ جِبِلَّت‏

یكى از اشتباهاتِ بزرگ دائمِ لاینحلّ عمومى كه اكثرِ افراد بشر واقع در آنند، آن است كه پندارند تغییر جِبِلّت بشر به اراده و اختیارِ خودِ صاحب جِبِلّت[1] یا اختیارِ غیر آن و یا  به وعظِ  شنیدنى  یا خواندنى در كتاب و یا به زجر و آزارِ عمدى و یا به‏ مصائب و وارداتِ مكروهه مهَدِّده روزگارى (كه مى توان این دُوِ آخرى را تغییرِ جلالى نامید و 3 قسم اوّل را  تغییرِ جمالى) ممكن است و باید دنبال كرد و به اندازه  تلاش و دنبال كردن تغییر داده خواهد شد و هر ناقصى كه تكمیل یافته داخلِ عنوانِ تغییرِ جِبِلّت است و در اثرِ تلاشِ به اراده و اختیار است از خود یا از غیر و یا در اثرِ زجر و مصیبت است به طور لزوم و دوام ،نه تصادف .

و باید دانست كه مراد از جِبِلَّت چیست اگر هیئت و كیفیتى است در ذاتِ شخص كه ثابت باشد و مَنشَاءِ ظهورات و آثار گردد و بگوییم این ممكن ‏التّغییر است  به اسبابِ داخله و خارجه ، صحیح است ،امّا اعمّ است از مقصود ما زیرا شاید این كیفیت یكى از مراتبِ متوسّطه این شخص  باشد  كه اگر اسباب هم نبود مُبدَّل مى‏ شد این مرتبه به مرتبه دیگر تا به آخر مرتبه كه كمالِ آن شخص است ،پس آن كیفیت تغییر یافتنى بود و اسبابِ مغیره كه به پندارِ ما مؤثّرند ، برخوردند به آن به طورِ اتّفاق و تصادف و مؤثّر نبودند زیرا بدونِ آنها نیز تغییر  مى ‏شد.

و اگر مراد از جبلّت خود آن مرتبه اخیره  كه  كمالِ مقدّرِ آن  شخص است  باشد كه طبیعتِ كلّى  بناءِ  ساختمانِ آن شخص را بر آن نهاده و براىِ رسیدن  به آن ساخته و مقدّماتِ آن را به طور تهیه و استعداد در وجودِ آن شخص مرتّباً بر پا داشته ،آن ممكن ‏التّغییر به اسباب نیست و ممكن التّغییرِ بدون اسباب هم نیست .بعد از هزاران تغییر نماها و تغیرنماها به همان قراردادِ اصلى خواهد رسید و این را قضا و قدر هم مى‏ توان  نامید .نگارنده  گفته :

اسرار جهان را نه تو دانىّ و نه من

وین  خِنگِ  فلك را  نه تو رانىّ و نه من

تغییر قضا و قدر از كلّى و جزء               ممكن نبود دام  منه  تار متن

و جبلّتِ به این معنى معلوم كسى نخواهد شد تا  پندارد  كه  تغییر داد آن را ، یا او خود تغییر یافت مگر بصیر به باطن آینده اشیاء باشد مانند باغبانِ حاذق كه از برگ اوّلِ روئیدنى بشناسد كه این چه میوه و چه رنگ شكوفه خواهد داد و آفت آن چیست و آفت خواهد به آن برخورد یا نه و اگر هم آفت برخورد ،مانعِ رسیدنِ آن میوه و یا باعثِ بد شدن آن میوه خواهد شد ،نه آنكه ذاتش را تغییر دهد و میوه دیگرى شود و از نهادِ اصلىِ اوّلى به كلّى بیرون رود و چیز دیگرى گردد (قلبِ ماهیت محال است).

و گرفتنِ پیوند كه محسوس است مبنىِّ بر استعدادى در ذات آن درخت است نسبت به این پیوندِ مخصوص كه آن استعداد هم جزءِ جبلّتِ آن درخت است و دیگر آن كه ذاتِ آن  درخت باز به حالِ خود باقى است، باطل نشده و این پیوند مَزیدِ بر آن شده و از فروع و شعبِ همان گشته و لذا  فرق  دارد  با آنكه همین پیوند در درختِ اصلىِ خود جداگانه باشد مثلاً بِهْ  اگر پیوندِ  گلابى  شد و بِهْ  داد آن  بِهْ پیوندى  فرق دارد با آن بِهْ كه در درختِ اصلىِ خود باشد ،هم در طعم و خواص و هم در روئیدنِ درختِ بِهْ از بهدانه آن ،كه  یا  نمى ‏روید  و یا مى ‏روید و بِهْ  نمى ‏دهد  و یا  از آن  بِهْ  كه  بدهد ،بِهِ دیگر نمى ‏روید .

و اگر بِهْ را به خود بِهْ پیوند نمایند بهتر از خودِ بِهِ بدون پیوند بِهْ مى ‏دهد امّا در روئیدنِ درخت از بهدانه آن باز فرق مى ‏كند ،حالا همین فرق كردن‏ ها  را  به  سببِ  پیوند مى ‏توان  مثالِ تغییرِ جبلّت قرار داد یا نه .

تحقیق آنكه تغییراتِ جزئیه لازمه جریان و سیرِ طبیعت است نه تغییرِ طبیعت و فرق است میانِ این دو عنوان ،یكى آن كه طبیعت در سیرِ خودش  تغییراتى و فعلیاتى پیدا مى ‏كند تا برسد به آخر كمال و فعلیتِ تغییر ناپذیرش و این امرى است محسوس ،قابلِ انكار نیست امّا تغییرِ جبلّت نیست  بلكه سیرِ كمالىِ وجود است .

و دیگر آنكه طبیعت را مى ‏توان از سیرِ طبیعى انداخت یا  به  قَهقَرى‏ برگردانید و یا راه را بر او گم كرد، یا دور كرد ،یا او را بر خلاف مقصود اصلى برد ،همه اینها محال است و آنچه از این قبیل به نظر آید مقتضاىِ استعدادِ مكمُونِ طبیعت است كه بر ما مخفى بوده و همان استعدادِ  مكمون ،این اسبابِ تغییرات را باعث شده و پندارِ تغییر به  دل‏ها انداخته  نه  آنكه باطل یا مغلوبِ غیرِ خودش شده باشد .پس تغییر یكى از افعالِ  طبیعت و ظهوراتِ جبلّت است نه بر ضدِّ طبیعت و شكننده آن و زیادتىِ تغییرات ،كاشف است از زیادىِ استعداد و وسعتِ استعدادِ آن طبیعت.

چنانكه  قبولِ  پیوند  و پیوندها  كاشف است از بزرگى و احاطه  نفس نباتیه آن  درخت،  نسبت  به آن درختى  كه  قبولِ  پیوند یا پیوندها نمى ‏كند ،و باید  دانست كه طبیعتِ پیوند، مقهور و محكومِ طبیعتِ ریشه درختِ  قابلِ  پیوند  است  در عمر و طاقتِ تشنگى و سرما ، نه  در شكلِ برگ و شاخه و میوه و خاصیتِ میوه ،امّا باز خاصیتِ آن عین خاصیتِ خالصه خودش كه ریشه از خود داشته  باشد  نیست  یا بیشتر مى‏ شود مانندِ  حُلو كه  به  ریشه  بید  پیوند شود كه خنك ‏تر و نرم  كننده ‏تر خواهد  شد و براىِ رفع سوداهاىِ  غلیظِ غیر طبیعى نافع ‏تر و یا كم ‏تر مانند  بادام  كه  به  ریشه آلوچه پیوند شود كه قوّت و دُهنیت آن بادام كم‏ تر از بادام  ریشه‏ دار خواهد بود ؛مختصر آنكه حكم و اثر از ریشه درخت است و ریشه قابلِ تعدّد نیست و اِباء از كثرت دارد زیرا شأنِ ریشه فاعلیت است و هر قابلِ تعدّد شأنش قابلیت است كه اِباء از كثرت ندارد بلكه  وحدتِ  فاعلیت لازم  دارد  و اقتضاء  مى‏ كند كثرتِ  قابلیت را  و هر چه كثرت در طرفِ قابلیت زیادتر باشد دلیل است بر قوّت و استقلالِ  فاعلیت  و تأكّدِ  وحدتش و حقیقى بودنِ  وحدتش یا نزدیك  بودنِ به  وحدتِ  حقیقیه .

و قابل هرگز فاعل نخواهد شد مگر به طورِ مظهریت براىِ فاعلِ حقیقى  و آلتِ او بودن و مظهریت و آلتیت عاریه است و دائم  نخواهد  بود و هر چه دیر هم  باشد زائل خواهد شد (عاریه و عرضىّ و قسرىّ و جبرىّ)  همه  فانى  و زائل  مى ‏شوند اگر چه عالَم ‏ها  دوام  كنند و همان وقت كه هستند در مرتبه ذات فانى و زائلند یعنى نیستند و نحوه وجودِ ذاتى را ندارند و هر چیزى كه  فاقدِ  یك نحوه‏ اى از اَنحاءِ وجود باشد آن ذاتى نیست زیرا ذاتى آن است كه داراىِ تمام اَنحاءِ وجود باشد و مالكِ ملكِ  وجود  باشد مطلقاً ، پس  ذاتى عدم‏  پذیر نیست زیرا عدم ،نقیضِ وجود است و جمعِ  نقیضین  مانندِ رفعِ آنها محال است و اگر حقیقتِ وجود عدم  شود لازم  آید  جمع  نقیضین.

امّا هر نحوه ‏اى  از اَنحاءِ وجود به تنهایى عدم‏ پذیر است زیرا نحوه وجود ، نقیضِ عدم  نیست  بلكه  قسمى از عدم است چنانكه  قسمى از وجود هم هست و احكام بار بر حقیقت است  نه بر اقسام و شئون ،پس حكمِ  نقاضت  باربر حقیقتِ  وجود  است  با حقیقتِ عدم .

امّا  شئون و اَنحاءِ وجود با شئون و اَنحاءِ عدم نقاضتِ تامّه ذاتیه ندارند  بلكه  نقاضتِ  تَبَعى  و اضافى دارند زیرا حكم  و محمول مناسب و در خورِ محكومٌ‏  علیه و موضوعند موضوعِ  حقیقى حكم و محمولش هم  حقیقى است و موضوعِ تَبَعى  و اضافى حكم و محمولش هم تَبَعى و اضافى  است و هر تَبَعى و اضافى  پیوند است و ریشه از خود ندارد ،و از ریشه حقیقى آب مى ‏خورد و همین آب خوردنِ از ریشه دیگر نامش نحوه وجود است و حقیقت غیرِ نحوه است و اگر گاهى وجودِ حقیقى را هم نحوه ‏اى از انحاءِ وجود  بنامند از روىِ مسامحه است  والّا  نحوه بودن حق و شأنِ مرتبه است و مرتبه غیرِ حقیقت است ،مرتبه  به معنى مظهَر و نمایشگاهِ حقیقت است و خودِ حقیقت نه نمایش دارد و نه نمایشگاه است بلكه غیبِ مطلق و كنزِ مخفىّ و نفسِ خفاء است و قابلِ تبدّل  به ظهور نیست و مالكِ همه انحاءِ  ظهورات  است و این  خفاء  ضدِ  ظهور نیست بلكه  مادّه  ظهور و خفاء است ،پس  موقوف  بر  بودنِ مَن  یخفى‏ عَلیه  نیست .

و همین است معنىِ كنز مخفىّ در حدیثِ كُنْتُ  كنزاً  مَخفیاً  كه حالا بعد از آفرینش باز كنز مخفى است زوالِ خفاء نشده و همان خفاء ریشه همه ظهورات است .

و همه از آن ریشه آبِ هستى  مى‏خورند  و هستىِ این ظهورات كاشف از خفاءِ ریشه است و ریشه هرگز شاخه نخواهد شد و ظهور ،حقِّ شاخه است و خفاء ،حقِ  ریشه است و ریشه اگر ظاهر شود چنان است كه وجود  بَدَل  به  عدم  و قلبِ ماهیت شود و آن وقت  نه ریشه خواهد بود و نه  شاخه ،پس  تكیه  ظهور به  خفاء است  نه  به عكس و معنىِ كنزِ مخفى  تكیه ‏گاه است و مراتب خلقیه همه تكیه كننده ‏اند نه تكیه ‏گاه  و یكى از اقسام  توحید در تقسیم از حیث موحَّد توحید معتمد و تكیه ‏گاه اشیاء است كه در همه مراتب وجود (عوالم) یك تكیه‏ گاه (مكان حقیقى) بیشتر نتواند بود ،پس هر كه ایراد كند بر حدیثِ كنز مخفى به اینكه خفاء موقوف  بر وجودِ (مَن یخفى‏ علیه) و مستلزمِ تعدد است ،جوابش آن است كه این خفاءِ  قبل الظّهور نیست بلكه مَعَ ‏الظّهور نیز هست و این حدیث بیانِ شأنِ حقیقت است كه خفاءِ ذاتى باشد نه وصفى و بیانِ كیفیتِ تطوّرِ حقیقت است به اطوار مراتب كه محبّتِ ذاتیه باشد نه وصفیه و این محبت چون ذاتى است انقطاع  ندارد ابداً .

 


[1] . مانند مربّى و قطب به ادعاء صوفیه .(منه)